مجلات >تاريخ اسلام>شماره 11

دور قيامت در نظر اسماعيليان نزارى

على‏رضا روحى ميرآبادى(1)

نزاريان ايران از سال 487 قمرى كه المستنصر باللّه فوت كرد تا سال 557 قمرى از امام مستور پيروى مى‏كردند. از اين تاريخ به بعد پيرو امامتِ حسن بن محمد بن كيابزرگ كه پدرش حجت و داعىِ امام مستور بود گرديدند. حسن دوم در سال 559 قمرى با اعلام دور قيامت تغيير اساسى در نگرش نزاريان به مذهب و عقايد مذهبى به ويژه بهشت و دوزخ به وجود آورد و عبادات ظاهرى را ملغى اعلام كرد.

جايگاه و اهميت امام در بين نزاريان و همچنين باطنى‏گرا بودن آنها در پذيرش اين اعتقاد تأثير بسزائى داشت. با اعلام دور قيامت، نزاريان وارد دور جديد تاريخ خود شدند كه تا سال 607 قمرى ادامه داشت. در اين سال جلال‏الدين حسن نومسلمان قيامت را باطل اعلام كرد و نزاريان را به پيروى از شريعت فرا خواند، اما اين اعتقاد هم ديرى نپاييد كه با به قدرت رسيدن فرزندش علاءالدين محمد سوم بارِ ديگر رويكرد محدودى به عقيده قيامت به وجود آمد و عقيده ستر بين آنها نضج گرفت.

واژه‏هاى‏كليدى: اسماعيليان، نزاريه، الموت، امامت حسن دوم، اعلام قيامت، جلال‏الدين حسن نومسلمان، عقيده ستر.

مقدمه

اسماعيليان ايران پس از مرگ المستنصر باللّه هشتمين خليفه فاطمى (487ق) با تبليغات حسن صباح، داعى بزرگ اسماعيلى، معتقد به امامت نزار پسرِ ارشد المستنصر شده و از فاطميان مصر جدا گرديدند.

به اعتقاد نزاريان حسن صباح فرزند يا نواده نزار را در سن هشت سالگى به الموت برد و دوره دوم امامان مستور با او شروع مى‏شود. در منابع اسم سه تن از فرزندان نزار با نام‏هاى هادى و مهتدى و قاهر آمده است. از زندگى و محل اختفا و مدتِ امامت آنان اطلاعات دقيقى در دست نيست.(1)

سه فرمانرواى نخستين الموت يعنى حسن صباح و كيا بزرگ اميد و محمد بن كيا بزرگ اميد خود را حجتِ امام مستور مى‏ناميدند و به هيچ وجه ادعاى امامت نكردند.

حسن دوم نخستين امام ظاهر نزاريان

پس از مرگ محمد بن بزرگ اميد در 557 قمرى فرزندش حسن ادعاى امامت كرد و دور قيامت را در 559 قمرى اعلام كرد كه تا 607 قمرى ادامه يافت. او براى اعلام قيامت ناچار به فراهم كردن زمينه‏هايى بود كه مهمترينِ آن پذيرشِ امامت وى از سوى نزاريان بود. به جهت اهميتى كه دوران كودكى و ادعاى امامت وى دارد لازم است مختصرى در اين مورد بحث شود.

جوينى در مورد دوره خردسالىِ حسن مى‏نويسد «حسن دوم در سال 520 متولد شد و در خردسالى به تحصيل علم علاقه فراوانى داشته و سخن‏ها و مطالبى را براى مردم عنوان مى‏كرده كه براى عوام خرق عادت بوده و حتى پدرش نيز از كارهاى وى متعجب بود و مردم به متابعت او راغب بودند و چون از پدرش آن مقالات نشنيده بودند گمان مى‏كردند امامى كه حسن صباح وعده داده است هموست، لذا اراده آن طايفه به او زياد مى‏شد و در متابعت او مسارعت مى‏جستند. پدرش چون آن وضع را ديد مردم را جمع كرده و گفت اين حسن پسر من است و من امام نيستم بل از دعاتِ امام يكى داعى‏ام و هر كس كه اين سخن مسموع و مصدق دارد كافر باشد و بى دين».(2)

ظاهراً عقيده امامت وى در ميان نزاريان بسيار رسوخ پيدا كرده بود، زيرا محمد معتقدين به امامت پسرش را به شدت مورد تعقيب و شكنجه قرار داد و حتى در يك نوبت 250 نفر را در الموت به قتل رساند و 250 نفر ديگر را از الموت اخراج كرد.

حسن از اين اقدام پدر هراسناك شد و سعى زيادى در جلب نظر پدرش كرد و بر ابطال عقيده پيروانش تأكيد مى‏ورزيد. او با لطايف الحيل سعى داشت تهمتِ شرابخوارى از خويش رفع نمايد تا خيال پدرش آسوده گردد. پيروانِ حسن شرابخوارى را نشانه ظهور امام موعود دانستند. او زمانى كه به جاى پدر به قدرت رسيد قواعد شرعى را كه از زمان حسن صباح لازم بود رد كرد و تغيير داد.(3)

با اين توضيحات مشخص مى‏شود كه حسن از همان ابتداى جوانى از عقايد اسماعيليه كاملاً آگاه بوده و از شرايط اجتماعى و اقتصادى نزاريان بهترين استفاده را نمود. او خود را حامى مستضعفان معرفى كرد و در كنار توده مردم ايستاد و همچنين كوشيد با ريشه‏يابى دقيق، علت نارضايتى اسماعيليان را دريابد و قلوب آنان را به خود جلب نمايد. به گفته جوينى «حسن در ابتداى حكومتش جمعى از زندانيان را آزاد نموده و آنان را در رفتن و يا ماندن مختار گذاشت».(4) اين اقدام حسن در راستاى همان سياست او توجيه‏پذير است.

جو عمومى نزاريان با اين زمينه‏ها و شرايط به وجود آمده آمادگى پذيرش امامت حسن را پيدا كرد و على‏رغم مبارزه شديد پدرش كه حتى به قتل 250 نفر و تبعيد گروهى از آنان و زندانى شدن حسن منجر شد،(5) پس از مرگ محمد، به عنوان امام ظاهر اسماعيليان مورد پذيرش قرار گرفت و تا امروز او و فرزندانش با عنوان امام از نسل نزار شناخته مى‏شوند و آقاخان چهارم (امام حاضر نزاريان) را از نسل وى مى‏دانند. براى نزاريان بسيار مهم است كه به نحوى بتوانند نسب حسن را به نزار متصل نمايند، اما منابع تاريخى در اين مورد بسيار اندك است. در آثار اسماعيلى در اين خصوص مطلبى ذكر نشده و تنها به ذكر امامان مستور دوره دوم اكتفا شده است و نام حسن با لقب عَلَى الذكره السلام بعد از آنها آمده است و هيچ دليلى مبنى بر چگونگى انتساب حسن به آنها ذكر نشده،(6) امّا در منابع ضد نزارى برخى توجيه‏ها با ديده انكار نقل شده است.

جوينى در اين خصوص مى‏نويسد «شخصى كه او را قاضى ابوالحسن صعيدى مى‏گفتند و از ثقات و مقربان المستنصر بود در سال 488 قمرى يك سال بعد از مرگ المستنصر به الموت آمد و نزد سيدنا حسن صباح رفت و او در تعظيم و توفير او تأكيدها نموده و مبالغه‏ها كرد. قاضى نواده نزار را كه از جمله ائمه ايشان بود در زى اختفا و لباس به الموت آورده بود و آن سِر جز به حسن صباح نگفت و او را در محلى در الموت ساكن كرد و به موجب حكمتِ ازلى مستقر از مصر به ولايت ديلم منتقل مى‏بايست شدن. امام پس از آن كه به سن بلوغ رسيد با همسر محمد بن بزرگ اميد زنا كرد و آن زن از امام به حسن حامله شد و چون حسن متولد شد محمد بن بزرگ و اتباعش تصور كردند كه حسن فرزند آنان است».(7) جوينى سپس با تندى عقيده آنان را به باد سخره گرفته و از اين توجيه نزاريان كه سعى دارند با زنازادگى حسن را به امام منتسب كنند متعجب مى‏شود و مى‏نويسد «الولدُ للفراش و للعاهرِ الحجر».(8)

برخى از اسماعيليان استدلال كرده‏اند محمد براى منافع جامعه به هر گونه فداكارى تن مى‏داده او حتى حاضر بود شرافت زن و خواهر و دختر خويش را در راه عقيده‏اش فدا نمايد. اين توجيه به هيچ وجه پذيرفتنى نيست، زيرا او همواره حسن را فرزند خود مى‏خوانده و در صورت صحت اين عقيده بايد امام مستور فردى گناهكار شناخته مى‏شد و سنگسار مى‏گرديد.

دليل ديگرى كه در انتساب حسن به امام مستور ذكر شده، اين است كه مى‏گويند در همان روزى كه همسر محمد بن بزرگ اميد وضع حمل كرد از همسر امام مستور نيز كه در پاى الموت بوده حسن متولد گرديد، بعد از دو سه روز زنى همراه فرزند امام به الموت آمد و به سراى محمد وارد شد و پسرِ امام را با فرزندِ محمد عوض كرد و فرزند محمد را با خود برد، لذا حسن را فرزند امام معرفى مى‏كنند كه در درگاه محمد رشد كرد.(9)

حمداللّه‏ مستوفى پس از نقل هر دو روايت مى‏گويد: اين هر دو سُست است و قابل پذيرش نمى‏باشد.(10)

همچنان كه جوينى مى‏نويسد اين استدلال از دليل اول رسواتر است كه زنى بيگانه به سراى پادشاهى وارد شود و در اطراف نوزاد پادشاه هيچ فردى نباشد، او طفلى بيگانه را به جاى فرزند پادشاه قرار دهد و او را با خود ببرد و كسى متوجه نشود، پدر و مادر و دايگان هم متوجه تفاوت صورت طفلِ بيگانه نشوند.(11)

از سوى ديگر اين سؤال مطرح مى‏شود كه چگونه ممكن است نوادگان نزار مدت 69 سال در نزديكى الموت پنهانى زيسته باشند. چنان كه مشهور است هواداران نزار پس از قتل او در 488 قمرى به يمن گريختند و گروهى از آن جا به هند رفتند و در اين مناطق تبليغ مى‏كردند و خواهان شناسايى امامت نزار بودند،(12) از اين رو نمى‏توان پذيرفت كه در 487 يعنى پنج سال پس از تصرف الموت به وسيله حسن صباح، هنگامى كه اسماعيليان الموت در خطر انقراض و فشار شديد از سوى سلجوقيان قرار داشتند، امام را كه فرزند يا نواده نزار بوده و هشت سال بيشتر نداشته به الموت برده باشند. بدون شك بردنِ كودك به الموت افسانه‏اى است كه نزاريان براى مشروعيت دادن به امامت حسنِ دوم ساخته‏اند.(13) علاوه بر اين در دوران قدرت حسن صباح و كيا بزرگ اميد و فرزندش محمد حكومت اسماعيليان آن قدر قوى شده بود كه امام به راحتى مى‏توانست ظهور كند و خود حكومت را به دست گيرد. اگر نواده نزار در الموت بوده و محمد بن كيا بزرگ داعى بوده بايد براى مقابله با طرفدارانِ امامتِ پسرش امامِ اصلى را معرفى كند، نه آن كه 250 نفر را به قتل برساند.

عموم نزاريان در آن زمان در تعداد اجداد بين حسن و نزار دچار اختلاف شده‏اند، گروهى معتقدند بين آنها سه نفر مى‏باشد و اسم‏هاى آنها را به اين صورت ذكر مى‏كنند «الحسن بن القاهر بقوة‏اللّه بن المهتدى بن هادى بن مصطفى نزار بن المستنصر». گروهى ديگر از آنان بين حسن و نزار دو نفر را بيشتر اسم نمى‏برند «الحسن بن المهتدى بن هادى بن مصطفى نزار» و استدلال مى‏كنند كه القاهر لقب خود حسن است.(14) اسماعيليان امروزى حسن را فرزند القاهر مى‏دانند.(15)

ريشه‏هاى اعتقادى نزاريان به قيامت

در بين نزاريان اين اعتقاد وجود داشت كه شريعت به عنوان تقيه براى روشنگرى و سرسپردگى اسماعيليان در مقابل اعمال تعمدانه سنيان به كار گرفته شود و وقتى كه امام عدالت كامل را در جهان برقرار كرد ـ منظور روز قيامت كه اسماعيليان در حسابرسى نهايى به بهشت موعود خواهند رسيد ـ شريعت از بين خواهد رفت، چون ديگر مناسبِ اوضاع زمان نيست.(16)

ابو الخطاب كه از نخستين متفكران اسماعيلى است بهشت و دوزخ را به شيوه خاصى تعبير مى‏كرده است. او مراد از بهشت و دوزخى را كه در قرآن ذكر شده اشخاص ذكر مى‏كند و براى آنها معناى ماوراى ارضى نمى‏دانست، بهشت را جايى معرفى مى‏كرد كه به مردم خير و نعمت و عافيت برسد و دوزخ را جايى مى‏دانست كه مردم به شر و مشقت گرفتار شوند.(17) اين عقايد در آثار ناصر خسرو و كرمانى و سجستانى هم ديده مى‏شود. در زمان الحاكم اين اعتقاد در بين برخى از دروزيان ظهور كرده بود كه قيامت با ظهور الحاكم رخ داده و دور اسلام به پايان رسيده است. كرمانى، كه از داعيان و نظريه‏پردازان آن عهد بود، در ردِّ نظريات آنان كوشيد. كرمانى برخى ويژگى‏هاى قيامت و بهشت و دوزخ را بيان كرده است.(18)

المؤيد فى‏الدين شيرازى كه از داعيان المستنصر و از حاميان قيام بسا سيرى بود به هفت دور تاريخ اشاره مى‏كند و اين كه دور هفتمِ آن دور قائم القيامه است كه با ظهور قائم در آينده به پايان مى‏رسد و داورى روز بازپسين آغاز مى‏شود.(19)

ابو يعقوب سجستانى نيز كه همزمان با المؤيد فى‏الدين بود نظريات مشابهى دارد، او قيامت را روز بزرگى مى‏داند كه در آن روز جان‏ها برانگيخته مى‏شوند و نشانه‏هاى پنهانى به ظهور قائم دلالت خواهد داشت و چون كار به منتهاى خود رسيد قائم قيامت را اعلام خواهد كرد.(20)

ناصر خسرو برزخ را نفس طبيعى مى‏داند و معتقد است نفوس مردم تا به عالم طبيعى وابسته باشند از برزخ رهايى نيابد. به عقيده او دوزخ عالمِ جسمانى و فانى است و بهشت عالمِ روحانى و باقى است.(21)

عقايد اسماعيليان در مورد پذيرش قائم القيامه و ويژگى‏هاى دور قيامت و شرايط محقق شدن قيامت باعث شده بود تا در آثار بزرگان اسماعيلى فصلى مشبع به اين موضوع اختصاص يابد و تقريباً در بيشتر منابع كه داعيان و فقها از همان ابتداى ظهور اسماعيليه تأليف كرده‏اند به اين موضوع به طور مفصل پرداخته شده و سابقه‏اى قوى در ذهن اسماعيليان از دور قيامت به وجود آمده بود. با توجه به اين پيشينه ذهنى، حسن دوم كه اولين امام ظاهر الموت شناخته مى‏شد قيامت را اعلام كرد.(22)

اعلام قيامت توسط حسن دوم

چگونگى بر پايى قيامت در چند منبع ضد نزارى و دو منبع نزارى آمده است. به نظر مى‏آيد منابع ضد نزارى از جوينى متأثر باشند.

در رمضان سال 559 قمرى حسن عَلَى الذكره السلام دستور داد اهالى ولايات خود را به الموت رسانده و در مصلى حاضر شوند و چهار رايت بزرگ از چهار رنگ سپيد و سرخ و زرد و سبز به چهار ستون منبر نصب كنند. او به منبر رفت و روى به قبله داشت و به پيروانش چنان وانمود كرد كه از نزد امامِ مستور پنهانى كسى نزد او آمده، خطبه‏اى در معتقدات ايشان آورده؛ بر منبر فصلى فصيح و بليغ ايراد كرد و در آخر خطبه گفت امام زمان شما را درود و ترحم فرستاده است و بندگان خواص خويش خوانده و بار تكليف شريعت از شما برگرفته و شما را به قيامت رسانيده است، آن گاه خطبه‏اى به عربى خواند به گونه‏اى كه حاضران رقت آوردند به جهت اين كه گمان مى‏كردند سخن امام است. حسن فردى را كه عربى مى‏دانست بر پايه منبر نصب كرد تا ترجمه آن الفاظ را به پارسى براى حاضران مى‏گفت.

مضمون خطبه بر اين بود كه حسن بن محمد بزرگ اميد، خليفه و داعى و حجت ماست بايد كه شيعه ما در امور دينى و دنيوى مطيع و متابع او باشند، حكم او محكم دانند، قول او قول ما شناسند و بدانند كه مولانا ايشان را شفيع شد و شما را به خدا رساند.

و به اين روش فصلى مشبع خواند و بعد از سخنرانى از منبر پايين آمد، دو ركعت نماز خواند و سفره را پهن كردند و قوم اسماعيليان را بر سر آن نشاند تا افطار كردند و اظهار طرب و شادمانى و نشاط به رسم اعياد نمودند و گفت امروز عيد قيامت است.(23)

شبانكاره‏اى ضمن نقل اين واقعه مى‏نويسد «حسن در روز قيامت خطاب به پيروانش گفت اكنون امام بر حق منم و نايب رب العالمينم و هر كس كه نايب است همجنس است از منسوب، پس بدانيد خداى زمين منم و به فردا روز قيامت مى‏دارم و حساب هر كس مى‏بينم».(24) شبانكاره تنها كسى است كه ادعاى خدايىِ حسن را نقل مى‏كند، لذا نمى‏توان به آسانى اين نظريه را پذيرفت.

خطبه‏اى كه حسن قرائت كرده است در منابع نيامده تنها اشاره‏اى شده است كه حسن در اين خطبه به كنايه يا تصريح از امامت خويش سخن رانده است. در كتاب كلام پير بخش‏هايى از خطبه آمده است كه حسن در اثناى خطبه ويژگى‏هاى قيامت را گفته و اين نكته را متذكر شده است كه در قيامت عبادات از مردم برداشته شده و افعال و اعمال به پايان رسيده است.(25) رشيدالدين فضل‏اللّه‏ نقل مى‏كند كه «اسماعيليان از زمان مهدى تا زمان حسن دوم طاعات و عبادات را انجام مى‏دادند و نماز و روزه برپا مى‏داشتند، ولى از اين زمان چون امور دينى و اركان شرايع را فرو گذاشتند ايشان را ملحد خواندند و لفظ الحاد بر قامت استقامت ايشان چست آمد».(26)

اعلام قيامت در قهستان

در قهستان(27) جمع زيادى از اسماعيليان زندگى مى‏كرده‏اند كه بر اثر حملات مغول از جمعيت آنها كاسته شده، ولى كاملاً از بين نرفته‏اند و امروزه نيز در اطراف بيرجند و قائن و كاشمر و نيشابور چندين روستاى بزرگِ اسماعيلى نشين وجود دارد.

در زمان حسن، رهبرِ اسماعيليان اين منطقه رئيس مظفر بوده است. حسن خطبه براى او فرستاد و در خطبه چنين آورده بود كه خليفه خدا بر روى زمين و امام نزاريان من هستم و رئيس مظفر جانشين من است بايد همه از او فرمان برند، فرمان او و كلام او كلام ماست و آنچه گويد دين و حق است.(28)

رئيس مظفر در 28 ذى‏قعده سال 559 قمرى در دژى كه به قول جوينى سرچشمه الحاد و بى‏ايمانى آنان بود و مؤمن‏آباد(29) نام داشت منبر نهاد، ولى نه در جهت قبله بلكه در خلاف آن و همان گونه كه امامش در الموت كرده بود انجام داد و محمد خاقان پس از رئيس مظفر بر منبر رفت و پيغام حسن را با مضمون زير به اطلاع اسماعيليان رساند: مستنصر پيشتر پيغامى به الموت فرستاد كه خداوند توانا هميشه در ميان آدميان جانشينى داشته است كه خلافت مى‏كرده است، مستنصر يك خليفه بود و حسن صباح خليفه او، اگر مردم از حسن صباح پيروى كنند چنان است كه از مستنصر پيروى كرده‏اند و امروز من، حسن، اعلام مى‏كنم كه خليفه خدا بر روى زمين هستم و رئيس مظفر خليفه من است، شما بايد از دستورهاى او پيروى كنيد و انجام دستورهاى وى را وظيفه خود بدانيد. در آن روز كه اين مسئله اعلام شد در مؤمن‏آباد مردم چنگ و ديگر آلات موسيقى نواختند و بر پله‏هاى منبر نزديكِ آن شراب نوشيدند.(30)

تفاوت اصلى كه در خطبه مؤمن‏آباد و الموت ديده مى‏شود در مسئله امامت است. حسن در الموت به صورت كنايه ادعاى امامت مى‏كرد ولى در نامه مؤمن آباد به صراحت از امامتش سخن رانده است و پس از واقعه مؤمن آباد همه اسماعيليان تبليغ مى‏كردند كه حسن امام و از نوادگان نزار است. حسن براى آماده كردن شرايط از زمينه‏هاى قبلى كه توضيح داديم به خوبى بهره برد. او موقعيت و شرايط را براى پذيرش امامت آماده ديد و حتى همه شرايط و ويژگى‏هاى امامت را همچون نسب و معصوميت و جز آن را براى خود در نظر گرفت.

اعلام قيامت در شام

رهبر اسماعيليانِ شام راشد الدين سنان بود. او كه از دوستان حسن دوم بود و از سوى او به اين منطقه فرستاده شده بود روابط نزديكى با حسن داشت. سنان موظف شد تا دور قيامت را در شام اعلام كند. او مراسمى مشابه آنچه در ايران برپا شد برگزار كرد، اما به نظر مى‏آيد عقيده جديد در نزاريان شام تأثير بسيار محدودى داشت. مؤلفان نزارى كتب عقيدتى در شام كمترين اطلاع از نوشته‏هاى همكيشان ايرانى خود نداشتند و همچنان دورى بودن تاريخ مقدس را حفظ كرده بودند و پس از مرگ حسن، سنان مستقل شد و حتى اخبار و روايت‏هايى است كه محمد پسر حسن دوم، قصد قتل او را داشته است.

به هر حال سنان عقيده قيامت را به روايتِ خويش تعليم مى‏داد. ويژگى‏هاى اين عقيده نامشخص است، ولى مى‏توان به اطمينان گفت اين اعتقاد در نزاريان شام ريشه پيدا نكرد.(31) منابع ضد نزارى از برپايى قيامت در شام سخنى به ميان نمى‏آورند و اين نشان دهنده عدم استقبال نزاريان شام از دور قيامت است. به لحاظ دورى شام از الموت، حاكمان الموت توانايى نفوذ در شام را نداشتند.

تأثير اعلام قيامت در عقايد اسماعيليان

دور قيامت در واقع دومين مرحله از تاريخ نزاريان بود كه آغاز اين مرحله 559 قمرى بوده و تا سال 607 قمرى به طول انجاميد. حاصل اعلامِ قيامت اين بود كه بر شيوه فلاسفه، جهان را قديم گفتند و زمان را نامتناهى و معاد را روحانى و بهشت و دوزخ و ما فيها را همه تأويل كردند كه معانى آن وجوه، تأويل به روحانى باشد و بنابراين اساس گفتند قيامت آن وقت باشد كه خلق به خدا رسند و باطن و حقايق خلايق ظاهر گردد و اعمال طاعات مرتفع شود و به قول جوينى «در عالم همه عمل باشد و حساب نه و آخرت همه حساب باشد و عمل نه و اين روحانى است و آن قيامت كه در همه ملل و مذاهب موعود و منتظر است اين بود كه حسن اظهار كرد»(32) و به اين صورت تكاليف شرعى از مردم برخاسته است، زيرا همه در اين دور قيامت به تمامى روى به خدا بايد داشتن و ترك رسوم شرايع و عادات و عبادات الزامى باشد و از نشانه‏هاى قيامت اين باشد كه مردم را از همه بندها بگشايد و با عادت خويش برد و غذا و شراب خويش به تن درستى رساند.(33)

در شريعت دستور داده بودند كه شبانه‏روز پنج نوبت عبادت خداى بايد به جاى آورد، آن تكليف ظاهر بود، در قيامت مردم بايد هميشه خدا را در دل خويش داشته باشند و حضور خدايى كسب كنند. به همين قياس همه اركان شريعت و رسوم اسلام را تأويل كردند و تظاهر بدان را لازم ندانستند و حلال و حرام را برداشتند.(34) قيامت آخرين براى هر فردى، رهايى وى هنگام مرگ از زندگى مادى و داخل شدن در حيات روحانى محض است.(35)

حسن به صراحت يا به كنايه گفته بود همچنان كه در دور شريعت اگر كسى طاعت و عبادت نكند او را توبيخ كنند، اگر كسى در قيامت حكم شريعت را انجام دهد و بر عبادت و رسوم جسمانى مواظبت نمايد قتل و رجم او واجب باشد.

گروهى از غلات اسماعيليه به خدايى ائمه خود معتقد شدند،(36) اين اعتقادات از لحاظ سياسى باعث شد تا نزاريان به نوعى استقلال دست يابند.

جايگاه قائم القيامه

قيامت به ظهور حقيقت در شخص امام نزارى تعبير شد و نزاريان از طريق او مى‏توانستند خداى را شناخته و به اسرار و حقايق خلقت، چنان كه مناسب بهشت است واقف شوند. امام مى‏توانست حقيقت و باطن احكام شريعت را دريابد(37) و به اين صورت بهشت در اين جهان براى نزاريان تحقق پيدا مى‏كرد و غير نزاريان از اين زمان به بعد به جهنم افكنده مى‏شدند. محمد(ص) خاتم ادوار شرايع و فاتحه دور قيامت بود و حسن اعلام كننده قيامت شمرده مى‏شد. او قائم القيامه شمرده مى‏شد و اين مقامى بود كه در انديشه نزاريان بالاتر از امام شمرده مى‏شد و دعوت او دعوت قيامت خوانده مى‏شد.

قائم القيامه مظهرِ حقايق ثابت شده بود به اين معنا كه نزاريان پايان دوره شريعت و زندگى جسمانى را كه قبلاً در ظاهر حقيقت تجلى يافته بود جشن مى‏گرفتند، از اين به بعد باطنِ آن حقيقت نيز براى نزاريان پديدار گرديد و نزاريان به يك زندگى كاملاً روحانى دست يافتند.

خواجه نصير در توصيف قائم قيامت مى‏نويسد «خلائق عالم به قيام قيامت اشارت داشته و بشارت داده‏اند چون او آخرين منادى و مبشر قيامت بود و مى‏گويد (بعثت انا و قائم الساعة كهاتين أصابع سبابة) من و قائم قيامت هر دو چون دو انگشت سبابه كه برابر يكديگرند برانگيخته مى‏شويم پس از قائم القيامه شريعتى ديگر بر نخواست و دعوت همه پيغمبران و شرايع ايشان به دعوت او در قيامت وابسته است، پس خاتم جمله پيغمبران و شرايعِ ايشان او بود».(38)

اسماعيليان نهايت هر كارى را قيامت مى‏دانند و آن كسى كه اين نهايت به او مى‏رسد قائم قيامت باشد و معناى قائم را در همه زمان‏ها اين قائم القيامه معرفى مى‏كنند و معتقدند هيچ چيز بدون او باقى و زنده نخواهد ماند.(39)

در جريان اعلامِ قيامت تنها قيامت تفسير باطنى پيدا نكرد، بلكه بهشت و دوزخ نيز كه از همان ابتدا متفكران اسماعيلى آنها را به تأويل و تفسير خاصى برده بودند با اعلام قيامت در تفسير باطنى خود تَبلور پيدا كردند.(40)

مخالفين حسن دوم مورد تعقيب و شكنجه قرار مى‏گرفتند، به ناچار بسيارى از آنان ترك وطن كردند به ويژه از قهستان جمع زيادى به خراسان مهاجرت كردند، اما گروهى كه توانايى رفتن نداشتند در ميان ملاحده باقى ماندند و پنهانى اوامر و نواهى شريعت را ملتزم بودند.(41)

تغيير عبادات و برداشتن نماز و روزه و ساير واجبات شرعى در جامعه اسلامى انعكاس شديدى داشت، به ناچار اسماعيليان تلاش مى‏كردند اين تحريف را توجيه كنند.

در متون اوليه اسماعيليه ظاهر شريعت را براى حفظ احكام دنيا دانسته‏اند كه هميشه در حال تغيير است و باطن شريعت را براى ضبط احكام آخرت و حقيقت دانسته‏اند و استدلال كرده‏اند كه احكام آخرت هرگز تغيير و تبديل نيابد، زيرا آن عالم خدايى است و هرگز تغيير نمى‏يابد. موجودات عالم پيوسته از حالى به حالى تغيير مى‏كنند، ولى باطن آنها هرگز تغيير نمى‏كند؛ به همين صورت ظاهر شريعت كه حكم بر ظاهر موجودات مى‏كند تغيير مى‏كند، ولى باطن آن كه بيان حقايق موجودات است به هيچ وجه تغيير نمى‏كند، پس نماز روزه و زكات و به طور كلى همه عبادات ظاهر شريعت است و قابل تغييراند.(42)

هاجسن مى‏نويسد: انجام عبادات از نظر اسماعيليان نشانه تقيه است و از نشانه‏هاى قيامت برداشتن تقيه بود كه به حذف عبادات منجر شد.(43) زمانى كه حسن دوم عبادات را از مردم برداشت بر مبناى تغيير ظاهر شريعت و ورود به دور كشف و شكستن تقيه توجيه شد.

تغيير عبادات كه از زمان آقاخان سوم در بين اسماعيليان به وجود آمد بر همين اساس توجيه مى‏شود.(44)

چنان كه گفتيم عقيده قيامت در بين همه اسماعيليان نفوذ نكرد. برخى از نزديكان حسن به اين توجيهات اعتقادى پيدا نكردند، از جمله برادر زن وى (حسن بن ناماور) بود كه در ششم ربيع‏الاول 561 قمرى حسن را بر قلعه لمسر كارد زد و مجروح ساخت و حسن از اين زخم فوت كرد.(45)

عقيده قيامت پس از حسن دوم

چون حسن دوم به دست برادر زنش به قتل رسيد پسرش «نورالدين محمد» كه نوزده سال داشت به جاى پدر نشست. او در ابتداى حكومتش حسن بن ناماور را با تمامى نزديكانش از مرد و زن و كودك كه بقاياى آل بويه بودند به قتل رساند.(46)

محمد در تبليغ و گسترش عقيده قيامت از پدرش جدى‏تر بود و در اظهار امامت تأكيد بيشترى مى‏كرد.(47) به گفته رشيدالدين فضل‏اللّه‏ او على رغم اين كه از علوم رايج اطلاعى نداشت، اما ادعاى حكمت و فلسفه مى‏نمود.(48)

طى دو سال كه از اعلام قيامت گذشت اسماعيليان به طور كامل از جامعه اسلامى جدا شدند، آنان در دوران حكومت محمد دست به قتل و غارت زدند و فتنه‏هاى زيادى به وجود آوردند. اين حوادث باعث شد جامعه اسلامى تنفر بيشترى از اسماعيليان پيدا كنند، اما چون سلجوقيان كه قدرت اصلى بازدارنده اسماعيليان شمرده مى‏شدند رو به ضعف و تجزيه گذاشته بودند، محمد توانست 46 سال حكومت كند.(49) در طى اين مدت طولانى، امامت محمد براى همه اسماعيليان نزارى ثابت شده بود و از نظر سياسى و نظامى اسماعيليان قدرت مقتدرى را به وجود آورده بودند. كاشانى از شكست اتحاد حاكمان رى و عراق و قزوين بر ضد نزاريان خبر مى‏دهد.(50) در منابع اطلاعات اندكى در مورد تبليغ قيامت در زمان محمد، نقل شده است.

اعتقاد به دور قيامت و عقايد منحرف آن نمى‏توانست براى هميشه در دل همه نزاريان پايدار بماند. از مهمترين افرادى كه به اين اعتقادات اعتراض مى‏كردند پسر بزرگ محمد (جلال الدين حسن سوم) بود كه پدرش در كودكى نص قائم مقامى بر او كرده بود و چون بزرگ شد به عقايد پدر و جدش خرده مى‏گرفت و بين آنها دشمنى به وجود آمد به گونه‏اى كه هر دو از يكديگر خائف بودند، در مجامع عمومى كه جلال الدين حسن حضور داشت پدرش از ترس در زير لباس زره مى‏پوشيد و مقربانى كه به او اعتماد داشتند مواظب او بودند. در بين عموم مسلمانان اين اعتقاد شايع شده بود كه جلال‏الدين حسن مخالف عقايد پدرش هست و مسلمان مى‏باشد. علاء الدين محمد در دهم ربيع‏الاول سال 607 قمرى فوت كرد.(51) مستوفى، جلال‏الدين حسن سوم را متهم مى‏كند كه پدرش را مسموم كرده است.(52)

پايان دور قيامت و بازگشت اسماعيليان به جهان اسلام

جلال‏الدين حسن كه از پيش وليعهد بود پس از مرگ پدرش بر مسند حكومت تكيه زد. از زندگى او اطلاع چندانى نداريم جز اين كه در 562 قمرى به دنيا آمده و مادرش زنى مسلمان و با ايمان بوده است. جلال الدين حسن معروف به نو مسلمان است، زيرا چنان كه گفتيم وى با عقايد پدرش مخالف و از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى كرد و دستور داد تا در هر ديهى حمامى و مسجدى بسازند و رسم اذان و نماز و روزه تازه گردانيد و به همين جهت رسولانى نزد خليفه الناصر لدين اللّه‏ و سلطان محمد خوارزمشاه و ملوك و سلاطين و امراى عراق و ديگر بلاد فرستاد.(53) بدون شك اعتقادات مادرِ حسن سوم در اصلاح دينىِ وى مؤثر بوده و باعث بازگشت اسماعيليان به جهان اسلام گرديد. آنان از ميان چهار فرقه اهل سنت شافعى را برگزيدند. دور قيامت كه در 559 قمرى اعلام شده بود در 607 قمرى به دستور جلال الدين حسن ملغى اعلام گرديد و به پايان رسيد. جلال الدين سعى در جلب قلوب مسلمانان داشت. او علاوه بر آن كه از طريق نامه سعى در اعلام اسلام خويش داشت فقهاء را از خراسان و عراق دعوت كرد و با احترام تمام از آنان خواست به قضاوت و خواندن خطبه و امامت نماز و امثال اين امور مذهبى بپردازند. او حتى از مردم قزوين كه رنج‏هاى بسيارى از نزاريان ديده بودند و اعتمادى به حرف‏هاى او نداشتند دلجويى نمود.(54)

اسلام جلال‏الدين حسن مورد قبول ائمه بلاد اسلامى قرار گرفت و جلال الدين سعى در رضايت آنان داشت و با بزرگان آنها مكاتبه مى‏نمود حتى از علماى قزوين خواست تا به الموت بيايند و كتاب‏هاى اسلاف او را ببينند و هر چه را كه خلاف مذهب بود جدا كنند و دستور داد همه را در حضور ايشان سوزاندند و اجدادش را لعن و طعن نمود.(55)

مردم قهستان و تا حدودى شام مطيع فرمان جلال الدين بودند. تغيير مذهب حسن سوم باعث شد تا وى از امنيت برخوردار شود و در پناه اين امنيت دو سال را به گردش در شهرها پرداخت و قلعه‏هاى اسماعيليان از گزند حملات مخالفانشان در امان ماند. بسيارى از علماى اسلامى كه از مقابل مغولان مى‏گريختند به قلعه‏هاى قهستان پناه مى‏بردند.(56)

با توجه به اين ويژگى‏ها مى‏توان پذيرفت كه حسن در اعلام اسلام حُسن نيت داشته و تنها براى فريب مسلمانان عمل نكرده است. او پس از يازده سال از مسلمانى‏اش در سال 618 فوت كرد. گفته شده كه زنان دربار او را مسموم كردند و تنها پسرش (علاء الدين محمد سوم) كه در اين زمان نه سال داشت به جاى او نشست. به لحاظ كوچكى علاءالدين محمد بسيارى از كسانى كه در زمان پدرش جلال الدين از ترس وى مطيع شده بودند دوباره سر برآوردند و به صورت محدود به عقيده قبلى خود بازگشتند.(57)

تاريخ نويسان محمد را مبتلا به بيمارى ماليخوليا دانسته‏اند به طورى كه هيچ كس توانايى سخن گفتن با وى يا مداواى او را نداشت، لذا اخبار را از او پوشيده مى‏داشتند. اين بيمارى باعث شد فرصت‏طلبان اسماعيلى عقايد قبلى خود را اظهار كنند.(58)

عقيده ستر در بين نزاريان

بازگشت محدود به رسوم و آداب مسلمانى كه تناقض شديد با عقايد و روش حسن دوم داشت باعث شد در نظر برخى نزاريانِ به شدت متعصب اين توجيه به وجود آيد كه امام بر طبق شرايط عمل كرده و مى‏تواند بر طبق مقتضيات تغييرِ اساسى در عقيده نزاريان به وجود آورد و به تدريج عقيده ستر در بين آنان مستحكم شد و با اين اعتقاد وضعيتِ دينى جامعه نزارى هماهنگ و بر وفق سير حوادث و رويدادهايى كه از زمان اعلام قيامت در 559 قمرى تا ابطال آن در 607 قمرى رخ داد توجيه مى‏شد و استقلال مذهبى اسماعيليان در هر شرايطى حفظ مى‏شد.

محمد سوم نقش مهمى در پديد آمدن انديشه ستر نداشت و اين اعتقاد را بزرگان اسماعيلى تبليغ و گسترش دادند. پيش از اين در قرن پنجم ناصر خسرو اشاره‏هايى به دوره ستر(59) داشته است. اما از مهمترين كسانى كه در تدوين اين انديشه نقش مهمى داشته، خواجه نصيرالدين طوسى است.

خواجه در كتاب تصورات ضمن توضيح اصلاح دينى حسن سوم، تعبيرهاى تازه‏اى از آن را بيان مى‏كند. او دوره‏هاى پيامبران اولو العزم را برمى‏شمارد و حضرت رسول(ص) را خاتم ادوار شرايع و آغاز دور قيامت مى‏داند. در اين دوره امام جايگاه والايى دارد و پيغمبر، نبوت خود را به امامت و وصى سپارد و شريعت را با قيامت متحد گرداند. از اين روى كشف يا ستر، حقيقت يا شريعت در اين دوره مناسب احتياج مؤمنان تغيير مى‏كند.(60) لذا اسماعيليان عمل حسن سوم و جدش حسن دوم را بر طبق دوره ستر تفسير كرده و هر دو را مناسب مؤمنين خواندند. امام مى‏توانست پيروانش را در قيامت نگه دارد يا در دوره ستر كه حقيقت پنهان است.(61) در دوره ستر تنها حجت به كمال رسيده و به حقيقت دسترسى دارد و مى‏تواند از تقيه معاف باشد. به هر حال تصميم هر چه باشد بايد پيروانش آن را بپذيرند و به آن عمل كنند.

با توجه به اين كه مسلمانان درگير حمله مغول بودند بيشتر توجه‏شان به اين تهاجم گسترده متمركز شده بود. علاءالدين محمد در سال‏هاى آخر حكومتش با مشاوران و حتى پسر بزرگش ركن‏الدين خورشاه دچار اختلاف شد و سرانجام در 653 قمرى در توطئه‏اى به قتل رسيد. ركن‏الدين خورشاه تنها يك سال و چند ماه حكومت كرد.

در طى اين دوران كوتاه به جهت درگيرى‏هاى شديدى كه بين مغولان و مسلمانان به وجود آمد و همچنين محاصره قلعه الموت و فتح آن به دست هلاكو در 654 قمرى مطلبى درباره عقيده ستر در منابع نيامده است و توجه اساسى به مذاكرات ركن‏الدين خورشاه با هلاكو و سرانجام وى معطوف شده است.

پى‏نوشت‏ها:

1. مصطفى غالب، تاريخ الدعوة الاسماعيلية، ص 245 ـ 254.

2. جوينى، جهانگشاى، ج 3، ص 222 ـ 224.

3. جوينى، جهانگشاى، ج 3، ص 223 ـ 224؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 163؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 199 ـ 200.

4. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، همان، ص 162.

5. كاشانى، همان، ص 200.

6. به عنوان نمونه به هداية الطالبين المؤمنين، ص 111 و تاريخ الدعوة الاسماعيليه، ص 258 ـ 260 مراجعه شود.

7. جوينى، جهانگشاى، ص 23 ـ 233؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 166.

8. تفسير اين جمله چنين است كه فرزند از صاحب خانه است اگر چه افرادى به آن خانه در رفت و آمد باشند و شوهر نسبت به فرزند خود نبايد ترديد كند و افراد زناكار بايد سنگسار شوند. «ر.ك: شرح لمعه، باب نكاح».

9. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 166 ـ 167؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 203؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 154.

10. حمداللّه‏ مستوفى، تاريخ گزيده، ص 522.

11. جوينى، همان، ج 3، ص 243.

12. ولاديميرونا، تاريخ اسماعيليان در ايران، ص 244.

13. ولاديميرونا، همان، ص 244 ـ 245.

14. جوينى، جهانگشاى، ص 236؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 167 و 168؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 204.

15. محمد بن زيد العابدين، همان، ص 110.

16. لوئيس برنارد، اسماعيليان در تاريخ، ص 307.

17. شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 180؛ نوبختى، فرق الشيعه، ص 68 ـ 70.

18. كرمانى، راحة العقل، ص 512.

19. المجالس المستنصريه، ص 31 ـ 33.

20. سجستانى، ايران و يمن سه رساله اسماعيلى (الينابيع)، ص 83 ـ 84 و 67 ـ 68؛ سجستانى، كشف المحجوب، ص 83 ـ 94.

21. ناصر خسرو، خوان الاخوان، ص 132.

22. دكتر مصطفى راغب در كتاب الامامة و قائم القيامه ويژگى‏هاى امامت و قائم القيامه و قيامت را مورد بررسى قرار داده است، نظريات او منعكس كننده عقيده نزاريان مى‏باشد. (ص 320 ـ 331).

23. جوينى، جهانگشاى، ج 3، ص 226 ـ 228؛ رشيدالدين فضل اللّه‏، جامع التواريخ، ص 164 ـ 165؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 201؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 3 ـ 253؛ حمداللّه‏ مستوفى، تاريخ گزيده، ص 522 ـ 523. ابو اسحاق كوهستانى همين واقعه را با حمايت از اقدامات حسن بيان مى‏كند. «ر.ك: هفت باب، ص 41 ـ 42».

24. شبانكاره‏اى، مجمع الانساب، ص 129 ـ 130.

25. كلام پير، ص 65 ـ 66.

26. رشيدالدين فضل اللّه‏، همان، ص 165.

27. قهستان به منطقه جنوب خراسان اطلاق مى‏شده كه مركز آن تون يا قائن كنونى بوده است.

28. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، همان، ص 166.

29. مؤمن‏آباد امروزه از مراكز مهم اسماعيليان در نزديكى بيرجند است.

30. جوينى، جهانگشاى، ص 229 ـ 231؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 253.

31. هاجسن، فرقه اسماعيليه، ص 369 و 367؛ دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ص 456.

32. جوينى، همان، ص 227.

33. سجستانى، كشف المحجوب، ص 82.

34. جوينى، همان، ص 227. با مراجعه به برخى متون فقهى اسماعيليان كه در قرن چهارم تأليف شده‏اند و مقايسه آن با عقايد آنان در دور قيامت متوجه تغيير اساسى در عقايد آنان مى‏شويم، به عنوان نمونه مراجعه شود به «دعائم الاسلام، تأليف قاضى نعمان، تصحيح آصف بن على».

35. سجستانى، كشف المحجوب، ص 83.

36. جوينى، جهانگشاى، ص 227 ـ 229؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 169 ـ 168؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 255.

37. ناصر خسرو، خوان الاخوان، ص 86.

38. خواجه نصير، تصورات يا روضة التسليم، ص 131.

39. كلام پير، ص 63.

40. براى تأويل روحانى بهشت و دوزخ و قيامت به كشف المحجوب سجستانى، ص 83 ـ 94 و الينابيع، ص 67 ـ 68 و خوان الاخوان، ص 132 و وجه دين، ص 27 ـ 45 و تصورات، ص 52 ـ 55 مراجعه شود.

41. حمداللّه‏ مستوفى، همان، ص 523.

42. كلام پير، ص 55 ـ 56؛ هانرى كربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ص 132 ـ 133. توجه به باطن هر عبادتى آن قدر مورد توجه اسماعيليان بوده كه بسيارى از متفكرين اسماعيلى به اين موضوع پرداخته‏اند، براى نمونه ناصر خسرو در كتاب وجه دين به طور مفصل باطن عبادات و شرائع را مورد بررسى قرار داده است.

43. هاجسن، همان، ص 301.

44. در مورد عقايد فعلى اسماعيليان به نامه الموت، 76 ـ 86 مراجعه شود.

45. جوينى، جهانگشاى، ص 239؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 169 ـ 170.

46. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 170؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 259.

47. جوينى، همان، ص 240 ـ 241.

48. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، همان، ص 170.

49. شبانكاره‏اى، همان، ص 130.

50. كاشانى، همان، ص 214.

51. جوينى، جهانگشاى، ص 242؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 173؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 214.

52. حمداللّه‏ مستوفى، همان، ص 524.

53. رشيدالدين فضل‏اللّه‏، همان، ص 174.

54. حمداللّه‏ مستوفى، همان، ص 524.

55. جوينى، جهانگشاى، ص 243 ـ 244؛ كاشانى، زبدة التواريخ، ص 215.

56. جوزجانى، طبقات، ص 181.

57. جوينى، جهانگشاى، ص 243 ـ 250؛ رشيدالدين فضل‏اللّه‏، جامع التواريخ، ص 178 ـ 180.

58. حمداللّه‏ مستوفى، تاريخ گزيده، ص 525؛ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، ص 269.

59. براى اطلاع بيشتر به خوان الاخوان، ص 132 مراجعه شود.

60. خواجه نصير، همان، ص 104.

61. خواجه نصير، تصورات، ص 110 ـ 111؛ كلام پير، ص 66 ـ 68.

منابع:

ـ المجالس المستنصريه، تصحيح محمد كامل حسين (دارالفكر العربى، چاپ اوّل).

ـ برتلس، ناصر خسرو و اسماعيليان، ترجمه آرين‏پور (انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1346ق).

ـ جوزجانى، منهاج الدين عثمان بن سراج، طبقات ناصرى، تصحيح عبد الحى حبيبى (انجمن تاريخ افغانستان كابل، 1343ق).

ـ جوينى، علاء الدين عطاملك، تاريخ جهانگشاى، به سعى و اهتمام محمد بن عبد الوهاب قزوينى (چاپ ليدن هلند، 1355ق/1937م).

ـ حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، به اهتمام محمد مدرسى زنجانى، (تهران، اطلاعات، 1364).

ـ حسين، محمد كامل (تصحيح)، سيرة المؤيد فى الدين، (قاهره، دارالكتب المصرى، 1949م).

ـ خراسانى فدائى، محمد بن زيدالعابدين، هداية المؤمنين الطالبين يا تاريخ اسماعيليه، به اهتمام الكساندر سيمونوف (تهران، اساطير، 1362).

ـ دفترى، فرهاد، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‏اى (تهران، فرزان، 1375).

ـ رشيدالدين فضل اللّه‏، جامع التواريخ (قسمت اسماعيليان)، به كوشش محمدتقى دانش‏پژوه (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1338ق).

ـ سجستانى، ابو يعقوب، كشف المحجوب، تصحيح هانرى كربن (انجمن ايرانشناسى، فرانسه 1358).

ـ ــــــــــــــ ، ايران و يمن سه رساله اسماعيلى (الينابيع) تصحيح هانرى كربن (تهران، انستيتو ايران و فرانسه، 1340ق).

ـ شبانكاره‏اى، محمد بن على بن محمد، مجمع الانساب، تصحيح هاشم محدث (تهران، اميركبير، 1363).

ـ شهرستانى، محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، ترجمه مصطفى خالقداد هاشمى (تهران، اقبال، 1361).

ـ طوسى، خواجه نصير الدين، تصورات يا روضة التسليم، تصحيح ايوانف (تهران، جامى، 1363).

ـ غالب، مصطفى، الامامة و قائم القيامه (بيروت، دار و مكتبة الهلال، 1918م).

ـ ــــــــــــــــــ ، تاريخ الدعوة الاسماعيليه منذ اقدم العصور حتى عصرنا الحاضر (دمشق، داراليقظة العربيه، 1953م).

ـ قاضى نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، تصحيح آصف بن على، (قاهرة، دارالمعارف، 1963ميلادى).

ـ قرشى، ادريس عمادالدين، عيون الاخبار و فنون الآثار، تصحيح دكتر مصطفى غالب (دارالاندلس، 1994ميلادى).

ـ كاشانى، عبداللّه‏ بن على، زبدة التواريخ، به كوشش محمدتقى دانش‏پژوه (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366).

ـ كربن، هانرى، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه اسداللّه‏ مبشرى (تهران، اميركبير، 1358).

ـ كرمانى، حميدالدين، راحة العقل، تصحيح مصطفى غالب (بيروت، دارالاندلس، 1967م).

ـ ــــــــــــــــــــــ ، الرياض، تصحيح عارف تامر (بيروت، دارالثقافة، بى‏تا).

ـ كلام پير، يعنى هفت باب به سعى ايوانف، 1934م.

ـ لوئيس برنارد، تاريخ اسماعيليان، ترجمه فريدون بدره‏اى (تهران، توس، 1362ق).

ـ مايل هروى، نجيب و اكبر عشيق كابلى، نامه الموت (مشهد، بنگاه كتاب، بى‏تا).

ـ ناصر خسرو، وجه دين (تهران، كتابخانه طهورى، 1348).

ـ ـــــــــــــ ، خوان الاخوان، مقدمه و حواشى ع. قويم (تهران، كتابخانه لارانى، 1338).

ـ نوبختى حسن بن موسى، فرق الشيعه، ترجمه محمد جواد مشكور (بى‏جا، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361).

ـ واكر، پل. اى، حميدالدين كرمانى، ترجمه فريدون بدره‏اى (بى‏جا، نشر فرزان، بى‏تا).

ـ ــــــــــــــ ، ابويعقوب سجستانى متفكر و داعى اسماعيلى، ترجمه فريدون بدره‏اى (بى‏جا، نشر فرزان، 1377ق).

ـ ولاديمير ونا، استرويوا لودميلا، تاريخ اسماعيليان ايران، ترجمه پروين منزوى (تهران، اشاره، 1371).

ـ هاجسن، مارشال گودوين سيمز، فرقه اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‏اى (تبريز، كتابفروشى تهران، 1346).



1 دانشجوى دكترى تاريخ و تمدن ملل اسلامى ـ دانشگاه آزاد اسلامى مشهد.