| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 8 |
نويسنده: عبدالرشيد موتن
مترجم: محمد شجاعيان
دانش اسلامى كه زمانى به تمدن و جامعه اسلامى زندگى و حركتبخشيد; هم اكنون در ديوارهاى مدارس قديمى و كتب قطور كلاسيك زندانى شده است. برخى روشنفكران مسلمانان، با در آغوش گرفتن علوم جديد و پذيرفتن شيوههاى تفكر رفتارگرايانه غربى، اسلام را به صورت نظريهاى انتزاعى در آوردهاند كه در درون شكلهاى سنتى رسوم، مناسك و شعائر خشك، فسيل شده است. اين شرايط به تنهايى توجيه كافى براى بازسازى روششناسى علوم اسلامى را فراهم مىآورد و استمرار جنبش اسلامگرايى چنين تلاشى را مناسبتر مىكند.
اين مقاله تلاش مىكند تا روششناسى در علم سياست را تبيين نمايد. اين تبيين با شناسايى كاستىهاى مفاهيم كليدى شكل گرفته در آزمون دشوار فرهنگ و تمدن غربى، از طريق مقايسه با اصول اسلامى انجام مىگردد. اين كار ضرورى است; چرا كه اسلامى شدن، آزادى مسلمانان را از جهان بينى كلامى غرب تضمين مىكند; به گونهاى كه مىتوانند در جهت رسيدن به دولت ملى كه در مدينه زمان آخرين پيامبر(ص) تحت هدايت الهى، حاصل شده بود، تلاش كنند.
علوم اجتماعى تجربى غربى، بر اين فرض استوار است كه رفتار انسان الگوپذير است و اين الگوها مىتوانند به صورتى علمى مورد پژوهش قرار گيرند و به عنوان تعميمهايى شبيه كليت قانون يا نظريه علمى در علوم طبيعى، بيان شوند. [با] محدود كردن سنت قديمى نظريه اجتماعى و سياسى به سنتى «بر طبقعقايد يك قرن قديمى» علم جديد به قابليت كاربرد روشهاى تجربى و علمى در هر حوزهاى از پژوهش اعتقاد دارد. اين مساله، عدم پذيرش هر شكلى از دانش را نشان مىدهد و پايهاش بر اين است كه واقعيتى فراتر از وجود درون جهانى، وجود ندارد. علم جديد با جريان هاى اثبات گرايانه منطقى و فلسفه زبان شناختى مترادف شد، كه بعدها براى رشد پر قدرت جنبش فكرىاى كه به جدايى كامل «واقعيتها» و «ارزشها» اعتقاد دارد، گام بر مىدارد.
با آغاز قرن بيستم، بهويژه نهضت تاثير عقايد وبر، دانشمندان علوم اجتماعى آنچه را او به عنوان يك پژوهشگر خام فرا گرفته بود، همچون امرى بديهى و غير قابل پرسش پذيرفتند. بدين معنا كه، ارزشهاى سياسى بايد به صورتى جدى از تحقيق تجربى كنار گذاشته شوند.
اين چنين علم تجربى در تلاشى كه براى رهايى طبيعت از جو غالب مذهبى، فسخ مشروعيت مقدس قدرت و اقتدار سياسى و بناى ابزارهاى دانش خود منحصرا بر خرد بشرى كه انسان را براى كشف قوانين ذاتى توسعه دنيايى «عقلا نظم يافته» توانا مىسازد، مشخص شده است. علم تجربى از پرسشهاى معنوى و اخلاقى پرهيز كرده و خواسته است علم را عينى و از ارزش عارى نمايد. «مقيد كردن هر پديدهاى... به شرايط عينى و رفتار قابل مشاهده انسان». در نتيجه، علم تجربى دل مشغول روششناسى، مشاهده، طبقه بندى، و اندازهگيرى شده است. فنون تحقيق از زيستشناسى، رياضيات، فيزيك و ديگر علوم طبيعى مشابه، گرفته شده است.
رشد پوزيتيويسم در علوم اجتماعى، خودباورى تازهاى در طرفدارانش پديد آورد; اما اشتباه و زود گذر بودن آن آشكار شد. رويارويى با عدمتناسب ساختارى رو به افزايش در روابط شمال و جنوب، افزايش ميزان ظهور حكومتهاى استبدادى و ظلمهاى ضد انسانى پياپى در لبنان، كشمير، نوار غزه، و خليج فارس جامعه را در حالتى از زوال و فرو پاشى قرار دارد.
آنچه لازم است، جايگزينى اين پارادايم با پارادايم ديگرى است كه رفتار فردى را با حال و هواى يك سيستم اجتماعى كامل، مطالعه مىكند. اسلام به عنوان يك تمدن تمام عيار، به زندگى انسان همچون يك كل اندام وار نگاه مىكند و مسائلش را در سايه ارزشهاى اخلاقى و ايدههاى اجتماعى محفوظ در قرآن و سنت محمد نبى(ص) مورد بررسى قرار مىدهد. بر اساس اسلام، روششناسى علوم اجتماعى اسلامى، كه در همه جزئيات و شاخه هايش تماما با مفهوم غربى از انسان و طبيعت مخالفت دارد، نمىتواند خدا محور نباشد و بايستى به روشنى توضيح داده شود.
همان گونه كه سيد حسين نصر تاكيد كرده، علم اجتماعى غربى ذاتا انسان انگار است; وجود فردى انسان را به عنوان آفريننده واقعيت مىپذيرد و وجود هر اصل برترى را ناديده مىگيرد. به همين دليل، علم اجتماعى غربى، تقليلگرا مىباشد; چون نه تنها عقل را از وحى جدا مىانگارد; بلكه وحى را به عنوان طريقهاى براى دانش قبول ندارد. علم اجتماعى غربى بر اساس سنت فرهنگى و فلسفه عقلانى يونانى / رومى، هر آنچه را كه نمىتواند در خود مقياس عقل و انديشه بشر، و يا به وسيله همان مقياس باشد، نمىپذيرد. هر آنچه كه از عهده به بار آوردن حداكثر سود در شرايط مادى برنيايد، به عنوان امرى اخلاقى در نظر گرفته نمىشود.
در مقابل، تمدن اسلامى در وحى الهى ريشه دارد. اگر چه وحى وجه مميزه روششناسى اسلام است، مكاتب اسلامى گرايش زيادى به تفكيك موضوعات مختلف مرتبط با آن داشت; هر چند كه حقيقت وحى هميشه در سايه عقل ارج نهاده مىشد. از همان ابتدا، ارتباط وحى با عقل ادامه يافت تا در همه مناظرات فلسفى و الهياتى، مفهوم مركزى باشد. حتى اشعرى (270 - 330 ه. ق873 - 941 م) تا قبل از آن كه نظام كلام عقل گرا فرو ريزد، قويا از به كارگيرى عقل دفاع مىكرد. يا اينكه كلام در تبيين معيار صورت بندى آموزه به كار رود. همچنين معروف است كه امام ابوحنيفه و پيروان سرشناسش: طحاوى، مطاردى، و البته غزالى اصول و روشهاى عقلى را به عنوان روشى براى كسب دانش تنظيم كردند.
تفكر و سنجش عقلانى همه موضوعات به منظور توانا ساختن انسان براى پيروى از راه درست، بر اساس توصيههاى مكرر قرآن است (نگاه كنيد به: قرآن، 2 /59،86 /7 و غير آن). به جاى ايجاد مشكلى در شكل تضاد بين قانون الهى و عقل بشرى، همان گونه كه به وسيله روزنتال استدلال شده، وحى و عقل مكمل يكديگرند; چون بدون عقل، حقيقت وحى نمىتواند درك شود. برخلاف برخى متون مذهبى كه در مورد زبان راز آلود فراتر از درك عقلانى، آموزه ارائه مىدهند، قرآن در بيش از 750 آيه معتقدان را به مشاهده، انديشه و تامل براى تعليل، درك و فهم طبيعت تاريخ و جوامع انسانى تشويق مىكند. به هر حال همان گونه كه مطاردى اشاره كرده اندامهاى تعقل و حس، محدوديتهاى خودشان را دارند و گاه «عقل انسانى، مبهم و تاثيرپذير از فاكتورهاى درونى و بيرونى است» و بر اين اساس، «در ارائه دانشى درستبه ما، درباره چيزهايى كه در محدوده خودش مىباشد، اشتباه مىكند.» وحى، بشر را از اشتباه در مىآورد، مسير و هدف ارائه مىدهد، و دامنه دانش را وسيعتر مىكند تا نه تنها شامل دنياى فعلى باشد; بلكه به همان خوبى، سراى جاويدان ديده نشده را شامل گردد. وحى الهى نشانهها و رهنمودهايى را فراهم مىآورد و از اين رهگذر، انسان را از تاوان اندوهبار قربانى شدن به وسيله ناتوانى دانش، جهل و سنتهاى گنديده نجات مىدهد. همانگونه كه معرفتشناسىهاى غزالى و ابن خلدون نشان مىدهد، مسلمانان براى قرنها دانش را از طريق تركيب عقل و وحى كسب كردند و از آمدن عصر طلايى علم در اسلام در طول قرن دوازدهم ميلادى خبر دادند. «آنچه ما علم مىناميم، به عنوان نتيجه روشهاى جديد تجربه، مشاهده و اندازهگيرى پيدا شد كه به وسيله عربها در اروپا آغاز شد... . علم (جديد) جدىترين هديه تمدن اسلامى است.
جهان از حماقت علوم اجتماعى در پيروى سرسرى از مدل علوم طبيعى، با اين نتيجه كه راه حلهاى فن سالارانه، حتى در مورد مسائلى با آثار صرفا اخلاقى و ايدئولوژيك اعمال شدند، آسيب ديده است. تقليد از مدل علوم طبيعى بر اساس آرزوى افزايش حيثيت اجتماعى، دستيابى به اعتبار علمى و طلب شان اجتماعى برابر با دانشمندان علوم طبيعى، استوار بود. در سايه چنين كارى، دانشمندان سياسى رفتارگرا، نه تنها تلقى مدل فيزيكى; بلكه همچنين معرفتشناسى و مفروضههاى آن را به همان خوبى در مورد دانش و ابزارهاى دانش به كار بستهاند. آنها رفتار انسان را به شيوههاى مصنوعى ملاحظه كردند، متغيرها را به منظور عملياتى كردن آنها، از معانيشان تهى كردند. و براى فهم، باز سازى و وارونه كردن نقشه سياسى به منظور مناسب كردن مدلى كه براى مطالعه آن [يعنى نقشه سياسى ] به كار مىرود، آماده شدهاند; همان گونه كه داسچر بر آن تاكيد مىكند:
«ما بدون نگرانى زيادى در مورد اين كه چه چيزى است كه ما با ثبات شدهايم يا اين كه آيا هميشه درست مىگوييم يا اشتباه، بر ثبات تمركز مىكنيم. به عنوان يك نتيجه، ممكن است در مورد چگونگى تعقيب مسيرى نادرستبه همراه بالاترين دقت، [چيزهايى] بسيار زيادى ياد گرفته باشيم.»
نتيجه به دست آمده از تحليل بالا، آن است كه علم سياستبايد بدون كنار گذاشتن ميل به دانش جامع، ادعاى شباهتبه علوم طبيعى را كنار بگذارد.
براى اطمينان، جايگاه دو علم [طبيعى و اجتماعى ] در طرح دانش انسانى، يكسان و مشابه است. به عبارت ديگر، براى آشكار شدن فهم الگوى الهى در طرح قرآنى، اين دانش (علم) از طريق وحى يا دانش مطلق وضع شده است; به گونهاى الهى (حق اليقين) عقل گرايى يا دريافت مبتنى بر داورى و ارزيابىبرهانى (علم اليقين) و همانند آن (عين اليقين). بدين گونه، روش اسلامى دانستن، بر بيشترين آزادى براى تجربه و آزمايش و پرسشهاى عقلانى و فكرى از طريق دانش وحيانى منطبق است. بدون ترديد، بهرهگيرى از بهترين تلاشها[ى انجام شده ] به وسيله يك حوزه براى فهم بهتر حوزه ديگر، عاقلانه است; اما آنچه بايد تشخيص داده شود، تفاوت ميان دو حوزه است كه در واژگان راهبرد و فنون تحقيق مىباشد.
دانشمندان سياسى تجربى به دليل جهت گيريشان به سوى مدل علوم طبيعى، دامنه پرسشهاى خود را به رفتار قابل مشاهده محدود كردهاند. سياستيا به عنوان «مطالعه چه كسى، چه چيزى را، چه هنگام و چگونه به دست مىآورد» (لاسول) و يا «تخصيص آمرانه ارزشها» (ايستون) تعريف شده به گونهاى مشابه، اجتماع سياسى يا دولت، به عنوان دستگاهى ابزارى براى تعقيب اهداف از پيش تعيين تصادفى تصوير مىشود. اهدافى كه مىتوانند پايه مفهوم راهبردى ابزار انگار عقلانيت; يعنى مصلحت، رشد توليد ملى و ملاحظات فايدهگرا، اندازهگيرى شوند.
نياز به توضيح نيست كه مفهوم ابزارى اجتماع سياسى كلى نيست; بلكه از نظر فرهنگى خاص است. اين مفهوم كه درغرب پديد آمد، فقط آن جامعه خاص را منعكس مىكند و در بهترين حالت، تنها با آن سازگار است. با توجه به چنين تلقى، براى انسان غربى طبيعى است كه انقلاب اسلامى ايران، مقاومت اسلامى در افغانستان، مبارزه آزادى در كشمير و شبيه آن، به سادگى به عنوان اعمالى نامعقول و پيش پا افتاده نگريسته شوند; زيرا اينها از GNP و از ساير ملاحظات تبعيت نمىكنند.به دليل فقدان مضامين اخلاقى، سياست در غرب، بازى كثيفى است كه افراد خود محور و قدرت طلب براى كسب يا افزايش قدرت و گرفتن امتياز از طريق تشكيل اتحاد، تشكل، تهديد يا حذف رقيب با يكديگر به رقابت مىپردازند.() وقتى قدرت عارى از اهداف ديگر، هدف علم سياستشود، سياستبىرحمانه و ضد انسانى مىشود.
مفهوم ابزار گرايانه اجتماعى سياسى با روش اسلامى زندگى كه با هدف و غايتمند است، در تضاد مىباشد. بنابراين، اسلام برنياز به سازمان و اقتدار براى واقعى كردن اهدافش تاكيد مىكند. قرآن بىنظمى و آنارشى را رد مىكند ( 205 / 2) و پيامبر(ص) برنياز سازمان و اقتدار در جامعه اسلامى تاكيد كرده است. اين تاكيد همچنين آشكارا توسط عالمان Scholzrs مختلف در خلال اعصار بيان شده است. عمر، خليفه دوم، معتقد بود كه بدون يك امام براى اطاعتشدن، هيچ جامعه سازمان يافتهاى نمىتواند وجود داشته باشد. امام ابن حنبل موافق و معتقد به اين نظر بود كه در پى فقدان يك امام، حتما آنارشى و بىنظمى از راه خواهد رسيد. ماوردى، متفكر برجسته سياسى مسلمان، در اين بيان كه وجود يك امام به همان اندازه لازم بود كه تلاش براى حقيقت و به دست آوردن دانش، پا را فراتر نهاد.
دليل چنين تاكيد زيادى بر اقتدار سازمان يافته، همان گونه كه به وسيله فخرالدين رازى (543 -606 ه. ق /1149 -1209 م) توضيح داده شده، آن است كه «بدون سازماندهى سياسى و اجتماعى، انسان نمىتواند به تقديرش دستيابد.»
علاوه بر اين، به عقيده ابن تيميه ( 661 - 728 ه. ق / 1262 - 1328 م) «دين نمىتواند بدون آن [امام] به حيات خود ادامه دهد.»() سيد ابوالعلامودودى استدلال كرد كه هدف نهايى يك حكومت اسلامى، نه حفظ صلح و نه بالا بردن استاندارد زندگى ساكنانش، و نه همچنين دفاع است. مقصود نهايى «تقويت و اجراى آن برنامه اصلاح طلبانهاى است كه اسلام براى اصلاح بشر به وسيله همه منابع قدرت سازمان يافتهاش ارائه كرده است. حكومت اسلامى، ايدئولوژيك و رهيافتش جهانى و فراگير است و رسالتش بر پايى فضيلت و عدالتبر مبناى هدايت وحيانى مىباشد. خلاصه اين كه، حكومت در اسلام «تنها تلاش استبراى تحقق معنويت در سازمان بشرى.»
بنابراين، در اسلام حكومت نه به عنوان ابزارى براى رسيدن به اهدافى كه جدا از دولت هستند; بلكه خودش همچون جايگاهى براى نيل به اهداف دينى / فرهنگى تصوير مىشود. چنين مفهومى جايى براى جدايى دين از سياستباقى نمىگذارد; بلكه، آن دو را با هم در مىآميزد. سياست را مطابق هدايت مبتنى بروحى رهبرى مىكند. و علم سياستبه عنوان كارگزار آفريدگار «دعوت همه به خوبى، لذت فضيلت و حرمت گناه» را به منظور دستيابى به ديانتبه كار مىبرد. (قرآن، 104 /3 ;3 / 5) اين آرمان است كه الهام بخش و ادامه دهنده جنبش آزادى خواهى فلسطين، افغانستان و مجاهدين كشميرى است. از نظر اسلامى، حكومت ابزارى براى تعقيب اهداف نامربوط ديگر نيست; بلكه خود كانون اهداف بنيادين دينى / فرهنگى است كه به آنها اجازه خواهد داد زندگيشان را بر مبناى اصول و مبانى رفتار فردى و اجتماعى شكل دهند و معنايى از كرامتشان را نشان دهند. غرب براى پاسخ آگاهانهتر و رساتر به آرمانهاى اسلامى، لازم است از اين تلقى اسلامى از سياست آگاهتر باشد.
مفهوم ذكر شده از حكومت، بر اين واقعيت استوار است كه اسلام، نظامى جامع و منسجم براى زندگى است. اسلام جهان را به گونهاى مصنوعى و مستبدانه به اجتماعى و دنيوى، يا مذهبى و سكولار تقسيم نمىكند. در اسلام، دين و حكومتيك اتحاد اندام وار هستند كه در يك سازگارى جدا نشدنى اجتماعى و سياسى به هم پيوستهاند; همان گونه كه افاروقى اشاره مىكند:
«امت، همچون مجموعهاى اندام وار است كه اعضايش متقابلا و به دقتبه يكديگر و كلمجموعه وابستهاند. كار جزء براى خود، هنگامى براى خود است كه هم براى هر يك از اجزاى ديگر و هم براى كل كار كند. و كار كل براى خود، هنگامى براى خود است كه براى هر يك از اجزا كار كند.»
پيامبر(ص)، امت را همچون ساختمان ثابت و مستحكمى كه هر قسمت آن، قسمت ديگر را تقويت مىكند.» توصيف كرده و آن را با «بدنى مقايسه كرد كه هنگامى كه عضوى آسيب مىبيند، كل بدن با تب و ناآرامى با آن همدردى مىكند.»
با توجه به طبيعت اندام وار امت، چارچوب مناسب براى تحليل پديدههاى سياسى عبارت است از: تلاش براى جاى دادن اجزا در زمينه مضمونى گستردهتر. براى مثال، نمىتوان فرد را جدا از نمىتواند مناسبات [ و در روابط ] خودش فهميد; بدين سبب است كه هدف و هويت فردى از طريق مشاركت در روابط خانوادگى پايه ريزى مىشود، خانواده به نوبه خود بايد در زمينه گستردهتر روابط اجتماعى و سياسى جاى داده شود و به همين ترتيب، افراد تا اندازهاى كه بتوانند اهدافشان را به گروههاى اجتماعى گستردهترى چون خانواده و اجتماع و حكومت پيوند دهند، مىتوانند دركى از خودشان به عنوان افراد داشته باشند. و آنها [افراد ] مادامى كه اين گروههاى گستردهتر، خودشان را به عنوان كلهاى منسجم حفظ كنند، مىتوانند تلقى از هويت فردى را مورد تاكيد قرار دهند. به اين دليل است كه قرآن، توجه زيادى را به موضوعات مرتبط با خانواده - واحد اجتماعى بنيادين - [كه ] ميان فرد از يك سو و امت جهانى از سوى ديگر واقع شده، اختصاص مىدهد. بر اين اساس، بسيارى از متفكران مسلمان، خانواده و جامعه را مترادف در نظر مىگيرند; زيرا در محيط اسلامى يكى بدون ديگرى، امكانپذير نيست.
براى فهم سياست معاصر، شايد لازم باشد با نشان دادن اين موضوع شروع كرد كه نهادهاى اجتماعى سنتى كه براى قرنها جنبههاى زندگى اجتماع را شكل داده است، به اندازهاى توسط تمدن تكنولوژيك مورد هجوم قرار گرفته است كه افراد درباره نقشهاى خانواده كمتر و كمتر مطمئن شده، اصول بديهى و مفروضات پدر و مادرى، و مسؤوليتهاى پدرانه را براى باز تعريف هميشگى، تحتسلطه قرار داده است. بحران اقتدار در سطح خانواده با فقدان نسبى حضور الزامى و گسترده در سراسر هدف اجتماعى توام مىشود; با اين نتيجه كه افراد درك واضحى از وظايف و مسؤوليتهايشان به عنوان اعضاى امتبىبهره مىشوند. در نتيجه، روابط سياسى با بدبينى، بىاعتمادى و ياس مشخص مىشود و حكومت، بحران مشروعيت فزايندهاى را تجربه مىكند كه سرانجام هر حكومت مشخصى كه به گونهاى ناقص و از لحاظ سياسى براى فائق آمدن بر بحرانهاى اجتماعى / اقتصادى و سياسى تجهيز شده را آسيبپذير مىسازد. پس يك تحليل از پديدههاى سياسى در چارچوبى اسلامى، از مدلى اندام وار از امتبا هر قسمت مجزاى - سياست، اقتصاد، چارچوب اجتماعى و غير آن - در ارتباط اندام وار تعريف شدهاى با همه اجزاى سازنده ديگر، منبعث مىشود.
به دلايل قابل قبول، مدل اندام وار پيشنهادى، دامنه (به معناى مفهومى از طبيعت موضوعى مورد مطالعهاش) ديسيپلين علم سياست را گسترده مىسازد. اول آن كه، «اجزا» در يك تلقى كاربردى با «كل» برابرند; زيرا كه آنها نظم را حفظ مىكنند، تركيب مىكنند، تعريف مىكنند و براى رسيدن به اهداف تلاش مىكنند. دوم آن كه، واحدهاى كوچكتر براى پژوهش، به آسانى قابل دستيابى هستند و اغلب روشهاى جديد مطالعه را مىپذيرند. سوم آن كه، جاى گرفتن اجزا در درون كلها، افق دانش را وسيعتر مىكند. فراگيرى مسائل بسيارى را در مورد جهان هستى فراهم مىكند. سرانجام، از آن جا كه اسلام تمام اجزا قابل تصور در جامعه را به تلاش براى عملى كردن اراده الهى موظف مىنمايد، براى محقق چندان ارزشمند نيست [كه ] به منظور تعيين قسمتهاى ديگر و «كل»، مطالعه خود را تنها به يكى دو جنبه از نظم اجتماعى محدود نمايد.
يكى از معانى ضمنى روششناسى كه قبلا ذكر شد، آن است كه علم سياست نمىتواند به تنهايى بر واقعيتهاى خارجى بنا شود; زيرا واقعيتهاى رفتار بشرى بىروح نيستند; بلكه زندهاند. واقعيتها تنها به اندازهاى پذيراى معنا يا اهميت هستند كه بتوانند در يك كل معنادار كه مضمونى شكل گرفته از لحاظ نظرى را براى تفسير شان فراهم مىآورد، قرار گرفته باشند. ثبتساده واقعيتها به تنهايى سهم بسيار اندكى در فهم زندگى سياسى دارد، مگر آن كه با ديگر دادهها در روايتى سراسر تبيينى و توصيفى در ارتباط باشد، و اين هنگامى ميسر كه واقعيتها در درون يك كل نظم يافته نظرى جاى گرفته باشند. اين واقعيت كه معاهده صلح ميان بگين نخست وزير اسرائيل و انور سادات رئيس جمهورى مصر، يا ميان را بين نخست وزير اسرائيل و ياسر عرفات، رهبر فلسطينيان امضا شده، بر اساس جايگاهش در چارچوب تفسيرى گستردهتر مىتواند معنا و اهميت كم يا زيادى داشته باشد. همه واقعيتهاى بشر نسبى هستند; زيرا رفتار انسان به اراده انسانى بستگى دارد كه به وسيله اعتقادات و اهداف اخلاقى شكل مىگيرد. يك واقعيتخودش را توصيف نمىكند و بر اساس فرمول و معادلات رياضى شكل نمىگيرد. اين تحليل گران هستند كه به وسيله تعيين اين كه چگونه واقعيتها بايد متناسب مفاهيم خارجى باشند و چه اندازه مفاهيم و عقايد موجود براى پذيرش آن بايد محدودتر و [يا] گستردهتر شوند، به واقعيتها معنا مىدهند.
تاكيد بر نياز به يك قالب تفسيرى، در اصل تاكيد بر اهميت ارزشهاست. افسانه علم سياستبرى از ارزش، باقاطعيت توسط عالمانى چون توماس كوهن، سيد حسين نصر نقيب العطاس و يكى از مسؤولان قبلى «انجمن آمريكايى علوم سياسى» در هم شكست. داشتن چنين ادعايى، نتيجه رياكارى يا خود فريبى است. علم سياستبرى از ارزش يك افسانه است; زيرا ارزشها، غالبى را فراهم مىآورند كه انتخاب موضوع براى بررسى، صورت بندى مفاهيم و انتخاب اطلاعات براى تحليل و تفسير را شكل مىدهد. اگر دانش براى اهداف صحيح به كار گرفته و استفاده شود، ارزشها بايستى به جايگاه اصلىشان بازگردانده شوند.
براى اطمينان، علم سياست غربى برى از ارزش نيست. [به منظور] حفظ يك روش دقيق بىطرفى ارزشى، دانشمندان غربى بايد قاطعانه به قداست دموكراسى ليبرال غربى، به همراه نگرانى انحصارىاش براى سود كردن و به حداكثر رساندن سود اعتراف نمايد. به بيان ملايمتر، «آنها يك دموكراتيزم قراردادى مبهم را با عينيت علمى اشتباه مىكنند.» دانشى كه بدينسان به دست مىآيد، بىطرف نيست; بلكه به گونهاى زيركانه بامنش و شخصيت تمدن غربى پيوند خورده است. «به طورى كه ديگرانى نا آگاهانه يك جا آن را به عنوان دانش واقعى اصيل مىپذيرند.»
روشن است كه تمامى كنشهاى سياسى به وسيله برخى از ارزشها يا ملاحظات هنجارى هدايت مىشوند و تمامى دست اندركاران علم سياست از يك مجموعه نظام ارزشى يا پارهاى مفاهيم در مورد اهداف شايسته انسانى برخوردار هستند. فهم اصطلاحات معمول گفتمان سياسى، آشنايى با انواع اهداف اشاره شده در تجربه سياسى متعارف را مسلم مىسازد. به معناى دقيق كلمه، ارزشها يا ملاحظات هنجارى، نمىتوانند از تحليل جدا باشند.
در حالى كه علم سياست غربى، ملاحظات هنجارى را مغشوش و مخفى نگه مىدارد، اسلام آشكارا بر ارزشهايش تاكيد مىكند.سمينار استكهلم در سال 1981 در مورد «دانش و ارزشها» ده مفهوم را كه ارزشهاى بنيادين فرهنگى اسلامى را تشكيل مىدهند، چنين توصيف كرد: توحيد، خلافت، عبادت، علم، حلال، حرام، عدل، ظلم، استصلاح و ديه. مشخصه ضرورى و فراگير اسلام و نخستين اصلش توحيد است: وحدانيت الله (سبحانه و تعالى) كه يكتاپرستى راديكال اسلام را قاطعانه اعلام مىكند. الله يكى است و همتايى ندارد و هيچ كس جز او شايسته پرستش نيست. توحيد به تمامى خلقت تسرى پيدا مىكند و بنابراين، وحدانيت الله (سبحانه تعالى)، وحدت اجتماع دين داران، يكپارچگى زندگى به عنوان يك كل، و اتحاديه مادى و معنوى را اعلام مىكند. آگاهى اخلاقى، بشر را كمال مىبخشد، بشر را از قدرت پنهان «خرد» برخوردار ساخته و آن را پرورش مىدهد و كامل مىسازد.
نتيجه منطقى توحيد، خلافت است; يعنى جانشينى خدا توسط انسان است. به عنوان يك جانشين، انسان آزاد است; البته در برابر الله مسؤول و پاسخگو است. بنابراين، وظيفه و تقدير هر كس، پرستش الله يا انجام خواست الهى است. الله «انسان و جن را نيافريد مگر براى عبادت او»(قرآن،56 / 51). خلافت، انجام مسؤوليت نگهدارى خود و ديگر مخلوقات در همخوانى با خواست الله (سبحانه و تعالى) را شامل مىشود. انجام واقعى اين مسؤوليت متعالى در واقع، ماهيتحقيقى عبادت مىباشد (پرستش يا بندگى الله سبحانه و تعالى).
مفهوم «عبادت» در اسلام بسيار وسيع است. اين مفهوم به معناى صرفا شعائر يا شكل خاصى از نيايش نيست; بلكه به معناى زندگى در نيايش پىگير و تعظيم مداوم الله (سبحانه و تعالى) است. عبادت همه فعاليتهاى زندگى / معنوى اجتماعى اقتصادى و سياسى را شامل مىشود، مشروط بر اينكه اين فعاليتها مطابق قوانين وضع شده باشند و هدف نهايى آنها، طلب خشنودى الله (سبحانه و تعالى) باشد.
فعاليتهاى انسان به عنوان يك جانشين را مىتوان تحت دو عنوان دسته بندى كرد; حق الله، به معناى وظايف و مسؤوليتهايى كه مستقيما در ارتباط با الله (سبحانه و تعالى) است و حق العباد، به معناى وظايف يك شخص نسبتبه همنوع و ديگر مخلوقات براى جلب رضايت الله(سبحانه و تعالى).
در ميان بسيارى از جلوههاى عبادت، يك پيش شرط لازم براى انجام مؤثر آن، «علم»، يا به عبارت ديگر، دانش است. مفهوم علم در اسلام در كليتخود بسيار وسيع است. علم در معناى خودش، از فهم صوفى از واژه معرفت، تا تفسير دانش به اين عنوان كه فعاليتهاى هر روز افراد را ملاحظه مىكند، گسترش دارد. علم، عموما به دو دسته تقسيم شده است; دانش وحيانى كه اصولا قرآن و سنت را شامل مىشود و دانش علم اكتسابى كه از طريق توجه، مشاهده و تحقيق به دست مىآيد. دسته اولى، افزون بر اين به [دو] زير شاخه تقسيم مىشود; فرض العين كه بر هر فرد مسلمانى واجب است و فرض الكفايه كه بر اجتماع به عنوان يك كل، واجب است; اما مىتواند به نمايندگى از [طرف ] برخى از افراد اجتماع ادا شود.
علم در قرآن با تكرارى فوق العاده، ذكر شده است. در آيه56 / 30 [علم ] با ايمان همراه شده است كه بر اساس آيه 71 /3 به تبع معرفت مىآيد. بر اساس يك حديث، جست و جوى علم بر هر مسلمانى واجب استحتى اگر آن [جست و جو ] سفر به چين را موجب شود. با اين همه، علم تنها اگر از طريق چار چوب ارزشى اسلام دنبال شود، يك ارزش محسوب مىشود. بر خلاف عبارت غربى «علم براى علم» يا آن استدلال سراسر بغرنج كه «هر دانشى خوب است»، اسلام، علم را تنها هنگامى به عنوان يك ارزش و عمل عبادى در نظر مىگيرد كه به سود افراد و جوامع و نهايتا براى كسب رضايت الله(سبحانه و تعالى) دنبال شود.
علم مجبور است ارزش محور باشد و بايد كار ويژه و هدفى داشته باشد. به ديگر سخن، دانش براى دانش پسنديده نيست; بلكه به عنوان راهى براى رستگارى انجام وظيفه مىكند و همه انواع چنين هدفى تامين نخواهد كرد. در نتيجه، دانشمندان اسلامى در طول تاريخ، خود را به تميز انواعى از علم كه در اسلام مجاز است، مشغول كردهاند. اين [مساله آنها را ] به طبقه بندى دانش به حلال و حرام، مجاز و غير مجاز، ستودنى و نكوهيده رهنمون ساخت. حلال، هر دانش و فعاليتى را شامل مىشود كه براى فرد، جامعه و محيط زيستسودمند است. علمى كه حلال است، براى ايجاد عدل، عدالت اجتماعى، استصلاح و منفعت عمومى تلاش مىكند. عدل در تمامى جنبههاى انضباطى چندگانهاش و استصلاح با ابعاد گستردهاش تضمين مىكند كه علم در پىايجاد عدالت اجتماعى، آزادى فردى، كرامت اجتماعى ارزشهايى است كه رفاه جامعه و فرهنگ اسلامى را بهبود مىبخشند.
پژوهش «حرام» يا نكوهيده، هر آنچه را شامل مىشود كه براى انسان و محيطش در معنايى فيزيكى فكرى و اخلاقى آن ويرانگر است. بنابراين، پژوهشى كه منجر به از خود بيگانگى، ضديتبا انسانيت و تخريب زيست محيطى و ديگر [چيزهايى ] كه ذاتا مضرند، شود، مردود است. اين فعاليتها ظالمانه يا ظلم هستند و به عنوان ديه [به معناى ] اسراف دسته بندى مىشوند. حتى طالعشناسى كه بخشى از دانش است، تحت اين دسته قرار مىگيرد. اين عمل [طالعشناسى ] توسط پيامبر(ص) غير مشروع اعلام شد; چرا كه ضرر آن بيش از فايدهاى بود كه در برداشت. بشر به عنوان بهترين آفريده الله از موهبت وجدان، خرد، و بصيرت برخوردار است و «مستعد مجاهده همزمان در جهت [رسيدن به ] هر آنچه كه خوب است و نابودى ظلم و بنيان نهادن عدالت و ايمان به خدا» مىباشد.(قرآن193 و 148 / 2)
بايد روشن شود كه قالبهاى ارزشهاى ذكر شده در بالا، به گونهاى اندام وار با يكديگر در ارتباطند و يك ويژگى بىهمتاى معرفتشناسى اسلام را نشان مىدهند. ديسيپلين علم سياست كه با پيروى از چنين راهبردى به وجود مىآيد، قادر است مجموعهاى متنوع از اهداف بشرى را با ارجاع به دركى كلى از آنچه كه عموما مهم و خوب است، منظم نمايد. اين ديسيپلين اصلى از پيوستگى را در علوم انسانى به گونهاى ديگر متمايز از علوم انسانى غربى بنيان مىنهد; و بر آنچه كه در زندگى بشر مهم و معنادار است، تاثير مىگذارد. بر اين اساس، [اين ديسيپلين ] اصلى را براى تمايز ميان آنچه كه وحيانى و غير وحيانى، با اهميت و بىاهميت، فاضل و فاسد است، عرضه مىكند; چيزى كه علم سياست تصوير شده، صرفا به عنوان فهرستى ناقص از واقعيتها، نمىتواند پاسخ دهد.
روششناسى اسلامى، به عنوان نظامى از ارزشها، نه صرفا متكى به واقعيات است و نه تنها شامل ملاحظات هنجارى حاصل از تحليل است. مفهوم آنچه كه «هست» نمىتواند از مفهوم آنچه كه «بايد باشد»، جدا شود. بنابراين، مفهوم «نظم سياسى» با مفهوم «نظم آرمانى» قابل قياس است; چرا كه بدون فهم دومى، نمىتوان در مورد اولى قضاوت و ارزيابى كرد. علوم اجتماعى ما قبل رفتارى غربى، نياز به چنين الگويى را تشخيص داد و از اين روست كه در نوشتههاى سن سيمون، رابرت اون، چارلز فوريه، و البته در «جامعه بىطبقه» كارل ماركس و فردريك انگلس، اقدام به نوعى آرمان شهرگرايى(اوتوپياگرايى) پيدا شد.
اما مسلمانان نيازى به پناه بردن به آرمان گرايى خيالى پرداز ندارند. ميان مسلمانان اجماع وجود دارد كه سيستم سياسى ايجاد شده توسط حضرت محمد(ص) در مدينه و سپس حكمرانى شده توسط خلفاى راشدين بهترين نمونه عالى حكومت است كه تا كنون روى زمين پيدا شده، و از اين رو، معيارى هنجارى فراهم آمدهاست; همان گونه كه اين مساله به خوبى توسط سيد قطب تعريف شده:
«آن دورهاى قابل توجه، قلهاى رفيع، نسلى استثنايى از مردم و سرمشقى درخشان بود. همان گونه كه تاكيد كردهايم، آن دستور و خواست الله(سبحانه و تعالى) بود. بنابر اين، اين انگاره بىهمتا بايد در شرايط زندگى واقعى متحقق شود و يارى جستن از آن براى تكرار آن در خلال محدوديتهاى ظرفيتبشر، چه بسا بعدها اجبارى باشد.»
اين معيار، مستقل از شرايط متغير و زمينههاى خاص است و قابليت دارد تا به عنوان ضابطهاى براى داورى در مورد ارزش موقعيتها و نهادهاى موجود به كار برده شود. علم سياست اسلامى تنها پيكارى جاويدان در جهت رسيدن به ايدهآل پيامبر به عنوان انسان كامل و مدينهاش به عنوان حكومت كامل است. احساس رازگونه ايدهآل; آن است كه واقعيت را با روح مىكند و زنده نگه مىدارد.
معروف است كه عالمان اسلامى مشهور، در چارچوب پارامترهايى از دانش به لحاظ اسلامى مشخص شده، كار مىكردند كه شان يكسانى به همه صور تحقيق مىداد. فقها، حقوقدانان حوزه كلاسيك، همان گونه كه فاروقى نوشته، دائرة المعارف سازان و استادان واقعى تقريبا همه رشتههاى تحصيلى از ادبيات و حقوق تا ستارهشناسى و پزشكى بودند. آنها خودشان مردمانى متخصص بودند كه مىدانستند اسلام تنها حقوق نيست; بلكه به عنوان ايدهآل و نظريه، [و همچنين به عنوان ] نظام تفكر و زندگى است كه به وسيله ميليونها انسان در تجربه عملى به حيات خود ادامه داده است.
تئورى سازى سياسى كه از قلم اين عالمان اوليه پديد آمد، ارزش - انباشته است. تقربيا تمام آنها، همواره رسالههايشان را باپرسش درباره اهداف زندگى سياسى و جست و جوى بنيادى نظرا عقلانى، شروع كردند. تذكراتشان مبتنى بر منطقى است كه از ايده آلها و اصول اسلامى به دست آمده است و شريعتبه عنوان ايده آل هرگز فراموش نشدهاست. بنابراين، آنها ملاحظات هنجارى را در مركز تحليل توصيفى و تبيينى خود قرار دادهاند.
دستآورد علماى مسلمان پيشين، تا اندازهاى نتيجهاى است از نقطه عزيمتشان با پرسيدن سؤالات درستى همچون: سياست و جامعه سياسى چيست و براى چه چيزى است؟ محدوديتهاى آنها به مقدار زيادى روش شناختى بود; خلايى كه عجالتا توسط تحليل جامعه شناسانه ابن خلدون (808 - 732 ه.ق /1406 - 1332 م) با تاكيد او بر مشاهده، مقايسه به يادگيرى بسيار دقيق دليل و رهيافت انضباطى چندگانه براى شكافتن پيچيدگىهاى زندگى اجتماعى و سياسى پر شد. ابن خلدون با چنين كارى هرگز دريافتن ارتباط نزديك ميان انواع اجمتماع سياسى و طبيعت اهداف و مقاصد بشرى مشخص شده توسط اين اجتماعات، ترديد نكرد. به ديگر سخن، ابن خلدون مشغول انديشهاى اخلاقى بود كه به پيروى از تاكيدى اسلامى، بر آن است كه سياستبايد پژوهشى براى اصول اخلاقى باشد و اين دو سياست و اصول اخلاقى به گونهاى جدايىناپذير به يكديگر مرتبط هستند. اين يكى از ارزشمندترين هداياى اسلام به جامعه بشرى است. پژوهش براى اصول اخلاقى در علم سياست، اولين قدم در جهت ايجاد يك نظام جهانى عادلانه انسانى است.
در تضاد نشان داده شده ميان سبك غربى پژوهش سياسى و جايگزين اسلامى آن در اين جا، نه تنها به روشنسازى كاستىهاى ذاتى اولى كمك مىكند; بلكه مهمتر از آن، مجموعه خاصى از ويژگىهاى ذاتى دومى را برجسته مىسازد. تصويرى كه ظهور يافته، آن است كه روششناسى و معرفتشناسى علم سياست غربى، به عنوان آخرين دست آورد، پيرامون قدرت ظاهرا نامحدود علوم طبيعى بنا شده است. طبيعت ذهنى و ايدئولوژيك علم سياست از ناحيه چشم انداز معرفتىاش و وضعيت زندگى واقعى، به نحوه مؤثرى آشكار شده است. چيزى به اسم علم براى علم وجود ندارد. انگاره علم سياستبىطرف، عينى و برى از ارزش ديگر اصلا معمول نيست. مفهوم ابزار انگارانه اجتماع سياسى، صورت بندى نظرى، تحقيق پذيرى، و دسته بندىهاى نهايى دانش، همه، تحت الشعاع تجربههاى اجتماعى، فرهنگى و تاريخى مسيحيت غربى كه به گونهاى تناقضآميز سراسر مادى گرايانه و سكولار است، قرار گرفتهاند. چنين علمى احتياجات و نيازهاى مسلمانان را بر آورده نكرده و نمىكند و به معناى دقيق كلمه، نمىتواند در جامعه اسلامى ريشه اجتماعى و فرهنگى بدواند.
جايگزين اسلامى آن، پيگيرى دانش را در درون چارچوب ارزشى اسلام ملاحظه مىكند. تمامى ادعاهاى مشابهتبه علوم تجربى را رها نموده و ملاحظاتش درباره طبيعت اجتماع سياسى، نه به وسيله مفهوم ابزار انگارانه اجتماع; بلكه به وسيله پرسش از غايتهاى هر چه كه وجود دارد، راهنمايى شده است. اصل سرنوشتساز علم سياست، اختلاف ميان جزء و كل، و واقعيت و ارزش است. اجزا با واقع شدن در يك كل فراگير با قالبش براى ارزشهاى جاودان محفوظ در قرآن و سنت پيامبر عزيز محمد(ص)، معنا مىيابند. در نهايت، علم سياست اسلامى، مشابهتبا ارزشها و روح الگوى مدينه - اجتماعى كه معناى اهداف بشرى را مجسم كرد - را هدف قرار مىدهد. جايى كه اهداف بشرى مورد بحثباشد، تفكر اخلاقى وجود دارد. به معناى دقيق كلمه، علم سياست در اسلام امرى خالى از ارزش نيست. اسلام اصرار مىكند كه سياستبايد پژوهشى براى اصول اخلاقى و اجتماع سياسى همان گونه كه افراد، را به اخلاق توصيف مىكند براى اخلاقى كردن عمل نيز موظف است. اصول اخلاقى و سياستبه گونهاى جدايىناپذير به هم مرتبط هستند. درسى كه بشر اگر مىخواهد جهان به خطا رفته را دوباره به سلامت عقل باز گرداند، بايد فرا گيرد.
در اسلام، علم و دانش وظيفهاى است كه توسط آفريدگار بر بشر واجب شده است. پس دانش مىتواند از طريق وحى و عقل، مشاهده و الهام، سنت و تفكر نظرى به دست آيد، به هر حال، اين روشهاى سودمند متنوع مطالعه پديده سياسى بايد براى ارزشهاى جاودانه وحى الهى باشد. اين [مساله ]مساعدت جست و جوى دانش را با مفاهيم قرآنى چون توحيد، خلافت، عبادت، علم، عدل و استصلاح و مانند آن، ضرورى مىسازد. تنها دانشى به مرتبه عبادت مىرسد كه در درون چار چوب ارزشهاى جاودانه اسلام، مثلا خلافت و در نهايتبراى رضايت الله (سبحانه و تعالى) پىگيرى مىشود. اين، در كنار چيزهاى ديگر به معناى اجتناب از تمامى افعال حرامى است كه موجب ظلم و ديه مىشود.
ارزشهاى محفوظ در قرآن، ويژگى جهانى اسلام را نشان مىدهند. اين جهان شمولى ارزشهاى اسلامى به نظمى سودمند براى چارچوب اسلامى، مقامى جهانى مىبخشد. در هر حال، جامعه اسلامى كه موظف به انجام خوبى و پرهيز از بدى است، بدون قالب بندى درباره نظمش در چارچوبى اسلامى، آينده موفقى نخواهد داشت.