| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
ل.م.سافى ترجمه: دكتر سيد احمد موثقى (2) در حالىكه جنبش ناسيوناليستى، در هر دو شاخه ليبرالى و سوسياليستى خود، در
جهان عرب رو به رشد بود و زمينههاى جديدى را فتح مىكرد و به طور فزايندهاى بر
حيات فكرى و سياسى اين جوامع غالب مىشد، جنبش اسلامى به هم ريخته و در حالت
دفاعى قرار داشت.روشنفكران اسلام گرا مشغول دفاع از اسلام در برابر اين
اتهام كه اسلام مسؤول زوال جامعه اسلامى است، و پوزش خواهى به دليل آن
جنبههاى اسلام كه مغاير با سليقههاى مدرن به نظر مىرسيدند بودند.با اين وجود،
اين گرايش تا اواخر دهه 1960، يعنى هنگامى كه آراى سيد قطب در سراسر دنياى عرب
شروع به انتشار نمود، رو به تغيير نهاد.دهههاى شصت و هفتاد همچنين شاهد ترجمه
آثار مالك بن نبى، نويسنده الجزايرى الاصل و تحصيل كرده فرانسه، از فرانسه
به عربى بود كه آرا او تحرك جديدى به روشنفكران اسلامگرا بخشيد.در اين نوشتار
آراى سيد قطب و مالك بن نبى، به ويژه آراى و ايدههايى كه تاثير زيادى بر جنبش
اسلامى و جامعه عرب به طور كلى داشت را بررسى خواهيم كرد.بايد متذكر شد در حالى
كه قطب نفوذ زيادى روى مردم عادى داشت; اما نفوذ بن نبى تقريبا محدود به
دواير روشنفكرى بود. سيد قطب در 1906 در قاهه، شهر كوچكى در استان اسيوط مصر به دنيا آمد.او پس از
پايان آموزش ابتدايى در شهرش به قاهره رفت و در آن جا آموزش متوسطه و كالج را
طى كرد.قطب با فارغ التحصيل شدن در رشته ادبيات عرب، به سرعتخودش را به عنوان
يك منتقد ادبى تيز و تند شناساند.در 1949 او از طرف وزارت آموزش به ايالات متحده
فرستاده شد و در آنجا به مدت دو سال و نيم به مطالعه برنامههاى درسى و آموزشى
مدارس آمريكايى پرداخت.او با رفع اوهام نسبتبه تمدن غربى برگشت، و به طور
علنى فرهنگ آمريكايى را كه به نظرش به طور افراطى ماترياليستى، تهى از هر
گونه ارزش معنوى، است، محكوم كرد.(ص 153).او در 1951 به اخوال المسلمين پيوست و
1954 به سر دبيرى روزنامه اصلى اخوان منصوب شد.او در همان سال دستگير و همراه
با ساير اعضاى اخوان متهم به دخالت در فعاليتهاى براندازانه و خرابكارانه
عليه دولت گرديد.در 1964 از زندان آزاد شد، ولى چند ماه بعد به جرم تلاش ناموفق
براى ترور رئيس جمهور و واژگونى حكومت، دوباره دستگير شد.اين بار دادگاه عالى
امنيت دولت در 1966 او را به مرگ محكوم كرد و در همان سال اعدام شد. شايد مؤثرترين و پرخواندهترين اثر قطب كتاب معالم فى الطريق (نشانههاى راه)
باشد، كه در ايام زندان (1954 - 1964) نوشت و در سال 1964 سال رهايىاش از زندان
منتشر كرد.اين كتاب در لحن، ايستار و محتوا، يك نقطه عزيمت و انحراف شديد از
همه آنچه بود كه نويسندگان اسلام گرا پيش از آن نوشته بودند.كتاب با يك هشدار
ناميمون شروع مىشود: بشر امروز در لبه پرتگاه ايستاده، نه به علتخطر نابودى كامل كه سرش را بردار
آويختن باشد، كه اين تنها يك علامتبيمارى است نه بيمارى واقعى، بلكه به اين علت
كه بشريت از آن ارزشهاى حياتى كه براى توسعه سالم و ترقى حقيقى او ضرورى است
تهى گشته است. او در ادامه تمدن غربى را متهم به سوق دادن بشر به سوى اين حالت جاهلى و غفلت
آميز مىكند كه به موجب آن در تامين و انجام مسؤوليت اخلاقى خود در قبال بقيه
افراد بشر ناموفق است، و مسلمانان را به پيش قدم شدن و ادعاى دوباره رهبرى بشر
در برابر قدرتهاى غربى دعوت مىكند: داشتن رهبرى جديد براى بشر اساسى است! رهبرى بشر توسط انسان غربى اكنون رو به
زوال است، نه به اين علت كه تمدن غربى از نظر مادى فقير شده يا چون قدرت اقتصادى و
نظامى آن ضعيف شده است; دوران نظام غربى به پايان رسيده، بدوا به اين علت كه فاقد
آن ارزشهاى حيات بخش است كه آن را قادر به رهبرى بشر كرده بود...در اين موقعيت
گيج كننده، نوبت اسلام و جامعه اسلامى (امت) رسيده كه وظيفهاى را كه خداوند به او
واگذار كرده براى بشر انجام دهد. اما اين كار چگونه ممكن است؟ مسلمانان چه بايد بكنند تا مسؤوليت اخلاقىشان را
انجام داده باشند و نژاد بشر را از يك (ص 154) فاجعه قريب الوقوع نجات دهند؟ چه
شرايط و خصوصياتى جامعه اسلامى دارد كه از غرب جلو مىافتد؟ قطب اين نظر را كه
رهبرى مسلمانان بايد خودش را از طريق پيشرفت در توليد مادى يا تكنولوژى نشان
دهد، ناديده مىگيرد، چون ادعايش اين است كه «نبوغ و مهارت غربى پيشرفت چشمگيرى
در اين حوزه كرده كه دست كم چند قرن طول مىكشد تا [مسلمانان ] از آن جلو بيفتند! » به
جاى آن مسلمانان مىتوانند با ارائه يك «جهان بينى» و يك «راه و روش» به بشر، كه در
عين بهره مندى از پيشرفت مادىبه دست آمده، نيازهاى اخلاقى و معنوى شان را همه بر
آورده مىكند، آنان را رهبرى كنند. سيد قطب با قرار دادن مساله رويارويى مسلمانان و جامعه اسلامى در يك چارچوب
جهانى و ربط دادن آنها با آنچه كه يك مساله جهانى قلمداد مىشود و سپس شرح اين
مساله جهانى، در صدد ارائه يك راه حل خيلى كلى بر مىآيد.قطب سيستم آرا و عقايد
خود را حول سه مفهوم كليدى سازمان مىدهد: «جامعه جاهلى» ، «جامعه اسلامى» و
«پيشتاز اسلامى».او ادعا مىكند كه همه جوامع را مىتوان تحتيكى از دو نوع جوامع
به طور انحصارى رده بندى كرد: اسلامى و جاهلى.قطب مفهوم جاهليتيا جامعه جاهلى را
براى تحليل جامعه مدرن و نشاندادن نقايص و اشكالات آن بسط داد.واژه «جاهليت»
نخستين بار در قرآن با اطلاق به بىاعتقادى جامعه عربى ما قبل اسلام و جهل آنها
به هدايت الهى معرفى شده بود; با اين وجود، سيد قطب اين واژه را اخذ و تعريف
جديدى از آن عرضه كرد.بنا به نظر قطب، جامعه جاهلى، جامعهاى است كه بر اساس قوانين،
اصول و آداب و سنت هايى كه بشر بدون توجه به هدايت الهى يا با جهل به آن به وجود
آورده، بر قرار و تاسيس گرديده است.به اعتقاد قطب در چنين جامعهاى، حرص و طمع و
خود بزرگ بينى نامحدود بشر نيروى غالبى مىشود كه بر روابط اجتماعى، اقتصادى و
سياسى ميان اعضايش مستولى شده و به بىعدالتى و استثمار برخى افراد، طبقات،
نژادها و ملتها توسط ديگران منتهى مىگردد.ريشههاى[ جاهليت ]در خواستههاى
انسان است كه اجازه نمىدهد افراد از جهل و خود بزرگ بينى شان بيرون بيايند، يا
در منافع برخى افراد يا طبقات يا ملتها يا نژادهاست كه منافع آنان بر
دالتخواهى، حقيقت جويى، و خير خواهى غالب مىشود. قطب نتيجه مىگيرد كه همه جوامع موجود جاهلى هستند: جوامع كمونيستى جاهلى
هستند، چون آنها وجود خدا و دستورهاى وحى شده الهى را منكرند; جوامع يهودى و مسيحى
به اين دليل جاهلى هستند (ص 155) كه تعاليم اصيل و اوليه شان را تحريف كردهاند;
حتى جوامع مسلمان معاصر هم جاهلى هستند، چون رويههاى اجتماعى و اصول حقوقى
آنان بر مبناى تعاليم اسلام بنا نشدهاند و حتى در تضاد با آن تعاليم هستند.قطب
جامعه مدرن را هم به اين دليل مورد انتقاد قرار مىدهد كه مبتنى بر بنيادهاى نژادى،
قومى يا ملى هستند.معيارهايى كه براى تفكيك و تمايز دولت - ملتهاى مدرن از يكديگر
به كار رفتهاند بر جنبههاى حيوانى و نه جنبههاى انسانى بشر، يعنى صفات و
خصوصيات فيزيكى اش، تاكيد مىورزند.قطب استدلال مىكند در حالى كه وسايل معيشت،
سرزمينها و مرزها بنيان مناسبى براى جمع كردن دستههاى حيوانى با هم مىباشد،
انجمنها و تجمعات انسانى بايد بر مبناى ارزشها و باورهاى اخلاقى و انتخاب
آزاد مردم تشكيل شود; به عبارتى ديگر، جوامع انسانى بايد بر اساس ايدئولوژى و
جهان بينى مشترك بنا شود، نه بر پايه پيوندهاى قوم مدارانه و ناسيوناليستى.از
طرف ديگر، جامعه اسلامى بر هماهنگى ميان انسان و خدا، وحدت اصول مذهبى و
اجتماعى - سياسى و وظيفه انسان در قبال همنوع و خدايش، استوار است.قطب جامعه
اسلامى را جامعهاى تعريف مىكند كه در آن حقوق اسلامى (شريعت) حاكم است و امر و
نهىهاى قرآنى و نبوى در آن مشاهده و عمل مىشود.او به وضوح تاكيد دارد كه
هنجارهاى اسلامى ديگر اصول حاكم بر جامعه مسلمانان معاصر نيست: جامعه مسلمانان دلالت ندارد بر نام سرزمينى كه در آن اسلام مسكن گزيده و آنها
افرادى نيستند كه نياكان آنان در زمانهايى قبلتر تحت لواى نظام اسلامى
مىزيستند.آن نام گروهى از مردم است كه رويهها، آرا و مفاهيم، قواعد و مقررات،
ارزشها و معيارهاى آنان، همگى مشتق از يك منبع اسلامى مىباشد. اما چگونه اين روند احياى جامعه اسلامى آغاز مىگردد؟ چگونه مىتوان اسلام
را جايگزين جاهليت كرد؟ قطب در پاسخ مىگويد كه حيات بخشيدن به يك جامعه اسلامى
مستلزم ظهور يك «گروه پيشتاز اسلامى» است.بنا به تاكيد قطب تبديل جامعه جاهلى
به جامعهاى اسلامى يك فرايند طبيعى نيست كه سواى تلاشهاى انسانى رخ دهد; همين
طور آن فرايندى فوق طبيعى هم نيست كه مستقيما توسط قدرت الهى بدون دخالت عامل
انسانى انجام شود، بلكه تغيير شرايط حاكم از جاهلى به اسلامى، فرايندى طولانى
و ملالت آور است كه مبارزه تودههاى مسلمان را مىطلبد.قطب براى متقاعد كردن
تودههاى مسلمان، كه به اين باور رسيدهاند كه هيچ كنترلى بر تكامل تاريخ ندارند،
به اين كه باورها و عقايد جارى آنان از ديدگاهى اسلامى نشات نمىگيرد (ص 156) ،
مبارزه نسل اول مسلمانان تحت رهبرى پيامبر اسلام را ياد آور مىشود تا بر
اين نكته تاكيد كند كه پيروزى جنبش اسلامى اوليه عليه جاهليت محصول كار و كوشش
انسانى بود.به ادعاى قطب مبارزه براى استقرار جامعهاى اسلامى بايد توسط يك
گروه پيشتاز آغاز و رهبرى شود.گروه پيشتاز بايد در دو سطح با جامعه جاهلى مقابله
كند: از نظر تئوريكى، با رد آرا و استدلالهاى جاهليت و نشان دادن فساد آن، و از نظر
عملى، از طريق يك جنبش به خوبى سازمان يافته مجهز به همه توانايى هايى كه
مىتواند براى مبارزه با جاهليتى قدرتمند به كار گرفته شود: هنگامى كه جاهليت نه به صورت يك «نظريه» ، بلكه به صورت جنبشى فعال به اين شيوه
در نمىآيد، هر گونه كوششى براى الغاى اين جاهليت و برگرداندن مردم به طرف خدا
كه اسلام را صرفا به عنوان يك نظريه ارائه دهد، نامطلوب خواهد بود و حتى بى
فايده.جاهليتبر دنياى عملى كنترل دارد و يك سازماندهى زنده و فعال در حمايت از
آن وجود دارد.در چنين موقعيتى تلاشهاى نظرى محض براى مبارزه با آن حتى برابر
با آن نمىتواند باشد و خيلى كمتر برتر از آن خواهد بود. منظور سيد قطب از مبارزه تئوريكى، تلاشهاى فكرى با هدف بسط نظريههاى سياسى،
اقتصادى يا حتى اجتماعى كه در آن اصول و ارزشهاى اسلامى در مورد مسائل جامعه
اسلامى قرن بيستمى به كار مىرفت نبود، منظور وى از مبارزه تئوريكى اين بود كه
«جهان بينى» (عقيده) اسلامى بايد توسط گروه پيشتاز به تودهها معرفى شود تا مردم
درباره اصول و ارزشهاى حقيقى اسلام آموزش ديده و معناى حقيقى وحى اسلامى را
بياموزند.قطب از هر گونه تلاشى براى معنا و تفسير اصول اسلامى به صورت نظريهها،
پيش از پذيرش آنها از جانب تودههاى مسلمان، بسيار انتقاد مىكرد.مردم بايد
باور داشته باشند كه اسلام پيامى وحى شده و منزل از طرف خداوند است و بايد آن را
به طور تام و تمام بپذيرند، قبل از آن كه جزئيات نظام اسلامى تشريح شود.اين
همان شيوهاى است كه اسلام در ابتدا در زمان نازل شدنش معرفى شد، و بنابراين
اين همان شيوهاى است كه امروز بايد به مردم ارائه گردد.قطب ادعا مىكرد
كسانى كه مسلمانان را به ارائه جزئيات سيستمى كه مىتواند جامعه قرن بيستمى
را هدايت كند فرا مىخوانند، اسلام گرايان را دست انداختهاند و به تمسخر
گرفتهاند، چون آنها از رؤيت جزئيات يك سيستم سؤال مىكنند، در حالى كه اصولى كه
اين سيستم از آن مشتق شده هنوز توسط جامعه پذيرفته نشده است.كسانى كه از
مسلمانان مىخواهند يك نظام نامه حقوقى اسلامى مدرن ارائه دهند، نخست درك نمىكنند كه
اسلام بر خلاف تئورى، نمىتواند خود را متوجه شرايط فرضى كند، (ص 157) ، يا براى
شرايط اجتماعى برخاسته از رويههاى غير اسلامى قانون وضع كند، بلكه اسلام فقط با
موقعيتهاى حقيقى و شرايط مشروع سر و كار دارد.اين افراد، در درجه دوم، قصد بدى
دارند، چون آنها مايلند ببينند كه انرژى اسلام گرايان روى موضوعات تئوريكى تلف
مىشود. درك قطب از واژه «تئورى» مساله دار و آشفته است.اين آشفتگى را مىتوان در عدم
توفيق او مثلا در تميز بين تئورى حقوقى و نظام نامه حقوقى، يعنى بين آموزههاى
حقوقى مجرد و قواعد عملى مشتق از كاربرد آموزههاى حقوقى در موقعيتهاى عينى پيدا
كرد.او همچنين غافل از اين شد كه خودش نيز با تفسير اسلام و آراى اسلامى درگير
فعاليت تئورى پردازانه شده است.او مىبايستى درمىيافت كه آنچه وى به عنوان
«جهان بينى اسلامى» ارجاع مىداد و در نوشتههايش آن را تشريح مىكرد، تنها يك
قرائت از متن قرآنى به وسيله يك ذهن و فكر بشرى است كه در زمينه جغرافيايى و
زمانى و مادى خاص قرار داشت و تابع همه شرايط تاريخى و محدوديتهاى اجتماعى
همراه با اين زمينه بود. آنچه كه درباره «جهان بينى» قطب حتى بيشتر دردسر آفرين است، اين كه او مسائل
مبتلا به جامعه اسلامى را به سطح يك مبارزه ساده انديشانه بين خوب و بد، ايمان
و كفر يا اخلاقى و غير اخلاقى بودن تنزل داد.ديگر اين مسائل به عنوان مسائل فرهنگى
و تمدنى منتج از يك زوال شديد در توانايىها و صلاحيتهاى فكرى، صنعتى و سازمانى
مسلمانان، در كنار و همراه با زوال اخلاقى در خصلت و شخصيت مسلمان، به نظر نمىرسند.
با قطب، مسائل جامعه اسلامى منحصرا مسائل اخلاقى شد و زمانى كه تعداد مهمى از مردم
تعهدشان را به «جهان بينى اسلامى» اعلام مىكردند، اين مسائل به سادگى حل مىشد. قطب فراتر رفته و به تعريف مجدد واژههاى «توسعه» و «توسعه نيافتگى» و معرفى
معيارهاى جديد براى پيشرفت و ترقى پرداخت.قطب تاكيد مىكرد يك جامعه توسعه
يافته جامعهاى نيست كه در نقطه اوج توليد مادى است، بلكه جامعهاى توسعه يافته
است كه «تفوق» اخلاقى از خود نشان دهد.جامعهاى كه از نظر علم و تكنولوژى در اوج است،
ولى در اخلاقيات در حضيض، آن جامعه عقب مانده مىباشد، در حالى كه جامعهاى كه در
اخلاقيات در رده بالاست و از نظر علم و توليد مادى در رده پايين، آن جامعه
پيشرفته است.قطب با ارائه اين تعريف از مقوله توسعه قادر بود از گناه و تقصير
همراه با توسعه نيافتگى فرار كند، و مفرى سريع براى موقعيتى ظاهرا پيچيده و
بغرنج فراهم كند.با اين وجود، احساس آرامش و تسكين و اعتماد به نفس به هزينه
قربانى كردن قضاوت شفاف و استوار به دست آمد; در نتيجه، بسيارى از سازمانهاى
اسلامى نقش خود را در تبديل و برگرداندن جامعه جاهلى به «اسلام» و درگيرى در
مبارزهاى شديد و غالبا خونين با مقامات و مراجع سياسى ديدند.پيشرفت و ترقى
ديگر با تاكيد بر علم، (ص158) ، صنعت، نوآورى، آموزش و اصلاحات اجتماعى صورت
نمىگرفت، بلكه از طريق انقلاب، رويارويى، تمايز و جدايى و فداكارى براى جنبش
اسلامى انجام مىشد. قطب علىرغم ايدهها و آراى انقلابى و انتقاد شديدش از نظام اجتماعى - سياسى حاكم،
از استفاده از خشونتبراى تغيير آن اجتناب و آن را رد مىكرد.او تاكيد مىكرد
كه يك دولتحقيقتا اسلامى تنها در ميان مردمى مىتواند استقرار يابد كه به
درستى تحت تعاليم اسلام آموزش ديده باشند و به طور خود انگيخته اين تعاليم را
در زندگى روزانه شان به كارگيرند.وى ادعا مىكرد هر تلاشى در استفاده از
تاكتيكهاى خشن براى سرنگونى نخبگان حاكم و به كار گماردن نخبگانى اسلامى
به جاى آنان، اشتباه و خطاى استراتژيك بزرگى خواهدبود; نخستبه اين علت كه
اسلام را نمىتوان با دولتبر مردم تحميل كرد، چون اسلام در درجه اول يك
سيستم عقيدتى و پس از آن يك سيستم اجتماعى سياسى است; ثانيا، چنين رهيافتى
به ناگزير اصول و پايههاى فكرى ايدئولوژى اسلامى را مخدوش مىكند. قطب در طى بازجويىاش در 1964 - درباره توطئه قتل ناصر و سرنگونى دولتحاكم - به
بازجويش گفت كه « بر قرارى نظامى اسلامى مستلزم تلاشى دراز مدت در زمينه آموزش و
تبليغ است، و از طريق كودتا نمىتوان آن را انجام داد».قطب ادامه داد كه
«سرنگونى رژيم حاكم، حكومت اسلامى را به وجود نمىآورد.به عيان، موانع موجود در
برابر استقرار نظامى اسلامى به قدر كافى بزرگ هست كه زمان طولانى [از كاركردن ]
را بطلبد، و تدارك مقدماتى لازم دارد كه ممكن است چند نسل طول بكشد». قطب قويا به رهيافتى گام به گام كه در آن جنبش اسلامى براى بسط پايه قدرتش
مبارزه مىكند و حمايت تودهها را از طريق ارتباطات و بسيجبه دست مىآورد،
اعتقاد داشت.او همچنين اسلام گرايان را اندرز مىداد كه در تلاش هايشان براى
به وجود آوردن يك انقلاب، قبل از آن كه شرايط اجتماعى - سياسى چنين حركتى را
تضمين كند، عجول و ناشكيبا نباشند و هشدار مىداد كه هر تلاش خام و نابههنگامى
براى سرنگونى قدرت حاكم ممكن استبه خونريزى منتهى شده و نهايتا فاجعهاى به
بار آورد.با اين حال، قطب با استفاده از برداشتها و مقولههاى خاصى همچون
مفاصله (ترك رابطه) ، جاهليت (جهل) ، استيلا (تفوق و برترى) و دارالحرب (سرزمين
جنگ) ، ناآگاهانه راه را براى گروههاى راديكال هموار كرد و يك مجموعه
اصطلاحات و ترمينولوژى براى آنان فراهم نمود كه توانستند با استفاده از آن
يك جنگ تمام عيار عليه جامعه موجود را توجيه كنند; مثلا او استدلال مىكرد كه
جنبش اسلامى بايد خودش را از جامعه جاهلى پيرامونش جدا سازد و مدعى بود چنين
جدايى و تمايزى ضرورت دارد تا اسلام گرايان بتوانند از جاهليتحاكم مستقل شده
و انرژىهاى خود را، به جاى حمايت از رژيم جاهلى، براى بناى جنبش اسلامى در حال
رشد كاناليزه كنند.(ص 159).اگر چه قطب در جايى ديگر كوشيد روشنتر سازد كه چگونه
بين اين دو مىتوان جدايى و استقلال برقرار كرد، اما اظهاراتش مبهم و دو پهلو
باقى مانده و فاقد بيانى سليس و روشن و كاربردى است. اين [ جايگزينى جاهليتبا اسلام ] را نمىتوان با چند قدم همراهى با جاهليتيا
با قطع روابط با آن و دور كردن خودمان به سوى يك كنجخلوت و جدا به انجام رساند،
هرگز.رويه درست آميزش از روى بصيرت و احتياط، بده و بستان با وقار، سخن گفتن از
حقيقتبا عشق، و نشان دادن برترى ايمان با تواضع و فروتنى، مىباشد. به طور مشابه، سيد قطب با دريغ كردن هويت اسلامى از جوامع اسلامى مدرن، و با رده
بندى كردن آنان تحت مقولههاى خاص نظير «جامعه جاهلى» و «دارالحرب» ، به
راديكالهاى اسلامى يارى رساند تا از راه حلهاى كلاسيك، كه بدوا براى درگير شدن
با شرايط متفاوت و براى برخورد با جامعهاى كه مىتوان آن را غير اسلامى طبقه
بندى نمود و دولتى كه مىتوان آن را سرزمين جنگ ناميد، طراحى شده، استفاده كنند.در
واقع، برخى از عبارات آخرين كتاب قطب، يعنى معالمفىالطريق، را به سادگى
مىتوان دعوتى آشكار به استفاده از خشونت عليه جامعه اسلامى موجود، تفسير كرد،
به خصوص اگر جداى از عبارات و جملات اندكى خوانده شوند كه در آنها قطب بر
رهيافتى تدريجى و يك استراتژى دراز مدت تاكيد دارد: هر كشورى كه با مسلمان سر جنگ داشته باشد به خاطر عقيدهاش و مانع از عمل او به
دينش شود، و در آن شريعت [حقوق اسلامى ] تعطيل گردد، دارالحرب [سرزمين جنگ ] است،
حتى اگر خانواده و خويشان يا مردمش در آن زندگى كنند. بر خلاف سيد قطب كه مسائل جامعه اسلامى را تقريبا كاملا به حوزههاى مفهومى
حيات فرهنگى محدود كرد، مالك بن نبى اين مسائل را متبلور در الگوهاى خيلى
پيچيدهتر، در بر گيرنده سه حوزه مرتبط با هم مىديد: حوزه ايدهها و آرا (نظام
فرهنگى) ، حوزه اشخاص (نظام شخصيتى) ، و حوزه اشيا (نظام اقتصادى، تكنولوژيكى) -
(ص 160). مالك بن نبى در كنستانتين الجزاير در 1905 متولد شد.او آموزش ابتدايى و
متوسطهاش را در الجزاير گذراند و سپس براى دريافت درجه ليسانس علوم در رشته
مهندسى الكترونيك در 1935 به پاريس رفت.بن نبى به جاى كاركردن در رشته آموزشى
خود، بقيه عمرش را صرف نوشتن و سخنرانى درباره مساله توسعه نيافتگى در جهان
سوم كرد.او تا 1956 زمانى كه پاريس را به قصد قاهره ترك كرد مطالبش را به زبان
فرانسه مىنوشت و چاپ مىكرد.در 1963 به عنوان وزير آموزش عالى الجزاير در
نخستين حكومتبرقرار شده پس از اعلام استقلال الجزاير از فرانسه در 1962،
منصوب شد.او در 1967 (3) از سمتش استعفا داد و چند سال آخر عمرش را صرف نوشتن و
سخنرانى نمود.بن نبى در 1973 در الجزاير وفات كرد. يك موضوع تقريبا در همه نوشتههاى بن نبى جريان دارد و آن اين كه مسائل جوامع
مسلمان اساسا مسائل تمدنى هستند.او جوامع مدرن را در دو مقوله اساسى تقسيم كرد:
صنعتى و توسعه نيافته.اين دو مقوله از جامعه، دو منطقه جغرافيايى متمايز را در
بر مىگيرند.جوامع صنعتى به تعبير بن نبى حول محور مسكو - واشينگتن جمع شدهاند، در
حالى كه جوامع توسعه نيافته حول محور طنجه - جاكارتا (منطقهاى در امتداد
طنجه در منطقه شمالى مراكش تا جاكارتا پايتخت اندونزى) تجمع كردهاند.بن نبى
مدعى بود كه تفاوتها ميان اين دو مقوله از جوامع به هيچ وجه محدود به تفاوتها
در ابزارهاى اوليه توليد به كار رفته در هر يك از اين دو منطقه نمىشود، بلكه در
همه جنبههاى زندگى انعكاس دارد. تفاوت براى فردى كه با زندگى در اين دو نوع جوامع در تماميتش براى نخستين
بار، مثلا از نگاه يك ملاقات كننده از فضاى بيرونى، روبه رو مىشود بلافاصله
عيان و آشكار مىگردد.اگر يك ملاقات كننده از فضاى بيرونى براى ديدار از سياره
زمين بيايد، و براى او ابتدا سفر به جوامع مستقر در محور مسكو - واشينگتن و سپس
سفر ديگرى به جوامع طنجه - جاكارتا ترتيب داده شود.او فورا تفاوتهاى مشخص از
نظر كيفيت زندگى، تركيب شخصيتى و سبك زندگى بين دو منطقه را تصديق مىكند.به طور
كلى، اين ملاقات كننده متوجه مىشود كه زندگى در محور مسكو- واشينگتن به
ايتسازمان يافته است، خانهها و خيابانها به خوبى طراحى و تجهيز شدهاند،
شهرهاى كوچك و بزرگ با سيستمهاى ارتباطى و حمل و نقل گسترده به هم پيوستهاند،
مردم فعال و ماهر و صنعتگر هستند ; اما وقتى به محور ديگر مىرود، از مشاهده
تصويرى كاملا متفاوت تعجب مىكند.او فورا متوجه مىشود كه زندگى در محور طنجه -
جاكارتا عمدتا بى سامان و انتظام نيافته است: مناطق وسيعى از اراضى حاصلخيز
(ص 161) بهره بردارى نشده، رهاشدهاند، تنبلى و سستى و بى حركتى، و صنعت و توليد
ابتدايى حكمفرماست.دودكشهاى بى شمار كه شاخص و نمايانگر كارخانهها و مراكز
صنعتى بى شمار و فراوان در محور مسكو-واشينگتن است در اين جا تقريبا وجود
ندارد.با اين حال ملاقات كننده ما اگر ده قرن به عقب بر مىگشت و همان سفر را در
اين محور انجام مىداد، به راستى متحير مىشد، چون او مىديد شرايطى كه جريان
داشت دقيقا بر عكس بود، يعنى در قرون هشتم يا نهم، محور يا قطب جنوبى از پيشرفت مادى،
كارايى و كارآمدى و سازماندهى برخوردار بود و داعيه پيشتازى علمى و اقتصادى
نسبتبه محور يا قطب شمالى را داشت.بنا به گفته بن نبى، اهميت اين مشاهدات در
اين است كه اين دو محور نه تنها دو منطقه جغرافيايى متمايز را نشان مىدهند، بلكه
آنها دو بلوك تاريخى جداگانه، يا به عبارت سادهتر دو تمدن، هستند.اين دو تمدن يا
دو بلوك تاريخى در رقابت دايم بودند كه در آن انبساط مادى يكى، انقباض ديگرى را
مىرساند.وضعيت امروزه طورى است كه ملاقات كننده از فضاى بيرونى ما تنها در معرض
يك صحنه از واقعه و داستانى طولانى مىباشد.زمانى كه اشيا و امور در اين لحظه
تاريخى قرار مىگيرند، ملاقات كننده از فضاى بيرونى مشاهده مىكند كه از يك طرف، يك
بلوك شمالى وجود دارد كه در آن مردم فعال هستند، و جايى است كه مواد خام و
زمان به طور مؤثر و كارا مورد بهره بردارى قرار گرفتهاند، و از طرف ديگر،
بلوكى جنوبى وجود دارد كه در آن مردم سست و غير فعال هستند، و جايى است كه زمان
و منابع تلف مىشوند.به استدلال بن نبى، اين مقايسه به وضوح نشان مىدهد كه بحران
شخص آفريقا - آسيايى اساسا بحرانى تمدنى است و بايد بر طبق آن با آن برخورد شود.
بن نبى استدلال مىكرد كه عقب ماندگى جوامع مسلمان دو جنبه دارد: يكى جنبه خارجى
است كه با تلاشهاى كشورهاى صنعتى براى تحتسلطه نگهداشتن جنوب و غارت منابع آن
ارتباط دارد; ديگرى جنبه داخلى است كه به زوال تاريخى فرهنگ مسلمانان مربوط
مىشود.با اين وجود، او تاكيد مىكرد كه جنبههاى داخلى مساله در عقب نگهداشتن
جامعه اسلامى و جلوگيرى از پيشرفت آن اهميتبسيار بيشترى دارد، چون به ادعاى
او اگر چه استعمار اروپايى در گذشته زوال و انحطاط مسلمانان را تسريع كرده
و همچنان سرسختانه فعال است تا رنسانس اسلامى را به تاخير بيندازد، ولى
استعمار در تحليل نهايى تنها نشانهاى از بيمارى مبتلا به جامعه اسلامى است و
نه خود بيمارى.بيمارى واقعى بيشتر حساسيت (4) جوامع مسلمان در برابر استعمار
است، يعنى اگر فرهنگ مسلمانان قادر به ايجاد نوعى از جامعه بود كه بتواند از
نظر اقتصادى و تكنولوژيكى در موقعيتى برابر با قدرتهاى غربى بايستد و نيز قادر به
فراخوانى ارتشى بود كه بتواند تجاوز اروپاييان را دفع كند، در آن صورت
استعمار آنان ممكن نمىبود.سلطه اروپا بر جهان اسلام پيامد انحطاط فرهنگى
جهان اسلام بوده و بنابراين، تنها زمانى پايان مىيابد كه شرايط داخلى، كه
اجازه مىدهد اين شكل از روابط وجود داشته باشد، از بين برود. بن نبى تاكيد مىورزيد كه مساله محورى جامعه اسلامى واقعا اين نيست كه آيا
اين جامعه ثروت يا توانايى مادى تامين نيازهاى مردمش را دارد يا نه، بلكه
مساله عمده اين است كه فرد فاقد مهارتهاى فكرى و آموزش و تجربه عملى براى
برخورد با چالشهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى روياروى او، و نيز فاقد توانايى
تبديل راه حلهاى نظرى به اقدامات عملى است.اين فقدان كارايى از جانب افراد
جامعه است كه در پس رخوت و ركود آشكار مردم عرب - مسلمان عمل مىكند; بنابراين
مساله توسعه را مىتوان به مساله يافتن و ايجاد شرايط فرهنگى - اجتماعى
كه تسريع كننده ظهور شخصيت عربى «كارا و مؤثر» و هدايت گر دگرگونى و تبديل جامعه
از جامعهاى عقب مانده به جامعهاى پيشرفته، است تنزل داد. اما بن نبى روشنفكران عرب را متهم مىكند كه به جاى كاركردن روى وظيفه ايجاد
آن شرايط داخلى كه تسريع كننده تجديد حيات فرهنگى و منتهى شونده به ترقى اجتماعى
واقعى است، مشغول جنگ لفظى عليه استعمار بوده و خارجيان را براى عقب ماندگى
اعراب ملامت و سرزنش و قدرتهاى استعمارى را به علت مقاصد بد و ناميمون نشان در
منطقه، محكوم مىكنند; به علاوه، اعراب از زمانى كه با دعوت الافغانى بيدار شدند،
به طور بى هدف حيرت زده ماندهاند و نتوانستند يك طرح و برنامه تنظيم شده خوبى كه
بتواند تلاشهاى آنان را هدايت كند، توسعه دهند، ياطرح و پروژهاى تمدنى با اهداف به
خوبى تعيين شده را آغاز كنند; در نتيجه، در طول بيش از يك قرن، اعراب و مسلمانان
هيچ گونه پيشرفتى نداشتهاند، در حالى كه ژاپنىها از همان دهه اول قرن بيستم به
صورت رقباى قدرتهاى غربى در آمدهاند، با وجود آن كه تلاشهاى مسلمانان براى
نوسازى تاريخش چند دهه جلوتر از نوسازى ژاپنىها بوده است.پس چرا ژاپنىها
توانستند در مدت كمتر از نيم قرن جامعه شان را نوسازى كنند، ولى اعراب در مدت بيش
از يك قرن نتوانستند چنين نوسازى انجام دهند؟ پاسخ بن نبى اين بود كه در حالى كه مسلمانان مشغول خريدن كالاهاى جديد از غرب
بودند و توليدات مدرن را انباشت مىكردند، ژاپنىها مشغول ساختن جامعهاى مدرن و
به دست آوردن مؤلفههاى داخلى كه توليد كالاهاى جديد توسط خودشان را تسهيل و ممكن
مىساخت، بودند.به توسعه واقعى نه با به دست آوردن توليدات مدرن، بلكه با بالا
آوردن جامعه اسلامى به سطح تمدن جديد، مىتوان دستيافت.منظور اين است كه
مسلمانان مىبايد انباشت كردن محصولات جديد را متوقف كرده و شروع به بناى يك
تمدن بكنند، چون در حالى كه ممكن است روند انباشت كردن كالا به يك جامعه عقب مانده
احساس و تظاهر مدرنيته را بدهد و به آن اجازه بهره بردارى از ثمرات جامعه
صنعتى مدرن را طى مدت زمان كوتاهى اعطا كند ; اما اين انباشت كردن در دراز مدت
يك سرمايهگذارى زيان بخش است، چون هيچ جامعه توسعه نيافتهاى قادر به ادامه
نامحدود خريد كالا نيست ; به زودى منابع ملى در پروژه توهمآميز خريد تمدنى حاضر و
آماده به خودى خود پايان پذيرد; اما روند انباشت كالا به دليل اساسىترى يك
سرمايه گذارى زيان بخش است، چون اين قضيه مبتنى بر اين سفسطه است كه به دست
آوردن ثمرات يك تمدن، مردم كشورى را قادر به كسب خود آن تمدن مىسازد، و اين كه
معلولها قدرت ايجاد علت هايشان را دارند. بنابراين مسلمانان براى ايجاد ترقى واقعى نياز به تغيير و انتقال تمركز شان
از روند انباشت محصول تمدن جديد، به روند توليد كالاهاى جديد به دستخودشان دارند.
به بيانى مشخصتر، جامعه عرب نياز به كسب مؤلفههاى تمدن و ايجاد شرايط تسهيل
كننده توسعه اين مؤلفهها دارند.بنا به گفته بن نبى، تمدن مركب از سه مؤلفه است:
انسان، كه از طريق آرا و ايدهها و مهارتهاى فنى اش قالبها و اشكال متمدن زندگى
را توليد مىكند; خاك يا منابع طبيعى كه مواد خام را تشكيل مىدهد تا بشر از طريق
آرا و مهارت هايش، آنها را تبديل به اشيا مفيد كند; نهايتا، زمان، چون آرا و
مهارتها به طور دفعى و آنى نمىتوانند موادخام را به وسايل و تجهيزات
پيشرفته تبديل كنند، زيرا زمان بايد وارد معادله شود تا ايدهها و آرا بتوانند
توسعه يابند، مهارتهاى فنى پالايش شوند، و وسايل و تجهيزات اساسىترى توليد شود.
بن نبى اين سه مؤلفه تمدن را در فرمول زير قرار مىدهد: زمان + خاك + انسان تمدن او همچنين هشدار مىداد كه رابطه ميان اين سه مؤلفه تمدن صرفا افزودن بر يكديگر
نيست، بلكه تعاملى است و مثل همه روابط تعاملى مىتوان دريافت كه ماهيتا تعامل
اين سه مؤلفه منوط به حضور انگيزه و محركى است كه كاركرد عمده آن تسهيل و تسريع
تعامل مىباشد.بن نبى استدلال مىكرد اگر به «آزمايشگاه تاريخ» بنگريم، به وضوح در
مىيابيم كه همه تمدنها ريشه در احساسات مذهبى دارند، زيرا تاريخ به ما خواهد
گفت كه تمدن بودايى ريشهاش در آيين بودا، تمدن اسلامى در اسلام و تمدن غربى در
مسيحيت است.(ص 164) فرمول كلىاى كه به آن رسيدهايم نشان مىدهد كه مساله تمدن را نمىتوان با وارد
كردن محصولات توليدى تمدن ديگر حل كرد...راه حل آن بيشتر مستلزم حل سه مساله
ناتمام است: مساله انسان، با تعيين شرايطى كه او را با ترقى و تاريخ آشتى
دهد; مساله خاك (منابع مادى) ، با تخصيص شرايطى كه بهرهبردارى اجتماعى از آنها
را تسهيل كند و مساله زمان و چگونگى تلقين معناى درست (و اهميت) آن در فرد و نيز
در آگاهى اجتماعى. اما به جاى آغاز پروژه تمدنى، با هدف آشتى دادن اعراب و مسلمانان با ترقى
تاريخ و مهيا ساختن شرايط فكرى و روان شناختى كه بهره بردارى اجتماعى منابع
طبيعى را تسهيل كند، مسلمانان مسير آسان خريد محصولات ملتهاى صنعتى را انتخاب
كردند.او يادآور مىشود: به راستى خريد يك كاديلاك بسيار آسانتر از توسعه ايدهها و آرايى است كه براى
ساختن و توليد آن ضرورى هستند. اين اصرار بر بهره مندى - همين جا و حالا - از ثمرات تمدن ديگر به جاى سختى
كشيدن و صرف وقتبراى توسعه مهارتهاى ضرورى جهت توليد يك تمدن، منجر به ظهور
تمايلى مادى گرايانه شده است ; تمايلى كه خودش را در شوق و طلب مفرط و اشتهاى
سيرىناپذير براى «كالاهاى» جديد كه مخصوصا در ميان نخبگان حاكم در خاورميانه
يافت مىشود، نشان مىدهد.بن نبى يادآور مىشود كه نكته آموزنده اين است كه جهان
اسلام، مادى گرايى از نوع ماركسيستى را على رغم توجه عميق آن به فقر و
لاكتستمديدگان، به علت دشمنى آن با معنويت انسانى، رد كرده، ولى همزمان مسلمانان
خود طعمه و شكار ساده مادىگرايى غربى مىشوند.او مدعى مىشود كه اين رفتار بر
اين واقعيت دلالت دارد كه مسلمان معاصر، مانند بچهاى، مجذوب چيزهاى تجملى و
جذاب، بيش از ايدهها و آرايى كه پشتسر آنها قرار دارد و در اصل وجود و توليد
آنها سهيم است، مىگردد، و مسلمانان معاصر، مثل بچهها، در حال انباشت و جمع كردن
انواع كالاهاى نو بودهاند، نه لزوما به اين علت كه اين كالاها نيازهاى عاجل و
ضرورى را برآورده مىكنند، بلكه فقط براى تقليد از غرب چنين مىكنند، يعنى مسلمانان
معاصر به سمتبه دست آوردن كالاها رفتهاند، نه بر اساس نيازهاى معقول يا به
دلايل آزموده شده از نظر فكرى، بلكه از روى رشك و حسد و شوق و طلب كودكانه براى تقليد
از مردمان پيشرفتهتر. مسلمانان معاصر ايستارى دو جنبهاى در مورد مدرنيته دارند: در عين حال كه سخت
در تلاشند حيات فرهنگى اسلامى را حفظ كنند و آن را از نفوذ غربى دور نگه دارند، آنها
فعالانه در صدد بهره مندى و لذت بردن از محصولات تمدن جديد، كه از ريشههاى فرهنگى
غربى نشات مىگيرد، هستند.در نتيجه حوزههاى فرهنگى و اجتماعى جامعه اسلامى
معاصر تقريبا به طور كامل از هم گسيخته و متلاشى و به دو نيمه تقسيم شده است.بن
نبى نتيجه مىگيرد كه جوامع مسلمان تا زمانى كه نوسازى را محدود به
ساختارهاى اجتماعى كرده و ساختارهاى فرهنگى را در حالت مرخصى نگه دارند، در
خلا مىتوانند اميد به يك ترقى واقعى داشته باشند. بنابراين فقدان نوسازى اصيل و حقيقى در حوزههاى اجتماعى، نتيجه مستقيم ركود و
ايستايى در حوزههاى فرهنگى است.ركود فرهنگى از نظر روان شناختى خودش را در
ايستارهاى خنثى و بى تفاوتى كه مسلمانان معاصر به وسيله آن با مسائل رو به
تزايد مبتلابهشان برخورد مىكنند، نشان مىدهد و از نظر فكرى در فقدان ابتكار و
نوآورى و خلاقيت.به تاكيد بن نبى، مسائل دنياى اسلام فقط مسائل فقر، بهره ورى يا
كارايى كه مىتوان به آسانى در اقتصاد قرار داد نيست، بلكه در «عمق» حوزههاى
فرهنگى نهفته است.او تصديق مىكرد كه در يك جامعه مترقى، كه در آن هر دو جنبه
فرهنگى و اجتماعى جامعه دائما در حال تغيير هستند، به غايتبراى انسان تشخيص
اين كه خاستگاه و ثقل تغيير در كجا قرار دارد دشوار خواهد بود.با اين وجود،
خاستگاه و ثقل تغيير طى حوادث غير عادى خاصى آشكار مىشود.او متذكر مىشود كه
چنين حادثهاى، بازسازى صنعت آلمان پس از تخريب كامل زير ساختهاى آلمان در 1945
بود.تخريب و ويرانى زيرساختهاى آلمان نشانه پايان تمدن آلمانى نبود، چون
آلمانىها توانستند در مدتى كمتر از دو دهه اقتصادشان را از صفر بازسازى كنند.
او نتيجه مىگيرد كه خاستگاه و ثقل تغيير بايد در ارزشها و افكار مردم نه در
ثروت اقتصادى يك ملت، واقع شده باشد. بن نبى يادآور مىشود كه امروزه دو رهيافت در تفكر راجع به تغييرات اجتماعى
وجود دارد: نخستين رهيافت از نظام هگلى نشات مىگيرد و تغييرات اجتماعى
را وابسته به تغييرات فرهنگى مىداند; رهيافت دوم در نظام ماركسى يافت
مىشود كه تغييرات فرهنگى را متغير وابسته تلقى مىكند.او همچنين استدلال مىكرد
كه گرچه تحليل ماركسى در مورد جامعه غربى كاربرد دارد و معتبر است، ولى در بسط
اين تحليل در مورد جامعه اسلامى ناتوان است و فرو مىريزد، چون در حالى كه
مؤلفههاى فرهنگى در جامعه غربى به خوبى شكل گرفتهاند، اين مؤلفهها در جامعه
اسلامى هنوز در يك حالت گسيختگى و از هم پاشيدگى قرار دارند، يعنى در حالى كه هدف
نظريه اجتماعى در دنياى غرب تجديد ساختار نظام فرهنگى - اجتماعى از قبل
مستقر است تا كيفيت زندگى همه شهروندان را بهبود و ارتقا بخشد، هدف در جهان
اسلام بناى خود نظام است.(ص 166) بن نبى نتيجهگيرى مىكند كه على رغم همه تغييراتى كه در طول قرن گذشته در جامعه
اسلامى رخ داده، اين تغييرات در حد يك رنسانس عربى يا اسلامى حقيقى نيست، چون
يك رنسانس حقيقى، نظير آنچه اروپاى قرن پانزدهم تجربه شد، بايد ابتدائا به سمت
تجديد ساختار حيات فكرى و اخلاقى فرد جهتگيرى كند و نبايد با عمليات تزيينى كه
هدفش پوشاندن چهره زشت توسعه نيافتگى است و به معناى غلطى از توسعه استناد مىكند،
اشتباه گرفته شود.به باور او رنسانس اسلامى زمانى آغاز مىشود كه شخصيت
مسلمان از آن موانع و يوغهاى اسارتى كه فرد عادى را از تبديل به شخصى مؤثر و
كارا باز مىدارد، آزاد شده باشد; بنابراين رنسانس اسلامى منوط به فرايندى از
نوزايى فرهنگى است، يعنى ميراث اسلامى بايد از آن ايدهها، آرا و ارزشهايى كه
مسلمانان را به عقب رانده و آنها را از توسعه آن دسته از عناصر روان شناختى كه
منجر به زندگى كارا و ثمر بخش مىشوند باز مىدارند، تصفيه و پالايش گردد.بنا به
گفته بن نبى، فرايند نوزايى فرهنگى، فرايندى دوگانه است و دو مجموعه از
فعاليتهاى مرتبط با هم را در بر مىگيرد: نخستين مجموعه از فعاليتها
تخريبى است و به حاشيه راندن ارزشها و آراى مانع و مزاحم را در نظر دارد تا بى
پايگى و انحراف و گمراهى آنان را بر همگان آشكار سازد، به عنوان نخستين گام
به سوى رد و انكار و حذف و محو نهايى آنان از بافت فرهنگى جامعه.بن نبى
يادآور مىشود كه اين مرحله از نوزايى فرهنگى در تاريخ تمدن غربى در كارهاى
متفكران برجستهاى همچون توماس آكويناس، (5) كه عمرش را صرف پروژه تصفيه و
پالايش فرهنگ غربى از عناصر آگوستينى و ابن سينايى كرد، مشهود است; مرحله دوم در
فرايند تجديد حيات فرهنگى عمدتا فعاليتهاى سازنده و ابتكارى را در بر مىگيرد
كه به موجب آن افكار و اعمال نظاممند مىشوند تا حداكثر بهره بردارى از منابع
انسانى و طبيعى تضمين گردد.به ادعاى بن نبى اين مرحله در فرهنگ غربى در
تفكرات نوآورانه دكارتى تجلى يافته بود. با وجود آن كه ايدهها و آراى بن نبى پايهاش در چارچوب اسلامى قرار داشت، ولى
اكثر اسلام گرايان او را فردى بيگانه و از بيرون تلقى كردند، و از بسيارى
جهات او چنين بود.وى خودش را در مكتب اصلاحطلبى الافغانى و عبده قرار مىداد و
با استراتژى اتخاذى گروههاى اصلى در جنبش اسلامى، كه بر مبناى آن رويارويى
آشكار با نهادهاى ناسيوناليستى بهترين رهيافتبراى مبارزه با فساد، سوء
استفاده از منابع ملى و نا برابرى اجتماعى بود، موافق نبود، چون او تاكيد
مىكرد كه اين مسائل در درجه نخست، مسائلى فرهنگى و اجتماعى، و پس از آن سياسى
هستند.بن نبى در يك سخنرانى در 1960 به مخاطبانش هشدار داد كه دموكراسى را
نمىتوان (ص 167) به سطح نهادهاى دموكراتيك تقليل داد.او به مخاطبانش گفت كه
دموكراسى صرفا يك نظام سياسى نيست، بلكه يك نظام اخلاقى و اجتماعى هم است.
دموكراسى پيش از نشان دادن خود در صحنه سياسى، بايد در ايستارها و رفتارهاى
اجتماعى مردم تجلى يابد: دموكراسى آن گونه كه ممكن استبه نظر يك ناظر سطحى نگر بيايد،...فرايندى خالصا
سياسى نيست، فرايند انتقال قدرت و اقتدار به مردم يا گفتارى و مادهاى در قانون
اساسى كه حاكميت مردم را اعلام مىدارد...دموكراسى اساسا تنظيم و رگوله كردن
استفاده از قدرت سياسى بين دو حزب، بين يك حاكم و مردم به عنوان مثال، نيست.
دموكراسى بيشتر در تركيب و ساخت احساسى و عاطفى [فرد ]، و نيز در هنجارهاى
ذهنى و عينى متجلى مىگردد. دموكراسى مستلزم ظهور شخص «آزاد» ، فرد جديدى كه به ارزشهاى پايهاى دموكراسى
اعتقاد دارد است ; شخص آزادى كه به راحتى در ميانه مثبت دو سمت افراطى منفى
مىايستد: استبداد و بردگى ; به عبارت ديگر، دموكراسى تنها در فرهنگى كه نه از
شخصيت اقتدار گرا چشم پوشى مىكند و نه از شخصيت دون و تابع، مىتواند شكوفا گردد.
بن نبى تاكيد داشت كه مبارزه با استبداد و ديكتاتورى با تغيير يك حكومتيا
اتخاذ يك قانون اساسى دموكراتيك يا حتى توسل به متنى اسلامى نتيجه نمىدهد،
براى شكست استبداد و استقرار حكومتى دموكراتيك، اصل دموكراسى بايد يك ارزش
اجتماعى بشود، در عين حال كه مؤلفههاى فرهنگى اى كه در پرورش شخصيت اقتدار گرا
و تسليم و تابع، هردو، دخالت دارند مىبايد يكبار و براى هميشه رد و انكار شوند. پيشتر ذكر شد كه بن نبى درباره توسعه نيافتگى مسلمانان در دو خط وجهت
مىانديشيد: از يك طرف، شرايط داخلى كه جامعه اسلامى را از بهره بردارى مؤثر از
منابعش ناتوان و لذا مستعد دستكارى خارجى مىسازد، و از طرف ديگر، شرايط
بيرونى كه به طور اساسى حالت عقب ماندگى را تداوم مىبخشد و در جاهطلبىهاى
امپرياليستى قدرتهاى صنعتى منعكس است.بن نبى براى كاهش آثار اين نيروهاى
بيرونى معتقد بود ملتهاى در حال توسعه ناگزير به همكارى در ميان خودشان، از طريق
ايجاد يك بلوك سياسى و يك جامعه مشترك المنافع، جهتخنثى سازى نفوذ بلوك صنعتى و
هماهنگ عمل كردن براى دفع و شكست مقاصد استثمارى استعمار غربى هستند.بن نبى با
شوق و علاقه اخبار مربوط به گردهمايى كنفرانس باندونگ (ص 168) در 1955 را دريافت
مىكرد.او اميد زيادى به اين كنفرانس داشت و معتقد بود اين كنفرانس همكارى و
هماهنگى ميان ملل آفريقا - آسيايى را، كه طى آن شرايط سياسى و اقتصادى براى
تواناكردن اين ملتها در خنثى سازى و كاهش آثار منفى نفوذ شمال (يعنى محور مسكو
واشينگتن) بر توسعه جنوب (يعنى محور طنجه - جاكارتا) مهيا مىشود، تسهيل خواهد
كرد. او در 1957 كتاب Afro- Asistisane: Concusions la Conference de Bandoeng را منتشر
كرد.اين كتاب بسيارى از موضوعاتى را كه پيش از آن بحثشده بود تكرار كرده و از
آنها براى تاكيد بر اهميت تاريخى كنفرانس باندونگ و فهرست كردن منافع
گوناگونى كه كشورهاى شركت كننده مىتوانند از آن ببرند، استفاده كرد.از نظر
بننبى، كنفرانس باندونگ همان قدر براى كشورهاى آفريقا - آسيايى قرن بيستم
اهميت دارد كه كنفرانس برلين براى كشورهاى اروپايى قرن نوزدهم اهميت داشت;
اما در حالى كه كنفرانس برلين با مسائل قدرت و نياز به تضمين صلح در اروپا
تحليل رفت، كنفرانس باندونگ مىبايد متوجه مسائل مربوط به بقا و نياز به تضمين
اين كه كشورهاى آفريقا - آسيايى تحت نفوذ و تهديد و تجاوز توام با معافيت
از مجازات توسط قدرتهاى صنعتى قرار نمىگيرند، باشد.او به سياستهاى
تجاوزكارانه و استثمارى اتخاذ شده توسط قدرتهاى غربى عليه كشورهاى آفريقا -
آسيايى اشاره كرده و كشورهاى داراى نماينده در كنفرانس باندونگ را به همكارى
سياسى و اقتصادى در ميان خود جهتخنثى سازى اتحادهاى نظامى كشورهاى صنعتى و
استراتژى «محاصره سازى» ملل پيشرفته براى مطيع و رام كردن هر ملت در حال
توسعهاى كه بكوشد از حقوق و منافع خود دفاع كند، دعوت كرد; براى مثال، بن نبى
همكارى ميان اعضاى ناتو براى شكست اقدامات حكومت ملى ايران كه هدفش انتقال
كنترل صنعت نفت از كمپانىهاى نفتى خارجى به يك كمپانى ملى ايرانى در اوايل
دهه 1950 بود، را ذكر كرده است.هنگامى كه سازمان متحد در 1952 كميتهاى را جهت
تحقيق و بررسى درباره انحصارات موجود در بازار بينالملل تشكيل داد، دبير كل
سازمان ملل تحت فشار حكومت ايالات متحده مجبور به طبقه بندى گزارش كميته گرديد.
اين امتناع ملل غربى از بسط دادن اصول اخلاقى و حقوقى، كه از نظر داخلى در درون
مرزهايشان به كار مىرود، به كشورهاى جهان سوم (مثلا بسط دادن كاربرد قوانين ضد
تراست در بازار بين المللى) از نظر بن نبى نشانهاى قوى از نياز كشورهاى
آفريقا - آسيايى به توسعه جمعى مكانيسمهايى بود كه آنها مىتوانستند براى شكست
مقاصد امپرياليستى ملل صنعتى به كار گيرند.در مقدمه ترجمه عربى دوم (ص 169) كتاب
آفريقا - آسيايىها (1971) بن نبى تصديق كرد كه ايدهاى كه پشتسر كنفرانس باندونگ
قرار داشتشكستخورده و اضافه كرد: كنفرانس باندونگ (1955) و سپس كنفرانس قاهره (1957) ، هر دو همه شرايط لازم براى
تحقق يك انقلاب جهان سومى را فراهم و تركيب كردهاند، مگر يك شرط: جرقه فكرى كه
براى به راه انداختن [انقلاب] حياتى بود. ايده [همبستگى آفريقا - آسيايى] در مرحله طفوليتش مرد يا كشته شد، و كسانى كه
آن را كشتند جاهل بودند. از نظر بن نبى، شكست كنفرانس باندونگ، يكبار ديگر، نمونهاى بود از اين كه
چگونه جنبه فرهنگى توسعه نيافتگى مىتواند مانع توسعه ساختارى كشورهاى جهان
سوم گردد. مالك بن نبى و سيد قطب دو مدل متمايز از تفكر اسلامى مدرن را ارائه مىكردند.هر دو
نفر توافق داشتند كه اصول و ارزشهاى اسلامى به زندگى مدرن مربوط هستند و اين كه
اتخاذ آنها توسط مسلمانان معاصر براى توسعه آتى دنياى اسلام اساسى است.هر
دو نفر درباره عقب ماندگى جامعه اسلامى نگرانى داشتند; اما وراى آن، آنها
رهيافتهاى متفاوت آشكارى در برخورد با مسائل مبتلا به جامعه اسلامى معاصر
ارائه مىكردند.تفاوت اساسى در نظرگاههاى اين دو متفكر برجسته مسلمان، در يك
تبادل نظر بين اين دو نفر به پيش كشيده شده و در انتقاد بن نبى از قطب جرقه زد;
هنگامى كه قطب در دهه 1950 تصميم به تغيير عنوان يكى از كتابهايش از «به سوى يك
جامعه اسلامى متمدن» به «به سوى يك جامعه اسلامى» گرفت، كه به موجب آن كلمه
«متمدن» از عنوان حذف شده بود، بن نبى تغيير راى قطب را به يك ايستار دفاعى و
احتجاجى نسبت داد كه مانع از آن مىشود كه متفكران مسلمان صادقانه به وضع
واقعى جامعه شان نظر كنند; از اين رو آنان را از برخورد با علل بنيادين عقب ماندگى
مسلمانان باز مىدارد.قطب ارزشيابى بن نبى را رد كرده و استدلال كرد كه واژه
«متمدن» در عنوان اوليه زايد و غير ضرورى بود، چون جامعه اسلامى حقيقى خود ماهيتا
جامعهاى متمدن است.قطب تاكيد مىورزيد به اين دليل كه يك جامعه متمدن جامعهاى
پيشرفته از نظر علمى و تكنولوژيكى نيست، بلكه جامعهاى است كه در آن ارزشهاى
اخلاقى و انسانى رايج و غالب است.بن نبى، از طرف ديگر، بين پذيرش تئوريكى
باورها و ارزشهاى خاصى و كاربرد واقعى اين ارزشها در موقعيتهاى عملى، تميز قائل
مىشد. يك فرد (ص 170) يا يك گروه از افراد ممكن است آماده پذيرش اعتبار يا حقيقت
ارزشهاى خاصى باشند، ولى با اين وجود، همچنان در تضاد كامل با روح و ادبيات
اين ايدهها زندگى كند.بن نبى نوشت: گفته مىشود كه جامعه اسلامى مطابق با اصول قرآن زندگى مىكند; با اين حال،
دقيقتر آناست كه گفته شود [جامعه اسلامى] مطابق با اصول قرآنى سخن مىگويد، ولى
فاقد «منطق عملى» [براى تبديل كلمات ادا شده به] رفتار اسلامى است. اين امر مسائل جامعه اسلامى را «مسائل تمدنى» مىسازد. تاثير انديشه سيد قطب بر آگاهى اعراب بسيار عميقتر و فراگيرتر بود.ايدهها و
آراى قطب در ميان اسلامگرايان در سرتاسر دنياى عرب و اسلام خيلى محبوب شد.
از طرف ديگر، تاثير بن نبى در ميان فعالان اسلامى محدودتر بود، ولى در محافل
روشنفكرى تاثير مهمى به جا گذاشت و همچنان تاثير دارد.بن نبى بر نياز به يك
ارزيابى مجدد و تحقيق و بررسى انتقادى در ميراث فرهنگى مسلمانان تاكيد
مىورزيد و نوزايى فرهنگى را گام نخستبه سوى يك «رنسانس اسلامى» حقيقى تلقى
مىكرد. دعوت او به بر عهده گرفتن يك ارزيابى انتقادى از ميراث فرهنگى، هدف عاليه
روشنفكران عرب در سرتاسر دهههاى هفتاد و هشتاد ميلادى گرديد.(ص 171). پىنوشتها: 1. ترجمه فوق از كتاب: The challenge of Modernity: The Quest for Authenticity in The Arab world, Safi, Louag
M., University Press of America London, New York, 1994. 2. استاديار علوم سياسى دانشگاه تهران. 3. در متن به اشتباه 1976 آمده كه با توجه به سال وفات بن نبى در 1973 درست
نيست. 4. Susceptibility 5. Thomas Aquinas دو رهيافت متفاوت - در جريان بازگشتبه اسلام در جهان عرب (1)
مقدمه
سيد قطب: گروه پيشتاز اسلامى
مالك بن نبى: بناى يك تمدن
نتيجهگيرى