مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > فرهنگ كوثر > اسفند1376، شماره 12


شیعیان مرکه

پدید آورنده : مهدی بخت آور ، صفحه 48

حسینیان آشنا

در آنسوی کوههای سر به فلک کشیده (تیان شان) و در دشتهای سبزفام جنوب قزاقستان، گروهی از ایرانیان رنج کشیده زندگی می کنند که در طول هشتاد سال به زندگی غریبانه و دوری از وطن انس گرفته و بر تنهایی خویش اشک ماتم ریخته اند.

انسانهای مخلصی که روزگار سختی را در طول سالهای تاریک خفقان مارکسیسم، بریده از سرزمین مادری بسر برده و اکنون نیز علیرغم گسستگی بندهای اسارت هنوز مظلومانه به سوختن و ساختن روزگار می گذرانند.

آری این جمع محنت زده هموطنان ایرانی است که در سالهای نخست انقلاب بلشویکی اسیر چنگالهای زشت خویان حکومت ترور و وحشت شوروی گردیده و از گزند روزگار در مکانی بسیار دور دست در کوهپایه های شمالی دیوار بلند تیان شان رحل اقامت افکندند.

در صبحدم روزی از روزهای محرم حسینی در محل سفارت جمهوری اسلامی ایران در قرقیزستان از وجود یک هزار خانواده آذری ایرانی در منطقه (مرکه) واقع در یکصد و بیست کیلومتری شهر بیشکک اطلاع پیدا کرده و به دیارشان شتافتیم با طی مسافت دو ساعته در طول جاده بیشکک - تاشکند به نقطه ای رسیدیم که گویی شهر کوچکی از شهرهای شمالی ایران است. مردمی ستمدیده که نزدیک به یک قرن از دیار خویش آواره گشته و رنج سفر طولانی از کرانه های سبلان سبز در آذربایجان ایران تا پشت حصارهای آهنین تیان شان در قزاقستان را بر خود هموار ساخته اند.

مقارن ظهر روز هفتم محرم وارد جمع گرم این برادران و خواهران دورافتاده شدیم که سر از پا نشناخته به استقبالمان آمده و از دل و جان ابراز احساسات می کردند. گویی انبوهی از امیدها و عواطف سرکوب شده انسانهای محروم بود که با دیدن تنی چند از هموطنان و هم مسلکانشان به یکباره شکفته می شد. احساسات پاکی که در طول هشتاد سال در سختیهای روزگار گرفتار آمده و با گذشت زمانها غبار حرمان گرفته و عقده های دردناک را در درونهای سوخته دلان نهفته ساخته است.

در همان دیدار نخست، دلها بر هم گره خورده و صفای باطن و اخلاص بر ضمیرشان بر چهره های افروخته هویدا گشت.

قطرات زلال اشک بر گونه ها جاری شده و مشتاقانه بر گردمان حلقه زدند. پیرمرد سالخورده ای که آخوند یکی از مسجدهایشان بود، جمعیت را شکافته و جلوتر آمد. بعد از احوالپرسی خود را به او معرفی کردیم و گفتیم که از ایران آمده ایم برای شرکت در عزای حسینی به جمع شما پیوسته ایم. پیرمرد که گویی هنوز با احتیاط و تردید با ما سخن می گفت نزدیکتر آمده از من پرسید: به من بگو که آیا بر مهر نماز می خوانی یا نه؟! گفتم آری پدرجان. ما هم مسلک شماییم و همه عزادار مولایمان حسین مظلوم و غریب یکباره پیرمرد دستها گشوده و در آغوشم کشید و اشک از چشمانش سرازیر گردید. گفت: پس شما از ما هستید؟! آخر عزیزان، ما بیش از 50 سال است که در این دیار غربت تنها و مخفیانه عزاداری کرده ایم. آخر ما در میان بیگانگان و نامحرمان محصور مانده ایم. کسی اینجا حسین(س) را نمی شناسد. ما را ملامت نکنید که ما به حفظ اسرارمان عادت کرده ایم به سادگی کسی را در جمع خود نمی پذیریم و تا کنون کسی از ایران سراغ ما نیامده و شما تنها ایرانی هستید که بعد از نزدیک به یک قرن نزد ما آمده و از ما یادی کرده اید. گفتم پدر جان حق با شماست. تحفظ و تقید مرام آل محمد(ص) است. شما از بیگانگان خوفناکید. اما افسوس که دوستان آشنا نیز شما را نشناخته اند. جای بسی تاسف است که خیل عظیمی از هموطنان وفادارمان در گوشه ای از دنیای کنونی غریبانه زندگی بگذرانند و ملت حق شناس ایران از آنها بی خبر باشند اما پدر جان بدان که ملت ایران شما را رها نمی کند. داستان زندگی غمبار شما را کسی در ایران نمی داند.

پیرمرد رنج دیده دیگری که سختی گذر ایام تلخ از چهره مغمومش پیدا بود از در سخن برآمده و گفت: آخر هر دولتی مردمش را پیدا کرده و حمایت می کند. ما ایرانی هستیم و تا دهها سال پس از شروع اسارت شناسنامه ایرانی خود را مخفیانه نگهداشته بودیم تا حاکمان ستمکار بازور و شکنجه برگه های هویت ما را گرفتند و شناسنامه روسی دادند. ما در حال حاضر پناهی غیر از دولت ایران نداریم چرا ما را درنمی یابید و تنهایمان گذاشته اید؟ از سخنان تکان دهند پیر خردمند بغض سردی گلویم را فشرد و چیزی نگفتم و از اعماق دل بر حال زار ایتام آل محمد(ص) سوختم.

ما را به داخل مسجد اصلی هدایت کردند تا از نزدیک شاهد عشق ورزی صادقانه آنها بر شهید کربلا باشیم. وقتی وارد مسجد شدیم تمثالی از خمینی کبیر(ره) نظرمان را جلب کرد. پرسیدیم که این تصویر را از کجا آورده اید؟ گفتند سالهای قبل یکی از ماها برای زیارت قبر امام هشتم(ع) به مشهد مشرف گردید و موقع بازگشت تصویری از امام خمینی به همراه خود آورد. ولی ما خمینی را از گذشته های دور می شناختیم. پیام ایشان را به گورباچف شنیده ایم. ما سالهاست که از او تقلید می کنیم. داستان تقلید کردن ما نیز به این شکل بود که ما از قدیم الایام و به پیروی از گذشتگانمان از آقا سید ابوالحسن اصفهانی تقلید می کردیم و به تقلید او باقی بودیم چرا که تنها او را می شناختیم و به او عشق می ورزیدیم. تا اینکه در یکی از سالهای خفقان، دوستی توضیح المسائل امام خمینی را به این منطقه رساند. ما نشسته و رساله امام را مو به مو با رساله آیة الله اصفهانی تطبیق کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این دو از یک سرچشمه سیراب گشته اند و علم هر دوی آنها علم آل محمد(ص) است و احساس کردیم که در حال حاضر مرجع تقلید واقعی امام خمینی است و در جمع عمومی اعلام کردیم که ما مقلد آقا گشته ایم.

در جمع با صفای آن عزیزان از هر دری سخن گفته شد تا اینکه دریچه ای بر ماجرای تلخ آوارگی پدرانشان از سرزمین مادری برایمان گشودند. داستان غمبار آوارگی و تبعید این عزیزان بسیار دردناک و اسفبار است.

... ما از عشایر آذربایجان در مناطق مشکین شهر و بیله سوار مغان بوده ایم و بطور سنتی از منطقه ای به منطقه دیگر کوچ می کردیم. به دنبال پیروزی انقلاب بلشویکی در شوروی و بسته شدن مرزهای ایران با آن کشور در سال 1918 در آن سوی مرزها گرفتار شدیم. این واقعه دردناکی بود که سرنوشت تلخ انسانهای بسیاری را در پشت درهای بسته نظام الحاد کمونیستی رقم زد. سرنوشتی که آینده ای تاریک را پیش روی فرزندان معصوم این بخت برگشتگان ترسیم می نمود.

آری اینچنین بود که زنجیرهای اسارت بر گردن این مظلومین افتاده و از دیار و کاشانه اجدادی آواره گشتند. اما این مردم رنجدیده بمدت 20 سال در پشت مرزهای ایران در انتظار بازگشت به وطن باقی ماندند تا عاقبت بلشویکها در سال 1938 در صدد انتقال آنان به مناطق دور دست برآمدند تا از مشکل آفرینی آنها که در حاشیه مرزهای ایران دائما در سودای بازگشت به خانه و کاشانه با این سوی مرزها در ارتباط بودند، آسوده گردند. این بود که با فشار و اجبار همه این محنت زدگان را یک شبه سوار قطار کرده و به سوی مناطق نامعلوم گسیل دادند. کاروان تبعیدیان با طی کردن هزاران کیلومتر به سرزمین قزاقستان رسیده و در منطقه «مرکه » پیاده شدند. مردمی که بر اساس سیاست تدوین شده نظام کمونیستی به دیار فراموشی سپرده می شدند تا از ملیت و مذهب خویش دور گشته و در سرزمین غربت در میان ملیتهای ناهمگن از فرهنگ اصیل خویش تهی گردند.

اما بر خلاف مکر و حیله دشمنان این انسانهای غیرتمند به خوبی از سنتهای مذهبی و ملی خویش پاسداری کردند. اندکی بعد یعنی در سال 1946 مخفیانه مسجدی ساخته و اجتماعات خویش را در آن برپا کردند. این مسجد که هنوز پابرجاست به صورتی کاملا پوشیده و در ناحیه ای دور از خیابان اصلی بنا گردیده و حصاری از خانه های شیعیان آن را احاطه کرده است. مدتها این تنها مسجدی بود که محل اجتماع شیفتگان مرام حسینی(ص) بوده و هر ساله انبوه مردم دلداده حسین به شکلی کاملا مخفیانه در داخل مسجد جمع گشته و پنهانی بر عزای مولایشان اشک ماتم می ریختند بعد از مدتی به خاطر افزایش جمعیت و محدود بودن محیط مسجد مردم دست بکار ساختن دو مسجد دیگر شدند که در استتار و پوشش کامل آن دو مسجد را نیز بنا کردند.

در حال حاضر شهرک ایرانیان دارای سه مسجد است که در طول ماههای محرم و صفر شبانه روز مردم در آن اجتماع می کنند در یکی از مسجدها ما شاهد انبوه جمعیت عزادار بودیم که علاوه بر محیط داخلی مسجد (که از دو سمت برادران و خواهران تشکیل می شد) در صحن بزرگ بیرونی مسجد نیز گرد آمده بودند. این دسته های حسینی که تعداد شرکت کننده ها به صدها عزدار سیاهپوش می رسید به شکلی کاملا شبیه با عزاداریهای سوزناک آذربایجانی کشورمان بر سر و سینه زده و ساعتهای متمادی تا پاسی از شب نوحه گفته و گریه و زاری می کردند. جالب اینکه به هنگام اذان مغرب، همه دست از عزاداری کشیده و در اول وقت نماز، فریضه نماز را با صفای خاصی بجا می آوردند.

جای بسی تاسف بود که از میان حدودا ده هزار شیعه ایرانی در این ناحیه تنها دو نفر پیرمرد بودند که می توانستند قرآن بخوانند چرا که غیر از این دو نفر فرد دیگری از الفبای عربی و فارسی آشنایی نداشت. یکی از این دو نفر پیرمرد سالخورده ای به نام عزیز بود که مدتها پیش در شهر «چیمکند» قزاقستان اقامت داشته است این پیرمرد زنده دل روخوانی قرآن را از طریق برنامه آموزش قرآن که به زبان آذری از رادیوی برون مرزی تبریز پخش می گردید، آموخته است. او می گفت در سالهایی که در چیمکند بودم تنها مونس من رادیوی تبریز بود که از طریق آن معارف اسلامی را می آموختم. اما از وقتی که به مرکه آمده ام دیگر از برنامه های رادیویی ایرانی محروم گشته ام. در این نواحی به هیچ وجه رادیو یا تلویزیون ایران قابل دسترسی نیست و ما علاقمند به استفاده از برنامه های اسلامی رادیوی ایران هستیم. او التماس می کرد که به مسؤولین ایران بگویید تا فرستنده صدا و سیما را در آسیای میانه تقویت نمایند که این عزیزان از تنها وسیله ارتباطی با وطن محروم نگردند.

عزیز می گفت که مدتها پیش از رادیوی ایران شنیده ام که خطبه های امیرالمؤمنین علی(ع) را در کتابی جمع کرده اند و من بسیار علاقه دارم که آن کتاب را بخوانم ولی متاسفانه تاکنون دستم به آن نرسیده است. با شنیدن سخنان دل گداز این پیر رنجدیده که عاشقانه دنبال یافتن حقائق الهی بود اشک حسرت بر دیده ام افتاده و بر حال و روز تار این محرومین از معارف اهل بیت(ع) نالیدم. آری اینها حقیقتا مصداق بارز ایتام آل محمد(ص) هستند که مشتاقانه در پی دسترسی به دریای بیکران اسلام ناب محمدی(ص) روز و شب می گذرانند اما هزاران افسوس که دستشان از منبع فیض کوتاه بوده و در مکانی دور ناامیدانه در انتظار یافتن باریکه ای برچشمه پرفیض اهل بیت عصمت بسر می برند.

به پیر روشن ضمیر گفتم: آری پدرم این کتاب که تو می خواهی اسمش نهج البلاغه است و سخنان پرنور علی مرتضی(س) را در آن جمع کرده اند به او قول دادم که در ملاقات بعدی این کتاب شریف را برایش تهیه نمایم. روز بعد طبق وعده یک جلد نهج البلاغه برای او ارمغان بردم با مشاهده آن کتاب چشمان پیرمرد ریش سفید از شادی می درخشید با التهاب و اشتیاق خاصی کتاب را گرفته و بلافاصله ذره بین بزرگی از جیبش بیرون آورده و شروع به خواندن کرد. تا ساعتی آن پیر زنده دل با ذره بین کاسه ای اش با صفحات این کتاب شریف مشغول بود و از سطری به سطری و از صفحه ای به صحفه دیگر می رفت. گویی گمشده ای که در طول عمر درازش در پی آن می گشت در لابلای این کتاب پیدا کرده و با وضع خاصی از آن پاسداری می کرد.

... آن دیگری شناسنامه ای در دست داشت و با اصرار آن را به ما نشان می داد او می گفت که در طول سالهای ترسناک خفقان نظام مارکسیستی علیرغم خطرات فراوان، این شناسنامه را در گوشه خانه ها پاسداری کرده ایم. به امید آنکه شاید روزی دستی دوستانه از آن سوی مرزها و از وطن مادری ما را نوازش نموده و از گروه جداافتادگان محروم حمایتی نماید. آری او شناسنامه ایرانی در دست داشت که چهل سال قبل از سفارت ایران در اتحاد شوروی دریافت داشته بود. در آن تاریخ سفارت ایران در مسکو به اتباع ایرانی مجهول الهویه در شوروی شناسنامه ایرانی می داد. تعدادی از این عزیزان با امید بازگشت به میهن شناسنامه ایرانی گرفتند اما بعدها گرفتار سیستم اطلاعاتی خشن شوروی شدند که حت شکنجه های وحشیانه مجبور به بازپس دادن اوراق هویت شدند. علیرغم این شرایط، گروهی هنوز به یاد وطن شناسنامه های خود را حفظ کرده اند که نظام توانمند جمهوری اسلامی این مظلومین غریب را دریافته و از خیل دورافتادگان دلجویی نماید.

آری اکنون بر ملت حق شناس ایران اسلامی است که در جستجوی هم میهنان آواره خویش در سراسر سرزمین پهناور بجای مانده از شوروی سابق برآمده و ندای استغاثه این درماندگان غریب را با مهر و صفای معنوی خویش دریافته و دست نوازشی بر پیکر خسته این مسافران گم گشته سرزمینهای دور نهاده و در آغوش ایران مقتدر اسلامی پذیرایشان گردند.

به امید آن روز