در سايه ضريح (4)

واحد گزارش

- رضا حدادى: خدمتگزار آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س) هستم. حال كه مهمان مجله كوثرشده‏ام; درب صندوقچه خاطراتم را مى‏گشايم و برايتان از سالهاى نوجوانى و جوانيم‏مى‏گويم. از سالهاى نوكرى بى‏بى و آستان‏بوسى ضريح مطهرش. روستاى ما «ديزيجان‏»

در 55 كيلومترى قم واقع شده است. خوب به خاطر مى‏آورم سال 1330 بود، من دوازده‏سال داشتم. پدرم كشاورز بود. وضع مالى چندان خوبى نداشتيم. يك روز عمويم به‏سراغم آمد و گفت:

رضا؟

- چيه عمو؟

- من فردا مى‏خوام برم قم. بايد براى ساختن حموم ظروف مسى بگيرم. اگه تو هم‏دوست دارى با من بيا.

- دوست دارم عمو

- خيلى خوب برو از بابات اجازه بگير شب بيا در خونه منو خبركن.

با عجله از پيش عمويم دور شدم و سراغ پدرم رفتم. او در دشت مشغول كشاورزى بود.

با او صحبت كردم و اجازه خواستم. قبول كرد. خيلى خوشحال شدم. تا آن روز قم رانديده بودم و از اينكه مى‏توانستم به شهر بروم و زيارت كنم خوشحال بودم. غروب‏با پدرم به آبادى برگشتيم. هوا كم‏كم تاريك مى‏شد و ستاره‏ها درمى‏آمدند. نگاهم رابه آسمان دوختم.

آن شب تا صبح خوابم نبود. گرگ و ميش صبح بود كه عمويم آمد و به راه افتاديم.

وقتى به قم رسيديم آفتاب حسابى بالا آمده بود. در كوچه روبروى مسجد امام اتاقى‏در مسافرخانه ننه‏عباس گرفتيم. يك ساعت استراحت كرديم. ظروف تيان (مسى) را تهيه‏كرديم بعد عمويم گفت:

رضا بريم حرم زيارت كنيم.

به حرم رفتيم. وضو گرفتيم وارد حرم شديم. موقع اذان ظهر بود. مردى در حال‏خواندن مناجات بود. بعد از مناجات اذان شروع شد. رفتيم بالاسر براى نماز جماعت.

آن وقتها بالاسر اينقدر وسيع نشده بود. سقف گنبدى داشت. مرحوم آيت‏الله العظمى‏بروجردى جلو نشسته بود. شت‏سر ايشان براى نماز ايستاديم. من در صف دوم بودم.

هر لحظه نگاه مى‏كردم تا چهره آقا را ببينم.

نماز كه تمام شد جلو رفتم. چند نفر از علما دور آقا حلقه زده بودند. نزديك‏شدم. دستشان را بوسيدم. نگاهم در نگاه آقا گره خورد. چشمان نافذى داشت وابروانى پرپشت، خدا رحمتش كند. بعد از زيارت قبر بى‏بى و انجام كارها به آبادى‏برگشتيم. سالها گذشت و من ديگر نتوانستم براى زيارت حضرت معصومه(س) به قم‏بروم. هيجده ساله شده بودم و زمان رفتن به خدمت‏سربازى فرا رسيده بود. دوران‏سربازى را در تهران گذراندم. خدمت كه تمام شد برگشتم آبادى مشغول كشاورزى شدم.

مدتى دشتبان بودم. بعد هم ازدواج كردم. آن روزها وضع زندگى خيلى بد بود.

ارباب رعيتى بود. هر روز وضع بدتر مى‏شد. گاهى به امامزاده جعفر مى‏رفتم، زيارت‏مى‏كردم و از خدا مى‏خواستم به من عنايتى بكند. تا آن موقع در خانه پدرى زندگى‏مى‏كردم و بچه‏دار شده بودم. اما ديگر كم كم بايد مستقل مى‏شدم و خانه پدر را ترك‏مى‏كردم. اما با كدام پول و سرمايه؟ غروب يك روز تابستانى در دشت‏بودم. سكوت‏سنگينى بود. توى عالم ديگرى رفتم. به فكر زندگى خودم افتادم. مشكلات و سختيهارا به ياد آوردم. دلم شكست.

سرم را به سمت آسمان گرفتم و بى‏اختيار گفتم: خدايا منو از اينجا نجات بده‏ديگه بسه! چند روز بعد حاج حسنعلى حدادى كه در خيابان ايستگاه قم مغازه داشت‏به آبادى ما آمد مرا كه ديد گفت:

- رضا دلت مى‏خواد تو حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟

- از خدا دلم مى‏خواد.

- فردا بيا قم.

- الان سر كار هستم دشتبانى مى‏كنم.

- يه روز دو روز چيزى نيست. بيا قم در مغازه من تو خيابون ايستگاه.

- چشم.

آمدم قم به مغازه حاج‏آقا حدادى رفتم و او مرا به مسوولان حرم معرفى كرد.

از فرداى آن روز قرار شد مشغول كار شوم. به آبادى برگشتم و اين خبر خوش را به‏خانواده دادم. همه خوشحال شدند.

دوباره برگشتم قم. مرا به انتظامات فرستادند. در آنجا به من گفتند: بايد چندماه آزمايشى كار كنى بعد استخدام رسمى مى‏شوى.

مدتى در بالاسر حرم بودم. بعد هم آقاى سعودى مرا دفتردار خود كرد.

دوستان زيادى در بين خدام پيدا كردم.

حاج حسين و حاج عباس كوه خضرى از جمله اين افراد بودند. بعد هم با تعدادى‏ديگر آشنا شدم. كسانى مثل محمد معينى‏فر، حاج‏عبدالله افسا، على‏اكبر صفرى، رضازيلوباف و مهدى عسگرى كه از ميان آنها تنها آقاى افسا زنده است. خداحفظش كند.

با حاج عبدالله افسا در دفتر توليت آشنا شدم. به قول بچه‏ها هم مدير بود هم‏مدبر. دوره زيادترى را ديده بود. از زمان توليت مصباح كنار معاونت‏بود و من‏پيش توليت‏بودم مى‏گفت:

شبهاى زيادى را در حرم با علما صبح كرده‏ام.

اولين برخورد من در حرم با حاج‏حسين و عباس كوه‏خضرى بود. روز اول كه پيش آنهارفتم گفتند:

فلانى اينجا بايد از چشم كور باشى و از زبون لال، بايد تمام اعضا و جوارح‏خودتو از خطا حفظ كنى اينجا حرم فاطمه دختر موسى بن‏جعفر است.

اين دو نفر خيلى مرا راهنمايى كردند. سه سال كنار آنها بودم. در بالاسر حرم بامرحوم صفرى آشنا شدم. اخلاق خوبى داشت. تا يك نفر مريض مى‏شد به سراغش مى‏رفت وبرادرانه ياريش مى‏كرد. خدا رحمتش كند. خاطرات زيادى از علماى بزرگوار دارم كه‏در اينجا براى شما نقل مى‏كنم.

سه چهار بار پاى منبر مرحوم آيت‏الله بروجردى نشستم. وقتى آقا مرحوم شد در قم‏قيامت‏بر پا شد. دو روز آقا را دفن نكردند چون قبر ايشان را داخل همان صحن‏كنده بودند هر چه مى‏كندند قبر فرو مى‏رفت. سه متر ريزش كرد. شن بود و خاك‏رودخانه تا اينكه رسيدند به پايين از آنجا پر كردند تا بالا آمد. مراسم ترحيم‏شد. جمعيت عظيمى آمده بودند. از شهرهاى دور و نزديك در خيابانهاى قم و اطراف‏حرم جمعيت موج مى‏زد. همه سياه پوشيده بودند. نظير تشييع جنازه آيت‏الله بروجردى‏را تنها مى‏توان در تشييع پيكر مطهر امام(ره) سراغ گرفت.

از مرحوم آيت‏الله مرعشى نجفى برايتان بگويم. اوايل با پدرم خدمتشان مى‏رفتيم.

بعد از آغاز خدمتگزارى وقتى به بالاسر تشريف مى‏آوردند و موقع نماز ايشان رامى‏ديدم. وقتى قرار بود وجوهات خودم يا شخص ديگرى را بدهم نزد ايشان مى‏رفتم.

روزى ساعت‏حدود 10 بود كه آقا از ايوان طلا وارد شد پيش خودم گفتم: خيلى خوب شدالان مى‏روم پيش آقا براى خودم سال مالى قرار مى‏دهم كه بتوانم حقوق مالى شرعى رابپردازم. نزديك رفتم. سلام كردم و پرسيدم:

- آقا سوالى دارم. مى‏خواستم سال قرار دهم.

- چه دارى؟

- خانه، فرش و 150 تومان پول.

- آن 150 تومان را مقدارى به ...

بده. بعد نان بگير تا بين فقرا تقسيم شود.

آقا فورى برداشت نوشت‏خانه و فرش را به خودم داد. وقتى سالم را حساب كردم.

پول را به آقا دادم گرفت و زير تشك گذاشت. دست دراز كرد و از قسمت ديگر تشك‏مقدارى پول بيرون آورد و به من داد. بعد لبخندى زد و فرمود:

اينها را بگير شما عيالوار هستيد.

وقتى از خدمت آقا برگشتم و پولها را شمردم ديدم مقدار آن به اندازه همان پولى‏است كه خودم داده بودم. خيلى تعجب كردم. مرحوم آيت‏الله مرعشى(ره) راضى نبودكسى در حرم دنبالش راه بيفتد. روبروى ضريح مى‏ايستاد. عبايش را روى سر مى‏كشيد ودو يا سه ساعت‏با بى‏بى صحبت مى‏كرد. بعد هم براى نماز تشريف مى‏برد. آيت‏الله سيداحمد زنجانى پدر آقاى زنجانى در صحن عتيق شبها نماز مى‏خواند. آقاى نجفى در صحن‏بزرگ، آقاى اراكى در رواق شاه عباسى، صبحها داماد آقاى نجفى مى‏آمد. صبحها آقاى‏فقيهى در مسجد بالاسر مى‏آمد. پدر آقاى زنجانى مى‏گفت:

من در مدرسه فيضيه درس مى‏خواندم. از حيواناتى مثل عقرب مى‏ترسيدم تا جايى كه‏تخت گذاشتم وسط حوض مشغول مطالعه شدم. باز ديدم عقربى آمد. پيش خودم گفتم خدامى‏خواهد به تو بفهماند اين عقرب مامور اوست هر كجا بروى همراه توست.

از كرامات بى‏بى كمى هم از كرامات حضرت معصومه(س) برايتان بگويم. من در طول‏اين سى سال خيلى چيزها ديده‏ام.

بيست و پنج‏سال پيش پيرزنى از زنجان آمده بود. از دو پا فلج‏بود.

مى‏خواستيم نگذاريم داخل حرم برود ولى بالاخره گفتيم برود حرم شايد خبرى شود.

او را فرستاديم و خودمان سرگرم صحبت‏شديم. پيرزن بر دوش پسرش بود. پسر او رابه كنار ضريح برد.

مدتى بعد ديديم پيرزن با پاهاى خودش به سمت ما آمد مرتب مى‏گفت:

- الله رحم الدى! الله رحم الدى! (خدا رحم كرد)

به طرف پيرزن رفتم و پرسيدم: چى شده مادر؟

- خانوم مرا شفا داد.

يك بار پسربچه فلجى را به حرم آوردند. چشمش كاملا مچاله شده بود.

يك ساعت در حرم خوابيد. حدود ظهر بود بين نماز كه صداى جيغ آمد. بعد از نمازديديم صداى همان بچه است كه شفا پيدا كرده و در ميان صفوف نمازگزاران به دنبال‏پدر و مادرش مى‏گردد.

پدر و مادرش را پيدا كرديم به پسرك لباس نو پوشانديم و آنها را از دست جمعيت‏نجات داديم و عازم كرديم.

ت انقلاب پيروز شد و امام به قم آمدند. از درب كوچه حرم وارد شدند.

خادمان زيادى به استقبالشان شتافتند.

امام بر سر قبر مرحوم آيت‏الله حائرى رفتند و فاتحه‏اى خواندند. بعد هم آمدندبالاسر و مشغول زيارت شدند. بعد هم آماده خواندن نماز شدند. اولين نماز امام‏بعد از انقلاب در حرم بود. سجاده‏اى آوردم مسجد بالاسر آن را پهن كردم و آقامشغول خواندن نماز شدند. آن سجاده را به رسم يادگار نگه داشتم و عكس مربوط به‏آن نماز موجود است.

قديمها صبحگاه داشتيم. سر ساعت 5/7 همه به صف مى‏ايستاديم.

خطيب مى‏آمد و با حضور خدام در ايوان آيينه، شعرى در باره حضرت معصومه(س)

مى‏خواند:

يا رب اين خلد برين يا جنه‏الماواستى يا همايون بارگاه بضعه موساستى ...

در حال حاضر صبحگاهها به آن صورت برگزارنمى‏شود.آن وقتها همه با كلاه و وضع‏رسمى‏و مرتب جلوى ايوان صحن كهنه مى‏ايستادند و همه مردم نگاه مى‏كردند. اين‏برنامه براى عوض شدن شيفت‏خادمها بود. جالب اينكه همه مثل يك نظامى مى‏ايستادندگويى خود را در محضر خانم و سرباز وى مى‏دانستند. آن روزها در مهمانى‏هاى حرم به‏همه بدون تبعيض عزت و احترام مى‏گذاشتند. كارمند و كارگر و خادم. ثروتمند وفقير همه به يك چشم نگاه مى‏شدند. ريش‏سفيدى حرمت داشت. صحبت نان و نمك بود. كلام‏را همين جا به پايان مى‏برم. به همه همكاران خوبم خادمان باصفاى بى‏بى خسته‏نباشيد مى‏گويم و اميدوارم هميشه دلشان شاد و از لطف حضرت بهره‏مند باشند.

ما جرعه‏نوش قطره آبى ز كوثريم از امت رسول و محبان حيدريم مدح و ثناى آل محمد شعار ماست ما ريزه‏خوار دختر موسى بن جعفريم