مرتضى عبدالوهابى
اذان مغرب نزديك است . وضو مىگيرى . آماده رفتن به مسجدمىشوى . دخترت «مهربان» گوشهاى كز كرده و با اخم نگاهتمىكند . جانمازت را برمىدارى . كنار مهربان مىنشينى . صورتش رانوازش مىكنى . هنوز ناراحت است . چيزى نمىگويى . اگرهم بگويىاو نمىشنود . تنها اشارات دست تو را مىفهمد . مهربان تو كرولالاست . 27 سال است چيزى نمىشنود . در اين سالها آرزو داشتهاىبراى يكبار هم كه شده صدايش را بشنوى . مهربان بگويد : مادر ! مادر ! و تو در جوابش بگويى : جان مادر ! عمر مادر !
از خانه بيرون مىآيى . شب استانبول گرم و دم كرده است . بهمسجد امام رضا (ع) مىروى . سيد جميل امام جماعت مسجد آمادهاقامه نماز است . پنكههاى سقفى با سرعت مىچرخند . صفها بستهمىشود . سجادهات را پهن مىكنى . نماز كه تمام مىشود بىحركتسرجايت مىنشينى و به فكر فرو مىروى .
خدايا ، چكار كنم ؟ ! كاروان هفته ديگر حركت مىكند . مهربانرا ببرم يانه ؟ با صداى قرآن سيد جميل به خود مىآيى . مىروى پيشش . آقا سيد جميل ! بله خواهرم . يه عرضى خدمتتون داشتم . بفرماييد . دخترم از وقتى فهميده ، بىقرارى مىكنه . دلش مىخواهد همرامبياد . خوب بيارش اگه از لحاظ مادى مشكلى ندارى ، اونم بيار . آخه مىترسم مشكلى درستبشه . چه مشكلى ؟ مهربان كر و لاله مىدونيد كه ؟ بله به همين خاطر مىگم بيارش . بلكه شفا پيدا كنه . خدا خيرت بده آقا سيد . خدا حافظ . برم فكرامو بكنم . در امان خدا . التماس دعا .
از مسجد بيرون مىآيى . به خانه مىروى . كوچه پس كوچههاى محلهقديمى . اين محله شيعهنشين بخش آسيايى استانبول ، خاطراتبسيارى را در خود جاى داده . از وقتى مسجد امام رضا (ع)ساخته شد ، شور و حال ديگرى پيدا كرد . به خانه مىرسى . در راباز مىكنى . مهربان را مقابل خود مىبينى . خنده برلب دارد .
ديگر چه نقشهاى برايت كشيده ؟ دستانت را مىگيرد و در چشمانش زلمىزند و به انتظار مىماند تا لبهايت تكان بخورد .
مينىبوس در بزرگراه حركت مىكند . خورشيد از شور و التهابافتاده ، متوجه مهربان مىشوى . نگاهش سمت چپ جاده به درياچهاىاست كه در حاشيه كوير گسترده شده . سرانجام به مقصد مىرسيد .
هوا تاريك شده . چشم انداز شهر با چراغهاى روشن در برابر شماست. گنبد زرد حضرت معصومه (س) را كه مىبينى لبخندى مىزنى و آنرا به مهربان نشان مىدهى . راننده ، مينىبوس را كف رودخانهنزديك حرم پارك مىكند . همه پياده مىشويد . دور سيد جميل جمعمىشويد و او شروع به صحبت مىكند : برادرا ! خواهرا ! اذان مغرب نزديكه . همين حالا مىريم زيارتبعد از نماز بر مىگرديم وسايلو جا به جا مىكنيم . التماس دعا .
دستهجمعى حركت مىكنيد . به صحن مطهر مىرويد . زنها از مردهاجدا مىشوند . دست مهربان را مىگيرى . وارد ايوان آيينه مىشويددخترت محوتماشاست . به سمت ضريح مىرويد . جمعيت را مىشكافيدبعد از زيارت گوشهاى نزديك ضريح مىنشينيد . به حضرت معصومه(س)متوسل مىشوى . دعا مىكنى ، مهربان از شدت خستگى به خوابمىرود . شايدهم خواب نباشد . به حالتسجده است . يك مرتبه ازجا بلند مىشود . گوشهايش را مىگيرد و فرياد مىكشد . به سختىكلماتى ادا مىكند . مىشنوم . آقا ! خانم ! مىلرزى . از شدت خوشحالى نمىدانى چكار كنى ؟ خدام متوجهمىشوند . شما را از حلقه جمعيتخارج مىكنند . به دفتر حرممىرويد . مهربان به سختى حرف مىزند . اشاره مىكند . نمىتوانداز زبانش كار بكشد . خوب به حركات دستش دقت مىكنى . دختر هيجانزده است . دو نفر را ديده . آقايى با عمامه سبز و يك خانم .
خانم آمده و او را در آغوش گرفته و دخترت يك مرتبه احساس كردهمىشنود . در اين وقت متوجه ورود سيد جميل مىشوى . سلام آقا سيد ! سلام خواهرم ! ما قسمتبرادرا بوديم . گفتند يه دختراستانبولى شفا پيدا كرده . مهربان خوب شد ؟ بله ! خوب خوب . صداها رو مىشنوه . اما كلماتو به سختى ادامىكنه .
نيم ساعت پيش قسمتبرادرا مراسم عزادارى بود . من از مداحخواستم براى دختر شما و مادر خودم دعا كنه . حالا همه چيزوتعريف كن . بايد براى مسئولين حرم ترجمه كنم .
به دخترت نگاه مىكنى . مىخندد . مهربان تو قدم به دنياىجديدى گذاشته است .