| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 8 |
(نيم نگاهى به معرفتشناسى گفت و گو)
الله كرم كرمىپور
من مىگويم، تو حرف مرا مىفهمى پس ما هستيم. (فرانسيس پونر)آدمى طبعا و ذاتا مايل است كه ديگران كلام و سخنش را بفهمند و به منظور و مقصودش پى ببرند. انسانها حتى اگر از كمترين درجه معرفت و امكانات ناختبرخوردار باشند، مىكوشند براى بيان و تفهيم ما فىالضمير خويش از «طريق زبان»، به سطح ذهن و فكر مخاطب نقبىزده و رهيافتهاى درون خود را به ديگران عرضه كند. مخاطب نيز براى فهميدن و شناخت در قلمرويى كه چه بسا گوينده از آن بىخبر بوده، واكنش نشان مىهد. اين كنش و واكنش زبانى / معرفتى، فرايند مكالمه و تفاهم براى ايضاح مقصود به «فهم عميقتر» را پارادايم ارتباط سازى ديالوگ (Dialogue) ميسر مىسازد. گفت و گو به منظور كشف حقيقت را اول بار به سقراط يونانى نسبت مىدهند. او كوشش كرد تا مكالمات و مناظرات خود را با سوفسطائيان كه داعيه سوداگرى داشتند و نيز پيشه وران، صنعتگران و هنرمندان كه از اصل حقيقت و فضيلت اخلاقى غفلت كرده بودند، به مسير عقلانى و غير اخلاقى رهنمون سازد. در خيابانها و ميدانهاى عمومى شهر با جوانان به مناظره مىنشست و با ديالكتيك «پذيرش و انكار»، آنها را به شنيدن بهترين صورت معانى عدالت، فضيلت و خير اخلاقى وادار مىكرد. هدف و غرض سقراط از گفت و گو كردن «يافتن» حقيقتبوده است. افلاطون از زبان سقراط نقل مىكند و مىگويد: «كسى كه بخواهد در راه حق نبرد كند و زمانى كوتاه زنده بماند، ناچار استبه گفت و گو با افراد قناعت كند». (1) در اين ميان، ديالوگ و ارتباط سازى (Communication) حلقه ارتباطى است كه پارهها و اجزاى انديشهها را به هم پيوند مىزند. در چنان ساحتى، ذهن از يك نقطه به نقطه ديگر پيش مىرود و در يك جريان حلقوى براى رسيدن به مقصد و مقصود تداوم مىيابد. اين نوشته، قصد توضيح و تحليل فلسفه سقراط يا افلاطون را ندارد. غرض آن بود كه مدخل بحث را با اين نكته آغاز كنيم كه اول كسى كه روش گفت و گو را در فرايند معرفتبنا نهاده مكالمات سقراط و شاگردش افلاطون بوده است. از آن زمان به بعد، راهها، روشها و نگرشهاى گوناگون در اين مساله كه انسان چگونه از طريق ذهن و زبان ديگران، به بازشناسى و باز فهمى خويشتن مىپردازد، به وجود آمد. اينك اين پرسش اساسى مطرح است كه; اهميت تفاهم و «درك ديگرى» چيست و چگونه ممكن است؟
با توجه به مقدمه فوق، گفته مىشود كه معرفتشناسى گفت و گو، همچنان كه برخى از فيلسوفان تبيين كردهاند، مبتنى بر سه مؤلفه اساسى است; خود، ديگرى و زبان. اينك به طور اجمال به توضيح و تحليل اين سه مؤلفه مىپردازيم.
اين پرسش كه خود، كيست; تعابير و تفسيرهاى مختلفى را بر تابيده است. گاهى «خود» را معادل انسان گرفتهاند از آن جهت كه تفاوت او را با ديگر موجودات بيان كرده باشد و بر اين اساس، با صفات و شاخصهايى مثل ناطق بودن انديشهورز بودن، ارزش گذار بودن و مرگ انديش بودن متمايز كردهاند. مكاتب فلسفى در اين جهت تعبيرهاى مختلفى عرضه كردهاند. در قسمت تجربه گرايى، تجربه، محور و معيار معرفتبشرى امت، و در تحليل كيستى انسان، بيشتر بر اين رويكرد اصرار دارند كه رابطه هويت و شخصيت آدمى از يك سو و ذهن و انديشه او را از جهت ديگر، تبيين كنند. از نظر ديويد هيوم كه از پيشتازان تجربه گرايى است، ابهام كيستى خود، در ارتباط و نسبت مستقيم با ادراكات و تصورات هويت آدمى قرار دارد. تلقى هيوم اين است كه هر چند انسان، مسلم مىگيرد كه نفس و خودى دارد و اين خود از دوام و پيوستگى برخوردار است; اما آدمى با مشاهده (abservation) و تجربه نمىتواند معين كند كه اين خود كجاست. به نظر هيوم، انسان آن گاه كه به درونش نظر مىفكند، آنچه مشاهده مىكند، زنجيرهاى از انديشهها، احساسات خاطرهها و عواطف است و هرگز با موجودى به نام «خود»، مواجه نمىشود كه اين خود، صاحب آن انديشهها و احساسات باشد. آنچه از اين رهگذر نصيب آدمى مىشود، ادراكاتى زود گذر است و نه يك خود ثابت و پايدار و پرسشى محورى مطرح مىكند كه چرا ما معتقديم همان شخصى هستيم كه ديروز بودهايم و اين خود ثابت و پايدار، كيست، چيست و كجاست؟ (2) به رغم نقد و بررسى هايى كه از تجربهگرايى و خصوصا نظرات هيوم صورت گرفت، همچنان اين نگرش به خود، داراى مفهوم خاصى است و اين معنا، حاكى از رابطه خويشتن آدمى با ادراكات و تصورات ذهنى اوست.
در تفكر برخى از ايدهآليستها، تاريخ بشرى، حركتى استبه سوى واقعيتيافتن آزادى; اما تبيين و هدف آزادى و جايگاه فرد انسانى، يكسان نيست. به نظر هگل، امور عقلانى، همان كلى است و آزادى عبارت است از، «يكى كردن خود با هدف هايى كه از خواهشهاى شخص در مقام فرد خاص، بر مىگذرد و بالاتر از آن، يكى كردن خواستشخصى خويش با «خواست همگانى» (genera will) است. (3) از نظر هگل، خود آگاهى در خود واقعيت ندارد، آن جا واقعى است كه باز تابش را در «آگاهى ديگرى» باز مىيابيم. در تلقى فيشته (برخلاف كانت كه آزادى اخلاقى را چيزى جز پيروى از قانونى كه فرد در مقام موجودى عقلانى براى خود وضع مىكند) رسالت اخلاقى فرد، در نظامى از رسالتهاى اخلاقى و بر بنيادى اجتماعى شكل گرفته ومعنا پيدا مىكنند. به نظر وى، «آگاهى فرد به گونهاى ضرورى «با كسى ديگر» كامل مىشود، با تو; و تنها با اين شرط، امكانپذير است». (4) بنابر اين نگرش، خودشناسى بدون ديگرى ممكن نيست. ما خود را از چشم و نگاه ديگران مىشناسيم و در لحظات دگرگونى و تبديل انديشه، خود را در مناسبتباريگرى باز مىيابيم. اما راه ديگرشناسى براى خودشناسى در اين طرز فكر، چگونه ممكن است؟ به نظر مىرسد كه محوريتيافتن زبان در فرايند معرفت، يكى از بسترهاى اساسى در باب انسان بوده است. در بستر معرفتشناسى زبان، سعى شده است جايگاه «منطق مكالمه» و موقعيت زبان كاويده شود. گادامر، معتقد است كه زبان و منطق مكالمه و سخن گفتن، همه تمكن آدمى است و حدود زبان، حدود عالم ماست. تفهيم و تفاهم ميان خود و ديگرى ظهور مىيابد و از همين جاست كه نطق و زبان مندى ( Linguisticality) حقيقت وجود انسان است. طريق مواجهه من با ديگرى، از طريق زبان ممكن است و از همين است كه (زبان) تعين هستىشناسى ماست; بلكه بالاتر از آن، ذات همه نهادهاى فرهنگى، اجتماعى، سياسى، هنرى و... زبان است.» زبان چيزى «درباره وجود انسان نيست; بلكه حقيقت وجود اوست. و از اين رو در دياگوگ خود و ديگرى، طرفين با اتحاد پيدا مىكنند و چه بسا «شنيدن» از گفتن، اولويت مىيابد. (5) هلدرلين، شاعر آلمانى مىگويد: «از ازل ما گفت و گوييم، توانا به شنودن ديگرى، اين تعين هستى شناسيك ماست». (6)
مارتين هايد گر، در كتاب هستى و زمان، منطق مكالمه و فصلت آشكارگى زبان را معيار هم فهمى و درك حقيقت مىداند; زيرا به نظر وى، انسان ومعنا در فرايند مكالمه زنده و پوياست.
از طريق زبان، فاصله ميان منطقه مكانى خود و منطقه شخصى ديگر، در نورديده مىشود و در آن ساحت، انسانها در هستى همديگر شريك مىشوند. از اين رو، در ديالوگها و موقعيتهاى چهره به چهره و روابط با ديگران، نوعى انعطاف هم پذيرى ديده مىشود; چون دادهها و تجربههاى معرفتى در اين موقعيت و عينيتبيشترى مىيابند. «اين جا و اكنون»، من و او مستمرا با يكديگر برخورد مىكنند و در نتيجه، مبادله مداومى از نمايش معانى ذهنى من و او به ظهور مىرسند: به قول «ماكس وبر»، در چنان گفت وگوهايى «مختصات من» پديدار مىشود; جلوهاى از حالات من معطوف به او و بالعكس و سرانجام اين كنش و واكنش و واكنش دايمى اعمالى كه بيان كننده احوال ماست، در يك زمان براى خود و ديگرى، وجود پيدا كنند. (7) فرايند چنان مكالمهاى، به شناختبهتر منجر خواهد شد. يكى از نتايج معرفتشناختى ميان خود و ديگرى، به وجود آمدن مقولهاى به نام ديگر خواهى (Altruism) است كه آن را به اگوست كنت فرانسوى نسبت دادهاند. بر اين اساس كه انسانيت انسان، شاكلهاى عام و هويتى در هم تنيده است و حيات اجتماعى انسان، مبتنى بر گرايش ديگر خواهانه و نفى گرايش خودخواهانه است. رفتارهاى اجتماعى بايستى بر تفاهم و همدلى و وفاق معقول استورا باشد; زيرا به قول دزموند توتو، انسانيت من، وابسته به انسانيت توست.
گفته شد، بخشى از نظريات معرفتشناختى، «ديگرى» را براى تكميل و تكامل «خود» لازم و ضرورى مىداند. اما برخى نيز ديگرى را نه تنها مكمل خود; بلكه مانع مىپندارند. سورن كير كه گارد انديشمند و عارف معروف دانماركى و پدر اگزستانسياليسم جديد، در تقابل با ايده آليسم آلمانى، «ديگرى» را به مثابه مانع و ديوارى مىپندارد كه عامل ركود پرورش و شكوفايى فرديت و شخصيت انسان شده است. وى، چندان روى خوش به ديگرى و ارتباط با وى نشان نمىدهد. فردباورى عميق كيركه گارد، وى را واداشته است تا شورش و انقلابى عليه نظام فكرى هگل و پيروانش ايجاد كند. به نظر وى، تفسيرهاى هگل، فرديت را در زير ارابههاى روح جهانى خرد كرده است. كيركه گارد، فرديت را در برابر مفهوم توده ( Crowd) قرار مىدهد; و بسى نگران است كه تصميم و انتخاب فردى، فداى اعمال جمعى گردد. او نسبتبه ديگرى، بدگمان است و ضرورت چندانى براى او و گفت و گوى با او قائل نيست. (8)
بعد از كيركه گارد، مقوله «ديگرى» و نگره ارتباط سازى، از مهمترين مباحث اگزستانسياليستهاى قرن بيستم بوده است. و آن را يكى از موضوعات مربوط به «وجود انسانى» دانستهاند. ژان پل سارتر، هستى را در سه شكل مد نظر داشته است:
«1 - هستى براى خود (Being-For-itself) هستى ذهنى آگاهى انسان، 2 - هستى در خود (Being- in - self) هستى عينى دنياى خارجى و3 - هستى براى ديگران (Being-For-others) هستى ما در پيوند با آگاهىهاى ديگران. هر كدام از اين موارد، داراى اوصاف و صفات خاص خويش است. به نظر سارتر، هستى خود براى آگاهى ديگران، به مثابه شىء و قسمتى از دنياى خارج است و اين خود، حس مىكند كه ديگرى او را همچون هدف مطالعه خود، مورد استفاده قرار مىدهد و چه بسا دشمن مقاصد خود بنگرد و بدين سبب، خود براى ديگرى در حكم وسيلهاى به حساب مىآيد; در حالى كه ملاك هدف است نه وسيله. به نظر سارتر، آزادى خويشتن به واسطه ديگرى محدود مىشود; آزادىاى كه به زعم او، اساسىترين مؤلفه در ماهيتخويشتن است و شعار او اين بود كه; «ديگرى دوزخ است». (9)
مارتين بوبر (1968 - 1878) برخلاف كيركه گارد وسارتر، موضعى خوش بينانه و تفاهمآميز را مطرح مىكند. بوبر ابتدا انواع رابطهها را از همديگر متمايز، وشش صورت رابطه را بر مىشمرد: رابطه من - من (I - I) ، من - آن (I - It) ، آن - و من - تو (I - you) . از اين ميان به نظر بوبر، جهان رابطهها در سه فضا واقعيت مىيابند; ابتدا در فضاى زندگى باطبيعت در اين مجرا، موجودات طبيعى از مقابل ماعبور مىكنند; اما نمىتوانند رو به سوى ماقدم بردارند. دوم، در فضاى زندگى با انسانهاست. در اين ساحت، زبان، زبان گفت و گوست كه مىتوانيم هم انسانى را تو خطاب كنيم و همه از طرف ديگرى، توخطاب شويم. سطح سوم رابطهها، در فضاى زندگى با موجودات روحى - معنوى است. در آن جا، زبان گفت و گو ندارد، اما زبان لازم را خلق مىكند. ما، تويى ر ا در كلام نمىشنويم; اما احساس مىكنيم كه مخاطب واقع شدهايم، در اين قلمرو، جواب ما نه در كلام ما; بلكه در تمام وجود ما و در افكار و كردار و خلاقيتهاى ما به صدا در مىآيد. رابطه من - تويى; يعنى رفتار دو جانبه و متقابل. در اين بستر، «انسانى كه نمىتواند انسان رو در روى خود را تو خطاب كند، يعنى نمىتواند او را تاييد كند و بپذيرد. در اين شرايط، مجبور مىشود يا خود را نفى كند يا مخاطب خود را». (10)
مارتين بوبر گر چه در كاوش رابطه «من و تو»، بيشتر بعد الهياتى و جنبه دينى انسان با خدا را تحليل مىكند; اما نظر وى، وجه انسان شناحتى و معرفتشناسى را نيز در برمىگيرد. معنا و حكمت رابطه سازى; يعنى «هر چيزى را به تويى تبديل كردن»; زيرا«ازازل وجود در رابطه است»; رابطه به عنوان يك واقعيت قديم، واقعيت توانايى محتاج عمل، اقعيتشكل محتاج محتوى، واقعيت قالب محتاج روح، واقعيت تو درون من، اين تويى كه درون ماست، فقط در روبرويى و انطباق با توى رابطهها كه زندگى ما را متشكل مىسازد، به واقعيت مىرسد». (11)
بوبر، «من سقراط» را با انسانهاى اطراف خود، نمونه اعلاى يك گفت و گوى من - تويى حساس و محبتآميز مىداند; زيرا شاخص يك گفت و گوى ازلى با انسان است. هرگاه خويشتن نفى شود، توان رابطه سازى به حد صفر مىرسد. بوبر مىگويد:
«وقتى انسان نتواند رابطه ازلى خود را با جهان، دوباره و به تكرار برقرار كند، يعنى نتواند باتوهاى بيرونى، رابطه دو جانبه و متقابل برقرار سازد; او نمىتواند توى درونى خود را در توهاى بيرونى به واقعيتبرساند. در اين شرايط، توى درونى به درون مىچرخد و آن رابطه رودرويى و متقابل، به درون انتقال مىيابد». (12)
بنابراين، «من سقراط» در مقابل من ناپلئون قرار مىگيرد; من سقراط، ديگران را تو خطاب مىكرد، اما من ناپلئون، هيچ خبرى از هيچ تويى نمىگرفت; هيچ كس را كس نمىدانست، تويى شيطانى كه به التماس و دعاى ميليونها بندگان خدا بىاعتنا بود. گاربريل مارسل همانند بوبر، به تحليل رابطهها مىپردازد و تاكيد بر رابطه من - تويى مىكند، با اين تفاوت كه نگاه مارسل، ملموستر و عينىتر است. به نظر مارسل، در رابطه و گفت و گوى خويشتن باديگرى، بر خلاف خويشتن با يك شىء، طرفين در حضور همديگر سهيم اند و هر يك نسبتبه ديگرى، حالت گشودگى و از خود گذشتگى دارد. در نگاه مارسل، وقتى كه فردى براى من، ديگرى مىشود; ارتباط برقرار شده، غايت فى نفسه مىشود و چيزى جز عشق و مشاركت و تفاهم در كار نيست و اگر اين ويژگىها و خصايص مهيا نگردد، گفت و گوى خويشتن با ديگرى در حد رابطه من - او باقى مىماند و توانايى و ياراى آن را نخواهد داشت تا پابه حريم مهم و اساسىاى در گستره من - تو بگذارد. (13) بنابر اين، نگرش بوبر و مارسل در پيوند من و تو، هدفى جز ايضاح و آشكارگى و كشف حقيقت ندارد.
پيش فرض رابطه من - تويى اين نگره كلى است كه انسانيت انسانها به هم وابسته و پيوسته است و گفت و گوها، مجراى تفهيم و تفاهم و تسهيم تجربهها و دانستههاى خود استبا ديگران. اگر بخواهيم از نگاه فرهنگى فرايند ارتباط سازى را توضيح دهيم، بايد به نظريه دين بارنولد از محققان علم ارتباطات نظر افكند.
بارنولد در اين خصوص كه اصولا انسان چگونه به ديگران نگاه مىكند و چه تصورى در اين مواجهه دارد، صورتهاى مختلفى را بيان مىكند. او ارتباط ميان دو شخص را به چند شخص تعميم مىدهد. اين صورتها از خويشتن آغاز مىشود; 1 - شما در مورد خود چه نظرى داريد و چه تواناىهاى فكرى / ذهنى را در خود سراغ داريد. 2 - تلقى شما در مورد شخص مقابل چگونه است. آيا او را شخص موجه و منطقى مىدانيد؟ آيا معتقديد حرفتان را مىفهمد.3 - طرف مقابلما چه ديدى و چه تصورى نسبت ما دارد. آيا ما را منطقى و شايسته مىداند يا نه. 4 - شخص مقابل چگونه به خودش مىنگرد; در فرايند مكالمه، نگاه شخص به خودش امرى تعيين كننده است و 5 - شخص مقابل شما مىانديشد كه شما چگونه به او مىنگريد. اين صورتها كم و بيش در هر مكالمهاى وجود دارد. به نظر بارنولد، همان گونه كه آدمى خود را مستمرا در پرتو زمان و مكان مىسازد (Construct) ، ديگران را نيز طريق ارتباط مىسازد. (14) بنابراين، گفت و گو، آفريننده خويش و ديگرى است. خود و ديگرى، جز از درون يك قلمرو گفتمانى ممكن نخواهد بود، اما ذهنيت هر فرد متشكل از يك نظام باور / ناباورى (disbelief Belif -) مىباشد كه حاصل جمع و يا محصول باورها و ناباورىهاى اونسبتبه دنياى مادى و اجتماعى خويش است.
شخص جزم گرا، داراى مجموعهاى از باورها و ناباورىهاى كاملا شكل گرفته و بسته است. به هيچ وجه در صدد تغيير و دگرگونىهاى آنها نيست از اين و، خصلت جزم گرايانه و متصلبانه ناشى از چگونگى باورماست و نه آنچه كه بدان باور داريم. گشودگى فكرى (Open -Mindedness) و تحجر فكرى (Close - minidedness) در حد نهايى، يك باور و نظر است كه ميانشان درجات مختلفى از باورمندى وجود دارد.
مولوى، خامى نگرى و تعصب را سد راه معرفت دانسته و زيستن در جهان بسته را مذموم انگاشته است;
سختگيرى و تعصب خامى است ناجنينى كار خون آشامى است
بهنظر مولوى، هر گونه نظام سازى و محدوديت نگرى در چارچوبهاى خاص مىتواند مانع از فهم بيرون از سيستم شود و عاملى در نشيندن «صداى ديگران» گردد. آنچه كه آگاهى و شناخت را محدود مىكند، دعاى حقانيت مطلق با ادعاىبطلانمطلقاست;
هر كه گويد جمله حق است احمقيست و آنكه گويد جمله باطل او شقيست
مولوى براى رفع و دفع آفت تعصب و مطلق انديشى، «جفتگيرى عقول» را براى تعديل و تصعيد عقل روا مىدارد. او مجلس و مشورت را مصداقى از يارى كردن عقل مىداند و عامل حذف بد گفتن و بد فهميدن را بيان مىكند. (15)
بنابر اين، مولوى معتقد است كه گفت و گو يعنى به وجود آمدن بسترى كه در آن، خويشتن و ديگرى در آن رشد مىكنند و مىبالند. شنيدن صداى ديگرى، بر اين پيش فرض استوار است كه ما نه تنها در جهان واحدى زندگى مىكنيم; بلكه در هستى يكديگر شركت مىجوييم. پس آوا و آگاهى ما در مصاحبت ديگرى معنا مىيابد.
گئورگ گادامر مانند هايدگر، زبان و مكالمه و درك حضور ديگرى را بسترى با اهميت مىداند. در نظر او، و آدمى سبتبه گفتههاى ديگرى «باز» و «گشوده» است. هر گونه تماس و ارتباطى، از طريقى چنين گشودگى امكانپذير خواهد بود. به يكديگر تعلق داشتن، همواره به معناى توانايى گوش فرادادن به ديگرى است. آدمى در عين موظف بودن در احترام ديگرى، مىتواند گفتهها و نوشتههاى او را نقد و سنجش كند. (16) حقيقت، امرى در گردش است; اما در دنياى مكالمه، يافتنى است. به خاطر فضيلت تحول و تكامل آن، هيچ تاويل قطعى نمىتواند عينيتيابد و در هيچ اثرى، كلام نهايى وجود ندارد. ذهن و زبان هر شناسندهاى مملو از پيش داورىها، فرضهاى آغازين و خواستهاى استوار به افق امروز است و تنها راه شناخت، از طريق درهم شدن افقها ممكن است. و رابطه «خود» و «ديگرى» به مر زبان مىكوشد به جاى خود محورى، ديگر خواهى و به جاى يك سخنى، هم سخنى و در جهتحل نهايى مساله، انحلال مقصودها يارى رساند.
گفتوگوهاست در اين راه كه جان بگذرد هر كسى عربده اين كه مبين، آنكه مپرس
حافظ
پىنوشتها:
1- ياسپرس، سقراط، ترجمه محمد حسن لطفى، (تهران: انتشارات خوارزمى)، ص 28.
- 2- Personal Identity - Hrold Noonan First Published 1989- Routledge - P83.
3- فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه داريوش آشورى، (تهران: انتشارات علمى فرهنگى و انتشارات سروش1367)، ج7، (از فيشته تا نيچه)، ص 40.
4- بابك احمدى، ساختار و تاويل متن، (تهران: نشر مركز، بى تا)، ج 1، ص 102.
5- ارغنون، شماره7 و 8. زمستان، 1374، مقاله گادامر و هابرماس، ص417.
6- ساختار و تاويل متن، ج 2، ص556.
7- پتزل برگرم توماس لوكمان، ساخت اجتماعى واقعيت (رسالهاى در جامعه شناختى شناخت)، ترجمه فريبرز مجيدى، (تهران: آموزش انقلاب اسلامى، 1375)، ص46.
- 8- the world of Existentialism . Acriticl reader by maurice FriedmanHumanities international 1991-P180.
9- ه. ج. بلاكهام، شش متفكر اگزستانسياليسم، ترجمه محسن حكيمى، (نشر مركز)، ص 34.
10- مارتين بوير، من و تو، ترجمه خسرو ريگى، (تهران: نشر جيحون، 1378)، ص 41.
11- مارتين بوبر، پيشين، ص 45.
12- همان، ص 122.
13- كين سم، گابريل مارسل، ترجمه مصطفى ملكيان، (تهران: انتشارات گروس)، صص67 - 68.
14- على اكبر فرهنگى، ارتباطات انسانى، ص 10.
15- مولوى در ابيات زيادى از مثنوى تفاهم و مشورت را ستوده است:
ز آنكه با عقلى چو عقلى جفتشد مانع بد فهمى و بد گفتشد
دفتر دوم بيت 20
گفت امت، مشورت با كه كنيم انبياء گفتند با عقل سليم
دفتر دوم بيت 4
عقل قوت گيرد از عقل دگر پيشه گير كامل شود از پيشهگر
دفتر دوم بيت 12
آشنايى عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد دلها
دفتر سوم بيت66
عقل را با عقل يارى ياركن امرهم شورى بخوان و كاركن
دفتر پنجم بيت47
در مجالس ميطلب اندر عقول آنچنان عقلى كه بود اندر رسول
دفتر ششم بيت 12
ز آنكه عقل هر كه را نبود رسوخ پيش عاقل همچو سنگ است و كلوخ
دفتر ششم بيت 45.
16- ديويد كوزنزهوى، حلقه انتقادى، ترجمه مراد فرهاد پور، (تهران: انتشارات گيل و روشنفكران، 1371)، ص 162.