مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > آذر 1385، شماره 91


صبح و سلام

پدید آورنده : ، صفحه 13

گریز از پرده شبانگاه

حمیده رضایی

صبح از دریچه زمان آغاز شده است. خورشید، بی تابانه سر از افق بیرون کشیده است. به شط شوق زده ام تا صبح را با بزرگی ات در تمامی اشیا بکاوم. جهان پلک گشوده است و زبان ها بر اسمای کبریایی ات درنگ کرده اند. یاد توست که قلب ها را آرام و چشم ها را خروشان می کند.

هوای رقیق سحرگاه

خدایا! در این لحظات سرشار که همه چیز بوی شکفتن گرفته است، موج لطف تو، روحم را می نوازد. با اولین گام های عبورم، راهی دریچه گشوده مهربانی تو شده ام؛ مرا شبانگاهان از مسیر رسیدن شرمسار باز مگردان.

صبح، چون خونی تازه در رگ های زمین دویده است و من سرشارم از این طراوت. هوای رقیق سحرگاه در سرم پیچیده است. خدایا! در این صبح لبریز، مرا با اشراقی از نور بیامیز و چشم هایم را از خواب غلیظ فراموشی رها کن تا با دیده جان، نشانه هایت را بنگرم.

نفس در هوای صبح

هوای صبح را از همه سو نفس می کشم. دستی بر شاخساران بلند نیایش و دستی به هیاهوی روزی و دغدغه نان، لابه لای دقایق رها ساخته ام.

«أَبْتَدِءُ یَوْمِی هَذا بَیْنَ یَدَیْ نِسْیانِی وَ عَجَلَتِی بِسْمِ اللّه ِ وَ ما شاءَ اللّه ».

پروردگارا! با اولین قدم هایم بر جاده های صبح، نامت را عاشقانه زمزمه می کنم. کوله بار تمنایم خالی است و موج سخاوت تو، همچنان جاری. نمی ایستم از حرکت تا باران مهربانی ات نایستد. سپاس و ستایش از آن توست که با چنگ خورشید در پرده شب زده ای و صبح را چون جلوه جبروت خویش بر عالم گسترده ای.

آی آورنده صبح!

جهان از گردنه های تکاپو بالا می رود و دیدگان از جاده های غبار گرفته خواب گذشته اند و توفان شبانگاه، از سر دقایق گذشته است. جهان پلک گشوده و هوا سرشار از نسیم پرستش است.

امروزم را چون هر روز، با نام تو آغاز می کنم؛ صبحی چنین خنک از چشمه های جان آفرین جبروت. خدایا! ای تنها معبود! چشم دلم را بگشا؛ می خواهم از بادهای خنک صبحگاهان سبک تر باشم.

ای آورنده صبح! در جذبه نورت ته نشین شده ام. هوایی چنین روشن، بی تابم می کند. در این لحظات که روزی ام مقدّر خواهد شد، مرا با دست هایی گشوده بر درگاهت برانگیز.

خدایا! بر پیمان تو صبح کرده ام و به وعده ای که با تو داشته ام، ایمان دارم.

«أَصْبَحْتُ عَلی عَهْدِکَ وَ وَعْدِکَ وَ أُومِنُ بِوَعْدِکَ وَ أَوْفی بِعَهْدِکَ» ؛ باید گام هایم را محکم تر بردارم؛ وقتی با هر نشانه روشن، بوی دوست را نزدیک تر حس می کنم. باید همه چیز در من آغازی تازه داشته باشد.

این منم؛ در صبحی سرشار، آغشته از خورشید.

در آستانه صبح

عباس محمدی

«به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» و روز را به نیک سرانجامی، خواهم کشاند.

میان من و تو، روزها برای آغاز شدن آمده اند؛ روزها آمده اند تا ما با سلام، رفتن را به سوی خورشید آغاز کنیم. هر صبح که پلک می گشایم، آفتاب را به مهمانی پلک هایم می برم و فضا را از عطر خنده های یاد تو می آکنم. هر صبح، آغازی است برای رسیدن به تو. الهی، به امید تو!

پا به پای بادها

هم پای بادها می دوم تا صدایم در نی زارها بپیچد و فریادهایم فراگیر شوند.

در نی زارها می دوم تا عطر صبح را در هوا منتشر کنم. چه قدر باید خداوند را سپاس گویم که امروز دوباره پلک هایم را به روی روشنی گشوده است! هر شب، خواب صبح های روشن فردا را می بینم و هر صبح، آفتاب در آستانه روز شدن، منتظر من است.

چقدر خوشبختم!

هر صبح که پلک باز می کنم، دیروزهای مبهم خود را در نامعلوم ترین جای کاینات دفن می کنم. هر صبح که پلک می گشایم، هیچ گذشته تلخی را به یاد نمی آورم. من چه قدر خوشبختم که هنوز می توانم صدای صمیمی گنجشک ها را بشنوم! هر آدمی، می تواند با آغاز صبح، متولد شود.

تا صبح رسیدن تو...

من هر روز صبح را با نام تو آغاز می کنم که صاحب زمانی. همه ساعت های روز من، متعلق به توست. هر صبح که پلک می گشایم، خدا راهزار مرتبه شکر می کنم که یک روز به روز رسیدن تو، نزدیک تر شده ام.

هر صبح، بلندتر از باد، به همه شمعدانی های پشت پنجره می گویم؛ سلام، صبح به خیر»!

کنار ابیات بلورین صبح

محمدکاظم بدرالدین

صدای روشن صبح، کوچه ها را پر از قناری کرده است.

زیر طاقِ پگاه، همه، حرف های سپید می زنند.

کسی نیست که آکنده از غزل های پر گنجشک نباشد. پرهای لطیف خیال، کنار ابیات بلورین صبح می درخشد.

شگفتا! چگونه می توان از این همه اشارات صبح، بی سلام گذشت.

در دهان این ساعات شیری رنگ، مزه های شیرین گذاشته اند. بی جهت نیست که خیابان ها از جلوه گری های بی شمار صبحدم، مدهوش شده اند.

صبح آمده است و دل خوشی های خوش رنگ را عادلانه میان پدیده ها تقسیم کرده است.

کوچه های شهر، صبح را با بوی نان تازه می شناسند.

صبح آمده است و با هوای مطلوب خویش، همه گیاهان را به بازخوانیِ حدیث روییدن فرا می خواند.

صبح تازه

حورا طوسی

دریچه نگاهت را بگشا! آفتاب، تا افق روشنایی بالا آمده است؛ آن را میهمان آسمان دلت کن.

جهان، خود را به آغوش شادی افکنده و شب را با تمام سیاهی و سکوتش به روزی دیگر سپرده است. غصّه های دیروز را در چاه شب دفن کن و برای امروز، مثل خورشید، دوباره از نو آغاز کن. با یاد پروردگار مهربانی ها به زندگی ات برکتی هماره ببخش و بگو: «بسم اللّه ».

سلام، خورشید!

دیدبان عمر خویش باش. از بام بلند روز، بالا برو و هر سحرگاه، زندگی ات را دیدبانی کن. پای افزار اراده بپوش و سلام زیبایت را فریاد بزن: سلام خورشید! سلام بر صبح روشن! سلام بر دنیای تازه، سلام!

جهتْ نمای هدف را در دست بگیر و دشت را لبریز قاصدک های امید کن. زمین، تمام آینه هایش را رو به روی تو گرفته تا تبسم های زیبایت را تکثیر کند.

روزی که نکوست...

فاطمه پهلوان

خورشید از پشت افق های دور، سرک می کشد؛ گویی با همه چشم های باز و بسته دنیا، بازی می کند! آرام آرام، لبخند می زند. لبخند او، نوازش گر پلک های خسته ای است که ساعت ها غنوده اند.

چشم های خروشید، مشتاق دیدار چشم های روشن توست. دست نوازش گرش، پلک هایت را از هم جدا می کند تا زیبایی دنیا را در شکوه روشنایی صبح، به تماشا بنشینی.

حرکت کن!

بلند شو؛ گام هایت را استوار کن و پس از چند ساعت سکون، حرکت آغاز کن! آن وقت می توانی با همه وجودت رضایت خداوند را احساس کنی بدان که این برکت کسب و کار است.

آغازی دوباره

در هوای پاک صبح، نفس بکش و تمام سلول هایت را از طراوت و تازگی پر کن!

گل های باغچه، تشنه سلام بارانی تواند، می توانی با یک درجه کشش به سمت خوبی ها، دنیایی را دو چندان کنی. غصه های دیروز، در گذشته جا مانده است؛ تو به امروز رسیده ای و اکنون آغازی دوباره است تا آینده پر امیدت را رقم بزنی.

بلند شو؛ یا علی بگو.

امروز یکی از همان روزهای خوب خداوند است.