| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
عليرضا زهيرى (دانش آموخته حوزه علميه قم و كارشناس ارشد علوم سياسى) سخن راندن در وادى پررمز و راز «هويت» ، تلاشى استبراى كشف و شناسايى گروههاى
متعدد و متنوع انسانى، كه هر كدام بر اساس ويژگىهاى نه چندان پايدار، از هم قابل
تفكيكند.برآيند اين ويژگىها، «هويت» يا «روح ملى» يا «قومى» اين گروههاى انسانى را
نشان مىدهد. بىگمان، پيشينه مساله هويتبه آغاز تاريخ انسان باز مىگردد.از ديرباز،
انسانها به دنبال تعريف و شناسايى خويش، قبيله، قوم و مليت و نيز كشف تمايزات
خود از ديگران بودهاند.مفهوم هويت، در حقيقت پاسخى به سؤال چه كسى بودن و چگونه
شناسايى شدن است.پاسخ به اين سؤالات است كه يك فرد انسانى را از همنوع خود
متمايز مىنمايد، ارزشهاى او را از ارزشهاى ديگرى ممتاز مىكند، تعلق فرد به
گروه خاصى را نشان مىدهد و بالاخره اين كه هويت جمعى او را تعريف نموده و نشان
مىدهد كه او كيست؟ به چه جامعهاى و به چه ارزشهايى تعلق دارد؟ سؤالات فوق در
درون چارچوبهاى سياسى و اجتماعى مختلف، پاسخهاى متفاوتى را دريافت مىكند.
براين اساس، هويت فردى و جمعى انسانها تا حد زيادى محصول شرايط اجتماعى و
سياسى آنهاست و اين زيست اجتماعى و سياسى انسانهاست كه پرسشها و نيز
پاسخهاى آنها را درباره خودشان شكل مىدهد. مفهوم هويت ملى و تفسيرى كه از آن شده است، همواره در معرض تغيير بوده و تحولات
مفهومى آن با تحولات سياسى، اجتماعى جوامع بشرى هماهنگ بوده است.انسانها در
كنار هويت فردى خويش، داراى هويت جمعى نيز بودهاند كه آنها را به جمع بزرگترى
پيوند مىداده است.اين هويت جمعى با شكل سياسى زندگى انسان همساز بوده است.
زمانى كه انسانها در قالب قبيلهاى زندگى مىكردند، هويت جمعى خويش را در پيوند
با قبيله و ارزشهاى آن تعريف مىكردند.تحول زندگى قبيلهاى به واحدهاى سياسى جديد،
مفهوم هويت جمعى انسان را نيز متحول كرد.شكلگيرى امپراتورىها، مفهوم جديدى
از هويت جمعى را ايجاد نمود كه هويتهاى فردى و قبيلهاى تا حد زيادى در درون آن
مستحيل شدند. هويت ملى، فرايند پاسخگويى آگاهانه هر فرد يا قوم يا ملتبه پرسشهايى از خود
است; از گذشته خود كه چه كسى بوده و چه هست؟ به عبارت ديگر، متعلق به كدام
قوم، ملت و نژاد است؟ خاستگاه اصلى و دايمىاش كجاست؟ داراى چه فرهنگ و تمدنى
بوده و چه نقشى در توسعه تمدن جهانى داشته و امروزه صاحب چه جايگاه سياسى،
اقتصادى و فرهنگى در نظام جهانى است؟ و بالاخره، ارزشهاى ملهم از هويت تاريخى
او تا چه حد در تحقق اهداف اجتماعى، سياسى و فرهنگى جامعه مورد بحث، كارساز
خواهد بود. (1) بديهى است هويت، پديدهاى ثابت و تغيير ناپذير نيست; بلكه از آن جا كه جوامع
انسانى از يك سو در برخورد و تعامل دايم با شرايط و تغييرات محيط طبيعى و از
سوى ديگر، در برخورد و ارتباط مستمر با جوامع ديگر هستند; بنابراين فرايند
ناشى از تعاملات اين دو روند در طول زمان، تعيين كننده نسبى خصوصيات قومى،
اجتماعى و ملى يك جامعه و يا به عبارت ديگر، بيان كننده ويژگىها و مشخصههاى
مشترك، هويت جمعى آنهاست.به نظر برخى از محققان مسائل اجتماعى، نخستين نطفههاى
تمدن، در چگونگى واكنش و پاسخ بعضى از جوامع در قبال چالشهاى محيط طبيعى به ويژه
تغييرات فاحش اقليمى پديدار گشته است; بنابراين، هويتبه عنوان يك پديده سيال و
چند وجهى، حاصل يك فرايند مستمر تاريخى است كه تحت تاثير شرايط محيطى، همواره
در حال تغيير است.اين كه عناصر تشكيل دهنده هويت چيست، موضوع مطالعات گستردهاى
است كه در باب شناسايى ملتها صورت مىگيرد. داشتن زبان و باورهاى مشترك، بستگىهاى جغرافيايى و بستگىهاى مشترك
اقتصادى، عواملى هستند كه مردمى را كه زمانى طولانى با هم زندگى كردهاند، داراى
تجربياتى يكسان، ميزانى از جهانبينى و آرمانهاى مشترك مىكند.به طور معمول،
اين مردم با هم زندگى كردهاند، با هم احساس خوشبختى و شادمانى داشتهاند، و با
هم رنجبردهاند.اين همان چيزى است كه مىتوان آن را «تركيب روان شناختى» مشترك
يا شخصيت و هويت ملى ناميد. (2) تاريخ سه هزار ساله ايران، آكنده از حوادث و رويدادهاى متنوعى است كه نشان از
تلاش مردمى دارد كه براى «ماندن» خود به مبارزه پرداختهاند.ايرانيان در طول
تاريخ حيات خود به دليل موقعيتخاص جغرافيايى كه آنان را در ميان اقوام و
مليتهاى گوناگونى قرار داده بود، در يك داد و ستد دايم فرهنگى با ديگران به سر
مىبردهاند.همين امر سبب شده است تا فرهنگ ايران آميزهاى از فرهنگهاى مختلف
بشرى گردد.چنانچه اين فرهنگ را درختى بگيريم، آن را داراى چند پيوند مىيابيم:
سومرى، بابلى، مصرى، يونانى، هندى، چينى، رومى، عرب و سرانجام فرنگى. (3) هر كدام از اين فرهنگها، رسوباتى بر فرهنگ ايران بار كرده است.اين بار
سنگين فرهنگ كه بر پشت ايرانى قرار داشته است، هويت او را ساخته و بدون آن كه
گسستى در مليت او پديد آورد، بدان پويايى بخشيده است.به گفته هگل در كتاب فلسفه
تاريخ، ايرانيان نخستين قوم تاريخى هستند كه به تاريخ جهانى تعلق دارند، زيرا
نخستين امپراتورى جهانى را برپا كردهاند كه اقوام بسيارى، از ايرانى و
غيرايرانى را در سرزمينى بسيار پهناور در برمىگرفت.در اين امپراتورى كه به
دست كورش پايهگذارى شده است، اصل بنيادين تشكيل امپراتورى، يعنى همزيستى
قومهاى گوناگون، با آيينها و زبانهاى گوناگون پذيرفته شد.در آن
امپراتورى، گويا دين و زبان رسمى وجود نداشته است; اما با رشد دين زرتشتى و
زبان پهلوى در دوره اشكانى، زمينه براى امپراتورى منسجمتر ساسانى فراهم شد. (4) موقعيت جغرافيايى ايران و قرار داشتن اين سرزمين بر سر چهار راه عبور،
جابهجايى، مهاجرتها و تهاجمهاى گسترده اقوام خارجى، تاثير شگرفى بر
فرهنگ و هويت ايرانيان داشته است، ايران از آغاز تاريخ شناخته شده خود تا قرن
شانزدهم با دو نوع چالش برون مرزى مستمر رو به رو بوده است: يكى، يورش اقوام
بيابان گرد، عشيرهنشين و باديهنشين از سوى شمال، شمال شرقى و شرق و در مقاطعى از
طرف جنوب غربى و ديگرى تهديدها و چالشهاى جوامع متمدن سازمان يافته يا
حاميان تمدن خاكى، غالبا از سوى غرب. (5) در اين ميان به رغم دگرگونىهايى كه در
لايههاى سطحى فرهنگ و هويت ايرانى پديد آمد; اما اين چالشها هيچگاه نتوانستند
به ژرفناى هويت آيينى ايرانيان رسوخ كنند. تساهل آيينى ايرانيان اگرچه بسترى براى پويايى فرهنگ آنان فراهم ساخت;
اما غلبه روح مادى فرهنگ يونانى، آيين معنوى و فرهنگ آريايى را دچار چالش ساخت.
محمود رضا افتخارزاده با اشاره به متون دينى تاريخى ايران باستان مىگويد: گزند اهريمنى سكندر و سلوكيان كه به نابودى ميراث معنوى آريايى انجاميده بود،
بحران عقايد را پديد آورد و نه تنها رعايا نسبتبه آيين و فرهنگ، ولنگار و
بىاعتقاد شده بودند، بلكه اين گزند به جامعه اشرافيت و روحانيت آريايى نيز راه
يافت و بسيارى از موبدان و روحانيان دچار ترديد و تزلزل شدند.آتشكدهها سرد و
خاموش و زمزمه نيايش و ستايش مزدا به گوش نمىرسيد.روزگار مظلوميت مذهب و حسرت
مذهبى به اوج رسيده بود و اين زمانه و زمينه، مساعد رستاخيز آيينى است. (6) در همين زمان تلاشها براى حل بحران هويت و ايجاد وحدت ملى و آيينى به پيروزى
آيين زرتشتى در حكومتساسانيان منجر شد.حكومتساسانى از همان ابتدا، حاكميت
مطلق آيين زرتشت و قلع و قمع عقايد و اديان ديگر را در پيش گرفت.در اين نهضت،
روحانيت آريايى كه خود را جانشين و وارث آيين زرتشت مىدانست، در صدر سلسله
مراتب اجتماعى قرار گرفت و براى تحكيم اقتدار سياسى و اجتماعى خود به تصلب
آيينى دست زد.در ونديداد آمده است: كسى كه به ديگرى آيين غيرزرتشتى آموزش دهد و از روى آگاهى چنين كند، محكوم به
مرگ است. (7) از اين جا بود كه هويت نوينى با آموزههاى زرتشت، شروع به روييدن كرد. در اين زمان درون مايه هويت ايرانى، از حكمت آريايى و آموزههاى دينى دوران
تاريخى آنان نشات مىگرفت، و آن، عنصر سازنده و وجود «فر» است كه بنياد فلسفه
سياسى آريايى را تشكيل مىدهد. فر، مبناى سياسى، كلامى و دينى سيادت اشرافيت آريايى است كه در دوران دين
مدارى تاريخ ايران، تكوين و تكامل يافت و گوهر انديشه سياسى آريايى گرديد و خلق
و خو و مشى سياسى، اجتماعى اشرافيت ايرانى را در حاكميت مطلق سياسى اقتصادى
دوران بلند تاريخى ساخت. (8) بنابراين «فر» كه در متون دينى آريايى نماد قدرت سياسى و برترى فرهنگى مىباشد،
تجلى آيين و هويت ايرانى است; ايرانىاى كه به شهادت متون متعدد تاريخ
باستان، هيچ گاه به دور از آيين دينى نبوده و زيستسياسى - اجتماعى خود را در
پيوندى دايمى با جهانبينى دينى الهى جستوجو مىكرده است. از طرفى، ايرانيان در گذر تاريخ طولانى خود و در مواجهه با فرهنگها و
آيينهاى بيگانه نظير آيين بودا، مسيحيت، يهوديت، فلسفههاى يونانى و هند، چين
و رومى، يا آنان را دفع و يا اگر با روح خود سازگار مىديدند جذب و يا در خود
استحاله مىكردند.چنانچه يك ايرانشناس ايتاليايى مىگويد: كورش قبول مىكرد كه نهادهاى مستقر در دوران پيش از خود را همچنان دست نخورده
نگاه دارد.وى خدايان ديگر مردمان را حرمت مىنهاد و آنها را معبود خويش نيز به
حساب مىآورد.انسان مىتواند در اين روش، آشكارا عامل تبليغى زيركانهاى را
بازيابد; اما وجود يك سلسله اصول و مبادى اخلاقى، داشتن روحيهاى مبنى بر
تساهل كه در بطن نظام حكومتى پابرجا گرديده و پرورانده شده باشد، پايبندى به
همزيستىاى كه با برداشتن مبتنى بر هدفى فراتر از ملاحظات محتمل سياسى
توام باشد، مبين علو طبع بىچون و چراى يك قوم و ملت است، و حكايت از روحيه
آزادمنشانهاى دارد كه در رفتار انسان، تبلور عينى يافته باشد. (9) ايرانيان در طول حيات تاريخى - سياسى خود با تاسيس امپراتورىهاى بزرگ و
قدرتمند، گونههاى تازهاى از نظام سياسى را به وجود آوردند.در دوران هخامنشى،
فدراسيونى از سرزمينهاى مشترك المنافع به صورت نيمه مستقل به وجود آمد كه در
آن به گروههاى انسانى گوناگون، اين امكان را مىداد تا هويت فرهنگى و مدنى
ويژه خود را حفظ كنند.مليت ايرانى تا دوران ساسانى قوام و گسترش يافت و اين
دوران، دوران پيشرفتهاى خيره كننده در مفاهيم مليت و هويتبود.با پيدايش عنوان
سياسى «ايرانشهر» در ميانه دوران ساسانى، مفهوم تازهاى از سرزمين سياسى يا
«كشور» پديد آمد و مرزهاى واقعى ايران ترسيم شد. (10) از اين پس، مرزهاى سياسى هويت
ايرانى نيز معين گشت و تا وقتى كه نظم سياسى دچار آشفتگى نشده بود، ايرانيان
خود را متعلق به اين واحد سياسى مىپنداشتند و نوعى وفاق سياسى، اجتماعى را به
نمايش مىگذاشتند. مهمترين عنصر ساختار سياسى در ايران، شاهنشاه بود كه در تاريخ تمدن ايرانى،
داراى دو جنبه سياسى و ملكوتى است و ريشه در آيين كهن ميترا (آيين مهر) و دين
مزدا (آيين زرتشتى) دارد.از سوى ديگر، در تاريخ سياسى ايران، عنوان شاهنشاه از
آن كسى بود كه در نظام هخامنشى، پارتى و ساسانى، بر شاهان محلى، شاهى داشت.در
ژرفاى آيين مهر، شاه به معناى برترين مردان است و شاهنشاه را نيز برترين
برتران گويند.بر اساس اين آيين، انسان ايرانى وظيفه دارد خود را بپروراند
تا به مقام شاهى برسد. (11) اين روح استعلايى و برترى طلبى، بخشى از فرهنگ سياسى
ايرانيان را در مقابل ساير جوامع پديد آورد. از سوى ديگر، آموزههاى زرتشتى، (12) انسان را در پيكار دايمى نور با ظلمت و
اهورا با اهريمن، به جانبدارى از جبهه نور و اهورا فراخوانده، و او را
وادار مىساخت تا در تلاشى سخت در مقابل چيرگى ظلمت پايدار بماند.اين همان
پيكارى بود كه در اسلام با عنوان مبارزه حق و باطل، براى مؤمنان تكليف گرديد.
نهضت زرتشتبا نفى گروه بىشمار خدايان و كاهنان بىمعناى آريايى، وحدت عقيدتى و
يكتاپرستى را جايگزين آن ساخت. ميراث زرتشت، جامعهاى به شدت مذهبى و دينى و روحيهاى كاملا عرفانى بود.
جنبههاى تربيتى اين آيين كه همواره دعوت به پندار نيك، گفتار نيك و كردار
نيك مىكرد، در مقابل سرشتهاى ناپاك و شر ايستادگى مىكرد.تعاليم زرتشتبر هويت
فرهنگى و سياسى ايرانيان تاثير شگرفى داشت. مهمترين رويداد تاريخ كهن ايرانيان كه نقطه عطفى در تحولات سياسى و اجتماعى
اين سرزمين به شمار مىآيد، ظهور اسلام و ورود همسايگان عرب با بيرق دين جديد
به سرزمين ايران بود.اعراب نو مسلمان به فرماندهى سعدبنابىوقاص، سپاه
ساسانى را كه بيش از چهارصد سال بر اين سرزمين فرمانروايى كرده بود، شكست
داده و فاتحانه وارد مدائن شدند.از اين پس، ايران ضميمه سرزمينهاى خلافت گرديد
و بخشى از جهان اسلام به حساب مىآمد.اين رخداد، اولين تصادم ميان فرهنگ
ايرانى آريايى و فرهنگ سامى بود كه محملى از آيين جديد به همراه داشت. بنابراين، هويت ايرانى در قرون اوليه اسلامى از دو آيين مايه گرفت: آيينى از
گذشته باستانىاش كه آميزهاى از ادبيات و فرهنگ و روح ايرانى بود و دين جديد
كه دگرگونى ژرفى را در فكر و فرهنگ و هويت ايرانى به وجود آورد.اين آميزه جديد،
نسل نوينى ساخت كه اگرچه «ايرانيت» را در عمق روح خود نگاه داشت و دين جديد را
در درونىترين لايههاى خود پذيرا شد، اما آن را مغاير با دين جديد نديد; آتشكدهها
(كه محل عبادت زرتشتيان بود) تبديل به مسجد گرديد، نمازها و نيازها تنها
تغيير شيوه دادند و حتى در جاهايى نماز به زبان فارسى خوانده شد، نامهاى قديمى
جابه جا گرديد و رسمهاى كهن چون نوروز و سده و مهرگان و غيره برجاى ماندند، سبك
معمارى بناهاى ساسانى متروك نشد، و موسيقى باربدى و نكيسايى نيز نشانههايى از
خود برجاى نهاد (13) و بالاخره اين كه ايران پيش از اسلام با تغييراتى در
كالبد خود، روح خود را سازگار با ايران بعد از اسلام يافت. به هر روى در دو قرن اول اسلامى، پس از يك دوره پرتلاطم، هويت ايرانى دچار چالش
گرديد و در يك بحران عميق فرو رفت.در اين ميان، تلاش هوشمندانه ايرانيان كه بر
يك محمل پوياى فرهنگى استوار بود، نوعى همزيستى و آشتى ميان فرهنگ ديرينه خود
با دين جديد يعنى اسلام ايجاد كرد، از همان ابتدا سه گرايش از سوى ايرانيان
بروز كرد: يكم، مربوط به ملىگرايان ايرانى و ضدعرب بود كه از شكست ايران از اعراب احساس
حقارت مىنمودند و براى جبران آن، هر آنچه را كه مربوط به عرب بود، نفى مىكردند.
افراطىترين افراد اين گروه حتى با اسلام - به سبب منشا عربىاش - مخالف
بودند.دبيرانى كه رسوم ساسانى را لازمه دبيرى مىدانستند، از اين گروهاند. (14) دوم، به گرايش نوابغى چون بخارى، طبرى، غزالى، خواجه نظام الملك، خواجه رشيد،
حمدالله مستوفى و راوندى مىتوان اشاره كرد كه مقهور و مغلوب شريعت و عربيت
تسنن بودند و اصالت ايرانى خويش را انكار كرده و هويت عربى مىجستند و براى خود،
شجرهنامه عربى مىساختند. (15) آنان هر آنچه بوى ايران قبل از اسلام داشت، نفى
كردند و عليه قهرمانان آيينى و ملى ايران دشنامها روا مىداشتند و يا مىگفتند: نوروز از آن جهتبىاعتبار و ممنوع است كه عرب آن را به رسميت نشناخته و آن را
جشن ويژه مجوس مىداند. (16) سوم، گرايش بسيارى از بزرگان علم و ادب ايرانى است كه تلاش كردند با پذيرش و
حتى ترويج اسلام، حساب دين جديد را از عربيت آن جدا سازند.آنها سلطه اعراب بر
ايران را واقعه تلخى مىدانند، ولى معتقدند اگر ايرانى استقلال و زبان و فرهنگ و دين
قبلى خود را از دست داد، در برابر، چيزى را به دست آورد كه تلخى آن شكست را جبران
كرد.فردوسى از بزرگان چنين تفكرى است كه زبان فارسى را نجات داد.سنايى
اصطلاحات و مفاهيم زرتشتى را وارد عرفان اسلامى كرد و سهروردى از حكمتهاى قبل
از اسلام براى تدوين فلسفه اشراقى خود سود جست. (17) اگر چه گرويدن ايرانيان به اسلام، به دلايل سياسى، اجتماعى و اقتصادى صورت
پذيرفته است، اما خصلت روحى ايرانيان كه گرايش به تسامح فرهنگى و به افكار
و پديدههاى نو است، نيز شرايط مناسبترى براى آميزش ميان اسلام و ايران پديد
آورده است; از اين رو برخى دلايل اين گرايش برشمرده مىشود: 1- حضور ايرانيان در شبه جزيره عربستان يعنى زادگاه اسلام و آشنايى با دين
جديد به انتشار آن در ميان ساير ايرانيان يارى رساند.برخى از ايرانيان مانند
سلمان فارسى كه مقام پر ارجى نزد پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و مورد
اعتماد ايرانيان شبه جزيره بود تاثير به سزايى در گرايش ايرانيان آن منطقه
به اسلام بر جاى گذاشت.ايرانيان زمانى كه باشعارهاى تازهاى همچون عدالت
اجتماعى، برادرى و برابرى، رفع ظلم و تبعيض ميان انسانها و مبارزه با
حكومتهاى جائر، آشنا گرديدند مانند سايرين به آيين جديد گرايش پيدا كردند. رغبت ايرانيان به اسلام - كه در آن زمان به موالى مشهور بودند - تا آن اندازه
بود كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله درباره آنان مىفرمايد: آن كه از روى ميل و اشتياق وارد اسلام مىشود، بهتر از كسى است كه از روى ترس
وارد اسلام مىگردد و اين [اعراب ] منافق، از روى ترس قبول اسلام كردند; ولى
موالى (ايرانيان و...) با ميل و اشتياق وارد اسلام شدند. (18) آموزههاى دينى كه ايرانيان را به آن متمايل ساختسبب شد علاوه بر پذيرش اسلام،
ايرانيان با توجه به سوابق فرهنگى و تاريخى خود در تاسيس و ترويج علوم
اسلامى سهم به سزايى داشته باشند. 2- در پىنهضت زرتشت و به رسميتشناختن اين آيين توسط شاهنشاهى ساسانى، علاوه
بر تقويت نظام كاستى (طبقاتى)، روحانيان بخشى از مقدسات آيينى شدند و بر طبقات
ممتاز، نخبگان و رعايا سلطه و سيطره تام يافتند.اردشير بنيانگذار
كومتساسانيان با تمام نيرو از آيين زرتشتى دفاع كرد و آن را بر سرتاسر
ايران حاكم ساخت، چرا كه آن را براى وحدت ملى ايرانيان ضرورى مىدانست و از
سوى ديگر به وسيله اين آيين بردگان و كشاورزان را وادار ساخت تا با
ضايتبراى اربابان كار كنند.در واقع اعتقاد به آيين زرتشتبا توجه به آموزههاى
آن، براى توجيه نظام طبقاتى (كاستى) و تمركز قدرت و حمايت از اشراف و
زمينداران بزرگ به كار رفت.همين امر سبب تضادهاى عميق طبقاتى گرديد و زمينه
نارضايتى و شورش و اعتراضهاى عمومى را فراهم ساخت. ايرانيان به حكومتساسانى چنان سوء ظن داشتند كه حتى در مقابل تهاجم اعراب به
ايران از خود تحركى نشان ندادند.عبدالحسين زرينكوب در اين زمينه مىنويسد: رژيم ساسانى به اندازهاى نزد عامه روستاييان و پيشهوران و اصناف منفور شده بود
كه حتى مصيبت تهديد بيگانه هم حس وفادارى به آن را در كسى تحريك نكرد. (19) بىگمان سوءظن ايرانيان به آيين زرتشتى و حاملان آن يعنى موبدان، از بدگمانى
آنان به حكومتسرچشمه مىگرفت، چرا كه موبدان با گستره نفوذى كه در ميان مردم
داشتند، آنان را وادار به تبعيت از دولت مىكردند و معترضان را كافر مىپنداشتند.
همين وابستگى دين و دولتبه يكديگر در زمان برافتادن حكومتساسانيان، سبب
برافتادن دين زرتشت كه سختبه دولت وابسته بود، گرديد.اين گونه بود كه
ايرانيان از خود مىپرسيدند كه اگر شاهان و عالمان دينى، چنان كه ادعا دارند، به
مقتضاى دين عمل مىكنند، پس چرا اين همه تبعيض و بيداد مىكنند؟ در اين جا بود كه
آيين جديد، سخن از برابرى و وفاق مىداد و ملاك برترى را فقط يك چيز مىدانست: «ان
اكرمكم عندالله اتقيكم» . بنابراين، ايرانى ديندار، زمانى كه خود را فرودست مىديد و درها به روى او بسته
شد، به دنبال درى ديگر بود كه آيين محمدصلى الله عليه وآله را به عنوان واكنشى
عليه آيين اوستا پسنديد، آيينى كه شالوده حيات نظام استبدادى ساسانى بود و
پشتيبان سلطه فرا دستها. 3- مساله ديگرى كه موجب گرايش ايرانيان به اسلام مىشد، سرخوردگى آنان از
حكومت رو به زوال ساسانى و نيز خستگى از جنگ بوده است.طبرى در كتاب تاريخ خود
ضمن بررسى اين مساله خاطرنشان مىسازد: از بين سه امرى كه عربها طبق معمول، قبل از جنگ به لشكر ايران پيشنهاد مىكردند،
اسلام يا جزيه يا جنگ; ايرانيان ضمن پرهيز از جنگ، جزيه را نيز كسر شان خود
مىدانستند و اسلام را ترجيح مىدادند. (20) هرچند عدهاى نيز كه بيشتر در ميان افسران و سربازان ايرانى بودند، با هدف
ايجاد برابرى اجتماعى و نظامى و اقتصادى با عربها به دين اسلام روى آوردند،
اينان در پى كسب احترام به موقعيتهاى اجتماعىشان بودند و زمانى كه عربها به
وعده خود مبنى بر ايجاد تساوى اجتماعى عمل نكردند، همين مساله موجب بىرغبتى
آنان به دين جديد گرديد. بدين سان، اسلام بخشى از هويت ايرانى شد و پيوند وثيقى ميان ايرانيت و اسلاميت
ايرانيان برقرار گرديد.اين پيوند آن چنان بود كه بسيار طبيعى و جزء سرشت فرهنگى
ايرانيان شد به گونهاى كه اغلب به اين دوگانه انديشى آگاه نبودند. كاربست لفظ شيعه و اطلاق آن به افراد و گروههاى شيعى در ابتدا به يك گونه مشخصى
نبوده است; چرا كه گاهى نيز به طرفداران هاشميان و علويان و گاهى به پيروان
اعتقادى امام علىعليه السلام اطلاق مىشد كه ايشان را امام منصوب از سوى
رسول خداصلى الله عليه وآله مىدانستند.علاوه بر تشيع اعتقادى كه مرزهاى كلامى و
فقهى آن در زمان امام باقر و امام صادقعليهما السلام كاملا تبيين مىشود،
عدهاى نيز تشيع را در حد دوستى اهل بيت دنبال مىكردند. (21) همچنين فرقههايى همچون
زيديه و اسماعيليه نيز جزء گرايشهاى شيعى به شمار آمده است; اما بيشتر تاكيد و
توجه اين نوشتار بر شيعه اعتقادى استوار است كه به ويژه در سدههاى اخير از سوى
عالمان شيعى، تلاشهاى زيادى براى تبيين كلامى و فقهى آن صورت گرفته است.بدين
ترتيب شيعه اثناعشرى (اماميه) كه نظام اعتقادى خود را بر سنت و سيره
معصومينعليهم السلام استوار ساخته است، شالوده منظومه فكرى اكثريتشيعيان
مىباشد كه در سرزمينهاى مختلفى گسترش يافت و سرانجام در ايران، خاستگاه
مهمى در هويت ملى ايرانيان پيدا كرد. مذهب شيعه در پى جريان تاريخى سقيفه و شكلگيرى خلافت عربى، با تاكيد برحقانيت و
پيروى از علىعليه السلام و اهل بيت او شكل گرفت و منادى رهبرى نهضت
دالتخواهانهاى شد كه در مقابل خلافت رسمى و اشرافيت عربى از خود واكنش نشان
مىداد. ايرانيان از اين زمان با دو روايت از اسلام رو به رو مىشوند: اسلام خلافت و
اسلام امامت.در اين ميان، شيعه يعنى اسلام امامتبا روح ايرانى سازگارتر
بود. استاد مطهرى در اين باره مىگويد: حقيقت اين است كه علت تشيع ايرانيان و علت مسلمان شدنشان يك چيز است، ايرانى
روح خود را با اسلام سازگار ديد و گم گشته خود را در اسلام يافت.مردم ايران
كه طبعا مردمى باهوش بودند و به علاوه، سابقه فرهنگ و تمدن داشتند، بيش از هر ملت
ديگر نسبتبه اسلام شيفتگى نشان دادند و به آن خدمت كردند.مردم ايران بيش از
هر ملت ديگر به روح و معناى اسلام توجه داشتند.به همين دليل توجه ايرانيان به
خاندان رسالت از هر ملت ديگر بيشتر بود و تشيع در ميان ايرانيان نفوذ بيشترى
يافت، يعنى ايرانيان روح اسلام و معناى اسلام را در نزد خاندان رسالتيافتند.
فقط خاندان رسالتبودند كه پاسخگوى پرسشها و نيازهاى واقعى روح ايرانيان بودند.
آن چيزى كه بيش از هر چيز ديگر روح تشنه ايرانى را به سوى اسلام مىكشيد، عدل و
مساوات اسلامى بود. (22) در منابع تاريخى به موارد متعددى بر مىخوريم كه ايرانيان از بىعدالتىها،
تبعيضها و عدم تقسيم مساوى بيتالمال و بىمهرىهايى كه دستگاه خلافتبه خصوص
در مورد آنان روا مىداشت، نزد اميرالمؤمنينعليه السلام شكايت مىكردند و حضرت
با آنان همدردى مىكرد. (23) اين برخوردها با ايرانيان از زمان ترور خليفه دوم
به دستيك اسير ايرانى به عنوان اولين واكنش ايرانيان در برابر اسلام خلافت
تشديد شد و آنان هر چه بيشتر به سمت اسلام امامت گرايش پيدا كردند.برخورد امام
شيعيان با ايرانيان، اسباب انتقاد و سرانجام دشمنى اشراف و نخبگان عرب
حجاز و عراق را با ايشان فراهم ساخت، چرا كه امام علىعليه السلام به
ايرانيان و زبان و فرهنگشان احترام مىگذاشت و حاضر نبود رفتار و گفتار و
نگاه تبعيضآميز خلفاى پيشين را با آنان داشته باشد، حتى گفته مىشود كه خليفه
دوم در بستر مرگ، به ابنعباس به سبب حمايت همهجانبه بنىهاشم از ايرانيان،
شديدا اعتراض كرده است. (24) در ايران روايت تسنن از اسلام، كه طبيعت متصلب و تعبد آيينى خاص خود را داشت،
از آغاز روايت رسمى و مسلط بود.اين روايت انسان را به قبض و حبس عقل و انسداد
انديشه و تعصب فرامىخواند; حال آن كه روايت تشيع از اسلام، انسان را به آگاهى
و آزادگى و علم و عقل و انديشه و اجتهاد فرامىخواند و رسالتخود را ستيز با
تحجر و تعصب و بيداد سياسى و اجتماعى قرار داده بود; از اين رو تشيع به دليل
گوهر انسانى و عقلانى خود، مشخصههاى اصيل ايرانى را به رسميتشناخته و به آنها
محتوا و جهت داد.در چنين تركيب و تاليف و پيوندى بود كه انسان ايرانى هويت
تازهاى يافت و فرهنگ و تاريخ ايران پس از باستان را ساخت.توحيد و جامعيت
آيين اسلام و حضور همه جانبه او، جهانبينى ثنوى ايرانى را محو كرد و نيز
عناصر متعالى انسانى و تاريخى تشيع، صور كلامى خيال ايرانى را راند و موضوع و
محتواى روح ايرانى شد; راهبران عقيدتى تشيع كه اسوههاى آرمانى او بودند جاى
امشاسپندان و ايزدان را گرفتند و ايرانى را از فضاى اثيرى و آسمان خيال به
زمين واقعيت و مسؤوليت آوردند.عرفان متعالى شيعه، نيازهاى ذاتى روح
معنويتگراى ايرانى را سرشار نموده و احكام عبادى و عملى ساده و آسان و عقلانى
آن، به زندگى فردى و اجتماعى ايرانى معنا و جهت داد (25) و او را از رنج و سختى
آيين كهن خود آسوده كرد. در ابتدا اقبال ايرانيان به اسلام كه صلاى برابرى و رهايى از قيد بىعدالتى و
تبعيضهاى نارواى اجتماعى را درمىداد، فرصتبيشترى براى مهاجمان عرب بود;
اما ديرى نپاييد كه امويان سخن از برترى ويژگىهاى نژادى و قومى عرب راندند.
استدلال آنان اين بود كه «اسلام، دينى عربى است» ; «محمد، مظهر عربيت است» ; «قرآن،
كتابى عربى است» و با اين گرايشهاى پان عربيسم، روايات زيادى از زبان رسول
ساخته شد، چنانكه خليفه دوم گفته بود: ايرانيان و ديگر ملل مغلوب، از عربها نبايد ارث برند، مگر خون عربى در رگ
داشته باشند. (26) از اين زمان بود كه ايرانيان در اجراى مراسم نوروز و مهرگان و ساير
آيينهاى خود مورد بىمهرى قرار گرفتند و برگزارى برخى آيينهاى آنان ممنوع شد. بدين ترتيب، مشخص مىشود كه واكنشهاى ستيزه جويانه ايرانيان در مقابل اعراب
مسلمان، ستيز عليه اسلام خلافتبوده است.شخصيت و رفتار ابومسلم خراسانى شاهد
گويايى بر اين مدعاست، چرا كه ابومسلم زمانى كه عليه امويان قيام مىكند و به
فروپاشى دولت اموى دست مىيازد، به تاسيس دولت ايرانى اقدام نمىكند; بلكه با
رويى گشاده به استقبال عباسيان، به عنوان خويشاوندان پيامبرصلى الله عليه
وآله مىرود. در مجموع، عوامل زير سبب گرايش ايرانيان به تشيع گرديد: عامل اول، نقش پيشوايان، مبلغان و ترويج كنندگان مذهب شيعه: آشنايى ايرانيان با
شخصيت و سيره امام علىعليه السلام تاثير شگرفى در نفوذ تشيع در ميان آنان
داشت.اين امر به دليل رفتار محبتآميز امام على با ايرانيان تشديد مىشد.
اصحاب و كارگزاران حكومت امام على نيز كه به مناطق مختلف مىرفتند، آيين شيعه
را ترويج مىدادند.به اين ترتيب تشيع در مكه، يمن، مصر، عراق و ايران روز به روز
رو به گسترش نهاد. (27) بىترديد شخصيتسلمان فارسى را در شيفتگى ايرانيان به
آيين تشيع نمىتوان ناديده گرفت.علاوه بر خلافت پربار اميرالمؤمنين، بايد به
نهضت عظيم فرهنگى امام صادقعليه السلام و حضور مبارك امام رضاعليه
السلام در خراسان و تاثير آنها در گسترش تشيع در ميان ايرانيان نيز اشاره
كرد. (28) شاگردان امامانعليهم السلام و عالمان شيعى در دورههاى بعد، اين فرايند
را ادامه دادند. علامه محمد حسين مظفر معتقد است تشيع در ايران بعد از قرن اول هجرى در ايام
امام باقر و امام صادق و همزمان با حكومتبنىاميه ظهور كرد.اين دو امام،
شيعيانى در ايران داشتند كه از طريق مكاتبه، مسائلى را با آنها در ميان
مىگذاشتند و حقوق مالى خود را براى آن دو امام مىفرستادند.وى بر اين باور
است مردم ايران تا زمان حضور امام هشتم شيعيان در خراسان، با تشيع به
مفهوم خاص و اعتقادى آن، آشنايى چندانى نداشتند، بلكه بيشتر ارادت و دوستى خود به
علىعليه السلام و اهل بيت او را اظهار مىداشتند; اما زمانى كه امكان دسترسى
به امام رضا براى آنان فراهم آمد و علاوه بر آن در مناظرههاى علمى ايشان هم
حضور مىيافتند، آشنايى مردم ايران با تشيع آغاز گشت و تشيع در ايران چنان
نيرومند شد و گسترش يافت كه عباسيان مبادرت به قتل امام هشتم كردند. (29) عامل دوم، از آنجا كه گروه حاكم در خلافت اموى و عباسى پيرو مذهب تسنن بودند،
تشيع به عنوان مذهب ضعيف شدگان، ستمديدگان و گروههاى محروم ايرانى (موالى)
مورد استقبال قرار گرفت.كشش ويژه ماهيت «اعتراض كننده» تشيع، دليل اين استقبال
بود. (30) موالى (ايرانيان) در حكومت علىعليه السلام داراى جايگاه شايستهاى
بودند كه تا پيش از آن، چنين جايگاهى نداشتند.ايرانيان، تشيع را با روح حق پرست
و عدالت جوى خود سازگارتر مىديدند و بر همين اساس، حركتهاى ظلم ستيز شيعى را
تحسين مىكردند. بىگمان حادثه خونبار عاشورا و نهضت امام حسينعليه السلام پيوند وثيقى با
روحيه ظلم ستيز ايرانيان داشته است.آنان به اين باور رسيدند كه جفاى دولتهاى
اموى و سپس عباسى منحصر به خودشان نيست; بلكه علويان به ويژه امام شيعه نيز از
جور اين حكومتها در امان نيستند.شركت ايرانيان در قيامهاى ضد اموى و همراهى
آنان با مختار ثقفى به خونخواهى امام حسين و نيز عبدالرحمان بن محمد بن
شعثبر ضد حجاج بن يوسف ثقفى، (31) رابطه ميان گرايش به تشيع و نفرت از حكومتهاى
ظالم را به خوبى نشان مىدهد. عامل سوم، حوادث دوران ميانه تاريخ اسلام و پس از آن.در اينباره بايد به
تلاش فكرى بزرگانى نظير خواجه نصيرالدين طوسى، علامه حلى، شهيد اول و ديگران
اشاره كردند كه نه تنها در ترويج مبانى شيعه در ميان توده مردم، بلكه در ميان
اميران و سلاطين نظير حكمرانان مغول نيز نقش به سزايى داشتند.بىگمان دولت صفويه
با رسمى كردن مذهب شيعه و دعوت از عالمان شيعه شامات و جبلعامل و مناطق ديگر
براى حضور در ايران، اسباب يكپارچه سازى مذهبى در اين كشور را فراهم ساخت.
در واقع از اين زمان به بعد است كه مذهب شيعه جزو مقوم هويت ايرانى به شمار
مىآيد. على شريعتى در ترسيم ادوار پنجگانه تاريخ ايران بعد از اسلام، در مرحله چهارم
به ظهور نهضت صفويان و شكلگيرى دولت صفوى در ايران اشاره كرده و از آن به عنوان
نهضت ملى تشيع كه براى اولين بار در ايران به وجود آمد، ياد مىكند.سپس به رابطه
ميان مليت و مذهب در هويت جديد ايرانى چنين اشاره مىكند: [نهضت صفويه] نهضت مليت تشيع يا نهضت ملى - مذهبى است. (ايران شيعى) يكى از
حوادث سمبوليك (حادثهاى كه خيلى داراى معناست) و نماينده اين طرز تفكر است [كه]
در زمان شاه عباس به وجود آمد، و آن بدين صورت است كه روز عاشورا با روز نوروز
يكى مىشود.در اين جا مليت و مذهب با يكديگر تناقض پيدا مىكنند، يعنى آنچه سمبل مليت
است، جشن و آنچه سمبل مذهب است عزادارى است، چه بايد كرد؟ ...اين نهضت ايرانى
شيعى، روز عاشورا را عاشورا و روز بعد (يازدهم محرم) را نوروز گرفتند.اين امر
نشان مىدهد كه اين نهضت نمىخواهد هيچ يك را (مليت و مذهب) فداى يكديگر كند.اين
ايرانىگرى صفويه، ايرانىگرى خود آگاهى است كه رويش تكيه مىكند...همان طور كه
به مذهب شيعه تكيه مىكند، با همان اراده و خود آگاهى به مليت تكيه مىكند.تنها وقتى
مليت و مذهب با هم به عنوان دو اصل قبول مىشود، هميشه اصل مقدم، مذهب است. (32) به شهادت تاريخ و فرهنگ ايرانيان، مهمترين ميراث فرهنگى اين سرزمين كه طى
قرنها نياز معنوى ايرانى را اقناع كرده، مذهب بوده است.دين كه شامل آيين نبرد
خوبى و بدى مىشود، پيروان خود را به منظور رسيدن به سعادت و پيروزى گوهر خوبى بر
اهريمن بدى، به طور دايم به كار و تلاش و خوشبينى و اميد تشويق مىكند.ايرانى كه
هماره ديندار بوده است، برخلاف يونانيان ربالنوع پرست كه براى ايزدان متعدد خود
شخصيت انسانى قائل بودند، به ايزد يگانه غيرجسمانى اعتقاد داشته است.به گفته
هرودت «ايرانيان هرگز مانند يونانيان، خصلت و شخصيت انسانى به خدايان خود
نبخشيدهاند». (33) در اينجا به نقد دو انگاره درباره رابطه ميان مذهب و مليت ايرانى مىپردازيم. انگاره نخست، تخالف ميان ايرانيت و اسلاميت: برخى به ستيز ميان فرهنگ
ايرانى و فرهنگ اسلامى اشاره دارند و اسلام را بخشى از هويت ملى و فرهنگ ايرانى
نمىدانند و يا هويت اسلامى ايران را به پرسش مىگيرند كه ميان اسلام و مليت
ايرانى تعارض و تضاد است: ميان اسلام و مليت ايرانى، تعارض و تضاد است.روشنفكران ايرانى بايد بدانند كه
ميان اسلام و مليت ايرانى تعارض و تضاد است.اسلام يك دين بيگانه است; از
آن سوى مرزها آمده، ...اين تضاد موجود است و نمىشود آن را ناديده گرفت.اين
تضاد در طول تاريخ وجود داشته، راه چارهاى كه مىشود پيدا كرد، اين است كه
بدانيم چگونه اسلام بر ايران مستولى شده...مبانى و احكام اين دين
غيرايرانى است.بايد به ايرانى فهماند به دليل ماهيت و هويتبيگانهاى كه دارد
نمىتواند در سياست و هويت ايران دخالت كند.... (34) افزون بر سخنان فوق كه بىشك انگيزههاى خاص سياسى نيز در طرح آن دخالت دارد،
بسيارى از خاورشناسان نيز تلاش دارند منازعات ميان ايرانيان با اعراب در
قرون اوليه اسلامى را به ستيز ميان ايرانيان با آيين اسلام تفسير كنند.تئودور
نولدكه، خاورشناس معروف آلمانى، در اثر خود با عنوان حماسه ملى ايران كه تتبعى
است در شاهنامه فردوسى، زمانى كه در باب «دين فردوسى» سخن مىگويد، تلاش دارد
دشمنى و تنفر فردوسى از عربان مهاجم را متوجه دين تازه آنان سازد.بدين ترتيب،
هر آنچه كه نشانى از مذهب فردوسى است، يا از آن تعبيرى زرتشتى داشته و آن را
ساخته دست ديگران مىداند و يا اين كه اظهار مىدارد: از طرف ديگر مجبور بود كه به خوانندگان مؤمن و مقدس خود، خويشتن را با
ايمانتر از آن حدى كه در واقع بود، معرفى نمايد. (35) بنابراين با بزرگنمايى عشق و علاقه فردوسى به شاهان و پهلوانان ايران، هرچند
ناچار است از خداپرستى و يكتاپرستى وى بگويد; اما معتقد است عقايد او ربطى به
عقايد مسلمانان ندارد، اين در حالى است كه وى هيچ توجهى به عبارات بسيار صريح
فردوسى در مدح پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله و ائمه معصومينعليهم السلام
نمىكند. عدهاى نيز اسلام را دين عربى مىدانند و فتح ايران را پيروزى عنصر عربى بر
ايران اعلام نموده و اسلام را روح عربى تعبير مىكنند كه روح ايرانى در برابر
آن واكنش نشان داد و تا جايى پيش مىروند كه تشيع را واكنش روح ايرانى در برابر
اعراب معرفى مىكنند.آنان براى اثبات ادعاى خود، به نهضتهاى ملى ايرانيان در
مقابله با حكام اموى و تلاش ايرانيان براى احياى زبان فارسى استناد مىكنند. با قطع نظر از اشكالات متعددى كه به طور خاص در نمونههاى پيش گفته وجود دارد،
بايد به زيرساختهاى اين انگاره توجه داشت، چرا كه اين رويكرد، فرض ابتدايى
خود را بر پيوند تفكيك ناپذير ميان اعتقادات دينى و قوميت عرب، بناگذاشته است;
بنابراين با بهرهگيرى از متون تاريخى، قيامهاى ملى ايرانيان و نهضتشعوبيه
عليه اعراب را به مخالفت و مبارزه آنان با دين اسلام تفسير مىكند، حال آن كه
به تعبير على شريعتى، نهضتشعوبيه، مقاومتى آگاهانه در برابر سياستبنىاميه
بود كه تحقير ايرانيان و برترى جويى عنصر عربى را دنبال مىكرد. به طور كلى نهضتشعوبيه بر سه اصل استوار بود: اول، تفكيك اسلام از عربيت كه
بعدها به صورت اصل مشترك همه نهضتهاى ايرانى درآمد; دوم، اثبات اصالت مليتها
كه از متن صريح قرآن استنباط مىشد; سوم، تساوى و برابرى ميان عرب و عجم. (36) همان گونه كه از ماهيت اين نهضتها برمىآيد، اغلب از افراد مسلمان تشكيل شده و
هدف آنان، استقلال سياسى از دستگاه خلافتبوده است و در آن زمان نيز مخالفتبا
خلافت، به معناى مخالفتبا اسلام به شمار نمىآمد. فرض ديگرى كه مىتواند اساس انگاره نخستباشد، اسلام آوردن اجبارى ايرانيان
است.پيشتر به عوامل گرايش ايرانيان و رغبت آنان به آيين جديد اشاره شد; اما
مهمتر از آن، برشمردن خدمات علمى و فرهنگى بىشمارى است كه انديشمندان و
فرهيختگان ايرانى در شكوفايى و گسترش تمدن اسلامى بر عهده گرفتند.ابن خلدون در
اين باره مىگويد: از شگفتىهايى كه واقعيت دارد، اين است كه بيشتر دانشوران ملت اسلام، خواه در
علوم فرعى و چه در دانشهاى عقلى، به جز در موارد نادرى، غير عربند و اگر كسانى از
آنان هم يافتشوند كه از حيث نژاد عربند، از لحاظ زبان و مهد تربيت و مشايخ و
استادان، عجمى هستند، ...چه ايرانيان به علت تمدن راسخى كه از آغاز تشكيل دولت
فارسى داشتهاند، بر اين امور (صنايع و پيشهها) استوار و توانا بودند، چنان كه
صاحب صناعتسخن، سيبويه و پس از او فارسى و به دنبال آنان زجاج بود و همه آنان
از لحاظ نژاد، ايرانى به شمار مىرفتند...همچنين بيشتر دانندگان حديث كه آنها را
براى اسلام حفظ كرده بودند ايرانى بودند يا از لحاظ زبان و مهد تربيت، ايرانى
به شمار مىرفتند و همه عالمان اصول فقه چنان كه مىدانيم و هم كليه علماى علم كلام
و بيشتر مفسران، ايرانى بودند و به جز ايرانيان، كسى به حفظ و تدوين علم قيام
نكرد و از اين رو مصداق گفتار پيامبرصلى الله عليه وآله پديد آمد كه فرمود: «اگر
دانش بر گردن آسمان در آويزد، قومى از مردم فارس بدان نايل مىآيند و آن را به
دست مىآورند» . (37) از عبارات ابن خلدون به روشنى پيداست كه ايرانيان با اشتياق به رونق و ترويج
علوم اسلامى همت گماردند.از سوى ديگر، اعراب فاتح نيز هيچگاه براى نابود
كردن فرهنگ و آداب و رسوم ايرانيان تلاش نكردند.احياى زبان فارسى و خلق آثار
گرانبهايى همچون شاهنامه، مثنوى، گلستان، ديوان حافظ و ديوان نظامى و صدها
اثر ارزشمند ديگر، نشان از آزادى ايرانيان در حفظ فرهنگ و زبان و ترويج آداب و
رسوم خود دارد و افزون بر آن، شاهدى گويا بر رغبت ايرانيان بر پيوند ميان
فرهنگ خود با دين اسلام مىباشد، چرا كه اغلب اين آثار مملو از تحسين و ترويج
ارزشهاى اسلامى است. انگاره دوم، معرفى تشيع به عنوان اسلام ايرانى شده: به تعبير ديگر، تشيع را
ابداع ايرانيان براى واكنش در برابر مهاجمان عرب مىداند.بسيارى از
خاورشناسان و ناسيوناليستهاى ايرانى و حتى نويسندگان عرب با توسل به اين
رويكرد، كوشيدهاند تا اثبات كنند كه ايرانيان براى حفظ آداب و سنن كهن خويش، به
طور زيركانهاى اسلام را با روح ايرانى و آيين باستانى خود سازگار ساخته و
بر اندام ايران، ظاهرى اسلامى پوشاندند. برخى از ايرانشناسان معاصر حتى براى بسيارى از گرايشهاى اجتماعى - سياسى
اخير ايران، ريشههاى بسيار قديمى، گاهى تا پيش از عصر اسلامى قائلند; براى مثال،
خانم نيكى كدى همچون دارمستتر و كربن، قول به مهدويت و ثواب شهادت و ظلم ستيزى
را از مقوله همان نوع گرايشهايى دانسته است كه به زعم او، ريشه در ايران قبل از
اسلام دارند.نيكى كدى معتقد استبه صرف گرويدن ايرانيان به دين اسلام، فكر و
انديشه ايرانى، اعم از باورهاى زردشتيانه، مانوى و غير از آن، نيز به طور طبيعى
و ناگزير وارد جريان اصلى اسلام گرديد. (38) چنان كه دارمستتر نيز مىگويد: عقيده شيعه به مهدويت، همانا اقتباسى اسلامى از اعتقاد ايرانيان پيش از اسلام
به فره ايزدى است. (39) اشپولر نيز مانند ساير خاورشناسان، گرايش اغلب ايرانيان به مذهب شيعه به عنوان
شكل «ايرانى شده دين اسلام» را اين گونه توجيه مىكند: عقيده شيعه مبنى بر اين كه امامتبه طور موروثى بين افراد خاندان پيامبرصلى
الله عليه وآله كه حاملين الهام و ولايت الهى هستند مىباشد; به نظر ايرانيان
كه به نظير آن، يعنى به توارث سلطنتى كه رنگ مذهبى يافته بود، عادت كرده بودند،
پسنديده آمد. (40) در جاى ديگر مىگويد: اما ايران، سراسر كشورى اسلامى شد و در عين حال، باز هستى اصلى خود را از دست
نداد، بلكه بر آن شد كه اسلام را به صورت يك مذهب مخصوص و مناسبى با موجوديتخود
درآورد. (41) در ميان ناسيوناليستهاى ايرانى نيز چنين ديدگاههايى يافت مىشود.پرويز
صانعى پيدايش فرقه شيعه را از ابتكارات فكر ايرانى و براى حفظ استقلال ملى و
شعاير باستانىشان مىداند و مىگويد: ماهيت و اهميت اين ابتكار فكر و عاطفه ايرانى كه براى حفظ «مليت» او صورت
گرفته، با مطالعه بيشترى در مذهب قديم ايران، يعنى دين زردشتى و آداب و رسوم و
سنتى كه از آن دين وارد رشته شيعه دين اسلام شده، بهتر معلوم گشته و رابطه فرقه
شيعه با تاريخ باستان ايران و همين طور دوره فعلى حيات ما روشن مىشود، يعنى درك
مىكنيم كه چطور بعضى عقايد و سنن ايران باستان از طريق مذهب شيعه براى ما حفظ شده
است. (42) به هر روى اين گفته كه تشيع، واكنش روح ايرانى در مقابل روح عربى است، با
واقعيتهاى تاريخى سازگارى ندارد. پاسخ به كسانى كه تشيع را اسلام ايرانى شده قلمداد مىكنند، از چند منظر قابل دريافت
است.در مرتبه نخست، بايد به فقر كلامى و عدم آشنايى آنان با زيرساختهاى نظرى
انديشههاى شيعى اشاره كرد.اين زيرساختها با درون مايههاى عقلى، استدلالات كلامى
را به استخدام گرفته است و با استفاده از نصوص دينى، امامتشيعى را اسلام
حقيقى معرفى مىكند; بنابراين نظريه شرق شناسان كه با توجيه تشابه امامتشيعى و
سلطنت ايرانى تلاش دارند كه مذهب شيعه را متاثر از باورهاى ايرانيان قلمداد كنند،
از همين منظر قابل پاسخگويى است، چرا كه نظريه امامت مبتنى بر قضاياى منطقى است
كه برخى از مقدمات آن مبتنى بر اصول عقلى و برخى ديگر مبتنى بر نصوص شرعى است و
ارتباطى به نظريه شرق شناسان درباره تاثير روح ايرانى در شكلگيرى تشيع ندارد و
چنانچه مفروض شرق شناسان صحيح باشد، حكومتهاى سلطنتى موروثى امويان و عباسيان
مىبايست ايرانيان را اقناع مىكرد و ديگر نيازى به آيين شيعه نداشتند. از منظر ديگر، اين معنا كه تشيع واكنش روح ايرانى در برابر روح عربى است، قابل
دفاع نيست، چرا كه در طول تاريخ هيچگاه نه همه ايرانيان شيعه بودهاند و نه همه
شيعيان، ايرانى.از سوى ديگر، تا زمان صفويان مذهب رسمى و غالب در ايران، مذهب
اهل سنتبوده است و حتى بسيارى از نخبگان و انديشمندان ايرانى مانند خواجه
نظامالملك، غزالى، قاضى عبدالجبار همدانى، ميرسيدشريف جرجانى و عضدالدين
ايجى كه مرجعيت علمى و دينى داشتهاند، از اهل سنتبودند.افزون بر آن، بسيارى از
نهضتهاى ايرانى مخالف خلافت نيز غيرشيعى بودهاند كه از جمله مىتوان به قيام
ابو مسلم خراسانى، طاهريان، صفاريان و سامانيان اشاره كرد.با به قدرت رسيدن
غزنويان و سلجوقيان به عنوان دولتهاى ايرانى وابسته به خلافت، تشيع در ايران
ترويج نشد، بلكه با پذيرش مذهب تسنن، سوداى تجديد عظمت عهد باستان را نيز در سر
مىپروراندند.نفوذ ايرانيان در دستگاه خلافت عباسى نه فقط نشانى از اين واكنش
نداشت، بلكه به گسترش و شكوفايى علوم و معارف اسلامى يارى رساند و آنان را در
بناى تمدن اسلامى سهيم ساخت. در اين ميان، بايد به حضور قدرتمند شيعه در ساير نقاط جهان، از جمله جبلعامل
(لبنان) اشاره كرد.گستره شيعيان در ساير نقاط جهان، اين فرضيه را تقويت مىكند
كه خاستگاه اصلى تشيع، ايران نمىباشد. (43) لويىگارده و محمد ارغون در تحقيقى در
باره اسلام اظهار مىدارند: تشيع تنها يك پديده ايرانى نيست و امروز شيعيان در سرزمينهاى عربى مانند لبنان،
سوريه و عراق و همچنين غيرعرب مانند پاكستان هستند كه عده آنها از شيعيان ايران
نيز بيشتر است.آثار ارزنده و مهم شيعيان، بيشتر به زبان عربى نوشته شده است تا
فارسى.يكى از دروس متداول و تعليمات ابتدايى مذهبى در ايران، درس عربى و
ترجمه متون عربى به فارسى است، و از آن سو، يكى از مراكز بزرگ علم و انديشه شيعه،
نجف اشرف در جنوب عراق است كه از آن جا روحانيون شيعى مذهب ايرانى بزرگى
برخاستهاند. (44) و اتفاقا شاهان صفوى براى ترويجشيعه از حضور علماى شيعى غيرايرانى بهره زيادى
بردند. از لحاظ تاريخى نيز سرزمين ايران محل تولد گرايشهاى شيعى نبوده است، بلكه محل
پرورش و شكوفايى آن بوده است.سرزمين عراق از آغاز خلافت علىعليه السلام
اصلىترين پايگاه تشيع به شمار مىآمد.بنيان امامتشيعى به دست ايشان در كوفه
گذاشته شده و پس از تقويت و رشد آن، اهميت فوقالعادهاى يافت.پس از شهادت امام
حسينعليه السلام در كربلا، اهميت عراق فزايندهتر شد و شيعه علاوه بر جنبه اعتقادى،
جنبه سياسى بيشترى نيز يافت. سير تطور مذهب شيعه در ايران نشان مىدهد كه تشيع ايران در چهار مرحله متاثر از
تشيع عراق بوده است: نوبت اول، مهاجرت طايفه اشعرىها از عراق به قم است كه هسته
اصلى تشيع در ايران بوده است; نوبت دوم، تاثير مكتب دو شيخ بزرگ شيعه، مفيد و طوسى
در بغداد و نجف بر تشيع رى و جبال ايران است كه در طى قرن پنجم تا ششم رخ داده
است; نوبتسوم، تاثير مكتب حله و حلب و به طور مشخص علامه حلى بر تشيع ايران در
دوره ايلخانان مغول است; نوبت چهارم، تاثير تشيع شامات (با تاكيد بر جبل
عامل و عراق) بر ايران در دوره صفوى است; بنابراين تشيع از بنياد، عربى است و
ايران تنها و تنها در محدوده تاثيرپذيرى از آن به اين مذهب روى آورده است. (45) اين واقعيت مورد توجه برخى خاورشناسان نيز قرار گرفته است; به طورى كه
گلدزيهر نوشته است: اين گفته خطاست كه كسى بگويد منشا و مراحل رشد تشيع از اثر تعديل يافته افكار
ايرانيان در اسلام است.اين توهم شايع مبتنى بر درك غلط حوادث تاريخى است.
حركت علويين در يك منطقه عربى خالص شكل گرفته است. او مىافزايد: تشيع همچون خود اسلام منشا عربى داشته كما اين كه اصول او نيز در همان محيط
عربى شكل گرفته است. (46) آدام متز مىنويسد: ...شيعىگرى برخلاف پندار بعضى، عكسالعمل روح ايرانى در برابر اسلام نيست.مؤيد
اين نظر، پراكندگى جغرافيايى شيعه در قرن چهارم است.خوارزمى در اواخر قرن
چهارم اشاره كرده كه عراق نخستين خاستگاه تشيع مىباشد وى همچنين مىنويسد: جزيرةالعرب صرفنظر از شهرهاى بزرگ مكه و تهامه و صنعا و قرح، كلا شيعه بود و نيز
شهرهايى مثل عمان و هجر و صعده غالبا شيعه نشين بودند.در خوزستان كه مجاور عراق
بود، نيمى از اهالى اهواز، مذهب شيعه داشتند...اما در شرق اسلامى، مذهب سنى غلبه
داشتبه استثناى قم. (47) با استقرار حاكميت اعراب مسلمان بر مناطقى چون مصر، سوريه و مغرب، اين
سرزمينها به رغم تمدنهاى ديرينهاى كه داشتند، هويت و فرهنگ عربى را به طور كامل
پذيرفتند و هم اكنون نيز بخش اصلى جهان عرب به شمار مىآيند.اين وضعيت در سرزمين
ايران پيامد ديگرى داشت، چرا كه با تسخير ايران به دست اعراب، ايرانيان ضمن
گرويدن به آيين اسلام، استقلال فرهنگى خود را حفظ كردند.با ظهور غزنويان و
سلجوقيان، هر چند كه اسلام به روايت اهل سنت در ايران ترويجشد، اما استقلال
سلطان در مقابل خليفه حفظ شد و رابطه ميان آن دو، به يك رابطه تشريفاتى تبديل
گرديد. حكومتهاى ايرانىتبار نظير سامانيان، صفاريان، ديلميان كه از قرن پنجم هجرى
پديد آمده بودند، با شعارهاى برگرفته از آيين نو (اسلام) در تلاش براى به دست
آوردن استقلال و بازسازى هويت جديد خود، موجى از جنبشهاى ايرانى را به راه
انداختند.در كنار اين امواج سياسى، نهضتهاى ادبى و علمى نيز در گوشه و كنار
فلات ايران پا به عرصه گذاشتند.مردانى نظير ابوعلى سينا، ابوريحان بيرونى،
عنصرى، فرخى، فردوسى و سايرين با ترويج هنر، ادب و فلسفه و ساير علوم و فنون
ايرانى، به آنها جان تازهاى بخشيدند. اين بازيابى هويت ايرانى مرهون خدمات متقابل ايرانيان و دنياى اسلام بوده
است.به قول يكى از خاورشناسان، «ايرانيان بقاياى تمدن تلطيف شده و پروردهاى به
اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتى كه اين مذهب در آن دميد، جان تازه گرفت» . (48)
مرتضى مطهرى در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران، شرح مبسوطى از اين خدمات
را ارائه كرده است. جنبشهاى ايرانى كه از ابتدا با نهضتشعوبيه (49) آغاز شد، حركتى عليه عربگرايى
دولتهاى خلافتبود كه به شدت ايرانيان را تحقير و حتى تكفير مىكردند.
خراسانيان كه آغازگر چنين نهضتى بودند، ابتدا در كسوت نظاميان عليه امويان
برخاستند و سپس با نفوذ در دستگاه عباسى، زمينه استقلال ايرانيان را فراهم
ساختند. پس از آن، يورش ويرانگر مغول، مبانى و چارچوب تمدن و فرهنگ ايران را يكسره
دگرگون كرد.هجوم مغول نه تنها همه آثار مادى و فرهنگى چون كتابخانهها،
دارالتعليمها، شهرها و سدها را ويران ساخت، بلكه به نابودى نفوس به ويژه صنعتگران،
انديشمندان، اديبان و صاحبان خرد و پيشه منتهى شد.در اين جا بود كه هويت ايرانى
بار ديگر با چالشى سختتر و مهلكتر از گذشته مواجه گرديد; اما اين وضع ادامه
نيافت و پادشاهان مغول، راه و رسم خود را تغيير دادند.تساهل و سازگارى مذهبى
مغولان، سبب شد مذاهب مسيحى و يهودى و بعضى از فرق اسلامى كه گرفتار
محدوديتهايى بودند، آزادى عمل بيشترى پيدا كنند; به ويژه تشيع كه با فضاى بازترى
رو به رو شده بود، رشد و توسعهاى چشمگير يافت.پيدايش حكومتهاى محلى شيعى مانند
سربدارى در سبزوار، سادات مرعشى در طبرستان، سادات آلكيا در گيلان، سادات
مشعشعه در خوزستان و ديگر نقاط ايران، مبين همين واقعيت است. (50) در سده نهم هجرى (پانزدهم ميلادى) جنبش صفوى به صورت قدرت سياسى نيرومندى ظهور كرد.
آنان با اعلام وفادارى به مذهب تشيع، اولين دولت متمركز و فراگير ملى را پس
از گذشت نهصد سال از ورود اسلام به ايران تاسيس كردند. (51) صفويان با به
سميتشناختن مذهب تشيع و گسترش آن در كل كشور، توانستند پس از چند قرن گسستگى
سياسى، وحدت و هويتسياسى - ملى به ايران ببخشند. با ظهور و گسترش تمدن جديد غربى كه با پيشرفت علم و تكنولوژى و غوغاى دنياى صنعتى،
قدرت افسون كننده خود را به ديگران نشان مىداد، دوران حيرانى و پريشانى
ايرانيان بار ديگر آغاز شد.فلسفه تمدن جديد با ايمان به عقل و تجربه، بر نگاهى
تازه به جايگاه انسان در طبيعت استوار بود.دستآوردهاى اين تمدن كه دگرگونى
ژرفى در باورها و فرهنگ انسان اروپايى پديده آورده بود، با شتاب فراوانى
عالمگير شد و به طور غافلگيرانه ساير جوامع را دستخوش تحول ساخت. حال براى اين كه بدانيم چگونه جامعه ايرانى در واكنش به اين تحولات دچار
بحران شد، بايد به دو عامل اشاره شود: يكى، نظم سياسى و پويايى درونى كه گاهى بر
اثر از بين رفتن آن و پيدايى زوال درونى، جامعه را به سوى تحجر و از خود
بيگانگى مىبرد; دوم، فشار بيرونى كه گاه توان سست كردن پويايى درونى را نيز
دارد. (52) برخورد ايران با تمدن غرب اگرچه پيش از قرن نوزدهم آغاز شده بود; اما
شكست در جنگهاى ايران و روس و قراردادهاى خفتبار تركمنچاى و گلستان كه در
آنها بخشى از خاك ايران در ازاى حمايت از ادامه سلطنت قاجار معامله شد، هويت
ديرينه ايرانى - اسلامى دچار چالش گرديد. تحولاتى كه در عرصه صنعت، به ويژه صنايع نظامى و اقتصادى پديد آمد، استقبال از
دوران جديد را آغاز كرد.كمكم مفاهيم تجددگرايانه در عرصه فكر و انديشه و به شكلى
مقلدانه در عرصه كنشهاى نخبگان رسمى وارد شد.از اين زمان به بعد، مداخلات سياسى و
اقتصادى اروپاييان، دولت قاجاريه را برانگيخت تا دستگاه دولتى را نوسازى و
تقويت كنند.نفوذ غرب، محافل دولتى طبقه بالا را به اصلاح نهادهاى نظامى و حكومتى
به شيوه غرب متمايل ساخت.در همين زمان، مداخله اروپاييان، مقاومتهايى را از
سوى علما كه با نفوذ اجانب مخالف بودند، برانگيخت.نهضت تنباكو، آغاز چالش دين
و دولتبود. (53) مشروطيت را بايد نقطه عطف اين تحولات دانست، چرا كه به شكلى فراگير و
آگاهانه با پديده تجدد رو به رو شد.پيامدهاى مشروطيتبه وضوح چالش ميان هويت دينى
جامعه ايرانى با مفاهيم غيرمذهبى غرب را آشكار ساخت.در ادامه، نوع سازمان
سياسى، قوانين غيرمذهبى، نهادهاى قضايى و آموزشى غرب كه دولت پهلوى جايگزين
نهادها و تشكيلات مذهبى سابق كرد، مرحله تازهاى از تعارض ميان تشكيلات مذهبى و
دولت نوسازى شده ايران كه مشروعيتخود را با تعابير غيرمذهبى و ناسيوناليستى
تعريف مىكرد، پديدار نمود. با ورود انديشهها و باورهاى غربى به عنوان سنت جهانى، هويت ايرانى دچار
نابسامانى گشت.اين نابسامانى زمانى عميقتر شد كه نخبگان رسمى و فكرى چيزى
را از غرب اخذ كردند و مسائلى را محصول تجدد مىدانستند كه تنها جلوه و ظواهر آن
بود.اين روند همه جنبههاى زندگى اين جامعه از جمله زندگى فكرى و روشنفكرى را در هم
پيچيد و به راهى انداخت كه با سنت قديم و رايج تفاوت داشت. نظم سياسى حاكم در دوره پهلوى، از يك سو به سبب فقدان مشروعيتبه زور متوسل
مىشود و از سوى ديگر، براى رهايى از بحران هويت، نوعى ناسيوناليسم باستان
گرايانه را ايدئولوژى خود قرار مىدهد.در ميان نيروهاى اجتماعى، توسل به
ناسيوناليسم ضد استعمارى و ضداروپايى، نظم سياسى را بيشتر به چالش مىكشاند.از
اين پس روشنفكران به دنبال بازسازى هويت ملى - تاريخى خود رويكردهاى متفاوتى
مىيابند.برخى، ايرانىگرى را به عنوان جايگزين ايدئولوژى اسلامى و تشيع مطرح
مىسازند.اين نوع تلقى را در آثار كسروى و صادق هدايت مىتوان مشاهده كرد.عدهاى
نيز سخن از هويت ايرانى در قالب سوسياليسم علمى راندهاند.اينان خود از اصحاب
سوسياليست هستند، نظير ارانى، طبرى و ملكى.برخى ديگر، به بازسازى هويت دينى همت
گماردهاند.ديدگاه آل احمد تحت عنوان «غربزدگى» به منزله نقد غرب و دفاع از سنتهاى
دينى است.در كنار وى بايد از شريعتى نام برد كه در برخورد با پديده بىهويتى در
جامعه آن روز، خود با طرح هويت دينى شيعى، از «بازگشتبه خويشتن» سخن مىگويد.
همچنين دفاع مطهرى از هويت ايدئولوژيك اسلامى را در بسيارى كتابهاى وى
مىتوان مشاهده كرد. (54) دسته اخير كه تلاش خود را معطوف به بازيابى هويت دينى كرده است، طيف
گستردهاى از عالمان و انديشمندان اسلامى را نيز شامل مىشود.در ميان اين گروه،
امام خمينى با تاليف كتاب كشف الاسرار، دفاع از هويت دينى را در اوائل دهه
1320 بر دوش گرفت.اما مهمتر از آن، برپايى نهضتى بود كه سرانجام با تاسيس
حكومت اسلامى، بديلى براى نظم سياسى گذشته ارائه كرد; بنابراين از يك زاويه
مىتوان گفت كه انقلاب اسلامى پاسخى بود براى حل بحران هويت كه جامعه ايرانى را
عميقا متاثر ساخته بود. پىنوشتها: 1.دكتر باوند (گفت و گو)، «هويت ايرانى و چالشهاى موجود» ، روزنامه خراسان،
30/5/78. 2.عبدالرحمان عالم، بنيادهاى علم سياست، چاپ سوم (تهران: نشر نى، 1376) ص 157. 3.محمدعلى اسلامى ندوشن، ايران و تنهائيش (تهران: شركتسهامى انتشار، 1376) ص 223
به بعد. 4.داريوش آشورى، ما و مدرنيت (تهران: مؤسسه فرهنگى صراط، 1376) ص 183- 184. 5.داود هرميداس باوند، «چالشهاى برون مرزى و هويت ايرانى در طول تاريخ» ،
اطلاعات سياسى اقتصادى، ش 129- 130 ، ص 21. 6.محمودرضا افتخارزاده، اسلام و ايران: مذهب و مليت ايرانى (تهران: رسالت قلم،
1377) ص 26. 7.همان، ص 28. 8.محمودرضا افتخارزاده، ايران; آيين و فرهنگ (تهران: رسالت قلم، 1377) ص 317. 9.محمدعلى اسلامى ندوشن، پيشين، ص 38. 10.پيروز مجتهدزاده، «هويت ايرانى در آستانه سده بيست و يكم» ، اطلاعات سياسى و
اقتصادى، ش 129- 130 (1377) ص 130- 131. 11. «ايران و ايرانى بودن در آستانه قرن بيستويكم، جغرافياى سياسى روند
شكلگيرى هويت ايرانى» ، اطلاعات سياسى اقتصادى، ش 147- 148 (آذر و دى 1378) ص 24. 12.براى آشنايى بيشتر با آموزههاى آيين زرتشت، ر.ك: محمودرضا افتخارزاده،
ايران; آيين و فرهنگ، ص317. 13.محمدعلى اسلامى ندوشن، ايران چه حرفى براى گفتن دارد (تهران: شركتسهامى
انتشار، 1379) ص22. 14.براى آشنايى با اين سه گرايش، ر.ك: عليرضا سالار بهزادى، «هويت اسلامى -
ايرانى يا هويت اسلامى - عربى» ، روزنامه خرداد، 12/5/78. 15.محمودرضا افتخارزاده، اسلام و ايران، مذهب و مليت ايرانى، ص 133. 16.همان، ص 134. 17.عليرضا سالار بهزادى، پيشين. 18.شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص 455.به نقل از: محمد محمدى اشتهاردى، رابطه ايران
با اسلام و تشيع (از آغاز تاكنون) پيرامون ايرانيان مسلمان در صدر اسلام و
سير تشيع در ايران (تهران: برهان، 1377) ص59. 19.عبدالحسين زرينكوب، تاريخ مردم ايران، از پايان ساسانيان تا پايان
ديلميان (تهران: اميركبير، 1368) ص 45. 20.برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، ترجمه جواد فلاطورى،
چاپ سوم (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1369) ج 1، ص 242. 21.براى آشنايى بيشتر با گونههاى مختلف تشيع، ر.ك: رسول جعفريان، تاريخ تشيع در
ايران، از آغاز تا قرن دهم هجرى (قم: انصاريان، 1375) ج 1، فصل اول. 22.مرتضى مطهرى، پيشين، ص 112- 113. 23.همان، ص 113- 116. 24.محمودرضا افتخارزاده، اسلام و ايران، ص 197. 25.همان، ص 128. 26.همان، ص 115. 27.محمد محمدى اشتهاردى، پيشين، ص 272. 28.همان، ص 293- 334. 29.محمدحسين مظفر، تاريخ شيعه، ترجمه و نگارش سيدمحمد باقر حجتى، چاپ سوم
(تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1375) ص 286- 287. 30.پيروز مجتهدزاده، پيشين، ص 132. 31.محمد محمدى اشتهاردى، پيشين، ص 287- 293. 32.على شريعتى، بازشناسى هويت ايرانى - اسلامى (مجموعه آثار: 27) - (تهران:
الهام، چاپ چهارم، 1374) ص 72- 73. 33.محمدعلى اسلامى ندوشن، ايران و تنهائيش، ص 32. 34.نادرپور سخن مىگويد، راديو اسرائيل 20/7/1375 گفتار سيزدهم، به نقل از محمود
رضا افتخارزاده، اسلام و ايران، ص 131. 35.تئودور نولدكه، حماسه ملى ايران، ترجمه بزرگ علوى، چاپ سوم (تهران: مركز نشر
سپهر، 2537) ص 73- 81. 36.على شريعتى، پيشين، ص 168 و 172. 37.ابن خلدون، مقدمه، ترجمه پروين گنابادى (تهران: شركت انتشارات علمى و
فرهنگى، چاپ هشتم، 1375) ج2، ص 1148- 1151. 38.مرتضى اسعدى، ايران، اسلام، تجدد (تهران: طرح نو، 1377) ص 7. 39.حميد عنايت، انديشه سياسى در اسلام معاصر، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى (تهران:
خوارزمى، چاپدوم، 1365) ص 41. 40.برتولد اشپولر، پيشين، ص 324. 41.همان، ص 240. 42.مرتضى مطهرى، پيشين، ص 99. 43.براى اطلاع بيشتر از حضور شيعه و پيروان آن در ساير نقاط جهان، ر.ك: محمد حسين
مظفر، پيشين; جان نرمن هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آذرميدخت مشايخ فريدنى (تهران:
مركز نشر دانشگاهى، 1374) و صالح الوردانى، شيعه در مصر، ترجمه قاسم مختارى
(تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1376) . 44.لوئى گارده و محمد ارغون، اسلام، ديروز - فردا، ترجمه محمدعلى اخوان (تهران:
مركز نشر سمر، 1370) ص 106. 45.رسول جعفريان، پيشين، ص 13. 46.براى آشنايى بيشتر با نظرات گلدزيهر در باره شيعه و شعوبيه، ر.ك: ر.ناث و
گلدزيهر، اسلام در ايران، شعوبيه; نهضت مقاومت ملى ايرانى عليه امويان و
عباسيان، ترجمه و تحقيق محمود رضا افتخار زاده (تهران: مؤسسه نشر ميراثهاى
تاريخى اسلام و ايران، 1371) ص 155- 196. 47.آدام متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ترجمه عليرضا ذكاوتى، قراگزلو
(تهران: اميركبير، چاپ دوم، 1364) ج1، ص 75 و 77. 48.جمعى از خاورشناسان، تمدن ايرانى، ترجمه عيسى بهنام، ص 247. 49.براى آشنايى بيشتر با نهضتشعوبيه، ر.ك: ر.ناث و گلدزيهر، پيشين. 50.داود هرميداس باوند، پيشين، ص 30. 51.درباره تشكيل دولت ملى توسط صفويان در ايران، ر.ك: والتر هينتس، تشكيل دولت ملى
در ايران، حكومت آققويونلو و ظهور دولت صفوى، ترجمه كيكاووس جهاندارى (تهران:
خوارزمى، چاپ چهارم، 1377) . 52.فرهنگ رجايى، معركه جهانبينىها: در خرد ورزى سياسى و هويت ما ايرانيان
(تهران: انتشارات احياى كتاب، 1373) ص 108. 53.براى آگاهى بيشتر از تحولات عصر جديد و رابطه دين و دولت در ايران، ر.ك:
ايرا ام لاپيدوس، تاريخ جوامع اسلامى، قرن نوزدهم و بيستم، ترجمه محسن
مديرشانهچى (مشهد: آستان قدس رضوى، 1376) فصلاول) . 54. - ، «روشنفكر ايرانى و هويت (بخش دوم) : سنت، ايدوئولوژى و مليت» ، روزنامه ايران
(دوم مرداد 1378) ص 9. هويت ملى ايرانيان
مفهوم هويت ملى
ايران در گذر تاريخ
آيين اسلام و هويت ايرانى
آموزههاى شيعى و هويت ايرانى
مذهب و مليت ايرانى; نقد دو انگاره
بحران هويت و جنبشهاى ايرانى
هويت ايرانى و چالشهاى تمدن جديد