- غزلهايى از حافظ شيرازى
- درباره حجة ابن الحسن العسكرى
- شمشير كجت راست كند قامت دين را
- در مدح حضرت حجت(عج)
- صبح بى تو

غزل

مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى‏آيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى‏آيد. ز غم هجر مكن ناله و فرياد كه من زده‏ام فالى و فرياد رسى مى‏آيد. از آتش وادى ايمن نه من خرم و بس موسى آنجا باميد قبسى مى‏آيد. هيچكس نيست كه در كوى تواش كارى نيست هر كسى آنجا بطريق هوسى مى‏آيد. كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مى‏آيد. جرعه‏اى ده كه به ميخانه ارباب كرم هر حريفى ز پى ملتمسى مى‏آيد. دوست را گر سر پرسيدن بيمار غمست گو بران خوش كه هنوزش نفسى مى‏آيد. خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من ناله‏اى مى‏شنوم كز قفسى مى‏آيد. يار دارد سر صيد دل حافظ ياران شاهبازى به شكار مگسى مى‏آيد.

غزل

بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت كمال عدل به فرياد داد خواه رسيد سپهر دور خوش اكنون زند كه ماه آمد جهان به كام اكنون رسد كه شاه رسيد. ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد عزيز مصر بر غم برادران غيور ز قعر چاه بر آمد باوج ماه رسيد كجاست صوفى دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دين پناه رسيد صبا بگو كه چها بر سرم در اين غم عشق ز آتش دل سوزان و برق آه رسيد ز شوق روى تو جانا بر اين اسير فراق همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد مرو بخواب كه حافظ ببارگاه قبول ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد.

يكى به سكه صاحب عيار ما نرسد به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‏اند كسى به حسن و ملاحت‏به يار ما نرسد بحق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز بيار يك جهت‏حق گذار ما نرسد. هزار نقد به بازار كائنات آرند يكى به سكه صاحب عيار ما نرسد. دريغ قافله عمر كانچنان رفتند كه گردشان به هواى ديار ما نرسد هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد دلا ز طعن حسودان برنج و ايمن باش كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد بسوخت (حافظ) و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد

ديوان حافظ شيرازى