خدايا، مطربان را انگبين ده
براى ضرب دست آهنين ده
چو دست و پاى وقف عشق كردند
تو همشان دست و پاى راستين ده
چو پر كردند گوش ما ز پيغام
تو شان صد چشم بختشاهبين ده
كبوتروار نالانند در عشق
تو شان از لطف خود برج حصين (1) ده
ز مدح و آفرينت هوشها را
چو خوش كردند، همشان آفرين ده
جگرها را ز نغمه آب دادند
ز كوثرشان تو هم ماء معين ده
خمش كردم، كريما، حاجتت نيست
كه گويندت: «چنان بخش و چنين ده»
پىنوشت:
1) حصين: استوار.