ویژه نامه ماه رجب در سایت جدید               دانشنامه امام علی علیه السلام

مشكوة صفحه 48

شعر وادب

بارقه ولايت در شعر فارسى

دكتر جليل تجليل

استاد دانشگاه تهران

بهر اين فرمود پيغمبر كه من

همچو كشتى‏ام به طوفان زَمَن (1)

ما و اصحابيم چون كشتى نوح

هر كه دست اندر زند يابد فتوح

بارقه و رخشايى مهر على و خاندان و آرمان نجات‏بخش او از پگاهان طلوع شعر فارسى بعد از اسلام پرتو افشانى مى‏كند و اين پرتو روشنى‏بخش و روان‏پرور تا به امروز ادامه دارد و چامه‏سرايان ايرانى ترانه دل لبريز از اشتياق و شور را در قالب شعر به پيشگاه على‏عليه السلام و خاندانش نثار كرده‏اند از روزگار كسايى كه گفت:

مدحت كن و بستاى كسى را كه پيمبر

بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار

اين دين هدى را به مثل دايره‏اى دان

پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار

علم همه عالم به على داد پيمبر

چون ابر بهارى كه دهد سيل به گلزار (2)

زمزمه سيل آساى على، گوش حقيقت نيوشان را تا به امروز مى‏نوازد و در روزگار ما كه هنوز نغمه آسمان شكاف شاعر اين شهر و شهريار شعر ايران گزارشگر ولا و آلاى على است:

شب شنفته است مناجات على

جوشش چشمه عشق ازلى

عشقبازى كه هم‏آغوش خطر

خفت در خوابگه پيغمبر

آن دم صبح قيامت تاثير

حلقه در شد از او دامنگير

پيشوايى كه ز شوق ديدار

مى‏كند قاتل خود را بيدار

ماه محراب عبوديت‏حق

سر به محراب عبادت منشق

شبروان مست ولاى تو على

جان عالم به فداى تو على... (3)

و بدين‏گونه در كشورى مثل ايران كه كانون محبت و شيفتگى پروانگان چراغ ولايت است و از دگر سو مركز يكى از غنى‏ترين تجليات شعر و ادب، تتبع مسير و شيوه‏ها و انگيزه‏ها و ترفندهاى هنرى شعر ولايى بسى دراز دامن خواهد بود و من در اين مقاله خود را به محدوده تنى چند از شاعران على ستاى و ولى شعار پارسى محصور مى‏كنم و حث‏خود را بدين‏گونه مى‏آغازم:

فردوسى شاعر بى‏بديل حماسه‏پرداز ايران كه در غرقاب كشتى شكن حوادث روزگار كشتى نجات مكتب اهل بيت را از زبان پيامبر اسلام شناسايى مى‏كند () - آن كشتى كه بمانند سفينه نوح كشتى نشستگان را به ساحل امن و رهايى مى‏كشاند - بدين‏گونه تصوير هنرمندانه و روشن خود را تقديم دوستاران مى‏دارد:

حكيم اين جهان را چو دريا نهاد

برانگيخته موج از او تندباد

چو هفتاد كشتى بر او ساخته

همه بادبانها برافراخته

يكى پهن كشتى بسان عروس

بياراسته، همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با على

همان اهل بيت نبى و ولى

خردمند كز دور دريا بديد

كرانه نه پيدا و بن ناپديد

بدانست كو موج خواهد زدن

كس از غرق بيرون نخواهد شدن

بدو گفت اگر با نبى و وصى

شوم غرقه دارم دو يار وفى

همانا كه باشد مرا دستگير

خداوند تاج و لوا و سرير (5)

و ناصر خسرو علوى، شاعر وارسته و سخن‏پرداز نامى، كه اشتهار به على‏دوستى دارد علاوه بر تصريحات به وقايع و مناقب فرزند ابوطالب و بويژه ايراد واژه غدير كه در مطاوى چامه‏ها آورده از جمله در قصيده‏اى به مطلع:

اى زده تكيه بر بلند سرير

بر سرت خز و زير پاى حرير

گويد:

با خرد باش يك دل و همبر

چون شبى با على به روز «غدير» (6)

و يا در تصريح به حديث: انت قسيم الجنة والنار گويد:

قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت

بر كافر و مسلمان الا به قسمتش

و در اشاره به حديث منزلت: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى (7) چنين گفته است:

جز او دانى كرا هارون امت

چو باشد مصطفى فرزند عمران

و اين شيفتگى و اشتياق به ولايت در تاروپود قصايدش موج مى‏زند، در قصيده‏اى به مطلع:

پشتم قوى به فضل خداى است و طاعتش

تا در رسم مگر به رسول و شفاعتش

با سختگى و صلابت تمام و در غايت‏بلاغت كلام شفاعت رسول و خاندانش را تنها تكيه‏گاه خويش مى‏داند چرا كه پيامبر يكسره پيشرو خلق و دعوتش فراگير همه عالم است. پس مباد كه از آل او روى برتابيم نه مگر در روز فيروز غدير از فراز منبر نشان ولايت‏خويش را بدون داده است واين جانشين در كتاب خدا منصوص به دادن نگين بر سائل در حين عبادت و ركوع در پيشگاه خداست و آن گاه سيره و برخى حوادث بزرگ و افتخارات سترگ على‏عليه السلام را از خفتن در بستر رسول خدا به هنگام هجرت، و رايت‏ستدن از دست مبارك پيامبر در جنگ، و قسيم بهشت و دوزخ، و مخاطب انا مدينة العلم و على بابها بودن و دليريها و تيغ و ذوالفقار و صمصامش به توصيف كشيده است. اين نغمه‏ها را گوش داريد:

پيش خداى نيست‏شفيعم مگر رسول

دارم شفيع پيش رسول آل و عترتش

با او روم سوى او هيچ باك نيست

برگيرم از منافق ناكس شفاعتش

اندر حمايتى تو ز پيغمبر خداى

مشكن حمايتش كه بزرگ است‏حمايتش

پيغمبر است پيشرو خلق يكسره

كز قاف تا به قاف رسيده است دعوتش

آل پيمبر است ترا پيشرو كنون

از آل او متاب و نگه دار حرمتش

فرزند اوست‏حرمت او چون ندانيش

پس خيره خير اميد چه دارى به رحمتش

آگه نئى مگر كه پيمبر كه را سپرد

روز غدير خم ز منبر ولايتش

آن را سپرد كايزد مر دين و خلق را

اندر كتاب خويش بدو كرد اشارتش: (8)

آن را كه در ركوع غنى كرد بى‏سؤال

درويش را به پيش پيمبر سخاوتش

آن را كه كس به جاى پيمبر جز او نخفت

با دشمنان صعب به هنگام هجرتش

آن را كه مصطفى چو همه عاجز آمدند

در حرب روز بدر بدو داد رايتش

شير مبارزى كه سرشته است كردگار

اندر دل مبارز مردان محبتش

قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت

بر كافر و مسلمان الا به قسمتش

در بود مر مدينه علم رسول را

زيرا جز او نبود سزاى امانتش

گر علم بايدت به در شهر علم شو

تا بر دلت‏بتابد نور سعادتش

او آيت پيمبر ما بود روز حرب

از ذوالفقار بود و ز صمصام آيتش...

و همين شاعر است كه در قصيده بارع ديگرى به مطلع:

اگر بر تن خويش سالار و ميرم

ملامت همى چون كنى خير خيرم

كه نمونه جاودانى از مفاخره شاعرانه است، مفاخره به كمالات اخلاقى و ديندارى و آزادگى، يكى از افتخارات خود را تعهد به پيمان غدير مى‏خواند و در برابر دشمنان و حرفگيران بى‏بنياد، ولاى على را موجب دشمنى حسودان مى‏شمارد:

ندانم جز اين عيب مر خويشتن را

كه بر عهد معروف روز غديرم

بدان است فخرم كه جهال امت

بدانند دشمن قليل و كثيرم

وزان گشت تيره دل مرد نادان

كزويست روشن به جان در ضميرم

نئى آگه اى مانده در چاه تارى

كه بر آسمان است در دين مسيرم (9)

نمونه ديگر تجلى ولايت در شعر فارسى از ميان صدها بل هزاران جلوه پر جاذبه شعر مولوى است كه علاوه بر تحليل حديث اهل‏بيت كه زينت‏بخش آغاز اين مقاله است وصيت پيامبر اكرم را در غدير خم كه فرمود من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده (10) را در دفتر ششم مثنوى بدين‏گونه تقرير مى‏كند:

زين سبب پيغمبر با اجتهاد

نام خود وان على مولا نهاد

گفت هر كس را منم مولا و دوست

ابن عم من على مولاى اوست

كيست مولا آن كه آزادت كند

بند رقيت ز پايت‏بركند

چون به آزادى نبوت هادى است

مؤمنان را ز ابنيا آزادى است

اى گروه مؤمنان شادى كنيد

همچو سرو و سوسن آزادى كنيد (11)

توصيف مولانا از مراتب اخلاص و نيروى ايمان على‏عليه السلام در دفتر 1 مثنوى آنجا كه در جنگ خندق با عمروبن عبدود درآويخت و اين شير دلاور صحنه امامت آن يل كفر را به زمين افكند و در سينه او نشست و او خدو بر چهره پاك على انداخت و على بر خشم خود چيره شد و او را در راه خدا رها كرد و سرانجام پس از فرو نشستن نائره خشم بااو نبرد كرده به خاك هلاكش نشانيد نه توصيفى است كه بتوان از آن چشم پوشيد:

از على آموز اخلاص عمل

شير حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانى دست‏يافت

زود شمشيرى برآورد و شتافت

او خدو انداخت‏بر روى على

افتخار هر نبى و هر ولى

او خدو انداخت‏بر رويى كه ماه

سجده آرد پيش او در سجده‏گاه

در زمان انداخت‏شمشير آن على

كرد او اندر غزايش كاهلى

گشت‏حيران آن مبارز زين عمل

از نمودن عفو و رحمت‏بى محل

گفت‏بر من تيغ تيز افراشتى

از چه افكندى مرا بگذاشتى

آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست

تا چنين برقى نمود و باز جست

در شجاعت‏شير ربانيستى

در مروت خود كه داند كيستى

اى على كه جمله عقل و ديده‏اى

شمه‏اى واگو از آنچه ديده‏اى

تيغ حلمت جان ما را چاك كرد

آب علمت‏خاك ما را پاك كرد

راز بگشا اى على مرتضى

اى پس از سوء القضا حسن القضا

چون تو بابى آن مدينه علم را

چون شعاعى آفتاب حلم را

باز باش اى باب رحمت تا ابد

بارگاه ما له كفوا احد

گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم

بنده حقم نه مامور تنم

شير حقم نيستم شير هوا

فعل من بر دين من باشد گواه (12)

مولانا در ديوان شمس نيز در طليعه غزلى زبان سوسن را به شمشير آبدار على مانند كرده و يكى از غزلهاى پرشور خود را در توصيف بهار با نام على آغاز كرده است:

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

سوسن چو ذوالفقار على آبدار شد

و در اين غزل است كه گلزاران جهان را در برابر گلستان دل شرمسار مى‏بيند:

گلزار چرخ چون كه گلستان دل بديد

در رو كشيد ابر و ز دل شرمسار شد

و اين شادابى و طراوت گلستان دل همان است كه به كلام على‏عليه السلام، بايد در شكوفايى آن كوشيد آنجا كه فرمايد: ان هذه القلوب تهل كما تحل الابدان فابتغوا لها طرائف الحكم (13)

يعنى براستى كه اين دلها افسرده و پژمان مى‏شوند همان گونه كه تن ها خسته مى‏شوند پس بهين حكمتهاى تازه را براى آن دلها بجوييد.

بارى در توصيف رويداد تاريخى غدير خم چامه قاآنى با چيرگى و بلاغتى درخور قصيده در اين جا شايان ذكر است. در اين قصيده چگونگى نشستنگه پيامبر را كه از جهاز هيونان فراهم آمد و انبوه حاجيان در آن بيابان گرد هم آمدند و پيامبر خطاب بدانان با عبارت «الست اولى منكم‏» جلب دقت كرد و آن گاه با عبارت «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» حجت جانشين خود را علنى فرمود و سه روز پياپى خداى از جرم خلق درگذشت:

دوش چو شد بر سرير چرخ مدور

ماه فلك جانشين مهر منور

طرفه غزالم رسيد مست و غزلخوان

بافته از عنبرش به ماه دو چنبر

گفت كه فردا مگر نه عيد غدير است

عيدى بادش چو بوى عود معطر

در به چنين روزى از جهاز هيونان

ساخت نشستنگهى رسول مطهر

گرد وى انبوه از مهاجر و انصار

فوجى چون موج بحر بيحد و بيمر

خرد و كلان خوب و زشت‏بنده و آزاد

پير و جوان شيخ و شاب منعم و مضطر

برشد و گفتا الست اولى منكم

گفتند آرى ز ما بمائى بهتر

دست على را سپس گرفت و برافراخت

قطب هدى را پديد شد خط محور

گفت كه اى خلق بنگريد تناتن

گفت كه اى قوم بشنويد سراسر

هر كس مولا منم عليش مولا است

اوست پس از من به خلق سيد و سرور

يارب خوارى ده آن كه او را دشمن

يارب يارى كن آنكه او را ياور

حرمت اين روز را سه روز پياپى

بگذرد از جرم خلق خالق اكبر

تصوير اخلاص و خضوع على‏عليه السلام در حال نماز از تصاوير بى‏انبازى است كه هم شيخ عطار در اسرار نامه (ص 28 و 29) و هم سنايى در حديقه (ص‏140) آن را در سلك شعر باز نموده‏اند.

عطار نماز على‏عليه السلام اين منادى «سلونى قبل ان تفقدونى‏» را بدين‏گونه توصيف مى‏كند:

خصوص آن وارث دين پيمبر

چراغ شرع و صاحب حوض كوثر

منادى سلونى در جهان داد

به يك رمز از دو عالم صد نشان داد

چنان شد در نماز از نور حق جانش

كه از پايش برون كردند پيكانش

چنين بايد نماز از اهل رازى

كه تا نبود نمازت نانمازى

و اين واقعه كه گزارشى است از يكى از جنگها كه در آن تيرى به پاى آن بزرگوار رسيد و در استخوان پاى بماند هر چه كوشيدند جدا كردن تير نيارستند. گفتند بايد گوشت و پوست پاى برداشت و استخوان را شكست تا پيكان از پاى مبارك بيرون كشيد. گفتند: چنان كه ما على را در حال نماز در حال استغراق مى‏بينيم و آن گاه كه به فريضه نماز مى‏ايستد و به نوافل و سنن مى‏پردازد بهتر مى‏توان بدين مهم دست‏يازيد و شگفتا در جهان امروز كه با تكنيكهاى پيشرفته جراحى جز با بيهوش كردن عمل جراحى دست نمى‏دهد هنوز پيشرفت‏بشر به پايگاه بيهوشى عرفانى على دست نيافته و نخواهد يافت.

سنايى در حديقه اين واقعه را كه تبيينى است از حضور قلب و تصويرى از درجه ارتباط و اخلاص على‏عليه السلام در نماز، بدين گونه آورده است:

در احد مير حيدر كرار

يافت زخمى قوى در آن پيكار

ماند پيكان تير در پايش

اقتضا كرد آن زمان رايش

كه برون آرد از قدم پيكان

كه همان بود مرو را درمان

چون كه جراح آن جراحت ديد

گفت‏بايد به تيغ باز بريد

تا كه پيكان مگر پديد آيد

قفل آن زخم را كليد آيد

هيچ طاقت نداشت‏با دم گاز

گفت‏بگذار تا بوقت نماز

چون شد اندر نماز حجامش

ببريد آن لطيف اندامش

جمله پيكان از او برون آورد

و او شده بى خبر ز ناله و درد

چون برون آمد از نماز على

آن مر او را خداى خواند ولى

گفت: كمتر شد آن الم چونست؟

وز چه جاى نماز پر خون است؟

گفت‏با او جمال عصر حسين

آن بر اولاد مصطفى شده زين

گفت چون در نماز رفتى تو

بر ايزد فراز رفتى تو

كرد پيكان برون ز تو حجام

باز ناداده از نماز سلام

گفت‏حيدر به خالق الاكبر

كه مرا زين الم نبود خبر

اى شده در نماز بس معروف

به عبادت بر كسان موصوف

اين چنين كن نماز و شرح بدان

ورنه برخيز و خيره ريش ملان

چون تو با صدق در نماز آيى

با همه كام خويش بازآيى (14)

و بدين‏گونه نماز على ولى در شعر فارسى تجلى مى‏كند وآن استغراق و بيهوشى ماوراى بيهوشى او را كه مولوى آن را چنين توصيف كرده:

محرم اين هوش جز بيهوش نيست

مرزبان را مشترى جز گوش نيست

در سيماى على آن گاه كه در نماز رود و بر ايزد باز رود ترسيم داشته است، لكن بنا به تعليقات شادروان استاد مدرس رضوى بر حديقه (ص‏223) غزوه احد را مورخان روز شنبه هفتن شوال سال سوم هجرى آورده‏اند و حال آنكه تولد امام حسين‏عليه السلام پنجشنبه سوم شعبان سال چهارم هجرت است‏بنابراين واقعه احد يازده ماه پيش از تولد امام حسين‏عليه السلام بوده و اين اشتباه تاريخى دامنگير سنايى شده است كه به نظر حقير توسع شاعرانه و استفاده از عنصر تخييل شعرى سنايى را بدين برداشت گماشته و قصد او تصوير واقعه بوده نه توقيت تاريخى دقيق آن.

توصيف سنايى از ذوالفقار و زره على‏عليه السلام نيز از تصاوير ماندگار ادب فارسى است كه اينك بترتيب اشاره مى‏كنيم.

ذو الفقار

بنا به تحقيق شادروان استاد مدرس رضوى در كتب تاريخ و سير پيامبر اكرم يازده شمشير داشته بنامهاى: ماثور، عضب، صمصامه، مخذم، رسوب، تبار، حتف، مرسب، قضيب، ذوالفقار، و اين ذوالفقار از منبة بن حجاج سهمى بود و در روز بدر پسرش عاص يا عاصم با آن به جنگ على‏عليه السلام رفت و آن بزرگوار عاص را كشت و ذوالفقار را به خدمت پيامبر اكرم فرستاد و پيامبرصلى الله عليه وآله آن را به على‏عليه السلام بخشيد و فرمود: ميان اين شمشير مانند فقرات پشت‏بوده لذا ذوالفقار ناميده شده كه در شان آن گفته‏اند:

لا فتى الا على

لا سيف الا ذو الفقار

و به روايت ابن‏اسحق در همان روز احد بادى سخت وزيد و شنيده مى‏شد هاتفى ندا مى‏زند:

لا سيف الا ذو الفقار

و لا فتى الا على

فاذا ندبتم هالكا

فابكوا الولى بن الولى

و سنايى در ابيات زير فرود آمدن ذوالفقار را از بهشت از آن رو مى‏داند كه به دست على شرك‏زدايى شود و مصطفى‏صلى الله عليه وآله اين تيغ به كف على مى‏سپارد تا دين را از نهفت‏به آشكار آرد و كفر را تارومار سازد چرا كه جنگ او از ره خشم و كين نيست‏بل براى نشاط دين است و خداى از ازل او را تيغ‏زن گردن باغيان و بت‏شكن گروه ياغيان آفريده است او كه وصى و داماد و پاسدار جان پيمبر بود...

ذوالفقارى كه از بهشت‏خداى

بفرستاده بود شرك زداى

آوريدش به نزد پيغمبر

گفت كاين هست‏بابت‏حيدر

تا بدو دينت آشكار كند

لشكر كفر تارومار كند

مصطفى داد مرتضى را گفت

كه بدين آر دين برون ز نهفت

نه جگر بود داعى مرديش

نه ظفر باعث جوانمرديش

آن چنان آختى ز باغى كين

كايچ تاوان نبد ورا در دين

چون نه از خشم بود از ايمان بود

آز و كافر و كشيش يكسان بود

روز او بت‏شكن ز روز ازل

دست او تيغ‏زن بر اوج زحل

مر نبى را وصى و هم داماد

جان پيغمبر از جمالش شاد (15)

و اين همان دستى است كه تيغ از پى حق مى‏زند و در ره بندگى عشق نه آبادى تن است و مولوى آن را چنين مى‏ستايد:

گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم

بنده حقم نه مامور تنم

شير حقم نيستم شير هوا

فعل من بر دين من باشد گوا

من چو تيغم پر گهرهاى وصال

زنده گردانم نه مرده در قتال

تيغ حلمم گردن خشمم زده است

خشم حق بر من چو رحمت آمده است (16)

وصف زره على‏عليه السلام در شعر سنايى

سنايى در خصايص على‏عليه السلام خصيصه بى‏باكى و دلاوى او را نيز به استناد روايتى كه از مصعب بن زبير نقل شده گزارش مدهد كه چگونه هيچ گاه در كارزار پشت‏به جنگ نمى‏فرمود و كسى در آوردگه پشت او نديده بود. زرهى داشت كه پشت نداشت و فقط جلو سينه او را مى‏پوشانيد كشته شدن در راه خدا بهتر از زره بود آنكه از هر بادى زره‏پوش است

بايدش آب ناميد به پولاد. مرد هيجا آنكو است كه چونان كوه بادها ازو به ستوه باشند...:

كس نديده به رزم در پشتش

منهزم شرك از يك انگشتش

از زره بود پشت‏حيدر فرد

كرد خصمش سؤال گفتا مرد

تا بود روى به زره باشد

چون دهد پشت كشته به باشد

آب باشد نه مرد چون پولاد

كو زره‏پوش گردد از هر باد

مرد مردانه همچو كه باشد

كه از او بادها سته باشد

تا تف دل ز كينه نفروزد

كى تن از دل شجاعت آموزد (17)

و اين مصرع: مرد مردانه همچو كه باشد، تشبيهى است‏برگرفته از كلام خود آن بزرگوار كه فرمود: كونوا كالجبال الرواسخ لاتزيله العواصف ولا تزايله القواصف.

و روايت مصعب بن زبير چنين است:

كان على رضى‏الله عنه حذرا فى الحروب شديد الروغان لايكاد احد يتمكن منه و كانت درعه صدرا لاظهر لها فقيل له اما تخاف ان من قبل ظهرك فقال اذا مكنت عدوى من ظهرى فلا ابقى الله عليه ان ابقى على. (18)

سيره و خصال على‏عليه السلام كه نمودارى از تجلى انسان كامل و جلوه‏اى از تربيت اسلامى است در چامه و دفتر شاعران ادب فارسى، همچنان در طى قرون مى‏درخشد و نمونه را در قرن يازدهم ذكر ولا و مناجات و صلاى على اينك از دو شاعر ياد مى‏كنيم.

1 - واعظ قزينى را قصيدتى است‏به مطلع:

چيست اى دل عالم هستى بيابان فنا

هر طرف موج سرابى از گذار عمرها

و در اين قصيده غرا از بيقدر دنيا به ستايش دستگير روز جزا على مرتضى مى‏پردازد بى‏همتايى او را در خطبه و دعا و دلاورى وى را در مقابله با خصم دغا و روز هيجا و ذوالفقارى كه همچون عصاى موسى به كف داشت و اين كه دنيا او را نفريفت و او طلاقش داد و جريان دادن نگين در حال نماز به فقير، داد سخن داده است، اين زمزمه‏ها را بشنويد:

آن كه بهر ديگران بر خود نپيچد روز و شب

باشد از سنگيندلى كمتر ز سنگ آسيا

آن كه باشد دامن جودش به دست اهل فقر

دستگيرش دامن حيدر شود روز جزا

آن جهانبخشى كه هرگز چون نفس گاه سخا

در كفش پيوند دادنها نشد از هم جدا

خطبه را از وى مسلم سربلندى در جهان

سكه را بر خويش باليدن ز نام او بجا

حمله جرات گدازش كشت هستى را سموم

برق شمشير اجل خويش سحرگاه جزا

از نگاه آرزوها خاطر او بسته چشم

از نكاح شاهد دنيا ضميرش پارسا (19)

عشوه دنيا ز دستش نقد دل بيرون نبرد

پير زالى چون بتابد پنجه شير خدا

رفت از آن ساعت‏بخود نقش نگين از خود فرو

كز كفش انگشتر از بهر تصدق شد جدا (20)

نامه شستم چون به آب گوهر مدحش ز جرم

مى‏كنم در حضرت او عرض حال خود ادا (21)

و لطفعلى بيك آذر بيگدلى (1134 -1195ه . ق) در ديوان خود در مثنوى بلندى كه در كيفيت معراج پيامبر پرداخته، در وصف على ابياتى ساخته كه در ضمن آن مناقب آن بزرگ را از خوابيدن در جاى پيامبر و افتخار دامادى پيامبر و همسرى زهراى بتول و حديث انت منى بمنزلة هارون من موسى و لانبى بعدى، و تاجدارى افسر هل اتى و طرازندگى زيب لافتى و افتخار مخاطبى به خطاب «انا مدينة العلم و على بابها» و «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» و بسى اوصاف دگر ياد كرده است (22) كه نمونه‏اى از آن بدين قرار است:

ز ايزد درود اى شه پاك زاد

بر آل و بر اصحاب پاك تو باد

خصوص آن كه شب خفت‏بر جاى تو

نپيچيد روزى سر از راى تو

على شير حق نفس خيرالبشر

سر پيشوايان اثنى‏عشر

همان باب سبطين و زوج بتول

كه خواندش چو هارون برادر رسول

برازنده افسر هل اتى

طرازنده كشور لافتى

در شهر علم بنى آن كه كند

در از خيبر و سر ز عنتر فكند

شنيدم به فرمان حى قدير

على را پيمبر به روز غدير

به بالاى سر برد و با خلق گفت

كه تا چند از اين راز بايد نهفت

از آنان كه دارندم آيين و كيش

شمارد مرا هر كه مولاى خويش

پس از من بداند كه مولا على است

ز هر كس به مولائى اولى على است

بود بس صحيح اين خبر پيش من

تو گفتى كه بودم در آن انجمن

جهان بود از آن پيش سرتاسر آب

كشيدندش از خاك نقشى بر آب

هم امروز و فرداست كان تيره آب

زند موج و سايد به چرخش حباب

زند غوطه در بحر كشتى بسى

ز كشتى نشينان نماند كسى

دلا خيز از اين ورطه موج‏خيز

به كشتى آل پيمبر گريز (23)

مكن دست از آن كشتى آذر جدا

كه دست‏خدا باشدش رهنما

و من كه پروريده شهر تبريز و شوريده‏اى لبريز از مهر مولا على هستم در اين مقاله از معاصران شاعر ولى شناس اين سرزمين و شهريار شعر ايران را از اين ديدگاه مورد تحليل قرار مى‏دهم:

شهريار كه همواره قرآن كريم و نهج‏البلاغه را در مطالعه مى‏گرفت و به لحن حزين قرآن مبين مى‏خواند و سرشك از ديدگان مى‏ريخت از آيات قرآن و نهج‏البلاغه بهره مى‏گرفت و شرح دلباختگى خود را به على‏عليه السلام در چامه‏هاى بلند خود مى‏ريخت، در قطعه‏اى به عنوان «شان نزول هل اتى‏» (24) واقعه روزه داشتن خاندان على سه روز پياپى و اطعام و ايثار طعام به هنگام افطار را كه شان نزول سوره مباركه هل اتى است در آن قطعه شرح مى‏كند:

همسرم فاطمه اى شاه زنان عالم

اى بناى حرم قدس ترا كعبه حريم

جلوه خالق اعظم ننمايند به خلق

مگر از غرفه انك لعلى خلق عظيم

آن يتيم از در اين خانه قدم واننهاد

تا نشد شام عزيزان تو با وى تقديم

شيرزادان على شام ندارند امشب

تا يتيم اين همه بى شام نخسبد به گليم

شام خود كس نتواند به فقيران دادن

زهى آن مكتب اسلام كه اينش تعليم

هل اتى نازل در شان بتول عذرا است

مرحبا مهبط تنزيل خداوند حكيم

در محبت و اخلاص به خاندان ولايت، شاعر در حدى است كه همچون خواجه نصير طوس كه گفته‏اند بر سر مزارش سفارش داده كه آيه كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد نگارند خود را سگ درگاه ائمه اطهارعليهم السلام مى‏شمارد سگى ولگرد كه با گردن كج‏به درگاه صفوت او ايستاده، بو كزان مطبخ سرا بر سر زنندم استخوانى:

درگه شاه ولايت آن كه زان برتر نديدم

در همه دربار سلطان نبوت آستانى

قدسيان بر صفه والاى آن درگاه صفوت

روز و شب از مطبخ قدوسيان گسترده خوانى

من سگى ولگردم و ايستاده‏ام با گردن كج

بوكزان مطبخ‏سرا بر سر زنندم استخوانى

در قالبهاى گونه‏گون شعرى نيز شهريار بى بردبارى و بيقرارى خود را در حبت‏خاندان ولايت ابراز مى‏دارد تحت عنوان «هديه عيد غدير»

نمونه‏اى از اين ابتهال و راز و نياز را مى‏آورم:

يا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى بابى انت و امى

گوئيا هيچ نه همى به دلم بوده نه غمى بابى انت و امى

بى ولاى على و آل چه فقهى و چه شمى بابى انت و امى

يا على خواهمت آن شعشعه تيغ زرافشان هم بدو كفر سرافشان

بايدم اين لمعان ديده ندانم به چه لمى بابى انت و امى

چامه‏هاى آكنده از احساس و رقت‏شهريار تحت عناوين «داغ حسين‏»، حماسه حسينى، ولى‏شناسى، مولاعلى و شريح قاضى، از امثال مولا على، على و دنيا، خطاب مولا على به حارث حمدان چگونه مى‏توان از ولى‏شناسى شعر شهريار چشم پوشيد و من خوانندگان مشتاق را در موضوعات ياد شده بترتيب به مطالعه صفحات 919 و 955 و 986 و 1065 و 1076 و 1088 و 1147 و 1145 از جلد دوم كليات ديوان شهريار ارجاع مى‏دهم.

پى‏نوشتها:

1 - مثنوى مولوى، ص 338، س 7، چاپ علاءالدوله، اشارتى است‏به حديث: «مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق.» فروزانفر، بديع‏الزمان، احاديث مثنوى، مؤسسه انتشارات اميركبير، 1361، ص‏111.

2 - صفا، ذبيح‏الله، تاريخ ادبيات در ايران، 1366، ج‏1، ص‏443.

3 - كليات ديوان شهريار، انتشارات زرين، آگاه، ج‏1، ص‏615.

4 - رك: شماره 1.

5 - رك: گزيده متون فارسى، مركز نشر دانشگاهى، 1366، ص‏29.

6 - ديوان ناصر خسرو، به تصحيح مجتبى مينوى، مهدى محقق، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه، 1365، ص‏198.

7 - همان ماخذ.

8 - تفسير اين حديث را برخى دانشمندان در اين آيه منعكس داشته‏اند: ولقد مننا على موسى و هارون و نجيناها و قومها من الكرب العظيم و نصرنا، هما و كانوهم الغالبين... سلام على موسى و هارون، آيات 114 الى 122 صافات. و ميرحامدحسين در اين باب كتاب هزار صفحه‏اى دارد.

9 - اشاره به آيه: «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.

10 - ديوان ناصر خسرو، ص‏445.

11 - احاديث مثنوى، جامع صغير، ج‏2، ص‏180.

12 - مثنوى، چاپ علاءالدوله،1321، ناشر سيد حسين ميرخانى 1372، دفتر ششم، ص‏642.

13 - مثنوى، دفتر اول، ص‏97 - 98 - 99.

14 - غررالحكم، ترجمه و نگارش محمدعلى انصارى، ص‏234.

15 - رك: حديقة الحقيقه، تصحيح مدرس رضوى، انتشارات دانشگاه تهران، 1359، ص‏141-140، تعليقات حديقه، استاد مدرس رضوى، مؤسسه مطبوعاتى علمى، ص 223-222.

16 - رك: حديقه الحقيقه، ص‏247; تعليقات حديقه، ص‏265.

17 - رك: مثنوى معنوى، كتابفروشى رمضانى، 1371 هجرى، ص‏99.

18 - حديقة الحقيقه، ص‏388.

19 - تعليقات بر حديقه، ص‏368، نقل از المستطرف، ص‏199.

20 - اشاره به كلام على‏عليه السلام كه خطاب به دنيا فرموده‏اند: «... غرى غيرى لاحاجة لى فيك لقد طلقتك ثلاثا لارجعة فيها...» نهج‏البلاغه، باب الحكم والمواعظ، چاپ مصر، شماره 77.

21 - اشاره به آيه: «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون‏»، مائده /60.

22 - رك: ديوان ملا محمد رفيع واعظ قزوينى، به كوشش شادروان دكتر سيد حسين سادات ناصرى، مطبوعاتى على‏اكبر علمى، 1359، ص‏351، 354.

23 - رك: ديوان لطفعلى بيك آذر بيگدلى، به كوشش شادروان دكتر سادات ناصرى و پروفسور غلامحسين بيگدلى، چاپخانه علمى جاويدان، 1366، ص‏416-414.

24 - اشاره به حديث: «مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها هلك (غرق)، رك: احاديث مثنوى، ص‏111، شاعر در اين ابيات از شيوه فردوسى متاثر است كه فرمود:

حكيم اين جهان همچو دريا نهاد

برانگيخته موج از او تندباد

خردمند كز دور دريا بديد

كرانه نه پيدا و بن ناپديد

بدانست كو موج خواهد زدن

كس از مرگ بيرون نخواهد شدن

يكى پهن كشتى بسان عروس

بياراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با على

همان اهل بيت نبى و ولى...