مجلات > علمی، خبری > مبلغان > بهمن و اسفند 1383، شماره 63


گلچین اشعار

پدید آورنده : ، صفحه 157

ایّام غم

گو به بلبل بکشد ناله که ایام غم است گلشن فاطمه را فصل خزان از ستم است
نوبت ماتم سلطان شهیدان برسید چشمه اشک ز هر چشم روان دم به دم است
زین عزا گَرد مصیبت برسیده است به عرش لوح خونین و چونی شور و نوا در قلم است
این مه آورده خبر باز زکنعان بلا یوسف آل نبی کشته تیغ ستم است
خبر دیگرش این است که در جنب فرات آتش اندر اِرَم و بانگ عطش در حرم است
حجّت عصر در این ماتم عظمی، شب و روز عوض اشک روان از مژه سیلاب دَم است

آیتی بیرجندی

علمدار کربلا

بشنو از علقمه و مشک و عَلَم نام عباس و دو بازوی قلم
عَلَم عاطفه بر دوش کشید مشک پر آب در آغوش کشید
خالق از همت او آگاه است مقصدش خیمه ثاراللّه است
الغرض دشمن غدار و لعین حمله ور شد زکمین از ره دین
خنجر از پشت به آن حضرت زد ضربتی سخت بر آن پیکر زد
بازوی حیدری از کار افتاد علم از دست علمدار افتاد
عاقبت رشته امید گسست تیر خصم آمد و بر مشک نشست
نابکاری دگر آورد فرود ناگهان بر سر عباس عمود
رخنه بر دایره دین افتاد یادگار علی از زین افتاد
نظر افکند به دل معنی را دید بالای سرش زهرا را
گشت با منبع کوثر هم راز گفتگوی دگری شد آغاز
عجبا گفت اخا ادرکنی منبع جودُ و سخا ادرکنی
حجت روی زمین شد آگاه شد شتابان به سوی قربانگاه
چون به بالین برادر بنشست گفت الان کمر من بشکست
لاله گون شد شفق سرخ فلق غرقه خون شد پسر حجّت حق

* * *

آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب یک قطره عطش نبود در باور آب
گلهای خدا زتشنگی پژمردند ای خاک تمام کربلا بر سر آب

* * *

افتاد زتن دو دست آب آور تو
ای خون خدا، خدا بُوَد یاور تو توحید چه خوش نشسته در باور تو
خود چاره تشنه کامی اصغر کن
اسد اللّه خدّامی

ای آب فُرات تشنه احسانت دین زنده شد از حماسـه دستانت
دست تو بُرید خصم و گردید زبون از سطوت عزم و صولتِ دنـدانت

حسن احمدزاده عطائی (عطا)

* * *

ذکر دل و جان عاشقان مردی توست ورد لب مردان جهان مردی توست
تاریخ عطشناک دل شیعه هنوز سیراب شریعه جوانمردی توست

محمّدرضا محمدی نیکو

حضرت زینب

کربلا ای عاشقان چشم انتظار زینب است راههای شام و غربت شرمسار زینب است
تا قیامت آسمانیها عزادار حسین رودها تفسیر اشک بی شمار زینب است
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است
ای علمها سر فرود آرید بهر احترام رایت عباس اینک بی قرار زینب است
این محرّمها که پی درپی شکوفا می شود حکمتش تا صبح محشر یادگار زینب است
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است

اسداللّه خدّامی

قحط آب

در کربلا که موج زند آب روی آب از قحط آب گشته بپا،های و هوی آب
در ساحل فرات که خود نهر فاطمه است دارند کودکان حسین آرزوی آب
یا رب چه تشنگی است ز اهل حَرم که نیست حرفی در آن میانه بجز گفتگوی آب
اصغر زهوش رفته که چندی است این رضیع نشنیده بوی شیر و ندیده است روی آب
دیگر فرات نیز نیارد، به لب خروش کز غم خروش عقده شده در گلوی آب

مؤید خراسانی

حضرت علی اصغر علیه السلام

اصغر که به سوز تشنگی تاب نداشت یک لحظه زکثرت عطش خواب نداشت
مظلوم نبود کس چو عباس حسین سقا شده بود، جرعه ای آب نداشت
برگشت زجبهه کودک عاشورا زیبا گوهر مشبک عاشورا
فریاد بلند نفرت از دشمن داشت قنداق شهید کوچک عاشورا

اسداللّه خدّامی

حسین را صدا بزن

اگر که دل شکسته ای حسین را صدا بزن اگر ملول و خسته ای حسین را صدا بزن
در این بهار معرفت پرستوی بهاری ام اگر چه پر شکسته ای حسین را صدا بزن
سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب لب از ترانه بسته ای حسین را صدا بزن
تو سر به زانوی غمی زشَرم کرده های خود چرا غمین نشسته ای حسین را صدا بزن
اگر به باغ آرزو به عشق کربلای او دل از همه گسسته ای حسین را صدا بزن

حضرت علی اکبر علیه السلام

یا رب زحالم آگهی کز تن روانم می رود مانند گل از گلستان اکبر جوانم می رود
یا رب گواهی کاین زمان شد جانب میدان روان شبه رُخ ختم رُسُل سرو روانم می رود
ای شبه خیر المرسلین مهلاً که از داغت یقین تا آسمان هفتمین آه و فغانم می رود
رفتی تو ای بابا ولی، بنگر که از داغت چه سان صبر و قرار و طاقت و تاب و توانم می رود
یا رب تو می باشی گواه کاکنون به سوی این سپاه با سینه پر سوز و آه، آرام جانم می رود

رضایی

حضرت مسلم علیه السلام

ای خدا شب شده و من چه کنم؟ یک تن و این همه دشمن چه کنم؟
اهل کوفه همه پیمان شکنند خود نمک خوار و نمک دان شکنند
صبح با من همگی پیوستند شب در خانه به رویم بستند
صبح، من شمع و همه پروانه شب، بیگانه تر از بیگانه
صبح، بر دامن من چنگ زدند شام از بام مرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خانه بده مرغ پر بسته ام و لانه بده

علی انسانی

ذو الجناح

کاش بودم من فدای ذوالجناح یا غبار زیر پای ذوالجناح
نزد حق دارد مقامی بس عظیم راکب دیر آشنای ذو الجناح
مانده کلّ آدمیت در شگفت از شعور و از وفای ذو الجناح
قرب اشک مرکب خون خدا کس نداند جز خدای ذوالجناح
اشک عاشورائیان مخلوط شد با غم حزن و بکای ذو الجناح

خدامی همدانی

بوسه بر لبهای برادر (نوحه)

هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید بوسیدم آن جائی که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسید، زهرا نبوسید حتّی نسیم صحرا نبوسید
وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد لب را به رگهای برادر آشنا کرد
گفت ای برادر، کو رأس پاکت بینم چه سان من، غلطان به خاکت
این سر که ریزد از لبش شَهد حلاوت فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت
با این که این سر، مشکوة نور است مهمان سرایش، کُنج تنور است