| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
دكتر سعيد معيدفر عضو هيات علمى گروه جامعهشناسى دانشگاه تهران يكى از شاخههاى جامعهشناسى، بررسى مسائل اجتماعى است كه به شناخت و تحليل
بحرانهاى اجتماعى مىپردازد.در اين شاخه، نگرش رايج در شناخت و تحليل مسائل يا
بحرانهاى اجتماعى نگرشى كاركرد گرايانه است.تاكيد اصلى اين نگرش بر اين
است كه مردم و ارزشهاى آنان مبدا و مبناى شناخت و تحليل مسائل اجتماعى است.در
اين جا گفته مىشود ملاك و معيار جامعهشناسى در تشخيص و تحليل مسائل و معضلات
اجتماعى، ارزشهاى اجتماعى پذيرفته شده از سوى مردم و تعميم يافته در نزد
آنان است.همچنين گفته مىشود ارزشها را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: ارزشهاى
مطلق كه عمدتا گذشت زمان و پهنه مكان در آنها راه ندارد و معمولا متعلق به دين
هستند و ارزشهاى نسبى يا اجتماعى كه تابع شرايط زمانى و مكانى هستند. ارزش هايى كه مبدا مسالهشناسى جامعه شناس و تحليل او از بحران اجتماعى است،
ارزشهاى دسته دوم يعنى نسبى يا اجتماعى است، در حالى كه ارزش هايى كه مبدا
مسالهشناسى يك عالم دينى و تحليل او از محيط اجتماعى اطرافش است، ارزشهاى
دسته اول يعنى ارزشهاى مطلق دينى است.براى يك جامعه شناس ممكن است غيبت، دروغ،
خودكشى يا دزدى، بسته به شرايط زمانى و مكانى يك جامعه، مساله باشد يا نباشد;
اما براى يك عالم دينى، اين امور در همه شرايط براى يك جامعه مساله است و كمى
و زيادى افراد عامل به آن نيز مهم نيست و از اهميت آن نمىكاهد.با اين وصف، به
نظر مىرسد كار جامعه شناس و عالم دين يا ايدئولوژيست در شناخت و تحليل مسائل و
معضلات اجتماعى در دو سر طيف و متباين باشد.آنچه مىتواند اين دو را به هم
نزديك سازد و وجوه اشتراك ميان آنان باشد، وجود يك جامعه دينى است; در جامعهاى
كه بخش مهمى از ارزشهاى آن سر در ارزشهاى دينى داشته باشد و دين از جايگاه و
اهميتخاصى برخوردار و در همه حال به ويژه تحولات اجتماعى نقش اساسى داشته
باشد.به نظر مىرسد جامعه ايران بيشتر از ساير جوامع داراى اين ويژگى باشد.دين
از گذشتهاى دور سهم اساسى در جامعه ايران داشته است.در دوره معاصر نيز
مهمترين تحولات اجتماعى از جمله انقلاب اسلامى، ملهم و متاثر از دين و
ارزشهاى متعالى آن بوده است. با اين وصف، به نظر مىرسد زمينهاى مشترك وجود دارد كه مسالهشناسى اجتماعى را
به مسالهشناسى دينى نزديك مىكند و در شناخت و تحليل مسائل اجتماعى بايد به برخى
از ارزشهاى دينى نيز نظر افكند و از اين منظر نيز به عنوان يك جامعه شناس بومى،
واقعيت اجتماعى را ارزيابى كرد; البته اين به آن معنا نيست كه در اين جامعه
حد فاصلى بين مسالهشناسى جامعه شناختى و مسالهشناسى دينى وجود ندارد.ارتباط
اين دو، عموم و خصوص من وجه است و آن بخش مشترك همان واقعيت دينى جامعه است. مشكل مىتوان جامعهاى را يافت كه افراد آن با مشكل يا مشكلاتى سر و كار نداشته
باشند و آن جامعه از هر جهت مطلوب و منسجم باشد.معمولا فلاسفه قديم نيز طرحى مثالى
از چنين جامعهاى ارائه مىكردند و تحقق آن را آرمانى مىدانستند; اما به هر حال،
جوامع از نظر انسجام و مطلوبيت تفاوت هايى اساسى با يكديگر دارند.در برخى
جوامع افراد با مشكلات كمترى سر و كار دارند و متقابلا ميزان مشكلات و
نابسامانىها در برخى ديگر از جوامع طاقت فرساست.از گذشتههاى دور هميشه
ميزانى از نابهنجارى در همه جوامع وجود داشته است.نمىتوان گفت قتل، جنايت،
دزدى، تعدى به حقوق ديگران و بسيارى ديگر از جرايم، پديدهاى جديد است.اين امور به
قدمت تاريخ بشر در كليه جوامع وجود داشتهاند، حتى جوامعى كه در بالاترين درجه
انسجام و وفاق اجتماعى قرارداشتهاند معمولا در آنها نيز اين امور اتفاق
افتاده است.به قول دوركيم، جامعهشناس فرانسوى، جرم نه تنها در بيشتر اقسام
اجتماعات بلكه در همه انواع اجتماعات ديده مىشود.جامعهاى نيست كه در آن جا
جنايتكارى وجود نداشته باشد. (1) صرف نظر از وجود مشكلات و نابهنجارىهاى معمول در جوامع، كه در جامعهشناسى با
عنوان آسيبهاى اجتماعى مشخص مىشود، آنچه كه بحران اجتماعى يا، به زبان تخصصى
جامعهشناسى، معضل يا مساله اجتماعى ناميده مىشود، پديدهاى جديد است و قدمت آن به
اوايل قرن نوزدهم در غرب و نيمه دوم قرن بيستم در كشورهاى در حال توسعه بر
مىگردد.تا پيش از اين دوران، اگر چه برخى از شدايد در زندگى اجتماعات بشرى،
مثل فقر گسترده، مرگ و مير، بيمارىهاى شايع و ظلم و ستم حكام و زورمداران وجود
داشته است، اما عمده افراد اجتماع، اين امور را طبيعى و اجتنابناپذير و جزء
لاينفك زندگى در اين دنيا مىدانستند و با تفكرى تقديرى، با اين امور كنار مىآمدند
و على رغم فشارى كه از ناحيه آنها احساس مىكردند، با اين احساس خو كرده و
كمتر زبان به اعتراض مىگشودند، زيرا كه اظهار تالم و اعتراض از جانب آنان
بعضا ناسپاسى و كفران نعمت تلقى مىشد. بحران اجتماعى يا مساله اجتماعى از آن جا آغاز شد كه انسانها به مدد تحولات
فنى، صنعتى و معرفتى، به محيط اجتماعى حساس شده و حاضر نشدند اين سرنوشت محتوم
خود را بپذيرند.از كوچكترين مشكل در اطراف خود به فغان آمده و زبان به اعتراض
گشودند.براى آنان فقر امرى ناپذيرفتنى شد و در صدد برآمدند وضع محتوم قبلى خود را
تغيير دهند.در اين دوره جديد، اگر چه دامنه و وسعت مشكل در بحران اجتماعى بى
تاثير نبوده است، ليكن احساس آن و خودآگاهى به آن بيش از هر چيز در بروز
بحران و مشكل اجتماعى نقش ايفا كرده است.بى ترديد قبل از اين تاريخ نيز فلاسفه و
انديشمندان و رهبرانى بودند كه چنين احساسى داشتند و به گرفتارىهاى عميق مردم
خود آگاهى داشته و به تعمق به آنها مىنگريستند ; اما از آن جا كه اين احساس
آنها فردى بوده و افراد اندكى پيدا مىشدند كه با آنها همدلى داشته باشند;
بنابراين آنچه آنان به آن مىانديشيدند، بحران اجتماعى نبوده و شايد تصور و
ادراك آنان از سوى بسيارى از مردمى كه در متن مشكلات بودند، غلط، غيرواقعى و
نابهنجار تلقى مىشده است.در قرآن نيز اين موضوع به نحوى و به طور مكرر ذكر شده است،
آن جا كه مىفرمايد: نفرستاديم پيامبرى را بر امتى مگر آن كه مترفين آنان را تكذيب كرده و
مردم را نيز بر آن مىداشتند كه آنان را تكذيب كنند. (2) در واقع انبيا به حال ملتهايى كه در معصيت و فساد بودند، تاسف خورده و سعى
داشتند آنها را از وضع ناگوار خود آگاه سازند; اما تا زمانى كه آنان
نمىتوانستند مردم را از ظلمى كه بر آنها مىرود، آگاه سازند، بحران اجتماعى
اتفاق نمىافتاد و حتى ملت هايى نيز بودند كه بر پيامبران مىشوريدند و آنان را
از خود مىراندند و در نتيجه مستحق عذاب الهى مىشدند.در واقع اين ملتها تا
آخرين لحظه و على رغم هشدارهاى مكرر انبيا به انحطاط خود، خودآگاهى نمىيافتند
و با اين وصف بحران اجتماعى نيز تحقق نمىيافت.اگر چه از سوى حق تعالى جامعه
آنان رو به مرگ و زوال شناخته مىشد و با نزول عذاب از ميان مىرفت. (3) بنابراين ملاحظه مىشود كه پيش فرض اصلى تحقق بحران اجتماعى، خصوصا از منظر
جامعه شناختى، ذهنيت تعميم يافته افراد يك جامعه در مورد يك معضل يا يك امر
نابهنجار و يا به تعبير ديگر، خودآگاهى عمومى مردم بر يك امر نابهنجار است.
در اين باره «نيزبت» مىگويد، مساله اجتماعى شيوهاى از رفتار است كه از سوى
بخش قابل توجهى از افراد يك جامعه، ناقض يك يا چند هنجار پذيرفته شده و عام
جامعه، شناخته شود.از نظر نيزبت، مساله اجتماعى يا به تعبير ديگر بحران
اجتماعى دو وجه دارد: يكى وجه ذهنى و ديگرى وجه عينى.وجه عينى آن همانا يك شيوه
رفتارى است كه عدهاى از افراد يك جامعه انجام مىدهند و از اين نظر عينيت
دارد; بنابراين اولين شرط تحقق مساله اجتماعى وقوع عينى آن در جامعه است; مثلا
آمار مربوط به سرقت، قتل، خودكشى، طلاق، خشونت و ستيزهاى اجتماعى.زمانى مساله
اجتماعى يا بحران اجتماعى تحقق مىيابد كه از اين گونه وقايع در جامعه اتفاق
بيفتد; اما وجه ديگر مساله اجتماعى، وجه ذهنى آن است.وقوع يك امر نابهنجار هر
چند ناگوار باشد، زمانى به عنوان يك مساله يا بحران اجتماعى شناخته مىشود كه
در خودآگاهى بخش اعظمى از افراد يك جامعه به عنوان يك معضل و ضد هنجار شناخته
شود. (4) با اين وصف، از نظر نيزبت، براى يك جامعه شناس معرفى امورى به عنوان بحران يا
مساله اجتماعى اولا، بدون در نظر گرفتن جامعهاى خاص و وقوع و فراوانى آن
امور در آن جامعه و ثانيا، بدون عكس العمل منفى اجتماعى و ذهنيتبخش قابل ملاحظهاى
از افراد جامعه در قبال آن امكانپذير نيست. تقريبا اين نگرش، نگرش رايج درباره مساله اجتماعى است، به ويژه در نظر
كاركرد گرايان و از همه مهمتر رابرت مرتن كه براى اولين بار اين شاخه از
جامعهشناسى يعنى بررسى مسائل اجتماعى را در دهه چهل و پنجاه قرن بيستم وضع كردند;
البته حتى باتامور كه تا حد زيادى به جامعهشناسى انتقادى نزديك است نيز چنين
نگرشى درباره مساله اجتماعى دارد.او ضمن بحث درباره زمينههاى پيدايش
جامعهشناسى جديد مىگويد: دومين عنصر مهم در جامعهشناسى جديد از راه بررسى اجتماعى
فراهم آمده است كه خود داراى دو منشا بود: يكى اعتقاد روز افزون به اين اصل كه
روشهاى علوم طبيعى را بايد و مىتوان به مطالعه امور انسانى تعميم داد و
پديدههاى انسانى قابل طبقه بندى و اندازهگيرى اند، و ديگرى توجه به مساله فقر به
عنوان يك مساله اجتماعى، با اين آگاهى عمومى كه در جوامع صنعتى، فقر ديگر
پديدهاى طبيعى و مصيبتى ناشى از طبيعتيا تقدير آسمانى نيست، بلكه نتيجه جهل
آدمى يا استثمار است.تحت تاثير اين دو عامل يعنى اعتبار علوم طبيعى و
جنبشهاى اصلاح اجتماعى، بررسى اجتماعى در علم جديد جامعه، جاى مهمى را اشغال
نمود. (5) در واقع، از نظر باتامور مساله اجتماعى در آغاز از تغيير ذهنيت افراد جامعه
شروع شد.زمانى كه تفكر تقديرى آنان درباره فقر به عنوان يك امر طبيعى كه بايد به
آن تن داد تغيير يافت و در نزد آنان فقر به صورت امرى اجتماعى درآمد كه
مىتوان به مدد تلاش و مبارزه با استثمار، از آن رهايى يافت;به عبارت ديگر،
به جريان افتادن عنصر خودآگاهى اجتماعى در مورد فقر است كه بايد به عنوان
اولين گام در جهت تحقق مساله اجتماعى يا بحران اجتماعى شناخته شود. نكته ديگرى كه در شناخت مساله اجتماعى از نظر جامعه شناس اهميت فراوان دارد
و بى ارتباط با آنچه گذشت نيز نيست، مسالهشناسى بر اساس ارزشهاى اجتماعى
است ; ارزشهايى كه در يك مقطع زمانى و در نزد جامعه خاصى از اهميت و اعتبار
عملى برخوردارند و مبدا رفتارها و اعمال تقريبا اكثر افراد آن جامعه هستند.
در اين جا جامعه شناسان تاكيد مىكنند كه در احصاى مساله اجتماعى، هرگز نبايد
ارزش هايى را كه مردم بدانها پايبند نيستند و در رفتار خود به آنها نظر ندارند
و معيار صلاح و فساد خود نمىانگارند، مد نظر قرار داد.هر چند اينها ارزش هايى باشند
كه مردم به آنها اعتقاد دارند.در واقع به اعتقاد نيزبت و بسيارى از جامعه
شناسان ديگر، ارزشها را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: دسته اول، ارزش هايى
هستند كه مبدا ارزش گذارى افراد در مورد محيط اجتماعى و پايه نگرشها،
رفتارها، قضاوتها و عكس العملهاى مردم در برخورد با يكديگر و تصميمگيرى در
امورند و دسته دوم، ارزش هايى اند كه اگر چه براى آنان آرمانى و بعضا مقدس
هستند ليكن به طور جدى در كار و فعاليت و تصميمگيرى افراد تاثيرى ندارند و
افراد جامعه مگر در بازگشتبه فطرت خود و يا لايههاى بسيار آرمانى عقايد خود
از آنها سخن نمىگويند.معمولا در هر جامعهاى اين دو سطح از ارزشها را مىتوان از
يكديگر باز شناخت; مثلا غالبا ديدهايم زمانى كه يك مجرم دستگير مىشود و از او
درباره عملش و خوب و بد بودن آن سؤال مىشود، او با مراجعه به همان لايههاى
آرمانى عقايد مذهبى - انسانى اش عمل خود را تكذيب مىكند.اگر چه بارها و بارها
على رغم اين باور فطرى و آرمانى اش مرتكب آن عمل به اصطلاح بد يا ناصواب شده و
خواهد شد.همچنين صرف نظر از مذهب خاصى، ما همه به عمل غير اخلاقى و انسانى دروغ و
غيبت معترفيم، ليكن ممكن است همين دروغ مبدا اصلى اكثر فعاليتها، قضاوتها و
تصميمگيرىهاى ما باشد; حتى اين مثال را مىتوان درباره جنبههاى غير جرمى و
يا خطا نيز به كار برد.همه ما بر ارزش انسانى، مذهبى، گذشت و فداكارى براى
همنوعان صحه مىگذاريم و از صحنه هايى كه در آن اين كار از سوى افرادى انجام
مىشود به وجد مىآييم، اما اين احساس آرمانى در عمل روزمره زندگى مان كم اتفاق
مىافتد و مبدا اصلى كليه فعاليتهاى ما را تشكيل نمىدهد و حتى با ناديده گرفتن
آن عرفا نيز عمل خلافى انجام ندادهايم. به هر حال، چه به صورت جرم و خطاى عرفى يا قانونى و چه به صورت عمل مطابق عرف،
مىتوان گفت مبدا بسيارى از فعاليتها، قضاوتها و تصميمگيرىهاى ما، ارزش
هايى هستند كه عمدتا منطبق با ارزشهاى لايههاى بسيار آرمانى و نظرى ما نيستند;
در تاريخ هر ملتى هستند شخصيتهاى بسيار بلند و ايثار گرى كه مورد ستايش و تكريم
آحاد افراد آن جامعه هستند، كسانى كه به صورت اسطورههاى دينى و ملى در آمدهاند
و هر ساله مناسبت هايى نيز به آنان اختصاص داده شده است، مردم در آن مناسبتها،
خاطره فداكارىها و جنبههاى بلند شخصيت آنان را زنده نگاه داشته و ممكن است در آن
روزها، به صورتى نمادين، صورتى جزئى از فعل و رفتار آنان را نيز انجام دهند;
مثلا روزهايى كه ملت ما به ياد بزرگان دينى خود، شخصيت هايى چون امام على عليه
السلام و امام حسين عليه السلام مىافتند و براى تاسى به آنان، در آن روزها
گذشتهاى ولو كوچكى نيز انجام مىدهند، اما به محض سپرى شدن آن روزها و در بقيه
سال، در معاملات و مراودات بين يكديگر ارزشهاى ديگرى را مبدا قرار داده و بر
اساس آن عمل مىكنند; حتى بسيار اتفاق افتاده كه اين تفاوت اساسى بين آن
اعتقاد و اين عمل مورد چون و چرا قرار مىگيرد و در پاسخ گفته مىشود او (يعنى آن
امام) كس ديگرى است و ما كس ديگر و اين دو قابل مقايسه نيستند.با آن شخصيت
آرمانى نمىتوان در زندگى موفق بود.معامله و معاشرت اقتضائات خاص خودش را
دارد و نمىتوان با آن ارزشهاى آرمانى زندگى كرد. براى يك جامعه شناس نيز عمدتا آن دسته از ارزشها اهميت دارند كه بر اساس آنها
مىتواند تغير و تكوين نگرشها، رفتارها و اعمال افراد مورد مطالعهاش، توضيح
داده شود.اين ارزشها، ارزشهاى اجتماعى اند و با ارزشهاى دينى، آرمانى و
اصطلاحا مطلق، فرق مىكنند; البته ميان اين دو دسته از ارزشها، در اصطلاح منطق،
عموم و خصوص من وجه است.به هر حال، بخشى از ارزشهاى اجتماعى هر جامعهاى ملهم
از ارزشهاى دينى و مطلق است.با اين وصف، بايد گفت، جامعه شناسى بر وجود ارزشهاى
مطلق در يك جامعه صحه گذاشته و اين ارزشها را در باور به ويژه مذهبى ملتى
بديهى مىانگارد; اما معتقد استبراى مسالهشناسى بايد به ارزشهاى اجتماعى
مراجعه كرد و بر اساس ارزشهاى مطلق نمىتوان و نبايد مسالهشناسى اجتماعى
انجام داد. بر اساس دو دسته ارزشها مىتوان دو دسته مسالهشناسى انجام داد: يكى
مسالهشناسى جامعهشناختى و ديگرى مسالهشناسى دينى.در مسالهشناسى جامعه شناختى،
معيار اصلى، ارزشهاى اجتماعى هستند; اما در مساله دينى، معيار اصلى، ارزشهاى
مطلق دينى و فطرى مىباشند.در مسالهشناسى دينى تغيير زمان و مكان و تحول
اجتماعى نقشى ندارد و بد و خوب، مطلوب و نامطلوب، هميشه و همه جا يكى است، اما در
مسالهشناسى جامعه شناختى، در گذر از جامعهاى به جامعه ديگر و يا از زمانى به
زمان ديگر ممكن است مسائل و بحرانهاى اجتماعى متفاوتى داشته باشيم.مهم آن
است كه در آن جامعه، مردم در عمل و گفتار خود معطوف به چه ارزش هايى باشند.به
نظر نيزبت مهم آن نيست كه من جامعه شناس يا عالم دين يا عامى با چه ارزش هايى
به واقعيت مىنگريم و خوب، بد، صلاح و فساد را از هم باز مىشناسيم، من به عنوان يك
جامعه شناس حق ندارم با مراجعه به ارزشهاى فردىام مسائل اجتماعى را باز
شناسم، بلكه موظفم با مراجعه به ارزشهاى مردم و جامعهاى كه مورد مطالعه من
هستند، مسالهشناسى كنم و مسائل و بحرانهاى اجتماعى را از طيف وسيع
گرفتارىهاى شخصى و فردى باز شناسم. (6) بر خلاف تصور رايج، در مراجعه به متون دينى اسلام، ما توجه به هر دو دسته از
ارزشها را در مسالهشناسى دينى مىبينيم.از يك سو، اسلام به علت اين كه يك دين
فطرى است و كل بشر را در همه اعصار و زمانها مورد خطاب قرار مىدهد، مانند ساير
اديان الهى تاكيد بر ارزشهاى مطلق دارد و بيش از همه، آنها را در دستور كار
خود قرار داده است ; اما از آن جا كه اسلام دينى است كه با تشكيل يك جامعه مدنى
در بدو رسالت پيامبر آغاز شده است، بنابراين چه در قرآن و چه در احاديث در
مواجهه با جامعه و اجتماعات انسانى، به ارزشهاى اجتماعى نيز توجه كرده و
در سنجش نگرشها، رفتارها و اعمال افراد، آنها را نيز در نطر گرفته است.در
واقع، شايد يك تقسيم بندى آن باشد كه اسلام عمدتا در مواجهه با فرد و تربيت
افراد اجتماع، ارزشهاى مطلق و در مواجهه با احوال يك ملت و اجتماع، ارزشهاى
اجتماعى را ملاك و معيار ارزيابى اعمال قرار داده است; به عبارت ديگر، در
اخلاق فردى و تربيت اجتماعى، ارزشهاى مطلق و فطرى انسانى و در اخلاق
اجتماعى، ارزشهاى اجتماعى مد نظر قرار گرفته است ; البته واضح است كه
ارزشهاى اصيل همان ارزشهاى فطرى انسانى و الهى هستند و جوامع نيز در نهايت
از نظر اسلام بايد رو به سوى آنها داشته باشند; اما به هر حال به نظر مىرسد، دين
اسلام، به ارزشهاى اجتماعى به عنوان يك واقعيت نيز توجه داشته و براساس آن
بسيارى از احكام الهى تنظيم شده است.اساسا پذيرش اصل اجتهاد در دين با توجه
به شرايط زمانى و مكانى گواهى بر اين مدعاست. درباره ارزشهاى مطلق، علامه طباطبايى در بحثى اخلاقى معتقد است، چهار اصل
اساسى از جمله اخلاق فاضله هستند كه تغير زمان و مكان در آنها راه ندارد.اين
اصول عبارتنداز: عفت، شجاعت، حكمت و عدالت.اين اصول هم در مكاتب اجتماعى و هم
در مكاتب دينى ستودهاند، منتها هدف نهايى هر يك متفاوت است.رعايت اين اصول از
سوى مكاتب اجتماعى موجب تكريم انسان در اجتماع و در روايتى از مكاتب دينى،
موجب رهايى از سخط و غضب الهى و سعادت آن جهانى و در روايتى از دين، موجب جلب
محبت و رضاى الهى مىشود.مكتب اول دعوت به حق اجتماعى مىكند، در حالى كه مكتب
دوم به حق واقعى و كمال حقيقى كه موجب سعادت اخروى است دعوت مىكند، ولى مكتب
سوم به حق مطلق يعنى خدا معطوف است.مكتب سوم كه اساس مكاتب الهى است، هدف اصلى
در رعايت اصول چهارگانه را، جلب محبت و عشق به خالق و مقدم داشتن خواست و
اراده او بر خواستبنده مىداند. (7) از نظر ايشان مكاتب ديگرى نيز هستند كه نظريه ديگرى درباره اخلاق دادهاند و آن
مكاتب مادىاند: خلاصه نظريه مزبور چنين است: اخلاق هم از نظر اصول و هم از نظر فروع، با اختلاف
اجتماعات و طرز تمدن مشخص مىشود، زيرا حسن و قبح در همه جا يكسان نيست و اصول
ثابت و مقدسى ندارد.طرفداران اين نظريه مدعى هستند كه اين مكتب از نتايج نظريه
تحول و تكامل ماده است.آنها مىگويند، اجتماع انسانى مولود مجموعه
احتياجاتى است كه انسان به كمك اجتماع مىخواهد آنها را بر طرف سازد و به
همين سبب، انسان طرفدار بقاى اجتماع است، زيرا بقاى آن موجب بقاى وجود خود
اوست.از طرفى چون طبيعت محكوم به قانون تحول و تكامل است، اجتماع هم دائما در
تغير و رو به تكامل مىرود; بنابراين حسن و قبح كه عبارتند از موافقت عمل با هدف
اجتماع (يعنى تكامل) و عدم موافقت آن، نمىتوانند همواره به يك حال باقى بمانند و
جامد باشند ; لذا بايد گفت، حسن مطلق يا قبح مطلق نداريم، آنچه هستحسن و قبح نسبى
است.بايد فضايل و رذايل اخلاقى را نيز متغير بدانيم...روى اين زمينه بسا مىشود
دروغ گفتن و افترا و فحشا و شقاوت و قساوت و دزدى و بى شرمى، مستحسن و فضيلت
است و اين در صورتى كه در طريق مرام اجتماعى واقع شود و نقطه مقابل آنها مانند
صداقت و عفت و مهربانى در صورتى كه از رسيدن به هدف و مرام مانع شوند، زشت و
ناپسند خواهد بود...در هر حال، اين نظريه هم از جهت دليل و هم از جهت مدعا هر دو
فاسد است. (8) علامه طباطبايى در ادامه كلام، بطلان اين نظريه را با مراجعه به فطرت
انسان و احكام الهى كه در جهت آن است و هدف خلقت، اثبات مىكند.ايشان با حقيقى
بودن واقعيت فرد و عرضى بودن واقعيت اجتماع، اصل تغير و تحول اجتماعات را كه
معيار مكاتب مادى و ابتناى نظريه اخلاقى آنها بر ارزشهاى نسبى است مردود
شمرده و معتقد است، فطرت انسانها كه مطابق با فطرت كل نظام آفرينش است از
نسبيت مبراست: اين هم جاى ترديد نيست كه انسان يك موجود طبيعى است كه داراى افراد و خواص
و آثار مخصوص است و آنچه را دستگاه آفرينش به وجود مىآورد همين آحاد افراد
است، نه اجتماع، منتها چون هر فرد نيازمند به كمالاتى است كه به تنهايى قدرت
وصول به آن را ندارد، دستگاه خلقت او را مجهز به قوا و ادواتى كرده كه به وسيله
آن بتواند در ظرف اجتماع فعاليت كرده و به كمالات لازمه نايل گردد; بنابراين
در درجه اول منظور از خلقت فرد بوده و وجود اجتماع يك امر تبعى و در درجه دوم
است. (9) در هر حال از نظر علامه طباطبايى تحول و تغير چه در نوع انسان و چه در
اجتماعات بشرى باشد، يك حقيقت نوعيه مطلق انسانى هست كه در ضمن اين افراد
وجود دارد، اگر چه افراد آن دائما در تغير و تبدل باشند و وجود اين حقيقت مؤيد
وجود ارزشهاى مطلق الهى و انسانى است. (10) علامه طباطبايى در ادامه بحث، دو نوع اجتماع را نيز از هم باز مىشناسد: يكى
اجتماع شخصى و فردى كه محدود به يك طايفه يا يك زمان يا يك محيط خاص است و
ديگرى اجتماع نوعى كه بسته به نوع انسان و با استمرار وجود و تحول او
استمرار و تحول مىيابد.صرف نظر از اجتماع اول و زندگى انسان در آن، به
لتحيات انسان در اجتماع دوم نيز بقا و دوام ارزشهاى مطلق انسانى اثبات
مىشود. (11) از بيانات فوق چنين نتيجه گرفته مىشود كه چون اجتماع از خواص طبيعت
انسانى است ; بنابراين اجتماع مطلق...يعنى همان اجتماع مستمرالوجود كه به
اقتضاى طبيعت نوعيه انسان به وجود آمده، از خواص و آثار نوع مطلق انسان است،
كه همواره با او بوده و هست، و لازمه اين سخن اين است كه كليه احكامى كه از
آثار و مقتضيات چنين اجتماعى است همواره باقى خواهد ماند.اگر چه خصوصيات
آن به تفاوت خصوصيات اجتماعات تغيير پيدا مىكنند، ولى اصل آن در هر حال محفوظ
است...به اين ترتيب ثابت مىشود كه اصول چهارگانه ملكات فاضله يعنى عفت،
شجاعت، حكمت و عدالت مقتضاى طبيعت فردى انسانى است كه با وسايل آنها مجهز
است و تمام آنها خوب است و واجد حسن. (12) تا اين جا بر اين بخش از معارف اسلامى توجه شد كه تاكيد بر ارزشهاى مطلق مىكند
و تغير و تبدل را نيز در آنها نمىپذيرد; البته نيزبت و جامعه شناسان ديگر نيز
وجود و بقاى ارزشهاى مطلق در جامعه را انكار نمىكنند، بلكه آنها را در تحليل
اجتماعى در نظر نمىگيرند.در واقع در بحث از اخلاق فردى، يك جامعه شناس از منظر
جامعهشناسى نظرى ندارد، بلكه عمده ادعا و اظهار نظر او در تحليل اجتماعى است و
همان طور كه علامه طباطبايى نيز اذعان داشته است، دو نوع اجتماع داريم:
اجتماع اول، اجتماع شخصى و فردى است كه محدود به يك طايفه يا يك زمان يا يك
محيط خاص است و اجتماع دوم كه اجتماع نوعى و مربوط استبه نوع انسان.علامه
طباطبايى نيز تلويحا با تفكيك اين دو اجتماع و تاكيد بر اطلاق اصول
چهارگانه در اجتماع نوعى، مىپذيرد كه اصول و ارزشهاى حاكم بر اجتماع نوع اول
به دليل تغير و تبدل آن در زمان و مكان ممكن است مطلق نباشد، كما اين كه اين
مساله نياز به حجت آورى هم ندارد.مطالعه و مشاهده انواع اجتماعات در گستره
زمان و مكان و تنوع و تخالف ارزشها و اصول حاكم بر آنها حاكى از نسبيت ارزشها
در ميان آنها دارد.قدر مسلم اين كه اگر چه ارزشهاى حاكم در نوع اول اجتماعات،
هدف اصلى مذهب نيستند، اما اين طور هم نيست كه اسلام در بررسى سرنوشت
اجتماعات بشرى به آنها توجه نكرده باشد. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت على عليه السلام از آن جا كه اداره
جامعه و حكومت را نيز بر عهده داشتند، پيوسته بر حق مردم بر والى و واقعيت و
حقانيت آن تاكيد فراوان داشتهاند ; حتى ارسال رسل از جانب حق تعالى با توجه
به شرايط خاص يك ملت و ميزان ظرفيت و توان آن بوده است.علامه طباطبايى در
تفسير الميزان آورده است: اين رسول خداست كه طبق روايتشيعه و سنى چنين فرموده است: ما جمعيت پيامبران
به مقدار عقل مردم با مردم صحبت مىكنيم و خدا فرموده است (در سوره توبه آيه 122)
كه چرا از هر فرقهاى دستهاى سفر نكنند تا علم دين را آموخته و پس از بازگشتبه
سوى قوم خود آنان را بيم دهند.همچنين آورده است نبايد از تمام مردم به يك نحو
انتظار توجه به دين را داشت، بلكه لازم است اين انتظار متناسب با نحوه فكر و
خصوصيات طبيعى ذهن آنها بوده باشد. (13) در واقع اگر چه هدف اصلى اسلام اجراى قوانين نورانى الهى در جامعه بوده است،
منتها اولا، اين طور نبوده كه هر آنچه در جامعهاى به صورت سنت و آداب و رسوم و
قوانين جارى بوده استبا قوانين الهى منافات داشته باشد، زيرا خداوند فطرت
مردم را بر فطرت الهى آفريده است و اصل جريان حيات اجتماعى تباين اساسى
با دين و دستورهاى الهى ندارد; ثانيا، اجراى دستورهاى الهى توسط انبيا و
اوليا- بنا بر آنچه گذشت - هميشه با اقتضاى فكر، انديشه و شرايط اجتماعى،
فرهنگى ملتى همراه بوده است كه خداوند از طريق فرستادن رسول و يا اوليايش قصد
هدايت آنان را داشته است.در واقع دستورها و قوانين الهى با نظر به اقتضائات
خاص هر ملتبه اجرا گذاشته شده است. حضرت على عليه السلام در فرمانش به مالك اشتر - كه به حكومت مصر منصوب شده بود
- دايم بر رعايتحق مردم، رضايت و خرسندى آنان تاكيد فرموده و به مالك دستور
مىدهند كه در نظر گيرد كه كجا و به نزد چه مردمى و با چه شرايط تاريخى و اجتماعى
مىرود و توجه داشته باشد كه اكثريت ملت نگهبان و حصار كشور است.همچنين ايشان
مالك را از خشم ملت كه نمونهاى از خشم خداستبرحذر مىدارند: اى مالك، هيچ مىدانى آن جا كه اكنون با سيطره و سلطنت تو اداره مىشود كجاست،
آن جا كشور مصر است، آن جا سرزمين فراعنه و بارگاه پادشاهان بزرگ است كه
فراخناى جهان در جولان كميت ايشان، ميدانى تنگ و نارسا بود.مصر كشورى كهنسال و
ديرين است كه با روزگارها كشتىها گرفته و با تمام گرما و سرماى جهان
نبرد كرده است، تا امروز همچون تو حكمرانى را بر سينه وسيع و پر طاقتخويش مشاهده
مىكند.او در زندگى طولانى خود، پادشاهان دادگر ديد و همچنان تاج داران بيدادگر.
آگاه باش كه در تاريخ روزگار، نام تو در صحنه بيدادگران به ننگ نگاشته نيايد.
آن چنان كه تو در كار پيشواى پيشين خود نگران بودى، مردم نيز رفتار تو را با
دقتبيشترى مراقبت مىكنند و از كار و كردار تو غافل نيستند. (14) در اين جا ملاحظه مىشود كه امام مردم را نگاهبان والى مىداند و حق آنان
مىداند كه درباره او، هر چند به عنوان حاكم اسلامى، با ارزشهاى خود قضاوت كنند و
اين اصالت دادن به ارزشهاى اكثريت مردم از سوى آن امام بزرگوار است. همچنين در فرمان امام به مالك اشتر درباره حق مردم بر والى آمده است: با
تمام وسايلى كه در اختيار دارى و با منتهاى نيرويى كه در جان تو استبه
حساب رضايت عموم و خرسندى جامعه بكوش، زيرا كه اكثريت نگهبان مملكت و حصار
كشور است.گره از كار رعيتبگشا و اختلافات توده را با احتياطى هر چه
تمامتر كه شايسته حق عمومى است فيصل كن.آن چنان كه ملتبراى تو است، تو نيز
براى ملتباش.از آن مردم باش تا از آن تو باشند.پناه به خدا اگر اندكى در
زندگانى حكمرانى، نظر شخصى و خصوصى تو راه يابد.اين جاست كه خداوند قهار دست
تواناى خود را به نام دفاع از حقوق جامعه بر فرق تو كوبد.محبوبترين صفتها
براى زمامدار، ميانه روى و عدالت است و جديت تمام براى رضايت زيردستان.از آن
قوانين و آدابى كه گذشتگان اسلام از خود باز گذاشتهاند، سرباز مزن و رعيت
را هرگز در پيروى و تقليد از عادات پسنديده باز مدار.وظيفه تو خدمتبه رعيت و
انتظام امور ملت است.حكام نبايد كوچكترين تحميلى بر افراد ملت روا دارند. امام در بخشهاى ديگرى از فرمان خود به مالك اشتر، خرابى و ويرانى كشور و
ملت را بر عهده زمامداران مىدانند و او را از خشم ملتبر حذر مىدارند.اين
بيانات حاكى از آن است كه بسيارى از سنتها و مشكلات و ارزشهاى نا بجا و
ناروا، نه از جانب عموم مردم و اكثريتبلكه به علتسوء مديريت و حاكميت غلط و
ظالمانه است و الا همان گونه كه گفته شد، فطرت مردم خدايى سرشته شده است و رو
به سوى خدا و دين دارد: هرگز كشور خراب نشود، مگر آن كه كشور داران با دستخود تيشه برداشته كاخ سعادت
ملت را بر سر تهى مغز خويش ويران كنند. و من مطمئنم همين كه حوزه فرمان روايى تو از مهربانى و عدالت فرمانرواى
خويش اطمينان يابد، فرمان تو را هر چه باشد به جان خواهد خريد و عاشقانه در امر
تو قيام خواهد كرد. بزرگترين عوامل دزدى و خيانت در حكومتها، عدم اطمينان و سستى اعتماد بر بناى
حكومت است. امام پيوسته تاكيد مىكنند كه اگر حق مردم و كاركنان خود را آن چنان كه
شايسته است ندهى، رشوه در حكومت تو رواج خواهد يافت.اگر با زيردستان به عدالت
رفتار نكنى، ظلم سراسر حكومتت را فرا خواهد گرفت و همين طور بروز ساير مشكلات و
ضد ارزشها را در جامعه ناشى از عدم كفايتحاكم مىدانند و در مقابل، مردم را از
تحميل و اجحاف و سوءظن و بد گمانى مبرا مىدانند: «اى مالك، مهربان باش و رعيت
را با چشمى پر عاطفه و سينهاى پر از محبتبنگر».در واقع تاكيد بر اين است كه بايد
به مردم احترام گذاشته و از سر بدگمانى به آنان ننگريست و در پايان
مىفرمايند: « از خشم ملتبترس كه نمونهاى از خشم خداوند قهار است».ايشان مالك
اشتر كه سردار اسلام است و در ايمان و اعتقاد اسلامى او ترديد نيست، از خشم
ملتبر حذر مىدارند و فاصلهاى بين خشم خداوند و خشم ملت نمىبينند. (15) به هر حال، آنچه از كلام امام على عليه السلام در نامه به مالك اشتر بر
مىآيد، در نظر گرفتن مردم و ارزشهاى آنان است و تاكيد بر آن كه اگر ارزشها و
امور نادرستى هم در ميان ملت رواج يافته باشد، ناشى از تدابير زمامداران و
مديريت نادرست آنان بوده است.اما آنچه از بيانات علامه طباطبايى و قرآن بر
مىآيد نيز اين است كه خداوند در هدايت هر قومى، احوال و شرايط زمانى و مكانى
آنان و اقتضائات فرهنگى و اجتماعى آنان را در نظر گرفته است و هر پيامبرى
كه بر قومى فرستاده شده، به زبان خاص آن قوم، كه مهمترين و شاخصترين عامل فرهنگ
و سازمان اجتماعى آن قوم است، و به قدر ظرفيت و توان آنان با آن قوم سخن گفته
است: «ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه». (16) نكته ديگرى كه در دين اسلام وجود دارد و حاكى از توجه به واقعيت ارزشهاى
اجتماعى و عدم مؤثر بودن انبيا و اوليا در هدف رسالت و تبليغ در حالتى بوده
است كه مردمى بر ارزشهاى خود تاكيد مىورزيدهاند و حاضر به پذيرش تحول نبودهاند
و خداوند رسولان خود را آگاهى داده است كه بدون خواست قوم و مردمى نمىتوان
كارى انجام داد; بنابراين براى اجراى تحول به جاى آن كه خود در صدد ايجاد
تحول مىبودند بايستى كارى مىكردند كه مردم زمينه تحول را در خود ايجاد كنند،
چون بدون اين زمينه، تحولى ايجاد نخواهد شد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء
فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال; (17) همانا خداوند دگرگون نكند احوال قومى را تا زمانى كه آن قوم نخواهد احوال خود
را تغيير دهد و هر گاه خداوند بخواهد براى قومى، بدى را هيچ چارهاى جز آن نيست و
كسى جز او سرپرست مردم نيست. در آخر اين آيه نيز آمده است كه خواستخدا بر تحقق بدى يك قوم را چارهاى نيست و
كسى نيز نمىتواند اين خواست را تغيير دهد.در واقع از آن جا كه هيچ گاه خداوند
بدى قومى را نمىخواهد و در واقع اين قسمت از آيه اشاره به آن دارد كه هر گاه به
عنوان يك واقعيت اجتماعى، قومى به سوى يك جهتگيرى غلط گام برداشت و نخواست كه
از آن باز ماند، كارى نمىتوان انجام داد و هيچ كس به جز خداوند نمىتواند چاره
كار كند و هيچ چيزى را در اين صورت نمىتوان تغيير داد. علامه طباطبايى نيز در الميزان در اين زمينه آورده است: اسلام عامل تكوين اجتماعات بشر و ملاك وحدت آنها را دين توحيد و يكتاپرستى
قرار داده و ضمانت اجراى آن را نيز از يك طرف به عهده حكومت اسلامى و از طرف
ديگر به عهده خود افراد اجتماع گذارده. (18) به علاوه ايشان خاطر نشان ساخته است: حقيقت قوانين عمومى، چه الهى و چه غير الهى، جز يك سلسله صور ذهنيهاى كه در
سينههاى مردم محفوظ است، چيزى نيست و اين اراده انسانهاست كه مىتواند به
آنها وجود خارجى داده و در جريان عمل واردشان سازد; بنابراين اگر ارادههاى
انسانى از اجزاى قوانين سرباز زند ديگر در خارج، عملى كه قانون با آن منطبق
گردد وجود نخواهد داشت، مطلب مهم اين است كه به چه وسيله بايد ارادهها را در
مرحله اجراى قوانين حفظ نموده و اين قدرت را به وجود آورد تا قانون روى پاى خود
بايستد. (19) بنابر آنچه درباره حقيقت اسلام به عنوان يك دين اجتماعى گفته شد، به نظر مىرسد
در توجه به واقعيت اجتماعى و مردم و مبنا قرار دادن آن و يا توجه به آن، چندان
تفاوتى ميان يك جامعه شناس با عالم دين نباشد.هر دو بر شناسايى دقيق و در نظر
گرفتن آن، آن گونه كه هست و با تمام ارزش هايى كه دارد تاكيد مىكنند و بدون
اين شناسايى و حقانيت، معتقدند نمىتوان تحولى را بر آن متصور بود; ليكن تفاوت
اساسى احتمالا آن است كه يك جامعه شناس خود را نهايتا در سطح همان ارزشهاى
بالفعل جامعه محدود و منحصر مىكند و خيلى حاضر به فراتر رفتن از آن نيست و حتى
در سطح جامعه پذيرى و تعليم و تربيت صرفا به همين ارزشها معطوف است; اما يك
عالم دينى هدفى بالاتر و ارزش هايى متعالى نيز براى جامعه در نظر مىگيرد و معتقد
است مىتوان با رويكرد به اين ارزشها، در روند جامعه پذيرى و تعليم و تربيت
تاثير گذاشت و جامعه را به سوى ارزشهاى ديگرى كه پايدارتر و ثابت ترند و با
طبع و فطرت انسانى سازگارترند هدايت كرد.در واقع، مذهب، دين و ايدئولوژى علاوه
بر شناسايى وضع موجود آن چنان كه هست، هدفى در جهت ارتقاى ارزشهاى اجتماعى نيز
دارند; اما به هر حال اين تغيير و اين رويكرد بدون شناسايى دقيق و در نظر گرفتن
وضع و حال جامعه و ايجاد تحول درونى در خود جامعه و افراد آن امكانپذير نيست. اگر يك جامعه شناس نيز در بررسى يك جامعه بر ارزشهاى اجتماعى بالفعل تاكيد كند
و به ارزش هايى جز آنها قائل نباشد و فرايند جامعه پذيرى و تعليم و تربيت را نيز
صرفا معطوف به بازنمايى همين ارزشها كند، تبديل به يك ايدئولوژيست نسبى گرا
يا ماده گرا شده است.در چنين حالتى قطعا تباين اساسى ميان جامعهشناسى و علم
دين به وجود مىآيد.علامه طباطبايى در نقد ايدئولوژىهاى مادى گراى تمدن معاصر
مىگويد: قوانين دنياى متمدن، اهتمامى جز تعليق افعال بر اراده اكثريت ندارند، آنها در
صدد حفظ و تربيت ارادهها نيستند، پس هر موقع كه ارادههاى زنده و هوشمندى سركار باشد،
قانون اجرا مىگردد، ولى اگر اراهها در اثر انحطاط روحى مردم و سستى بنيه
مجتمع بميرد و يا اين كه اگر هم زنده است قوه دراكه و شعور خود را در اثر فرو
رفتن جامعه در لهو و لعب و گسترش پيدا كردن دامنه عياشى و خوشى از دست داده
باشد و يا اگر هم فاقد شعور نيست، در اثر رو به رو شدن با يك قدرت قوىتر از خود،
اثر لازم را از دست داده باشد، در تمام اين صور، ملتبه آرزوى خود در اجراى
قانون نخواهد رسيد، و همچنين در مورد جناياتى كه بر قوه مجريه مخفى مىماند و تربيت
انسانها جامعه را به سوى خود آگاهى نسبتبه بحرانهاى اساسى اش رهنمون سازد. اما در تحليل جامعه ايران، موضوع يك جامعه شناس و عالم يا روشنفكر دينى بيشتر به
هم نزديك مىشود.همان گونه كه علامه طباطبايى نقل مىكند، اختلافات اساسى در
مسالهشناسى اجتماعى بين يك جامعه شناس و عالم يا روشنفكر دينى زمانى است كه
جامعه مورد تحليل آن دو به سبب انحطاط روحى مردم و يا در اثر فرو رفتن در
لهو و لعب و گسترش دامنه مادى گرايى و رفاه و يا تحت تاثير يك قدرت قوىتر، از
مدار ارزشهاى نوعى انسان، فاصله بيشترى بگيرد.اين جا از نظر جامعه شناس،
جامعه در مورد مسائلى، گرفتار بحران نيست، ليكن از نظر عالم يا روشنفكر دينى، آن
جامعه رو به انحطاط است، اگر چه اكثريت افراد آن چنين انحطاطى را احساس
نمىكنند و بنابراين مساله اجتماعى نيز رخ نداده است; اما چنانچه جامعه مورد
تحليل آن دو به فطرت نوعى خود يا ارزشهاى با ثبات الهى و انسانى نزديك باشد
و جامعه حساسيتخود را در مورد اين دسته از ارزشها از دست نداده باشد و اكثريت
افراد آن جامعه در قبال انحراف از اين ارزشها واكنش نشان دهند، مسالهشناسى
جامعه شناختى به مسالهشناسى دينى نزديك شده و ديدگاههاى اين دو در معرفى مسائل و
بحرانهاى اجتماعى به هم نزديكتر مىشوند. از آن جا كه در بررسى تحولات بيش از يكصد سال اخير ايران ملاحظه مىشود، بسيارى
از حساسيتهاى جامعه ايران به ويژه در دوران انقلاب اسلامى كه بزرگترين تحول
جامعه ايران معاصر استبر محور ارزشهاى دينى و يا به تعبير ديگر ارزشهاى نظرى
نوع انسان بوده است; به همين دليل، در خصوص جامعه ايران به نظر مىرسد در موارد
متعددى، مسالهشناسى اجتماعى يك جامعه شناس به مساله شناس دينى نزديك شده باشد.در
واقع جامعه ايران مرز مشترك مسالهشناسى يا بحرانشناسى يك جامعه شناس و يك روشنفكر
يا عالم دينى است ; البته واضح است منظور نويسنده از يك جامعه شناس، يك عالم يا
روشنفكر دينى، الزاما يك جامعه شناس يا عالم دينى خاص نيست، بلكه نوع جامعه شناسان و
عالمان و روشنفكران دينى است كه به واقعيت جامعه و حقيقت دين نزديكتر باشند.در غير
اين صورت مسالهشناسى هر يك، بيشتر مسالهشناسى فردى آنان است تا مسالهشناسى
اجتماعى يا دينى. در تاريخ يكصد ساله اخير ايران مسائلى مانند استعمار و سلطه بيگانه بر كشور، ظلم
و استبداد فقر و بى عدالتى، فحشا، بى ناموسى و بى عفتى و نيز غرب زدگى و بى
هويتى جوانان از جمله بحرانها و مسائل اجتماعى بوده است كه مسالهشناسى
اجتماعى را در منظر يك جامعه شناس به مسالهشناسى دينى در نزد اغلب علما و
روشنفكران دينى نزديك كرده و مرز مشترك اجماع آنان بوده است.حتى با اين اجماع و
گسترش ذهنيت مشترك آنان در ميان تودهها، نهضتها و انقلابهاى بزرگ اجتماعى نيز
رخ داده است.قيام مردمى عليه سلطه روس، نهضت تنباكو، نهضت مشروطيت، نهضت ملى
شدن صنعت نفت و مبارزه با استعمار انگليس و استبداد شاه، نهضت پانزدهم خرداد،
انقلاب بزرگ اسلامى، جنگ ايران و عراق و حماسه دوم خرداد را مىتوان نمونههاى
مكرر اين مرز مشترك مسالهشناسى اجتماعى و دينى دانست. پىنوشتها: 1.اميل دور كيم، قواعد روش جامعهشناسى، ترجمه على محمد كاردان (تهران: انتشارات
دانشگاه تهران، 1362) ص 89. 2.احزاب (33) آيه 23 - 30 ; بنى اسرائيل (17) آيه 16 و 17 ; سبا (34) آيه 34. 3.هود (11) آيه 25 تا آخر. 4. .2,1.p).1791,HarcourtBraceJovanich,thedition3 :
incUSA`conetemporarysocialproblems`.r,nisbet&.k.R,Merton 5.تى.بى.با تامور، جامعهشناسى، ترجمه سيد حسن منصور و سيد حسن حسينى كلجاهى
(تهران: شركتسهامى كتابهاى جيبى، چاپ سوم، 1357) ص 5. 6. .3.p,citop.R,nisbet&.K.R,Merton 7.محمد حسين طباطبايى، الميزان، ترجمه ناصر مكارم شيرازى (قم: مركز نشر
فرهنگى رجاء) ج1، ص500 - 508. 8.همان، ص 529 - 530. 9.همان، ص 531 - 532. 10.همان، ص 532. 11.همان، ص 533. 12.همان، ص 534 - 535. 13.همان، ج 4، ص 220 - 221. 14.شريف رضى (گردآورنده) ، نهج البلاغه، نامه 53 (عهدنامه مالك اشتر). 15.همان. 16.ابراهيم (14) آيه 4. 17.رعد (13) آيه 11. 18.محمد حسين طباطبايى، پيشين، ج 4، ص 185. 19.همان، ص 186. مساله اجتماعى و مساله دينى
تعريف مساله اجتماعى
ارزشها و مساله اجتماعى
مسالهشناسى جامعهشناسى و مسالهشناسى دينى
نقش و جايگاه ارزشهاى اجتماعى در مسالهشناسى دينى
وجوه مشترك و تمايز نگرش جامعه شناختى و دينى به ارزشهاى اجتماعى
نزديكى مسالهشناسى جامعه شناختى به مسالهشناسى دينى در جامعه ايران