مجلات > علمی، خبری > معارف > خرداد 1388 - شماره 66


روانشناسی دین (قسمت اول)

پدید آورنده : حجت الاسلام دکتر مسعود آذربایجانی ، صفحه 6

اشاره:

حجت الاسلام و المسلمین دکتر مسعود آذربایجانی متولد 1342 در اصفهان است. ایشان از محضر آیت الله محقق داماد، آیت الله جوادی آملی و آیت حسن زاده آملی استفاده برد و از سال 1368 کارشناسی ارشد الهیات معارف اسلامی مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) را گذراند. سال 1371 همکاری خود را با پژوهشگاه حوزه و دانشگاه آغاز کرد و عضو گروه روان شناسی، کارشناسی ارشد بالینی گردید.

وی ضمن فعالیت پژوهشی در حوزه علمیه، روان شناسی را نیز به طور تدریجی شروع کرد و در همین حال در دانشگاههای علم و صنعت و تهران به تدریس معارف اسلامی و اخلاق اسلامی پرداخت. در سال 1379 در مقطع دکتری رشته کلام جدید (فلسفه دین) تربیت مدرس قم مشغول به تحصیل و اتمام تحصیلات تکمیلی شد.

در حال حاضر مهمترین حوزه تخصصی ایشان روان شناسی دین، اخلاق اسلامی و مباحث فلسفه دین می باشد.

دکتر آذربایجانی دارای تألیفاتی نیز می باشد که برخی از آنها عبارتند از: 1. اخلاق اسلامی2. تهیه و ساخت آزمونهای جهت گیری مذهبی با تکیه بر اسلام 3. روان شناسی سلامت با نگرش به منابع اسلامی1و2 ؛ 4. روان شناسی عمومی؛ 5. روانشناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی؛ 6.معرفی مقیاسهای دینی.

ایشان مقالاتی نیز به رشته تحریر در آورده است که به برخی از آنها اشاره می شود: 1. اشتغال زنان در جامعه 2.الموجز الانسان المفضل من موقف الاسلام و علم النفس؛ 3. انسان کامل (مطلوب) از دیدگاه اسلام و روانشناسی؛ 4. بررسی تطبیقی نظریه های شخصیت؛ 5. توجیه ایمان (1) از دیدگاه ویلیام جیمز؛ 6. جذابیت و روابط اجتماعی؛ 7.جذابیت اجتماعی؛ 8. نقد تربیتی کنوانسیون حقوق کودک.

وی تا کنون در پژوهشگاه حوزه و دانشگاه به عنوان قائم مقام گروه روان شناسی و عضو هیئت علمی؛ پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه، عضو شورای علمی دانشنامه فاطمی و مرکز جهانی علوم اسلامی به عنوان عضو شورای علمی، فرهنگی تربیتی، مشغول خدمت بوده است.

نشریه معارف مصاحبه ای در راستای روانشناسی دین با ایشان ترتیب داده است که توجه خوانندگان محترم را به آن جلب می نماییم.

معارف

ضمن تشکر از اینکه وقت شریفتان را در اختیار ما قرار دادید. با استادان و گروه های معارف اسلامی و مجلة اطلاع رسانی معارف به حمدالله آشنایی کامل دارید و ما کم و بیش در زمینه های مختلف مزاحم شما بوده ایم. موضوع بحث این جلسه روانشناسی دین است که به نظر می رسد می تواند موضوع قابل توجهی برای استادان معارف اسلامی باشد. لطفاً در ابتدا تعریفی از روانشناسی دین داشته باشید و بفرمایید که تفاوت روانشناسی دین با رشته های مشابه چیست؟

من هم حضور شما و همکاران و دوستان خیر مقدم می گویم و خدمت همة اساتید معارف اسلامی عرض ارادت دارم. در رابطه با روانشناسی دین، که در حقیقت یکی از شاخه های روانشناسی است. که اگر بخواهیم به صورت اجمالی تعریفی داشته باشم، می شود گفت: «بررسی علمی دین، با رویکرد روانشناختی»؛ یا اگر بخواهم به تعبیر ساده تر بگویم، «استفاده از تمام ظرفیت ها و قانونمندی های روانشناسی برای توصیف و تبیین پدیدارهای دینی» است. منظور از پدیدارهای دینی، رفتارها، افکار و احساساتی است که در فرد به وجود می آید، ولی منشأ دینی دارد. یعنی کارهایش را از روی تدین انجام می دهد. فرض کنیم نماز می خواند؛ دعا و نیایش می کند؛ به زیارت می رود؛ به خدا باور دارد؛ ایمان دارد؛ توکل به خدا دارد؛ توبه می کند؛ احساس خوف و خشیت در مقابل خداوند دارد؛ اگر خلافی انجام داد، احساس گناه می کند؛ تمام این مصادیق، نمونه هایی از پدیدارهای دینی است. یعنی رفتار هست، باور هست یا احساساتی هست که منشأ آن در حقیقت دینداری انسان است. کار روانشناسی دین این است که به بررسی اینها می پردازد. حال ممکن است اینها را توصیف و تبیین بکند، یا حتی در مورد مسائل مختلف، پیش بینی کند. این یک تعریف اجمالی از روانشناسی دین است بدون اینکه بخواهیم به تعریف هایی که روانشناسان مختلف مثل تالِس یا ولف یا دیگران از روانشناسی دین دارند بپردازیم. من نمی خواهم وارد بحث های علمی دقیق بشوم فقط می خواهم تا حدودی بحث برای خودمان روشن شود.

با این توصیفی که فرمودید می شود گفت در واقع روانشناسی دینداران است، از این حیث که دیندار هستند؟

تا حدی با فرمایش شما موافقم، ولی نه کامل. روانشناسی دین اصلاً تعریف Religion در زبان های لاتین و انگلیسی، با دین که در زبان فارسی و عربی به کار می رود فرق می کند. در زبانهای فارسی و عربی، دین که می گوییم از واژة دِینا گرفته شده که در اصل زبان اوستایی به معنای وجدان و ضمیر پاک است و در زبان عربی به معنای یک نوع آیین، روش و راه و رسم است که آن در زبان های فارسی بیشتر معادل شریعت است. اگرچه شما Religion را به دین ترجمه می کنید ولی واژه اش لاتینی است که دوتا ریشه دارد چه از واژة Roligare یا Relegio که ریشه شناسی کردند و ما هم در کتابمان روی آن بحث کردیم. هر کدام از اینها باشد در حقیقت به معنای یک نوع رابطة انسانی و به یکدیگر پیوستن است. یعنی Religion که می گویند، این در حقیقت آن چیزی است که در انسان ها تحقق پیدا می کند. بنابراین من تا حدی با نظر شما موافقم، که روانشناسی دین یعنی روانشناسی دینداران از جهتی که رفتارهای دینی را انجام می دهند؛ نه دینداران به طور کلی. یعنی دینداران ممکن است یک سری رفتارها و ویژگی های شخصیتی داشته باشند نه از حیثی که دیندارند؛ بلکه مشترکاتشان با افراد دیگر باشد. ما آنها را در روانشناسی دین مورد بحث قرار نمی دهیم. روانشناسی دین که ترجمة Psycology of Religion است، دقیقاً به این معناست که روانشناسی آدمِ دیندار، آدمِ متدین، آن رفتارهایی که از زاویه و نگاهِ دینمداری خودش انجام می دهد.

اگر امکان دارد بیشتر توضیح بفرمایید؟ چون اینطور به ذهن می رسد که روانشناسی دارد روان انسان را بررسی می کند؛ یعنی چیزی که در همة انسان ها موجود است. حال می شود تفکیک قائل شد و گفت روان انسان های دیندار با انسان های غیر دیندار دو نوع است؟

همانطور که مستحضرید، اینها را از نظر تعلیم و تربیت و کارهای کلاسیک دانشگاهی، از هم جدا می کنند. حالا آن با واقعیت یک مقداری متفاوت است. همانطوری که ما مثلاً در فقه، فقه عبادی داریم و فقه معاملات و قسمت های مختلف را تفکیک می کنیم، امروزه روانشناسی هم شاخه های مختلفی پیدا کرده است. روانشناسی خانواده، که فقط به موضوعاتِ خاصِ خانواده می پردازد. روانشناسی بالینی یا روانشناسی مَرضی داریم که فقط به بحث های بیماری ها و درمان آن می پردازد. روانشناسی صنعتی، یا روانشناسی سازمانی و... داریم که از شاخه های مختلف روانشناسی است. امروزه روانشناسی دین هم یکی از شاخه های روانشناسی است که در انجمنِ روانشناسی آمریکا که یکی از انجمن های مهم بین المللی روانشناسی است، شاخة سی و ششم انجمن روانشناسی، است. که یک شاخة مستقل است. یعنی در عمل تا حدی فرمایش شما را قبول دارم که مسائل انسان که به خصوص ما قائل به یک وحدت و یکپارچگی در نفس انسان هستیم، و درست است در واقعیت بیرونی و وجودی اینها قابل تفکیک نیستند ولی اگر بخواهیم روی آن مطالعه کنیم در تحقیق باید آنها را جدا کنیم تا بتوانیم بهتر بررسی کنیم.

مسئلة دیگری که الآن به نظر می آید، بحث پیش فرض هاست. مثلاً در روانشناسی خانواده، یا بالینی و سایر شاخه های روانشناسی که بحث می کنیم، شاید بعضی از پیش فرض ها خیلی تأثیری نداشته باشند؛ ولی شما اینجا با بحث اعتقادی سر و کار دارید. پیش فرض های یک روانشناس در این بحث چقدر می تواند مؤثر باشد؟ یعنی یک فرد سکولار، ممکن است رفتارهای دینی را طوری تبیین کند که کاملاً تفسیر منفی از اینها بیرون بیاید؛ یعنی نتایج منفی برای دین یا دینداری داشته باشد، یا نه؟

اگر اجازه بفرمایید، قبل از اینکه این سئوال را پاسخ دهم، تفاوت روانشناسی دین با روانشناسی دینی را توضیح بدهم؛ بعد از آن راحت تر می توانیم به این بحث بپردازیم.

پس روانشناسی دین همانطور که گفتیم شاخه ای از روانشناسی است. یعنی در همان بافت و پارادایمِ روانشناسی تعریف می شود.

اما روانشناسی دینی، نوعی از روانشناسی است. یعنی یک مکتب ویژه می شود. روانشناسی می تواند مکاتب مختلفی داشته باشد. مثلاً می توانیم روانشناسی شناختی داشته باشیم؛ یا روانشناسی روان تحلیل گری داشته باشیم، یا روانشناسی که رفتارگراها دارند. مکاتب مختلفی در روانشناسی داریم. روانشناسی دینی هم می تواند یک مکتب در عرض آنها و بدیل آنها باشد. یعنی کل روانشناسی می تواند در کنارش یک مکتب دیگری داشته باشد، مثل روانشناسی دینی. که مثلاً یکی از مصادیق آن روانشناسی اسلامی باشد. که با یک نگرش دینی عمل می کند؛ یعنی کل روانشناسی را از پایه و بنیان تا شاخه ها و میوه های، این درخت روانشناسی بر پایة دیدگاه ها و مبانی دینی می سازند که در حقیقت باید در مبانی ما خیلی دقت شود. مبانی معرفت شناسی ، مبانی هستی شناسی ، مبانی انسان شناسی ، مبانی دین شناختی و ارزش شناختی همة اینها در ساختمانی که داریم بنیانش را بنا می گذاریم مؤثر است. این شد روانشناسی دینی. در روانشناسی دینی کاملاً روشن است که ما آن را از روانشناسی های معمولی تفکیک می کنیم. یعنی دربارة فرزند می خواهیم صحبت کنیم، در رابطه با خانواده، در رابطه با انگیزش، هیجان، رشد و سایر مسائل روانشناسی، مرتب و پیوسته باید پیش فرض هایمان را که دینی هستند در نظر بگیریم. این به طورکلی در رابطه با روانشناسی دینی. پس ما می توانیم مکتب دیگری در مقابل روانشناسی جدیدی که هست داشته باشیم که به آن روانشناسی دینی که یکی از مصادیق آن روانشناسی اسلامی است می گوییم.

اما روانشناسی دین اینطور نیست. روانشناسی دین می خواهد از همة پتانسیل و ظرفیت های روانشناسی موجود، برای شناخت دین و بررسی پدیده های دینی استفاده کند. حالا اینجا البته می تواند این گونه باشد که این روانشناسی دین، یکی از شاخه های روانشناسی موجود باشد یعنی از همان پیش فرض ها استفاده کند. مثلاً مکتب روانکاوی یا روان تحلیل گری فروید بیاید روانشناسی دین داشته باشد. همانطور که دارد. یعنی یکی از بخش های مهم در روانشناسی دین، نظریات فروید است. فروید در خصوص بررسی هایی که راجع به دین انجام داده است چهار کتاب دارد. وی بر اساس مبانی و پیش فرض های خودش که معتقد به روان تحلیل گری است و نه تنها یک دیدگاه سکولار، بلکه دیدگاه الحادی دارد. با آن دیدگاه آمده یعنی فرض کرده خدایی نیست. حالا با فرض عدم خدا، گفته است ما این پدیده ها ی دینی را چطور تبیین کنیم. این یک نگاه است، ولی در مقابلش دید دیگری هم وجود دارد مثلاً نگاه ویلیام جیمز که نگاه معتدلی است و به هیچ وجه الحادی نیست و خیلی از بحث ها به خصوص نیایش، یا تجربة دینی را تبیین می کند که کاملاً با مبانی ما سازگار است و می تواند قابل قبول باشد. به همین دلیل بله، درست است، می توانیم در آنجا هم براساس مبانی مختلف تبیین های مختلف داشته باشیم. منتها با تفکیکی که عرض شد؛ یعنی بین روانشناسی دینی و روانشناسی دین فرق بگذاریم.

پس شبیه بحث هایی است که در فلسفة دین داریم که پیش فرض های فیلسوف به شدت می تواند روی هم شیوة کارش و هم نتایج و بروندادِ این پژوهش ها تأثیر بگذارد. مثلاً با توجه به پیش فرض ها نتایج شیوة فروید در روانشناسی دین با ویلیام جیمز کاملاً متفاوت است. حالا سئوال این است که آنچه بعد از تولد این شاخه از روانشناسی، از این بحث ها خارج شده یعنی نتایج و برونداد این بررسی ها، مجموعاً به نفع دین بوده؟ یعنی آیا این شاخه از روانشناسی، دین را به گونه ای به نفع آموزه های دینی تحلیل کرده که مثلاً بشود در اثبات یا تأیید آموزه های دینی از آن استفاده کرد یا نه؟

اگر اینجا یک طبقه بندی داشته باشم فکر می کنم مفید باشد. به طور کلی، مباحث دین پژوهی را به دو دسته تقسیم می کنند. یعنی علوم و مطالعاتی که به دین می پردازد و در رابطه با پژوهش دین هست، دو دسته اند. یک دستة آنها علوم و رشته هایی است که گاه با صدق و کذب دعاوی دین سروکار دارند و به بررسی آنها می پردازند. مثل فلسفة دین و کلام در اینجا جنبة حق و باطل و ارزشی کاملاً روشن است. ولی یک سری علوم یا مطالعاتی هم داریم که حداقل در مرحلة ادعا این طور است که می گویند، ما با صدق و کذب کاری نداریم. کار ما کاری توصیفی است. توصیفی است یعنی ببینیم واقعیت چیست؟ اینها با صدق و کذب دعاوی دین سر و کار ندارند. اینها هم جزء دین پژوهی هستند، مثل تاریخ ادیان، یا دین شناسی تطبیقی، یا جامعه شناسی دین. روانشناسی دین هم یکی از همین شاخه هاست که به دستة دوم تعلق دارد. یعنی مستقیماً با صدق و کذب دعاوی دین سر و کار ندارد. و مدعی این هم نیست. می گوید من الآن می بینم آدم ها مثلاً دارند نماز می خوانند، عزاداری می کنند، به زیارت می روند، به کلیسا یا به فلان معبد می روند، این رفتارهایشان را بررسی می کنم. حالا اگر از زاویة روانشناسی بود، اینجا روانشناسی دین شکل می گیرد. اگر از نگاه جامعه شناسی و بحث نهادهای اجتماعی بود، جامعه شناسی دین شکل می گیرد

پس می خواهم ببینم در مرحلة اول ما این انتظارمان را باید عوض کنیم، چون یک نگاه علمی است. من درصدد توصیف و تبیین دقیقِ دعاوی دین حالا دعاوی هم اینجا نگوییم، بگوییم پدیده های دین یعنی چیزی که انسانها انجام می دهند، نه چیزی که در کتاب به عنوان گزاره های کلامی یا الهی یا تئولوژی است. فرق تئولوژی با Religion همین است. تئولوژی به عنوان الهیات روی گزاره ها بررسی می کند. اینکه می گوییم خدا هست، این گزاره را در کلام و فلسفة دین بررسی می کند. اما در روانشناسی و جامعه شناسی دین اصلاً کاری به این گزاره ندارد. می رود روی آدمها. می گوید انسانها در برخورد با این گزاره چکار می کنند؟ آیا خدا را می پرستند؟ پرستش آنها را بررسی می کند. در مقابلِ خدا عبادت می کنند؟ نماز می خوانند؟ توکل دارند؟... رفتارها و فرآیند های روانی آنها را بررسی می کند. پس می خواهم بگویم که در ابتدا و انتظار اولیة ما، انتظاری که از روانشناسی دین داریم این است. نه اینکه بیاید مستقیماً به دفاع از گزاره های ما بپردازد. دفاع از گزاره ها، کار کلام است. کلام باید اینکار را انجام دهد. در روانشناسی دین، انتظار ما این است که بیطرفانه و منصفانه بدون توجه به آن پیش فرض ها سعی کند تا مقداری که امکان پذیر است پیش فرض های خودش را در پرانتز بگذارد و پدیده های دینی را بررسی کند. حالا البته نتیجه اش می تواند به نفع دین باشد یا به ضرر دین. هر دو نوعش را داریم. یعنی بعضی از این نتایج که تأثیرگذار است، از آن دیدگاه های خود محقق، مثل کارهایی که فروید یا آلبِرت اِلیس انجام داده اند؛ اینها با دین و دینداری خیلی سازگار نیست. از آن طرف کارهایی که ویلیام جیمز، یونگ و پارگامِنت انجام داده اند، هم خیلی به نفع دین است و ما در ابعاد مختلف می توانیم در دین از آن استفاده کنیم.

البته بنده هم متوجه هستم، ادعا این است که یک کار علمی در حال انجام است؛ همانطور که در فیزیک و شیمی می گویند پدیده های خارجی را بدون پیش داوری بررسی می کنیم. حالا در روانشناسی هم گفتند این پدیدة رفتار انسانی را بررسی می کنیم. ولی عرضم این بود که اولاً این پیش داوری خیلی وقت ها می تواند در نتایج اثر بگذارد این مسئله را حتی در علوم کاملاً تجربی طرح می کنند، ثانیاً معدل این کارهایی که انجام شده می خواستم ببینم چه بوده؟ همانطوری که فرمودید بعضی از کارها مثل کارهای فروید، می شود گفت نتایجش بگونه ای بوده که خیلی سازگاری با دین نداشته؛ یا بعضی از کارها هم مثل کارهای جیمز، که دین را بعنوان یکی از فطریات معرفی می کند و بُعد پرستش را بُعد چهارم انسان می داند با آموزه های دینی سازگاری دارد حالا معدل این کارها الآن در غرب چیزی هست که بشود گفت مجموعاً نتایجش به نفع دین بوده؟ گرچه ادعای اولیه به هیچ وجه این نیست که اینها بخواهند کاری به نفع یا علیه دین بکنند.

البته برای پاسخ دقیق به فرمایش شما، باید تاریخچة آن را کامل ببینیم و فرآورده های آن را بررسی کنیم و یک معدل گیری بکنیم. ولی من اشاره ای بکنم و به نظرم می توانیم یک تفاوت و تمایزی در این بحث قائل بشویم.

بنده در ابتدا مقداری از تاریخچه را بگویم. حدود یک صد سال از تاریخ تولد روانشناسی دین به صورت رسمی می گذرد. یعنی تقریباً مقارن با روانشناسی علمی جدید، روانشناسی دین هم متولد شد و تحقیقات ادامه پیدا کرد. در ابتدای آن، تقریباً سه سنّت و سه دیدگاه مهم را می بینیم که در بحث های روانشناسی دین در غرب شکل گرفته است که یکی از آن ها تحت عنوان سنّت انگلیسی آمریکایی شناخته می شود که روانشناسانی هستند که در انگلیس و آمریکا تحقیقات را انجام دادند. نمونه کارهای آنها مثل گالتون، ویلیام جیمز، هال و دیگران که نگاهشان یک نگاه تجربی به دین بود. بیشتر سعی می کردند همان بحث های آزمایشگاهی و تجربة دینی را مدِّ نظر قرار دهند. بحث های سنجش برایشان خیلی مهم بود و نگاهشان بیشتر توصیفی بود؛ یعنی پدیده های دینی را بتوانند به صورت علمی، خوب توصیف کنند. این یک سنّت و نگاه است.

نگاه یا سنّت دوم که به آن سنّت آلمانی می گویند. که کسانی مثل فروید، یونگ، اُتو، شلایر ماخر اگرچه اُتو و شلایر ماخر فیلسوف هستند نه روانشناس؛ ولی سنخ کارهایشان و کارهایی که انجام داده اند روانشناسی دین است اینها در این سنّت قرار می گیرند. این نوع دوم کارهایشان مقداری بیشتر جنبة تبیینی دارد و ابعاد عمیق ترِ دینداری انسان را بحث می کنند و با آن سر و کار دارند و نظریه های جدّی دارند که هم دیدگاه های منفی دارد و هم دیدگاه های مثبت.

دیدگاه سوم هم که سنّت فرانسه یا فرانسوی است. که نگاه آن بیشتر نگاه مَرضی هست. یعنی بیماریهایی که در رابطه با پدیده های دینی به وجود می آید مثل وسواس، جن زدگی، ضعف روانی و مواردی از این قبیل را بررسی می کنند. کسانی مثل شارکو و پیرژانه به این سنت تعلق دارند.

تقریباً تا دهة سی و چهل به دلیل اهمیتی که دیدگاه های فروید در آن موقع داشت و یک غلبه و سیطره ای در روانشناسی داشت، روانشناسی دین قدری افول کرد و تقریباً دو یا سه دهه کارها خیلی کم شد علتش هم همین بود که غلبه نگاه های منفی به دین در کارهای فروید و بعضی از کارهای مشابه به آن، این نگاه را به وجود آورد. ارباب کلیسا و دینداران تمایلی به بحث های روانشناسی دین نداشتند. نگاه های رفتارگرایی که باز در آن موقع حاکم بود، اصلاً مباحث دینی را معنادار حساب نمی کرد. اینها دست به دست هم داد که تقریباً دو یا سه دهه مباحث روانشناسی دین افول پیدا کند.

ولی به خصوص از دهة شصت و هفتاد به بعد، دو مرتبه روانشناسی دین احیا شد. تا حدی که مجلة تایم که مجلة مشهوری است، روی یکی از شماره هایش بزرگ نوشت: «خدا در حال بازگشتن است.» درمقابل آن جملة نیچه که گفته بود، اینجا می گوید خدا در حال بازگشتن است. و در آن توضیح می دهد که مقالات و تحقیقات و پژوهش ها در مورد دین به سرعت رو به افزایش است. و این سه، چهار دهة اخیرِ اواخر قرن بیستم، می بینیم نگاه های جدی تری به دین شده و پژوهش های زیادی در این زمینه شده است و در مجموع ما می توانیم معدل مثبتی به این بدهیم. یعنی نگاه ها بیشتر درصدد بررسی بیطرفانه ای نسبت به مسائل دین بوده است و آثار مثبتش را بررسی کردند. ما در زمینة آثار مثبت دین تحقیقات زیادی داریم. یعنی رابطة دینداری را با بهداشت روانی، با سلامت، با شادکامی، با رضایت از زندگی و خیلی از مقولات مختلف بررسی کرده اند. و حتی من می خواهم بگویم از تلاقی دین و روانشناسی در این دهة اخیر حدود تقریباً ده، پانزده سال اخیر یک رشته یا مکتب جدیدی در روانشناسی به وجود آمده که به آنPositive Psycology می گویند؛ یعنی روانشناسی مثبت. تمام کدها و واژه هایی که به کار می برند ما را به این نتیجه می رساند که در حقیقت این مکتب و گرایش جدید در روانشناسی، از تلاقی روانشناسی با دین به وجود آمده است که این چیزها را به وجود آورده است. و این است که می گویند نگاهمان به توانش های مثبت انسان باشد. مقولاتی مثل امید، شادی، شادکامی، رضایت از زندگی، شجاعت و بحث هایی از این قبیل را به شدت مورد توجه قرار می دهند. خودشکوفایی انسان، کمال انسان و... در این بحث هایشان از ظرفیت ها و پتانسییل های دین هم خیلی استفاده می کنند.

عذر می خواهم دریافت بنده اینطور است که به هر حال این مکاتب بر اساس آن مبانی که دارند، روانشناسی دین را توصیف می کنند و بر اساس مبانی شان دنبال کارکردهای خاص خودشان هستند. سئوال این است که با توجه به تعریف دین، این تحقیقات چقدر می تواند متفاوت باشد؟ چون، دین تعاریف مختلفی دارد؛ در بعضی تعریف ها هر نوع رفتار معنوی را شامل می شود که می تواند مبتنی بر خدا هم نباشد.

اگر منظورتان این است که دین تعاریف متعددی دارد بنابراین روانشناسی دین هم متناظر با آن تعاریف می تواند متفاوت باشد. خود اینها معترف به این هستند. و الآن بعضی ها گفته اند که ما حدود 300 تعریف از دین داریم. توجه به این است که دین تعاریف متعددی دارد. ولی من یک نکته را خیلی صریح و شفاف عرض کنم. روانشناسی دین بر مبنای تعریف الهی یا توحیدی از دین شکل نمی گیرد و مبنایش اصلاً آن نیست.

تعریفی که الآن در مورد دین دارند، این است که مثلاً همان مجموعة احساسات، رفتارها، باورها و در حقیقت مناسکی که انسان ها حولِ مفهوم قدسی انجام می دهند. یعنی معیار، یک مفهوم قدسی است. حالا این مفهوم قدسی که یک منشأ ماوراء طبیعی دارد می تواند خدا باشد یا اینکه خدا هم نباشد. تصور آنها از خدا یا چیزهایی که به جای خدا برگزیدند. یعنی در این تحقیقاتِ روانشناسی دین، هم رفتارهای دینی ادیان ابراهیمی را بررسی می کنند، که اینها علی القاعده الهی و توحیدی هستند؛ مثل اسلام، مسیحیت و یهودیت افزون بر این، ادیان شرقی مثل بودیسم، هندوئیسم، دین شینتو و مانند آن را نیز شامل می شود. علتش هم این است که الآن در اصطلاحِ دین شناسان همة اینها مصادیق دین هستند. حالا اعم از دین حق یا باطل. یعنی در این حدش را باید بپذیریم که روانشناسی دین می گوید من کاری به حق و باطل بودنِ دین ندارم. کار به حق و باطل بودنِ دعاوی آنها هم ندارم. همین قدر که این افراد رفتارهایشان، احساساتشان، باورهایشان و مناسکی که انجام می دهند یک منشأ دینی داشته باشد یعنی بر اساس اعتقاد به یک امر قدسی و ماوراء طبیعی شکل گرفته باشد، روانشناسی دین خودش را ملزم می داند که به آنها بپردازد.

اگر در فرهنگ ایران بخواهیم در این رشته کار کنیم، آیا می شود با همان پیش فرض هایی که آنها تعریف کردند تحقیق کنیم؟ آیا ما می توانیم همان فاکتورها را بیاوریم در فرهنگ خودمان و بر اساس همان ابزارها کار و فعالیت کنیم و از آن ها نتیجه بگیریم؟

نکتة خوبی است. یعنی این پاسخ، عیناً همان پاسخی است که در مورد روانشناسی به طور کلی می دهیم. در روانشناسی هم من سئوالم این است که آیا تحقیقات و تجاربِ روانشناسی و مطالعاتی که در صد سالة اخیر در روانشناسی کرده اند، در مداوای بیمارانِ روانی ما مؤثر واقع می شود؟ در بحث های روانشناسی تربیتی ما تأثیر گذار هست؟ در بحث های روانشناسی خانواده و مشکلات زوجین، اعتیاد جوانان، رابطة پدر و مادر با فرزندانشان و... مؤثر هست یا نیست؟ اگر در اینجا پاسخ شما مثبت باشد در آنجا هم مثبت است. ولی پاسخ ما مطلقاً و صد در صد مثبت نیست. من توجه دارم که یک مقداری تفاوت هست. در اینجا هم همین طور است. ما تفاوت هایی را توضیح می دهیم. و این تفاوت این است که ما در بحث های روانشناسی به دلیل همان اتکا به مبانی خودش که ما می گوییم مکاتب روانشناسی بر یک پیش فرض ها و مبانی متکی هستند، هیچ وقت نمی توانیم مطالعات و تحقیقات و نتایج علمی شان را دربست بپذیریم. ولی از آنجا که با هم مشترکاتی داریم، چه در دیدگاه هایمان، به خصوص در غرب و بحث های مسیحیت که هر دو به یک نحله ای از ادیان ابراهیمی تعلق دارند و خیلی از یکدیگر متأثرند. حتی در مبانی انسان شناسی شان همیشه اینطور نیست که با دیدگاه سکولار به انسان نگاه کنند. مشترکات زیادی داریم. چون ما مشترکات زیادی داریم و بخشی از آن مباحث و تحقیقات می تواند برای ما هم در روانشناسی مفید باشد، در روانشناسی دین هم می تواند مؤثر باشد. ولی همیشه با یک نگاه مُنتقدانه، یعنی نتایج و آثار و خروجی هایشان را باید بر مبانی و دیدگاه های خودمان عرضه کنیم و آنها را بسنجیم. باید در اینجا بعد از بررسی عیار نقد داشته باشیم، البته اگر دیدیم با دیدگاه های ما مغایرت دارد، از آنها استفاده نمی کنیم. مثالی بزنم، در این چهل، پنجاه سالة اخیر یکی از اسلام شناسان قوی ما، «استاد شهید مطهری» است. که هم آثارش و هم ورودش به زمان و مسائل و اینها این را ثابت می کند و نشان می دهد. ایشان در آثار مختلف بیش از چهل مورد به کارهای ویلیام جیمز ارجاع داده است. و در اکثر آن موارد تأیید است. حالا غیر از مواردی که در بحث پراگماتیسم نقدهایی بر ویلیام جیمز دارد. ولی در بحث های روانشناسی دین، همه اش جنبة تأییدی است و از این به عنوان یک مقدمه استفاده می کند. این نشان می دهد که محصولات روانشناسی دین می تواند برای ما هم مفید باشد. چه بسا که در تجربة دینی، ویلیام جیمز می تواند برای ما هم قابل استفاده شود. این از یک طرف. ولی بحث هایی هم که فروید گفته یا الیس می گوید، متکی بر دیدگاه های خودشان است و می تواند مورد نقد و بررسی قرار بگیرد.

سوتیترها:

یک سری علوم یا مطالعاتی هم داریم که حداقل در مرحلة ادعا، علی الأصول این طور است که می گویند، ما با صدق و کذب کاری نداریم. کار ما یک کار توصیفی است. یعنی نمی خواهیم بگوییم باید اینطوری باشد. توصیفی است یعنی ببینیم واقعیت چیست؟ اینها هم جزء دین پژوهی هستند، مثل تاریخ ادیان، یا دین شناسی تطبیقی، یا جامعه شناسی دین روانشناسی دین هم یکی از همین شاخه ها است.

نگاه یا سنّت دوم که به آن سنّت آلمانی می گویند. که کسانی مثل فروید، یونگ، اُتو، شلایر ماخر در این سنّت قرار می گیرند. این نوع دوم کارهایشان مقداری بیشتر جنبة تبیینی دارد و ابعاد عمیق ترِ دینداری انسان را بحث می کنند و با آن سر و کار دارند و نظریه های جدّی دارند که هم دیدگاه های منفی دارد و هم دیدگاه های مثبت.

در زمینة آثار مثبت دین ما تحقیقات زیادی داریم. یعنی رابطة دینداری را با بهداشت روانی، با سلامت، با شادکامی، با رضایت از زندگی و خیلی از مقولات مختلف بررسی کرده اند. و حتی من می خواهم بگویم از تلاقی دین و روانشناسی در این دهة اخیر حدود تقریباً ده، پانزده سال اخیر یک رشتة جدیدی با یک مکتب جدیدی در روانشناسی بوجود آمده که به آنPositive Psycology می گویند؛ یعنی روانشناسی مثبت.

روانشناسی دین می گوید من کاری به حق و باطل بودنِ دین ندارم. کار به حق و باطل بودنِ دعاوی آنها هم ندارم. همین قدر که این افراد رفتارهایشان، احساساتشان، باورهایشان و مناسکی که انجام می دهند، یک منشأ دینی داشته باشد. یعنی بر اساس اعتقاد به یک امر قدسی و ماوراء طبیعی شکل گرفته باشد، روانشناسی دین خودش را ملزم می داند که به آنها بپردازد.

مکاتب روانشناسی بر یک پیش فرض ها و مبانی متکی هستند، هیچ وقت نمی توانیم مطالعات و تحقیقات و نتایج علمی شان را دربست بپذیریم. ولی از آنجا که با هم مشترکاتی داریم، و بخشی از آن مباحث و تحقیقات می تواند برای ما هم در روانشناسی مفید باشد، در روانشناسی دین هم می تواند مؤثر باشد. ولی همیشه با یک نگاه مُنتقدانه، یعنی نتایج و آثار و خروجی هایشان را باید بر مبانی و دیدگاه های خودمان عرضه کنیم و آنها را بسنجیم.