علی (ع) و شورای خلیفه دوم / سبحانی، جعفر
منابع : فروغ ولایت | تاریخ درج : ‎1385/8/15 | بازدید : 3505
کلید واژه ها :

انتخاب خلفا پس از درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به یک منوال نبود، بلکه هر یک از خلفای سه گانه به گونه خاصی انتخاب شدند. مثلا ابوبکر از طریق انصار، که گروه زیادی از آنان در سقیفه بنی ساعده گرد آمده بودند انتخاب شد وسپس بیعت مهاجران به جبر یا اختیار به آن ضمیمه گردید. عمر از طرف شخص ابوبکر برای پیشوایی برگزیده شد وعثمان از طریق شورای شش نفری، که اعضای آن را خلیفه دوم تعیین کرده بود، انتخاب شد.

این گوناگونی در شیوه انتخاب گواه آن است که خلافت امری انتخابی نبود ودر باره گزینش امام به وسیله مردم دستوری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نرسیده بود، وگرنه معنی نداشت که پس از درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خلفای وی به طرق مختلف، که هیچ یک به دیگری شباهت نداشت، انتخاب شوند ودستور پیامبر نادیده گرفته شود وهمه مردم مهر خاموشی بر لب نهند وبر روش گزینش اعتراض نکنند.

این تفاوت گواه آن است که مقام امامت ورهبری در اسلام، یک منصب انتصابی از جانب خداست. ولی متاسفانه سران آن قوم در این مورد، همچون دهها مورد دیگر، نص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نادیده گرفتند ومردم را به گزینش پیشوا از طریق امت سوق دادند، وچون گزینش رهبر از طریق مردم امر کاملا نوی بود وگردانندگان صحنه در این زمینه سابقه ای نداشتند، گزینش رهبر به صورتهای مختلف انجام گرفت.

ابوبکر حق نمک را ادا کرد

در گزینش ابوبکر برای خلافت، عمر کوشش بسیار کرد وانگیزه او در این کار آن بود که پس از درگذشت ابوبکر، که با عمر فاصله سنی داشت، مقام خلافت از آن او باشد. در آغاز کار امیر مؤمنان - علیه السلام رو به عمر کرد وگفت:

نیک بدوش که بهره ای از آن برای تو است. امروز برای او محکم ببند تا فردا به تو بازش گرداند. (1)

ابوبکر هم نمک نشناسی نکرد ودر بستر بیماری ودر حالی که آخرین لحظات زندگی را می گذراند، عثمان را احضار کرد وبه او دستور داد که چنین بنویسد:

این عهدنامه عبد الله بن عثمان (2) است به مسلمانان در آخرین لحظه زندگی دنیا ونخستین مرحله آخرت; در آن ساعتی که مؤمن به کار واندیشه ونیکوکاری وکافر در حال تسلیم است.

سخن خلیفه به اینجا که رسید بیهوش شد. عثمان به گمان اینکه خلیفه پیش از اتمام وصیت درگذشته است، عهد نامه را از پیش خود به آخر رسانید وچنین نوشت:

پس از خود، زاده خطاب را جانشین خود قرار داد.

چیزی نگذشت که خلیفه به هوش آمد وعثمان آنچه را به جای او نوشته بود خواند. ابوبکر از عثمان پرسید که چگونه وصیت ما را چنین نوشتی؟وی گفت: می دانستم که به غیر او نظر نداری.

اگر این جریان صحنه سازی هم باشد، باز می توان گفت که عثمان نیز در گزینش عمر بی تاثیر نبود وبه سان یک دیپلمات کار کشته نقش خود را به خوبی ایفا کرد.

سالها بعد، وقت آن رسید که عمر حقشناسی کند وعثمان را پس از خود برگزیند وحق نمک را ادا کند.

برقراری تبعیض نژادی واختلاف طبقاتی

یکی از افتخارات بزرگ اسلام، که هم اکنون نیز موجب جذب مردمان محروم وستمدیده جهان به سوی اسلام است، همان محکوم کردن هر نوع تبعیض نژادی است وشعار نافذ آن این است که گرامیترین شما پرهیزگارترین شماست.

در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، سپاهیان وکارمندان دولت حقوق ومقرری خاصی نداشتند وهزینه زندگی آنان از غنایم جنگی تامین می شد. غنیمتی که مسلمانان از نبرد با مشرکان به دست می آوردند، پس از کسر یک پنجم آن، میان سپاهیان تقسیم می شد ودر تقسیم غنایم، سوابق افراد در اسلام ونژاد آنان یا خویشاوندیشان با پیامبر رعایت نمی شد.

در زمان خلیفه نخست نیز امر به همین منوال بود، ولی در زمان خلیفه دوم دگرگون شد. گسترش اسلام سبب شد که خلیفه وقت دفتری برای حقوق کارمندان وسپاهیان اسلام تنظیم کند. ولی متاسفانه در تعیین پایه حقوق به جای اینکه تقوی وآگاهیهای نظامی وسیاسی وسوابق خدمت ملاک عمل قرار گیرد یا لااقل چیزی جز اسلام ملاک عمل نباشد، نژاد ونسب ملاک عمل قرار گرفت.

در این دیوان، سپاهی عرب بر سپاهی عجم، عرب قحطان بر عرب عدنان، عرب مضر برعرب ربیعه، قریش بر غیرقریش وبنی هاشم بر بنی امیه تقدم داشت وحقوق گروه اول بیش از حقوق گروه دوم بود. تاریخنویسان معروفی مانند ابن اثیر ویعقوبی وجرجی زیدان، در تاریخهای خود نمونه ای از ارقام متفاوت مقرریهای سپاهیان وکارمندان دولت اسلامی را ذکر کرده اند. (3) اختلاف ارقام حقوق بهت آور است. حقوق عباس بن عبد المطلب، سرمایه دار معروف، در سال 12000 درهم بود، در حالی که حقوق یک سپاهی مصری در سال از 300 درهم تجاوز نمی کرد. حقوق سالانه هر یک از زنان رسول خدا 6000 درهم بود، در حالی که حقوق یک سپاهی یمنی در سال به 400 درهم نمی رسید. حقوق سالانه معاویه وپدر او ابوسفیان در سال 5000 درهم بود، در حالی که حقوق یک فرد عادی مکی که مهاجرت نکرده بود 600 درهم بود.

خلیفه، با این عمل، تبعیض نژادی را که از جانب قرآن وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محکوم شده بود، بار دیگر احیا نمود وجامعه اسلامی را دچار اختلاف طبقاتی ناصحیح کرد.

چیزی نگذشت که در جامعه اسلامی شکاف هولناکی بروز کرد وزر اندوزان ودنیا پرستان، در تحت حمایت خلیفه، به گرد آوری سیم وزر پرداختند واستثمار کارگران وزحمتکشان آغاز شد.

با اینکه خلیفه وقت اموال گروهی از فرمانداران ودنیا پرستان، مانند سعد وقاص، عمرو عاص، ابو هریره و. . . را مصادره کرد وپیوسته می کوشید که فاصله طبقاتی بیش از حد گسترش پیدا نکند، ولی متاسفانه چون از نخست نظرات واقدامات اقتصادی او غلط وبر اساس برتریهای بی وجه استوار بود، مصادره اموال سودی نبخشید وکاری از پیش نبرد وکار را برای زمامدار آینده، که روحا نژادپرست بود، سهلتر کرد ودست او را در تبعیض بیشتر باز گذاشت.

زراندوزان جامعه آن روز، بر اثر بالا رفتن قدرت خرید، بردگان را می خریدند، وآنان را به کار وا می داشتند ومجبور می کردند که هم زندگی خود را اداره کنند وهم روزانه یا ماهانه مبلغی به اربابان خود بپردازند. وبیچاره برده، از بام تا شام می دوید وجانش به لب می آمد تا مقرری مالک خود را بپردازد.

دادخواهی کارگر ایرانی از خلیفه

فیروز ایرانی، معروف به ابو لؤلؤ، غلام مغیرة بن شعبه بود. او علاوه بر تامین زندگی خود ناچار بود که روزانه دو درهم به مغیره بپردازد. روزی در بازار ابو لؤلؤ چشمش به خلیفه دوم افتاد واز او دادخواهی کرد وگفت: مغیره مقرری کمرشکنی برای من تحمیل کرده است. خلیفه که از کارآیی او آگاه بود پرسید: به چه کار آشنا هستی؟گفت: به نجاری ونقاشی وآهنگری. خلیفه با کمال بی اعتنایی گفت: در برابر این کاردانیها این مقرری زیاد نیست. وانگهی شنیده ام که تو می توانی آسیابی بسازی که با باد کار کند; آیا می توانی چنین آسیابی برای من بسازی؟

فیروز که از سخنان خلیفه بسیار ناراحت شده بود، تلویحا او را به قتل تهدید کردودر پاسخ وی گفت: آسیابی برای تو می سازم که در شرق وغرب نظیری نداشته باشد. خلیفه از جسارت کارگر ایرانی ناراحت شد وبه کسی که همراه او بود گفت: این غلام ایرانی مرا به قتل تهدید کرد.

او در پایان خلافت خود آگاه بود که مزاج جامعه اسلامی آلوده شده است وآفت ستم واستثمار به سرعت در آن رشد می کند. لذا به مردم وعده می داد که اگر زنده بماند یک سال در میان مردم می گردد واز نزدیک به کار آنها رسیدگی می کند، زیرا می داند که برخی از شکایتها به او نمی رسد. به نقل دکتر علی وردی، خلیفه دوم می گفت:

من از تبعیض ومقدم داشتن برخی بر برخی دیگر، غرضی جز تالیف قلوب نداشتم. اگر سال نو را زنده بمانم میان همه مساوات برقرار خواهم ساخت وتبعیض را از میان برمی دارم وسیاه وسفید وعرب وعجم را یکسان به حساب می آورم، همچنان که پیامبر وابوبکر می کردند. (4)

ولی خلیفه زنده نماند ومرگ میان وی وآرزویش فاصله افکند وخنجر فیروز به زندگی او خاتمه داد. اما روش او پایه تبعیضات هولناک خلیفه سوم قرار گرفت وحکومت اسلامی را آماج خشم توده ها کرد.

خنجر فیروز نشانه خشم توده های زحمتکش بود. اگر خلیفه به دست فیروز ایرانی کشته نمی شد، فردا خنجرهای زیادی به سوی او کشیده می شد.

نویسندگان وگویندگان ما تصور می کنند که اساس اختلاف طبقاتی وتبعیض نژادی در جامعه اسلامی در دوران حکومت عثمان نهاده شد، در صورتی که در زمان وی تبعیض به اوج خود رسید وموجب شد که مردم اکناف واطراف بر ضد حکومت او قیام کردند; ولی اساس وپایه تبعیض در زمان خلیفه دوم نهاده شد.

آری، نخستین کسی که پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین نغمه ای را ساز کرد ودود آن به چشم خود او ودیگران رفت، خلیفه دوم بود. او پیوسته می گفت:

کار زشتی است که عرب یکدیگر را اسیر کنند، در حالی که خداوند سرزمین پهناور عجم را برای اسیر گرفتن آماده کرده است. (5)

زشت تر از آن اینکه در تشریع اسلام تصرف می کرد ومی گفت:

فرزندان عجم در صورتی می توانند از موروثهای خود ارث ببرند که در سرزمین عرب به دنیا بیایند. (6)

از نشانه های تبعیض نژادی توسط وی این بود که هرگز اجازه نمی داد عجم در مدینه سکنی گزیند، واگر فیروز غلام مغیره در مدینه می زیست به سبب اجازه ای بود که وی قبلا گرفته بود. (7)

این تبعیضها ومانند آن بود که سبب شد خلیفه با توطئه سه ایرانی، که یکی فیروز ودومی شاهزاده هرمزان وسومی جفینه که دختر ابولؤلؤ بود، جان خود را از دست بدهد. او با ضربه خنجر فیروز مجروح شد وپس ازسه روز چشم از جهان فرو بست.

گمان می رفت که خلیفه، که میوه تلخ انحراف از حق را چشیده است، حتما در لحظات حساسی که شعله زندگی او به خاموشی می گراید، درست واستوار خواهد اندیشید وزیر بار مسئولیتهای سنگینتری نخواهد رفت وبرای مسلمانان زعیمی لایق ورهبری شایسته خواهد گزید. ولی متاسفانه در آن لحظات شورایی تشکیل داد که از طریق آن محرومیت شخص شایسته رهبری جامعه اسلامی حتمی وقطعی بود وانتخاب فردی نژاد پرست که به قول خود خلیفه دوم، اگر زمام امور را به دست بگیرد خویشاوندان خود را بر دوش مردم سوار می کند، مسلم می نمود.

به رغم آگاهی از تمام این مسائل، امر به تشکیل شورا داد; شورایی که در باره آن امام - علیه السلام می فرماید: «فیا لله و للشوری »(خطبه شقشقیه).

ما با کمال بی طرفی، تمام جریان شورا را نقل می کنیم وسپس در باره این رویداد تاریخی، که ناکامی وتلخی بسیار به بار آورد وسبب شد که صد سال بنی امیه حکومت اسلامی را در دست بگیرند وبعد از آن نیز بنی عباس آن را تیول خود قرار دهند، داوری می کنیم.

گزینش اعضای شورا

مرگ قطعی خلیفه نزدیک بود وخود او نیز احساس می کرد که آخرین لحظات زندگی را می گذراند. از گوشه وکنار پیامهایی می رسید که جانشین خود راتعیین کند. عایشه به وسیله عبد الله فرزند حذیفه پیامی فرستاد که امت محمد را بی شبان نگذارد وهرچه زودتر برای خود جانشینی تعیین کند، زیرا که او از فتنه وفساد می ترسد. (8)

فرزند عمر به پدر خود همین سخن را گفت وافزود: اگر تو شبان گله خود را فرا خوانی، آیا دوست نمی داری تا مراجعت خود کسی را جانشین خود قرار دهد که رمه را از دستبرد گرکان صیانت کند؟ اشخاصی که از خلیفه عیادت می کردند نیز این موضوع را یاد آور می شدند وبرخی می گفتند که فرزندش عبد الله را جانشین خود قرار دهد. خلیفه که از بی لیاقتی فرزند خود عبد الله آگاه بود پوزشهایی می آورد ومی گفت: برای خاندان خطاب همین یک نفر بس است که مسئولیت خلافت را به گردن بگیرد. سپس گفت که شش نفر را که پیامبر در هنگام مرگ از آنان راضی بود حاضر کنند تا گزینش خلیفه مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد. این شش نفر عبارت بودند از: علی - علیه السلام، عثمان، طلحه، زبیر، سعد وقاص و عبد الرحمان بن عوف.

وقتی اینان به گرد بستر خلیفه گرد آمدند، خلیفه با قیافه گرفته وتند به آنان رو کرد وگفت: لابد همگی می خواهید که زمام امور را پس از من به دست بگیرید!

سپس، خطاب به یکایک آنان بجر علی - علیه السلام سخنانی گفت وبا ذکر دلایلی هیچ یک را شایسته تصدی مقام خلافت ندانست. آن گاه رو به علی - علیه السلام کرد ودر سراسر زندگی آن حضرت نقطه ضعفی جز شوخ مزاجی وی! نجست وافزود که اگر او زمام امور را به دست بگیرد مردم را بر حق روشن وطریق آشکار رهبری خواهد کرد.

در پایان، خطاب به عثمان کرد وگفت: گویا می بینم که قریش تو را به عامت برگزیده اند وسرانجام تو بنی امیه وبنی ابی معیط را بر مردم مسلط کرده ای وبیت المال را مخصوص آنها قرار داده ای. ودر آن هنگام گروههای خشمگینی از عرب بر تو می شورند وتو را در خانه ات می کشند. سپس افزود: اگر چنین واقعه ای رخ داد سخن مرا به یاد آور.

آن گاه رو به اعضای شورا کرد وگفت: اگر یکدیگر را یاری کنید از میوه درخت خلافت، خود وفرزندانتان می خورید، ولی اگر حسد ورزید وبر یکدیگر خشم گیرید، معاویه گوی خلافت را خواهد ربود.

وقتی سخنان عمر به پایان رسید محمد بن مسلمه را طلبید وبه او گفت: هنگامی که از مراسم دفن من بازگشتید با پنجاه مرد مسلح این شش نفر را برای امر خلافت دعوت کن وهمه را در خانه ای گرد آور وبا آن گروه مسلح بر در خانه توقف کن تا آنان یک نفر را از میان خود برای خلافت برگزینند. اگر پنج نفر از آنان اتفاق نظر کردند ویک نفر مخالفت کرد او را گردن بزن واگر چهار نفر متحد شدند ودو نفر مخالفت کردند آن دو مخالف را بکش واگر این شش نفر به دو دسته مساوی تقسیم شدند، حق با آن گروه خواهد بود که عبد الرحمان در میان آنها باشد. آن گاه آن سه نفر را برای وافقت با این گروه دعوت کن. اگر توافق حاصل نشد، گروه دوم را از بین ببر. واگر سه روز گذشت ودر میان اعضای شورا اتحاد نظری پدید نیامد، هر شش نفر را اعدام کن ومسلمانان را آزاد بگذار تا فردی را برای زعامت خود برگزینند.

چون مردم از مراسم دفن عمر باز گشتند محمد بن مسلمه، با پنجاه تن شمشیر بدست، اعضای شورا را در خانه ای گرد آورد وآنان را از دستور عمر آگاه ساخت.

نخستین کاری که انجام گرفت این بود که طلحه، که روابط او با علی - علیه السلام تیره بود، به نفع عثمان کنار رفت. زیرا می دانست که با وجود علی - علیه السلام وعثمان، کسی او را برا ی خلافت انتخاب نمی کند;پس چه بهتر که به نفع عثمان کنار رود واز شانس موفقیت وانتخاب علی - علیه السلام بکاهد. اما علت اختلاف طلحه با علی - علیه السلام این بود که وی همچون ابوبکر، از قبیله تیم بود وپس از گزینش ابوبکر برای خلافت روابط قبیله تیم با بنی هاشم به شدت تیره شد واین تیرگی تا مدتها باقی بود.

زبیر که پسر عمه علی - علیه السلام وعلی پسر دایی او بود، به جهت پیوند خویشاوندی که با آن حضرت داشت، به نفع امام علیه السلام کنار رفت. و سعد وقاص به نفع عبد الرحمان کنار رفت، زیرا هر دو از قبیله زهره بودند. سرانجام از اعضای شورا سه تن باقی ماندند که هرکدام دارای دو رای بودند وپیروزی از آن کسی بود که یکی از این سه نفر به او تمایل کند.

در این هنگام عبد الرحمان رو به علی علیه السلام وعثمان کرد وگفت: کدام یک از شما حاضر است حق خود را به دیگری واگذار کند وبه نفع او کنار رود؟

هر دو سکوت کردند وچیزی نگفتند. عبد الرحمان ادامه داد: شما را گواه می گیرم که من خود را از صحنه خلافت بیرون می برم تا یکی از شما را برگزینم. پس رو به علی - علیه السلام کرد وگفت: با تو بیعت می کنم که بر کتاب خدا وسنت پیامبر عمل کنی واز روش شیخین پیروی نمایی.

علی - علیه السلام آخرین شرط او را نپذیرفت وگفت: من بیعت تو را می پذیرم، مشروط بر اینکه به کتاب خدا وسنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وطبق اجتهاد وآگاهی خود عمل کنم.

چون عبد الرحمان از علی - علیه السلام جواب منفی شنید، خطاب به عثمان همان سخن را تکرار کرد. عثمان فورا گفت: آری. یعنی پذیرفتم.

آن گاه عبد الرحمان دست بر دست عثمان زد وبه او به عنوان «امیر مؤمنان » سلام گفت! ونتیجه جلسه به مسلمانان که در بیرون خانه منتظر رای شورا بودند گزارش شد.

نتیجه شورا چیزی نبود که علی - علیه السلام از آغاز از آن آگاه نباشد. حتی ابن عباس نیز، پس از آگاهی از ترکیب اعضای شورا، محرومیت قطعی علی - علیه السلام را از خلافت برای بار سوم اعلام کرده بود. لذا وقتی فرزند عوف نقش خود را در بیعت با عثمان به خوبی ایفا کرد، علی - علیه السلام رو به عبد الرحمان کرد وگفت:

تو به امید اینکه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذارد او را انتخاب کردی، چنانکه عمر نیز ابوبکر را به همین امید برگزید. ولی امیدوارم که خداوند میان شما سنگ تفرقه افکند.

تاریخنویسان آورده اند که چیزی نگذشت که روابط فرزند عوف با عثمان به تیرگی گرایید ودیگر با هم سخنی نگفتند تا عبد الرحمان در گذشت. (9)

این فشرده ماجرای شورای شش نفری خلیفه دوم است. پیش از آنکه در باره این برگ از تاریخ اسلام به قضاوت بپردازیم، نظر امام علی - علیه السلام را در باره آن منعکس می کنیم. امام - علیه السلام در خطبه شقشقیه (خطبه سوم نهج البلاغه) چنین می فرماید:

«حتی اذا مضی لسبیله جعلها فی جماعة زعم انی احدهم فیا لله و للشوری! متی اعترض الریب فی مع الاول منهم حتی صرت اقرن الی هذه النظائر، لکنی اسففت اذ اسفوا و طرت اذ طاروا فصغی رجل منهم لضغنه و مال الآخر لصهره مع هن و هن ».

آن گاه که عمردر گذشت امر خلافت را در قلمرو شورایی قرار داد که تصور می کرد من نیز همانند اعضای آن هستم. خدایا از تو یاری می طلبم در باره آن شورا. کی حقانیت من مورد شک بود آن گاه که با ابوبکر بودم، تا آنجا که امروز با این افراد همردیف شده ام؟! ولی ناچار در فراز ونشیب با آنان موافقت کردم ودر شورا شرکت جستم. ولی یکی از اعضا به سبب کینه ای که با من داشت [مقصود طلحه یا سعد وقاص است] از من جهره برتافت وبه نفع رقیب من کنار رفت ودیگری [عبد الرحمان] به خاطر پیوند خویشاوندی با خلیفه به نفع او رای داد، با دو تن دیگر که زشت است نامشان برده شود[یعنی طلحه وزبیر].

در نهج البلاغه پیرامون شورای عمر سخنی جز این نیست. ولی برای اینکه خوانندگان از جنایات بازیکران وتعزیه گردانان صحنه سیاست وتناقض گویی وغرض ورزی خلیفه به خوبی آگاه شوند، نکاتی را یاد آور می شویم:

تجزیه وتحلیل شورای عمر

در این تجزیه وتحلیل، روی نقاط حساس حادثه انگشت می گذاریم واز نقل مطالب جزئی خودداری می کنیم.

1 - اینکه گروههای مختلف به خلیفه دوم پیشنهاد می کردند که برای خود جانشینی برگزیند گواه آن است که عامه مردم به طور فطری درک می کردند که رئیس مسلمانان باید در حیات خویش زعیم آینده جامعه اسلامی را برگزیند، چه در غیر این صورت ممکن است فتنه وفساد سراسر جامعه را فرا گیرد (10) ودر این راه خونهایی ریخته شود. مع الوصف، دانشمندان اهل تسنن چگونه می گویند که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بدون اینکه جانشینی تعیین کند درگذشت؟

2 - پیشنهاد تعیین جانشین از جانب خلیفه می رساند که طرح حکومت شورایی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، طرح بی اساسی بوده وهرگز چنین طرحی وجود نداشته است; وگرنه چگونه ممکن است در صورت صدور دستور صریح از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باره تشکیل شورا، به خلیفه دوم پیشنهاد تعیین جانشین شود؟

حکومت شورایی، که صرف نظر از تعیین امام از جانب خدا عاقلانه ترین شیوه حکومت است که بشر می تواند برگزیند، امری است که امروزه بر سر زبانها افتاده وطرفداران آن با آسمان وریسمان بافی می خواهند بگویند که اساس حکومت در اسلام، مطلقا وحتی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همان حکومت شورایی است. وشگفت آنکه چنین حکومتی در هیچ دوره ای از تاریخ اسلام اقامه نشده است.

آیا می توان گفت که صحابه ویاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همگی بر خطا واشتباه رفته اند ودستور پیامبر را نادیده گرفته اند؟

3 - عمر در پاسخ درخواست مردم گفت:

اگر ابو عبیده زنده بود او را به جانشینی خود بر می گزیدم، زیرا از پیامبر شنیده ام که وی امین این امت است. واگر سالم، مولای ابی حذیفه، زنده بود او را جانشین خود می ساختم زیرا از پیامبر شنیده ام که فرمود او دوست خداست.

وی در آن هنگام به جای اینکه به فکر زنده ها باشد، به فکر مرده ها بود، که علاوه بر مرده پرستی، بی اعتنایی به زندگانی است که در عصر او می زیستند.

از این گذشته، اگر ملاک انتخاب ابوعبیده وسالم این بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آنان را امین امت ودوست خدا خوانده بود، پس چرا عمر یادی از فرزند ابوطالب نکرد؟ همو که پیامبر در باره اش فرموده بود: «علی مع الحق والحق مع علی » (11) یعنی: علی با حق وحق با علی است.

او که از مقام علی - علیه السلام، فضایل وروحیات پاک او، قضاوتهای بی نظیرش، دلاوریهایش وعلم او بر کتاب وسنت، بیش از دیگران آگاه بود چرا نامی از علی - علیه السلام نبرد وبه یاد مردگانی افتاد که هرگز کینه وحسد کسی را بر نمی انگیزند؟

4 - اگر مقام ومنصب امامت یک مقام الهی وادامه وظایف رسالت است، پس باید در شناخت امام پیرو نص الهی بود واگر یک مقام اجتماعی است باید در شناخت او به افکار عمومی مراجعه کرد. اما گزینش امام از طریق شورایی که اعضای آن از طرف خود خلیفه تعیین شوند، نه پیروی از نص است ونه رجوع به افکار عمومی. اگر باید خلیفه بعد را خلیفه پیشین تعیین کند، چرا کار را به شورای شش نفری ارجاع می دهد.

از دید اهل تسنن، امام باید از طریق اجتماع امت یا اتفاق اهل حل وعقد انتخاب شود ونظر خلیفه پیشین در این کار کوچکترین ارزشی ندارد. ولی اکنون معلوم نیست که چرا آنان بر این کار صحه می گذارند وتصویب شورای شش نفری را لازم الاجرا می شمرند.

اگر انتخاب امام حق خود امت ودر اختیار مردم است، خلیفه وقت به چه دلیلی آن را از مردم سلب کرد ودر اختیار شورایی گذارد که اعضای آن را خود او انتخاب کرده بود؟

5 - به هیچ وجه روشن نیست که چرا اعضای شورا به همین شش نفر منحصر شد. اگر علت گزینش آنان این بود که رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضی بود، این ملاک در باره عمار، حذیفه یمانی، ابوذر، مقداد، ابی بن کعب و. . . نیز تحقق داشت.

مثلا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باره عمار می فرمود:

«عمار مع الحق و الحق معه یدور معه اینما دار» (12)

عمار محور حق است وحق بر وجود او می گردد.

ودر باره ابوذر می فرمود:

«ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علی ذی لهجة اصدق من ابی ذر». (13)

زمین در برنگرفته وآسمان بر کسی سایه نیفکنده است که راستگوتر از ابوذر باشد.

مع الوصف، چرا وی این افراد را از عضویت شورا محروم ساخت وافرادی را برگزید که روابط اغلب آنان با علی - علیه السلام تیره بود ودر آن میان تنها یک نفر خواهان آن حضرت بود واو زبیر بود وچها رنفر دیگر کاملا بر ضد امام بودند. تازه انتخاب زبیر نیز در آینده به ضرر علی - علیه السلام تمام شد;زیرا زبیر که تا آن روز خود را همتای علی نمی دید، در ردیف او قرار گرفت وسرانجام، پس از قتل عثمان، داعیه خلافت پیدا کرد.

اگر ملاک عضویت در شورا بدری واحدی ومهاجر بودن اشخاص بود، این ملاکها در افراد دیگر نیز صدق می کرد. چرا از میان آنان این گروه انتخاب شدند؟

6 - خلیفه ادعا داشت که آنان را از این نظر برای عضویت در شورا برگزیده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم د رهنگام مرگ از آنان راضی بود، حال آنکه وی در سخنان خود در باره اعضای شورا، طلحه را طور دیگر معرفی کرده وبه او گفته بود: تو در هنگام نزول آیه حجاب سخنی گفتی که رسول خدا بر تو خشم کرد وتا روز وفات از تو خشمگین بود.

راستی، کدام یک از این دو نظر ونقل را باید پذیرفت؟

خلیفه در انتقاد از اعضای شورا سخنانی گفت که صلاحیت اکثر آنان را برای خلافت وحتی عضویت شورا نفی می کرد. مثلا در باره زبیر گفت: تو یک روز انسانی وروز دیگر شیطان!

آیا چنین شخصی می تواند در شورای خلافت شرکت کند وخلیفه اسلام شود؟اگر چنان می شد که او در روز شورا با نیت شیطانی در مجلس شرکت می کرد، بازدارنده وی از افکار شیطانی چه بود؟

ودر باره عثمان گفت: تو اگر خلیفه شوی، بنی امیه وبنی ابی معیط را بر دوش مردم سوار می کنی و. . . آیا فردی که چنین روحیه ای دارد وبنابر تعصب خویشاوندی از حق منحرف می شود شایستگی دارد که عضو شورای خلافت گردد ویا برای امت خلیفه ای تعیین کند؟

7 - خلیفه از کجا می دانست که عثمان برای خلافت برگزیده خواهد شد واقوام خود را بر دوش مردم سوار می کند وروزی خواهد رسید که مردم بر ضد او قیام خواهند کرد؟(وسپس از او خواست که در چنین لحظات از او یادی کند!).

خلیفه این تفرس یا غیب گویی را از کجا به دست آورده بود؟ آیا جز این است که اعضای شورای تعیین خلافت را چنان ترتیب داده بود که انتخاب عثمان ومحرومیت علی - علیه السلام را قطعی می ساخت؟

8 - با تمام کنجکاوی که عمر در زندگی علی - علیه السلام کرد نتوانست عیبی در او بجوید وفقط سخنی گفت که بعدها نیز عمرو عاص آن را بهانه کرد وگفت: علی شوخ ومزاح است. (14)

عمر سعه صدر وگذشت امام - علیه السلام وناچیز شمردن امور مادی از جانب آن حضرت را شوخ مزاجی تلقی می کرد. آنچه باید یک رهبر داشته باشد این است که در اجرای حق مصمم ودر حفظ حقوق مردم با اراده باشد وامام علی - علیه السلام مثل اعلای این خصیصه بود; به طوری که خلیفه دوم، خود به این حقیقت تصریح کرده وگفت: اگر تو زمام امور را در دست بگیری مردم را بر حق آشکار وراه روشن رهبری می کنی.

9 - چرا عمر برای عبد الرحمان بن عوف حق «وتو» قائل شد وگفت در صورت تساوی آراء، آن گروه مقدم باشد که عبد الرحمان در میان آنان است؟

ممکن است گفته شود خلیفه چاره ای جز این نداشت. زیرا در صورت تساوی آراء باید مشکل تساوی حل می شد وخلیفه با دادن حق وتو به عبد الرحمان این مشکل را برطرف ساخت.

پاسخ این مطلب روشن است. زیرا دادن حق وتو به عبد الرحمان جز سنگین کردن کفه پیروزی عثمان نیتجه دیگری نداشت. عبد الرحمان شوهر خواهر عثمان بود وقهرا در داوری خود عامل خویشاوندی را فراموش نمی کرد وحتی اگر، فرضا شخص سلیم النفسی بود، پیوند خویشاوندی، به طور ناخود آگاه، اثر خود را بر نظر او می گذاشت.

عمر برای رفع این مشکل می توانست نظر گروه دیگری را مرجع تصمیم نهایی وفصل الخطاب معرفی کند وبگوید که اگر دو گروه به طور مساوی رای آوردند، رای نهایی با طرفی باشد که گروهی از یاران پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن طرف موافق باشد، نه رای عبد الرحمان، شوهر خواهر عثمان وفامیل سعد وقاص.

10 - عمر، در حالی که از درد به خود می پیچید، به حاضران در مجلس می گفت: پس از من اختلاف نکنید واز دودستگی بپرهیزید، زیرا در این صورت خلافت از آن معاویه خواهد بود وحکومت را از شما خواهد گرفت. مع الوصف به عبد الرحمان حق وتو می دهد که فامیل نزدیک عثمان است وعثمان ومعاویه، هر دو میوه درخت ناپاک بنی امیه هستند وخلافت عثمان مایه استواری حکومت معاویه پس از عثمان است.

شگفتا! خلیفه گاهی اموال فرمانداران را مصادره وآنان را از مقامشان عزل می کرد، ولی هرگز دست به ترکیب حکومت معاویه نمی زد واو را در گرد آوری اموال وتحکیم پایه های حکومت خود در شام آزاد می گذاشت، با آنکه می دانست او به صورت یک استاندار ساده، که روش بسیاری از استانداران وقت بود، انجام وظیفه نمی کرد ودربار او کمتر از دربار نمایندگان قیصر وکسری نبود.

آیا نمی توان گفت که زیر کاسه نیم کاسه ای بوده است وهدف ازا ین کار، تحکیم موقعیت بنی امیه بوده که از پیش از اسلام دشمن خونی بنی هاشم بودند؟ آری، هدف این بود که اگر روزی بنی هاشم در مرکز اسلام (مدینه) قدرتی پیدا کردند ومردم به آنان گرویدند، یک قدرت خارجی نیرومند پیوسته مزاحم آنها باشد، همچنان که شد.

11 - عمر برای ابراز وارستگی خود می گفت: به فرزندم عبد الله رای ندهید، زیرا او حتی شایستگی ندارد که زن خود را طلاق دهد. ولی، با این همه، او را مستشار شورا قرار داد وگفت: هرگاه اعضای شورا سه رای مساوی داشتند، طرفین تسلیم نظر پسرم عبد الله شوند. ولی هرگز اجازه نداد حسن بن علی وعبد الله بن عباس، عضو شورا یا مستشار اعضا باشند، بلکه گفت می توانند در جلسه، به عنوان مستمع آزاد، شرکت کنند! (15)

12 - اصولا چه می شد که عمر، مانند ابوبکر، علی - علیه السلام را برای جانشینی انتخاب می کرد واز این طریق جلو بسیاری از مفاسد رامی گرفت؟

در آن صورت، بنی امیه، از معاویه گرفته تا مروان، نه قدرت سرکشی داشتند ونه جرات وفرصت آن را. مسئله تیول وغارت بیت المال وتبعیض وسست اعتقادی مردم در نتیجه رفتار دستگاه حاکمه وقوت گرفتن آداب ورسوم جاهلیت، که لگدمال اصول اسلام شده بود، نیز هیچ یک پیش نمی آمد.

نیروی فوق العاده عقلی وجسمی واخلاقی امام - علیه السلام وآن همه همت وشجاعت که در راه نفاق وشقاق یارانش تحلیل رفت، یکجا در راه توسعه وترویج اصول ملکوتی وانسانی اسلام وجلب دل وجان اقوام وملل مختلف به اسلام به کار می رفت ومسلما جهان وآدمی را سرنوشتی دیگر وآینده ای درخشانتر نوید وامید می داد. (16)

13 - شگفتا! عمر از یک طرف عبد الرحمان را یکتا مؤمنی می خواند که ایمان او بر ایمان نیمی از مردم زمین سنگینی می کند! واز طرف دیگر این سرمایه دار معروف قریش را «فرعون امت » می نامد. (17) وحقیقت، به گواهی تاریخ، آن است که عبد الرحمان بن عوف سرمایه دار ومحتکر معروف قریش بود که پس از مرگ، ثروت هنگفتی به ارث گذاشت.

یک قلم از ثروت او این بود که هزار گاو وسه هزار گوسفند وصد اسب داشت، ومنطقه «جرف » مدینه را با بیست گاو آب کش زیر کشت می برد.

او دارای چهار زن بود وهنگامی که مرد به هریک از زنانش هشتاد هزار دینار ارثیه رسید واین مبلغ یک چهارم از یک هشتم ثروت او بود که به زنان وی رسید. وقتی یکی از زنان خود را در حال بیماری طلاق داد، ارثیه او را با83 هزار دینارمصالحه کرد. (18)

آیا می توان گفت که ایمان چنین کسی بر ایمان نیمی از مردم روی زمین برتری دارد؟

14 - عبد الرحمان در انتخاب عثمان از در حیله وارد شد. نخست به علی - علیه السلام پیشنهاد کرد که طبق کتاب خدا وسنت پیامبر وروش شیخین رفتار کند; در حالی که می دانست روش شیخین، در صورت مطابقت با قرآن وسنت پیامبر، برای خود امر جداگانه ای نیست، ودر صورت مخالفت با آن، ارزشی نخواهد داشت. مع الوصف اصرار داشت که بیعت علی - علیه السلام بر این سه شرط استوار باشد ومی دانست که امام علی - علیه السلام از پذیرش شرط آخر سر باز خواهد زد. لذا وقتی آن حضرت دست رد بر چنین شرطی زد، عبد الرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در میان نهاد، واو فورا پذیرفت.

15 - حکومت برای امام - علیه السلام وسیله بود نه هدف; در حالی که برای رقیب او هدف بود نه وسیله.

اگر امام - علیه السلام به خلافت از همان دید می نگریست که عثمان، بسیار آسان بود که در ظاهر شرط فرزند عوف را بپذیرد ولی در عمل از آن شانه خالی کند. اما آن حضرت چنین کاری نکرد، زیرا او هرگز حقی را از طریق باطل نمی طلبید.

16 - امام - علیه السلام، از همان نخست، از دسیسه خلیفه دوم واز منویات کاندیداها آگاه بود. لذا وقتی از ترکیب وشرایط شورا آگاه شد، به عموی خود عباس گفت: این بار نیز ما از خلافت محروم شدیم. نه تنها امام از این نتیجه آگاه بود، بلکه جوانی مانند عبد الله بن عباس نیز وقتی از ترکیب اعضای شورا مطلع شد گفت: عمر می خواهد که عثمان خلیفه شود. (19)

17 - عمر به محمد بن مسلمه دستور داد که اگر اقلیت با اکثریت توافق نکردند فورا اعدام شوند واگر جناح مساوی شورا با جناحی که عبد الرحمان در آن قرار دارد موافقت نکردند، فورا کشته شوند واگر کاندیداها در ظرف سه روز در تعیین جانشین به توافق نرسیدند همگی از دم تیغ بگذرندو. . . .

باید در برابر چنین اخطارهایی گفت: آفرین بر این حریت! در کجای جهان اگر اقلیتی در برابر اکثریت قرار گرفت باید قتل عام شود؟!

زمام جامعه اسلامی را، ده سال تمام، چنین مرد سنگدلی در دست گرفته بود که نه تدبیر صحیحی داشت ونه عاطفه ومروت انسانی ولذا مردم در مورد او می گفتند:

«درة عمر اهیب من سیف حجاج ».

تازیانه عمر مهیبتر از شمشیر حجاج بود.

انتخاب عثمان برای خلافت آنچنان به بنی امیه پرو بال بخشید وآن قدر قدرت وجرات داد که ابوسفیان، که با عثمان از یک تیره وخانواده بود، روزی به احد رفت وقبر حمزه، سردار بزرگ اسلام، را که در نبرد با ابوسفیان ویارانش کشته شده بود، زیر لگد گرفت وگف: ابا یعلی، برخیز وببین که آنچه ما بر سر آن می جنگیدیم به دست ما افتاد. (20)

در یکی از روزهای نخست از خلافت عثمان که اعضای خانواده در منزل او گرد آمده بودند، همین پیر ملحد رو به حاضران گرد وگفت:

خلافت را دست به دست بگردانیدوکارگزاران خود را از بنی امیه انتخاب کنید، زیرا جز فرمانروایی هدف دیگری نیست; نه بهشتی هست ونه دوزخی! (21)

پی نوشت ها:

1 - الامامة والسیاسة، ج 1، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 5.

قریب به این مضمون را حضرت امیر - علیه السلام در خطبه شقشقیه (خطبه سوم نهج البلاغه) فرموده اند: «لشد ما تشطرا ضرعیها».

2 - نام ابوبکر است، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 88.

3 - تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 106; کامل ابن اثیر، ج 2، ص 168; تاریخ جرجی زیدان، ترجمه جواهر الکلام، ج 1، ص 159 به بعد.

4 - نقش وعاظ در اسلام، ص 84.

5 - تاریخ جرجی زیدان، ج 4، ص 35.

6 - النص والاجتهاد، ص 60; اجتهاد در مقابل نص(مترجم)، ص 275.

7 - مروج الذهب، ج 1، ص 42.

8 - الامامة والسیاسة، ج 1، ص 22.

9 - تمام مطالب مذکور در باره شورا از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (ج 1، صص 188 - 185) نقل وتلخیص شده است.

10 - «لا تدع امة محمد بلا راع استخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملا فانی اخشی علیهم الفتنة » الغدیر(ج 7، ص 133) چاپ بیروت، به نقل از الامامة والسیاسة (ج 1، ص 22).

11 - این حدیث به صورت متواتر از طریق محدثان اهل تسنن نقل شده است. به کتاب الغدیر(ج 3، ص 156 تا159 طبع نجف و176 تا 180 چاپ بیروت) مراجعه فرمایید.

12 - ر. ک. الغدیر، ج 9، ص 25، ط نجف.

13 - محدثان فریقین این حدیث را به اتفاق نقل کرده اند وما در کتاب شخصیتهای اسلامی شیعه، ص 220 مدارک آن را آورده ایم.

14 - امام - علیه السلام این تهمت را از عمرو عاص نقل کرده وچنین پاسخ می گوید: «عجبا لابن النابغة یزعم لاهل الشام ان فی دعابة وانی امرء تلعابة. . . لقدقال باطلا و نطق آثما». ر. ک: نهج البلاغه، خطبه 82.

15 - تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 112; الامامة والسیاسة، ج 1، ص 24.

16 - اقتباس از: مرد نامتناهی، ص 144.

17 - الامامة والسیاسة، ج 1، ص 24.

18 - الغدیر، ج 8، ص 291، چاپ نجف وصفحه 284 چاپ لبنان.

19 - کامل ابن اثیر، ج 2، ص 45; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 93.

20 - نقش وعاظ در اسلام، ص 151.

21 - الاستیعاب، ج 2، ص 290.

ارسال نظر