مجلات > اخلاق و تربیت > طوبی > فروردین 1385، شماره 4


مروری بر ضرب المثل های فارسی

پدید آورنده : فاطمه عسگری ، صفحه 182

ضرب المثل های فارسی

«سایه تان از سر ما کم نشود»

در این ضرب المثل معنی مجازی و استعاری سایه، همان محبت و مرحمت و توجه خاصی است که مقام بالاتر در حق زیردستان روا می دارد. برای روشن تر شدن این موضوع، بهتر است به ریشه تاریخی این ضرب المثل بپردازیم:

دیوژن یا دیوجانس، از فیلسوفان مشهور یونان است که در قرن ششم پیش از میلاد مسیح می زیست. دیوژن، پیرو فلسفه کلبی بود و چون کلبی ها معتقد بودند که «غایت وجود، در فضیلت و فضیلت، در ترک لذت های جسمانی و روحانی است»، دیوژن هم از دنیا و وابستگی های دنیوی روی گرداند و ثروت و رسوم و آداب اجتماعی را از آن جهت که تماما اعتباری است، به یک سو نهاد.

او با سر و پای برهنه و موی ژولیده، به میان مردم می رفت و در رواق معبد می خوابید. بیشترین ساعت های روز را به دور از شور و هیاهوی شهر و در زیر آسمان، آفتاب می گرفت و در آن سکون و سکوت به تفکر و تعمق می پرداخت. لباسش یک ردا بود و تنها یک کاسه چوبی برای آشامیدن آب داشت. یک روز طفلی را دید که دو دستش را پر از آب کرد و آن را آشامید. در همان زمان، کاسه چوبی را به دور انداخت وگفت: «این هم زیادی است، می توان مانند این بچه آب خورد».

او به مردم دنیا بی اعتنا بود، به گونه ای که در روز روشن فانوس به دست می گرفت و به جست وجوی انسان می پرداخت. مولانا نیز در این چند بیت به او اشاره دارد:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست

بی توجهی به مردم و سخن گفتن بدون رعایت آداب، موجب شد که دیوژن را از شهر تبعید کنند. از آن پس، آغوش طبیعت را بر هم صحبتی و هم نشینی مردم ترجیح داد و گوشه عزلت برگزید. در همین دوران، کسی به او با کنایه و تمسخر گفت: «دیوژن! دیدی هم شهریان تو را از شهر بیرون کردند؟» جواب داد: «این چنین نیست. من آنها را در شهر گذاشتم!» دیوژن همیشه با زبان طعن و سرزنش با مردم رفتار می کرد «به قدری که امروزه در زبان فرنگیان، دیوژنیسم، به جای نیشغولی زدن یا اعتراض و ایراد بیهوده مصطلح است».

بنابر روایتی، زمانی که اسکندر مقدونی شهرت وارستگی او را شنید، به دیدارش رفت. دیوژن که در آن موقع دراز کشیده بود، به او هیچ اعتنایی نکرد. اسکندر برآشفت و گفت: «مگر مرا نشناختی که احترام لازم را به جای نیاوردی؟» او با خون سردی گفت: «تو هر که باشی، مقام و منزلت مرا نداری، مگر جز این است که تو پادشاه یونان هستی؟» اسکندر تأیید کرد!

دیوژن گفت: «بالاتر از مقام تو چیست؟» اسکندر جواب داد: «هیچ» دیوژن بی درنگ گفت: «من همان هیچ هستم، پس از تو بالاتر و والاترم!» اسکندر سر به زیر افکند و پس از کمی تفکر گفت: «دیوژن! از من چیزی بخواه و بدان که هرچه بخواهی، می دهم». آن فیلسوف وارسته از جهان، به اسکندر که در آن موقع بین او و آفتاب حایل شده بود، گوشه چشمی انداخت و گفت: «سایه ات را از سرم کم کن.» این جمله به قدری در اسکندر اثر کرد که بی اختیار فریاد زد: «اگر اسکندر نبودم، می خواستم دیوژن باشم.» باری، از آن زمان به بعد، این عبارت به صورت ضرب المثل درآمد. با این تفاوت که دیوژن می خواست سایه مردم حتی اسکندر مقدونی از سرش کم شود، ولی چون بیشتر مردم به این گونه سایه ها محتاجند و کمال مطلوبشان این است که در زیر سایه ارباب قدرت و ثروت به سر برند، زبان حالشان این است که سایه تان از سر ما کم نشود.

دیوژن، سرانجام پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنیا آمده بود، آزاد و رها از هر گونه تعلق، با خوشرویی دنیا را بدرود گفت.

پیام متن:

آزادگی و رهایی از تعلقات مادی.

«ستون به ستون فرج است»

انسان، به امید زنده است و با وجود آن هر امر ناگواری را تحمل می کند. نور امید و خوش بینی در همه جا می درخشد و آوای دل انگیز آن در تمام گوش ها طنین انداز است که «مأیوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید.» درباره ریشه تاریخی این ضرب المثل، در کتاب های امثال و اصطلاحات، حکایتی کوتاه و پربار بدین مضمون آمده است: در زمان های گذشته جوان بی گناهی به اعدام محکوم شده بود. جوان را به سیاست گاه بردند و به ستونی بستند تا حکم اعدام او را اجرا کنند. طبق معمول، به او پیشنهاد کردند که در لحظه های پایانی عمر خود اگر تقاضایی دارد، عنوان کند. محکوم بی گناه که از همه طرف راه نجات را بسته دید، نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت: «اگر برای شما مانعی ندارد، مرا به آن ستون مقابل ببندید».

کارگزاران سیاست که تاکنون تقاضایی به این شکل ندیده بودند، ازدرخواست او تعجب کردند و پرسیدند: «انتقال از ستونی به ستون دیگر، جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تأخیر اندازد، چه نفعی به تو دارد؟»

محکوم بی گناه با امیدواری سربلند کرد و گفت: «دنیا را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است!» کارگزاران سیاست برای انجام آخرین خواسته اش دست به کار شدند که ناگهان فریادی از دور به گوش رسید که «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب، جوان بی گناه از مرگ حتمی نجات یافت.

پیام متن:

در هیچ حال نباید ناامید شد.

«سد سکندر باش»

کاربرد این ضرب المثل در میان مردم، زمانی است که بخواهند کسی را در مقابل دشمن یا حوادث به شوق و شجاعت وا دارند که اصطلاحا به او می گویند: «سد سکندر باش.» حال باید ببینیم که این سکندر کیست و کدام سد محکم و استوار را بنا کرده که به صورت ضرب المثل درآمده است. اسکندر، به روایت افسانه پردازان، در راه بازگشت از ظلمات و کنار چشمه آب حیوان، به شهری سرسبز و آراسته رسید که در پای کوهی بلند واقع شده بود. بزرگان شهر در این هنگام به خدمت او شتافتند و از خراب کاری قومی به نام یأجوج و مأجوج شکوه و زاری کردند:

قالُوا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی اْلأَرْضِ... (کهف: 94)

و گفتند که این جانوران اندامی پر موی و دندانی چون دندان گراز دارند. گوش هایشان به قدری پهن است که در موقع استراحت یکی را بستر و دیگری را روانداز می کنند! در فصل بهار گروه گروه از کوهسار فرود می آیند و خواب و آسایش را بر ما تباه می کنند.

اسکندر چون شرح این ماجرا شنید، بی نهایت متأثر شد. با گروهی از دانشمندان به گذرگاه یأجوج و مأجوج رفت و محل تنگه را که گذرگاه اقوام وحشی بود، از نزدیک بررسی کرد. سپس فرمان داد سنگ، گچ، آهن، مس، روی، گوگرد، نفت و قیر را به وسیله حرارت آتش با یکدیگر درآمیختند و میان دو دیوار تنگه را با این مواد به کلی پر کردند و بدین وسیله ساکنان جنوبی سد برای همیشه از تعرض و آسیب قوم یأجوج و مأجوج مصون ماندند! به گفته نظامی:

بدان گونه سدی ز پولاد بست که تا رستخیزش نباشد شکست
چو طالع نمود آن بلند اختری که شد ساخته سد اسکندری

ازاین رو، برای برانگیختن استقامت انسان ها در برابر حوادث و مشکلات، به آنها می گویند: سد سکندر باش.

پیام متن:

غلبه بر موانع و سختی ها در صورتی است که آدم چون سدّ سکندر، محکم باشد.

«سنگی که به هوا می رود، تا برگردد هزار چرخ می خورد.»

در این عبارت به جای سنگ، گاهی کلمه سیب را هم به کار می برند، ولی صحیح آن از نظر ریشه تاریخی همان کلمه سنگ است که احتمالاً بعدها سیب را به علت مدور بودن جای گزین سنگ کرده اند. کاربرد این ضرب المثل زمانی است که کسی در جریان زندگی دچار مشکلی شده باشد و هیچ راه چاره و علاجی برای رفع آن نداشته باشد، در این شرایط، به آن شخص مأیوس، از روی دل جویی و تقویت حس اعتماد به نفس در او، می گویند: «ناامید نشو. کسی از آینده خبر ندارد اینکه چه نقشی بازی خواهد کرد. شاید مصلحت کار تو در این است. سنگی که به هوا می رود، تا برگردد هزار چرخ می خورد.» اکنون باید ببینیم که ریشه تاریخی این ضرب المثل کجاست؟

متوکل عباسی از خلفای خونخوار و خونریزی بود که دشمنی او با خاندان بنی هاشم و آل علی علیه السلام حد و میزانی نداشت. اونه تنها به ریختن خون شیعیان و امامانشان قناعت نمی کرد، بلکه از تحقیر و توهین پیروان دیگر ادیان هم چشم نمی پوشید. چنان که در سال 239 هجری، دستور داد مردان یهود و نصاری زنّار ببندد و زنان کلیمی و مسیحی روی روپوش، علامت مخصوصی داشته باشند. او افراد بی گناه را با عنوان ها و علت های غیرموجه به زندان می انداخت، به گونه ای که در زمان خلافت او همه آزادمردان در قید و زنجیر بودند. چون مدتی به این روال گذشت، خلیفه از نگهداری زندانیان بی گناه خسته شد و دستور داد همه را گردن بزنند. کارگزاران دست به کار شدند و آن بخت برگشتگان را به کشتارگاه بردند و یکی را پس از دیگری از دم تیغ گذراندند. در میان زندانیان، جوان خوش سیمایی بود که جوانی اش دل فرمانده کشتار را به رقت آورد. از او پرسید: «گناهت چیست؟» گفت: «نمی دانم». فرمانده کشتار گفت: «چون قدرت و جرئت سرپیچی از اجرای فرمان خلیفه را ندارم و نمی توانم از کشتن تو دست بکشم، حال اگر از من چیزی بخواهی، با کمال میل اطاعت می کنم». جوان گفت: «مدتی است که چیزی نخورده ام، لقمه نانی به من برسان تا رفع گرسنگی کنم». غذایی آوردند و جوان با نهایت خونسردی و بی اعتنا به صحنه کشتار شروع به خوردن کرد. فرمانده کشتار از حال جوان دچار شگفتی شد و گفت: «ای جوان! سر در نمی آورم. چنان به خوردن مشغول هستی که گویی در خانه نشسته ای و هیچ حادثه شومی در انتظار تو نیست». جوان که دست راستش در کاسه غذا بود، با دست چپ سنگی از زمین برداشت و گفت: «نگاه کن، تا این سنگ به هوا برود و برگردد، هزار چرخ می خورد». سپس سنگ را به هوا انداخت و لقمه غذا را در دهان گذاشت. از عجایب روزگار، هنوز سنگ به زمین فرو نیامده بود که از دور گردوخاکی برخاست و سواری رسید و فریاد زد: «دست نگهدارید، دست نگهدارید، متوکل را کشتند». به این ترتیب، آن جوان و بقیه بی گناهان از کشته شدن نجات پیدا کردند و عبارت مورد نظر ضرب المثل شد. حکیم نظامی در این زمینه می گوید:

در انداز سنگی به بالا دلیر دگرگون شود کار، کاید به زیر

پیام متن:

امیدوار بودن در تمامی حالات.