مشخصات مجله


گلبرگ - دی 1384، شماره 70
تاریخ درج : 1386/7/5
بازدید : 148901

فهرست مطالب

جستجو

مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > گلبرگ > دی 1384، شماره 70


قهرمان پهلوانی (سالروز درگذشت جهان پهلوان تختی)

پدید آورنده : اصغر عرفان ، صفحه 131

شناخت نامه

نام: غلام رضا، نام خانوادگی: تختی، نام پدر: رجب، متولد: 1309 هجری شمسی، شماره شناسنامه: 500، صادره از تهران و... . برای شناسایی تختی، همین مشخصات صفحه اول شناسنامه اش با دانستن تعداد گردن آویزهای زرد و سفید و برنزی که در رزم گاه های جهانی به دست آورده بود، کافی است؛ اما برای شناخت او و راه یافتن به هزار توی شخصیتی که قلب های بسیاری از ایرانیان را مسحور صفای خود کرد، فراتر از نگاهی سطحی و شتاب زده، تأملی ژرف بینانه لازم است؛ برای فهمیدن مردی که راه قهرمانی را با منش پهلوانی پیوند زد؛ جهان پهلوان تختی.

غلام تنبل

بازیگوش و شیطنت آفرین ولی تنبل و کم تحرک، درباره کودکی تختی این گونه قضاوت می کردند. خدیجه و نرگس، خواهران غلام رضا و دو برادرش غلام علی و محمد مهدی او را غلام تنبل صدا می زدند. شاید همین ویژگی غلام رضا سبب می شد که هیچ کس باور نکند کودک تنبل امروز، روزی قهرمان بی هماورد میادین کشتی جهان می شود. این سخن در آن روزها فقط خنده ای طولانی را پیامد داشت؛ اما دست تقدیر خدا و پای اراده غلام رضا، آن شوخی خنده زا را به باوری راستین بدل ساخت و اینکه هیچ کس برای قضاوت و تمسخر هیچ گاه عجله نکند.

خاندان

نیاکان تختی همگی همدانی بودند و از خاندانی دیندار و معتقد. غلام رضا هم در خانواده ای مذهبی بزرگ شد. پدربزرگ بُنکدار بود و به کار کشک و روغن و برنج و حبوبات مشغول. سال ها پیش در سفر حج، رهزنان افزون بر مال او، جانش را هم به یغما برده بودند. به پدر تختی«ارباب رجب» می گفتند؛ برای سی هزار متر زمینی که در جنوب تهران داشت، پدر یخچال دار بود. در آن سال ها که از یخچال های برقی خبری نبود، برخی مثل پدر او از راه فروش یخ هایی که در زمستان به شیوه ای خاص ذخیره می شد، روزگار می گذراندند.

رضاخان پهلوی برای احداث ایستگاه راه آهن، زمین های پدر را تصاحب کرد؛ البته به شیوه چپاول و قلدری، پدر از هستی ساقط شد. شاید اولین نفرت ها از خاندان پهلوی، از همین جا در دل کودک آن سال ها ریشه دواند.

ستیز با ستم

حکومت پهلوی اموال پدر تختی را چپاول کرده بود. تحمل این جور، با پذیرش رنج تنگدستی، پدر را به مریضی و اختلال حواس مبتلا ساخت. غلام رضا مجبور بود فارغ از هیاهوی سن و سال کودکانه، همراه و همدم و هم قدم پدر باشد برای همدردی با دل بحرانی او و دستگیری از دست های لرزانش تاریخ تلخ زندگی پدر و رفتاری که با خانواده اش شده بود، سیاهی های ظلم را به روشنی نشان غلام رضا داد و اولین درس های ظلم ستیزی را به او آموخت. برای غلام رضا ورزش راهی بود برای توانمند شدن و قدرت یافتن؛ برای مبارزه با زور، برای ستیز با ستم.

اولین تجربه های کشتی

غلام رضا تختی،به خاطر فقر خانواده خیلی زود درس و مشق را رها کرد و شاگرد مغازه نجاری شد. شیخ ابراهیم نجار شب ها که به زورخانه «گُردان» می رفت، غلام رضا را هم با خودش می برد. نجار ورزش باستانی می کرد و تختی محو می شد؛ محو ضرب و زنگ و ذکر یا علی و چرخ؛ چرخ ممتد و موزون پهلوان ها. به جز این؛ گود خاکی محله هم بود. آنجا تمرین کشتی می کرد. بعدها رفت باشگاه پولاد. در آن سال ها کسی به غلام رضا امید نداشت. همه به او می گفتند: «خودت را بی خودی شکنجه می دهی، تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری». اولین باری که در یک مسابقه شرکت کرد، هر چند چهارم شد، اما دیگر کسی به او بد نگفت و مسخره اش نکرد.

ساده مثل همیشه

غلام رضا تختی سال 1329 در مسابقات قهرمانی کشور کشتی گرفت و در هر دو رشته آزاد و فرنگی اول شد. با کسب این مقام، ساقه های امید در دل قهرمان جوان ریشه دواند و رویای بزرگش جان گرفت. با این حال در روحیه و رفتار متواضعانه غلام رضا هیچ تغییری به وجود نیامد. این را می شد از جمله ای که او در دفترچه اش نوشته بود فهمید: «متوجه شدم هیچ کاری نکرده ام. چیزی هم به من اضافه نشده، فقط آنهایی که به من سلام می کردند، بیشتر شده اند!» تختی بعدها مدارج رشد و پیشرفت را یک به یک پشت سرنهاد، اما هیچ گاه منشور منش پهلوانی را از پیش رو برنداشت.

نماز و قرآن

تختی وقتی می آمد باشگاه، دو تا لُنگ با خودش می آورد، یکی برای تمرین یکی برای نماز. مشهدی علی دلال باشی سرایدار سالن، همین که تمرین غلام رضا تمام می شد، مهر و لُنگ مخصوص را می داد دست او، بعد بی اعتنا به کسانی که آنها را زیرچشمی می پاییدند، می ایستادند به نماز. در المپیک ملبوری استرالیا هم که آمریکایی ها و روس ها را شکست داد و طلا گرفت، هنگام برگشت وقتی در فرودگاه مهرآباد خبرنگاری بی مقدمه از او پرسید «آقای تختی، شنیده ام شما و خانواده تان اعتقادات مذهبی محکمی دارید، آیا از این نظر چیزی همراه خودتان به ملبورن بردید؟» صورت جهان پهلوان به یکباره باز شد و گفت: «من همیشه با خودم قرآن دارم».

جوان مرد

سلّاخ ها حال طبیعی نداشتند، مست بودند و داشتند تشت جگرها را هم می زدند که مرد آمد جلوی پیش خوان و گفت: «احمد آقا! بی زحمت دو تا جگری را که سفارش داده بودم بیاور». یکی از سلاخ ها خودش را به مرد رساند. یک کشیده خواباند توی گوشش و همان طور یک ریز به او فحش داد. یکی از همراه های مرد پرید جلو، سلاخ را محکم کوبید و داد زد: «مرتیکه، تو گوش تختی می زنی؟» اسم تختی که آمد، انگار مستی از سر سلاخ ها پرید. تختی اما آن طرف نشسته بود روی زمین، دو تا دست هایش را گذاشته بود روی صورتش و زیر لب چیزی می گفت تا غیظش بخوابد. سلاخ ها حلقه زدند دور او، خواستند دستش را ببوسند؛ اما پهلوان پیش دستی کرد و صورت آنها را بوسید و برخاست.

جایی در قلب های مردم

خیلی ها نمی فهمیدند که تختی چه کرده است با دل های مردم که این چنین دوستش دارند. نمی دانستند که چرا وقتی تختی به جایی می رود، مردم پشت درها منتظرش می شوند تا او را ببینند؛ وقتی با ماشین سر چهارراه می ایستد، افسر راهنمایی چراغ را به خاطر او عوض می کند؛ حتی وقتی شکست می خورد ،مردم باز قلم دوشش می کنند و در خیابان های شهر می گردانند و روی تابلوها می نویسند «برای آنکه تختی نگرید، همه بخندیم» و بعد پهلوان که این همه شور را می دید، دستش را می گرفت جلو چشم هایش و می گریست. هنوز هم خیلی ها نمی دانند.

فقط برای مردم

سال 1340 تختی تصمیم گرفت از کشتی خداحافظی کند، اما وقتی از مسابقات یوکوهامای ژاپن طلا گرفت و استقبال بی سابقه مردم را دید، پیامی برای آنها فرستاد و گفت: «در تصمیم خود تجدید نظر کرده است». تیم قهرمان را به دیدار شاه بردند و پهلوان مثل همیشه دست او را نبوسید. شاه مقابل او مکثی کرد و گفت: «شما دیگر باید کشتی را کنار بگذاری و مربی شوی». تختی گفت: «من برای این مردم چیزی ندارم جز کشتی. این آخرین فرصت های من است که برای رضایت آنها کشتی بگیرم و خوش حالشان کنم». شاه از جواب سربالای او خوشش نیامد، به ویژه که تختی در مصاحبه ای با روزنامه کیهان گفته بود: «به فعالیت های سیاسی اش افتخار می کند».

بَرج ه

تختی ماهانه هزار تومان از سازمان برنامه، هزار تومان از تربیت بدنی و فدراسیون کشتی و ششصد تومان از راه آهن دولتی ایران حقوق می گرفت. درآمد خوبی بود و او جز رسیدگی به زندگی مادر و خواهرهایش، چندان پولی خرج خودش نمی کرد؛ ولی به قول رفقایش، او بَرج زیاد داشت که به این و آن می رسید؛ جوانکی که از کرمان آمده بود و استعداد کشتی داشت، اما آه در بساط نداشت، کاسب فقیر میدان سرچشمه، تهیه مسکن و مکان برای فلان دوست بی بضاعت، کار پیدا کردن برای جوان افلیج، ترک دادن اعتیاد فلان آقا و...، منش پهلوان با حساب گری های عوامانه دیگر مردمان حسابی فرق داشت؛ تختی برای خودش نبود.

مردم را نمی فریبم

رژیم شاه وقتی از فعالیت های سیاسی تختی آگاه شد، حقوقش را از سازمان برنامه و تربیت بدنی قطع کرد و تختی فقط حقوق ناچیز راه آهن را داشت. با این حال وقتی شخصی نزدش آمد و گفت: «اگر اجازه بدهی عکس شما را بیندازم روی شیشه های عسل. هر چقدر هم بخواهی بابتش می دهم»، تختی گفت: «که چه بشود؟ که مردم فکر کنند تختی با خوردن عسل پهلوان شد؟ اما من برای پهلوان شدن عسل نخوردم! دلم نمی خواهد با اسم من مردم را فریب بدهند». بازی در تیزر تبلیغاتی تیغ ریش تراشی هم با اینکه دویست هزار تومان، یعنی چیزی حدود 350 برابر حقوق ماهیانه او در راه آهن را پیشنهاد کرده بودند، به همین سرنوشت دچار شد. تختی می گفت: «من از این پول ها نمی خورم».

عدم همکاری با رژیم

تختی، هیچ گاه دست یاری به استبداد سیاه شاه نسپرد؛ اگر چه رژیم کوشید با تطمیع او، مردم را از او دور و او را به دولت نزدیک کند. وقتی به تختی مدیریت شهرداری تهران را پیشنهاد کردند، بدون درنگ پاسخ منفی داد و گفت: «من و خانواده من از زورگویی خاندان پهلوی خاطرات تلخی داریم. رفتاری که رضاشاه با پدرم کرد و ما را از هستی ساقط کرد فراموش نکرده ایم... من از همان روز فهمیدم که پایه های حکومت فردی با زورگویی و دیکتاتوری توأم است و تصمیم گرفتم راهی را انتخاب کنم که در برابر زورگویی قد علم کنم و احقاق حق مظلومین را بکنم و به ورزش متوسل شدم و تلاش کردم و به قهرمانی رسیدم...». تختی نه کاندیدا شدن در انتخابات انجمن شهر را پذیرفت، نه وکالت در مجلس فرمایشی رژیم را و نه هیچ پُست دولتی حکومت ستم پیشه شاه را.

تختی در تنگن

برای مسابقات المپیک توکیو گفته بودند پرچمدار تیم، تختی است؛ اما شب شروع مسابقات پرچم را به دست «شاه میر» دایی فرح پهلوی سپردند. گفته بودند تختی را بایکوت کنید. اخطار شده بود کسی با او هم صحبت و هم اتاق نشود. حتی مجبور بود با سبک وزن ها تمرین کند؛ چون هم وزن هایش سراغ او نمی آمدند. تختی تا آن زمان رکورد دار کسب مدال و مقام بود. اگر در این المپیک هم مقام می آورد... اما همه او را آزردند. تختی سه کشتی روز اول را برد، اما روز دوم شکست خورد، نه از حریفان روس و ترک، که مغلوب دسیسه هایی شد که نمی خواستند تختی محبوب بیش از این برای مردمش افتخار بیاورد.

غلام رضا، غلام رضا را کشت.

مشهدی علی، سرایدار سالن ورزشگاه را تهدید کرده بودند که مبادا تختی را به سالن راه بدهد. خیلی وقت بود که تختی هم برای فعالیت های سیاسی اش و هم به دلیل روحیه متنفر از چاپلوسی و ریاکاری اش مورد غضب رژیم بود؛ اما روزی که تختی آمد، وقتی مشهدی علی صدای گرم او را از پشت در شنید، نتوانست طاقت بیاورد و در را باز نکند؛ هر چند برای عاقبت کارش می ترسید.

غلام رضا پهلوی برادر شاه در سالن بود، اما مردم با دیدن تختی بی توجه به حضور او دورش را گرفتند، صلوات فرستادند و یکصدا گفتند: «رستم دستان، کجایی؟ بیا نور دو چشمان، کجایی؟ بیا» تختی روی دستان مردم گریه می کرد. همه چیز به هم ریخته بود. پهلوان رفت وسط سالن ایستاد، به احترام مردم پاسخ گفت و بعد رفت نشست پشت به جایگاه. به یک دقیقه نکشید که غلام رضا پهلوی بلند شد و به قهر از سالن رفت. بعدها که مردم خبر مرگ تختی را شنیدند، همین انگیزه ها را می دانستند که می گفتند: «غلام رضا، غلام رضا را کشت».

باور خودکشی

خبر مرگ پهلوان نامی ایران،پس از سال ها مبارزه در میدان ورزش و سیاست، بعد از یک دوره سکوت رسانه ای، دوباره نام او را خبر اول روزنامه ها کرد. این بار خبر از پیروزی های دلاورانه او نبود، خبر از بازگشت سرافرازانه او از مسابقات جهانی نبود، خبر از رفتن بود، سخنی که خیلی زود با همهمه در دل شهر پیچید «تختی در هتل آتلانتیک خودکشی کرده است». خیلی ها مرگ او را نیز باور نمی کردند، چه رسد به خودکشی اش. پخش سریع و وسیع خبر خودکشی تختی، جای تأمل داشت؛ گویی کسانی مرموز در انتشار این پیام تلخ اما معنا دار کمک می کردند. نکته های دیگری هم بود که نمی گذاشت مردم برخلاف اصرار رژیم و مطبوعات وابسته، خودکشی قهرمان ملی خود را باور کنند. تختی مسلمان و مذهبی و محبوب مردم نمی توانست خودکشی کند.

مدفن

«ای تختی مبارز! مرگ به دشمنانت، درود بر روانت، درود بر مرامت»، در مراسم ختم تختی، این شعارها را می دادند. غلام رضا را در ابن بابویه تهران دفن کردند. آنها که نزدیک تر بودند، در غسالخانه دیدند پس سر جنازه شکسته است و از آن خونابه می آید. جواب پزشکی قانونی هنوز نیامده بود، اما جواز کفن صادر شد. در آن نوشتند: «علت مرگ بعدا تعیین می شود». قبرستان اما همچنان از دسته ها و علم ها پرو خالی می شد و مردم انگار یتیم شده باشند، می گریستند و می خواندند:

ناتوان بودند گردان جهان در مشت تو حیف که آورد عاقبت در خاک، گیتی پشت تو

خلق و خد

تختی هر که بود، هر چه افتخار آفرید، هر گونه که مُرد، در قلب های مردم ماندگار ماند. خیلی ها آمدند، بردند و رفتند، اما فقط در آلبوم افتخارات خودشان ثبت شدند؛ اما تختی، هنر فتح دل ها را داشت. چه کرده بود با خدا نمی دانیم، اما با مردم دوست بود و هر چه بود در همین صفای با خلق و خدایش بود، و گرنه این همه نیکیِ نام با چند مدال زرد و سپید به دست نمی آید.