مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > پاسدار اسلام > اسفند 1378 و فروردین1380- شماره 219 و 220


مرزهای ذات صفات و افعال خداوند

پدید آورنده : آیه الله جوادی آملی ، صفحه 8

«هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب والشهاده هو الرحمن الرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات والارض وهو العزیز الحکیم » (1) .

او خدایی است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اصلی اوست،از هر عیب منزه است، به کسی ستم نمی کند، منیت بخش است، مراقب همه چیز است، قدرتمندی شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هرامری را اصلاح می کند، و شایسته عظمت است; خداوند منزه است ازآنچه شریک برای او قرار می دهند!

او خداوندی است خالق، آفریننده ای بی سابقه، وصورتگری(بی نظیر)برای او نام های نیک است; آن چه در آسمان ها وزمین است، تسبیح او می گویند; و او عزیز و حکیم است!!

حدیث قرب نوافل

نکته ای که در این جا باید در پرانتز ذکر شود این است که یک قرب فرایضی است (که در خلال آن خطبه ای که درباره خطبه هفتم است آمده)که انسان با آنها به جایی می رسد که لسان حق می شود،روایاتی هم هست که مرحوم صدوق در «توحید» از حضرت امیر وامثال ذلک نقل کرده است که «انا ید الله انا جنب الله » آن مقام، بالاتر از این مقامی است که ما فعلا در قرب نوافل بحث می کنیم که حق سبحانه تعالی در مقام فعل، مجاری ادراکی و تحریکی ولی بشود. این آغاز ولایت است آن قرب فرایض که در همین روایات به عنوان مقام برتر یاد شده است آن است که این عبد صالح سالک،لسان الله و سخنگوی خدا باشد، اما الان سخن در این است که سخن گوخود عبد است به لسان الله، این قرب نوافل است که با آن قرب فرایض خیلی فرق دارد.

قرب نوافل را به عنوان حدیث قدسی در جوامع روایی نقل می کنندو در بیشتر جوامع روایی ما از کافی تا وسائل هست و در نوع جوامع روایی اهل سنت هم هست، طریقش متعدد است بعضی از طریق آن صحیح است و برخی موثق و امثال آن. مرحوم صاحب وسائل الشیعه رضوان الله علیه این را در جلد سوم وسائل در کتاب صلوه باب 17 از ابواب «اعداد الفرایض و نوافلها» ذکر می کند از مرحوم کلینی هم نقل می کند. روایت ششم این باب است که ابان ابن تغلب از امام باقر علیه السلام نقل می کند که:

«فی حدیث » ان الله جل جلاله قال: ما یقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافله حتی احبه »

عبد من به وسیله فرایض به من نزدیک می شود. قرب فرایض رااصطلاحا بالاتر از قرب نوافل می دانند، زیرا از قرب فرایض کاری ساخته است که از قرب نوافل ساخته نیست. بعد از این که در صدرمساله قرب فرایض را ذکر فرمود آن گاه فرموده: «و انه لیتقرب الی بالنافله » هر عبادتی را که زاید بر واجب باشد می گویندنافله چون نفل یعنی زاید، انفال را هم به همین علت انفال گفته اند و در باره نوه حضرت ابراهیم و دیگران فرمود که: ما به او یعقوب دادیم و یعقوب نافله او از ما فرزند خواست ما گذشته از این که به او فرزند دادیم نوه هم دادیم نوه نافله است نوه از ما نخواست و یعقوب نافله یعنی زاید بر فرض. «حتی احبه » تامن بشوم «محب » و او بشود «محبوب » یعنی این بنده بشود محبوب و حق سبحانه تعالی بشود محب. «فاذا احببته » اگر من محب اوشدم و او محبوب من شد «کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته » .

اگر انسانی محبوب خدا شد به جایی می رسد که خدا زبان اومی شود. در مقابل، کسانی که شیطان را اطاعت کردند به درکات سقوطمی کنند، امیرمومنان علی(ع)در خطبه هفتم نهج البلاغه وضع آنان رااین گونه توصیف می فرماید: «اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا واتخذهم له اشراکا فباض و فرخ فی صدورهم و دب و درج فی حجورهم...»

عده ای به سوی درکات سقوط می کنند، چون انسان خوابیده ای هستندکه شیطان اول وارد اطراف دل آنان می شود می بیند که هنوزخواب اند، قدری جستجو می کند که در دل را پیدا کند می بیندخواب اند در را پیدا می کند باز می کند وارد در دل می شود، می بیندهنوز خواب اند، وقتی که جای امنی دید کم کم آشیانه می زند و تخم گذاری می کند و جوجه پرورانی می کند و دفعتا کل دل و قلب راتصاحب می کند و در آن جا تخم می گذاری و آشیانه می کند، وقتی که این محدوده را گرفت از این به بعد مالک می شود «نطق بالسنتهم نظر باعینهم » از آن به بعد هر چه این شخص می گوید کلام شیطان است و هرچه این شخص می شنود و می بیند شنیدن ودیدن شیطان است،شیطان با چشم او می بیند و با گوش او می شنود.

قرآن در باره عده ای فرمود: «ان الذین اتقوا اذامسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون » (2) آنها که متقی و پرهیزکارندمواظب حرم دل اند، لذا تا بیگانه ای به لباس آشنا درآید وبخواهد احرام ببندد و طواف کند، فورا او را از حرم بیرون می کند: «ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان » شیطان تابخواهد به دور کعبه دل طواف کند انسان متقی فورا می فهمد و بااستعاذه او را بیرون می کند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم »

با همین ذکر او را رجم می کند: «تذکروا فاذاهم مبصرون » . اگربیدار و بینا نباشند شیطان می آید این محدوده را می گیرد از آن بعد شیطان است که به زبان او حرف می زند.

پس همان طوری که در درکات این طور داریم که در نهج البلاغه توصیف شده و در واقع در مقام سخط و غضب خدا و فعل اضلالی اوست،در درجات هم داریم که مومن به جایی می رسد که خدای سبحان چشم وگوش و زبان او می شود. همه اینها در محور فعل است. اگر عبدی محبوب حق شد با فرایض و نوافل و خدای سبحان زبان او شد این لسان الله است که می گوید: «اناالمحیی انا الممیت انا الحق اناکذا انا کذا» ، نه زید، زید نیست زید زید است یاکل و یمشی فی الاسواق آن که حرف می زند و می شنود زید نیست، فرمود همه کارهای ادراکی و تحریکی او را من به عهده می گیرم «کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به » .

(در بعضی از نسخه ها چون «بصر» مونث است «بصره التی یبصربها» هم ضبط شده است)خوب عبد صالح سالک به اینجا می رسد اگر به اینجا رسید گوینده خدا است، این مقام مقام فعل است، همین حقی است که «کذلک یضرب الله الحق و الباطل » نه آن حقی که «ذلک بان الله هوالحق » آن حق جا برای احدی نمی گذارد اگر اشتراک لفظی حق حل بشود اگر صفت ذات از صفت فعل جدا بشود آن گاه معلوم می شود که چه کسی این حرف را می زند گوینده این زید است «بما انه یاکل و یمشی فی الاسواق »

یا «بما انه عبد صالح محبوب لله سبحانه و تعالی و صار فعل الله فعله و سمع الله سمعه و لسان الله لسانه » . اگر درجمله ها و یا اشعار عرفا از جمله در غزلی از امام خمینی مطلبی می بینیم باید با توجه به نکته هایی که در فوق گفتیم آنهارا بفهمیم و تفسیر کنیم. در مورد امام خمینی رضوان الله علیه این نکته راباید بگویم که ما بعد از معصومین علیهم السلام هیچ کس را به عظمت ایشان نمی شناسیم. البته درباره معصومان علیهم السلام باید به این نکته توجه داشت که آنان در سطح واقعی کاملا متفاوت با دیگران هستند در این مورد تعبیر بسیارلطیفی مرحوم صاحب جواهر دارد و می فرماید: معصومان(ع) وزرای دستگاه خلقت اند، وزرای دستگاه خلقت را با رعیت نمی سنجند،نمی توان گفت مثلا امام خمینی رضوان الله علیه ده درجه داردو امام رضا سلام الله علیه یک میلیارد. اصلا قابل قیاس نیستند، چون در دو وادی اند، شما در مسائل هندسه هرگز نقطه رابا خط نمی سنجید خط را با سطح نمی سنجید، سطح را با حجم نمی سنجید، ممکن است دو خط را با هم بسنجید و بگویید این خط یک متری است آن خط هزار متری اماهیچ گاه نقطه را با خط نمی سنجید.

در این مورد هم این گونه است که غیر معصوم را با معصوم نمی توان سنجید این ها دو حساب دارند. همه این بزرگان هم که به جایی رسیده اند از برکات معصومین است. از غیر معصومین علیهم السلام که بگذریم در سراسر ایران این همه امام زاده هایی که هست، درنوع این مزارها می خوانیم: «اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده » درباره سایر امامزاده ها ما شنیده ایم و با جان ودل قبول داریم ومی خوانیم، اما در باره امام خمینی دیده ایم و باجان ودل می خوانیم: «اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و اطعت الله و رسوله و جاهدت فی الله حق جهاده حتی اتاک الیقین » چه طور در باره این همه امام زاده ها این جمله ها را می توان گفت اما در باره امام خمینی، که سلاله پیغمبر است و عمری را از اول تا آخر برای همین دین گذرانده نتوانیم بگوییم؟

امام زاده ها به برکت ائمه علیهم السلام به جایی رسیده اند.

پس اگر مرزها مشخص بشود به تعبیر مرحوم صاحب جواهر ما وزرا رابا رعایا یک جا حساب نکنیم و مرز رعیت را از وزرای دستگاه الهی جدا بکنیم هیچ مشکلی پیش نمی آید، اگر مرز صفت ذات را از صفت فعل و مرز ذات و صفات ذات را از مرز فعل جدا بکنیم و فعل راممکن بدانیم معذوری پیش نمی آید.

دیدگاه شیخ بهائی و علامه مجلسی:

این حدیث از آن احادیث متقنی است که مرحوم شیخ بهایی و اساسانوع حکمای ما در این زمینه یا رساله مستقلی نوشته اند یا درعنوان کتابشان از این حدیث سخنی به میان آورده و شرح کرده اند.

مرحوم مجلسی رضوان الله علیه در کتاب «مرآت العقول »

چندین وجه برای این حدیث ذکر می کند: اول این که می فرماید این حدیث صحیح است، و در این باره از مرحوم شیخ بهایی نقل می کند ومی فرماید: قال شیخ البهایی بردالله مضجعه «هذالحدیث صحیح السند و هو من الاحادیث المشهوره بین الخاصه و العامه و قد رووه فی صحاحهم بادنی تغییر» یعنی این روایت از روایات معتبره وصحیحه ای است که فریقین نقل کرده اند چون مربوط به معراج است.

روایت های معراجی یک سبک و طعم دیگری دارد هکذا.

امام باقر(ع)می فرماید در معراج به نبی گرامی اسلام(ص)گفته شده است:

«ان الله تعالی قال من عادی لی ولیا فقد اذنته بالحرب و مایتقرب الی عبدی بشی ء احب الی مماافترضت علیه » . این می شود قرب فرایض و بالاتر از قرب نوافل است که فعلا در قرب فرایض بحث نیست.

«و ما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصره به و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها» همه شئون این را فعل حق اداره می کند و جودا و صفا و فعلا فعل حق است «ان سالنی لاعطیته و ان استعاذنی لاعیذنه »

این حدیث یک ذیل هم دارد که خدا می فرماید: من در قبض روح هیچ کسی مردد نشدم به آن اندازه ای که در قبض روح مومن مرددم، اونمی خواهد بیاید، من می خواهم ببرم او می خواهد بماند که بیشترعبادت کند، بیشتر مشکلات را تحمل کند، اما من می خواهم او را به سوی خود ببرم. این تردید از آن مقام فعل است و گرنه برای مقام ذات اقدس اله که جا برای تردد نیست، این ذیل هم که مسئله ترددهست نوعا حکما یا رساله جدا در این زمینه نوشته اند یا درکتاب ها بحث جداگانه ای در این زمینه کرده اند این سخن مرحوم شیخ بهایی است.

مرحوم مجلسی رضوان الله علیه چندین مطلب و وصف می آورد وبسیاری از کلمات بزرگان را ذکر می کنند تا به این جا می رسندمی فرمایند: حتی بعضی از عرفا نقل می کنند حرف بعضی را می پذیرند،بعضی را نمی پذیرندو ایشان برای مطالب خود مقدمه ای آورده که درآن می فرمایند: بعضی از صوفیه و اتجادیه و حلولیه و ملاحده تمسک کرده اند که این ها از باطن عبادات با خبر نیستند عقل همه عقول،استحاله اتحاد، استحاله حلول، استحاله فرورفتگی مع الممازجه رامنع می کند، این همان است که خود حکما فرمودند قلندران وصوفیانی که از دور دستی بر مسائل عقلی دارند بین مقام ذات وصفت ذات از یک طرف و مقام فعل از طرف سوم فرق نگذاشته اند. آن گاه وجوهی ذکر می کند و اولین وجهی که ذکر می کند از مرحوم شیخ بهایی است منتهی مقداری نسبت به مرحوم شیخ بهایی کم لطفی می کندو می فرماید: این عظمتی که مرحوم شیخ بهایی در باره این سلسله حرف ها دارد صدر حرف های او معاذالله مداهنه است: «الاول ماذکره شیخ البهایی قدس سره و ان داهن فی اول کلامه » . یعنی شیخ بهایی در اول حرفش ملاهنه کرده است. مرحوم مجلسی به خودش اجازه می دهد که به شیخ بهایی اسناد مداهنه بدهد اما ما که بعداز معصومین چشم امیدمان به امثال شیخ بهایی است دیگر به واقع برایمان مقدور نیست که بگوییم شیخ بهایی ملاحظه کاری و مداهنه کاری کرده است. آن حرفی که مرحوم شیخ بهایی دارد و مرحوم مجلسی می فرماید مداهنه است این است که فرمود:

«قال لاصحاب العقول فی هذاالمقام کلماه سنیه و اشارات سریه وتلویحات ذوقیه تعطر مشام الارواح » یعنی صاحب دلان در شرح این حدیث، حرف هایی روح پرور دارند که شامه انسان را معطر می کند. وتحیی رمیم الاشباح لا یهتدی الی معناها و لا یطلع علی مغزاها الامن اتعب بدنه فی الریاضیات و عنی نفسه بالمجاهدات حتی ذاق مشربهم و عرف مطلبهم و اما من لم یفهم تلک الرموز و لم یهتدالی هاتیک الکنوز لعکوفه علی الحظوظ الدینیه و انهما له فی اللذات البدنیه فهو عند سماع تلک الکلمات علی خطر عظیم من الترددی فی غیاهب الالحاد و الوقوع فی مهاوی الحلول والاتحاد،تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و نحن نتکلم بما یسهل تناوله علی الافهام.

مرحوم مجلسی رضوان الله علیه همان شعرهایی هم که در بعضی از کتابها هست از مرحوم شیخ بهایی نقل می کند که:

جنونی فیک لا یخفی و ناری منک لا تخبو فانت السمع والابصار و الارکان و القلب

این شعرها را مرحوم شیخ بهایی نقل می کند مرحوم مجلسی وجه دوم و سوم و چهارم هم نقل می کند تا می رسد به پنجم و می فرماید: بحث پنجم آن است که برای من در بعضی از مقامات ظاهر شده است که انسان اگر به وسیله نوافل متقرب بشود دارای سمع و بصر می شوددیگران صم بکم عمی هستند، اما اینها دارای چشم و گوش و دهن اند،عده ای دهن بسته اند عده ای چشم بسته اند: «صم بکم عمی فهم لایعقلون » اما اینها دارای چشم و گوش می شوند و اسرار رامی فهمند. این حرف، حرف خوبی است، اما حدیث می گوید خدامی فرماید: من چشم او می شوم اینها فاصله شان خیلی است. مطلب،مطلب لطیفی است که مرحوم مجلس می فرمایند اما معنای این که عده ای دارای چشم و گوش اند و دسته ای چشم و گوش ندارند چشم دل عده ای باز می شود، اما این غیر از آن است که خدا فرمود: من چشم و گوش عده ای هستم.

مرحوم مجلسی در وجه ششم می فرماید: «ما هو ارفع و اوقع واحلی و ادق و الطف و اخفی مما مضی » این وجه ششم رفیع تر، دل انگیزتر، زیباتر، شیرین تر، دقیق تر، لطیف تر، و از گذشته هاپنهان تر است، و آن این که: وقتی عارف از همه شهوات خود خالی شد، چیزی نخواست، آن گاه ذات اقدس الله کارگردان او می شود. خوب این همان مقام فعل است، وقتی انسان به مقام تسلیم رسید یعنی واقعا چیزی نخواست آن وقت همه کارهای او را خدا اداره می کند.

وقتی انسان خود ساکت نشد و پیشنهادی نداد نه تنها به مقام رضارسید که بگوید «پسندم آن چه را جانان پسندد» این هنوز نیمه راه است به مقام تسلیم برسد، مقام رضا آن است که هر چه خدا کردمن می پسندم پس من هستم، پسندی هم هست هنوز در راه است اما اگربگوید به این که: «ترکت الخلق طرا فی هواکا» این شعرها رابعد از حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه گفته اند مرحوم سیدحیدر آملی(که یکی از عارفان نامدار شیعه است که مکرر در مکررمی گوید فقط یک فرقه اهل نجات اند و آن شیعه اثنی عشریه است، اودر سراسر آثارش از تشیع و این که نجات فقط برای این فرقه است نام می برد)ایشان می گوید که این شعر را دیگران گفته اند بعدالبته به سیدالشهدا سلام الله علیه نسبت داده شد، این که تاانسان به جایی نرسد که بگوید: «ترکت الخلق طرا» دیگرنمی تواند بگوید: «فی هواکا» از آن به بعد دیگر مقام تسلیم است، مقام تسلیم که رسید می بیند که دیگری دارد او را اداره می کند این هم که مرحوم مجلسی می فرماید لطیف تر از گذشته است،همین است، اگر کسی به جایی برسد که «وفوض جمیع اموره الیه وسلم و رضی بکل ما قضی ربه علیه یسیر الرب سبحان تعالی متصرفافی عقله و قلبه و قواه و یدبر اموره علی ما یحبه و یرضاه فیریدالاشیاء بمشیته مولاه کما قال سبحانه مخاطبا لهم: «و ما تشاوون الا ان یشاءالله »

بعد ایشان قلب المومن بین اصبعین را به عنوان یک روایت نقل می کند و می فرماید: خدا در جوارح او هم اثر می گذارد چه در مساله دفع نظیر «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی » چه در مساله جذب، نظیر «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم » فلذلک صارت طاعتهم طاعه الله و معصیتهم معصیه الله همه را می بینید در همین مدار و محور فعل اند. بعد می فرماید: «وقریب منه ما ذکره الحکماء»

بعد حرف صاحب شجره الهیه را نقل کرده و می فرماید: آن چه که ما گفتیم انسب و اوفق است.

نظر شریف مرحوم مجلسی این است که بعضی از این حرف ها با ظواهرروایات موافق نیست در حالی که وقتی این حرف ها مشخص شد با ظواهرآنها موافق است. بعد حرف مرحوم خواجه نصیر را نقل می کند. خواجه در فصل نوزدهم از نمط نهم «اشارات » که مقامات العارفین است همین بیان را دارد که انسان اگر از خود منقطع شد به جایی می رسد که: «فصار الحق حینئذ بصره الذی یبصر به و سمعه الذی یسمع و قدرته التی بها یفعل » منتهی خواجه به تبعیت از مرحوم بوعلی، عرفان را برهانی کردند. آنها اولا: مساله زهد و عبادت راجزء درجات اولیه سیر و سلوک دانسته اند و فرمودند: کسی که به دنبال «جنات تجری من تحت الانهار» می گردد او فقط به «جنات تجری من تحت الانهار» می رسد این فقط تا «ان المتقین فی جنات ونهر» می رسد همین، اما در «عند ملیک مقتدر» راه ندارد. عارف،هم زاهد است هم عابد، برای این که از «ان المتقین فی جنات ونهر» بگذرد و به «عند ملیک مقتدر» برسد، اگر کسی به مرحله اول رسید دومی را ندارد اما کسی به مقام دوم رسید یقینا اولی را هم دارد، لذا دیگر واو نیاورد، یعنی نفرمود: «ان المتقین فی جنات و نهر و عند ملیک المقتدر» بلکه فرمود: «ان المتقین فی جنات و نهر عند ملیک المقتدر» ، اینها تو در توی هم اندمحیط و محاط اند اندرون و بیرون اند، این بیرونی از آن متقینی است که بالاخره در حد زهد و عبادت زندگی کرده اند آنهایی که وارسته تر از متقیان زاهدانه و عابدانه بوده اند هم اندرون رادارند هم بیرون را.

این سخنان مرحوم خواجه در فصل نوزدهم از نمط نهم مقامات العارفین و اشارات و تنبیهات است که مرحوم مجلسی رضوان الله علیه نقل می کند، بعد حرف های بعضی از محققین را هم ذکر می کندو مساله را ختم می کنند که جمعا البته یک کتاب خوبی است. نوع نقل قول هایی که مرحوم مجلسی با نام «بعض المحققین » دارند،منظور صدر المتالهین یا شاگردان ایشان است.

آن وقت مشخص می شود که مرز انسان با فرشته ها تا کجاست و چه چیزی است و حق هم بر چند معنا اطلاق می شود: هم دین خدا حق است هم وحی خدا حق است و هم ذات اقدس اله حق است. آن وقت این هویت از آن ذات حکایت می کند که «هو» الله هم اسم ذات است عالم الغیب والشهاده صفت ذات است که اینجاها منطقه ممنوعه است واحدی راه ندارد، از آن به بعد «الملک بودن » السلام، المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر» بودن. این چنین است که خداجبار است در دعای جوشن کبیر هم می خوانیم «یا جابر العظم الکثیر» و مانند آن یعنی خدا هر شکسته ای را جبران می کند یک کسی خیال می کند دست کسی استخوان دست یک کسی که شکست آن شکسته بند بسته است در حالی که شکسته بند آن استخوان هایی که متصل بوده و الان جدا شده کنار هم جمع کرده نه این که وصل کرده، آن که جوشکاری و لحیم کاری می کند این دو تا را یکی می کند آن رامی گویند «جابر عظم کثیر» .

آن کسی که هر نقص را جبران می کندذات اقدس اله است، جبروت هم که می گویند به این مناسبت است، ذات اقدس اله جبار به این معناست.

والحمدلله رب العالمین.

پی نوشتها:

1-حشر (59) آیه 24 - 23

2-اعراف (7) آیه 321