كتاب: مجموعه آثار، جلد 16، ص 283
نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى
سبب دوستى و محبت على در دلها چيست؟
رمز محبت را هنوز كسى كشف نكرده است،يعنى نمىتوان آنرا فرموله كرد و گفت اگر چنين شد چنان مىشود و اگر چنان شد چنين مىشود،ولى البته رمزى دارد.چيزى در محبوب هست كه براى محب از نظر زيبايى خيره كننده است و او را به سوى خود مىكشد.جاذبه و محبت در درجات بالا«عشق»ناميده مىشود.على محبوب دلها و معشوق انسانهاست،چرا؟و در چه جهت؟فوق العادگى على در چيست كه عشقها را بر انگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات جاودانى گرفته است و براى هميشه زنده است؟چرا دلها همه خود را با او آشنا مىبينند و اصلا او را مرده احساس نمىكنند بلكه زنده مىيابند؟
مسلما ملاك دوستى او جسم او نيست،زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس نكردهايم.و باز محبت على از نوع قهرمان دوستى كه در همه ملتها وجود دارد نيست.هم اشتباه است كه بگوييم محبت على از راه محبت فضيلتهاى اخلاقى و انسانى است و حب على حب انسانيت است.درست است على مظهر انسان كامل بود و درست است كه انسان نمونههاى عالى انسانيت را دوست مىدارد اما اگر على همه اين فضايل انسانى را كه داشت مىداشت:آن حكمت و آن علم،آن فداكاريها و از خود گذشتگىها،آن تواضع و فروتنى،آن ادب،آن مهربانى و عطوفت،آن ضعيف[نوازى]،آن عدالت،آن آزادگى و آزاديخواهى،آن احترام به انسان،آن ايثار،آن شجاعت،آن مروت و مردانگى نسبتبه دشمن،و به قول مولوى:
در شجاعتشير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى؟
آن سخا و جود و كرم و...اگر على همه اينها را كه داشت مىداشت اما رنگ الهى نمىداشت،مسلما اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبتخيز است نبود.
على از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد.دلهاى ما به طور نا خود آگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگى دارد،و چون على را آيتبزرگ حق و مظهر صفات حق مىيابند به او عشق مىورزند.در حقيقت پشتوانه عشق على پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده،و چون فطرتها جاودانى است مهر على نيز جاودان است.
نقطههاى روشن در وجود على بسيار است اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به و جذبه الهى داده است.
سوده همدانى،بانوى فداكار و دلباخته على،در مقابل معاويه بر على درود فرستاد و در وصفش گفت:
صلى الاله على روح تضمنها قبر فاصبح فيه العدل مدفونا قد حالف الحق لا يبغى به بدلا فصار بالحق و الايمان مقرونا
درود خداوند بر روانى باد كه او را خاك بر گرفت و عدل نيز با وى مدفون گشت.با حق پيمان بسته بود كه به جاى آن بدلى نگزيند،پس با حق و با ايمان مقرون گشته بود.
صعصعة بن صوحان عبدى نيز يكى ديگر از دلباختگان على بود،از كسانى بود كه در آن دل شب در مراسم دفن على با عده معدودى شركت كرد.پس از آنكه حضرت را دفن كردند و بدنش را خاك پوشانيد،صعصعه يك دستخويش را بر قلبش نهاد و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت:
«مرگ گوارايتباد!كه مولدت پاك بود و شكيبايىات نيرومند و جهادت بزرگ.بر انديشهات دستيافتى و تجارتتسودمند گشت.
بر آفرينندهات نازل گشتى و او تو را با خوشى پذيرفت و ملائكش به گردت در آمدند.در همسايگى پيغمبر جايگزين گشتى و خداوند تو را در قرب خويش جاى داد و به درجه برادرت مصطفى رسيدى و از كاسه لبريزش آشاميدى.
از خدا مىخواهيم كه از تو پيروى كنيم و به روشهايت عمل كنيم،دوستانت را وستبداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت محشور گرديم.
دريافتى آنچه را ديگران در نيافتند و رسيدى به آنچه ديگران نرسيدند.در پيشگاه برادرت پيغمبر جهاد كردى و به دين خدا آنچنانكه شايسته بود قيام كردى تا سنتها را بر پا داشتى و آشوبها را اصلاح نمودى و اسلام و ايمان منظم گشت.بر تو باد بهترين درودها!
به وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد و راهها روشن گشت و سنتها بپا ايستاد.احدى فضايل و سجاياى تو را در خود جمع نكرد.نداى پيغمبر را جواب گفتى.به اجابتش بر ديگران پيشى گرفتى.به يارىاش شتافتى و با جان خويش حفظش كردى.با شمشير ذوالفقار در مراحل ترس و وحشتحمله بردى و پشتستمگران را شكستى.بنيانهاى شرك و پستى را درهم فرو ريختى و گمراهان را در خاك و خون كشيدى.پس گوارايتباد اى امير مؤمنان!
نزديكترين مردم بودى به پيغمبر.اول كسى بودى كه به اسلام گرويدى.از يقين لبريز و در دل محكم و از همه فداكارتر[بودى]و نصيبت از خير بيشتر بود.خداوند ما را از اجر مصيبتت محروم نكند و پس از تو ما را خوار نگرداند.
به خدا سوگند كه زندگىات كليد خير بود و قفل شر،و مرگت كليد هر شرى است و قفل هر خيرى. اگر مردم از تو پذيرفته بودند،از آسمان و زمين نعمتها بر ايشان مىباريد اما آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند.» (1)
آرى،دنيا را برگزيدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف على تاب نياوردند و عاقبت دست جمودها و ركودها از آستين مردمى بدر آمد و على را شهيد كرد.
على عليه السلام در داشتن دوستان و محبان سر از پا نشناخته كه در راه ولاء و محبت او سر دادند و بر سر دار رفتند،بىنظير است.تاريخچههاى شگفت و جالب و حيرت انگيز آنها صفحات تاريخ اسلام را مفتخر ساخته است.دست جنايت ناپاكانى از قبيل زياد بن ابيه و پسرش عبيد الله و حجاج بن يوسف و متوكل و در راس همه اينها معاوية بن ابى سفيان به خون اين زبدههاى انسانيت تا مرفق آلوده است.
پىنوشت:
1- بحار الانوار،ج 42/ص 295 و296،چاپ جديد.