مجلات > علمی، خبری > مبلغان > بهمن و اسفند 1383، شماره 63


اشعار موضوعی برای تبلیغ وسخنوری

پدید آورنده : ، صفحه 84

سرآغاز با نام خدا

به نام آنکه هستی، نام ازو یافت فلکْ جنبش، زمین آرام ازو یافت

(نظامی)

***

به نام آنکه نامش حِرز جانهاست ثنایش جوهر تیغ زبانهاست

(جامی)

***

به نام آنکه مُلکش بی زوال است به وصفش نطق صاحب عقل لال است

***

به نام آنکه هستی را رقم زد نشان خویش بر لوح و قلم زد

***

به نام آنکه جان را نور دین داد خِرد را در خدادادی یقین داد

***

به نام خداوند رنگین کمان خداوند بخشنده مهربان
خداوند زیبایی و عطر و رنگ خداوند پروانه های قشنگ

(محمود پور وهاب)

توحید

از آن چرخی که گردانَد زن پیر قیاس چرخ گردنده همی گیر

(نظامی)

نزدیک بودن خدا به انسان

دوست نزدیکتر از من به من است وین عجیبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم

کسب خشنودی خدا

ما را نبُوَد نظر به خوبی و بدی مقصود، رضای او و خشنودی اوست

نور الهی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی

محرم الهی بودن

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

(حافط)

جلوه معشوق

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل، این ناله و فریاد چیست؟ گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

(حافط)

ساقی کوثر

مردی زکَننده درِ خیبر پرس اسرار کَرَم زخواجه قنبر پرس
گر تشنه آب رحمتی ای سالک سرچشمه آن زساقی کوثر پرس

حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام

در چمنِ جمعِ جمال و کمال حضرت صدّیقه ندارد مثال

(احمد عزیزی)

حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام

زهرا که شرافت از پیامبر دارد آراسته همسری چو حیدر دارد
بسیار جهان گلِ معطر دارد اما گل یاس، بوی دیگر دارد

امام زمان علیه السلام

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند سروران بر در سودای تو خاک قدمند

***

خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو باشی خوشا جانی که جانانش تو باشی

***

به که مشغول کنم دیده و دل را که مدام دل تو را می طلبد، دیده تو را می جوید

محبت امام زمان علیه السلام

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حال و، در چنین تنگدلی جاکرده محبت تو چندان که مپرس

غم امام زمان علیه السلام

گفتم: چشمم! گفت: به راهش می دار گفتم: جگرم! گفت: پر آهش می دار
گفتم که دلم! گفت: چه داری در دل؟ گفتم: غم تو! گفت: نگاهش می دار

جای پای مهدی علیه السلام

چون میسر نشود بوسه زدن پایش را هرکجا پای نهد بوسه زنم جایش را

سختی انتظار

فرق است میان آنکه یارش بر در با آنکه دو چشم انتظارش بر در

امام خمینی رحمه الله

رفتی از دیده و داغت به دل ماست هنوز هر کجا می نگر م نور تو پیداست هنوز

***

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

مردان الهی

مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست که دادند همان دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

(فروغی بسطامی)

جانباز

هر شهیدی مرگ را یک بار می بیند به چشم من که جانبازم هزاران بار آن را دیده ام

(مرتضی دانشمند)

دعا

شاخه ها گل می کنند لحظه سبز دعا
دستها پل می زنند بین دلهاو خدا

(قیصر امین پور)

اخلاص

در درگه ما دوستی یکدله کن هر چیز که غیر ماست آن را یله کن
یک صبح به اخلاص بیابر در ما گر کار تو بر نیامد آن گه گله کن

***

چیست اخلاص، دل از خود کندن کار خود رابه خدا افکندن
نقد دل از همه خالص کردن روی چون زربه خلاص آوردن
دل به اسباب جهان نادادن دیده بر حور جهان ننهادن

ولایت و بلا

حسین بن علی در خون شنا کرد مرا با این حقیقت آشنا کرد
ولایت بی بلا معنا ندارد نجف بی کربلا معنا ندارد

(آقاسی)

هوای نفس

ای شهان، کُشتیم ما خصم بُرون ماند خصمی زوبَتَر در اندرون
کشتن این، کار عقل و هوش نیست شیر باطن، سُخره خرگوش نیست

(مولوی)

لغزش و اضطراب

بی خطایی نیست «بیدل»، اضطراب اهل درد اشک چون بی تاب گردد لغزشی پیدا کند

مدح بزرگان

مدح این آدم که نامش می برم عاجزم من تا قیامت بِشمُرم

آوارگی

ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره ایم

مطالعه تخصصی

از طب و طبیعی و ریاضی قلب تو به هر چه هست راضی
یک فن بپسند و خاص خود کن تحصیل به اختصاص خود کن
چون خوبِ کم از بدِ فزون بِهْ ذی فن به جهان ز ذی فنون بِهْ

(ایرج میرزا)

نقدپذیری

ستایش سرایان نه یارِ تو اَند نکوهش کنان دوستارِ تو اَند...
هرآن کس که عیبش نگویند پیش هنر داند از جاهلی، عیب خویش

(سعدی)

نکته یابی

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی، محرم اَسرار کجاست؟

(حافظ)

حفظ آبرو

در حفظ آبرو زگُهر باش سخت تر کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش

شیوه سیرو سلوک

رهرو آن نیست که گَه تندو گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

عاشق بودن در سیروسلوک

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اوّل قدم آن است که مجنون باشی

دوستان نااهل

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا، دوست جدا می شکند
بشکست دلم کسی صدایش نشنید من در عجبم دوست چرا می شکند؟

بی پایانی دانش

علم، دریایی است بی حدّ و کنار طالب علم است غواص بحار
گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر، خود از جست و جو
کان رسولِ حق بگفت اندر بیان این که مَهنومانْ هُما لا یَشْبَعان

(مولوی)

پرهیز از کبر

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم چو کبرکردی، از همه دونان فروتری

فراق فرزند

در روزگار، هر پسری بی پدر شود یا رب روا مدار پدر بی پسر شود

پرهیز از غرور

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت

تشویق کردن

نوآموز را ذکر و تحسین و زِهْ ز توبیخ و تهدید استاد بِهْ

(سعدی)

خلاقیت

هر که او را قوّت تخلیق نیست پیش ما جز کافر و زندیق نیست

(اقبال لاهوری)

نوآوری

گر متاع سخن امروز کساد است«کلیم» تازه کن طرز که در چشم خریدار آید

(کلیم کاشانی)

فراوان بودن موضوعات علمی

گمان مبر که به آخر رسید کار مُغان هزار باده ناخورده، در رگ تاک است

دوستان بد

آن را که به خویش یاورش می دانم با دشمن خود برابرش می دانم
از بس که بد از برادرانم دیدم بد هر که کند برادرش می دانم

وفا

پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم آنگه که خبردار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم

جوینده بودن

سایه حق بر سر بنده بُوَد عاقبتْ جوینده، یابنده بُوَد
گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سَری
چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی می کَنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک

(مولوی)

خنده تلخ

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته است و به آن می خندم

دوست واقعی

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی، همه بی حاصلی و بی خبری بود

(حافظ)

اهمیت دانش

هر آن کو ز دانش برَد توشه ای جهانی است بنْشسته در گوشه ای

تأثیر همنشین

گِلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست مخدومی به دستم
بدو گفتم که مُشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم؟
بگفتا من گِلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمال همنشین بر من اثرکرد وگر نه من همان خاکم که هستم

(سعدی)

جوانی

خمیده پشت از آن بینی، تو پیرانِ جهانْ دیده که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

حال زار

که بر احـوال زار مـا نِگَـریست که بر احـوال زار مـا نَگِـریست؟

اهمیت عمر

در بستر روزگار، خوابیم همه پیوسته به دنبال سرابیم همه
آنجا که بپرسند ز سرمایه عمر هنگام جواب، بی جوابیم همه

پرهیز از بیهوده رفتاری

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

(قیصر امین پور)

ارزش وقت

هیزمِ سوخته، شمع ره منزل نشود باید افروخت چراغی که ضیایی دارد
گوهر وقت، بدین خیرگی از دست مده آخَر این عمر گرانمایه، بهایی دارد

دوری از غفلت

جهان، سر به سر، حکمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است؟

دل و دیده

من هر چه دیده ام، زدل ودیده دیده ام گاهی زدل بُوَد گِله گاهی زدیده ام
من هر چه دیده ام، زدل و دیده تاکنون از دل ندیده ام همه از دیده دیده ام

دِرَم و کَرَم

کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کَرَم نیست

(سعدی)

فراست

چو بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست

فراق یار

بهر من بدتر از این روزی نیست زندگی آش دهن سوزی نیست
زنده بودن زِ بَرِ یار، جدا زندگانی است شما را به خدا؟

(پژمان بختیاری)

سرنگونی دشمن

اقبال خصم هر چه فزونتر شود نکوست فواره چون بلند شود سرنگون شود

(صائب تبریزی)

به راه خونین رفتن

گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نِه و، هیچ مپرس خود، راه بگویدت که چُون باید رفت

قدر یکدیگر دانستن

بیا تاقدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار، آخر مردمانیم
آدمی چو پیر شد حرص، جوان می گردد خواب در وقت سحر گاه گران می گردد

(صائب تبریزی)

* * *

ریشه نخل کهنسال از جوان افزونتر است بیشتر، دلبستگی باشد به دنیا پیررا

(صائب تبریزی)

دوری از دل شکستن

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی

(سعدی)

فروتنی

خاک آفریدت خداونـد پـاک پس ای بنده افتـادگی کن چو خـاک

(سعدی)

دوستی

درخت دوستی بِنْشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

(حافظ)

اظهار عجز نکردن

اظهار عجز پیش ستم پیشگان خطاست اشک کبابْ باعث طغیان آتش است

(صائب تبریزی)

درد دل

جز من اگرت عاشق شیداست،بگو ور میلِ دلت به جانب ماست، بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست، بگو گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو

نمک بر زخم نپاشیدن

تو که نُوشم نِه ای نیشُم چرایی؟ تو که یارُم نِه ای پیشُم چرایی؟
تو که مرهم نِه ای زخم دلُم را نمک پاشِ دل ریشُم چرایی؟

(باباطاهر)

لقای معشوق

در دیده به جای خوابْ آب است مرا زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند به خواب تا به خوابش بینی ای بی خبران! چه جای خواب است مرا

(منسوب به شیخ ابوسعید ابوالخیر)

پرهیز از طلب و طمع

دست طلب چو پیش خسان می کنی دراز پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

خود بزرگ بینی

نشنیده ای که زیر چناری کدو بُنی بر رست و بر دوید بر او به روز بیست
پرسید از آن چنار که تو چند روزه ای گفتا چنار: سالْ مرا بیشتر زسی است
خندید پس بدو که من از تو به بیست روز برتر شدم، بگوی که این کاهلیت زچیست
او را چنار گفت که امروزه ای کدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آن گه شود پدید که از ما دو، مرد کیست

(ناصر خسرو)

شعر

شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل شاعر، آن افسونگری کاین طرفه مروارید سُفت
صنعت و سجع و قوافی هست نظم ونیست شعر ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد زلب باز در دلها نشیند هر کجا گوشی شنفت
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت و ای بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت

(ملک الشعرای بهار)

وصل و هجران

ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن...
نیست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن

(مولوی)

در پی استاد بودن

عاشقی آموز و محبوبی طلب چشم نوحی، قلب ایّوبی طلب
کیمیا پیدا کن از مُشت گِلی بوسه زن بر آستان کاملی

(اقبال لاهوری)

پرهیز از غرور علمی

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره ای راه نیافت

(ابوعلی سینا)

ترو خشک رابا هم نسوزاندن

کسی مقیم حریم حرَم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
(حافظ)

شرایط مقبولیت

بس نکته غیر حُسن بباید که تا کسی مقبول طبعِ مردمِ صاحبْ نظر شود