مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > فرهنگ كوثر > پاییز 1380، شماره 51


ابراهیم بن مالک اشتر، افسر سلحشور

پدید آورنده : مهدی احمدی ، صفحه

طلیعه

حماسه آفرینان تاریخ اسلام، خصوصاً تاریخ تشیع، هرکدام برای پیشرفت دین تلاش کرده و گامی در این راه برداشته و سهمی به خود اختصاص داده اند. در این میان، درخشش بیشتری پیدا کرده اند. از جمله این قهرمانان و حماسه سازان، ابراهیم بن مالک اشتر است که به اقرار همه، سهم بزرگی در گرفتن انتقام خون اهل بیت دارد. در این مقاله، سعی براین است که تا حدّ امکان، او را برای شیفتگان امام حسین علیه السلام معرفی کنیم.

تولد

از سال تولد او اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما به استناد این که ابراهیم در جنگ صفین نوجوان بوده، معلوم می شود که او بین سال های 15 تا 21 ق. به دنیا آمده است.

قبیله

او از قبیله نخع که تیره ای از قبیله مذحج است، می باشد. قبیله مذحج، یکی از بزرگ ترین و مشهورترین قبائل یمن است. این قبیله در مقابل دشمن شدیدتر از همه قبائل مبارزه می کرد. آن ها بعد از شهادت حضرت علی علیه السلام در کوفه ساکن شدند.1

نام پنج تن در زمره فرزندان ابراهیم به چشم می خورد: «نعمان»، «مالک»2، «محمد»3، «قاسم»4 و «خولان»5.

مردم بیشتر او را «ابونعمان» می خواندند و به این کنیه شهرت داشت.6 از میان پسرانش، محمد و قاسم از راویان حدیث بوده اند و با واسطه، روایاتی از اهل بیت علیهم السلام راجع به ظهور امام مهدی(عجّ) و ولایت امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده اند. نسبت «ورّام» عالم بزرگ شیعه و صاحب مجموعه ورّام، از طریق خولان به ابراهیم و مالک اشتر می رسد.

ابراهیم که در دامان مالک اشتر رشد کرده و فنون نظامی را از افسر رشید ولایت آموخته بود، همراه پدرش در جنگ صفین شرکت جست و رشادت های زیادی از خود نشان داد. یک صحنه از رشادت های او چنین پدید آمد که:

پدرش مالک اشتر، در مقابل عمروبن عاص قرار گرفت و نیزه ای به طرف او انداخت. او از صحنه گریخت. جوانی از جوانان قبیله حمیره که در سپاه معاویه بود، صحنه را دید و پرچم را از عمروبن عاص گرفت و گفت: اکنون هنگام نبرد جوانی چون من است. و شروع به رجز خواندن کرد. مالک اشتر، دست فرزندش ابراهیم را گرفت و گفت:

به میدان نبرد برو؛ زیرا او جوانی نوسال است و تو نیز چون او جوانی نوسال هستی.

ابراهیم به میدان رفت و رجزی زیبا سرداد و حمله ای سخت کرد. بعد از مدتی نبرد، طرف مقابلش را به هلاکت رساند. و بدین ترتیب مراتب عشقش را به مقام شامخ ولایت نشان داد.

نصربن مزاحم، نویسنده کتاب «وقعة الصفّین» می نویسد:

ابراهیم در جنگ صفّین با وجود این که نوجوانی بیش نبود، درکنار امیرمؤمنان و پدرش مالک، رشادت ها از خود نشان داد.7

همراهی با مختار

از زندگی ابراهیم تا هنگامی که مقدمات قیام مختار فراهم شد، اطلاعی در دست نیست. از آن جایی که او محبّ اهل بیت و یکی از شیعیان شناخته شده بود، احتمالاً در زمان قیام امام حسین علیه السلام در زندان به سر می برده یا شاید جای دیگری بوده است. به هر حال، تا زمان قیام مختار خبری از او در دست نیست. وقتی مختار، نمایندگی خود را از طرف محمد حنفیّه اعلام کرد و مقدمات قیام فراهم آمد، نزدیکان مختار به او گفتند: حال که همه چیز مهیا گشته، اگر مردی چون ابراهیم در میان ما باشد، امید به پیروزی ما یقیناً بیشتر خواهد بود؛ زیرا او جوانی دلیر، شریف و آینده نگر است و علاوه بر اینها، قبیله اش نیز طرفدار او هستند.

مختار این رأی را پسندید و گفت: به دیدار او بروید و بگویید: هدف ما جز خونخواهی امام حسین علیه السلام واهل بیت او نیست و از طرف اهل بیت نیز اجازه داریم.

عامر شعبی می گوید:

من و پدرم گروه منتخب مختار، به دیدار ابراهیم رفتیم. یزید بن انس پس از دعوت ابراهیم برای همراهی با قیام، گفت: این مسأله مهمی است؛ اگر بپذیرید، به خیر و منفعت شماست و اگر نپذیرید، ما با شما اتمام حجّت کردیم و از شما می خواهیم که این مسأله را جایی مطرح نکنید و مخفی نگه دارید. ابراهیم گفت:

فردی چون من ازجاسوسی خبرچینان باکی ندارد. من از افراد حکومت نیستم که به خاطر حفظ مقامم از جاسوسی واهمه ای داشته باشم. دشمن هم عددی نیست؛ عده ای افراد سبک مغزند که همّتشان نیز پست و بی ارزش است؛ لذا ترس از آنان، معنا ندارد.

در کلام ابراهیم نکته ای بسیار مهم دیده می شود و آن، این که: ابراهیم چون مقامی ندارد که وابسته به آن باشد و بخواهد آن را حفظ کند؛ لذا از جاسوسی واهمه ندارد و به ما این درس را می آموزد که اوّلاً مقام پرست نباشید تا به خاطر حفظ آن، ذلیل شوید. ثانیاً اگر مقامی هم دارید، درعین حال، مستقل باشید و به آن وابستگی پیدا نکنید.

نکته دیگر در کلام ابراهیم این است که دشمن دو ضعف عمده دارد:

الف ـ سبک مغز است و معمولاً منافع زودرس و موقت را در نظر می گیرد و در آن راه، تلاش می کند که این کار آنان عین سبک مغزی است.

ب ـ همّتشان پست و بی ارزش است؛ چون در طرز تفکر آنان فقط دنیا و شهرت و پول مهم است؛ لذا همّتشان را نیز در همین راه صرف می کنند و کسی که از خود گذشته نباشد و برای خدا به میدان نبرد نیاید، زود از میدان بیرون خواهد رفت و انگیزه کافی و قوی برای دفاع و مقابله نخواهد داشت.

در ادامه، یزید بن انس گفت: ما هدفمان اجرای حکم خدا و رعایت سنّت پیامبر و خونخواهی از مظلومان کربلاست.

احمر بن شمیط نیز گفت: من خیر خواه شما هستم. خدا پدرت را بیامرزد که مرد بزرگی بود. تو نیز اگر طرفدار حق باشی، همان جایگاه را در دل ها خواهی داشت.

ابراهیم در پاسخ گفت: من حاضر به همکاری هستم؛ به شرط آن که من فرمانده باشم.

گفتند: البته تو لیاقت و شایستگی این مقام را داری؛ اما مختار نماینده محمد حنفیه است و از جانب او اذن دارد.

ابراهیم بعد از شنیدن این سخنان، سکوت کرد. پیام رسانان، به محضر مختار برگشتند و گزارش دیدار خود را ارائه دادند.8

عامر شعبی می گوید:

بعد از سه روز از این واقعه، مختار، ده نفر از یارانش را ـ که من و پدرم نیز با آنان بودیم ـ طلبید و دستور حرکت داد و مقصد را مشخص نکرد. در بین راه، نامه ای به من داد و گفت: پیش خود نگه دار. سرانجام به منزل ابراهیم رفتیم. در آن دیدار، مختار به ابراهیم گفت: من از طرف محمد حنفیّه مأمور این کار هستم و از جانب او برای تو نیز نامه ای دارم. سپس رو به من کرد و گفت: نامه را به ابراهیم بده. من نیز چنین کردم. او نامه را باز کرد و خواند. متن نامه چنین بود:

«مِن محمد المهدی الی ابراهیم بن مالک الاشتر انّی قد بعثت الیکم...؛ از محمد (مهدی) به ابراهیم بن مالک الاشتر، همانا وزیر و امین خودم را به سوی شما برانگیختم و به او دستور دادم تا به خونخواهی اهل بیتم برخیزد. پس تو و قبیله ات با او باش که اگر چنین کنی، تو را به فرماندهی کلّ سپاه انتخاب می کنم و از کوفه تا دورترین نقطه، هرجا که به تصرّف ما در آید، تو را بر آن جا حاکم خواهیم کرد.»

ابراهیم پس از قرائت نامه، گفت: پیش از این، محمد حنفیّه که به من نامه می نوشت، چیزی براسمش اضافه نمی کرد! (یعنی ادعای مهدویت نداشت)، مختار که دید ابراهیم مردّد شده است، گفت: شرایط آن زمان با شرایط این زمان فرق می کند. ابراهیم سؤال کرد: آیا کسی از حاضرین، این نامه را تأیید می کند؟ همه جز، من (شعبی) و پدرم، نامه را تأیید کردند. ابراهیم که اطمینان و آرامش خاطر یافته بود، از جای برخاست و مختار را به جای خود نشاند و با او بیعت کرد. هنگامی که مهمانان قصد رفتن کردند، او نیز تا منزل مختار آمد و همراهی شان کرد. سپس به من (شعبی) گفت: با من بیا. من با او تا خانه اش رفتم. او از من سؤال کرد: تو چرا گواهی ندادی؟ گفتم: آنها که شهادت دادند، همه از بزرگان هستند و یقیناً راست می گویند.9

شعبی می گوید: اگرچه به ابراهیم چنان گفتم، اما خودم مردّد بودم تا این که پس از تحقیق فراوان، از «ابوعزّه کیسان» ـ یکی از گواهان صحّت نامه فهمیدم ـ گواهان نیز به خاطر اعتمادی که به مختار داشتند، شهادت داده اند.10

قدر مسلم این است که محمد حنفیّه شخصی نبوده است که ادّعائی داشته باشد، یا خودش را از ائمه بالاتر بداند؛ بلکه تاریخ کاملاً نشان می دهد که او هیچ گونه ادعائی نداشته، تا چه رسد به ادّعای مهدویت. لذا نمی شود این نامه را از این باب توجیه کرد. اما از آن جا که قیام مختار از نظر اکثر علمای اهل سنّت، روی اغراض دنیایی بوده است، ممکن است این قطعه تاریخی را جعل کرده باشند تا بیش از پیش بتوانند قیام او را زیر سؤال ببرند. احتمال دیگری هم وجود دارد و آن، این است که مختار به خاطر جذب ابراهیم به این قیام سرنوشت ساز ـ که هدفش نیز جز رضای خدا نبوده ـ این کار را کرده باشد؛ که در این فرض سکوت ابراهیم جای نقد و اعتراض دارد.11

پس از بیعت ابراهیم با مختار، رفت و آمدهای ابراهیم به خانه مختار آغاز شد.

بررسی نقشه قیام

ابراهیم و یارانش که حدوداً صد مرد جنگی می شدند، هرشب، به خانه مختار می رفتند و در مورد قیام، برنامه ریزی می کردند. بعد از بررسی قرار شد شب پنج شنبه 14 ربیع الاول سال 66 ق. قیام آغاز شود.12 ابراهیم همچنین در زیر زمین منزل مختار فنون نظامی را به افرادی که آشنا به این فنون نبودند، می آموخت.13

در این گیرودار، ابن مطیع، که از جانب عبدالله بن زبیر به فرمانداری کوفه منصوب شده بود، مشکوک شد. و وقتی علائم وقوع قیام را دید، روز دوشنبه 12 ربیع الاول اعلام حکومت نظامی کرد.

غروب همان روز بود که طبق معمول، ابراهیم بر مأذنه رفت و اذان گفت و نماز به امامت ابراهیم اقامه شد. بعد از نماز، مثل هر شب، به طرف منزل مختار حرکت کردند.

ایاس بن مضارب، رئیس شهربانی کوفه، شهر را زیر نظر داشت. رفت و آمدها را کنترل می کرد.

حمید بن مسلم می گوید: ما در حالی به طرف خانه مختار، حرکت کردیم که یک صد مرد جنگی بودیم و همه مسلح و زیر قبای خود، زره داشتیم و شمشیر حمل می کردیم. من به ابراهیم پیشنهاد کردم که اگر از خانه خالد بن عرطفه و از محله نخیله تا خانه مختار برویم، امن تر خواهد بود.

ابراهیم با قاطعیت جواب داد: به خدا قسم! ازکنار دارالعماره و از میان بازار می گذرم تا دشمن را مرعوب کنم و به آن ها بفهمانم که آنان را چیزی به حساب نمی آوریم.

سپس راه باب الفیل را پیش گرفت، و وقتی به خانه عمروبن حریث رسیدیم، ناگهان، ایاس بن مضارب، رئیس پلیس شهر، با نیروهای مسلح خود راه را بر ما بست.

ایاس پرسید: شما که هستید و چه کاره اید؟

ابراهیم جواب داد: من ابراهیم بن مالک اشترم.

پرسید: این گروه مسلح چیست؟ به خدا قسم! کار شما مشکوک است و هرشب، از این جا عبور می کنید. من نمی توانم اجازه بدهم که به راهتان ادامه دهید، باید نزد امیر برویم و هرچه او گفت، همان می شود.

ابراهیم با لحن تهدیدآمیزی گفت: کنار برو.

ایاس گفت: هرگز نمی شود.

مردی به نام ابوقطن در سپاه ایاس حضور داشت که مشاور و محافظ ایاس نیز بود و همچنین با ابراهیم، سابقه رفاقت و دوستی داشت. ابراهیم او را صدا زد: ای ابوقطن! پیش بیا.

ایاس که گمان می کرد ابراهیم می خواهد او را واسطه قرار دهد و امان بگیرد، به او اجازه داد تا نزد ابراهیم برود. ابوقطن در حالی که نیزه ای بلند در دست داشت، به سمت ابراهیم آمد. وقتی نزدیک ابراهیم رسید، او با زیرکی تمام نیزه را از دست ابوقطن ربود و به ایاس حمله کرد و در یک لحظه، او را از پای درآورد و سر او را جدا کرد و به خانه مختار برد. بقیه سربازان ایاس نیز وقتی قتل فرمانده را دیدند، فرار کردند.14

پس از ورود به خانه مختار، ابراهیم گزارشی از این اتفاق ارائه داد. وقتی مختار سر ایاس را دید، خوشحال شد و رأی ابراهیم ـ مبنی بر آغاز قیام در همان شب (شب سه شنبه) ـ را پسندید و دستور قیام را صادر کرد.

جمع آوری نیروها

ابراهیم به مختار پیشنهاد داد: اکنون که نیروهای دشمن در میدان ها و مراکز حساس شهر مستقرند مانع از پیوستن مردم به ما خواهند شد؛ لذا من با نیروهایم، به طرف قبیله ام می روم و با آنان در شهر رژه می رویم تا راه برای مردم باز شود.

سپس به مختار توصیه کرد: نیروهایت را متفرق نکن؛ تا اگر به شما حمله کردند، نیروی کافی برای دفاع داشته باشی. من و یارانم نیز به سرعت به تو ملحق خواهیم شد.

ابراهیم با عملی کردن نقشه اش، راه را برای پیوستن مردم به مختار، هموار کرد و همه نیروها نماز صبح را با مختار در مسجد به جا آوردند.15

مختار پس از نماز، ابراهیم و نعیم بن هبیره را با 1800 نیرو ـ که فقط 300 نفر آنان سواره بودند ـ به مقابله با راشد بن ایاس ـ که با 4000 نیرو مستقر بود ـ فرستاد، و خودش به مقابل شبث بن ربعی رفت. ابراهیم در محله مراد با راشد روبه روشد. او با شجاعت صدا زد: ای یاوران من! از دشمن نهراسید؛ چرا که یک مرد از شما، مقابل ده مرد آنان مقاومت می کند. «کم من فئة قلیلة...»؛ «چه بسا گروه اندک که عده زیادی را مغلوب می کنند» او به خزیمة بن نصر فرمان داد تا با سوارانش مقابل لشکر را سد کند و سپس با شعار «یا منصور اَمِتْ؛ ای پیروزمند! بمیران»، به قلب دشمن حمله بردند. ناگهان صدای خزیمة بن نصر در فضا طنین انداز شد:

اللّه اکبر، فرمانده شان را کشتم. با این خبر، بقیه افراد دشمن نیز روحیه شان را باختند و فرار کردند. ابراهیم فوراً «نعمان بن ابی جعد» را فرستاد تا این خبر مسرت بخش را به مختار برساند.

مختار و نیروهایش از طرف شبث بن ربعی و یزید بن حارث محاصره شده بودند. وقتی خبر پیروزی ابراهیم به مختار رسید، خوشحال شد و نیروهایش نیز قوّت دیگری یافتند و با روحیه بیشتری مبارزه را ادامه دادند. حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد و خطر شکست، انقلاب را تهدید می کرد که ابراهیم سر رسید و خودش به طرف نیروهای شبث بن ربعی رفت و خزیمه بن نصر را به طرف نیروهای یزید بن حارث فرستاد؛ دشمن که حضور ابراهیم را دید، وحشت زده شد و شروع به عقب نشینی کرد و حلقه محاصره شکسته شد.16

تصرّف قصر و فرار ابن مطیع

مختار، نیروهایش را در میدان مقابل مسجد استراحت داد؛ اما ابراهیم ممانعت کرد و گفت: اگر صبر کنیم، آن ها تجدید قوا می کنند و شکست دوباره آنان مشکل است. الآن بهترین موقع است تا کار را یکسره کنیم. مختار پذیرفت. ابراهیم جلوتر به راه افتاد و بقیه، پشت سرش حرکت کردند. به هرگروهی از دشمن که می رسیدند، یک نفر را با گروهی مأمور جنگ با آنان می کردند و خودشان راه را تا نزدیکی قصر پیمودند. در آن جا ابراهیم با ابن مطیع و افرادش رو به رو شد. مختار نیز قبل از ابراهیم با شمر و افرادش در حال جنگ بود.

ابراهیم قبل از حمله، فریاد زد: سوگند به خدا! اگر ضربت شمشیر شما را بچشند، مانند بزغاله ای که از گرگ فرار می کند، گریزان می شوند.

سپس با حمله ای سخت، آنان را درهم کوبید. ابراهیم و نیروهایش فوراً قصر را که ابن مطیع به آن جا پناه برده بود، محاصره کردند.17

این محاصره سه روز ادامه داشت تا این که ابن مطیع با لباس زنانه از قصر گریخت و افراد درون قصر، امان خواستند، که ابراهیم به آنان امان داد.18

غضب و رحمت

در مدیریت یک مجموعه نظامی، هم غضب و قاطعیت لازم است و هم رأفت و رحمت اسلامی. ابراهیم که در همه جا در مقابل دشمن از خود قاطعیت نشان می داد، وقتی مصلحت می دید و فرد مقابلش بی گناه بود، او را می بخشید و به او امان می داد.

وقتی خبر حرکت ابن زیاد از شام برای تصرف کوفه به مختار رسید. یزید بن انس را برای مقابله با او فرستاد. یزید بن انس بعد از چندین حمله ای که صورت داد، در اثر بیماری فوت کرد. باقیمانده لشکرش هم وقتی دیدند در مقابل ابن زیاد تاب مقاومت ندارند، به طرف کوفه حرکت کردند. مختار وقتی اخبار جنگ را شنید، فوراً ابراهیم را با 700 نیرو به جنگ با ابن زیاد فرستاد و سفارش کرد که هرجا باقی مانده لشکر یزید بن انس را دیدند، آنها را نیز با خود ببرند. ابراهیم نیز چنین کرد.19

شورش در کوفه

بزرگان و اشراف کفر و نفاق که در کوفه زندگی می کردند و بعد از به قدرت رسیدن مختار، خود را ذلیل می دیدند، اکنون که مختار تنها مانده بود، فرصت را غنیمت شمرده و دست به توطئه زدند. مختار به بهانه مذاکره، آنها را سرگرم کرد و فوراً قاصدی برای ابراهیم فرستاد که هرچه زودتر به کوفه بازگردد. ابراهیم که به منطقه «ساباط» رسیده بود، بعد از شنیدن خبر، فوراً به کوفه بازگشت. ابراهیم و یارانش، شب هنگام وارد کوفه شدند و در مسجد به استراحت و تجدید قوا پرداختند و نماز صبح را با مختار اقامه کردند و به سخنان او نیز گوش فرا دادند.20

بعد از سخنرانی، مختار به ابراهیم گفت: نیروهای اصلی دشمن در دو منطقه مستقر شده اند؛ طایفه «مضری ها» در میدان کناسه و «یمنی ها» در سبیع. هرکدام را که می خواهی انتخاب کن. ابراهیم گفت: هرچه شما بگویید. مختار گفت: من به جنگ یمنی ها در میدان سبیع می روم و تو نیز به سوی مضری ها در کناسه برو. ابراهیم وقتی در مقابل مضری ها قرار گرفت، آنان را نصیحت کرد. اما آنان توجهی نکردند. پس ابراهیم حمله برد و آنان را در هم کوبید. مختار و نیروهایش نیز در حال شکست دادن یمنی ها بودند. وقتی خبر پیروزی ابراهیم را شنیدند، قوّت چشم گیری یافتند و دشمن را تار و مار کردند.

مختار پس از این پیروزی، انتقام خون امام حسین علیه السلام را از عاملان حادثه کربلا گرفت و همه را به هلاکت رساند.21

بعد از آن که خاطر مختار از شورشیان کوفه آسوده شد، ابراهیم را برای جنگ با ابن زیاد به موصل فرستاد و حکومت آن جا را هم به او سپرد.

در عدد سپاهیان ابراهیم برای جنگ با ابن زیاد، اختلاف است؛ عده ای 8000 و بعضی 12000 و برخی نیز 20000 نفر برشمرده اند.

اما آنچه مسلم است، این است که نیروهایش بیش از بیست هزار نفر نبودند؛ در حالی که لشکر ابن زیاد دارای 83 هزار سرباز مسلّح بود.

تاریخ حرکت ابراهیم از کوفه به موصل برای جنگ را روز هفتم محرم سال 67 ق. ذکر کرده اند. مختار لشکر ابراهیم را تا بیرون کوفه بدرقه کرد و دعا کرد که آن ها موفق شوند.22

ابراهیم به سرعت حرکت کرد و در روستای تکریت، نزدیکی موصل، اردو زد و بعد از آن در چهار فرسخی «موصل» نزدیک نهر «خازر» لشکر شام را ملاقات کرد. روزی که دو لشکر آماده جنگ شدند، دهم محرم بود.

اتّفاقی عجیب

دو لشکر دقیقاً روز عاشورا آماده نبرد شدند. در جبهه باطل، بزرگان بنی امیه و عاملین قتل امام حسین علیه السلام حاضر بودند؛ افرادی چون: ابن زیاد که کردارش بر هیچ کس پوشیده نیست، حُصین بن نمیر، کسی که مانع شد امام از فرات آب بردارد و کسی که روز عاشورا تیری به دهان مبارک امام حسین علیه السلام افکند و امام او را نفرین کرد.،... شرحبیل بن ذی الکلاع و...

در جبهه حق، چهره شاخص، ابراهیم فرزند مالک اشترِ قهرمان بود که برای انتقام خون امام حسین علیه السلام قیام کرده بود.

سرخ گونه ها

بیشتر افراد ابراهیم و مختار، ایرانی بودند که در عرب به «حمراء» (سرخ گونه) شهرت داشتند، لذا به ارتش ابراهیم و مختار «ارتش سرخ» می گفتند. یاران ابراهیم که به جنگ ابن زیاد شتافته بودند، اکثراً از ایرانیانی بودند که با گرزهای چوبین می جنگیدند؛ لذا به «خشبیّه» شهرت یافتند.23

اکنون که این دو لشکر نابرابر، مقابل هم ایستاده اند و یاران ابراهیم، اکثراً چوب به دست و لشکر ابن زیاد، غرق در سلاح هستند، ابراهیم، باید به یارانش روحیه می داد.

او محلی را که در آن، کبوتران سفیدی در قفس کرده بود، به یکی از یاران مورد اعتمادش نشان داد و به او گفت: هرگاه که دیدی لشکر ما ضربه دیده و افرادمان روحیه خود را از دست داده اند، این کبوتران را آزاد کن.24

سپس در حالی که سوار بر اسبی قوی هیکل بود و هواهم روشن شده بود، در مقابل لشکر خود قرار گرفت و چنین گفت:

ای یاوران دین حق و ای ارتش خدا! اکنون، در مقابل شما عبیداللّه بن مرجانه، قاتل امام حسین علیه السلام فرزند فاطمه، دختر پیغمبر خدا، قرار دارد. او کسی است که حسین علیه السلام را محاصره کرد و مانع رسیدن وی به آب فرات شد. او حسین و جوانان و یاران مظلومش را به شهادت رساند. به خدا قسم! پسر مرجانه با اهل بیت پیامبر، که خداوند آنان را از هر رجس و پلیدی پاک کرده، کاری کرد که فرعون با بزرگان بنی اسرائیل نکرد. اکنون خداوند شما را به این سرزمین کشاند و او که دشمن خداست را نیز در مقابل شما قرار داد، امیدوارم همان خدا نیز خواسته باشد تا دل هایتان را با ریختن خون آن ناپاک، شاد سازد و گواه است که انگیزه شما جز خون خواهی حسین علیه السلام و اهل بیت پیامبرتان نیست.25

سپس گفت:

من می دانم که ملائکه آسمان نیز با ما همراهند و به یاری ما می آیند و من یقین دارم اگر نیاز پیدا کنیم، آنها به شکل پرندگانی سفید رنگ به امداد ما خواهند آمد.

آن گاه دستور حمله را صادر کرد. او در میان جنگ نیز مدام به سربازانش روحیه می داد. دشمن، پیشروی کرده و فرمانده جناح چپ سپاه ابراهیم، یعنی علی بن مالک را به شهادت رساندند. سپس فرزندش قرة بن علی پرچم را برداشت؛ او را نیز شهید کردند. در این جا عبداللّه بن ورقاء خود را به قسمت چپ لشکر کشاند و پرچم را برافراشت و صدا زد: ای لشکریان خدا! به طرف من آیید. وقتی لشکریان جمع شدند، گفت: نگاهی به قلب دشمن بیندازید و ببینید فرمانده شما ابراهیم چگونه می جنگد؟ با من بیایید تا به سوی او برویم. همه دیدند که ابراهیم سر را برهنه کرده و چون شیری خشمگین شمشیر در دست می چرخاند و فریاد می زند:

ای لشکریان خدا! به نزد من آیید که فرزند اشترم؛ بهترین فراریان شما کسانی هستند که باز به دشمن حمله کنند و کسی که به میدان آید پشیمان نمی شود.

سربازان که از یک سو، ابراهیم را آن چنان در حال مبارزه می دیدند و سخنانش را می شنیدند و از سوی دیگر، کبوتران سفید رنگ را بالای سر خود دیدند، روحیه شان دو چندان شد و با قدرت تمام به دشمن یورش بردند. اواخر روز بود که باقی مانده لشکر قلع و قمع شده ابن زیاد فرار کردند و سپاه ابراهیم با پیروزی کامل شکرخدای را به جا آورد.26

ابراهیم در این جنگ، حُصین بن نمیر، شرحبیل بن ذی الکلاع، ابن حوشب، غالب الباهلی ابی الاشرس را که همه از جانیان و عاملان حادثه کربلا بودند، با دست خود به هلاکت رساند. از همه این ها مهم تر افتخار کشتن ابن زیاد بود که به ابراهیم رسید.27

بهتر است داستان کشته شدن ابن زیاد به دست ابراهیم را از زبان خودش بشنویم. ابراهیم می گوید:

درگرماگرم نبرد آن روز، ناگهان دیدم مردی سرخ گونه با هیبتی خاص، لشکر را می شکافت و به طرف نیروهای ما می آمد و هر مبارزی را که مقابل او قرار می گرفت از پای در می آورد. وقتی نزدیک من آمد، به او امان ندادم و با یک ضربه، کمرش را دو نیم کردم به طوری که دستانش به طرف مشرق و پاهایش به طرف مغرب افتاد؛ سپس مردی آمد و کفش های او را درآورد. احتمال دادم که مقتول، ابن زیاد باشد. اما برای این که مطمئن شوم، افراد را مأمور کردم تا جسدش را بررسی کنند و گفتند: او، ابن زیاد است.

پس از آن، ابراهیم دستور داد تا سر از بدنش جدا کنند. غلام ابن زیاد به نام «مهران» آمد و او را شناسایی کرد و او نیز تأیید کرد که او، ابن زیاد است. در این جا بود که ابراهیم گفت:

خدای را سپاس که قتل و کشتن او را به دست من انجام داد.

سپس به دستور ابراهیم زره قیمتی ابن زیاد را از تنش بیرون کردند و به ابراهیم دادند؛ زیرا (در میدان جنگ) چیزی که از مقتول است، به قاتلش می رسد.

در این جنگ که در کنار نهر خازر به وقوع پیوست، بسیاری از افراد دشمن در نهر آب غرق شدند.28

ابراهیم وارد موصل شد و حکومت آن جا را عهده دار شد و نمایندگانی به اطراف فرستاد. سرهای اشراف و بزرگان بنی امیه را برای مختار فرستاد. او بسیار خوشحال شد و دستور داد سرها را در محل دارالاماره ـ جایی که سرهای شهدای کربلا را نصب کرده بودند ـ نصب کنند.29

سپس مختار سرها را برای محمد حنفیّه و امام زین العابدین علیه السلام فرستاد. محمد حنفیّه و امام سجاد علیه السلام نیز او را دعا کردند. محمد حنفیّه در حق ابراهیم هم دعا کرد و گفت:

«خدایا! ابراهیم اشتر را حفظ کن و او را بر دشمنان نصرت و یاری ده و او را به هرچه دوست داری و رضای توست، موفّق بدار و او را در دنیا و آخرت ببخش».

شهادت مختار و حکومت مصعب بن زبیر در کوفه

در نبود ابراهیم، شورشیان باقی مانده کوفه به بصره رفتند و با تحریک مصعب بن زبیر به کوفه حمله کردند و مختار را به شهادت رساندند و مصعب، حکومت آن خطه را نیز به دست گرفت.30

بعد از این واقعه، دو نامه به دست ابراهیم رسید؛ یک نامه از جانب عبدالملک بن مروان، حاکم شام و یک نامه از جانب مصعب بن زبیر، حاکم کوفه. در هردو نامه از ابراهیم دعوت شده بود که به آنها بپیوندد. ابراهیم با نزدیکانش مشاوره کرد و از آنان خواست نظرشان را در این مورد بیان کنند. بعضی گفتند: با عبدالملک بیعت کن؛ چون در هر صورت باید با یک نفر بیعت کنی و الا از دو جانب در خطر خواهی بود و عبدالملک قوی تر است. بعضی گفتند: با مصعب بیعت کن؛ هرچه باشد، او در مقابل بنی امیه است. در نهایت ابراهیم گفت: با عبدالملک بیعت نمی کنم؛ زیرا من سران لشکر او از جمله ابن زیاد را به قتل رساندم و ممکن است او حیله کند. و از آن جا که باید با یکی از آن دو بیعت کنم، ترجیح می دهم، با مصعب بیعت کنم.

او بیعت خودش را با مصعب اعلام کرد. و معلوم است که او به خاطر حفظ جان خود و حفظ قبیله اش راهی جز این نداشته است. لذا همچنان حاکم موصل، جزیره، آذربایجان و ارمنیه بود تا این که عبدالملک در سال 71 ق یا 72 ق. به مصعب حمله برد، و مصعب ابراهیم را برای مقابله با عبدالملک فراخواند.31

عبدالملک قبل از این که به جنگ مصعب بیاید، با نامه هایی فرماندهان و فرمانداران او را تطمیع کرد. از جمله برای ابراهیم نیز نامه ای نوشت و به او قول حکومت عراقین را داد. ابراهیم نامه را به مصعب نشان داد و گفت: یقیناً او برای بقیه فرماندهان نیز چنین نامه هایی نوشته؛ آن ها را فرابخوان و اگر قول مساعد داده اند، گردن آنان را بزن. مصعب چنین نکرد و خود را برای جنگ آماده ساخت. عبدالملک نیز لشکری به فرماندهی برادرش محمد بن مروان، به جانب عراق گسیل داشت و سپاه دیگری برای جنگ با عبداللّه بن زبیر به مکه فرستاد. دو لشکر محمد بن مروان و ابراهیم در «اوانا» نزدیک نهر «دجیل» در دیر «جاثلیق» در «مسکن» نزدیک بغداد رو به رو شدند. ابراهیم به مصعب گفته بود که عتاب بن ورقاء را به کمکش نفرستد؛ زیرا او منافق است و با عبدالملک مکاتبه دارد؛ اما علی رغم توصیه ابراهیم، مصعب، عتاب بن ورقاء را به لشکر ابراهیم ملحق کرد. در لحظات حساس جنگ، عتاب بن ورقاء فرار کرد و عدّه زیادی را هم فراری داد. بدین ترتیب ابراهیم در محاصره افتاد.32

ناگهان با نیزه ها به طرف او هجوم بردند.و او را که به شدت مقاومت می کرد؛ به قتل رساندند. آن گاه قاتل ابراهیم، عبیدبن میسره، یکی از غلامان قبیله بنی عذره، سر ابراهیم را جدا کرد و برای عبدالملک بردند و سپس غلامان «حصین بن نمیر» به سبب کینه ای که از ابراهیم داشتند، بدن این قهرمان خستگی ناپذیر را با آتش سوزاندند. آری، مرگ چنین قهرمانی نیز باید با دیگران فرق داشته باشد.33

در کتب رجالی اسمی از ابراهیم به عنوان «راوی حدیث» به میان نیامده، البته او داستان تبعید ابوذر به ربذه و مرگ او را ـ که پدرش مالک، شاهد آن بوده ـ از زبان پدرش نقل کرده است، اما حدیثی از او دیده نشده است. فقط ابن حیان، از علمای اهل سنّت، او را از ثقات شمرده و می گوید: او از پدرش مالک و عمر بن خطاب حدیث نقل کرده است و از او هم فرزندش مالک و مجاهد، حدیث نقل کرده اند. با این وجود، ابن حیان نیز از او روایتی نیاورده است.34

اگرچه ابراهیم خودش از شاعران شیرین زبان عصر خود بوده، اما شاعران زیادی نیز در رثای جوانمردی و شجاعت او اشعاری سروده اند؛ از جمله آن شاعران: سرافة البارقی، عبداللّه الزبیر الاسدی، ابن همام هستند.35

مرقد شریفش بین جاده قدیمی سامرّا به بغداد واقع است. این قبر تا سامرّا 8 فرسخ و تا دجله 4 فرسخ فاصله دارد و مرقد او همان محل شهادت اوست. بر روی سنگی که بالای درب این مرقد است؛ نوشته شده: «هذا قبر مرحوم السید ابراهیم بن مالک الاجدر النخعی، علمدار رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم » البته به اشتباه به جای اشتر، اجدر نوشته اند، و از کلمه «علمدار» معلوم می شود که این عبارت، کار ایرانیان است.

این قبر اکنون به قبر «شیخ ابراهیم» شهرت دارد و زیارتگاه مردم می باشد این مرقد در جای بلندی قرار دارد و گنبد این بقعه باگچ، سفید شده است.36

علامه سید محسن امین: ابراهیم، مردی شجاع، سلحشور و با شهامت بود. او رئیس و مدافع قبیله اش بوده او طبعی والا و همتی بلند داشت و حامی حق و حقیقت بود. او دارای زبانی فصیح و شاعری شیرین زبان و هوادار و دوستدار اهل بیت بود. ابراهیم همانند پدرش دارای همه این ویژگی ها بود و چنین فرزندی باید شبیه پدرش باشد.37

علامه مجلسی از قول ابن نما، (فقیه بزرگ شیعه) می گوید: ابراهیم (رحمة اللّه علیه) مظهر شجاعت مقاومت، و سلحشوری قاطع بود. او محب و دوست دار اهل بیت پیامبر و پرچمدار و دلباخته آنان بود.38

محمد حرزالدین: ابراهیم اشتر فردی شجاع و یکّه تاز میدان نبرد و دوستدار اهل بیت بود. او در شیعه بودنش محکم و مطمئن بود؛ و نه تنها از لحاظ اخلاقیات شبیه پدرش بود، بلکه صورت و هیکل ظاهرش نیز همانند پدرش مالک اشتر بود.39

ذهبی از عالمان اهل سنّت: ابراهیم همانند پدرش از قهرمانان و بزرگان بود. او شیعه فاضلی بود.40

ابن جوزی از عالمان اهل سنّت: ابراهیم بن الاشتر دارای صدایی پر هیبت، گیرا و پر جذبه بود.41

بلاذری از عالمان اهل سنّت: ابراهیم در حالی که جوانی نوسال بود، شجاع نیز بود.42

علامه مجلسی: ابراهیم شخصی نبود که در دین خودش شک کند. او در اعتقادش گمراه نشد و هیچ گاه یقینش را از دست نداد. او در انتقام گرفتن از خون امام حسین علیه السلام مشارکت کرد.43

پی نوشت ها:

1 ـ اعیان الشیعه، ج 9، ص 41 و ج 2، ص 249.

2 ـ همان، ج 2، ص 202.

3 ـ بحارالانوار، ج 52، ص 330.

4 ـ کمال الدین، ج 2، ص 407.

5 ـ بحارالانوار، ج 1، ص 10.

6 ـ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 268 و دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، ص 450.

7 ـ وقعة صفّین، نصربن مزاحم، ص 441 و اعیان الشیعه، ج 2، ص 200.

8 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 365؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 15ـ16؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 215.

9 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 365ـ366؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 17؛ الکامل، ج 4، ص 216؛ اشاب الاشراف، ج 5، ص 233.

10 ـ دائرة المعارف بزرگ السلامی، ج 2، ص 450؛ اخبارالطوال، دینوری، ص 290.

11 ـ طبقات الکبری، ابن سعد، ج 5، ص 72.

12 ـ تاریخ طبری، ج 6، ص 18؛ تاریخ ابن کثیر، ج 8، ص 266.

13 ـ البدایة و النعمایة، ج 8، ص 268.

14 ـ تاریخ طبری، ج 6، ص 18ـ20؛ الکامل، ج 4، ص 216ـ218؛ اعیان الشیعه، ج 2، ص 201.

15 ـ تاریخ طبری، ج 6، ص 21.

16 ـ همان، ص 27.

17 ـ همان، ص 29؛ الکامل، ج 4، ص 223.

18 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 368؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 31.

19 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 372.

20 ـ تاریخ طبری، ج 6، ص 47.

21 ـ همان، ص 48ـ49 و همان، ص 81.

22 ـ بحار، ج 45، ص 334 و 379.

23 ـ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، ص 451.

24 ـ تنزیه المختار، ص 31.

25 ـ انساب الاشراف، ج 5، ص 249.

26 ـ تاریخ طبری، ج 6، ص 90؛ انساب، ج 5، ص 249.

27 ـ المعارف، ابن قتیبه، ص 347؛ تاریخ، خلیفه بن خیاط، ج 1، ص 332.

28 ـ انساب، ج 5، ص 251؛ اخبارالطوال، ص ؛ 340؛ بحارالانوار، ج 45، ص 383.

29 ـ انساب، ج 5، ص 250.

30 ـ شذرات الذهب، ابن عاد حنبلی، ج 1، ص 74.

31 ـ انساب، ج 5، ص 252.

32 ـ همان، ج 4، ص 275.

33 ـ اعیان الشیعه، ج 2، ص 201؛ طبقات، ج 5، ص 80.

34 ـ مراقد المعارف، حرزالدین، ج 1، ص 40؛ الکامل، ج 4، ص 323؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 158.

35 ـ تفات، ابن حیان، ج 4، ص 12 و ج 6، ص 5 و اعیان الشیعه، ج 2، ص 202.

36 ـ مراقدالمعارف، ج 1، ص 39.

37 ـ اعیان الشیعه، ج 2، ص 36.

38 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 366.

39 ـ مراقد المعارف، ج 1، ص 36.

40 ـ سیراعلام النبلاء، ذهبی، ج 5، ص 81.

41 ـ المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ابن جوزی، ج 6، ص 52.

42 ـ انساب الاشراف، بلاذری، ج 5، ص 224.

43 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 349.