داستان فتح مکه / علامه طباطبایی
منابع : ترجمه المیزان ج 20 | تاریخ درج : ‎1385/5/2 | بازدید : 3370
کلید واژه ها :

ترجمه آیات 1 - 3

به نام الله که بخشنده به همه و مهربان با نیکان است.منتظر باش که وقتی نصرت و فتح از ناحیه خدا برسد(1).

و ببینی که مردم گروه گروه به دین اسلام در می آیند(2).

پس(به شکرانه آن)پروردگارت را حمد و تسبیح گوی و از او طلب آمرزش کن که او بسیارتوبه پذیر است(3).

بیان آیات

در این سوره خدای تعالی رسول گرامیش را وعده فتح و یاری می دهد، و خبر می دهدکه به زودی آن جناب مشاهده می کند که مردم گروه گروه داخل اسلام می شوند، و دستورش می دهد که به شکرانه این یاری و فتح خدایی، خدا را تسبیح کند و حمد گوید و استغفارنماید.و این سوره بنا به استظهاری که خواهیم کرد در مدینه بعد از صلح حدیبیه و قبل از فتح مکه نازل شده.

"اذا جاء نصر الله و الفتح"کلمه"اذا"ظهور در استقبال(آینده)دارد، و این ظهور اقتضا دارد که مضمون آیه شریفه خبری باشد از امری که هنوز رخ نداده و به زودی رخ می دهد، و چون آن امر یاری و فتح است، در نتیجه سوره مورد بحث از مژده هایی است که خدای تعالی به پیامبر داده، و نیز ازملاحم و خبرهای غیبی قرآن کریم است.

و منظور از"نصر"و"فتح" - آنطور که بعضی (1) از مفسرین پنداشته اند - جنس نصرت وفتح نیست، تا آیه شریفه با تمامی مواقفی که خدای تعالی پیامبرش را یاری نموده و بر دشمنان پیروز کرده منطبق شود، مثلا با ایمان آوردن انصار و اهل یمن هم منطبق گردد، چون با آیه"ورایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا"نمی سازد، زیرا اسلام آوردن انصار و اهل یمن وسایر مسلمانان که قبل از فتح مکه مسلمان شدند فوج فوج نبوده.

و نیز منظور آیه، صلح حدیبیه که خدای تعالی آن را در آیه"انا فتحنا لک فتحا مبینا"فتح خوانده نمی تواند باشد، برای اینکه آیه بعدی با آن انطباق ندارد، و در صلح حدیبیه مردم فوج فوج داخل اسلام نشدند.

پس روشن ترین واقعه ای که می تواند مصداق این نصرت و فتح باشد، فتح مکه است،چون فتح مکه در حیات رسول خدا(ص)و در بین همه فتوحات، ام الفتوحات و نصرت روشنی بود که بنیان شرک را در جزیرة العرب ریشه کن ساخت.

و مؤید این نظریه وعده نصرتی است که در ضمن آیات نازله در باره حدیبیه داده وفرموده: "انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک ویهدیک صراطا مستقیما و ینصرک الله نصرا عزیزا" (2) ، چون بسیار نزدیک به ذهن است که منظور از فتح و نصر عزیز، همان فتح مکه باشد، چون تنها فتحی که مرتبط با فتح حدیبیه باشدهمان فتح مکه است که دو سال بعد از صلح حدیبیه اتفاق افتاد.

و این نظریه به ذهن نزدیک تر است، تا آیه را حمل کنیم بر اجابت دعوت حقه ازناحیه اهل یمن و دخول بدون خونریزیشان در اسلام، پس نزدیک تر به اعتبار همان است که بگوییم: مراد از فتح، فتح مکه است.و نیز بگوییم این سوره بعد از صلح حدیبیه و بعد از نزول سوره فتح و قبل از فتح مکه نازل شده است.

"و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا"راغب در مفردات می گوید کلمه"فوج"به معنای جماعتی است که به سرعت عبورکنند، و جمع این کلمه"افواج"می آید (3).و بنا به گفته وی معنای"داخل شدن مردم در دین خدا افواجا"این است که جماعتی بعد از جماعتی دیگر به اسلام در آیند، و مراد از"دین الله"همان اسلام است، چون خدای تعالی به حکم آیه"ان الدین عند الله الاسلام" (4) غیراسلام را دین نمی داند.

"فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا"از آنجایی که این نصرت و فتح اذلال خدای تعالی نسبت به شرک، و اعزاز توحیداست، و به عبارتی دیگر این نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود، مناسب بود که ازجهت اول سخن از تسبیح و تنزیه خدای تعالی برود، و از جهت دوم - که نعمت بزرگی است -سخن از حمد و ثنای او برود، و به همین جهت به آن جناب دستور داد تا خدا را با حمد تسبیح گوید.

البته در این میان وجه دیگری برای توجیه و مناسبت این دستور هست، و آن این است که حق خدای عز و جل که رب عالم است، بر بنده اش این است که او را با صفات کمالش ذکر کند و همواره بیاد نقص و حاجت خود بیفتد، و چون فتح مکه باعث شد رسول خدا(ص) از گرفتاریهایی که در از بین بردن باطل و قطع ریشه فساد داشت فراغتی حاصل کند، دستورش داد که از این به بعد که فراغتت بیشتر است، به یاد جلال خدا - که تسبیح او است - و جمالش - که حمد او است و نقص و حاجت خودش، که استغفار است -بپردازد، و معنای استغفار در مثل رسول خدا(ص)که آمرزیده هست،درخواست ادامه مغفرت است، چون احتیاج به مغفرت از نظر بقاء عینا مثل احتیاج به حدوث مغفرت است، (دقت فرمایید). و این استغفار از ناحیه آن جناب تکمیل شکرگزاری است، وما در آخر جلد ششم این کتاب گفتاری در معنای آمرزش گناه گذراندیم.

"انه کان توابا" - این جمله دستور به استغفار را تعلیل می کند، و در عین حال تشویق و تاکید هم هست.

بحث روایتی

در مجمع البیان از مقاتل روایت کرده که گفت: وقتی این سوره نازل شد، رسول خدا(ص) آن را بر اصحابش قرائت کرد، اصحاب همه خوشحال گشته به یکدیگر مژده می دادند، ولی وقتی عباس آن را شنید گریه کرد، رسول خدا(ص)پرسید: چرا می گریی عمو؟عرضه داشت: من خیال می کنم این سوره خبر مرگ تو رابه تو می دهد، یا رسول الله.حضرت فرمود: بله این سوره همان را می گوید که تو فهمیدی، ورسول خدا(ص)بعد از نزول این سوره بیش از دو سال زندگی نکرد، و ازآن به بعد هم دیگر کسی او را خندان و خوشحال ندید (5).

مؤلف: این معنا در تعدادی از روایات با عباراتی مختلف آمده.

و بعضی (6) در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنین گفته اند که: این سوره دلالت دارد بر اینکه رسول خدا(ص)از انجام رسالات خود فارغ شده،آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده، و دوران تلاش و مجاهدتش به سر رسیده، و معلوم است که طبق مثل معروف"عند الکمال یرقب الزوال"، هر چیزی که به حد کمالش رسید باید منتظرزوالش بود.

و در همان کتاب از ام سلمه روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص)در اواخر عمرش نمی ایستاد و نمی نشست و نمی آمد و نمی رفت، مگر اینکه می گفت:

"سبحان الله و بحمده و استغفر الله و اتوب الیه"ما علت این معنا را پرسیدیم، فرمود: من بدین عمل مامور شده ام، آنگاه این سوره را می خواند: "اذا جاء نصر الله و الفتح" (7).

مؤلف: و در این معنا روایات یکی دو تا نیست، البته در بین آنها در اینکه رسول خدا(ص)چه ذکری می گفته اختلاف هست.

و در عیون به سند خود از حسین بن خالد از حضرت رضا(ع)روایت آورده که گفت: من از پدرم شنیدم که از پدرش(ع)حدیث کرد که: اولین سوره ای که از قرآن نازل شد سوره"بسم الله الرحمن الرحیم اقرا باسم ربک"بود، و آخرین سوره ای که نازل شد سوره"اذا جاء نصر الله"بود (8).

مؤلف: شاید منظور از آخرین سوره در بست و به طور تمام بوده، که در این صورت منافات ندارد که بعضی آیات سایر سوره ها بعد از این سوره نازل شده باشد.

و در مجمع البیان در داستان فتح مکه آمده: بعد از آنکه در سال حدیبیه رسول خدا(ص) با مشرکین قریش صلح نمود، یکی از شرائط صلح این بود که هرکس و هر قبیله عرب بخواهد می تواند داخل در عهد رسول خدا(ص)شود، و هر کس و هر قبیله بخواهد می تواند داخل در عهد قریش گردد، قبیله خزاعه به عهد وعقد رسول خدا(ص)پیوست، و قبیله بنی بکر در عقد و پیمان قریش درآمد، و بین این دو قبیله از قدیم الایام دشمنی بود.

در این بین جنگی میان بنی بکر و خزاعه اتفاق افتاد، و قریش بنی بکر را با دادن سلاح کمک کردند، ولی آشکارا کمک انسانی ندادند به جز بعضی افراد، از آن جمله عکرمة بن ابی جهل و سهیل بن عمرو که شبانه و مخفیانه به کمک بنی بکر رفتند.

ناگزیر عمرو بن سالم خزاعی سوار بر مرکب خود شد و به مدینه نزد رسول خدا(ص)شتافت، و این در هنگامی بود که مساله فتح مکه بر سر زبانها افتاده بود،و رسول خدا(ص) در مسجد در بین مردم بود، عمرو بن سالم ایستاد و این اشعار را سرود:

لا هم انی ناشد محمدا حلف ابینا و ابیه الاتلدا ان قریشا اخلفوک الموعدا و نقضوا میثاقک المؤکدا و قتلونا رکعا و سجدا (9)

رسول خدا(ص)فرمود: ای عمرو بس است، سپس برخاست وبه خانه همسرش میمونه رفت و فرمود: آبی برایم آماده ساز، آنگاه شروع کرد به غسل وشستشوی خود، و می فرمود: یاری نشوم اگر بنی کعب - خویشاوندان عمرو بن سالم - را یاری نکنم، آنگاه از خزاعه بدیل بن ورقاء با جماعتی حرکت کرده نزد رسول خدا(ص)

آمدند، آنها هم آنچه از بنی بکر و قریش کشیده بودند و مخصوصا یاری قریش از بنی بکر را به اطلاع آن حضرت رسانده به طرف مکه برگشتند.

و رسول خدا(ص)از پیش خبر داده بود که گویا می بینم ابو سفیان از طرف قریش به سوی شما می آید تا پیمان صلح حدیبیه را تمدید کند و به زودی بدیل بن ورقاء را در راه می بیند. اتفاقا همینطور که فرموده بود پیش آمد، بدیل و همرهانش ابو سفیان را در عسفان دیدند که از طرف قریش به مدینه می رود تا پیمان را تمدید و محکم کند.

همینکه ابو سفیان بدیل را دید پرسید: از کجا می آیی؟گفت رفته بودم کنار دریا و این بیابانهای اطراف.گفت: مدینه نزد محمد نرفتی؟پاسخ داد نه.و از هم جدا شدند، بدیل به طرف مکه رهسپار شد، ابو سفیان به همراهان خود گفت: اگر بدیل مدینه رفته باشد، حتماآذوقه شترش را از هسته خرما داده، برویم ببینیم شترش کجا خوابیده بود، رفتند و آنجا را یافته پشکل شتر بدیل را پیدا کردند و شکافتند دیدند هسته خرما در آن هست ابو سفیان گفت به خداسوگند بدیل نزد محمد رفته بود.

ابو سفیان از آنجا به مدینه آمد و نزد رسول خدا(ص)رفت،عرضه داشت: ای محمد خون قوم و خویشاوندانت را حفظ کن و قریش را پناه بده و مدت پیمان را تمدید کن.رسول خدا(ص) فرمود: آیا علیه مسلمانان توطئه کردید ونیرنگ بکار زدید و پیمان را شکستید؟ابو سفیان گفت: نه.فرمود: اگر نشکسته اید ما بر سرپیمان خود هستیم.ابو سفیان از آنجا بیرون آمد، به ابو بکر برخورد و گفت: قریش را در پناه خودگیر (10).ابو بکر گفت: وای بر تو مگر کسی می تواند علیه رسول خدا(ص)کسی را پناه بدهد.از او هم گذشت به عمر بن خطاب برخورد و همان تقاضا را از او کرد وهمان جواب را از او شنید.از او هم گذشت به منزل دخترش ام حبیبه همسر رسول خدا(ص)رفت و خواست تا روی فرش رسول خدا(ص)بنشیند، دخترش خم شد و فرش را جمع کرد، ابو سفیان گفت: دخترم آیا دریغ کردی از اینکه پدرت روی فرش بنشیند؟گفت: بله، این فرش رسول خدا(ص)است،و تو به خاطر شرکت نجس و پلید هستی و نمی توانی روی این فرش بنشینی.

از آنجا هم بیرون شد و به خانه فاطمه(ع)رفت و گفت: ای دختر سیدعرب، آیا قریش را پناه می دهی و مدت پیمان ایشان را تمدید می کنی؟اگر چنین کنی گرامی ترین خانم در همه مردم خواهی بود.فاطمه(ع)فرمود جوار من جوار رسول خدا(ص)است.پرسید: آیا ممکن نیست به دو پسرانت دستور دهی این کار را بکنند؟فرمود: به خدا سوگند بچه های من کودکند و به حدی نرسیده اند که بین مردم جوار دهند، علاوه بر این، هیچ مسلمانی نمی تواند به دشمن رسول خدا(ص)

پناه دهد.آنگاه رو به علی بن ابی طالب(ع)کرد و گفت: ای ابا الحسن چاره ام از همه جا قطع شده، از تو می خواهم برایم خیر خواهی کنی و راه چاره ای پیش پایم بگذاری.علی(ع)فرمود: تو پیرمرد قریشی، برخیز و بر در مسجد بایست و اعلام کن که همه بدانید من قریش را در پناه و جوار خود قرار دادم، این را بگو و به دیار خودت مکه برگرد، ابو سفیان پرسید: این کار دردی از من دوا خواهد کرد؟فرمود: به خدا سوگند گمان ندارم، و لیکن چاره دیگری برایت سراغ ندارم، ناگزیر ابو سفیان برخاست و در مسجد فریاد زدایها الناس من قریش را در جوار خود قرار دادم، آنگاه شترش را سوار شد و به طرف مکه رفت.

وقتی وارد بر قریش شد، پرسیدند چه خبر آورده ای؟ابو سفیان قصه را برایشان شرح داد. گفتند: به خدا سوگند علی بن ابی طالب کاری برایت انجام نداده، جز اینکه به بازیت گرفته، و اعلامی که در بین مسلمانان کردی هیچ فایده ای ندارد، ابو سفیان گفت: نه به خداسوگند علی منظورش بازی دادن من نبود، ولی چاره دیگری نداشتم.

راوی می گوید: رسول خدا(ص)دستور داد تا مسلمانان برای جنگ با مردم مکه، مجهز و آماده شوند، و آنگاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قریش را ازکار ما بپوشان و از رسیدن اخبار ما به ایشان جلوگیری فرما تا ناگهانی بر سرشان بتازیم و قریش را در شهرشان مکه غافلگیر سازیم، در این هنگام بود که حاطب بن ابی بلتعه نامه ای به قریش نوشت و به دست آن زن داد تا به مکه برساند، ولی خبر این خیانتش از آسمان به رسول الله رسید، و علی(ع)و زبیر را فرستاد تا نامه را از آن زن بگیرند، که داستانش در سوره ممتحنه گذشت.

رسول خدا(ص)در داستان فتح مکه ابوذر غفاری را جانشین خود در مدینه کرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود که با ده هزار نفر لشکر از مدینه بیرون آمد، و این در سال هشتم هجرت بود، و از مهاجر و انصار حتی یک نفر تخلف نکرد.

از سوی دیگر ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب(پسر عموی رسول خدا (ص))، و عبد الله بن امیة بن مغیره، در بین راه در محلی به نام"نیق العقاب"رسول خدا(ص)را دیدند، و اجازه ملاقات خواستند، لیکن آنجناب اجازه نداد،ام سلمه همسر رسول خدا(ص) در وساطت و شفاعت آن دو عرضه داشت: یا رسول الله(ص)یکی از این دو پسر عموی تو و دیگری پسر عمه و داماد تو است.فرمود مرا با ایشان کاری نیست، اما پسر عمویم هتک حرمتم کرده، و اماپسر عمه و دامادم همان کسی است که در باره من در مکه آن سخنان را گفته بود، وقتی خبراین گفتگو به ایشان رسید ابو سفیان که پسر خوانده ای همراهش بود گفت: به خدا سوگند اگراجازه ملاقاتم ندهد دست این کودک را می گیرم و سر به بیابان می گذارم، آنقدر می روم تا ازگرسنگی و تشنگی بمیریم، این سخن به رسول خدا(ص)رسید،حضرت دلش سوخت و اجازه ملاقاتشان داد، هر دو به دیدار آن جناب شتافته اسلام آوردند.

و چون رسول خدا(ص)در مر الظهران بار انداخت، و با اینکه این محل نزدیک مکه است، مردم مکه از حرکت آن جناب بکلی بی خبر بودند، در آن شب ابو سفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء از مکه بیرون آمدند تا خبری کسب کنند.

از سوی دیگر عباس عموی پیامبر(ص)با خود گفت: پناه به خدا، خدا به داد قریش برسد که دشمنش تا پشت کوههای مکه رسیده، و کسی نیست به اوخبری بدهد، به خدا اگر رسول خدا(ص) به ناگهانی بر سر قریش بتازدو با شمشیر وارد مکه شود، قریش تا آخر دهر نابود شده، این بی قراری وادارش کرد همان شبانه بر استر رسول خدا(ص)سوار شده به راه بیفتد، با خود می گفت:

بروم بلکه لابلای درخت های اراک اقلا به هیزم کشی برخورم، و یا دامداری را ببینم، و یا به کسی که از سفر می رسد و به طرف مکه می رود برخورد نمایم، به او بگویم به قریش خبر دهدکه لشکر رسول خدا(ص)تا کجا آمده، بلکه بیایند التماس کنند و امان بخواهند تا آن جناب از ریختن خونشان صرفنظر کند.

از اینجا مطلب را از قول عباس می خوانیم: به خدا سوگند در لابلای درختان اراک دور می زدم تا شاید به کسی برخورم، که ناگهان صدایی شنیدم که چند نفر با هم صحبت می کردند، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم، ابو سفیان بن حرب و حکیم بن حزام وبدیل بن ورقاء بودند، و شنیدم ابو سفیان می گفت به خدا سوگند هیچ شبی در همه عمرم چنین آتشی ندیده ام، بدیل در پاسخ گفت: به نظر من این آتش ها از قبیله خزاعه باشد، ابو سفیان گفت: خزاعه پست تر از اینند که چنین لشکری انبوه فراهم آورند من او را از صدایش شناختم،و صدا زدم ای ابا حنظله - ابو سفیان - تا صدایم را شنید شناخت، و گفت ابو الفضل تویی؟گفتم آری، گفت: لبیک پدر و مادرم فدای تو باد، چه خبر آورده ای؟گفتم: اینک رسول خدا(ص)است با لشکری آمده که شما را تاب مقاومت آن نیست، ده هزارنفر از مسلمین است.

پرسید: پس می گویی چه کنم؟گفتم: با من سوار شو تا نزد آن جناب برویم تا ازحضرتش برایت امان بخواهم، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست یابد گردنت را می زند،ابو سفیان با من سوار شد، با شتاب استر را به طرف رسول خدا(ص) راندم، از هر اجاق و آتشی رد می شدیم می گفتند: این عموی رسول خدا(ص) و سوار بر استر آن جناب است، تا به آتش عمر بن خطاب رسیدیم، صدا زد ای ابا سفیان حمد خدای را که وقتی به تو ست یافتیم که هیچ عهد و پیمانی در بین نداریم، آنگاه به عجله به طرف رسول خدا(ص) دوید، من نیز استر را به شتاب رساندم، به طوری که عمر و استر من جلو درب قبه راه را به یکدیگر بستند، و بالاخره عمر زودتر داخل شد،آنطور که یک سواره کندرو، از پیاده کندرو جلو می زند.

عمر عرضه داشت: یا رسول الله این ابو سفیان دشمن خدا است که خدای تعالی ما رابر او مسلط کرده و اتفاقا عهد و پیمانی هم بین ما و او نیست، اجازه بده تا گردنش را بزنم،من عرضه داشتم: یا رسول الله من او را پناه داده ام، و آنگاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا(ص)را - به رسم التماس - گرفتم، و عرضه داشتم به خدا سوگند کسی غیر از من امروز در باره او سخن نگوید، ولی عمر اصرار می ورزید، به او گفتم: ای عمر آرام بگیر، درست است که این مرد چنین و چنان کرده، ولی هر چه باشد از آل عبد مناف است، نه از عدی بن کعب - دودمان تو - اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمی کردم.عمر گفت ای عباس، کوتاه بیا، اسلام آوردن تو آن روز که اسلام آوردی محبوب تر بود برای من از اینکه پدرم خطاب اسلام بیاورد. می خواست بگوید: تعصب دودمانی در کارم نیست، به شهادت اینکه از اسلام تو خوشحال شدم بیش از آنکه پدرم مسلمان می شد، اگر می شد.در اینجا رسول خدا(ص)به عمویش عباس فرمود فعلا برو او را امان دادیم، فردا صبح او رانزد من آر.

می گوید: صبح زود قبل از هر کس دیگر او را نزد رسول خدا(ص)بردم، همینکه او را دید فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان آیا هنوز وقت آن نشده که بفهمی جز الله معبودی نیست؟عرضه داشت: پدر و مادرم فدای تو که چقدر پابند رحمی، و چقدرکریم و رحیم و حلیمی، به خدا قسم اگر احتمال می دادم که با خدای تعالی خدای دیگری باشد، باید آن خدا در جنگ بدر و روز احد یاریم می کرد.رسول خدا(ص)فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان آیا وقت آن نشده که بفهمی من فرستاده خدای تعالی هستم؟عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت شود، در این مساله هنوز شکی در دلم است عباس می گوید: به او گفتم وای بر تو شهادت بده به حق قبل از اینکه گردنت را بزنند.ابو سفیان بناچار شهادت داد.

در این هنگام رسول خدا(ص)فرمود: ای عباس برگرد و او رادر تنگه دره نگه دار، تا لشکر خدا از پیش روی او بگذرد، و او قدرت خدای تعالی را ببیند،من او را نزدیک دماغه کوه، تنگترین نقطه دره نگه داشتم، لشکریان اسلام قبیله قبیله ردمی شدند و او می پرسید: اینها کیانند؟و من پاسخ می دادم، و می گفتم مثلا این قبیله اسلم است، این جهینه است، این فلان است، تا در آخر خود رسول خدا(ص)در کتیبه خضراء از مهاجرین و انصار عبور کرد، در حالی که نفرات کتیبه آنچنان غرق آهن شده بودند که جز حدقه چشم از ایشان پیدا نبود، ابو سفیان پرسید اینها کیانند: ای ابا الفضل؟

گفتم این رسول خدا(ص)است که با مهاجرین و انصار در حرکت است.ابو سفیان گفت: ای ابا الفضل سلطنت برادرزاده ات عظیم شده، گفتم وای بر توسلطنت و پادشاهی نیست. بلکه نبوت است، گفت: بله حالا که چنین است (11).

حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا(ص)آمدند، واسلام را پذیرفته با آن جناب بیعت کردند، وقتی مراسم بیعت تمام شد، رسول خدا(ص)آن دو را پیشاپیش خود روانه به سوی قریش کرد تا ایشان را به سوی اسلام دعوت کنند و اعلام بدارند هر کس بر خانه ابو سفیان که بالای مکه است داخل بشود ایمن است، و هر کس داخل خانه حکیم که در پایین مکه است بشود او نیز ایمن خواهد بود، و هرکس هم درب خانه خود را بروی خود ببندد و دست به شمشیر نزند ایمن است.

و بعد از آنکه ابو سفیان و حکیم بن حزام از نزد رسول خدا(ص)بیرون آمدند و به طرف مکه روانه شدند، رسول خدا(ص)زبیر بن عوام را به سرکردگی جمعی از سواره نظام مهاجرین مامور فرمود تا بیرق خود را در بلندترین نقطه مکه که محلی است به نام حجون نصب کند و فرمود از آنجا حرکت نکنید تا من برسم، و وقتی خودآن جناب به مکه رسید، در همین حجون خیمه زد، و سعد بن عباده را به سرکردگی کتیبه انصاردر مقدمه اش، و خالد بن ولید را با جمعیتی از مسلمانان قضاعه و بنی سلیم را دستور داد تا به پایین مکه بروند، و پرچم خود را در آنجا نرسیده به خانه ها نصب کنند.

و به ایشان دستور داد که به هیچ وجه متعرض کسی نشوند و با کسی نجنگند، مگرآنکه ابتدا به جنگ کرده باشد، و دستور داد چهار نفر را هر جا دیدند به قتل برسانند: 1 - عبد الله بن سعد بن ابی سرح 2 - حویرث بن نفیل 3 - ابن خطل 4 - مقبس بن ضبابه، و نیز دستورشان دادکه دو نفر مطرب و آوازه خوان را هر جا دیدند بکشند، و اینها کسانی بودند که با آوازه خوانیهایشان رسول خدا(ص)را هجومی گفتند.و فرمود حتی اگر دیدنددست به پرده کعبه دارند در همان حال به قتلشان برسانند.طبق این فرمان علی(ع) حویرث بن نفیل و یکی از دو آوازه خوانها را کشت، و آن دیگری متواری شد، و نیز مقبس بن ضبابه را در بازار به قتل رسانید، و ابن خطل را در حالی که دست به پرده کعبه داشت پیداکردند، و دو نفر به وی حمله کردند، یکی سعید بن حریث، و دیگری عمار بن یاسر، سعید ازعمار سبقت گرفت و او را به قتل رسانید.

ابو سفیان با شتاب خود را به رسول خدا(ص)رسانیده رکاب مرکب آن جناب را گرفت و بدان بوسه زد، آنگاه گفت: پدر و مادرم به قربانت، آیا نشنیدی که سعد گفته:

الیوم یوم الملحمة الیوم تسبی الحرمه (12)

حضرت به علی(ع)دستور داد: به عجله خود را به سعد برسان، و پرچم - که همواره به دست فرمانداران سپرده می شد - را از او بگیر، و تو خودت آن را داخل شهر کن، امابا رفق و مدارا، و علی(ع)پرچم انصار را از سعد بن عباده گرفت، و انصار راهمانطور که فرموده بود با رفق و مدارا داخل شهر کرد.

بعد از آنکه خود رسول خدا(ص)وارد مکه شد، صنادید(بزرگان)قریش داخل کعبه شدند، و به اصطلاح بست نشستند، چون گمان نمی کردند - با آن همه جنایات که کرده بودند - جان سالم بدر برند، در این هنگام رسول خدا(ص)وارد مسجد الحرام شد و تا جلو درب کعبه پیش آمد، در آنجا ایستاده سخن آغاز کرده فرمود: "لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده"معبودی نیست به جز الله، تنها او تنها او که وعده خود به کرسی نشاند و بنده خود را یاری داد، و یک تنه همه حزبهای مخالفش را از میدان بدر برد، هان ای مردم هر مال و هر امتیاز موروثی و طبقاتی، وهر خونی که در جاهلیت محترم بود، زیرا این دو پای من(من امروز همه آنها را لغو اعلام می کنم)مگر پرده داری کعبه و سقایت حاجیان، که این دو امتیاز را به صاحبانش اگراهلیت داشته باشند بر می گردانم، هان ای مردم، مکه همچنان بلد الحرام است، چون خدای تعالی آن را از ازل حرمت داده، برای احدی قبل از من و برای خود من کشتار در آن حلال نبوده، تنها برای من پاسی از روز حلیت داده شده، از آن گذشته تا روزی که قیامت بپا شوداین بلد، بلد الحرام خواهد بود، گیاه و روئیدنیهایش مادامی که سبز باشد کنده نمی شود، ودرختانش قطع نمی گردد، و شکارش مورد تعرض احدی قرار نمی گیرد، گیرد(و با اشاره دست و یا سر و صدا فراری نمی شود)و کسی نمی تواند گم شده ای را بردارد، مگر به منظوراینکه صاحبش را پیدا کند، و گم شده اش را بدو بدهد.

آنگاه فرمود: هان ای مردم مکه!برای پیامبر خدا همسایگان بسیار بدی بودید، نبوت ودعوتش را تکذیب کردید، و او را از خود راندید، و از وطن مالوفش بیرون کردید و آزارش دادید، و به این اکتفا نکردید، حتی به محل هجرتم لشکر کشیدید و با من به قتال پرداختید، باهمه این جنایات بروید که شما آزاد شدگانید.

وقتی این صدا و این خبر به گوش کفار مکه که تا آن ساعت در پستوی خانه ها پنهان شده بودند رسید، مثل اینکه سر از قبر برداشته باشند همه به اسلام گرویدند، و چون مکه بالشکرکشی فتح شده بود، و قانونا تمامی مردمش غنیمت و بردگان اسلام بودند، ولی رسول خدا(ص)همه را آزاد کرد، از این جهت از آنان تعبیر کرد به"طلقاء".

پس از آن ابن الزبعری شرفیاب حضور رسول خدا(ص)شد، واسلام آورد و اشعار زیر را انشاء نمود:

یا رسول الاله ان لسانی راتق ما فتقت اذ انا بور اذ اباری الشیطان فی سنن الغی و من مال میله مثبور امن اللحم و العظام لربی ثم نفسی الشهید انت نذیر (13)

مجمع البیان سپس اضافه می کند از ابن مسعود روایت شده که گفت: رسول خدا(ص)در روز فتح داخل مکه شد، در حالی که پیرامون خانه کعبه سیصد و شصت بت کار گذاشته بودند، رسول خدا(ص)با چوبی که دردست شریف داشت به یک یک آن بت ها می زد و می خواند: "جاء الحق و ما یبدی ء الباطل و ما یعید - حق آمد دیگر باطل را آغاز نمی کند و بر نمی گرداند"و نیز می خواند: "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا".

و نیز از ابن عباس روایت شده که گفت: وقتی رسول خدا(ص)وارد مکه شد، حاضر نشد داخل خانه شود، در حالی که معبودهای مشرکین در آنجاباشد و دستور داد قبل از ورود آن جناب بت ها را بیرون سازند، و نیز مجسمه ای از ابراهیم واسماعیل(ع)بود که در دستشان چوبه از لام - که وسیله ای برای نوعی قمار بود -وجود داشت، رسول خدا(ص) فرمود: خدا بکشد مشرکین را، به خداسوگند که خودشان هم می دانستند که ابراهیم و اسماعیل(ع)هرگز مرتکب قماراز لام نشدند (14).

مؤلف: روایات پیرامون داستان فتح مکه بسیار زیاد است، هر کس بخواهد به همه آنها واقف شود باید به کتب تاریخ و جوامع اخبار مراجعه کند، آنچه ما آوردیم به منزله خلاصه ای بود.

پی نوشت ها:

1) روح المعانی، ج 30، ص 256.

2) همانا ما برای تو فتحی روشن مقرر کردیم، تا خداوند از گناه گذشته و آینده تو درگذر ونعمت خود را بر تو به حد کمال برساند و تو را به راه راست هدایت کند.و خدا تو را با نصرتی با عزت وکرامت یاری خواهد کرد.سوره فتح، آیات 1 - 3.

3) مفردات راغب، ماده"فوج".

4) همانا دین در نزد خدا اسلام است.سوره آل عمران، آیه 19.

5 و 6)مجمع البیان، ج 10، ص 554.

7) مجمع البیان، ج 10، ص 426.

8) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 5، ح 12.

9) بارالها شاهد باش من به محمد اطلاع دادم، و او را به کمک طلبیدم، و به سوگندهای غلیظی که نیاکان ما، و نیاکان او مقدسش می شمردند سوگند دادم که قریش در باره ات خلف وعده کردند و عهدمؤکد تو را نقض نمودند، و ما را در حال رکوع و سجده کشتند.

10) پناه گیری رسمی از جاهلیت عرب بود که وقتی جنایتکار و حتی قاتل فرزند کسی از آن شخص پناه می خواست، پناهش می داد، و دیگر کسی نمی توانست به او آسیبی برساند، و بر حسب همان جوار، خود آن شخص هم به قاتل فرزندش آسیب نمی رساند، و ابو سفیان به همین منظور آمده بود، و کافی بود یکی از مسلمانان او و یا همه قریش را در پناه خود بگیرد."مترجم".

11) یعنی حالا که زور بالای سرم است من هم می گویم نبوت است، و گر نه خودم به آن ایمان ندارم."مترجم".

12) امروز حمام خون راه می اندازیم، و زنان را اسیر می کنیم؟

13) ای فرستاده معبود یکتا، زبان من امروز خطاهای گذشته ام را جبران می کند، و آنچه در دوران هلاکت و گمراهیم مرتکب شده ام، امروز تلافی می کنم، آن روز در بحبوحه گمراهی بودم، و به پیروی ازشیطان مباهات می کردم، ولی امروز فهمیدم هر کس از راه مستقیم منحرف شود انحرافش به هلاکتش منجرمی شود، امروز گوشت تنم و تک تک استخوانهایم به پروردگارم ایمان آورده، و همچنین جانم گواهی می دهد به اینکه تو پیامبری نذیر هستی.

14) مجمع البیان، ج 10، ص 554 - 557.

ارسال نظر



نویسنده: علامه طباطبایی
1392/9/19
خیلی عالی بودامامن نوشته بودم کوتاه متشکرم.