مجلات > ادبیات و هنر > اشارات > بهمن 1381، شماره 45


شهادت امام محمد باقر علیه السلام

پدید آورنده : ، صفحه 81

یک شنبه

20 بهمن 1381

7 ذی حجه 1423

2003 Feb 9

پیام های تسلیت

عبداللطیف نظری

شهادت تندیس خورشید، معلّم سجایا و مکارم اخلاقی، شکافنده ی دریای علوم اسلامی، پایه گذار انقلاب بزرگ فرهنگی، حضرت باقر العلوم علیه السلام بر شیعیان علوی تسلیت باد!

شهادت رونق معارف تشیّع، احیاگر دانش و دین، مفسر کتاب مبین و خورشید پنجمین، حضرت امام باقر علیه السلام بر رهروان راهش تسلیت باد!

شهادت وارث بی کرانگی نبوت محمدی، آیینه ی تمام نمای علی، حقیقت منجلی، فروغ روشن سپیده دمان، مردی از سلاله ی پاکان، عصاره ی ایمان و سرفصل کتاب دین و دانش، بر شیعیان راستین تسلیت باد!

باران حدیث

علی خیری

این روزها، آسمان مدینه دیگر بار، در پس غروب غم، کز کرده است. بقیع، دوباره سیاه پوشیده است. و باز زخمی عمیق بر جگر شیعه.

این بار، پنجمین ناخدای کشتی ایمان، او که دریا دریا علم، از سینه اش جاری بود و واژه واژه عشق، از نگاهش سرازیر، او که از کلامش وحی می جوشید و از زبانش باران حدیث می بارید، چهره در خاک کشیده است؛ مظلوم و غریب.

نمی دانم چرا سرنوشت اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله وسلم را با اشک و خون گره زده اند؟

کوچک بودی که عطش و آتش کربلای بزرگ جدت را دیدی و با آن نگاه کودکانه گریستی؛ آن هنگام که پدرانت را تشنه کام به خاک و خون کشیدند.

سر حسین علیه السلام را بر فراز نیزه ها به تماشا نشستی، تا به وقتش مراسم مرثیه خوانی صحرای عرفات را برای افشاگری بنی امیه وصیت کنی. ماندی تا دردها را روایت کنی و حدیث زخم بگویی.

فقه، تا همیشه وام دار روایت توست. دین، تا هماره مدیون مجاهدت توست.

و حالا، این تویی که در آغوش پدر سجاده نشینت در گوشه ی بقیع، آرام گرفته ای.

دیگر مدینه صدای نافذ تو را نخواهد شنید.

از این پس، مردم، آرزوی شنیدن فریاد فتوای تو را به گور خواهند برد.

از این پس، هیچ اشکی نخواهد ریخت؛ مگر در پای مظلومیت تو.

از این پس، هیچ آهی از دل بر نخواهد خاست؛ مگر در نفرین آنان که جانت را به زهر کینه ستاندند.

از این پس، همه ی مرثیه ها، اندوه تو را به سوگ می نشینند.

اینک با این چشم گریان، با این دل آتشین و بی کران اندوه، با این جان سوخته و این جهان ماتم، چه کنیم؟! با این روزهای تیره تر از شب چه بگوییم؟!

ای شب! کاش آن فاجعه را در سیاهی دل خود پنهان می کردی و بر دل هامان، داغی دیگر به امانت نمی گذاشتی! کاش آن حادثه را به چشم نمی دیدیم!

اینک مرا به حال دلم واگذارید! بگذارید اندوه این سال های غربت را پشت دیوار غریب و سوخته ی بقیع بگریم.

بگذارید مزار با خاک یکسان امام باقر علیه السلام را، با نم نم باران چشم هایم، به طواف بنشینم. رهایم کنید تا زیارت نامه ی سراسر خون فرزندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را، با آه آتشین، ترجیع وار زمزمه کنم و در التهاب خاکستری رنگ فراق امام بسوزم.

دیگر هیچ مرهمی، زخم های دلم را درمان نمی کند و با هیچ نوازشی آرام نمی شوم.

در مصیبتی چنین جانسوز، تنها راه چاره اشک است؛ اشک، این چراغ روشن دل، که در تاریکی ها راه را می نمایاند و درد را به صبوری می خواند. آری! اشک، این یگانه دسته گلی که مزارهای بی شمع و چراغ بقیع را آذین بسته است.

آری! بقیع، این نماد مظلومیت شیعه در همیشه ی تاریخ، زیارتگاه دل های عاشقی است که قرار خود را در پس دیوار آن جستجو می کنند؛ آن جا که اشک، اجتناب ناپذیر است و سوختن ناگزیر.

اندوهان اشک

سیدعلی اصغر موسوی

ای آسمان،

ای همسفر با اشک هایم!

سر می گذارم روی زانو

سرشار از مرثیه هایم!

با من بگو از غربت شهر مدینه

از عطر تربت های آذین گشته با اشک

از داغ های گرم روییده به هامون

از کهکشان هایی که امشب داغدارند

از سینه هایی که در آن پیچیده ناله.

امشب هوای بقیع دارم؛ هوای غریبانه غربت؛ تا تصویر اندوهم را، در اشک ریزانِ ستاره ها نظاره کنم.

امشب دلم سرشار اندوه است؛ گویی شام غریبان است و من، غریبانه در نگاهِ خیمه ها، آب می شوم.

مولاجان، ای معلم عطوفت، مهر، جهاد و شهادت وای شکافنده ی هسته ی علوم!

چقدر سخت است، یادآوری رنج هایت؛ از مدینه تا کربلا، از کربلا تا مدینه!

آه! از مردمانی که طاقتِ شکوهمندی ات را نداشتند و به آفتاب جمالت، رشک می بردند.

اگر نبود وجودِ نازنین تو، ابرهای تیره ی انحراف، آسمان اسلام را می پوشاندند و گلستان شریعت نبوی صلی الله علیه و آله وسلم ، به کویری سترون مبدل می شد.

مولاجان! اگر نبود جویبار غایتت، جهل و خرافات، بر گستره ی سبز زمین ریشه می دوانید.

تو بودی، که چلچراغ تمدن اسلامی را، بر شاهراه حقیقت آویختی و از سر ریز انوار الهیِ علومت، دل های مصفّا، به آفتاب رسیدند.

تو بودی، مولاجان! که آیینه ی تمام نمای شریعت شدی؛ تا پویندگان معرفت، نظاره گر قامت حقیقت باشند؛ حقیقتی که سرچشمه از کوثرعلوی گرفته و تا بی نهایت، تا آن سوی ابدیت، جاری است.

مولای من، ای باقر علوم آسمانی، ای حجت خداوند وای مظلوم ترین فریاد تاریخ! کاش، شمعی بر مزار غربت و تنهایی تان می شدم؛ شامگاهانی که خورشید، از سر مزارتان می گذرد و با شفق دیدگانش، به غبارروبی می پردازد.

چقدر غروب های بقیع دلگیر است! با آن غربت و تنهایی که از بیت الاحزان زهرایی ات می تراود.

مولاجان!

امشب دل شکسته ی ما را،به عنایتی بنواز ...

میزبان فرشتگان عزادار

خدیجه پنجی

چه بر من رفته، ای اشک ها؟!

امروز، دلم هوای مدینه را کرده است و بهانه ی «بقیع» را می گیرد. حسّی غریب، آتش به جانم افکنده و شعله شعله اندوه، از عمیقِ وجودم، زبانه می کشد. آه، ای قدم های کوچک احساس و ارادت! به یاری ام بشتابید و این روحِ تشنه و پریشان را، به آن دیار برسانید؛ به شهر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ؛ آن جا که از ذرّه ذرّه ی خاکش، بوی آسمان ـ عطر قدم های اهل بیت علیهم السلام ـ به مشام می رسد. مرا به زادگاه «اندوه» ببرید. می خواهم سر به روی شانه اش بگذارم و یک عمر غربت دیرینه ام را بگریم. هنوز از کوچه کوچه ی مدینه، بوی «غریبی» می وزد، و هنوز در نگاه بارانی اش، خاطره هایِ دلنشینی موج می زند.

... و امروز، مدینه، دوباره سیاهپوش است و زانوی غم در بغل دارد و بغضی غریب، گلویش را می فشارد. امروز بقیع ـ غمگین تر از همیشه ـ، میزبان فرشتگان عزادار است و کاینات، حسرتی جانگداز را ضجّه می زنند.

آه! ای شهر ماتم دیده! در ماتم کدام عزیز نشسته ای؟!

آیا این فرشتگان مقرّب، به پیشوازِ روح« وارثِ علم نبوی» آمداند؟

آه! مرا به خانه ی آن آفتاب ببرید؛ می خواهم غروب سرخش را، عاشقانه ناله سر دهم و بر مزارش خون گریه کنم!

سلام، ای شکافنده ی بی بدیل دانش ها! بعد از تو، چه کسی دست نوازش بر سَرِ «فقه و عرفان» خواهد کشید و سرگردانیِ «علم» را به مقصد خواهد رساند؟!

با من بگو! ـ اقیانوس بی کرانِ معرفت و فضیلت ها ـ که خیال هیچ ناخدایی، توان پیمودنِ عظمتش را ندارد. بعد از تو چگونه عطش روحانیِ خود را فرو بنشاند؟!

اباجعفر! تو نگارنده ی توانایِ کتاب بزرگ دانشی؛ که در سطر سطرش، رازهای آفرینش نهفته است و پس از تو، آفتاب هستی بخش شیعه، این واژه های پر از راز را، به تفسیر خواهد نشست و تمام سؤال های مبهم عالم را به سر منزل جواب خواهد رسانید؛ پس از تو، «او» میزبانِ سفره ی گسترده ی دانشِ، بر تشنگان عرفان خواهد شد.

خورشید نمی میرد

معصومه کلایی

هوای گریه دارم؛ بگذار فرو شکنم، بگذار کاروان دل را در این غربتِ جانکاه، همراه سازم با اشک و نغمه های سوزناکم را در گوشِ افلاکیان بخوانم. به هر سو می نگرم، آخرین روزشمار خاموشی شمع است و پروانگان، در حالِ طوافند.

آقاجان! تازه چشم هایم تو را باور کرده بودند؛ چشم هایِ نابینایی که جز جمالِ دل آرای تو، هیچ نمی دید.

پیشوای پنجم! شمع ها را به یادِ تو هر غروب روشن می کردم و گُل ها را سحر به عشق تو آب می دادم.

ای زیباترین واژه ی من! آمدی و پرده ی نادانی را کنار زدی و اینک با رفتنت، مرا در غم نشاندی.

بی تو، پرنده ها نمی خوانند و نسترن ها به طراوت نمی نشینند. بی تو، دریاها توفانی ترین لحظات را سپری می کنند و موج ها بهانه ای برای رقصیدن ندارند.

ای امام مظلوم وای پیشوایِ معصوم! در این فضایِ تیره، روحِ پر اندوهم را، امیدوارانه راهی حریم پاکت نموده ام؛ تا شاید در این لحظات، پیوندِ دست های متبرکت را با نور به نظاره بنشینم. مرا لبریز از صفا کن، که صفای نورانی ات، هرگز از خاطرم نمی رود. تو امشب به خوابِ ابدی می روی، شهادت را بوسه می زنی، در آغوش می فشاری؛ بگذار گریه کنم، بگذار بغضم را بشکنم و در دلتنگ ترین لحظه ام بگریم! پروانه ی دلم را آورده ام تا به دور شمعِ جمالت بسوزانم و گُل امیدم را با تو زیباتر نمایم؛ ای فانوس شب های ظلمانی!

رفتنت چه دلگیر بود! تو همواره زنده ای؛ مگر می شود خورشید بمیرد!

با صدای سنج عزاداران

حمیده رضایی

و شهر در سکوتی اندوه بار، یله در دست های باد، کم کم رنگ می بازد.

خورشید، شب های نیامده و دور دست را برای سفر انتخاب می کند و آسمان، بوی عروج می دهد؛ بوی بال های آماده، بوی خاک و همچنان در آهنگِ موزونِ روز، صدای سنج عزاداران و دسته های زنجیرزن در فضا طنین انداز می شود.

کدام خاک، جسارت آغوش گشودن دارد؟ کدام تاریخ، عروج ستاره یِ دنباله دار در شب های بقیع را از ذهن خویش می گذراند؟

... و همچنان، فانوسی نیست تا شب های بی ستاره را روشن کند و شعله ای نیست تا زمین و زمان را به آتش بکشد و این تکّه از بهشت خدا بر زمین، که آسمانی عظیم را در خویش فروکشیده است، همچنان معصومانه، در تاریکی خویش می پیچد و ستاره ها، یک به یک بر خاک غمناکش می غلتند و خاموش می شوند.

هیچ گلدسته ای شایستگی به آسمان رسیدن را نخواهد داشت و خاک، این صبورِ همیشگی، درآغوش خویش، خورشید را خواهد فشرد؛ تا همه ی روزها، عزادار از دست دادنش، به شب های بی ستاره پیوند بخورند. دهان تاریخ، بوی خون و خاکستر می دهد و تازیانه های ندامت، شانه های شهر را در هم می شکند و ملایک، اندهناک، با چشمانی اشک آلود، شهر را زیر پر می گیرند؛ شهری که زیر سکوت سنگین سرزنش خرد می شود. و پیکری بالا دست خورشید، بر شانه های ملائک تشییع می شود؛ پیکری که از خاک تا افلاک قد می کشد و ریشه های ستبر استقامتش، تا همیشه، این خاکِ افسرده را در خویش خواهد فشرد.

و او همراه با گلدسته های نور، از تکّه ی بهشت متروک در زمین با صدای اذان ملایک، پیشاپیش شب های نیامده نماز می خواند و تسبیح ستاره ها را، در انگشت می لغزاند و همچنان شهر در خویش شعله می کشد و دود می شود.

امروز رنج دیگر و پائیز دیگری ست افسانه ی غریب و غم انگیز دیگری ست

سه شنبه

22 بهمن 1381

9 ذی حجه 1423

2003 Feb 11