مشخصات مجله


گنجینه - آذر و دی 1384، شماره 57
تاریخ درج : 1386/8/6
بازدید : 106660

فهرست مطالب

جستجو

مجلات > ادبیات و هنر > گنجینه > آذر و دی 1384، شماره 57


فصل دوم: اسرار حج به روایت شاعران / گلچین شعر حج

پدید آورنده : ناصر خسرو، خاقانی، جامی و... ، صفحه 16

بازگشت از حج

;حاجیان آمدند با تعظیم ;شاکر از رحمت خدای رحیم
;جسته از محنت و بلای حجاز ;رسته از دوزخ و عذاب الیم
;آمده سوی مکه از عرفات ;زده لبیک عمره از تنعیم
;یافته حج و کرده عمره تمام ;بازگشته به سوی خانه سلیم
;من شدم ساعتی به استقبال ;پای کردم برون ز حدّ گلیم
;مر مرا در میان قافله بود ;دوستی مخلص و عزیز و کریم
;گفتم او را بگو که چون رستی ;زین سفر کردن به رنج و به بیم
;تا ز تو باز مانده ام جاوید ;فکرتم را ندامت است ندیم
;شاد گشتم بدان که کردی حج ;چون تو کس نیست اندر این اقلیم
;باز گو تا چگونه داشته ای ;حرمت آن بزرگوار حریم

* * *

;چون همی خواستی گرفت احرام ;چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
;جمله بر خود حرام کرده بدی ;هر چه مادون کردگار قدیم؟
;گفت نی، گفتمش زدی لبیک ;از سر علم و از سر تعظیم
;می شنیدی ندای حق و جواب ;باز دادی چنان که داد کلیم؟
;گفت نی، گفتمش چو در عرفات ;ایستادی و یافتی تقدیم
;عارف حق شدی و منکر خویش ;به تو از معرفت رسید نسیم؟
;گفت نی، گفتمش چو می کشتی ;گوسفند از پی یسیر و یتیم
;قرب خود دیدی اول و کردی ;قتل و قربان نفس شوم لئیم؟
;گفت نی، گفتمش چو می رفتی ;در حرم همچو اهل کهف و رقیم
;ایمن از شر نفس خود بودی ;وز غم فرقت و عذاب جحیم؟
;گفت نی، گفتمش چو سنگ جمار ;همی انداختی به دیو رجیم
;از خود انداختی برون یک سر ;همه عادات و فعل های ذمیم؟
;گفت نی، گفتمش چو گشتی تو ;مطلع بر مقام ابراهیم
;کردی از صدق و اعتقاد و یقین ;خویشی خویش را به حق تسلیم؟
;گفت نی، گفتمش به وقت طواف ;که دویدی به هروله چو ظلیم
;از طواف همه ملائکتان ;یاد کردی به گرد عرش عظیم؟
;گفت نی، گفتمش چو کردی سعی ;از صفا سوی مروه بر تقسیم
;دیدی اندر صفای خود کونین ;شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟
;گفت نی، گفتمش چو گشتی باز ;مانده از هجر کعبه بر دل ریم
;کردی آن جا به گور مر خود را ;هم چنانی کنون که گشته رمیم؟
;گفت از این باب هر چه گفتی تو ; من ندانسته ام صحیح و سقیم؟
;گفتم ای دوست پس نکردی حج ;نشدی در مقام محو مقیم
;رفته ای مکه دیده، آمده باز ;منّت بادیه خریده به سیم
;گر تو خواهی که حج کنی، پس از این ;این چنین کن که کردمت تعلیم

(ناصر خسرو)

الوداع

;الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده ;دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده
;الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک ;زان که چشم از اشک میگون راوق افشان آمده
;الوداع ای کعبه کاینک کالبد با حال بد ;رفته از پیش تو و جان وقف هجران آمده
;الوداع ای کعبه کاینک هفته ای در خدمتت ;عیش خوابی بوده و تعبیرش احزان آمده
;الوداع ای کعبه کاینک روز وصلت صبح وار ;دیر سر بر کرده و بس زود پایان آمده
;الوداع ای کعبه کاینک درد هجران جان گزای ;شمه ای خاک مدینه حرز و درمان آمده
;مکه می خواهی و کعبه ها مدینه پیش توست ;مکه تمکین و در وی کعبه جان آمده
;مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه ;هر کف از بهر کف او زمزم احسان آمده
;گرد چار ارکان او بین هفت طوق و شش جهت ;چار ارکانش ز یاران چار اقران آمده
;حبذا خاک مدینه، حبذا عین النبی ;هر دو اصل چار جوی و هشت بستان آمده
;در مدینه مصطفی دین مشخص دان و بس ;وان که از دین در مدینه اصل و بنیان آمده
;گر بجویی ورنویسی هم به اسم و هم به ذات ;در مدینه نقش دین بینی به برهان آمده

(خاقانی)

زمزمه

;کی بود یا رب که رو در یثرب و بطحا کنم ;گه به مکه منزل و گه در مدینه جا کنم
;بر کنار زمزم از دل برکشم یک زمزمه ;کز دو چشم خون فشان آن چشمه را دریا کنم
;صد هزاران وی درین سو دلبرا امروز شد ;نیست صبرم بعد از این کامروز را فردا کنم
;یا رسول الله به سوی خود مرا راهی نما ;تا ز فرق سر قدم سازم ز دیده پا کنم
;آرزوی جنت المأوا برون کردم ز دل ;جنتم این بس که بر خاک درت مأوا کنم
;خواهم از سودای پا بوست نهم سر در جهان ;یا به پایت سر نهم یا سر درین سودا کنم
;هر دم از شوق تو معذورم اگر هر لحظه ;جامی آسا نامه شوقی دگر انشا کنم

(جامی)

قاصد اشک

;چون رو به سوی کعبه بیت الحرام کرد ;در خون دیده کعبه و زمزم مقام کرد
;هر جا قدم نهاد مصیبت پدید شد ;هر جا گذر نمود قیامت قیام کرد
;از اشک قاصدی سوی یثرب روانه کرد ;وز حال زار خویش به جدش پیام کرد
;کای مصطفی مرا ز جناب تو دور کرد ;گردون که بهر کشتن من اهتمام کرد
;در کام اهل بیت تو از روی کنیه ریخت ;هر زهر را که ساقی دوران به جام کرد
;کاین فلک تمام نگردید تا که خصم ;بیداد را به عترت پاکت تمام کرد
;آخر اساس کعبه به تاراج شام داد ;دوران که صبح آل نبی را چو شام کرد
;از این حدیث دیده گردون چو آب شد ;جان ها گرفت آتش و دل ها کباب شد

(نیاز جوشقانی)

خداجویان

;جشن اضحی شد و بر طوف حرم کوشش حاج ;ما و دیدار خلیلی که حرم هم محتاج
;ما خدا جو ز حرم، حاج حرم جو ز خدا ;بنگر ای خواجه بود صرفه به ما یا با حاج
;گر خلیل دل رندان به حرم بنهد تخت ;نه عجب گر حرم از گرد رهش جوید تاج
;ذوق گویا نگرد سوی خلیلی که برد ;حسن خال و ذقنش از حجر و زمزم باج
;عید اضحی بود و می به صفا باید خورد ;که غم هجر حجر را به جز این نیست علاج

(جیحون یزدی)

جشن خلیل

;عید اضحی شد و از دولت این جشن جلیل ;حاج را کوی خلیل است و مرا روی خلیل
;کوی جایی است ز گل روی جنانی است ز دل ;آن پر از خان خلیل آن دگر از جان جلیل
;گرد زمزم زده صف حاج و خلیلی است مرا ;که بود باذقنش جامه زمزم در نیل
;گر خلیلی که مرا هست به هاجر گذرد ;نه عجب گر کشد اندر قدمش اسماعیل
;حجر الاسود اگر خال به حالش نکرد ;آورد سجده چو بر بار خدا عبد ذلیل
;حلقه کعبه اگر چنبر جعدش بیند ;شود از حلقه به گوشان خروشان و دخیل
;ای خلیل دل عاشق که به کوی تو ز شوق ;خویش را میش صفت ساخته قربان جبرئیل
;عید قربان شد و من نیز بر آنم که چو حاج ;بندم احرام و سوی کعبه زنم طبل رحیل

(جیحون یزدی)

شرح احرام

;هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا ;آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا
;در دل آهنگ حجاز است و زهی یاری بخت ;گر یک آهنگ در این پرده شود راست مرا
;سرم از دایره صبر برون خواهد شد ;شاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا
;از خیال حجر الاسود و بوسیدن او ;آب زمزم همه در عین سویداست مرا
;دل من روشن از آن است که از روزن فکر ;ریگ آن بادیه در دیده بیناست مرا
;بر سر آتش سوزنده نشینم هر دم ;از هوای دل آشفته که برخاست مرا
;دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم ;کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا

از هوی و هوس خویش جدا باش، ای دل

خاک آن خانه و آن خانه جدا باش، ای دل

;عمر بگذشت، ز تقصیر حذر باید کرد ;به در کعبه اسلام گذر باید کرد
;ناگزیر است در آن بادیه از خشک لبی ;تکیه بر گریه این دیده تر باید کرد
;گرد ریگی که از آن زیر قدم ها ریزد ;سرمه وارش همه در دیده سر باید کرد
;آب و نان و شتر و راحله تشویش دل است ;خورد آن مرحله از خون جگر باید کرد
;روی چون در سفر کعبه کنند اهل سلوک ;از خود و هستی خود جلمه سفر باید کرد
;سر تراشیدن و احرام گرفتن سهل است ;از سر این نخوت بیهوده به در باید کرد
;شرح احرام و وقوف و صفت رمی و طواف ;با دل خویش به تقریر دگر باید کرد

هر دلی را که ز تحقیق سخن بویی هست

بشناسد که سخن را به جز این رویی هست

;یا رب، امسال بدان رکن و مقامم برسان ;کام من دیدن کعبه است و به کامم برسان
;دولت وصل تو هر چند که خاص است، دمی ;عام گردان و بدان دولت عامم برسان
;جز به کام مدد عون تو نتوان آمد ;راه عشق تو، بدان قوت و کامم برسان
;صبرم از پای در آمد، تو مرا دست بگیر ;به سر تربت این صدر همامم برسان
;چون هلال ار بپسندی که بمانم ناقص ;به جمال رخ آن بدر تمامم برسان
;هندوی آن درم ار خواجه جوازی بدهد ;صبح بیرون برو روز است به شامم برسان
;گر بدان روضه گذارت بود، ای باد صبا ;عرضه کن عجز و زمین بوس و سلامم برسان

بوی آن خاک دمی گر برهاند ز عذاب

اوحدی مراغه ای