مجلات > پژوهشی > دانش پژوهان > بهار و تابستان 1385، شماره 8


مفهوم عدالت از نگاه برخی فیلسوفان اسلامی و غرب

پدید آورنده : عبدالعلی کناری زاده ، صفحه 104

مقدمه

عدالت یکی از خواسته های درونی انسان ها است. تمام انسان ها در هر زمان و مکان خواستار عدالت می باشند و همواره در زندگی خود از آن دم می زنند و از نابرابری و تبعیض بیزاری می جویند.

عدالت نسبت به سایر ارزش های معنوی مانند مساوات، برابری، جود و ... از جایگاه والاتری برخوردار است، همان گونه که امام علی(ع) در مقایسه ارزش «عدل» و «جود» در جواب سؤال از این که «العدل افضل ام الجود» فرمودند: العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرج ها من جهتها، العدل سائس عام و الجود عارفی خاص، فالعدل اشرفهما و افضلها».

ترجمه: از امام پرسیدند: عدل یا بخشش، کدام یک برتر است؛ فرمودند: عدالت، هر چیزی را در جای خود می نهد، در حالی که بخشش آن را از جای خود خارج می سازد. عدالت تدبیر عمومی مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل می شود، پس عدالت شریف تر و برتر است([1]).»

به دلیل برتری و تقدیر عدالت نسبت به سایر ارزش های معنوی در طول تاریخ اندیشه بشر، اندیشمندان بسیاری بدان توجه نموده و هر یک متناسب با دیدگاه های معرفت شناختی خود، معنا و مفهومی از آن ارائه کرده اند.

در این مقاله تلاش بر آن است که برای روشن شدن مفهوم عدالت، از فرهنگ ها و نظریه های برخی از متفکرین و صاحبان اندیشه، استفاده شود.

معنای لغوی عدالت

در فرهنگ بزرگ سخن، شش معنی برای کلمه عدل آورده شده است:

1 ـ عدالت

2 ـ یکی از دو اصل خاص اعتقادی مذهب تشیع

3ـ درست

4 ـ عادل

5 ـ برابری، توازن، اعتدال

6 ـ از نام های خداوند است([2]).

معانی عدل در فرهنگ فارسی عمید: 1 ـ داد دادن

2 ـ دادگری کردن، ضد ظلم و جور

3 ـ عادل

4 ـ راست

5 ـ برابری

6 ـ مثل و نظیر

7 ـ کسی که شهادت او مقبول است.([3])

معانی عدل در فرهنگ فارسی معین:

1 ـ داد کردن، داد دادن

2 ـ نهادن هر چیزی به جای خودش

3 ـ حد متوسط میان افراط و تفریط در هر یک از قوی

4 ـ دادگری، انصاف، مقابل ظلم

5 ـ داد

6 ـ اندازه و حد اعتدال

7 ـ راست

8 ـ مثل، نظیر، شبیه

9 ـ مرد شایسته شهادت([4]).

بحث مفهومی و اصطلاحی عدالت

بعد از ریشه یابی واژه لغوی عدالت، اینک به بررسی مفهومی و اصطلاحی آن می پردازیم. برای این امر لازم است به نظر برخی از متفکران اشاره شود:

1 ـ افلاطون: او عدل را از دو طریق تعریف می کند: نخست با تحلیل سرشت آدمی که بنابر نظر افلاطون از سه قوه فراهم می اید: 1 ـ قوعه تعقل و تمییز خوب از بد (قوه نطق).

2 ـ شهوت که آدمی را در پی جلب منافع و خوردن و جفت گیری وا می دارد.

3 ـ قوه ای که انگیزه دفع ضرر و میل به برتری و بلند پروازی است (قوه غصب).

هر یک از این سه قوه در آدمی جائی مهین دارد، بدین گونه که نطق یا عقل در سر و شهوت در شکم و غضب در سینه وجود دارد. عدل از تعادل این سه قوه در سرشت آدمی پدید می اید و مرد عادل کسی است که حق هر یک از این سه قوه را ادا کند و اجازه ندهد که یک قوه بر دو قوه دیگر تسلط یابد، فقط در این حال است که انسان در زندگی خود از شادی بهره مند می شود.

روش دیگر افلاطون آن است که عدل را به عنوان یکی از فضائل چهارگانه ای که نزد یونانیان

بود در نظر گرفته و آن سه فضیلت دیگر عبارتند از: 1.فرزانگی (حکمت)

2. دلیری (شجاعت)

3. خویشتن داری یا انضباط (عفت)

هریک از این سه فضیلت اخیر به نظر افلاطون، خاص گروه معینی در مدینه فاضله است، بدین شرح که فرزانگی متعلق به فرمانروایان و دلیری متعلق به یاوران (سپاهیان) و خویشتن داری متعلق به توده مردم است . در پرتو عدل هر یک از این سه گروه فقط به کار خویش مشغول می بوده و به همین سان هر کس فقط کاری را که برای آن ساخته شده است و استعدادش را دارد انجام می دهد و در کارهای دیگری دخالت نکند.([5])

افلاطون در این تعریف هم رعایت حدود و اعتدال را بیان می کند (همان معنای لغوی).

2ـ ارسطو: ارسطو از جمله اولین اندیشمندان سیاسی است که تقسیم بندی متفاوتی از عدالت دارد. ارسطو از میان انواع هشت گانه عدالت، عدالت توزیعی را از همه مهم تر می داند زیرا که او بر اساس فکر خود عدل را نه برابری بلکه تناسب می داند و می گوید که جایگاه حقوق هر کس در جامعه باید به اندازه شایستگی و دانایی او باشد.([6])

3 ـ قرون وسطی: «اپیکوریان» معتقد بودند که عدالت آن چیزی است که موافق احتیاجات و مصلحت آدمی است و «رواقیان» معتقد بودند که همه آدمیزادگان به طور یکسان کمال پذیرند و میانشان هیچ گونه امتیاز نظری وجود ندارد اما تنها فرزانگان از این حقیقت آگاه اند وهم فرزانگان هستند که خود را شهروندان جهان می دانند.([7])

در دوره قرون وسطی بحث عدالت جزئی است و به زعامت کلیسا ـ که نماینده مذهب است ـ محدود می شود. ([8])

«آگوستین» عدالت را به مطابقت با نظم تفسیر می کرد و اعتقاد داشت که در شهر دنیا نمی توان دستورالعمل صادر کرد و آن چه جامعه را پایدار نگاه می دارد، عدل است. ([9])

4 ـ فارابی: فارابی هم عدالت را مورد بحث و بررسی قرار داده است.از نظر اوهدف مردم مدینه فاضله رسیدن به سعادت است. البته سعادت مطلق نه سعادت اعتباری. سعادت مطلق در تأمین رفاه و زندگی طبیعی است. که آن هم بر اساس رفاه اجتماع، می باشد نه فرد. اصولاً رفاه جمع تأمین نمی شود مگر در تحت لوای ریاست فاضله، ریاست فاضله، ریاستی است که براساس عدالت هم باشد و عدالت از فضیلت و حکمت ناشی می شود.

نزد مردم مدینه، فاضله عدالت این است که همه به سعادت و کمال افضل خود برسند، زندگی کنند، به زندگی خود ادامه دهند، جنگ و ستیز از میان برداشته شود و هر عنصری وظیفه خود را انجام دهد. در این نظام همه اعضاء سالم می مانند و به حیات و زندگی خود ادامه می دهند. در چنین اجتماعی همه تابع یک رهبر و فرمانده می باشند و آن فرمانده نیز مقهور اراده عقل فعال می باشد و حکیم و دانا و متصف به اخلاق حمیده بوده و هیچ عنصری از اعضای جامعه به حقوق و وظایف دیگری تعدی.([10]).

5. خواجه نصیر طوسی: از نظر او اجناس فضایل که همه بر آن اجتماع کرده اند چهار قسم است:

1 ـ حکمت

2 ـ شجاعت

3 ـ عفت

4 ـ عدالت.

پس سعادت یا جسمانی است یا نفسانی، سعادت جسمانی زمانی کامل می باشد که سعادت نفسانی با آن توأم گردد. نفس انسانی دارای سه قوه متباین است:

1. قوه ناطقه

2.قوه غضبیه

3.قوه شهوانی.

اگر هر یک از آن ها غالب شود نفس انسانی را از اعتدال بیرون می آورد، ناگزیر اخلاق و رفتار او ناپسندیده گشته سپس همواره باید در حد اعتدال باشند. عدالت در این مورد، حد اعتدال نگه داشتن است.([11])

6 ـ غزالی: ایشان می گوید همانطور که بدن از آغاز کامل آفریده نشده و یا پرورش و تغذیه، کمال می یابد، نفس آدمی نیز در آغاز ناقص است ولی پذیرای کمال می باشد و کمال او به تربیت و تهذیب اخلاق و تغذیه به علم صورت می پذیرد.

غزالی به «جمهوریت» افلاطون روی می آورد و تقسیم قوای نفس را به سه قوه عاقله و غضبیه و شهویه را از او اقتباس می کند و مانند افلاطون می گوید: «عدالت در توازن این قواست. چنان که زیبایی صورت با زیبایی چشم بدون زیبایی بینی و دهان و گونه تمام نمی شود بلکه باید همه از اعتدال و هماهنگی برخودار باشند تا زیبایی صورت کمال یابد، هم چنین در باطن آدمی نیز چهار رکن است که باید همه از اعتدال برخودار باشند و چون این چهار رکن معتدل و متناسب گشتند، حسن خُلق حاصل می شود و این چهار رکن عبارتند از: قوه علم، قوه غصب، قوه شهوت و قوه اعتدال میان این سه قوه».

در عین حال که غزالی نظریه فضایل اصلی چهارگانه را که افلاطون نام «فضایل سقراطی» به آنها داده یعنی حکمت و شجاعت و عفت و عدل را اتخاذ کرده است، می بینیم که با ارسطو هم آواز شده و معتقد است فضلیت، حد وسط میان دو حد متقابل است و می گوید: «هر کس که همه این خصال در او به حد اعتدال برسند دارای حس الخلق به طور مطلق است و هر کس که فقط بعضی از این صفات در او به حد اعتدال برسد، نسبت به آن معنی خاص دارای حسن خلق است؛ مثل کسی که پاره ای از اجزای صورتش زیبا باشد. حسن قوه غضبیه و اعتدال آن، را شجاعت می گویند و حسن قوه شهویه و اعتدال آن را، عفت خوانند. اگر قوه غضبیه به جانب زیادت میل نماید تهور خوانده می شود و اگر به نقصان میل کند جبن و سستی نام می گیرد و اگر شهوت به جانب زیادت میل کند شره باشد و اگر به جانب نقصان میل کند جهود باشد. پس صفت پسندیده در حد وسط است و فضیلت همان است و دو جانب افراط و تفریط هر دو مذموم می باشند و رذیلت. اما عدل طرف زیادت و نقصان ندارد و نقطه مقابل آن جور است. اما حکمت چون در اغراض فاسده به کار می رود اگر در این امر جانب افراط پیش اید به آن خبث می گویند و جانب تفریط آن بلا است و آنچه در وسط است همان است که شایسته عنوان حکمت می باشد پس مهم ترین اصول اخلاق چهار اصل است: 1 ـ حکمت 2 ـ شجاعت 3 ـ عفت 4 ـ عدل

مقصود از حکمت، حالتی برای نفس است که بدان در همه کارهای اختیاری، ثواب را از خطا تمیز می دهد و مقصود از عدالت حالت و قوه ای که در آن غضب و شهوت را بر مقتضای حکمت باشند اجازه حرکت می دهند. مقصود از شجاعت این است که قوه عفت در اعمالی که انجام می دهد در اختیار عقل باشد و مقصود از عفت تأدب قوه شهوت است بر حسب موازین عقل و شرع و از اعتدال این چهار، همه اخلاق جملیه حاصل می شود.([12])

7 ـ شهید مطهری: ایشان سه معنی برای کلمه عدل بیان می کند: الف: موزون بودن

اگر یک مجموعه و یا یک مرکبی را در نظر بگیریم که در آن اجزاء و ابعاض مختلفی به کار رفته است و هدف خاصی از او منظور است. برای رسیدن به آن باید شرائط خاصی در آن از حیث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ کیفیت ارتباط اجزاء با یکدیگر رعایت شود وتنها در این صورت است که آن مجموعه یا مرکب می تواند باقی بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش مورد نظر را ایفا نماید. اگر در یک چیزی تناسب رعایت شود آن چیز عدل است.

2 ـ معنای دوم، تساوی و نفی هرگونه تبعیض است. معمولاً وقتی که می گویند فلانی عادل است، منظور این است هیچگونه تفاوتی میان افراد قائل نمی شود، بنابراین عدل یعنی مساوات. (اگر بین همه افراد به طور مساوی رفتار کنیم بدون آن که استحقاق آنها را در نظر بگیریم این ظلم می شود نه عدالت).

3 ـ رعایت استحقاق ها و عطا کردن به هر ذی حقی آنچه استحقاق آن را دارد.([13])

ما باید در نظر بگیریم افراد چقدر استحقاق دارند به همان مقدار حقشان را بدهیم. شهید مطهری همین معنی را برای عدالت درست می داند و لذا تعریف وی از عدالت همین معنای سوم است.

نتیجه

بنابراین از نظر افلاطون و ارسطو عدالت در مرتبت و تناسب است. در دوره قرون وسطی بحث عدالت جزئی است و به رعایت قوانین کلیسا، که نماینده مذهب است محدود.

در دیدگاه «فارابی» عدالت از فضیلت و حکمت ناشی می شود. در اندیشه خواجه نصیرالدین طوسی و غزالی، اعتدال میان سه قوه متباین «ناطقه» ، «غضنبیه» و «شهوانی» از راهای سعادت انسان معرفی می شود. «شهید مطهری» عدالت را به عنوان رعایت حقوق افراد و اعطای حق به ذی حق دانسته و رعایت استحقاق ها و اولویت ها را شرط عدالت دانسته است.

سوتیترها

به دلیل برتری و تقدیر عدالت نسبت به سایر ارزش های معنوی در طول تاریخ اندیشه بشر، اندیشمندان بسیاری بدان توجه نموده و هر یک متناسب با دیدگاه های معرفت شناختی خود، معنا و مفهومی از آن ارائه کرده اند.

ارسطو از جمله اولین اندیشمندان سیاسی است که تقسیم بندی متفاوتی از عدالت دارد. ارسطو از میان انواع هشت گانه عدالت، عدالت توزیعی را از همه مهم تر می داند زیرا که او بر اساس فکر خود عدل را نه برابری بلکه تناسب می داند.

صفت پسندیده در حد وسط است و فضیلت همان است و دو جانب افراط و تفریط هر دو مذموم می باشند و رذیلت. اما عدل طرف زیادت و نقصان ندارد و نقطه مقابل آن جور است.

«شهید مطهری» عدالت را به عنوان رعایت حقوق افراد و اعطای حق به ذی حق دانسته و رعایت استحقاق ها و اولویت ها را شرط عدالت دانسته است.

[1] ـ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، حکمت 437، ص 526.

[2] ـ حسن نوری، فرهنگ بزرگ سخن، ج 5، ص 4981.

[3] ـ فرهنگ فارسی عمید، ج 2، ص 1429.

[4] ـ فرهنگ فارسی معین، ج 2، 2279.

[5] ـ حمید عنایت، بنیاد فلسفه سیاسی در غرب، صص 35 ـ 34.

[6] ـ همان، صص 112 ـ 111.

[7] ـ ابوالقاسم طاهری، تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب، صص 97 ـ 86.

[8] ـ ناصر کاتوزیان، حقوق و عدالت، ص 37.

[9] ـ صادق حقیقت، اصول عدالت سیاسی، ص 372.

[10] ـ ابونصر محمد فارابی، اندیشه های اهل مدینه، ترجمه جعفر سجادی، ص 39.

[11] ـ خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق ناصری، ص 48.

[12] ـ محمد غزالی، احیاء علوم دین، ج 3، ص 47.

[13] ـ مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 13.

1300 عنوان مجله
000,54 عنوان شماره مجله
000,880 عنوان مقاله