مجلات > قرآن و حدیث > بشارت > فروردین و اردیبهشت 1383، شماره 40


هدهد سلیمان

پدید آورنده : محمد باقر جزایری ، صفحه 22

از همراهان و همسفران بادها و ابرها و آبها هستم، روزها و شبها را بدون احساس خستگی به پرواز در می آیم، زمین را از جایگاه بلندم و آسمانها نگاه می کنم، هر چه از آن دور و دورتر شوم، آن را زیبا و زیباتر می بینم. توانایی من در پرواز کمتر از قدرت دید من نیست.

من هدهد سلیمان هستم، مشهور تر از ستارگان آسمان…

خداوند پرهای رنگینی دور سرم قرار داده که این پرها را به هیچ پرنده ای عطا نکرده.

می خواهم رازی را به شما بگویم: گاهی وقتها احساس می کنم که از فرمانده ی ارتش مهمتر هستم. این احساس بارها و بارها به من دست داده؛ ولی من آن را از خودم راندم تا بتوانم کارهایم را با صحت و سلامت بیشتری به انجام برسانم.

اعتراف می کنم که سلیمان دارای هیبت و شخصیت بزرگی است، اعتراف می کنم که از او می ترسم، با وجود تمام خدمتهای بزرگی که برایش انجام می دهم، ولی از او می ترسم.

در مورد مهمترین کارهایی که انجام می دهم، با هیچ کس سخن نمی گویم، همواره مهمترین مأموریتها را تا پایان کار به طور راز نزد خود نگه می دارم، آری، این روش کار سیستمهای اطلاعاتی است.

من هدهد سلیمان و رئیس سیستم اطلاعاتی ارتش او هستم.

سلیمان مرا برگزید و این مسئولیت را به من سپرد.

آن روز را از یاد نمی برم که مرا گلباران کرد و منکر این نمی شوم که اهمیت و خطرات مسئولیت را نیز احساس کردم… تمام زندگی ارتش بزرگ سلیمان، امانتی است که بر عهده من نهاده شد… سربازان فقط با دستور من حرکت می کنند… مسئولیت جمع آوری اطلاعات با من است و ارتش بدون اطلاعات همچون غول نابینایی می ماند که هر کس توان از پای در آوردن آن را دارد.

اطلاعات، زندگی ارتش است و چشم بینای او، در جنگها همواره کسی پیروز می شود که بیشتر بداند و بیشتر از دشمن خود اطلاعات داشته باشد و این وظیفه ی من است. دانستن و کسب اطلاعات…

من همانگونه که در کار خود کوتاهی نمی کنم، در تفریح و بازی نیز سنگ تمام می گذارم.

کار، کار است و تفریح، تفریح. هیچ کس را نمی یابی که معنی درست تفریح را درک کرده باشد، مگر آنکه معنی صحیح کار را شناخته باشد.

***

روزی از روزها، پادشاه بزرگ و پیامبر خدا حضرت سلیمان (ع) مرا احضار کرد. به آفتاب نگریستم، دیدم که هنگام غروب است و هنگام نماز سلیمان(ع) در حال فرا رسیدن، پس چرا سلیمان مرا احضار کرد؟ وقت کار من هم رو به پایان… با نگرانی به سوی او حرکت کردم… در دلم اضطراب عجیبی بود…، دلیل این احضار چیست؟

به سوی خانه ی او به پرواز در آمدم… در کنار پنجره ایستادم و با نوک خود به کریستال آن ضربه زدم، تمام پنجره های خانه ی سلیمان از کریستال رنگارنگ است و قاب دور آن از برنز درخشانی است که بر روی آن با نقره تزیین شده.

جِن ها، به ژرفای دریاها می روند تا شن نرم بیاورند و با ذوب آن، انواع شیشه ها را بسازند…، سلیمان را دوست دارم، پیامبری درست کار و پادشاه پر هیبتی است. مردی است که می داند چگونه لباس بپوشد، چگونه رفتار کند و چگونه سخنان خود را بر گزیند. از نظر من او هیچ عیب و ایرادی در وجودش نیست، مگر یک عیب و ایراد و آن هوش و ذکاوت بیش از حد و خارق العاده اوست.

سلیمان به من اجازه ی ورود داد، وارد اطاق شدم، یکی از همسرانش در کنارش نشسته بود… سرم را پایین انداختم و گفتم: درود بر پادشاه و پیامبر بزرگ، سلیمان دانا!….

سلیمان (ع) نیز پاسخ داد: سلام بر هدهدی که بازی را بیش از کارش دوست دارد.

در مقابل همسر سلیمان احساس خجالت کردم! سرم را پایین تر آوردم، سلیمان معنای این حرکت را فهمید، لبخندی زد و با جدیت گفت: سه هفته است که گزارش هفتگی خود را به من نداده ای؟!

گفتم: سرورم! چیز تازه ای رخ داده است؟ آیا اتّفاقی افتاده است؟ از سخنان شما این گونه فهمیده بودم که اگر همه چیز سر جای خود بود، نیازی به گزارش دادن نیست.

سلیمان گفت: پرنده ی تاج دار من، تو منظور مرا نفهمیدی، چرا گمان می کنی که کار تو فقط منحصر در گزارش گری است؟

گفتم: شما به من گفته بودید که از کار من راضی هستید.

با مهربانی پاسخ داد: تو ضعف مرا در برابر خود می دانی، می دانی که چقدر تو را دوست دارم، من از هوش تو راضی هستم؛ امّا از کار تو نه، هیچ ابتکاری از خود به خرج ندادی که احساس کنم، حق داری در تاریخ جاودانه شوی.

عرق سردی بر پیشانی من نشست، به یاد «هیدان» افتادم، گویا سلیمان فکر مرا خواند و گفت: آیا هدهدی ماده به نام هیدان را می شناسی؟ شنیده ام می خواهی با او ازدواج کنی.

من چیزی نگفتم، او نیز با دست به من اشاره کرد که می توانم بروم، من نیز با ناراحتی احترام خود را ادا کردم و رفتم.

از خانه ی سلیمان که خارج شدم، دیدم هیدان بر شاخه ی درختی نشسته و در انتظار من است… نزد او رفتم… از من پرسید: شنیدم که سلیمان تو را احضار کرده؟! گفتم: آری… الان از نزد او می آیم. گفت: از تو چه می خواست؟ من هم جریان را برای او تعریف کردم.

به هیدان گفتم: امروز به سفر می روم، به سمت جنوب، به یمن می روم، دل من گواهی می دهد که در کارم موفق خواهم بود.

با او خداحافظی کردم و به پرواز در آمدم.

***

در ارتفاع بالایی به پرواز در آمدم، زمین از این ارتفاع چه زیبا به نظر می رسد، صحرا همچون فرشی زربافت می ماند، دریا مانند فیروزه آبی، مزارع گویا در زیر پای تو در حال حرکت هستند، دست خداوند ذو الجلال را حس می کنم که ابرها را به قلّه های رنگارنگ کوهها سوق می دهد.

در هنگام پرواز به حالتی از خشوع فرو رفتم و تسبیح خدا را آغاز کردم، بدون اینکه احساس کنم، بالا و بالاتر می رفتم… بی هدف پرواز می کردم، امّا ناگهان شهری را دیدم.

دیوارهای سفیدی که شهر را در بر گرفته بودند، خیابان های وسیع، مزارع پهناور، کاخ های متعدد، و سربازان بسیاری که همه جا نگهبانی می دادند و معبدی بدون سرپوش و سقف که نور آفتاب به تمام آن می تابد.

از شکل و شمایل شهر هویدا بود که این سرزمین، مردمانی ثروتمند و صاحب قدرت دارد،… بر درختی ایستادم.

هدهد ماده ای دیدم که آن طرف نشسته، به او سلام کردم و به فکر فرو رفتم که چگونه می توانم سرحرف را با او باز کنم. در حالی که پرهای خود را تمیز می کردم به او گفتم: آیا در این نزدیکی ها رودخانه وجود دارد؟

گفت: آیا غریب هستی؟

با احتیاط پاسخ دادم: جهانگردم.

در حالی که به من نزدیک می شد گفت: اینجا زمین از آنِ آفتاب است: این سرزمین سبأ نام دارد.

گفتم: چگونه می گویی که زمین از آن آفتاب است؟

گفت: در اینجا مردم برای آفتاب سجده می کنند و او را عبادت و پرستش می کنند.

خیانتی بزرگ در حق خدا!… مگر سلیمان پیامبر خدا نیست؟! پس این جریان به او ربط پیدا می کند. احساس کردم که امروز روز کار و مأموریت من است، با او بیشتر سخن گفتم و او در کمال سادگی تمام پاسخ های مرا داد: تعداد ساکنان شهر را گفت، تعداد سربازان شهر را، مرا به مخزن اسلحه ارتش برد، ورودی و خروجی شهر را به من نشان داد و در نهایت به معبد خورشید رفتیم که در آن مردم در مقابل آفتاب سجده می کردند، در آنجا دایره ی عظیم دیده می شود.

به کاخ پادشاه آنجا رفتم، زنی بود بسیار زیبا و با وقار که نظیرش را ندیده بودم. ازدواج نکرده بود، ولی شخصیت او مردانه بود… دیدم که با بزرگان قوم خود و وزرا با قاطعیت رفتار می کند. تخت او یک شاهکار بی نظیر بود، اوصاف آن را در ذهن خود ثبت کردم.

پنج روز در آن سرزمین ماندم و به همه جا سرکشی کردم. تمام روستاها و مناطق اطراف را شناسایی کردم و در این کار از آن هدهد ماده به طور کامل سود جستم.

پس از پایان روز پنجم، عزم بازگشت کردم، آن هدهد از من خواست که نزد او بمانم؛ امّا باید می رفتم و مأموریتم را به پایان می رساندم. خداحافظی کردم و با تمام سرعت حرکت کردم.

هنگامی که رسیدم، دیدم همه چیز به هم ریخته، پرنده ها به سوی من آمدند و در حالی که فریاد می زدند می پرسیدند: کجا بودی؟! چرا نگفتی و رفتی؟!

از این روش استقبال شوکه شدم، … فریاد زدم: مگر چه شده؟ چرا شلوغ می کنید؟ گفتند: سلیمان از کاخ خود خارج شد و از ارتش دیدن کرد، هنگامی که نوبت به پرندگان رسید و تو را نیافت گفت: «قطعاً او را به عذابی سخت عذاب می کنم یا سرش را می برم، مگر آنکه دلیلی روشن برای من آورد». (سوره ی نحل، آیه ی20 و21)

از درون لرزیدم؛ امّا خودم را نباختم. هیدان گریان به طرف من آمد و گفت: کجا بودی؟ سلیمان خشمگین است و وعده داده که سر از بدنت جدا کند.

به او گفتم: آرام باش!! مگرچه شده؟ نزد سلیمان می روم و برایش توضیح می دهم….

…هیدان از این آرامش من آرام شد، به سوی کاخ سلیمان رفتم در حالی که اضطراب درونی داشتم.

پیش از آن که سلیمان سخنی بگوید، احترام کردم و گفتم:

«از چیزی آگاهی یافتم که از آن آگاهی نیافته ای و برای تو از سبأ گزارشی درست آوردم». (سوره ی نمل، آیه ی22) من سخن خود را ادامه دادم. و گفتم: «من آنجا زنی را یافتم که بر آنها سلطنت می کرد و از هر چیزی به او داده شده بود و تختی بزرگ داشت، او و قومش را چنین یافتم که به جای خدا، برای خورشید سجده می کنند و شیطان اعمالشان را برایشان آراسته و آنان را از راه [راست] باز داشته، در نتیجه به حق راه نیافته اند.» (سوره ی نمل، آیه ی23 و24) فهمیدم که او به دقت در حال گوش دادن به سخنانم است.

من هم ادامه دادم و گفتم: «ألا یسْجُدونَ للّهِ لا إله إلاّ هوَ ربُّ العرشِ العظیم.» (سوره نمل، آیه ی25 و26) [آری شیطان چنین کرده بود] تا برای خدایی که نهان را در آسمانها و زمین بیرون می آورد و آنچه را پنهان می دارید و آنچه را آشکار می نمایید، می داند، سجده نکنند. خدای یکتا که هیچ خدایی جز او نیست، پروردگار بزرگ عالم هستی است. این جمله ی آخر از سخنان خود سلیمان بود که همواره در دعوت مردم به سوی خدا می گفت و در اینجا مناسب دیدم که آن را بر زبان جاری کنم. سخنانم پایان یافت، به انتظار ایستادم. سلیمان مکس کرد و به فکر فرو رفت. سپس گفت: «قالَ سَنَنْظُرُ أصَدَقْتَ أمْ کُنْتَ مِنَ الْکاذِبِین؛ خواهیم دید آیا راست گفته ای یا از دروغگویان بوده ای». (سوره ی نمل، آیه ی27) نفس راحتی کشیدم، تمام اطلاعاتی که در مورد آن سرزمین جمع آوری کرده بودم به سلیمان دادم. سلیمان دستور داد که برای او قلم و کاغذی بیاورند، چیزی در آن نوشت، سپس کاغذ را به من داد و گفت: «إذْهَبْ بِکِتابی هذا فَألْقِهِ إلیهمْ ثُمّ تولَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ماذا یرْجِعون؛ این نامه مرا ببر و به سوی آنها بیفکن، آنگاه از ایشان روی برتاب، پس ببین چه پاسخ می دهند». (سوره ی نمل، آیه ی28)

پیام را گرفتم و در حالی که در شهر در مورد برخورد سلیمان با من، همه کنجکاو بودند، به سوی سبأ به راه افتادم. وارد اطاق خواب پادشاه شدم و پیام را در کنار سر او پرتاب کردم. بلقیس (پادشاه سبأ) از خواب بیدار شد. پیام را دید، آن را باز کرد و خواند. مشاهده کردم حال و هوایش دگرگون شد. نمی دانستم که سلیمان چه چیزی برای او نوشته. خدمه را صدا کرد و دستور داد که بزرگان شهر و وزرا هر چه زودتر گرد هم آیند، من هم دو روز در سبأ ماندم و تمام ماجرا را تماشا کردم. نزد سلیمان باز گشتم، سلیمان جریان را از من جویا شد. پاسخ دادم: ([ملکه سبأ] گفت: «ای سرانِ [کشور] نامه ای ارجمند برای من آمده است، که از طرف سلیمان است و [مضمون آن] این است: به نام خداوند رحمتگر مهربان. برمن بزرگی مکنید و مرا از در اطاعت در آیید. گفت: ای سران [کشور] در کارم به من نظر دهید که بی حضور شما کاری را فیصله نداده ام. گفتند: «ما سخت نیرومند و دلاوریم، ولی اختیار کار با توست، بنگر چه دستور می دهی؟ [ملکه] گفت: «پادشاهان چون به شهر در آیند آن را تباه می گردانند و اینک من ارمغانی به سویشان می فرستم و می نگرم که فرستادگان [من] با چه چیز باز می گردند». (سوره ی نمل، آیات29ـ 35)

فرستادگان بلقیس به همراه هدایا رسیدند. سلیمان روی تخت خود نشسته بود در حالی که در دو طرف او شیرهایی از طلا و شیرهایی واقعی ایستاده بودند. یکی از شیرهای واقعی خمیازه ای کشید و باعث شد تا رئیس فرستادگان بلقیس ـ که پیرمردی بود ـ از هوش برود. چرا که تا حالا یک شیر واقعی ندیده بود. سلیمان هدایای آنها را نپذیرفت و به آنها فهماند که اگر گمان می کنند که با طلا و جواهر می توانند او را بخرند و از قصد خود منصرف کنند، سخت در اشتباهند. به اطراف خود و مال و ثروتش نیز اشاره کرد و به آنها گفت: او جز ایمان آنها چیزی نمی خواهد.

و چون [فرستادگان] نزد سلیمان آمدند [سلیمان] گفت: «آیا مرا به مالی کمک می دهید؟ آنچه خدا به من عطا کرده بهتر است از آنچه به شما داده است و شما به ارمغان خود شادمانی می نمایید. به سوی آنان باز گردید که قطعاً سپاهیانی به سر ایشان می آوریم که در برابر آنان تاب ایستادگی نداشته باشند و از آن [دیار] به خواری و زبونی بیرونشان می کنیم». (سوره ی نمل، آیه ی36 و37)

نمایندگان بلقیس در حالی که ترس وجودشان را فرا گرفته بود، باز گشتند.

روزها گذشت. دیگر سلیمان سخنان مرا باور کرده بود.

روزی سلیمان بر تخت نشسته بود و وزرا در کنارش حاضر بودند، به من گفت: چه چیزی در سبأ بیش از همه توجه تو را به خود جلب کرد؟ گفتم: تخت بلقیس. دلیل سؤالش را نفهمیدم… سپس گفت: «ای سران [کشور] کدامیک از شما تخت او را ـ پیش از آنکه مطیعانه نزد من آیند ـ برای من می آورد؟ طایفه ای از جن گفتند: آن را پیش از آنکه از مجلس خود بر خیزی برای تو می آوریم و بر این کار سخت توانا و مورد اعتمادیم. کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود گفت: من آن را پیش از آنکه چشم خود را بر هم زنی برایت می آورم، پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید گفت: این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا نا سپاسی می کنم؟ و هر کس سپاس گزارد تنها به سود خویش سپاس می گذارد و هر کس نا سپاسی کند، بی گمان پروردگار من بی نیاز و کریم است». (سوره ی نمل، آیات 38 ـ 40) همه چیز را به چشم خود دیدم، بسیار شگفت زده شدم، آن تخت عظیم در یک لحظه نزد سلیمان حاضر شد. می دانم که مردم سؤال خواهند کرد که چه کسی بود که این کار را کرد؟ چه کسی علمی از کتاب دارد؟ به نظرم این مسائل مخصوص سلیمان است و مهم این است که شخصی با این قدرت نزد سلیمان حاضر بود.

سلیمان دستور داد که پیش از رسیدن بلقیس کاخی بسازند که زمینش از کریستال و در زیر آن آب و ماهیها نمایان باشد، سقف آن از شیشه های رنگی در حالی که هفت نور خورشید دیده شود و دیوارها و ستونها از عاج و طلا باشد و خورشید به گونه ای نمایان شود که در خدمت انسان است. و نیز دستور داد که تغییراتی در تخت بلقیس داده شود.

گفت: تخت[ملکه] را برایش ناشناس گردانید تا ببینیم آیا پی می برد یا از کسانی است که پی نمی برد. پس وقتی [ملکه] آمد بدو گفته شد: آیا تخت تو همین است؟ گفت: گوی ایـن هـمان اسـت و پیش از این ما آگاه شده و از در اطاعت در آمده بودیم و [در حقیقت قبلاً] آنچه غیر از خدا می پرستید مانع [ایمان] او شده بود و او از جمله ی گروه کافران بود. به او گفته شد: وارد ساحت کاخ [پادشاهی] شو و چون آن را دید برکه ای پنداشت و ساقهایش را نمایان کرد. [سلیمان] گفت: این کاخی مفروش از آبگینه است. [ملکه] گفت: پروردگارا!، من به خود ستم کردم و اینک با سلیمان در برابر خداوند جهانیان تسلیم می شوم» . (سوره ی نمل، آیه ی41ـ44)

با خوشحالی به سلیمان گفتم: قضیه را من بردم، یک ملّت را از عبادت دروغین نجات دادم. سلیمان گفت: پرنده ی تاج دار من! چه می خواهی؟ گفتم: پاداشم را. گفت: می خواهی رتبه ات را بالا ببرم؟ گفتم: این کافی نیست… می خواهم در تاریخ جاودانه شوم. گفت: اسمم را به تو می دهم، نام تو را هدهد سلیمان می نهم. گفتم: مگر من هدهد سلیمان نیستم؟ گفت: چرا هستی، ولی آن را در تمام دنیا اعلام خواهم کرد. گفتم: دنیا کافی نیست. گفت: پس چه می خواهی؟ گفتم: می خواهم نامم در تمام تاریخ باشد و همه از این ماجرا مطلع شوند. گفت: این کار من نیست، کار خداست. گفتم: می دانم و شما می توانید این دعا را در حق من بکنید و از خدا بخواهید. گفت: آیا مغرور شده ای؟ گفتم: نه، غرور نیست، می خواهم همه بدانند که یک هدهد کوچک سبب نجات یک ملّت شد، این حق من است.

سلیمان لبخند زد و سر خود را به سوی آسمان بالا کرد و دعا فرمود. کنار سلیمان آمدم، دست او را بوسیدم و به او احترام کردم و رفتم. سلیمان پیامبری بزرگ، پادشاهی عظیم و دانشمندی حکیم است، همواره به او احترام می گذارم و او را دوست می دارم.