| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
مقاله حاضر، تحت عنوان [ Perspective Church - state Relations in Comparative ] از
كتاب زير انتخاب و ترجمه شده است (م) : Robbins,R.& Robertson,R. (eds)(1987)."
Church - State Relations U. S.A.& U.K. رولندرابرتسون برگردان: دكتر عليرضا شجاعى زند دست كم از ابتداى قرن چهارم ميلادى - زمانىكه كنستانتين به ترويج مسيحيتبه
عنوان دين رسمى امپراتورى روم همت گمارد - به بعد است كه درباره مناسبات
«دين و دولت» ، ادبيات گستردهاى گرد آمد.اين ادبيات كمتر مورد استناد و رجوع
مستقيم جامعهشناسان قرار گرفته، چرا كه بخش عمده آن انحصارا به برداشتى
مسيحى از «تجمعات دينى» و تعريفى غربى از «دولت» استوار است، در حالىكه
جامعهشناسى، تامل در مناسبات عينى موجود ميان اقتدار دينى و اقتدار سياسى در سطح
كلان را بر موضوعات تنگ دامنه كليسايى - سازمانى ترجيح مىدهد.البته اين بدان
معنا نيست كه جامعه شناسان هرگز از اين قبيل متون بهره نجسته و نخواهند جست;
خصوصا اگر مواد خام مهمى را كه متفكر اجتماعى بدان سخت محتاج است، فراهم
آورده باشد.در عين حال روشن است كه جامعه شناس نبايد جست و جوى خود را به
رخدادهاى يك فرهنگ خاص محدود كند. نخستين تجربه غربى پيدايش معضل تمدنى در مناسبات دين و دولت، در تعارض ميان
«قانون ميلان» Edict of Milan مصوب سال 313 ميلادى كه آزادى نامحدودى براى اعمال
عبادى مسيحيان در امپراتورى روم قائل مىشد از يكسو و موضع جوستينيان در قرن ششم
به عنوان چهرهاى «قيصر - پاپيست» (1) از سوى ديگر بروز كرد.اين تجربه نخست در عين
حال مىتواند منحرف كننده باشد، چرا كه در جوامع ديگر به جز اجتماعات كاملا
نانويسا، بارزترين خصيصه مشترك، گوياى شرايطى است كه «نه دينى، دولتى بوده و
نه دولتى، دينى» ; وضعيتى كه در آن دين غالب بىآن كه كاملا مقهور اجتماع باشد، با
جامعه خويش وحدت داشته است (Strayer 1958:48) دين فقط در موقعيتهاى خاصى سياسى
مىگرديد و در ديگر حالات به عنوان نيروى اخلاقى رايج عمل مىكرد. قطع نظر از عوامل ديگر، تمايز پادشاهى آسمان از پادشاهى زمين در مسيحيت، باعث
اهميتيافتن موضوع «مناسبات دين و دولت» در شرايطى كاملا انحصارى گرديد.در
واقع انسلاخ ميان دين و دولت توسعى از همان طرح اصلى مسيحيتبه شمار مىرفت;
بنابراين همانسان كه مارتين مورد تاكيد قرار داده، اگر چه تمايز ميان دين و
دولتبا صورتى بيشتر «نمادين» و كمتر «سازمانى» همچنان باقى است، اما
مسيحيتبا كششى دوركيمى بهسوى وحدت كامل ميان دين و دولت روبه روست» (Martin
1978:2:79) هنگامىكه وحدت شكسته شد، هنوز «كششى جدى به سمت تبانى ميان ارزشهاى
بنيادين اجتماع و دين» وجود داشت.ما نمىخواهيم در اينجا به اين مساله
بسيار پيچيده كه دولت اول باركى و كجا پديد آمد بپردازيم و در عين حال آگاهيم
كه هر گونه بحث جدى در باب «دين و دولت» بايد به مشكل عمومى روشهايى توجه كند كه
بيش از اينكه در سنتهاى دينى - فرهنگى تجسم يافته باشد، از جهان بينىهاى
متفاوت سرچشمه مىگيرد. بر اين اساس از طريق يك مثال معتبر، مىتوان جهان بينى مسيحى را در مقايسه
با جهان بينى بودايى مورد بررسى قرار داد.بوديسم در صورتهاى اوليهاش، به
تعبيرى كه امروزه از آن به «بى تكلف» Loosely ياد مىشود، كمترين ارتباط را با
جامعه داشته است.در شرايطى كه بوداييان غير روحانى به تمكين منفعلانه در برابر
جامعه توصيه مىگرديدند، «مانك»ها Manks و «نون»ها Nuns به عنوان افراد تارك
دنيايى شناخته مىشدند كه از حيات اجتماعى انزوا گزيده بودند.مسلما نه نهادهاى
روحانى و نه بوداييان غير روحانى در دوره اوليه بوديسم، به اين جنبه مهم
احتمالات ساختى يا ضرورتهاى هنجارى نظم اجتماعى توجهى نداشتند. دومنت معتقد است تناظر قابل توجهى ميان اين شرايط (بوديسم اوليه) و وضع مسيحيت
نخستين وجود دارد، (Domont 1982) از مسيحيان اوليه نيز انتظار مىرفت
سبتبه دنيا بىتفاوت باشند و اجتماع كاريزمايى مؤمنان را تنها براى تمهيد
زمينه رجعت مسيح بر پا سازند; اما شكلگيرى كليسا، وضع مسيحيت را به كلى دگرگون
ساخت.از قرن پنجم تا سوم پيش از ميلاد، بوداييان صرفا به تشكيل «اجتماع
بودايى» توصيه مىشدند; اما گرويدن آشوكا (2) به بوديسم در هند همه چيز را دگرگون
ساخت، البته نه همانند آنچه كه پس از پى ريزى كليسا در مسيحيت اوليه اتفاق
افتاد.آشوكا بر اين نظر بود كه دولت تنها كاركرد سياسى - اجتماعى ندارد، بلكه
داراى اهميت «رستگارى بخش» Soteriological نيز هست. (Kitagawa 1980:91) با اين
ديدگاه بود كه بوديسم به نوع آسيايى معضلات دين و دولت در غرب مبتلا گرديد;
وضعيتى كه تا به امروز نيز در جوامع بودايى «تراوادا» Travada چون سرى لانكا،
برمه و تايلند، جايىكه نزاع دينى در آن سخت جريان دارد، ادامه پيدا كرده است.
بوديسم در تمام اين دوره طولانى - نه فقط در شاخههاى تراوادايىاش - به طور
گستردهاى از مسيحيت متمايز گرديده است; على رغم اين واقعيت كه در مقايسه با
ديگر سنت هاى دينى عمده، آن دو در ويژگى دارا بودن ساخت دينى نسبتا متفاوت با هم
مشتركند.گفته مىشود كه بوديسم فاقد عناصرى است كه در مسيحيت «اصول واسطگى»
«تعاليم» ، Teachings دستور العمل هاى دكترينى براى رفتار و
اخلاق يا اخلاقيات اجتماعى عامه خوانده مىشود.يكى از نتايج مهم آن اين است
كه بوديسمى كه به ميزان زيادى درگير مسائل سياسى بوده - به طور جارى در بخشهايى
از آسياى جنوب شرقى - و به عنوان دين برخى از ملتها جا افتاده است، همچنان دچار
وضعيتى است كه تامبيه آنرا يك «تمايزيافتگى بنيادين» مىخواند كه بر اساس آن
و اقتدار سياسى، قلمروهاى متمايزى هستند، (S.J.Tembiah
1979:521) ;در حالىكه پادشاه يا رئيس دولت، همواره نيازمند «سنغا» براى
شروعيتبخشى به اقتدار خويش بود و سنتا نيز حق تطهير معابد به او سپرده مىشد، اما
قلمرو دين و حوزه سياسى دولت همچنان متمايز باقى ماند.يكى از جنبههاى بسيار مهم
پديده تمايز يافتگى اين است كه براى افراد انتقال از يك قلمرو به قلمرو ديگر
بسيار متداول بود و در فرايند انتقال، يك گسيختگى در الگوهاى رفتارىشان
مشاهده مىشد.به طور سنتى، پادشاهان كانالى براى انتقال «غصب» به سوى «خداترسى» را
پديد مىآوردند، در حالىكه در دوران مدرن اين امر (انعطاف پذيرى سياسى) ميسر
گرديده است، يعنى مىتوان ابتدائا يك «مانك» بود و سپس فعالانه درگير دنيا گرديد، (
Tambiah 1976:522) . علىرغم وجوه مشترك، طى قرون متمادى موقعيتهاى مهم فراوانى از تنش و تعارض به
وجود آمده كه مورد بودايى را دقيقا در مقابل مسيحيت قرار داده است; بدين شكل كه هر
جا مسيحيت دين غالب بوده است، دين و دولت معمولا ادعاى قاطعى بر قلمروهاى مشابه
داشتهاند و به هر اندازه كه كليساى مسيحى در دنياى غرب گسترش بيشترى مىيافت،
رقابت فشردهترى با دولت پيدا مىكرد.به همين جهت است كه در دورههاى مشخصى از
تاريخ اروپا شاهد دو دولت در كنار هم هستيم: يكى دولت كليسايى و ديگرى دولتحاكم
بر قلمرو عرفى; بدين معنا كه كليسا ملكى به موازات ملك پادشاهان بر پا كرده بود
و بالاخره هم در Sacerdotium قالب «يك ظهور عملى و سلطه يك احساس روحانى» (4) پديدار
گرديد. تقابل جدى بين مسيحيت و بوديسم - به خصوص در شكل تراوادايىاش - به طور خلاصه در
تعريف دومنت از اصل استكمال سلسله مراتبى به خوبى نمايان شده است.استنتاج از
يك جهانبينى كه جامعه را «قائم به ذات» Suigeneries و افراد را فرع بر آن ملاحظه
مىكند، مفهومى هندى از سلسله مراتب است كه بر رابطه ميان كاركردهاى «روحانى» و
«ملوكانه» از جهت دارا بودن جنبههاى دوگانه تاكيد دارد، با اين تلقى كه
روحانى برتر از بعد معنوى، از جنبه مادى و دنيوى وابسته است (Dumont 1980:290 . (5)
در مقابل، جهانبينى غربى على رغم ادعاى دومنتبر تارك دنيا بودن مسيحيت اوليه،
بر اين تفكر استوار است كه جامعه اساسا از اجتماع افراد تشكيل يافته است; (6)
بنابراين سلسله مراتب به عنوان قشربندى افراد و نه ناشى از ضرورت كاركردى يك
جامعهاى كه از بعد سازمانى يگانه است، ديده شده است.در اين ديدگاه، طرحى طبيعى
از قلمروهاى اجتماعى شده وجود ندارد.توصيف هر قلمرو و مرتب كردن قلمروها، امرى
ضرورتا قابل نقاش است; بنابراين اديسه تلاشها در رسيدن به توافقاتى ميان دين و
دولت در جامعه مسيحى، نهايتا در آمريكا در اصل جدايى كامل تحقق يافت.در تقابل
اثبات شده ميان مسيحيت و بوديسم، بازگو كردن اينكه در مقايسه با ديگر
سنتهاى دينى - فرهنگى عمده، آنها در ويژگى تجسم يافتن در ساختهاى متمايز دين
و دولت مشتركند، ضرورى است; در حالىكه مسيحيت در ساخت كليسايىاش - كه در
كاملترين صورت به تعداد متنوعى سازمان دينى، شامل فرقهها و آيينها اشاره دارد
- متصلب گرديده، حاملسازمانى عمده در بوديسم، «سنغا» است. با استفاده از كار اسميت، (Smith 1974) به مثابه راهنما، مىتوانيم تقابل
اسلام و هندوئيسم را با مسيحيت و بوديسم از طريق توجه به اين امر كه دو تاى
اولى به مفهومى گسترده داراى ويژگى ساختهاى غير متمايزند، بيشتر بشناسيم.
اسلام و هندوئيسم يك رابطه اندامى را با جامعه ترويج مىدهند - با جامعه يا تمدنى
كه در آن به طور عينى استقرار يافتهاند - در هر دو مورد معضله «دين - دولت» حقيقتا
تا زمانى كه دولت عرفى به نحو خودآگاه مستقر نشود، بروز نمىكند.چنين است تجربه
هندوئيسم در هند كه در آن تا وقتى كه رهبران سياسى هند تلاش آشكارى را براى استقرار
يك دولت عرفى در 1940 به كار نبردند، مسالهاى درباره تعريف دين بروز نكرد.در
جوامع اسلامى، مشخصه تاريخى قانون اسلامى - در شكل شريعت - چنين تعريف شده بود كه:
زندگى روزانه اعم از جنبههاى سياسى و اجتماعى، مستقيما موضوع جعل مقررات دينى -
فرهنگى است.حاكمان نيز در هر دو سنتشيعى و سنى - گر چه در اولى بيش از دومى - موضوع
همين جعل بودهاند. سرانجام با عنايت كمترى به كار اسميت، به الگويى مىرسيم كه بر حسب دو
متغير، مسيحيت، بوديسم، هندوئيسم و اسلام را از يكديگر متمايز مىسازد.متغير
نخست، مقدار تلاشى است كه سنت دينى - فرهنگى در شكل دهى به ساختهاى نسبتا متمايز
به كار مىبرد و متغير دوم، ميزان «اين جهانى» يا «آن جهانى» بودن سنت دينى است.
اين جهانى بودن مستلزم تاكيد بر ساختيا باز سازى دنيا طبق خطوط اصلى
آموزههاى آن سنت است و آن جهانى بودن متضمن ديدگاهى است كه دنيا را در وضع
موجودش به طور گسترده مىپذيرد; بنابراين مىتوان اديان چهارگانه را بر حسب
دو متغير مذكور چنين تعريف كرد: مسيحيت: با تعلقات «اين جهانى» و مبتنى بر «تمايزات ساختى» ميان دين و دولت. اسلام: باگرايش «اين جهانى» ليكن مناسبات مبتنى بر «تمايز ساختى». هندوئيسم: داراى تمايلات «آن جهانى» و در عين حال فقدان نسبى «تمايز ساختى». بوديسم: مبتنى بر تعلقات «آن جهانى» و «تمايزات ساختى نسبى». (7) يكى از چارچوبهاى كاملا موفق در ارجاع به اين عرصههاى مشكل، حوزههايى است كه
، «روحانى سالارى»
Hierocracy و «حكومت الهى» Theocracy به دست داده است.بر اساس تركيز و تاكيد بر
معيار «مشروعيت» ، وبر انواع زير را چنين تعريف كرده است: «قيصر - پاپيسم» : مقهوريت دين توسط قدرتهاى عرفى. «روحانى سالارى» : مشروع سازى تسامحى حوزه سياسى توسط كارگزاران دينى. «حكومت الهى» : امتزاج اقتدار دينى - سياسى. مسلما در دستهبندى اصلى وبر، «حكومت الهى» ، به عنوان شكل افراطى «روحانى سالارى»
تعريف شده است، (Weber 1978:1159-60) .اين دستهبندى مىتواند پيشرفتى نسبتبه
دستهبندى قبلى او محسوب گردد و در تكميل آن پيشنهاد شود كه صورتهاى تند و ملايمى
از نوع افراطى «قيصر - پاپيسم» نيز وجود دارد; شكل ضعيفتر آن غالبا
«اراستيانيسم» Erastianism (8) خوانده مىشود كه به مفهوم تبعيت دين در قالب يك
كليساى مستقل از دولت است، اما نه در شكل استيلاى كامل. بنابراين مىتوانيم دستهبندى فوق را به ميزانى كه «مشروعيت دينى دولت» اهميت
مىيابد، تكميل كرده و انواع آنرا به شرح زير ازهم تفكيك كنيم: حكومت الهى: مستلزم وحدت كامل دين و دولت استبا تاكيد بر آزادى عمل دين. روحانى سالارى: مستلزم جدايى دين و دولت استبا درجه بالايى از خودمختارى دين.
قيصر - پاپيسم: متضمن وحدت دين و دولت استبا آزادى عمل محدود دين. اراستيانيسم: مستلزم جدايى دين و دولتبا ميزان نسبتا كمى از خودمختارى
دين. (9) قطع نظر از هر نوع نگرشى نسبتبه جهان، همواره استعداد بالايى براى بروز كشمكش
ميان دين و دولت وجود داشته و دارد كه اين قبيل طبقه بندىها از الگوى مشروعيت
را قابل تعميم به همه انواع مناسبات دين و جامعه - كه سابقا بحثشد - مىسازد،
چنانكه ديديم اين استعداد براى تنازع، در حوزه فرهنگ مسيحى رسما وجود داشت. در تلاش براى ارائه تصويرى دقيقتر - حركتبه سمتشرايط مشخصتر - ضرورى است كه توجه
موشكافانهترى به آنچه كه ممكن است الگوهاى عينى يا چارچوبهاى مناسبات دين
و جامعه خوانده شود مبذول داريم (Martin 1978:15-18) .در اين رويكرد از يك سو
عوامل اصلى تعدد و تنوع در «اقرار دينى» مردم در جامعه وجود دارد و از سوى ديگر
ميزان «تصلب» يا «انعطاف» شرايط، متفاوت است ) (Robertson: 1970:101-2 .بر حسب
اين اصطلاحات مىتوان چهار گرايش عمده را از هم تفكيك كرد: موقعيت «تك قطبى متصلب» Monopolistic Rigid كه بيشتر در ميان مسيحيان ارتدكس و
مشخصا جوامع كاتوليكى حوزه ايبرى ديده شده است. موقعيت «تك قطبى منعطف» Monopolistic Flexible كه در آن گردن نهادن به يك دين،
تعدادى از ديگر اشكال «اقرار دينى» را كه در اقليت قرار دارند به طور خود به خودى
از صحنه خارج مىسازد، مانند فرانسه. يك موقعيت «رقابتى متصلب» Competative Rigid ميان چند اقرار دينى; اشكال متفاوت آن
در سوئد (لااقل تا اين اواخر) و لبنان ديده شده است. شرايط «رقابتى منعطف» Competetative Flexible كه بهترين مثال آن ايالات متحده
است و در اين اواخر انگلستان و حتى تا حدى استراليا آن را تعقيب كردهاند. هر يك از اين الگوها در عمل، به ميزان زيادى از سياستهاى حكومتى دولت متاثر
مىگردند، كه از تلاش براى دگرگونى الگو تا حفاظتشديد از آن تنوع مىيابد.شكل
افراطى متصور، بىتفاوتى كامل حكومتبه اديان است.در هر صورت براى شناخت هر
چه دقيقتر يك جامعه، بايد در گام نخست الگوى مناسبات دين و دولت در متن
قوانين اساسى آن جامعه به شكلى كه در فوق آمد، و همچنين چارچوب الگوهاى
اجتماعى - دينى كه بالاتر اشاره شد را مورد ملاحظه قرار داد. پىنوشتها: 1. Caesaropapism ،استيلاى كليسايى و دينى دولت. 2.آشوكا، (Asoka) امپراتور بزرگ هند (255 - 237 ق.م) از سلسله «مااوريا» است.كشور
وى شامل قسمت اعظم هندوستان و افغانستان كنونى مىشد.وى در 257 ق.م به كيش
بودايى گرويد و علت عمده شهرتش كوششى بود كه در ترويج اين آيين انجام داد.(م)
3. [sangha] يا [samgha] به معناى «اجتماع بودايى» است.(م) 4. Kantrowitcz (1957:193) Quoted in Tambiah (1976:7) 5.نقطه تمركز اصلى در تحليل دومنتبيش از اينكه بر بوديسم باشد بر هندوئيسم و
نظام كاستى در هند استوار است.من ذكر آنرا در اين جا براى ترسيم خط فاصلى
ميان هندوئيسم و بوديسم لازم ديدم. 6.شايان ذكر است كه نقطه شروع كار هابز در مفهوم سازى بسيار مؤثرش از دولت
«مقتدر» ، «متمركز» و «غير دينى» ، دقيقا در قرن شانزدهم است. 7.البته جوامعى وجود دارند - به جز اجتماعات بدوى - كه از شمول اين طبقهبندى
خارج مىافتند، مثل چين و ژاپن. 8. [Erastianism] كه متاسقانه معادل فارسى آن به دست نيامد، در فرهنگ علوم سياسى
چنين تعريف شده است: «مسلكى كه به موجب آن، دولتبايد در امور كليسا و مذهب سمت
رهبرى و رياست داشته باشد و كليسا و مذهب نيز بايد متقابلا از دولت تبعيت كند.آن
مسلك به نام دينشناس سوئيسى توماس اراستوى (1583 - 1524) نامگذارى شده است.
نگاه كنيد به: فرهنگ علوم سياسى، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران.(م) 9.هر يك از اين انواع مىتوانند به سوى عرفى شدن بيشتر متحول گردند.مارتين
(1978) نظر گاههاى بسيار خوبى در اينباره ارائه كرده است.طبقه بندى من به طور
مؤثرى از امتزاج طرح وبر و تلاش ولير (Vallier 1970: 35) براى نشان دادن نوع
مناسبات دين و دولت در آمريكاى لاتين فراهم آمده است. مناسبات «دين و دولت» در چشماندازى مقايسهاى