شعر در خدمت عقیده و ایمان(8)حکیم ابوالقاسم فردوسی(5) / ابوالحسنی علی
منابع : فصلنامه کلام اسلامی، شماره 18 | تاریخ درج : ‎1388/7/15 | بازدید : 1334
کلید واژه ها :

تابش آفتاب «قرآن » و «نهج البلاغه » بر آفاق «شاهنامه »

(قسمت اول)

1

هر اثر هنری، قائم به دو رکن است:«صورت » و «معنی » (یا «قالب »و «مضمون »; «فرم » و «محتوا»); و عالیترین اثر هنری آن است که در آن، جمال صورت با کمال مضمون همبر نشیند و اوج لفظ با موج معنی همعنان رود.

شاهنامه، اثر هنری استاد طوس است وامتیاز بارز آن این که، سراینده حکیم و دانشورش «ظرافت و استحکام لفظ » را با «صلابت و اتقان معنی » چونان شیر و شکر درهم آمیخته و بر قامت مضمونی فخیم، قبایی فاخر از کلام پوشانده است; و توفیق او در این راه، خاصه در بهره گیری از قالب تنگ مثنوی (آن هم، مثنوی رزمی) برای به تصویر کشیدن ظریفترین نکات و لطیفترین معانی حکمی و عرفانی و حماسی و عشقی و...، تا بدانجا بوده است که برخی از بزرگترین شاعران کشورمان، همچون انوری و ادیب پیشاوری، وی را خداوندگار شاعران و برترین شاعر تاریخ ایران خوانده اند. (1)

به ویژه، بحثهای «زیبایی شناسانه »اای که اخیرا در باب شاهنامه صورت گرفته کاملا نشان می دهد که استاد طوس، به مدد قریحه سرشار و طبع پخته خویش و آشنایی کامل با ظرائف و ظرفیتهای کلام و «هندسه تالیف الفاظ »(یعنی انتخاب مناسبترین واژه ها، وتلفیق هنرمندانه و گوشنواز آنها با یکدیگر) به خوبی توانسته است در همین وزن واحد (مثنوی بحر تقارب) به تناسب مقام، حالات گوناگونی پدید آورد و با حسن ترکیب اجزای گوناگون سخن (وزن و قافیه، مصوتها، صامتها، تکیه ها و سکوتها) و نیز استفاده از طنین و آهنگ همساز با روح و مضمون شعر (که امروزه آن را «موسیقی الفاظ » می نامند) به «وحدت محسوس و زنده قالب ومضمون » رسد و از مجموع آنچه گفتیم، برای انتقال اندیشه های بلند، عواطف ظریف، و تخیلات دور پرواز به ذهن و دل خواننده بهره کامل جوید. (2)

2

استاد طوس، به نوشته شبانکاره ای در مجمع الانساب: جامع علوم عقلی و نقلی بود، و به قول خود: از متون تازی و پهلوی گفته های بسیار خوانده بود (3) ; و چنانچه در اثر بزرگ و جاویدان وی «شاهنامه » به دقت نظر کنیم، آن را بستانی از علوم و معارف گوناگون می یابیم که ساحت سرسبزش، آینه وار، بسیاری از اندیشه ها و معلومات عصر را در خویش منعکس ساخته است. حکیم دانشور طوس، آنجا که به وصف رزم گردان و دلیران می نشیند و فی المثل تیر اندازی رستم به اشکبوس کوشانی را باز می گوید (4) تو گویی سپهبدی است دیر آشنای عرصه پیکار، که عمری دراز را با خود و خفتان و تیر و سنان بر پشت اسب گذرانده است! و آنجا که «سزارین شدن » رودابه (مادر رستم) را به دقتی تمام گزارش می کند، به گفته دکتر محمود نجم آبادی سرپزشگ مشهور معاصر گویی خود جراحی کار کشته و مجرب است که بارها عمل «رستمینه » (سزارین) را با وفقیت به انجام رسانده است! (5) و آنجا نیز که در دیباچه شاهنامه، به عزم اثبات حقانیت تشیع، از حدیث «انا مدینة العلم و علی بابها » سخن می گوید، متکلم وار و فقیه آسا، از توجه به اصالت و اعتبار حدیث غافل نیست:

که من شهر علمم، علیم در است

درست این سخن، قول پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخنها از اوست

تو گویی دو گوشم پر آواز اوست (6)

چنان که، در همان دیباچه، هنگام طرح حدیث «سفینه »، از «درایت » آن نمی گذرد....

3

در شاهنامه، به موارد متعددی برمی خوریم که شاعر، برای بیان مقصود خویش یا دیگران، از امثال و اشعار ادیبان و دانشوران بزرگ عرب سود جسته و گاه نیز به تصدیق اهل فن، ترجمه یا تعبیری گزیده تر و شیواتر از اصل به دست داده است. همچون این بیت:

عنان بزرگی هر آن کس که جست

نخستش بباید به خون دست شست

که هم مضمون با بیت عربی زیر است:

لا یسلم الشرف الرفیع من الاذی

حتی یراق علی جوانبه الدم

یا: «نه خنده است دندان نمودن ز شیر»، که در آن، مضمون بیت زیر را به شکلی کوتاهتر و بهتر از آن،،به نظم آورده است:

اذا رایت نیوب اللیث ضاحکة

فلا تظنن ان اللیث یبتسم

نیز، به «تشبیه درخشش شمشیرها در عرصه پیکار به تلالؤ ستارگان در شب » در ابیات زیر می توان اشاره کرد:

درخشیدن تیغهای بنفش

در آن سایه کاویانی درفش

تو گفتی که اندر شب تیره چهر

ستاره همی بر فشاند سپهر

که پیش از فردوسی، کرارا در شعر برخی از شاعران عرب آمده که ظاهرا اقدم آنان بشار بن برد گوینده بیت زیر است:

کان مثار النقع فوق سیوفهم

و اسیافنا لیل تهاوی کواکبه (7)

4

اخذ و اقتباس شاهنامه از متون عربی، به اشعار و امثال تازی محدود نمی شود، بلکه در بسیاری از ابیات یا تعبیرات این کتاب، ردپای آیات و روایات اسلامی به وضوح قابل حس و تشخیص است.

به عنوان نمونه، در ابتدای جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب، در مدح محمود غزنوی گوید:

پس لشگرش هفتصد ژنده پیل

خدای جهان یارش و جبرئیل

که برگرفته از آیه شریفه «فان الله هو مولاه و جبریل » (تحریم:4) است. یا در بیت زیر که در مقدمه داستان بیژن و منیژه آمده:

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

پیداست که اشارت به آیه شریفه «...و لکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت...» (بقره:102)دارد.

یا این بیت که در وصف رخش رستم آورده:

به شب، مورچه بر پلاس سیاه

بدیدی به چشم از دو فرسنگ راه

ظاهرا مقتبس از فرمایش نبوی در آن حدیث مشهور است که هشدار می دهد: جریان شرک در میان افراد امتم پنهانتر از راه رفتن مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک است: «ان الشرک اخفی من دبیب النمل علی صفاة سوداء فی لیلة ظلماء» (8) . نیز در وصف زیبا رویان کشور مازندران (واقع در هند یا یمن یا افریقا) که شوق دیدار آنان، کیکاووس مستبد و خودخواه را آن همه به رنج و تعب افکند، می گوید:

بتان بهشتند گویی درست به گلنار (9) شان روی، رضوان بشست

رضوان،خازن وکلیددار معروف بهشت است که بر اساس روایات گوناگون، مامور تزیین بهشت در روز بازپسین و بستن درب و تحویل کلید آن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. (10) در برخی روایات آمده است که حضرت ابوطالب علیه السلام در مراسم ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خدیجه علیها السلام فرمود:در این مراسم، عرش و کرسی به اهتزاز درآمده و فرشتگان به سجده افتادند، و خدای متعال به رضوان وحی نمود که بهشت را تزیین نماید، حور و غلمان را به صف کشد، جامهای شراب طهور را آماده سازد، و دوشیزگان بهشتی را آرایش کند. (11) انعکاس این مضمون اسلامی در شعر فوق کاملا محسوس است.

مهمتر از همه، می توان «وصف خرد» در دیباچه شاهنامه را شاهد آورد که ابیات گوناگون آن، عصاره آیات و روایات اسلامی در باب عقل، و بعضا ترجمه مستقیم آنهاست. ذیلا ابیات مزبور را ذکر کرده و سپس به مآخذ و منابع احتمالی یکایک آنها توجه می دهیم:

کنون ای خردمند، وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندر خورد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد بهتر از هرچه ایزد بداد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی و زویت غمیست

وزویت فزونی و زویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار او برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد به بند

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم، شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جان است وآن سه پاس;

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بیگمان

خرد را و جان را که یارد ستود؟

و گرمن ستایم، که یارد شنود؟

حال، به «وحدت » یا «قرابت مضمون » ابیات فوق با مفاد آیات و روایات اسلامی توجه کنید:

1. خرد بهتر از هرچه ایزد بداد: ناظر است به روایاتی چون حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «ما قسم الله للعباد شیئا افضل من العقل » و کلام مولای متقیان علی علیه السلام در غرر الحکم «العقل افضل موجود» یا نهج البلاغه «لا مال اعود من العقل »، و احادیث دیگری چون «لا عدة انفع من العقل » و«لا جمال ازین من العقل » و «ما من شی ء عبد الله به افضل من العقل »....

2. خرد رهنمای و خرد دلگشای:

راهنمایی و سرپرستی معنوی خرد، مضمون مشترک روایاتی است چون «کفی... بالعقل دلیلا»، «العقل یهدی و ینجی و الجهل یغوی و یردی »، «العقل دلیل المؤمن »، «اهتدی من ابصر وعقل »، «لکل قوم راع و راع العابدین العقل »و....

دلگشایی و سرور انگیزی خرد نیز مفاد این گونه احادیث است: «اصل العقل القدرة وثمرتها السرور».

3. خرد دست گیرد به هر دو سرای: «بالعقل تدرک الداران جمیعا و من حرم العقل حرمهما جمیعا»، «بالعقل یدرک کل خیر باذن الله » و «لا یفلح من لا یعقل ».

4. از او شادمانی و زویت غمیست

و زویت فزونی و زویت کمیست

از سرور انگیزی خرد قبلا یاد شد. مصرع دوم نیز هم مضمون است با احادیثی چون «الکمال فی العقل » و «کل الحرمان بالعقل » و « ان الثواب علی قدر العقل » و نیز اخباری چون «قلیل العمل من العاقل مقبول مضاعف، و کثیر العمل من اهل الهوی والجهل مردود» و «انما یداق الله العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا».

5. کسی کو خرد را ندارد زپیش

دلش گردد از کرده خویش ریش

معنا متناسب است با روایاتی چون «للعاقل فی کل عمل احسان، للجاهل فی کل حالة خسران » و «استرشدوا العقل ترشدوا ولا تعصوه فتندموا»، و نیز «الجاهل من یفعل و یندم و الا فجنونه مستحکم ».

6. هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا

مصرع اول، از حدیث قبل(که برای جهال، دو نوع جنون «موقت » و «پایدار» شناخته) برمی آید. مصرع دوم نیز همسو با احادیثی است نظیر «العقل فی الغربة قربة، الحمق فی الوطن غربة »که بیخرد را در وطن خویش هم غریب و بیگانه شمرده است.

7. ازویی به هر دو سرای ارجمند: «عقلهم ارفعهم درجة فی الدنیا والاخرة »، «افضل الناس اعقل الناس »، «العقل رقی الی علیین »، «اعقل الناس اقربهم من الله ». به گفته قرآن مجید، دوزخیان نیز می گویند: «لو کنا نسمع او نعقل ما کنا من اصحاب السعیر» (ملک:10).

8. گسسته خرد پای دارد به بند: «من عدم العقل فانه یلحق بمنزلة البهائم » که خود متخذ است از آیاتی چون «ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ؟! ان هم الاکالانعام بل هم اضل سبیلا».(فرقان:44، و نیز ر.ک: اعراف:178).

9.خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم، شادان جهان نسپری

همسو و قریب المضمون است با روایاتی چون «ان ضوء الروح العقل » و «العاقل اذا ابصر بعینه شیئا عرف الحق منه » و نیز:«مثل العقل فی القلب کمثل السراج فی وسط البیت » و «ان التفکر حیاة قلب البصیر کما یمشی المستنیر فی الظلمات بالنور».

10. نخست آفرینش خرد را شناس: که ترجمه ء مستقیم حدیث نبوی مشهور «اول ما خلق الله العقل » می باشد که به نحو مرسل، در کتاب غوالی اللئالی آمده و روایات متعددی از طریق شیعه (به نحو مطلق یا مقید) در تایید آن وارد شده است، نظیر «ان اول خلق خلقه الله عز وجل العقل...» (12) و «ان الله خلق العقل و هو اول خلق خلقه الله من الروحانیین عن یمین العرش من نوره ». (13)

11.............................

نگهبان جان است و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بیگمان

به نحو کلی یا ضمنی، هم مضمون با روایاتی است نظیر «النفوس طلقة لکن ایدی العقول اعنتها من النحوس » و فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «ان العقل عقال من الجهل، و النفس مثل اخبث الدواب فان لم تعقل حارت »، و نیز احادیثی چون «الادب فی الانسان کشجرة اصلها العقل » و «العاقل من عقل لسانه » و«العاقل من صان لسانه عن الغیبة » و «لسان العاقل وراء قلبه و قلب الجاهل وراء لسانه »... (14)

نمونه ای دیگر می آوریم: در پایان بخش «پادشاهی اسکندر»، فردوسی که از سختی مشکلات روزگار به تنگ آمده، چرخ گردون را به باد پرخاش و اعتراض می گیرد. متقابلا چرخ گردون ساکت ننشسته و به زبان حال، اعتراضات شاعر را پاسخی شیوا می دهد و شاعر نیز آن را، به زبان قبول، نقل می کند. پیداست که پرخاش و پاسخ، هر دو محصول ذهن وقاد فردوسی است و جالب این است که پاسخ حکیمانه چرخ به وی، گویی دقیقا توضیح و تفسیر آیه شریفه 116 - 117 سوره بقره است که می فرماید:«...سبحانه بل له ما فی السموات و الارض کل له قانتون× بدیع السموات و الارض و اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون » و نیز «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون » (یس:82) و «ما امرنا الا واحدة کلمح البصر» (قمر:50).

چنین داد پاسخ سپهر بلند

که ای مرد گوینده بی گزند

چرا بینی از من همی نیک و بد؟!

چنین ناله از دانشی کی سزد؟!

تو از من به هر باره ای برتری

روان را به دانش همی پروری

بدین هرچه گفتی مرا راه نیست

خور و ماه زین دانش آگاه نیست

خور و خواب و رای و نشست تو را

به نیک و به بد راه و دست تو را

از آن خواه راهت که راه آفرید

شب و روز و خورشید وماه آفرید

یکی آنک هستیش را راز نیست

به کاریش آغاز و فرجام نیست

چه گوید بباش، آنچ خواهد بدست

کسی کو جز این داند آن بیهده ست (15)

من از داد، چون تو یکی بنده ام

پرستنده آفریننده ام

نگردم همی جز به فرمان اوی

نیارم گذشتن ز پیمان اوی

به یزدان گرای و به یزدان پناه

فروزنده ماه و ناهید و مهر

جز او را مخوان کردگار سپهر

به یارانش بر هر یکی بر فزود

و زو بر روان محمدصلی الله علیه و آله و سلم درود

بدین گونه، می بینیم که استاد طوس، غواص وار در دریای معارف اسلامی فرو رفته و درهای ثمین و گرانسنگی را که از بن این دریا به چنگ آورده، در سلک ابیات شاهنامه به نظم کشیده است.

5

بدیع الزمان فروزانفر، استاد مسلم ادب در عصر اخیر، شاهنامه را علاوه بر «معنی ومضمون » در «قالب و فرم » نیز شدیدا تحت تاثیر قرآن مجید شمرده است:

اسلوب و روش نظمی شاهنامه از اسلوب قرآن گرفته شده و هرچه در آنجا، از حیث بلاغت، منظور و طرف بحث بلغاست، اینجا تقلید و نظیر آن ایجاد می شود.

در این موضوع، باید مفصل بحث کرد و اسلوب قرآن را شرح داد تا مقصود به خوبی و اضح گردد. لکن در اینجا به دو مثال قناعت می کنیم که یکی راجع به نظم جمل است و آن این است:

پیامی فرستاد پیران چو دود

به گلشهر تازی فرنگیس زود

شود تا رساند سوی شاهزاد

بگفت آن زمان با فرنگیس شاد

که برای ارتباط مصراع دوم از بیت دوم با مصراع اول از همین بیت، ناچار باید چند جمله تقدیر کرد، چنان که در این آیه:«انا انبئکم بتاویله فارسلون× یوسف ایها الصدیق »، چند جمله حذف شده و منظور بلغای قدیم و جدید گردیده است;

و دیگری راجع به نمایاندن معانی در عباراتی رساتر و روشنتر یا پنهانتر، و آن این بیت است:

تهمتن بیامد بگسترد پر

به خواهش، بر شاه پیروزگر

که از این جمله قرآنی «واخفض لهما جناح الذل » ترجمه شده است.

و همین طور، کنایاتی که در اشعار عرب مقبول است، به شخص یا به نظیر، ترجمه شده و گاهی از اصل بهتر و روشنتر است، مانند این بیت:

وگر دیر یابم از او آگهی

تو جای خرد را مگردان تهی

که جای خرد، ترجمه «وطن النهی » است در این قطعه ابو تمام طائی:

کم صارم عضب اناف علی قفا

منهم لاعباء الوغی حمال

سبق المشیب الیه حتی ابتزه

وطن النهی من مفرق وقذال

و از آن بهتر است.

و از همین جا می توان دانست و مسلم داشت که فردوسی از اشعار عرب، نه مایه اندک بلکه سرمایه فراوان داشته و به احتمال قوی در علوم عربیت، استادی توانا و زبردست بوده و چنان که خود گوید بسی نامه از گفتار تازی خوانده است...

فردوسی از اخبار و احادیث اسلامی مطلع بوده و جای جای، ترجمه آنها در شاهنامه دیده می شود.... (16)

آری، ذهن و ضمیر استاد طوس، به گونه «منشوری چند پهلو»ست که از یک سو فروغ و نور می گیرد و از دیگر سو آن همه را چونان رنگین کمانی بر دل آسمان شهنامه می نشاند; و استاد خود، زنبور عسلی که در بوستان فضل و ادب، بر گلهای فراوان نشسته، از عصاره آنها در صافی طبع خویش شهدی دل انگیز ساخته و در بلور اندیشه و احساس خوانندگان می ریزد.

وآن گاه در میانه آن کانونهای نور که بر قلب وی تافته و از منشور شاهنامه اش سر زده اند، «قرآن مجید» و «نهج البلاغه » جلوه و جایگاهی دیگر دارند... که تاثیر این دومی، یعنی نهج البلاغه که بحق «اخ القرآن »ااش خوانده اند، خاصه در صفحات آغازین شهنامه کاملا هویداست. ذیلا به دو مورد مهم از تاثیر صوری معنوی قرآن بر شاهنامه اشاره نموده، و سپس به تاثیر کلام مولا علیه السلام بر آن کتاب می پردازیم:

6

استاد طوس، در میان شاعران ایران اسلامی، به عفت کلام و حجب سخن شهره و ممتاز است، و این امر، از وجوه بارز تاثیری است که آن حکیم چابک اندیشه از «قرآن مدل » پذیرفته است.

می دانیم که قرآن، سرشار از قصص و حکایاتی است که بعضا همچون قصه یوسف، حاوی مضامینی سخت شهوی و عشق آمیز است: همسر زیبای عزیز مصر، دل در گرو مهر یوسف می نهد و با تمهیداتی ظریف، که هرکس را به دام شهوت می افکند، می کوشد تا معشوق جوان خویش را در پس درهای بسته و عمق تالارهای تو در توی، «به گناه وا دارد». یوسف، اما، با رشته های محکم یاد خدا، جان جامه ای از شرم و حیا می دوزد و با آن، تیرهای زهر آگین هوس را دفع می کند و به رغم اصرار حریف، همچون زرناب و خالصی که خورشیدوار از دل کوره سربرمی زند، پاک و مصفا، از تورهای شکار آن جادو زن پرغنج و دلال، به دژ عفاف و عصمت می گریزد و دامن جان از لوث گناه،« پاک نگاه می دارد».

برای قصه پرداز چربدستی که به وصف این داستان نشسته است (خاصه اگر عنصر هتاک و عقده ناکی باشد که گویی از «هنر» جز «نقبی به فحشاء»! و از «عشق » جز «خفت و خیز حیوانی »! چیز دیگری نمی شناسد) فرصت بس مغتنم! و فصحت بس گسترده ای وجود دارد که خوک خیال را در مرداب ابتذال به ترقص درآورد و خواننده زبون اندیش را، در پس هر درب بسته ای که زلیخا با یوسف پشت سر نهاده است، ساعتها به گشودن عقده های سرکوفته خویش معطل سازد....

اما قرآن شریف این کتاب حکمت و هدایت، که نظر به تعالی انسانها از خاک تا افلاک دارد و اساسا آمده است تا آدمیزادگان را از مغاک شهوات پست حیوانی به سفرهای علوی و آسمانی برد، و حتی بر علایق جنسی معمول زن و مرد رنگ خدایی زده و آن را از زنگار زنا باز شوید به گونه دیگری برخورد می کند: آن همه تمهیدات هوسبار زلیخا را (بی آنکه حتی نام وی را ببرد) همچون دری در درجی، در حریری زرتار از کلامی راز آمیز و محجوب می پیچد و، در عین طرح اشاراتی که عاقلان را در فهم ماجرا کفایت می کند، آن چنان خواننده داستان را از تاریکنای آن تالار هوس اندود، به روشنای نور اثبات پاکی و صداقت یوسف علیه السلام بیرون می برد که گویی برآمدن آفتاب به تیغ فجر از گریبان شب را به نمایش گذارده است!

«و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب وقالت هیت لک قال معاذ الله انه ربی احسن مثوای...× و لقد همت به و هم بها لولا ان رای برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین×و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر والفیا سیدها لدا الباب...» (یوسف:23 53).

روش قرآن در دیگر موارد نیز چنین است: در قصه مریم علیها السلام، پاک بانویی که به اعجاز الهی از نفخه روح قدسی بارور شد و میوه ای چون عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام به جهان فضیلت عرضه کرد، همین گونه عفیف و محجوب سخن گفته است(مریم: آیات 16 به بعد) و در داستان آمدن موسای جوان به مدین نیز، آنجا که پرنس افتخاری! دربار فرعون به دوشیزگان شعیب کمک می دهد تا رمه خویش را سیراب کنند و آنان نیز به پاداش این احسان وی را به منزل پدر رهنمون می شوند، وصفی که قرآن شریف از رفتار یکی از دختران دارد به غایت نجیبانه است: «تمشی علی استحیاء» (قصص:25). گویی سواری بود که بر مرکب «حیا» نشسته بود، ویا قطاری، که بر ریل «شرم » ره می سپرد!

در زبان تازی، واژه های متعددی وجود دارد که به نحو صریح و مستقیم بر مجاری عمل جنسی دلالت دارد، اما قرآن، آنجا که از پاکی مریم علیها السلام سخن می گوید و یا به مؤمنان دستور می دهد که دامن خویش را از لوث فساد پاک نگه دارند، به هیچ یک از این واژه ها اجازه ورود به ساحت کلام را نداده و تنها از تعبیری کنایی و مستعار سود جسته است:

«و مریم ابنة عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیها من روحنا» (تحریم:12 و انبیاء: 91).

«و قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ویحفظوا فروجهم...» (نور:3130 و احزاب:35).

در این آیات نیز، قرآن در تعبیر عفیفانه و تمثیل محجوب از آمیزش زن و مرد، سنگ تمام گذارده:

«ویسالونک عن المحیض قل هو اذی فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن فاذا تطهرن فآتوهن من حیث امرکم الله ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین× نساءکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم...» (بقره:222-223).

با این مقدمه، به سراغ فردوسی و شاهنامه می رویم:

سراینده شاهنامه نیز (در حد مقدور خویش) به قرآن مجید تاسی جسته و در توصیف عفیفانه صحنه های شهوی، و اجتناب از هتاکیها و پرده دریهای جنسی، مدل خویش را این کتاب بزرگ قرار داده است.شاهنامه پژوهان «استعمال زبان استعاره در مسائل جنسی، به آهنگ مراعات عفت کلام » (17) را به حق از خصایص بارز فردوسی در تنظیم شاهنامه به شمار آورده و بر «پاکی اخلاق و عفت نفس و حجب کلام » استاد طوس تاکید کرده اند. (18)

ذیلا به ذکر نمونه هایی چند از تصویر حجب آمیز صحنه های جنسی و شهوی در شاهنامه می پردازیم که، در عین حال، حاکی از اوج هنر شعری و قوه تخیل استاد طوس نیز هست:

1. رمز اقدام بسیار زشت ضحاک به قتل پدر خویش (مرداس) را در ناپاکی مادر وی جستجو کرده و از این «خبث مولد» با تلویحی لطیف و تلمیحی ظریف این چنین پرده برداشته است: ضحاک،

به خون پدر گشت همداستان

ز دانا شنیدم من این داستان

که فرزند بد، گر شود نره شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهانش سخن دیگر است

پژوهنده را راز با مادر است

2. گزارش برخوابی فریدون با دختران جمشید، ارنواز و شهرناز (که به اسارت، در حرمسرای ضحاک بودند) را چنین نقل می کند: به ضحاک گفتند چه نشسته ای که فریدون پای در مشکوی تو نهاده و

به یک دست گیرد رخ شهرناز

به دیگر عقیق لب ارنواز

شب تیره گون، خود بتر زین کند

به زیر سر از مشک بالین کند

3. در شرح نخستین دیدار زال و رودابه (پدر و مادر رستم) برای آن که بفهماند کار آن دو عاشق دلباخته از مغازله بیش نگذشته، از تعبیری شیوا و ظریف سود جسته که در عین عفاف و نجابت، سخت حماسی بوده و دقیقامناسب با رزمنامه منظوم، و سازگار با دست و دامنی است که جهان پهلوان پرورید:

همش بوس بود و کنار و نبید

مگر شیر کو گور را نشکرید

لطف تعبیر فوق، برای کسانی کاملا قابل درک است که صلابت شیر به هنگام شکار وتسلیم گور(با آن خطوط رنگین و چشم نواز) را دیده باشند. قبل از این دیدار نیز، کنیزکان رودابه به خاتون خویش گفته بودند که دیدار زال با وی دور از چشم نگهبانان کاخ، راهی ندارد جز آن که :

خرامد مگر پهلوان با کمند

به نزدیک ایوان و کاخ بلند

کند حلقه در گردن کنگره

شود شیر شاد از شکار بره (19)

بدین گونه، هم حماسه گفته و تعبیری کاملا همساز با تب وتاب رزمنامه آورده، و هم عفت کلام را رعایت کرده و در عین رسایی گفتار، آن را به زیور عفاف نیز آراسته است ( قابل توجه آنان که «هنر» را با «هرزگی » و «هرزه درایی » یکی گرفته اند!) .

4. جالبتر و گویاتر از همه، داستان اردشیر و دختر اردوان و موبد است: اردشیر بابکان به سلطه اشکانیان بر ایران پایان می دهد و آنان را، کشته یا منزوی، از عرصه بیرون می راند. دختر آخرین پادشاه مغلوب آن سلسله را نیز به عقد خویش در می آورد. دختر، به تحریک بستگان خویش، در پی مسموم کردن اردشیر بر می آید و اردشیر، پس از آگاهی از توطئه، دختر را که از وی حملی نیز در شکم داشته به دست وزیر خویش می سپارد تا جهان از وجود وی بپیراید.

وزیر خداترس و عاقبت اندیش، اما، از انجام فرمان خودداری می ورزد و با تظاهر به قتل دختر، او را به محیطی دور می فرستد تا در مخفیگاه فرزند خویش را به دنیا آورد و بزرگ کند. ضمنا برای آن که فردا نگویند همسر اردشیر از خود وزیر باردار شده و طفل وی فرزند شاه نیست، نشان مردی خویش را بریده درون حقه ای می گذارد و به خازن دربار می سپارد تا در سیاهه امانات ثبت کند.

زمان می چرخد و از قضای روزگار، اردشیر دیگر صاحب فرزندی نمی شود تا تخت و تاج را به وی بسپرد. لاجرم، با فرا رسیدن پیری، غبار اندوه بر چهره اش می نشیند و نگران از آینده تاریک، عقده دل پیش وزیر خردمند خویش می گشاید. و موبد مژده اش می دهد که نگران نباش، من همسرت را در سالیان پیش نکشته ام و اینک، تو فرزندی جوان و برومند داری که شایسته جانشینی توست و هرگاه بخواهی به حضور خواهم آورد....

در مراسم باریابی، وزیر دستور می دهد تا خازن دربار، آن حقه سر بمهر را که سالها پیش تحویل گرفته بود، نزد شاه حاضر کند. شاه با دیدن محتوای حقه که شیئی خونین و خاکستر آلود بود حیرت زده از وزیر می پرسد: این دیگر چیست؟! و وزیر پاسخ می دهد که، نشان مردی خود اوست که در همان روز صدور فرمان قتل دختر اردوان بریده است تا کسی تهمت همبستری با همسر شاه را به وی نزند. حال ببینیم که استاد طوس، چگونه در «لفافی از شرم و آزرم » از گفتگوی شاه و وزیر سخن می گوید:

بدو گفت شاه اندر این حقه چیست؟

نهاده بر این حقه بر مهر کیست؟

بدو گفت کاین خون گرم من است

بریده ز بن، بار شرم من است

سپردی به من دختر اردوان

که تا باز خواهی تنش بی روان

نکشتم، که فرزند بد در نهان

بترسیدم از کردگار جهان

بخستم، به فرمانت، آزرم خویش

بریدم هم اندر زمان شرم خویش

بدان تا کسی بد نگوید مرا

به دریای تهمت نشوید مرا (20)

اهمیت این خصلت فردوسی را زمانی کاملا در می یابیم که با کاربرد مکرر واژه های رکیک و مستهجن در کلام شاعرانی چون سوزنی و حتی سنایی و مولوی آشنا باشیم و فی المثل داستان رکیک جوحی (آن هم به بهانه شرح قصه موسی علی نبینا و آله و علیه السلام و سحره فرعون، و تفسیر آیه شریفه «قالوا لا ضیر انا الی ربنا منقلبون » !) یا قصه رکیکتر برخوابی آن خاتون بی تجربه با حمار را در مثنوی «معنوی » خوانده باشیم. (21) (گویا، فراخیهای فقه بوحنیفه، در حوزه عرفان نیز خالی از تاثیر نبوده است!).

7

عفت کلام استاد طوس را در تصویر حجب آمیز صحنه های جنسی دیدیم. درخور ذکر است که سراینده شاهنامه، افزون بر آرایش هنرمندانه سخن به زیور شرم، همه جا بر «پوشیده رویی » و «پاکدامنی » و «حجب و حیای » بانوان تاکید دارد، و این امر (با توجه به این که فردوسی، ناقل امین تاریخ بوده است)گذشته از آن که حاکی از اعتقاد و اهتمام ویژه استاد طوس به عفت و حجاب زنان می باشد، ضمنا نشان می دهد که فرهنگ و تمدن ایران باستان نیز (که در مآخذ کهن شاهنامه منعکس است) همچون دیگر فرهنگهای اصیل مشرق زمین، شرم و عفاف را خصلت ضروری بانوان می شناخته است(چنان که، نقوش به جامانده از آن روزگار نیز مؤید همین امر است). (22) چیزی که هست، استاد طوس با پرتوگیری از آموزه های والای اسلامی در باب حجاب، و حجب ذاتی خویش، این خصلت فطری و قانون حیاتی جامعه بشری را با خطوطی چشمگیر از بلور شعر خود باز تابانده است.

در حکایات شاهنامه، از عنصر زن، نوعا با تعبیر «پوشیده رویان » یا «پوشیده مویان » یاد شده:

همه روی پوشیدگان را به مهر

پر از خون دل است و پر از آب چهر

همان پاک پوشیده رویان تو

که بودند لرزنده بر جان تو

پس پرده پوشیدگان را ببین

زمانی بمان تا کنند آفرین (23)

و شرم رفتار و نرمی گفتار، کرارا خصلت بارز و فضیلت آشکار و ضروری بانوان به شمار رفته است: موبد پیر از انوشیروان،

بپرسید کآهو کدام است زشت

که از ارج دور است و دور از بهشت؟

چنین داد پاسخ که زن را که شرم

نباشد به گیتی، نه آواز نرم

پس از خواستگاری فرزندان فریدون از دختران پادشاه یمن،

سه دختر، فراپیش سه تا جور

رخانشان پر از خون ز شرم پدر

سوی خانه رفتند با ناز وشرم

پر از رنگ رخ، لب پر آواز نرم

دختران حرم کیکاووس چنین بودند: همه نارسیده بتان طراز / که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز. دعای کنیزکان رودابه به مخدومه خویش آن بود: سیه نرگسانت پر از شرم باد / رخانت همیشه پر آزرم باد. ماهیار گوهر فروش به دختر خویش (که وی را به عقد بهرام گور درآورده بود) سفارش کرد: چو پرسدت، با وی سخن نرم گوی/ سخنها به آزرم و با شرم گوی. و بالاخره شیرین، همسر خسرو پرویز،هم پس از قتل شوی به سران ایران گفت:

به سه چیز باشد زنان را بهی

که باشند زیبای گاه مهی

یکی آنک با شرم و با خواسته ست

که جفتش بدو خانه آراسته ست

دگر آنک فرخ پسر زاید او

ز شوی خجسته بیفزاید او

سه دیگر که بالا و رویش بود

به پوشیدگی نیز رویش بود

در داستان انوشیروان و نوشزاد نیز، استاد طوس به مناسبت بحث از همسر شاه، به ضرورت جفتجویی برای مردان اشاره کرده و همسر خوب را، پارسا زنی خردمند، هشیار، بالاابلند و گیسو کمند می شناسد که با حیا و خوب گفتار و نرم آوا باشد. این، تصویری است که شاعر از زن مطلوب و ایده آل خویش ترسیم کرده است:

اگر شاه دیدی و گر زیر دست

و گر پاکدل مرد یزدان پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رایزن

یکی گنج باشد برآگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند

فرو هشته تا پای مشکین کمند

خردمند و هشیار وبارای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

پیش از این، به مناسبت، از داستان یوسف علیه السلام و زلیخا در «قرآن مدل » یاد کردیم. ماجرای سودابه و سیاوش (خیانت سودابه و وارستگی سیاوش) در شاهنامه نیز، که یادآور پاکی یوسف و بیداد زلیخاست، از مواردی است که استاد طوس، خاصه با موضعگیری صریح بر ضد سودابه و له سیاوش، جنگ تقوا و هوس را به نمایش گذارده و تبعات شوم فحشا و خیانت را نشان داده است.

زمانی که سودابه (همسر کیکاووس و نامادری سیاوش) به تحریک شیطان از راستراه «عشق ایزدی » منحرف شده و چشم خیانت به هووزاده خویش می دوزد و تیر ترفند او در اغوای آن زیباروی پاک بر سنگ می نشیند و لاجرم، به صد نیرنگ و افسون دست می یازد تا بالاخره میان پدر و فرزند جدایی می افکند و مایه قتل سیاوش در دیار غربت و آن همه نقارها و کشتارها میان ایران و توران می شود، فردوسی از آن همه پستی و خیانت چنان به ستوه می آید که، آشفته و خشمگین، فریاد برمی دارد:

چون این داستان سر بسر بشنوی

به آید تو را، گربه زن نگروی

به گیتی بجز پارسا زن مجوی

زن بدکنش، خواری آرد به روی

خصوصیت دیگر فردوسی و شاهنامه وی، مرگ آگاهی، معاد اندیشی، و عبرت گیری وی از حوادث روزگار است، که آن را نیز بایستی از جلوه های بارز تابش قرآن و روایات اسلامی بر افق اندیشه و فکر استاد طوس شمرد، و شرح و تفصیل آن موکول به مقاله آینده است.

پی نوشت ها:

1.انوری گوید:

آفرین بر روان فرودسی

آن همایون نهاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد

او خداوند بود و ما بنده.

2. فی المثل، وزن دو بیت زیر از شاهنامه:

بسایید مشکین کمندش به بوس

که بشنید آواز بوسش عروس

مرا مادرم ، نام مرگ تو کرد

زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

(ترگ : کلاهخود)

دقیقا یکی است و هر دو به سبک مثنوی بحر تقارب سروده شده است. اما شاعر به مدد جادوی کلام و موسیقای لفظ، در بیت اول، از بوسه زال بر گیسوی یار، تصویری بغایت لطیف ترسیم کرده و در دومی، اوج قدرت و صلابت جهان پهلوان رستم را در ستیز با اشکبوس به نمایش گذارده است. چنانکه همین تفاوت آشکار را ، میان بیتی همچون «همی بوی مشک آید از موی او» که در وصف بانویی است با این بیت که باز در وصف تیراندازی رستم به اشکبوس است احساس می کنیم:

بر و راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

(چاچ، همان شهر تاشکند است که کمانهای ساخته شده در آن معروف بود).

فسوسا که فرصت تفصیل مطلب نیست. در این باب، ر.ک: بحث ممتع استاد دکتر غلامحسین یوسفی در : کاغذ زر(یادداشتهایی در ادب و تاریخ)، انتشارات یزدان، تهران 1363، صص 97 124، فصل «موسیقی کلمات در شعر فردوسی »; و نیز : درباره هنر و ادبیات (گفت و شنودی با احمد شاملو)، به کوشش ناصر حریری، نشر آویشن و نشر گوهر زاد، تهران 1372، صص 183 188.

3. بسی رنج بردم بسی نامه خواندم

ز گفتار تازی و از پهلوانی

(لباب الالباب عرفی).

4. تهمتن به بند کمر برد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

یکی تیر الماس پیکان چو آب

نهاده بر او چارپر عقاب

کمان را بمالید رستم به چنگ

به شست اندر آورد تیر خدنگ

بر و راست خم کرد وچپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چو سوفارش آمد به پهنای گوش

ز شاخ گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سر انگشت اوی

گذر کرد بر مهره پشت اوی

بزد بر سر و سینه اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده!

فلک گفت احسنت و مه گفت زه!

کشانی هم اندر زمان جان بداد

چنان شد که گفتی ز مادر نزاد!

5. سیمرغ به زال می گوید از درد زایمان رودابه هراسی به خود راه نده که فرزندی شجاع در طالع دارد، برو و

بیاور یکی خنجر آبگون

یکی مرد بینا دل پر فسون

نخستین ، به می ماه را مست کن

ز دل بیم و اندیشه را پست کن

بکافد تهیگاه سرو سهی

نباشد مر او را ز درد آگهی

ز دل دور کن ترس و تیمار و باک

وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک

بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

گیاهی که گویمت با شیر ومشک

بسا و برآلای بر خستگیش

ببینی همان روز، پیوستگیش...

6. اشعار فردوسی، در سراسر این مقاله، همه جا از: شاهنامه فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش و زیر نظر دکتر سعید حمیدیان، دفتر نشر داد، تهران 1374، نقل شده است.

7. ر.ک: فردوسی و شعر او، مجتبی مینوی، انتشارات توس، چاپ سوم، تهران 1372، صص 73 75.

8. بحار الانوار، مجلسی، طبع ایران: 72/93.

9.گلنار، شکوفه و گل سرخ انار بری است که مشاطگان قدیم در آرایش چهره نوعروسان از آن بهره می جستند.

10. بحار الانوار : 7/331و 337و 39/204و 209، و....

11. همان: 16/66.

12. حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (فقیه من لا یحضره الفقیه ، شیخ صدوق: 4/267).

13. فرمایش امام هفتم علیه السلام به هشام بن حکم(اصول کافی، کلینی، کتاب العقل والجهل).

14. روایات این بخش، از کتبی چون تحف العقول، غرر الحکم، اصول کافی، نهج البلاغه، و به ویژه بحار الانوار مرحوم مجلسی (جلد اول و...) گرفته شده است.

15. همین مضمون را جای دیگر نیز بانکته کلامیی اضافه(در همین بخش اسکندرنامه) این چنین آورده است:

دو گیتی پدید آمد از «کاف و نون »

«چرا » نه به فرمان او در، نه «چون »

16. سخن و سخنوران، فروزانفر، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، تهران 1358، صص 4947.

17. از رنگ گل تارنج خار(شکل شناسی قصه های شاهنامه)، قدمعلی سرامی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1368، صص 367-368.

18. بدیع الزمان فروزانفر گوید:«فردوسی به پاکی اخلاق و عفت نفس و سخن، بر همه شعرا فزونی و برتری دارد و می توان گفت او نخستین شاعر است که سخن خود را به عبارات ناشایست و کلمات ناپسند و زشت نیالوده و گاه گاه اگر بدین گونه کلمات حاجت افتد به کنایه ای پسندیده که نشان کمال عفت و بسیاری شرم است برگذار می کند» (سخن و سخنوری، همان ، ص 49). محمد علی فروغی نیز می نویسد: «از خصایص فردوسی، پاکی زبان و عفت لسان اوست. در تمام شاهنامه یک لفظ یا یک عبارت مستهجن دیده نمی شود; و پیداست که فردوسی بر خلاف غالب شعرای ما از آلوده کردن دهان خود به هزلیات وقبایح احتراز داشته است، و هرجا که به مقتضای داستانسرایی مطلب شرم آمیزی می بایست نقل کند بهترین و لطیفترین عبارات را برای آن یافته است » (هزاره فردوسی; شامل سخنرانیهای جمعی از فضلای ایران و مستشرقین دنیا در کنگره هزاره فردوسی، افست انتشارات دنیای کتاب، تهران 1362، صص 33-34).

19. به گفته دکتر غلامحسین یوسفی: داستانهای عاشقانه شاهنامه «از روح حماسه ملی و فضای پهلوانی متاثر است. پهلوانان در عین وفاداری به عشق و پیمان خویش، از شیفتگیهای آشفته وار عشاق دیگر دور می مانند یعنی عشقشان هم، مردانه است و پهلوانی. زنان نیز، هم زیبایند و عشق آفرین، وهم پاکدامن و با وقار. تنها زیبایی ولطف وخرام زنانه شان نیست که دل را به سوی آنها می کشد، بلکه منش نیک و فضایلشان هم بر جاذبه و جمال آنان می افزاید و دل انگیز است و دوست داشتنی » (برگهایی در آغوش باد، دکتر غلامحسین یوسفی، انتشارات علمی، چاپ دوم، تهران 1372، 1/13).

20. نیز در شرح ماجرای کفشگرزاده ای که قوه باهش ضعیف بود و مادرش چند جام باده به وی خورانید تا در کار برخوابی با همسر خویش پیروز گردد، گوید: بهرام گور، با مشاهده آثار سوء مستی، شرابخواری را در کشور ممنوع کرده بود و اوضاع،

چنین بود، تا کودکی کفشگر

زنی خواست با چیز و نام و گهر

نبودش در آن کار افزار سخت

همی زار بگریست مامش ز بخت

به پور جوان گفت کاین هفت جام

بخور تا شوی ایمن و شادکام

مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ

کلنگ از نمد کی کند کان سنگ؟

بزد کفشگر جام می هفت و هشت

هم اندر زمان آتشش سخت گشت

21. در این باب ، ر.ک: بحث ممتع دکتر حسین رزمجو، در مقایسه میان فردوسی و آن دیگران، در کتاب شعر کهن فارسی در ترازوی نقد اخلاق اسلامی، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ دوم، مشهد1369: 2/166162 و 235.

22.ر.ک: فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، غلامعلی حداد عادل، انتشارات سروش، چاپ پنجم، تهران 1372، ص 10و25و31.

23. نیز زمانی که جندل از سوی فریدون به خواستگاری دختران سرو (پادشاه یمن) برای فرزندان فریدون می رود، به سرو می گوید:

ز کارآگهان آگهی یافتم

بدین آگهی تیز بشتافتم

کجا از پس پرده پوشیده روی

سه پاکیزه داری تو ای نامجوی...

سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی

سزا در سزا کار بی گفت و گوی

ارسال نظر