مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > بهمن 1387، شماره 117


ولادت حضرت امام موسی کاظم(ع)

پدید آورنده : ، صفحه 3

سه شنبه

15 بهمن 1387

7 صفر 1430

3.Feb.2009

ـ اشاره

ـ نکته ها

ـ زلال قلم

ـ کوتاه و گویا

ـ آورده اند که ...

ـ کتابستان

اشاره: پیشوای هفتم

سید محمدصادق میرقیصری

شخصیت های برجسته و ممتاز، کسانی هستند که بر همه ابعاد زندگی انسانی توجه دارند و در همه آن ابعاد، بروز و ظهور می کنند و به درجه عالی آن دست می یابند. آنها در عین آنکه در میدان زهد و پارسایی یگانه اند، در میدان جهاد و مبارزه نیز یکّه تاز هستند و در عین آنکه با دیدن یتیم سرافکنده، بر اثر مهر و عاطفه، اشک می ریزند، با دیدن طاغوت سرکش هر چه خشم دارند، بر ضد او آشکار می نمایند و به اصطلاح، جامع اضداد هستند.

امام موسی کاظم(ع) در عین آنکه انسانی رئوف و مهربان بود، در برابر طاغیان سرکش، خشمگین بود. در عین آنکه استاد پارسایان بود، یکه تاز میدان جهاد و عرصه سیاست بود. امام کاظم(ع) نهمین اختر آسمان عصمت و هفتمین ستاره درخشان فضای دل انگیز امامت، تبلوری از ارزش های والای انسانی بود و لحظه لحظه عمر پربارش، درس های بزرگ اسلامی را الهام می بخشید.[1]

«امام موسی کاظم(ع) در روز یکشنبه هفتم ماه صفر سال صدوبیست وهشت هجری قمری درروستای ابواء ـ بین مکه و مدینه ـ به دنیا آمدند و پنجاه وپنج سال زندگی کردند. ایشان در بیست ویک سالگی به امامت رسیدند. کنیه مبارکشان «ابوابراهیم» و «ابوالحسن» بود و به کاظم و باب الحوائج شهرت داشتند. امام در زمان خلافت منصور، مهدی، هادی و هارون الرشید زندگی می کردند و سال ها در زندان هارون الرشید بودند. ایشان ابتدا در زندان بصره بودند و بعد هارون دستور داد که امام را به زندان بغداد ببرند. در همان جا بود که یحیی بن خالد با خرما ایشان را مسموم کرد. مدفن شریف امام کاظم در شهر کاظمین است و زمان شهادتشان بیست وپنج رجب سال صدوهشتادوسه هجری قمری».[2]

«امام موسی بن جعفر(ع) همان راه و روش پدرش حضرت صادق(ع) را بر محور برنامه ریزی فکری و آگاهی عقیدتی و مبارزه با عقاید انحرافی ادامه داد. آن حضرت با دلایل استوار، بی مایگی افکار الحادی را نشان می داد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه می ساخت. کم کم جنبش فکری امام درخشندگی یافت و قدرت علمی اش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد. این کار بر حاکمان حکومت عباسی سخت و گران آمد و به همین دلیل با شیفتگان مکتبش با شدت و فشار و شکنجه برخورد کردند».[3]

«امام کاظم(ع) عابدترین، زاهدترین، فقیه ترین و کریم ترینِ مردم زمان خود بود. هرگاه دو سوم از شب می گذشت، نمازهای نافله را به جا می آورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه می داد و هنگامی که وقت نماز صبح فرا می رسید، بعد از نماز شروع به دعا می کرد و از ترس خدا آن چنان گریه می کرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته می شد و هرگاه قرآن می خواند، مردم پیرامونش جمع می شدند و از صدای خوش او لذت می بردند. آن حضرت، صابر، صالح، و امین لقب یافته بود و به سبب تسلط بر نفس و فرو بردن خشم، به کاظم مشهور گردید».[4]

میلاد خورشید

سید حسین ذاکرزاده

زمان ها و مکان ها می توانند برای هر کس و هر دوره، شیرینی یا تلخی خاصی داشته باشند. روستای کوچک ابواء هم که در میانه راه شهر مکه و مدینه قرار دارد، روزگاری شاهد اشک های غریبانه کودکی به نام محمد(ص) در مرگ مادرش بود و زمانی هم نظاره گر شادی و شعف پدری آسمانی برای تولد فرزندش. حمیده نام مادری بود که این تاج را بر سر نهاده بود و این نوزاد پربرکت را بر دامن داشت.

ابوبصیر می گوید: «همراه امام صادق(ع) در آن سالی که پسرش موسی بن جعفر(ع) متولد شد ـ سال 128 هـ .ق ـ برای شرکت در مراسم حج به سوی مکه می رفتیم. به سرزمین ابواء رسیدیم، امام صادق(ع) برای ما صبحانه آورد. وقتی آن حضرت به اصحابش غذا می داد، آن را خوب و فراوان تهیه می کرد. ما مشغول خوردن صبحانه بودیم که فرستاده حمیده آمده و گفت: حمیده می گوید حالم منقلب شده و درد زایمان گرفته ام و شما دستور داده اید که درباره این پسر اقدامی نکنم. امام بی درنگ برخاست و همراه فرستاده حمیده رفت و پس از مدتی نزد اصحاب بازگشت. اصحاب گفتند: ای پسر رسول خدا! خدا تو را شاد کند و ما را فدایت نماید، ماجرای حمیده چه بود؟ امام صادق(ع) فرمود: خداوند حمیده را سلامت داشت و به من پسری عطا فرمود که در میان مخلوقاتش از همه بهتر است».[5]

«در دوران امامت امام صادق(ع) و نوجوانی امام کاظم(ع) روزی ابوحنیفه به حضور امام صادق(ع) رسید و گفت: «پسرت موسی را دیدم که نماز می خواند و مردم از پیش روی او رفت وآمد می کردند، ولی او آنها را از این کار نهی نمی کرد. امام صادق(ع) فرزندش امام موسی(ع) را به حضور طلبید و فرمود: «ابوحنیفه می گوید تو نماز می خواندی و مردم پیش روی تو رفت وآمد می کردند و تو آنها را نهی نمی کردی.» امام کاظم(ع) فرمود: «آری ای پدر! آن کسی که من برای او نماز می خواندم، نزدیک تر به من بود تا سایر مردم؛ چنانکه خداوند در قرآن می فرماید: «و ما به انسان از رگ گردن نزدیک تریم.»[6] امام صادق(ع) از پاسخ پرمغز فرزند نوجوانش خشنود شد و او را به نشانه محبت به سینه چسباند و فرمود: «پدر و مادرم به فدایت ای امانت دار اسرار و مخزن رموز».[7]

نکته ها

نام حضرت، موسی و القاب معروف آن حضرت «عبد صالح»، «کاظم»، «باب الحوائج»، «صابر» و «امین» است.

کنیه آن حضرت، «ابوالحسن اول» و «ابو ابراهیم» می باشد.

مادر بزرگوار آن حضرت، حمیده، از مهاجران اندلس است که حضرت باقر در ازدواج پسرش با او به او فرمود: ستوده باشی در دنیا و پسندیده باشی در آخرت.

آن حضرت در صبح روز یکشنبه 7 صفر سال 128 هـ .ق در روستای ابواء واقع در بین مکه و مدینه متولد شد.

آن حضرت در 55 سالگی به دستور هارون الرشید مسموم شد و در 25 رجب سال 183 هـ .ق در زندان هارون، در بغداد به شهادت رسید.

حضرت امام موسی بن جعفر(ع) با چهار خلیفه عباسی هم عصر بود: منصور دوانیقی به مدت ده سال؛ مهدی عباسی به مدت ده سال؛ هادی عباسی یک سال و هارون الرشید پانزده سال.

حضرت امام کاظم(ع) شاگردان زیادی را تربیت کرد؛ از آن جمله می توان هشام بن حکم، صفوان، بهلول بن عمرو، یونس بن عبدالرحمن، محمدبن ابی عُمیر و علی بن جعفر(ع) را نام برد.

زلال قلم

خورشید، خورشید است

سید حسین ذاکرزاده

چه بسا تاریکی سیاه چاله ای، روشن تر از چراغانی قصری رؤیایی باشد! چه بسا تنهایی خلوتی، پرازدحام تر از تردد چاپلوسانه مترسک های دربار حکومتی باشد! چه بسا حاکمی بی هیچ دربان و منشی و داروغه و سربازی، بر دل ها حکومت کند؛ کنجی بنشیند به اشراق و فرمان براند بر نفس های پاکیزه و دل های صیقل خورده؛ با دست های بسته، باز کند گره های پولادین و دشوار را و با گام های هم آغوش با غل وزنجیر، طی کند مسافت های صعب و ناهموار را برای هدایت دیگران به سوی روشنایی.

می شود کسی صاحب اختیار زمین باشد و دچار چاردیواری زندان! می شود کسی حاکم دنیا باشد، اما محکوم به صبر و کتمان و کظم. چه بسا رهبری برای راهبری، همنشین رنج و درد و حبس باشد و همدوش فراق و تهمت و اهانت. می شود ساعت ها پیشانی بر خاک بندگی بساید و رویش را آفتاب و مهتاب نبیند. می شود سال ها با شکم گرسنه، شاکر لحظه های صیام باشد و زبانش از حمد و سپاس خداوند باز نایستد.

خورشید وقتی خورشید باشد، برای نورافشانی احتیاجی به آزادی ندارد. خورشید وقتی خورشید باشد، کسی را یارای مقابله با انوار روشنی بخشش نیست. خورشید وقتی خورشید است، خورشید است و می تابد.

سلام بر خورشید

سیدمحمدصادق میرقیصری

«ای کاظم آل محمد!

سلام بر تو که وارث نیکان و آبروبخش نیاکانی!

سلام بر تو که نیازمندان را باب الحوائجی.

ای صاحب مهار حکمت و حلم، در برابر خشونت و خشم!

غضب، از حلم تو خشمگین می شد، صبر از تو بی طاقت می گشت و زندانبانان اسیر صفا و عبودیت تو می شدند و محبس به محبس، شب زنده داری تو را جابه جا می کردند، زندان به زندان، ایمان و ذکر و تهجد تو را به بند می کشیدند.

سلام بر سجاده ای که از اشک هایت خیس می شد و بر زمینی که پیشانی و صورت بر آن می نهادی و بر آن دست ها که به درگاه خدا می گشودی و بر آن اندام رنجور که در آتش محبت الهی ذوب شد.

سلام بر کُند و زنجیری که از بوسه بر دست و پایت، قداست یافت.

سلام بر مرقد نورافشانت که آسمان تیره عراق را روشن ساخته است.

و... درود بر فرزندانت که مرقدشان فروغ کشور ایران و قبله گاه اهل ایمان است».[8]

کوتاه و گویا: جملات برگزیده

در سایه سار کلام امام کاظم(ع)

«1.‍ هرکه برادر مؤمنش برای حاجتی به نزد او بیاید رحمتی است که خدا به سوی او فرستاده است.

2. اول نیکی که پدر به فرزندانش می کند، آن است که نام نیکی بر آنها گذارد.

3. کسی که تعهد نداشته باشد، دین ندارد.

4. زمانی که دانشمند مؤمنی وفات یابد و بمیرد، ملائکه برای او گریه می کنند.

5. داخل بهشت نمی شود کسی که در قلبش کبر و خودبینی وجود داشته باشد.

6. فضیلت فقیه بر عابد، همانند فضیلت خورشید بر ستاره هاست.

7. قریه ای که دارای هفت نفر مؤمن باشد، عذاب بر اهالی آن شامل نمی شود.

8. هر کس بخواهد قوی ترینِ مردم باشد، باید بر خداوند سبحان توکل نماید.

9. صبر در مقابل مکنت و تندرستی، عظیم تر است از صبر بر بلاها و مصائب.

10. بد شخصی است آن که دو رو و دوزبان دارد.

11. دنیا بهشت کافران و قبر قلعه آنهاست و آتش دوزخ جایگاهشان.

12. کم گویی حکمت بزرگی است. بر شما باد به خموشی که شیوه ای خوب و سبک باری و تخفیف گناه است.

13. بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فرج و گشایش است.

14. کسی که مزه رنج و سختی را نچشیده، نیکی و احسان در نزد او جایگاهی ندارد.

15. هرگاه خداوند بدی مورچه را بخواهد، به او دو بال می دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

16. همانا عاقل دروغ نمی گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد».[9]

آورده اند که ...

امام بر حق

سیدحسین ذاکرزاده

مردم، پس از شهادت حضرت صادق(ع) برای امر ولایت دچار سردرگمی شدند؛ زیرا خفقان موجود در دولت عباسیان این اجازه را به امام نمی داد تا علناً امام بعد از خود را برای عموم مردم معرفی کند، لکن افراد باایمان و زیرک، با توجه به معرفتی که از امام معصوم(ع) داشتند، با روش هایی امام خود را پیدا می کردند. ابن شهر آشوب از ابوعلی راشد نقل می کند: «جمعی از مردم نیشابور برای پرداخت حقوق مالی خود به امام زمانشان، محمد بن علی نیشابوری را انتخاب کردند و سی هزار دینار و پنجاه درهم و دو هزار طاقه پارچه به او دادند تا به امام برساند. در میان اموال، اموال زنی به نام شطیطه بود به این صورت: یک درهم پول و پارچه حریری که به دست خودش بافته بود و چهار درهم ارزش داشت. با این حال آن زن مؤمن از دادن حقش به امام ـ اگر چه بسیار کم بود ـ حیا نکرد و خجالت نکشید، اما مردم برای اینکه این اموال به دست امام برحق برسد، چاره ای اندیشیدند. آنها سؤالات شرعی خود را در هفتاد ورق نوشتند و در هر ورقی تنها یک سؤال را مرقوم کردند و مابقی را برای جواب، سفید گذاشتند. بعد آنها را روی هم گذاشتند و پیچیدند و چند مُهر بر آن گذاشتند تا کسی آن را باز نکند و به محمد بن علی گفتند این جزوات را شب به امام بده و فردا پس بگیر. پس اگر دیدی مهرها شکسته نشده، مهرها را باز کن و ببین آیا جواب داده شده است یا نه؛ اگر پاسخ داده شده بود، او امام برحق است. پس اموال را به ایشان بسپار، وگرنه اموال را پس بیاور.

آن شخص به مدینه رسید و به پیش عبدالله افطح، پسر امام صادق(ع) رفت، اما او را آن طور که باید نیافت و حیران از کوچه ها می گذشت و از خداوند برای پیدا کردن راه مستقیم مدد می جست. ناگاه پسری را دید که به او گفت: «اجابت کن آن کسی را که می خواهی» و او را به در خانه موسی بن جعفر(ع)، فرزند دیگر امام برد. علی بن محمد می گوید: «هنگامی که به حضور حضرت رسیدم، چون آن حضرت مرا دید، فرمود: برای چه نومید می شوی ای ابوجعفر؟ منم حجت الله و ولیّ خدا؛ به سوی من آی! آیا ابوحمزه مرا به تو نشناسانید در مسجد جدم، رسول خدا(ص) بعد حضرت فرمود: «آن اوراق را روز گذشته جواب دادم. پس حالا بیاور درهم شطیطه را که وزنش یک درهم و دو دانگ است و کیسه ای که چهارصد درهم در آن است و آن پارچه ابریشمی که در پشت جامه آن دو برادر بلخی است.» من از فرمایش حضرت سخت شگفت زده شدم و آنچه را امر فرموده بود، در برابر حضرت نهادم. بعد حضرت پارچه شطیطه و آن درهم ناچیز را برداشتند و حرفی را که شطیطه در نیشابور زده بود تکرار کردند درست به همان عبارت و بعد فرمودند: «ای ابوجعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این همیان پول را که چهل درهم دارد به او بده به عنوان هدیه من و بگو قسمتی از کفن های خودم را که خواهرم حلیمه دختر امام صادق(ع) با دست خود بافته و از پنبه های قریه مادرم فاطمه(س) است برای او فرستادم و بگو که او نوزده روز بیشتر زنده نیست. پس شانزده درهم از آن همیان را خرج خود کند و بیست وچهار درهم آن را صدقه دهد و من هم بر جنازه او نماز خواهم خواند. و ای ابوجعفر! اگر دیدار با من را کتمان کنی برای تو بهتر است.» امام قسمتی از مال ها را هم نپذیرفتند و امر فرمودند: «آنها را به صاحبانشان پس بدهم و در مورد سؤال ها هم سفارش کردند که مهرها را باز کنم و آنها را ببینم.» من سه مهر را شکستم و سه سؤال را با پاسخی دقیق و فصیح یافتم و به نیشابور برگشتم. هنگامی که به دیار خود رسیدم دیدم، اشخاصی که حضرت اموالشان را قبول نفرموده، فطحی مذهب شده اند و عبدالله افطح را به امامت برگزیده اند، اما شطیطه بر مذهب خود باقی است و درست بعد از نوزده روز شطیطه از دنیا رفت و حضرت درحالی که سوار بر شتر بود برای تشییع او آمد و دوباره بعد از مراسم دفن سوار بر شتر به طرف بیابان رفت و فرمود: «سلام مرا به دوستان خود برسان و بگو من و کسانی که بعد از من و در جایگاه امامت هستند بر جنازه هر کدام از شما هر که باشید حاضر می شویم، پس، از خدا بپرهیزید و تقوا پیشه کنید در امر خودتان».[10]

تیر شیطان به سنگ خورد

سیدمحمدصادق میرقیصری

«هارون برای اینکه بتواند از حیثیت امام کاظم(ع) بکاهد، یک کنیز جوان بسیار زیبا را مأمور کرد که خدمتکار امام در زندان شود، اما بعد از مدتی خبر آوردند که این کنیز مانند امام کاظم(ع) به سجده افتاده و تسبیح خدا را می گوید. هنگامی که هارون کنیز را نزد خود آورد، علت را از او پرسید. کنیز گفت: وقتی این مرد (امام کاظم(ع)) را دیدم، دیگر هیچ نفهمیدم، فقط فهمیدم که در عمرم خیلی گناه کرده ام و باید توبه کنم».[11]

«روزی امام کاظم(ع) از کوچه ای می گذشت که از یکی از خانه های آن صدای ساز و پایکوبی به گوش می رسید. یکی از خدمتکاران از آن منزل بیرون آمد و امام از او پرسید: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ خدمتکار از این سؤال امام تعجب کرد و گفت: از خانه ای به این مجللی معلوم است که صاحب آن آزاد است. حضرت فرمود: «بله، آزاد است؛ اگر بنده بود، این سر و صداها از خانه اش بلند نمی شد.» خدمتکار وقتی به داخل منزل بازگشت، ماجرا را برای صاحب خانه تعریف کرد. صاحب خانه وقتی فهمید این حرف را امام کاظم(ع) بیان فرموده، با پای برهنه سریع از خانه بیرون رفت و خود را به پای امام انداخت و گفت: آقا! من از همین ساعت می خواهم بنده خدا باشم».[12]

و او کس نبود جز بشر حافی که به سبب آنکه پابرهنه در پی امام دویده بود، به «حافی» معروف شد.

«رسیده بود به در خانه امام؛ در زد: به مولایم بگویید صفوان به دیدار ایشان آمده است. چیزی نگذشت که امام موسی بن جعفر(ع) صفوان را به حضور پذیرفت، صفوان مؤدبانه در نزد امام نشست و گفت: آیا از من راضی هستید مولای من؟ امام کاظم(ع) فرمود: «ای صفوان همه چیز تو نیکو و پسندیده است جز یک چیز. صفوان با نگرانی چشم دوخت به چهره امام؛ چه کار کرده است که امام آن را نمی پسندد؟

ـ فدایت شوم، آن چیز چیست؟

ـ کرایه دادن شترانت به هارون.

صفوان اصلاً فکر نمی کرد که در این کار اشکالی وجود داشته باشد. به امام عرض کرد:

ـ فدایت شوم، من شترانم را برای لهو و لعب کرایه نداده ام، آنها را در راه مکه استفاده می کنند.

ـ می دانم، ولی آیا از هارون کرایه نمی گیری؟

ـ چرا فدایت شوم.

ـ کرایه ات را که همان اول نمی گیری؟

ـ نه، بعد از برگشتن از سفر، کرایه را می دهد.

ـ اگر هارون بمیرد، آیا می توانی کرایه بگیری؟

ـ نه، فدایت شوم.

ـ پس تو دوست داری هارون زنده باشد تا بتوانی کرایه ات را بگیری.

صفوان سکوت کرد، حالا فهمید که علت آزردگی امام کاظم(ع) چیست، گفت: آری مولای من، شما درست می گویید، من دلم می خواهد کرایه ام را بگیرم و برای اینکه کرایه ام را بگیرم دوست دارم هارون زنده بماند.

ـ بدان که هر کس بقای ظالم را دوست داشته باشد، از ایشان است، هر کس از ایشان باشد، اهل دوزخ است».[13]

کتابستان

1. عقیقی بخشایشی، عبدالرحیم، چهارده نور پاک(ع)، زندگی امام کاظم(ع) قهرمان اراده و تصمیم، قم، نشر نوید، 1381.

2. ارفع، سیدکاظم، امام موسی کاظم(ع)، تهران، نشر فیض کاشانی، 1379.

3. ـــــــــــــــــــــ ، سیره عملی اهل بیت(ع): حضرت امام کاظم(ع)، تهران، نشر فیض کاشانی، 1375.

4. آیت اللهی، مهدی، آشنایی با معصومین(ع)، حضرت امام موسی کاظم(ع)، تهران، نشر جهان آرا، 1376.

5. نادری، ناصر، پرنده و قفس: چهل حکایت از زندگی امام کاظم(ع)، تهران، نشر پیام محراب، 1381.

6. شیرازی، رضا، پرواز در زنجیر: داستان زندگی حضرت امام موسی کاظم(ع)، تهران، نشر پیام آزادی، 1378.

7. شریف قرشی، باقر، تحلیلی از زندگانی امام کاظم(ع)، ترجمه: محمدرضا عطایی، مشهد، کنگره جهانی حضرت رضا(ع)، 1370.

8. رهگذر، رضا، داستانی از زندگانی امام موسی کاظم(ع)، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1375.

9. مدرسی، سیدمحمدتقی، زندگانی باب الحوائج، حضرت امام موسی کاظم(ع)، تهران، نشر بقیع، 1377.

10. یقظان، محمدعلی، داستان زندگانی امام کاظم(ع)، ترجمه: مرضیه طهمورثی نژاد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

11. فوزی، محمد، شیفتگان مکتب اهل بیت(ع) (یاران امام کاظم(ع))، ترجمه: مهدی علیزاده، قم، دفتر نشر برگزیده، 1380.

12. ناصر، ماریا، فرهنگ فرزانگی: پیام امام کاظم(ع) به هشام بن حکم، تهران، نشر دارالحدیث، 1375.

13. مرادحاصل، امیرمهدی، مرد زنجیر و زندان، حضرت امام موسی کاظم(ع)، تهران، مؤسسه فرهنگی منادی تربیت، 1382.

پینوشتها:

[1]. محمد محمدی اشتهاردی، سیره چهارده معصوم، قم، نشر مطهر، 1378، چ 2، ص 599.

[2]. هفته نامه همشهری، ش 55، 25/11/1386.

[3]. هفته نامه شما، ش 405، 27/12/1383.

[4]. همان.

[5]. محمد محمدی اشتهاردی، سیره چهارده معصوم، ص 602.

[6]. نک: ق: 16.

[7]. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، چ 4، ص 607.

[8]. نک:جواد محدثی، قطعات (مجموعه نثر ادبی)، قم، نشر بوستان کتاب، ، چ 2.

[9]. نک: ابراهیم عباسی، نصایح معصومین، قم، انتشارات نهاوندی، 1378، صص 67 ـ 70.

[10]. برگرفته از: شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، چاپ قدیم، ج 2، صص 132 و 133. [معروف به خبر شطیطه نیشابوریه و دلایل و معجزات آن حضرت در آن]

[11]. لطیف راشدی، داستان های معنوی در آثار شهید مطهری، قم، انتشارات نصر، 1381، صص 48 ـ 50.

[12]. همان.

[13]. حسین حاجیلو، حکایت هایی از زندگی امام موسی کاظم(ع)، تهران، انتشارات همشهری، 1386، ص 16.