مشخصات مجله


دیدار آشنا - خرداد 1383، شماره 48
تاریخ درج : 1386/10/6
بازدید : 61712

فهرست مطالب

جستجو

مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > دیدار آشنا > خرداد 1383، شماره 48


لورنس عربستان؛ کسی که چرچیل بر قبرش گریست

پدید آورنده : به کوشش حسن ابراهیم زاده ، صفحه 32

«آن چه از نظر می گذرد زندگی لورنس عربستان عامل محوری استعمار پیر انگلستان در فروپاشی امپراطوری عثمانی، تبدیل کننده کشورهای عربی به مستعمره انگلیس و زمینه ساز شکل گیری دولت غاصب صهیونیستی در آغاز قرن بیستم است.

این فرد که در کودتای افغانستان هم نقشی محوری داشته است از چهره های مرموز تاریخ است. این زندگی نامه برگرفته از کتاب «در پیشگاه حقیقت» نوشته رنه ویکتورپیل ـ ژان پیرامبر و هوریس ترجمه دکترابوالفضل قاضی است که بیانگر اهداف استعماری قدرت های بیگانه در نفوذ افراد و شیوه ها و شگردهای آنان در بسترسازی برای فروپاشی ملل مسلمان است.»

* * *

در تاریخ بیست و ششم فوریه 1935، مکانیسین خلبان شاو(1) همانند کلیه سربازان مرخص شده با بقچه کوچک خود زیربغل نیروی هوایی انگلستان را ترک کرد و ظاهرا بسیار خوشحال به نظر می رسید. شاو، دیگر جوان نبود. بلکه چهل و هفت سال داشت. ولی آنقدر خود را جوان می دانست که در نظر داشت با میل و علاقه سالهای متمادی و طولانی بازنشستگی خود را بگذراند.

در بامداد چنین روزی این مکانیسین خلبان گیره دوچرخه سواری را بر شلوار خود زد، پارچه ای کلفت و چهارخانه بدور صورت خود پیچید و بر روی دوچرخه خود پرید و در جاده کوچکی که به سوی جنوب می رفت در افق ناپدید شد.

چه منظره ای پیش پا افتاده تر از این که یک نفر نظامی درست در روز مرخصی از خدمت دیده شود؟ میکانیسین خلبان شاو به سوی کلادز هیلز(2) در این نوع زندگی ها تجربه فراوانی داشت. به همین جهت کاری می کرد که زحمات داخل خانه اش به حداقل ممکن تقلیل یابد. مثلاً از لحاف و تشک پرهیز می کرد و به داشتن یک ساک برای خوابیدن قانع بود، جوراب به پا نداشت تا مجبور نباشد آنها را بشوید. یازده هفته بعد از مرخصی از خدمت، روز نوزدهم مه 1935 این مکانیسین خلبان در یک تصادف موتورسیکلت به هلاکت رسید. در بیست و یکم ماه مه مردی در کنار قبرش گریه می کرد. نام این مرد وینستون چرچیل معروف بود. مگر دراین روز چه آدم مهمی را در این روستای کوچک انگلیسی دفن می کردند؟

در واقع مردی که دراین مناظر شبیه کارت های پستی ابلهانه به هلاکت رسید. یکی از برجستگان تاریخ و یکی از نیرومندترین شخصیت ها و اسرارآمیزترین آنها بود که اروپا توانسته بود بوجود آورد. این میکانیسین خلبان بنام شاو کسی جز لارنس عربستان، جاسوس، مرد جنگی بی نظیر، نویسنده و مؤلف کتاب نبوغ آمیز: هفت ستون خرد نبود، کسی که بخشی از زندگیش علی رغم کوشش های شایان توجه شرح حال نویسانش، هنوز کاملاً روشن نیست.

چه شخصیت شگفت انگیزی؟ توماس ادوارد الورنس فردی از سرزمین گال(3) بود که در سال 1888 در ترمادوک(4) به دنیا آمد. از نژاد خالص سلت(5) بود و گرایش مقاومت ناپذیری به سوی مسافرت های دور و دراز، جنگ و حادثه جویی داشت.

از نیرویی غیرعادی که در اثر داشتن حس اطاعت از مافوق یعنی صفتی غیرطبیعی که سرنوشت براو تحمیل کرده بود تا بتواند بهتر او را بیازماید و در کوره حوادث آبیده کند برخوردار بود. این نیرو بازهم زیادتر می شد. لورنس مرد کوتاه قدی بود. حدود یک متر و شصت، با وجود چنین قدی در سراسر زندگی خود توانست برتری قابل ملاحظه خود رانسبت به کسانی که به او نزدیک می شدند به کار گیرد. چهره اش پر قدرت بود. نگاهش آبی و همانند فولاد محکم بود. هوشش خارج ازرده بندیهای سایر مردم بود و حافظه ای معجزه آسا داشت. در بیست سالگی هرچه به دستش رسید خواند و احتمالاً همه چیز را به خوبی فهمید. به ویژه واله و شیدای نقشه کشانی بزرگ نظیر گزنفون و ناپلئون بود. روحیه ضد کنفرمیسم او و همچنین بی تردید کشش نهانی و پیش رسش به سوی شرق، وی را از ادامه تحصیلات کلاسیک بازداشت و به سوی باستان شناسی کشید.

در بیست و یک سالگی انگلستان را ترک گفت وبا دوچرخه، لبنان و سوریه و فلسطین را طی کرد. غذایش شیر و میوه های گوناگون بود و در این مدت زبان عربی را به نیکی فرا گرفت. ولی هیچکس بدرستی نمی داند که در این نخستین مسافرت واقعا به چه کاری اشتغال داشته است. برخی فکر می کنند که در اعماق شهر بیروت فرو رفته بود و برخی دیگر گمان دارند که از طرف سرویس های مخفی انگلیس به آنجا رفته بود. از همان موقع افسانه لورنس آغاز شده بود.

یک چیزی قطعی است و آن اینکه نخستین مسافرت، سرنوشت این مرد جوان را رقم زد. از آن پس زندگی خود را وقف جهان غرب و مسائل آن کرد. در سال 1910 در مسافرت دوم خود به سواحل رودخانه فرات، رهنمون شد. هدف او چه بود؟ رسما مطالعه مرده ریگ تمدن هیتیت ها.(6) ولی درسال 1910 وقایع وحوادث فراوانی در این بخش از جهان به وقوع پیوست.

چهارسال به آغاز جنگ جهانی اول مانده بود. آلمان راه آهن بین برلن تا بغداد را ساخت و مهندسان آلمانی نیز، برحسب تصادف در اطراف رودخانه فرات گرد آمده بودند. در این هنگام لورنس جوان به تعمیق شناخت خود زبان و آداب و رسوم دوستان عرب خود پرداخته بود. وانگهی فقط زندگی در میان اعراب را دوست می داشت. مانند آنان لباس می پوشید، مانند آنان می خوابید و غذا می خورد. افزون برآن، برجسم ضعیف و شکننده خود انضباط سنگینی را تحمیل می کرد. درست مانند مرتاضان زندگی می کرد. با یک راهزن قدیمی رابطه برقرار کرد و همراه با او، پای برهنه و با لباس بادیه نشینان(جلابه) صحراها را طی کرد و به گوشه و کنار آن آشنایی یافت.

در آنجا، یعنی در دل صحرای سوریه بود که طی این عملیات مرموز، لورنس با یک خرکچی جوان پانزده ساله ای به نام صاحون آشنا شد. صاحون همان کسی است که بعدها ضمن نبرد به هلاکت رسید.

لورنس هنگامی که راهزن و خرکچی جوان را با خود به انگلستان برد در آنجا جنجال غریبی برپا کرد. در لندن همراه با دو دوست عرب خود و با لباس عربی ظاهر شد و از واکنش جامعه متمدن بریتانیا سخت به وجد آمد.

در سال 1913 دوباره به سوی شرق روان شد و در 1914 قهرمان ما به علت قد کوتاه خود از واحد ارتشی که درآن خدمت می کرد اخراج گردید و با درجه ستوان سومی در واحد جغرافیای ارتش به کار گماشته شد. اما دیری نگذشت که شناخت او از جهان عرب موجب گردید که در سرویس های اطلاعاتی ستاد ارتش انگلیس در قاهره به کار گرفته شود. از این تاریخ، لورنس از کلیه وسایل استفاده کرد تا اندیشه ای را که گرامی می داشت و برای شخص او اهمیت فوق العاده ای یافته بود، حاکم گرداند. بر آن سر بود که قبایل بدوی یعنی سلاطین صحراها را از خواب بیدار کند تا اینان استقلال خود را از سیطره ترکها بدست آورند. البته دولت انگلستان با او کاملاً موافق بود، ولی به علل دیگر، یعنی تسلط برجاده های منتهی به هندوستان و مقابله با نفوذ فرانسه در این منطقه.

ماجرای واقعی جنگویی لورنس و موفقیت هایی که بدست آورد به علل آن ملقب به لورنس عربستان گردید در این دوره آغاز گردید. لورنس بی اعتنا به گرسنگی و تشنگی و بدون کوچکترین توجهی به خطر مرگ دایمی که از سوی دسته های چپاولگر او را تهدید می کرد، یعنی خیلی پیش از مائو، جیاپ و کاسترو، روشها و استراتژدی های جنگ های پارتیزانی را پایه گذاشت. بر این روال، دسته هایی از جنگجویان مقاوم و جسور که این سرزمین را به نیکی می شناختند توانستند از عهده ارتش مشکل و مدرن ترکها برآیند. لورنس از این به بعد روز به روز به نحو فزاینده ای جانب اعراب را گرفت. از اینکه شورش به صورت بازآفرینی و رهایی اعراب تغییر شکل یابد، موضوع شخصی او شد و با زندگی خصوصی او پیوند خورد، بدینسان احساس می کرد که وارد تاریخ خواهد شد.

امروز کلیه کارشناسان با این جهش انقلابی لورنس که از صورت عامل سیاسی کشور خود بیرون آمد و به چهره قهرمان ناسیونالیستی عرب تبدیل شد، موافقت دارند. ولی در پایان جنگ با کمال شگفتی ملاحظه کرد که اعراب از زیر سلطه یکی به در آمده و تحت تسلط دیگری درآمده اند. انگلستان عراق و فلسطین و اردن را به تحت الحمایگی خود در آورده و فرانسه نیز بر لبنان و سوریه تسلط یافته است. در حالی که لورنس به اعراب وعده استقلال داده بود و در این زمینه شخصا متعهد شده بود. ولی با این همه افکار خود را به کناری ننهاد. چرچیل که در این زمان به عنوان وزیرممالک مستعمره منصوب شده بود او را مشاور خود کرد و این دو نفر نسبت به یکدیگر احساس ستایش متقابل پیدا کردند. در این هنگام، لورنس عربستان دارای وجهه مردمی فوق العاده ای در لندن بود و موفقیت های او وارد افسانه ها شده بود. معذلک، از این وجهه استفاده ای نکرد. از روحیات انسانی بدش آمد و ناگهان به اشتغالات بیهوده و پوچ سیاسی، دروغ ها و تظاهرات آن پشت کرد و وارد راه دیگری شد. یعنی این فرد ماجراجو نویسنده بزرگی نیز از آب درآمد.

در سال 1926، لورنس کتاب اعجاب انگیزی بنام هفت ستون خرد منتشر ساخت. این کتاب شرحی است در باب لشکرکشی ها در عربستان که خود بهانه ای است برای اندیشیدن در باب موقعیت انسان و عظمت وحقارت آن. درهای جهان ادبیات با انتشار این کتاب بر روی او باز شد. به قله موفقیت و پیروزی صعود کرد. زنان طبقات بالا در برابر این مرد خارق العاده که صفات جنگویی و شاعری را در خود جمع داشت غش و ضعف می رفتند. برنارشاو، نویسنده معروف از نبوغ او سخن می گفت، چرچیل در حلقه دوستان او درآمد. از لحاظ کشورهای عربی که اهمیت سیاسی خود را احساس کرده بودند، مانند شهریاری شده بود که از اروپا ظهور می کرد. دارای درجه سرهنگی در ارتش شده بود. در میان چین های جلابه زیبای خود بر لندن تسلط یافته بود. در سن سی و چهارسالگی در چندین نوع زندگی مختلف توفیق یافته بود و نردبان ترقی سیاسی در برابر او خودنمایی می کرد. در این هنگام بود که توماس ادوارد لورنس تصمیم شگفت آور گرفت.

به منظور فرار از این گونه امور بی معنی و پوچ و برای اینکه مبادا در اقیانوسی از پوچی ها فرود رود در نیروی هوایی انگلستان با نامی مجهول به عنوان سرباز عادی استخدام شد. او را به انبار اوکسبریج(7) فرستادند تا زمین را جارو کند. ظرف بشوید، سیب زمینی پوست بکند و توالت ها را پاک نماید. به چندین از دوستان شگفت زده خود گفت: هدفی که از این کار تعقیب می کنم برای آن است که تا نخوت شخصی خود را بشکنم. ولی آخرالامر شایعه ای بر سر زبانها افتاده که سرباز رس(8) کسی جز سرهنگ لورنس عربستان نیست. در نتیجه نیروی هوایی امپراطوری او را به زندگی غیرنظامی بازگرداند.

ولی این امر قهرمان ما را از هدف باز نداشت. سرسختی به خرج د اد و در سال 1923 دوباره با نام جعلی دیگر ولی این بار در نیروی موتوریزه کار گرفت. نام خود را شاو گذاشت. بدون اینکه خم به ابرو بیاورد کلیه رنج ها وتعب ها دشوار تمرین «آبی ها» را تحمل کرد. در سال 1925 بالاخره موفق شد که دوباره وارد نیروی هوایی امپراطوری شود و نام مجعول شاو را برای خود نگهدارد. او را به هاراچی(9) فرستادند. در این هنگام، پادشاه افغانستان به وسیله کودتایی (برحسب تصادف!) از سلطنت خلع شد و یک روزنامه نگار آمریکایی جای پای لورنس را در آنجا یافت و در یکی از مقالات خود نوشت: با آنکه سرباز درجه دومی است، ولی ممکن است در این قضیه دخالت داشته باشد.

بهت و حیرت همه جا را فراگرفت. لورنس به انگلستان فراخوانده شد و این بار برای همیشه از خدمت مرخص شد.

در سن چهل و هفت سالگی به عنوان خلبان مکانیسین دیده شد که خورجین نظامی را بر پشت خود بسته و دوچرخه اش را آماده حرکت می کند، ولی دیری نگذشت که دوچرخه خود را با یک موتور عوض کرد، بی آنکه بتواند یورش نظامی ببرد یا از قلاح مستحکم بالا رود، یا صحراها را طی کند یا دست به تحریکات بزند. هرچه می خواست گفته و نوشته بود و یکی از مهم ترین آثار این قرن را پدید آورده بود. حال چه چیزی برایش مانده بود؟ فقط سرعت!

روستاییان منطقه مورتون(10) با وحشت دیدند که سروکله این فرد ناشناس بنام شاو پیدا می شد و قوانین تعادل بروی جاده کوچک آنها را نادیده می گرفت. فکر می کردن بی تردید دیوانه است. آیا واقعا دیوانه بو؟ شاید، ولی سلطان ماجرا و قهرمان ذوق، مسلما!

پی نوشتها:

____________________________

.1 Show

.2Clauds Hills

.3Gall

.4Tremadoc

.5Celte

.6Hitites

.7Uxbridge

.8Ross

.9Harachi

.01Moreton

منبع: در پیشگاه حقیقت، رنه ویکتور پیل ـ ژان پیرامبروهوریس، ترجمه دکترابوالفضل قاضی، ص 177 الی 184.