مشخصات مجله


دیدار آشنا - شهریور و مهر 1387، شماره 96 و 97
تاریخ درج : 1387/9/28
بازدید : 48267

فهرست مطالب

جستجو

مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > دیدار آشنا > شهریور و مهر 1387، شماره 96 و 97


یک حرف از هزاران

پدید آورنده : محسن جعفری ، صفحه 12

اشاره

مخاطبانی که از یاران دیرپای دیدار آشنایند حتماً به خاطر دارند که پیش ترها (شماره 57 و قبل از آن) صفحه ای داشتیم به نام یک حرف از هزاران که نتیجه تحقیق و جست وجوی تاریخی همکارمان نویسنده گرامی آقای ابوالفضل علیدوست ابرقویی بود. در این صفحه، ماجراهای تاریخی، ساده و شسته و رفته، بازخوانی و بازنویسی می شد و دریافت عبرت های آن بر عهده مخاطب هوشیار و نکته سنج بود. ترجیح دادیم باز هم این صفحه با نگاه، قلم و زبانی متفاوت در مجله جای ثابت خود را بیابد تا چه قبول افتد و که در نظر اید.

نیشی که نوش بود

قدیمی ها برای ما تعریف کرده اند و گفته اند که مملکت که بی پادشاه می ماند، درباری ها در کوه و صحرا می گشتند و باز شاهی را پرواز می دادند تا مگر روی شانه کسی بنشیند و او بشود شاه مملکت؛ بعضی ها هم اسم این پرنده را گذاشته بودند همای سعادت!

این اتفاق فرخنده برای یکی از پزشکان ایران هم افتاده آن هم چه افتادنی! البته قصه این آقای دکتر با دیگران که همای سعادت روی شانه شان می نشسته کمی متفاوت بوده است. همای سعادت برای او یک زنبور بوده که روی گردن شاه می نشیند... اما اصل قصه:

یک دفعه که رضاشاه برای بازدید به خراسان رفته بود، در فریمان، زنبوری روی گردنش نشست و حسابی او را گزید (شاید خدا خواست قصه نمرود را به او یادآور شود) خلاصه جای نیش زنبور سخت متورم شد و رضاشاه از شدت درد مجبور شد برنامه کاری اش را تعطیل کند و به مشهد باز گردد.

در مشهد، طبیبی که امور بهداری را زیر نظر داشت، سخت در مداوای جناب پادشاه کوشید و معالجه او از نظر فنی بسیار مورد رضایت شاه قرار گرفت. طبیعتاً انتظار می رفت این توجه شاه مستدام باشد و همین هم شد؛ از همان جا دستور داده شد که این پزشک به تهران منتقل شود.1

این طبیب خوش اقبال که مرغ سعادتش زنبور بود، همان دکتر اقبال است که بعدها به وزارت رسید و سال های سال، هم وزیر بود و هم رئیس شرکت نفت، و در واقع کل اقتصاد ایران را در اختیار داشت. حالا این که بین طبابت و ریاست شرکت نفت و خدمت او در امور اقتصادی چه رابطه ای ست، رازی است که باید از آن زنبور پرسید یا از جناب پادشاه!

حرف شنوی

یکی از دوستانمان تعریف می کرد، چند سال پیش مشغول بنایی بودیم. بنّای ما که می خواسته کارگران برای شناژ ریختن و ستون کار گذاشتن، هر کدامشان نیم متر زمین را بکنند، به آنها سفارش می کند و خودش هم می رود سر کار دیگرش. (ظاهراً خرج زندگی آن موقع ها بیش تر از امروز بوده و بناها هم مجبور بوده اند از قاعده چند شغله بودن استفاده کنند جهت گذران زندگی بخور و نمیرشان.)

خوب، طبیعی است آدم که چند شغل داشته باشد گاهی یادش می رود چه گفته و چه باید می کرده؟ دم ظهر بنّا برمی گردد به سرکار بنایی، تصور می کنید چه دیده؟! بله، آن کارگران محترم به واسطه حرف شنوی خاصی که از استادکارشان داشته اند تا ظهر زحمت کشیده و هر کدام سه متری زمین را گود کرده و پایین رفته بودند...

حالا این داستان را برایتان نوشتیم تا مقدمه ای باشد برای یک ماجرای مهم تر تا میزان حرف شنوی و اطاعت امر بعضی از قدیمی ترها هم برایتان روشن شده باشد و معلوم شود دیگران چه جوری در این مملکت چرخ حکومت می چرخانده اند:

آورده اند که روزی یک نظامی تیره بخت مورد خشم تیمسار زاهدی قرار می گیرد. امر می کند او را ببندند و شلاق بزنند. در این هنگام او را پای تلفن می خواهند. به مباشر ضرب می گوید: «بزنید تا من برگردم!»

زاهدی می رود تلفن خانه و بعد تلگراف خانه بعد از آن هم تا ظهر گرفتار کارها و مشاغلش بوده تا وقتی که به خانه می رود، ناهار می خورد و می خواهد استراحت کند که زنگ تلفن منزلش به صدا درمی اید. می پرسد چه خبر است؟ می گویند: صفرعلی خان، مباشر ضرب می گوید: حسب الامرتان، نظامی را شلاق می زنند. چه امر می فرمایید؟ باز هم بزنند یا نزنند؟

می پرسد: کدام نظامی؟

می گوید: قربان! همان نظامی که صبح فرمودید شلاقش بزنید تا من بیایم. چون تشریف نیاورده اید هنوز شلاق می زنند!

تیمسار زاهدی بی خیال می پرسد: خوب، حالا نظامی در چه حال است؟

صفرعلی خان جواب می دهد: قربان، او مدتی است که مرده، ما به جسدش شلاق می زنیم!

و تیمسار امر می کند: دیگر بس است پدر سوخته ها!2

می خواستیم ازین دو داستان که برایتان نقل کردیم نتیجه هم بگیریم اما ترجیح دادیم خودمان پیش از همه عبرت لازم را بگیریم و همه کارها را خودمان انجام ندهیم و بعضی از کارها را بسپاریم به دیگران.

این چه مملکتی است؟

حالا که بحث دو شغله یا چند شغله بودن خیلی گل کرده و نقل محفل مان شده، خوب است این داستان را هم بخوانید تا باورتان شود آدم های چند شغله ـ هر چند با تجربه هم باشند ـ دچار چه حواس پرتی هایی می شوند و چه گاف هایی می دهند!

معروف است سپهبد نخجوان، مدتی هم رئیس مدرسه نظام بود و هم رئیس ستاد ارتش. صبح ها به مدرسه می رفت و عصرها به دفتر ستاد ارتش تا به هر دو کارش (شغلش) برسد.

روزی به مدرسه رفت. رئیس کارپردازی تقاضا کرده بود چند چراغ لوستر برای کلاس ها خریداری شود. نخجوان در جواب گفت: به وزارت جنگ بنویسید تا خریداری کنند. بلافاصله نامه تهیه شد و برای او آوردند وی آن را امضا کرد و به وزارت جنگ فرستاد.

بعد از ظهر که به وزارت جنگ رفت... (داستان را حدس زدید؟! عیبی ندارد کمی تحمل کنید مجبورید با ما و دیگران همراه باشید تا داستان تمام شود) رفت که کارهای محوله را انجام دهد نامه ای برایش آوردند؛ نامه ای که صبح خودش امضا کرده بود. نخجوان، نامه را به دقت خواند و روبه معاونش کرده، گفت: این مدرسه نظام هنوز نفهمیده است که بودجه امسال ما محلی برای خرید این جور چیزها ندارد؟! به همین ترتیب به آن ها جواب دهید!

فردای آن روز وقتی در مدرسه نظام از مفاد نامه ستاد ارتش مطلع شد (باز هم نامه ای که به امضای خودش بود) سخت برآشفت و جلوی رئیس کارپردازی فریاد زد: این چه مملکتی است که از خرید چندین چراغ که برای شاگردها لازم است، مضایقه می کنند؟! فوراً نامه تندی به همین مضمون بنویسید و تقاضای خودتان را تکرار کنید!3

هر چیزی خوبش خوب است!

از قدیم گفته اند، عبا و قبا دین نمی آورد! درست است که در زبان زد شدن این ضرب المثل، دست استعمار، حتماً مثل همیشه در کار است اما گاهی اوقات، پذیرش این نوع ضرب المثل ها و دهن به دهن شدنشان بی فلسفه هم نیست و به قول معروف: «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها...» اگر هم مردم گاهی اوقات ته دلشان به بعضی از حضرات به ظاهر ظاهر الصلاح خرده کلماتی نثار می کنند، شأن همان آقایان است نه همگان!

از نمونه افرادی که حقشان همان چیزهاست که مردم باید بگویند، ظهیرالاسلام است که دین و شرافت و عزتش را به دربار و خرده اشرفی که به دست می آورد، فروخت. میرزا زین العابدین ظهیرالاسلام در سال 1280هـ ق به فرمان ناصرالدین شاه، سلطان غارتگر و جبار قاجار، امام جمعه تهران شد. این آخوند درباری، تمام کارهای شاه را توجیه دینی می کرد. میرزا آقاخان کرمانی درباره او این حکایت را آورده و نقل کرده است:

امام جمعه طهران به تلاشی عظیم افتاد و بحران سختش روی داد. طولوزان دکتر را به عیادت وی آوردند. خوردن شراب کهنه را تجویز کرد. امام جمعه اظهار نمود اگر بخورم به جهنم خواهم رفت! دکتر هم که او را می شناخت، گفت: اگر نخورید زودتر خواهید رفت!

باده را خوانی حرام و خون مردم را حلال

با چنین حالت، عجب کز حق، بهشتت آرزوست!4

*

گفتیم عبا و قبا دین نمی آورد و از ظهیرالاسلام، نمونه آخوند درباری یادی کردیم. یادی هم از مدرس شهید کنیم تا تفاوت این دو را بهتر درک کنیم. آورده اند زمانی که مدرس به عنوان یکی از پنج فقیه ناظر به مصوبات مجلس در دوره دوم مجلس شورای مشروطه وارد تهران شد مهمان مرحوم امام جمعه خویی، مجتهد فاضل و پر نفوذ پایتخت گردید. امام جمعه با کمال میل و ادب از مدرس پذیرایی کرد.

پس از چند روز اقامت در منزل امام جمعه، مدرس به جست وجوی اتاقی برخاست. دو اتاق در همسایگی منزل امام جمعه پیدا کرد یکی به سی ریال و دیگری 35 ریال اجاره. سید، اتاق سی ریالی را قبول کرد. گفتندش برای پنج قران صرفه جویی چرا؟!

جواب داد: چیزی که استقلال عقیده و اراده مرا از بین می برد احتیاج است و من نمی خواهم به کسی یا کسانی احتیاج مادی پیدا کنم و سپس با لهجه اصفهانی افزود:

آقایان! من از کسانی نیستم که «زیر تشکی» میستونن می خواهم این زبانم، این زبان تند و تیزم آزاد باشد.5

مقایسه مدرس و ظهیرالاسلام که هر دو هم عبا و قبای پیامبر تن شان بود، با خودتان.

پاورقی

1. آسیای هفت سنگ، ص458.

2. رجال فکای، ص28.

3. شوخی در محافل جدی، ص97، با اندک تصرف.

4. شرح حال رجال ایران به نقل از لطیفه های سیاسی، ص100.

5. ایام (ویژه نامه تاریخ معاصر)، ش32، ص16.