مجلات > خانواده و زنان > پیام زن > فروردین 1371، شماره 1


شعری از امام خمینی(ره)

پدید آورنده : ، صفحه 57

بهار آمد جوانی را پس از پیری ز سر گیرم

کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمر گیرم

بگُلشن باز گردم با گُل و گُلبن درآمیزم

بطرف بوستان دلدار مهوش را ببر گیرم

خزان و زردی آنرا نهم در پُشت سر روزی

که در گلزار جان از گل عذار خود خبر گیرم

پر و بالم که در دی از غم دلدار پرپر شد

بفروردین بیاد وصل دلبر بال و پر گیرم

بهنگام خزان در این خراب آباد بنشستم

بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم

اگر ساقی از آن جامی که بر عشاق افشاند

بیفشاند بمستی از رُخ او پرده برگیرم

نگر

باد شمال می وزد طُرّه یاسمن نگر

وقت سحر ز عشق گل بلبل نعره زن نگر

سبزه تازه روی را نو خط جویبار بین

لاله سرخ روی را سوخته دل چو من نگر

نرگس نیم مست را عاشق زرد روی بین

سوسن شیرخواره را آمده در سخن نگر

لُعبت شاخ ارغوان طفل زبان گشاده بین

ناوک چرخ گلستان، غنچه بی دهن نگر

تا گل پادشاه وش تخت نهاد در چمن

لشکریان باغ را خیمه نسترن نگر

هین که گذشت وقت گل سوی چمن نگاه کن

راح نسیم صبح بین ابر گلاب زن نگر

ای دل خفته عمر شد تجربه گیر از جهان

زندگیی بدست کن مردن مرد و زن نگر

از سر خاک دوستان سبزه دمید خون گری

ماتم دوستان مکن رفتن خویشتن نگر

جمله خاک خفتگان موج دریغ می زند

درنگر و زخاکشان حسرت تن به تن نگر

فکر کن و بچشم دل حال گذشتگان ببین

ریخته زیر خاکشان طُرّه پر شکن نگر

آنکه حریر و خز نسود از سر ناز این زمان

چهره او ز خاک بین قامتش از کفن نگر

سوختی ای فرید تو در غم هجر خود بسی

دلشده فراق بین سوخته محن نگر

«فریدالدین عطار»

یوسف کنعان رسید

آمده «شهر»(1) صیام سنجق(2) سلطان رسید

دست بدار از طعام مائده جان رسید

جان ز قطیعت(3) برست، دست طبیعت ببست

قلب ضلالت شکست، لشکر ایمان رسید

لشکر «والعادیات» دست به یغما نهاد

ز آتش «والموریات» نفس به افغان رسید

«البقره» راست بود، موسی عمران نمود

مرده از او زنده شد چونک بقربان رسید

روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست

تن همه قربان کنیم، جان چو به مهمان رسید

صبر چو ابری است خوش، حکمت بارد از او

زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید

نفس چو محتاج شد روح به معراج شد

چون در زندان شکست جان بر جانان رسید

پرده ظلمت درید، دل به فلک بر پرید

چون ز مَلَک بود دل باز بدیشان رسید

زود از این چاه تنگ دست بزن بر رسَن(4)

بر سر چاه آب گو، یوسف کنعان رسید

دست و دهان را بشو، نه بخور و نی بگو

آن سخن و لقمه جو، کان به خموشان رسید

«دیوان شمس»