|
گو به بلبل بکشد ناله که ایام غم است
|
گلشن فاطمه را فصل خزان از ستم است
|
|
نوبت ماتم سلطان شهیدان برسید
|
چشمه اشک ز هر چشم روان دم به دم است
|
|
زین عزا گَرد مصیبت برسیده است به عرش
|
لوح خونین و چونی شور و نوا در قلم است
|
|
این مه آورده خبر باز زکنعان بلا
|
یوسف آل نبی کشته تیغ ستم است
|
|
خبر دیگرش این است که در جنب فرات
|
آتش اندر اِرَم و بانگ عطش در حرم است
|
|
حجّت عصر در این ماتم عظمی، شب و روز
|
عوض اشک روان از مژه سیلاب دَم است
|
|
کربلا ای عاشقان چشم انتظار زینب است
|
راههای شام و غربت شرمسار زینب است
|
|
تا قیامت آسمانیها عزادار حسین
|
رودها تفسیر اشک بی شمار زینب است
|
|
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود
|
همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است
|
|
ای علمها سر فرود آرید بهر احترام
|
رایت عباس اینک بی قرار زینب است
|
|
این محرّمها که پی درپی شکوفا می شود
|
حکمتش تا صبح محشر یادگار زینب است
|
|
نهضت سرخ حسینی گرچه در یک روز بود
|
همت ابلاغ بر تاریخ کار زینب است
|
|
در کربلا که موج زند آب روی آب
|
از قحط آب گشته بپا،های و هوی آب
|
|
در ساحل فرات که خود نهر فاطمه است
|
دارند کودکان حسین آرزوی آب
|
|
یا رب چه تشنگی است ز اهل حَرم که نیست
|
حرفی در آن میانه بجز گفتگوی آب
|
|
اصغر زهوش رفته که چندی است این رضیع
|
نشنیده بوی شیر و ندیده است روی آب
|
|
دیگر فرات نیز نیارد، به لب خروش
|
کز غم خروش عقده شده در گلوی آب
|
|
اگر که دل شکسته ای حسین را صدا بزن
|
اگر ملول و خسته ای حسین را صدا بزن
|
|
در این بهار معرفت پرستوی بهاری ام
|
اگر چه پر شکسته ای حسین را صدا بزن
|
|
سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب
|
لب از ترانه بسته ای حسین را صدا بزن
|
|
تو سر به زانوی غمی زشَرم کرده های خود
|
چرا غمین نشسته ای حسین را صدا بزن
|
|
اگر به باغ آرزو به عشق کربلای او
|
دل از همه گسسته ای حسین را صدا بزن
|
|
یا رب زحالم آگهی کز تن روانم می رود
|
مانند گل از گلستان اکبر جوانم می رود
|
|
یا رب گواهی کاین زمان شد جانب میدان روان
|
شبه رُخ ختم رُسُل سرو روانم می رود
|
|
ای شبه خیر المرسلین مهلاً که از داغت یقین
|
تا آسمان هفتمین آه و فغانم می رود
|
|
رفتی تو ای بابا ولی، بنگر که از داغت چه سان
|
صبر و قرار و طاقت و تاب و توانم می رود
|
|
یا رب تو می باشی گواه کاکنون به سوی این سپاه
|
با سینه پر سوز و آه، آرام جانم می رود
|
|
هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید
|
بوسیدم آن جائی که پیغمبر نبوسید
|
|
حیدر نبوسید، زهرا نبوسید
|
حتّی نسیم صحرا نبوسید
|
|
وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد
|
لب را به رگهای برادر آشنا کرد
|
|
گفت ای برادر، کو رأس پاکت
|
بینم چه سان من، غلطان به خاکت
|
|
این سر که ریزد از لبش شَهد حلاوت
|
فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت
|
|
با این که این سر، مشکوة نور است
|
مهمان سرایش، کُنج تنور است
|