مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد. ز غم هجر مكن ناله و فرياد كه من زدهام فالى و فرياد رسى مىآيد. از آتش وادى ايمن نه من خرم و بس موسى آنجا باميد قبسى مىآيد. هيچكس نيست كه در كوى تواش كارى نيست هر كسى آنجا بطريق هوسى مىآيد. كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد. جرعهاى ده كه به ميخانه ارباب كرم هر حريفى ز پى ملتمسى مىآيد. دوست را گر سر پرسيدن بيمار غمست گو بران خوش كه هنوزش نفسى مىآيد. خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من نالهاى مىشنوم كز قفسى مىآيد. يار دارد سر صيد دل حافظ ياران شاهبازى به شكار مگسى مىآيد.
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت كمال عدل به فرياد داد خواه رسيد سپهر دور خوش اكنون زند كه ماه آمد جهان به كام اكنون رسد كه شاه رسيد. ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد عزيز مصر بر غم برادران غيور ز قعر چاه بر آمد باوج ماه رسيد كجاست صوفى دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دين پناه رسيد صبا بگو كه چها بر سرم در اين غم عشق ز آتش دل سوزان و برق آه رسيد ز شوق روى تو جانا بر اين اسير فراق همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد مرو بخواب كه حافظ ببارگاه قبول ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد.
يكى به سكه صاحب عيار ما نرسد به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند كسى به حسن و ملاحتبه يار ما نرسد بحق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز بيار يك جهتحق گذار ما نرسد. هزار نقد به بازار كائنات آرند يكى به سكه صاحب عيار ما نرسد. دريغ قافله عمر كانچنان رفتند كه گردشان به هواى ديار ما نرسد هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد دلا ز طعن حسودان برنج و ايمن باش كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد بسوخت (حافظ) و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد
ديوان حافظ شيرازى