مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 8

اركان علم مدنى در ديدگاه فارابى

دكتر على رضا صدرا

پيش درآمد:

«علم مدنى‏»، به معناى اعم، در نظريه سياسى حكيم ابونصر فارابى، عبارت است از: شناخت پديده مدنى. شناخت نيز شامل شناخت علمى سياسى و فلسفى سياسى تا معرفت‏شناسى سياسى و حتى منطق و روش‏شناسى سياسى بوده; كما اين كه پديده سياسى نيز شامل: اجتماعى مدنى، مدينه و سياست مدنى خواه در حد كوچك يا شهرى و ملى و نيز در حد ميانى يا امت و سرانجام در برد جهانى و در سطح بزرگ مى‏باشد. انسان مدنى به عنوان جزء اجتماع مدنى و مدينه و عنصر اصلى تشكيل دهنده آن و گروه‏هاى مدنى از قبيل: خانواده و منزل و اصناف مدنى و محلات، تحت عنوان جماعت‏هاى ناقصه، موارد يا بخش‏هايى از اجتماع مدنى و مدينه محسوب مى‏گردند. شناخت واقعيت عينى و خارجى پديده‏هاى سه‏گانه اصلى اجتماع مدنى، مدينه و سياست مدنى و احيانا امت و حتى جامعه جهانى علاوه بر آنها، اركان علم مدنى يا سياسى مى‏باشند; كما اين كه شناخت ماهيت و حقيقت اين پديده‏ها، اركان فلسفه سياسى يا مدنى هستند. بنابراين در اين مبحث، شناخت عينى واقعيت‏هاى اين پديده‏ها مورد توجه مى‏باشند. علم مدنى به معناى خاص، در اين حد، يكى، به بررسى اجزا و نيز ساختار كلى پديده‏هاى مدنى مذبور پرداخته و ديگرى،به شناخت قانون مندى‏هاى حاكم بر آنها مى‏پردازد. شناخت كلى اين پديده‏هاى سه گانه، شناخت موردى مصاديق بارز هر يك از آن‏ها و نيز شناخت تطبيقى علمى / عينى / عملى پديده‏هاى مدنى موجود و رايج و نيز انواع مطالعات و بررسى‏هاى مقايسه‏اى، جزو پژوهش‏ها و تحقيقات علمى مدنى محسوب مى‏شوند.

اركان علم مدنى در ديدگاه فارابى

در نگاه فارابى، علم مدنى يا علم سياست‏به‏معناى عام، در حقيقت، عبارت از علم پديده مدنى يا سياسى است. پديده مدنى يا سياسى هم در نظر وى، عبارت از موجوديت و حيات مدنى يا زندگى مدنى انسان‏هاست. موضوعى كه مى‏توان از آن تعبير به مدنيت نيز نمود. براين اساس، اركان مدنيت، زندگى مدنى يا پديده مدنى عبارتند از مواردى كه پايه اصلى آن محسوب مى‏شوند، مواردى كه از آنها نيز مى‏شود تعبير به پديده‏هاى مدنى‏كرد. اهم پديده‏هاى مدنى در نظريه فارابى عبارتند از: اجتماع مدنى، مدينه، امت و سرانجام سياست مدنى. بنابراين، علم مدنى به‏عنوان علم پديده‏هاى مدنى، عبارت خواهد بود از علم اجتماع مدنى، علم مدينه، علم امت و علم سياست مدنى. از اين علوم مدنى اصلى و پايه مى‏توان تعبير به اركان علم مدنى‏نمود.

فارابى قائل به تنوع و تفاوت ماهوى پديده‏هاى مدنى يا سياسى است. در نتيجه، اركان علم مدنى در نظر وى در حقيقت عبارتند از: علم اجتماع مدنى و اجتماع‏هاى مدنى، علم مدينه و مدينه‏ها، علم امت و امت‏ها و سرانجام علم سياست مدنى و مدينه و علم سياست‏هاى مدن يا به تعبير خودش سياسات مدنى و مدن; موضوع‏هايى كه همواره و به صراحت مورد توجه و تاكيد وى بوده‏اند; چرا كه درنظر او، مدن، اجتماع‏هاى مدنى، امت‏ها و سياست‏هاى مدنى فاضلى و غيرفاضلى، صورتى مدنى و به ظاهر مشابه دارند، لكن همين پديده‏ها ازنظر سيرت و سرشت، داراى اختلاف‏هاى ماهوى تا سرحد تضاد و حتى تباين مى‏باشند. به همين سبب وى، مدينه‏ها، اجتماع‏ها و سياست‏هاى جاهله، فاسقه و ضاله را غير فاضلى و حتى ضدفاضلى مى‏خواند. خود پديده‏هاى مدنى هم‏سنخ هم نيز در نگاه وى، داراى اختلاف‏هاى گوناگون و گاه شديد كيفى و يا كمى مى‏باشند، همانند اختلاف مدينه‏ها، اجتماع‏ها، امت‏ها و سياست‏هاى مدنى جاهله يا گمراه، ضاله يا كج‏راه و فاسقه يا بى‏راه، اينها از جمله مدينه‏ها و اجتماع‏هاى غيرفاضله و ضدفاضله در تعبير او محسوب مى‏شوند. در عين حال و به اعتبارى ديگر، مى‏توان اركان پديده و علم مدنى را تنها شامل سه مورد اجتماع مدنى، مدينه و سياست مدنى دانست; يكى، در سطح و برد خرد يا كوچك و مدنى و حتى ملى و كشورى; ديگرى، در سطح و برد ميانى امت و سوم، در برد و سطح بين امتى و جهانى. در اين‏جا، اركان چهارگانه پديده مدنى و علم مدنى مورد بررسى اجمالى قرار مى‏گيرند.

ركن نخست علم مدنى: اجتماع مدنى

انسان به تعبير فارابى، از طرفى، حيوان مدنى و مدنى بالطبع است و از طرف ديگر، مبدا و عنصر اوليه و اصلى پديده مدنى و اجتماعى محسوب مى‏گردد. بنابراين، انسان مدنى، با تمامى خصلت‏ها و نگرش اجتماعى و مدنى خويش، وارد حيات مدنى و اجتماعى مى‏شود. در نتيجه تمامى ويژگى‏هاى مربوطه، در اجتماع مدنى بازتاب مى‏نمايند. بدين ترتيب، علم مدنى ناچار است در مطالعه پديده‏هاى مدنى و از جمله اجتماع مدنى، آنها را در نظر بگيرد. همين موضوع، ويژگى خاصى به علم مدنى مى‏بخشد.

درنظر فارابى، پديده اجتماع مدنى انسان، به‏عنوان نخستين مرتبه كمال انسانى و عرصه اجتماعى حيات و موجوديت مدنى انسان، موضوع علم مدنى محسوب مى‏گردد. از نگاه او، اجتماع مدنى عبارت از مجمع جمعيتى انسانى و در موضع و قلمروى واحد مى‏باشد; لكن جمعيتى خاص و با جامعيتى مشترك محسوب مى‏گردد. اجتماع مدنى نه تنها در نظر فارابى، بلكه در نگاه بسيارى از ساير انديش‏ورزان، داراى ويژگى خاص، وراى صرف جامعه و اجتماع عادى و فراهمى عمومى مردم مى‏باشد. گاه از اجتماع مدنى و احكام، مسائل و امور مربوطه، به گفته صاحب الموافقات، (1) تعبير به مدنيات (2) شده است، يعنى امورى كه به اصطلاح وى، «مربوط به اجتماعيات‏» هستند، (3) مانند «معاملات، عقود، ايقاعات.. . و جز آن‏». (4) مواردى كه مبين شؤون و اعتباراتى علاوه بر صرف تجمع و ارتباطات و حتى تبادلات و قراردادهاى اجتماعى مى‏باشند. بنابراين نخستين ركن علم مدنى، از دو منظر طرح شده و مورد توجه قرار مى‏گيرد; يكى، از زاويه فراهمى و تجمع انسان‏هاى مدنى و ديگرى از زاويه خود اجتماع‏هاى مدنى و انواع آنها:

1- تجمع انسان‏هاى مدنى:

فارابى در فصل بيست و ششم كتاب آراى اهل مدينه فاضلة تحت عنوان: «احتياج الانسان الى الاجتماع و التعاون‏» (5) ; احتياج انسان به اجتماع، هم‏گرايى و همكارى اجتماعى، به اين مهم پرداخته است. در آن‏جا ابتدا مبادى اجتماع‏هاى انسانى و ضرورت و اسباب و عوامل پيدايى و شكل‏گيرى آنها را طرح كرده و فرآيند اجتماعى مدنى انسان‏هاى مدنى را مورد بررسى قرار مى‏دهد. از نظر وى، هر انسانى، به گونه‏اى خلق شده است كه به طور فطرى و تكوينى،«كل واحد من الناس مفطور على انه محتاج (يحتاج) فى‏قوامه و فى ان يبلغ افضل كمالاته، الى‏اشياء كثيرة لايمكنه ان يقوم بها كلها وحده، بل يحتاج الى قوم يقوم‏له كل واحد منهم بشى‏ء مما يحتاج اليه‏» (6)

محتاج اشيا و امور بسيار زياد، اعم از كالا و كار و خدمات متنوع مى‏باشد; يعنى آدمى هم در قوام خود، يعنى چه در موجوديت‏خويش و چه در دوام و بقا و به‏ويژه در تكامل خود و رسيدن به كمالات برتر و والاتر خود، به يك سرى امور نيازمند است. انسان نمى‏تواند خود به تنهايى، اقدام به كليه اين امور نموده و آنها را تامين نمايد. در نتيجه قادر نيست‏به تنهايى و بدون كمك و همكارى با ديگر هم نوعان خود، قوام يا دوام يافته، تا چه رسد به اين‏كه كمال و ترقى يابد; بلكه هر فرد نياز به ساير افراد و اقوام و گروه‏هاى اجتماعى دارد. هر كدام نيازمندى‏هاى خود را به اين وسيله و به كمك و همكارى سايرين، مرتفع مى‏نمايند. «و كل واحد بهذه الحال‏» (7) ; يعنى همه افراد انسانى از نظر وى، بدين حالت‏بوده و همين‏گونه مى‏باشند.

برهمين اساس، بدون اجتماع افراد و حتى اجتماع جمعيت‏ها، گروه‏ها و جماعت‏هاى زياد انسانى كه با همديگر همكارى و تعاون نمايند، ممكن نيست كه انسان به كمالى، فطرى و طبيعى كه براى نيل بدان خلق شده است، دسترسى يابد; كمالى كه كليه جهت گيرى‏ها، طلب و تلاش‏هاى وى براى سير بدان سو و براى دست‏يابى بدان مرحله بوده و بلكه براى رسيدن بدان مرتبه است. بدين سبب، ممكن نيست كه انسان به كمالى كه در فطرت طبيعى او پيش رويش گذاشته‏اند برسد، مگر با اجتماع و فراهمى گروه‏ها و جماعت‏هاى زياد و با تعاون و همكارى آنها كه چنين امرى ممكن است،

«فلذلك لا يمكن ان يكون‏الانسان ينال‏الكمال، الذى‏لاجله جعلت‏الفطرة‏الطبيعية، الاباجتماعات (اجتماع) جماعة كثيرة متعاونين‏» (8)

يعنى انسان‏ها با تعاون و همكارى براساس تقسيم كار و تبادل كار، كالا و خدمات پيش مى‏روند. تقسيم كار به شكلى كه هر كدام از افراد يا گروه‏هاى اجتماعى به يك يا بعضى از امور تخصصى اقدام و عمل نمايد; موردى كه بدان نيازمند بوده و يا بدان تواناتر است. اجتماع، هم‏گرايى و همكارى همه، سبب مى‏گردد كه جميع آنچه يكايك افراد و گروه‏هاى اجتماعى و كل جامعه و به‏اصطلاح جمله جماعت در قوام و دوام خويش و در كمال و رشد و يا در توسعه و تعالى خود بدان نيازمندند، فراهم شوند.

«يقوم كل واحد لكل واحد ببعض مايحتاج‏اليه فى قوامه، فيجتمع ممايقوم به جملة الجماعة لكل واحد (منهم)، جميع ما يحتاج اليه فى قوامه و فى ان يبلغ الكمال‏» (9)

بدين ترتيب، افراد، گروه‏ها و كل جامعه به اهداف خويش در قوام و نيز در كمال خود دست‏خواهند يافت. از نظر وى با اقدام هريك از افراد و گروه‏ها به كارويژه صنفى / تخصصى خويش و در نتيجه عرضه مازاد بر احتياج خود و خانواده، در مجموع، نيازهاى جامعه فراهم مى‏شوند.

براين اساس، وى تاكيد مى‏نمايد كه به همين سبب اشخاص انسانى در هر منطقه، جمع و فراهم آمده و تعداد آنها رو به فزونى مى‏گذارد، بدين ترتيب آبادانى در زمين ايجاد شده است. از نظر فارابى در آبادانى‏ها نيز به‏نوبه خويش، مهاجرت و استقرار جمعيتى به وجود مى‏آيد،«و لهذاكثرت اشخاص الانسان فحصلوا فى المعمورة من الارض، فحدثت منها» (10) در نتيجه بدين ترتيب اجتماع‏هاى انسانى‏پديد آمده، هسته بسته و تاسيس مى‏گردند.

در تداوم سنت فكرى مدنى فارابى، خواجه نصيرالدين‏طوسى، ابن‏سينا، اخوان‏الصفا و ساير انديش‏ورزان قويم اسلامى نيز هر يك به نحوى، به طرح و تبيين پايه‏هاى موجوديت مدنى و حيات مدنى اقدام نموده‏اند. اينان براين اساس، همچنين اجتماع مدنى و مدنيت نوع انسان و ضرورت و ضروريات آن را طرح كرده‏اند، نيز به ترتيب به مبادى، مبانى، اصول و غايت‏هاى آن پرداخته‏اند. براى نمونه ابن سينا معتقد است كه:

«من المعلوم ان‏الانسان يفارق سائرالحيوانات بانه لايحسن معيشته لوانفرده وحده شخصا واحد يتولى تدبير امر من غير شريك يعاونه على ضرورات حاجات و انه لا بدان يكون الانسان مكفيا بآخر من نوعه، و يكون ذكر الاخر ايضا مكفيا به و بنظيره فيكون مثلا هذا ينقل الى ذاك و ذاك يخبز لهذا و هذا يخيط الاخر والآخر يتخذالابرة لهذا حتى اذا اجتمعوا كان امرهم مكفيا ولهذا ما اضطرواالى عقدالمدن و الاجتماعات....» (11)

انسان از لحاظ معيشتى، نياز به هم‏نوع دارد و نيز در اين راستا نياز به همكارى يكديگر و تبادل كار، كالا و خدمات با ديگران دارد. براين اساس ناچار به انعقاد قرارداد مدنى و اجتماعى و ايجاد مدينه و اجتماع مدنى مى‏باشد. در نظر وى، انسان در پى به‏زيستى و زندگى حسن و نيكو است; حال اين كه حيوان صرفا در پى زيستن مى‏باشد. اين خود، يك تفاوت بسيار اساسى و بلكه ماهوى و ذاتى بين حيوان و انسان و احيانا اجتماع‏هاى آنها و علوم مربوطه است. فارابى نيز كمال و كمال افضل يا كمال دوم، به معناى به زيستن را از قوام به معناى وجود و ايجاد يا صرف بقا و زيستن طبيعى صرف تفكيك مى‏نمايد. وى قبلا نيز متعرض تعالى‏طلبى انسان شده بود. به اين ترتيب، فارابى و ابن‏سينا ، تقاضا براى زندگى حسن و برتر در انسان را مبدا ضرورت و قرارداد اجتماعى و منشا ايجاد مدينه‏ها و اجتماع‏هاى انسانى تلقى مى‏نمايند.

اخوان‏الصفا نيز معتقدند كه كوشش انسان براى حيات طيب و پاك و زندگى برتر و به زيستن بدين معنا، سبب گرايش وى به زندگى اجتماعى و اجتماع‏هاى مدنى است; همان‏طور كه در الرسائل تصريح مى‏نمايند كه انسان، به تنهايى نمى‏تواند جز يك زندگى سخت و تنگ را تامين نمايد.

«ان الانسان الواحد، لايقدران يعيش وحده الاعيشا نكدا، لانه محتاج الى طيب‏العيش من احكام صنائع شتى، و لايمكن الانسان الواحدان يبلغها كلها، لان‏العمر قصير و الصنائع كثيرة، فمن اجل هذا اجتمع فى كل مدينة و قريه‏اناس كثيرون لمعاونة بعضهم بعضا...» (12)

چرا كه آدمى در حيات طيب و زندگى توسعه يافته و برتر خود، نيازمند امور و صنايع گوناگونى است. اين در حالى است كه به لحاظ كوتاهى عمر و كمى زمان، انسان نمى‏تواند به همه آنها دست‏يابد، مگر از طريق اجتماع. در نظر اينان، تنها در صورت هم زيستى و همكارى اجتماعى است كه انسان قادر بوده به زندگى سخت و تنگ طبيعى خويش توسعه داده و شرايط مناسب يك زندگى گوارا و برتر را فراهم سازد. به همين سبب است كه تاكيد مى‏نمايند: انسان‏ها از طرفى نياز به معاونت و همكارى هم ديگر دارند، از طرفى ديگر محتاج شريعت و نظام قانونى براى سامان دهى اين اجتماع و تقسيم كار، تبادل و همكارى متقابل اجتماعى برآن اساس مى‏باشند. بنابراين،

«اعلم... انك لا تقدر على ان تعيش وحدك، الاعيشا نكدا، لاتجد عيشا هنيا، الابمعاونة اهل مدينه و ملازمة شريعة‏» (13)

انسان‏ها، قادر نيستند به تنهايى زندگى نمايند، مگر اين كه داراى يك زندگى تنگ و عقب افتاده و زندگى ناگوار باشند; حال اين‏كه زندگى راحت و گوار، تنها با همكارى اهل مدينه و براساس قانون مدنى و شريعت دست‏يافتنى است. خواجه‏نصير نيز معتقد بود كه چون وجود نوع، بى‏معاونت و همكارى صورت نمى‏گيرد و معاونت نيز بى اجتماع و فراهمى محال است، نتيجه مى‏گيرد كه نوع انسان، بالطبع محتاج به اجتماع مى‏باشد. وى براين اساس، مدعى است كه اين نوع اجتماع را تمدن مى‏خوانند و تمدن را نيز مشتق از مدينه مى‏داند. در نتيجه معتقد است; معناى آنچه حكما مى‏گويند: «الانسان مدنى بالطبع‏»، (14) (15) همين است; يعنى انسان «محتاج بالطبع الى‏الاجتماع، المسمى بالتمدن‏» (16) ; انسان مدنى، بالطبع محتاج به اجتماع است، اجتماعى كه بدان تمدن و مدنى مى‏گويند.

از ديدگاه فارابى اشكال گوناگون زيست گروهى، حيات جمعى و هم زيستى ميان برخى از گونه‏هاى حيوانى و حتى گياهى و نباتى وجود دارد، حتى بعضى از حيوانات هم چون زنبور عسل و مورچگان در اكثر احوال و بيشترين عرصه‏هاى زندگى خود، زيست انفرادى ندارند; بلكه داراى زيست و هم زيستى گروهى و جمعى مى‏باشند. يا بسيارى از پرندگان در نشست و برخاست‏هاى خود، به‏صورت دستجات متعدد و گروه گروه مى‏باشند، حتى وى بدان اطلاق به «اجتماع جماعة من اشخاصه‏» (17) مى‏نمايد. اما اجتماع انسانى; اولا از لحاظ واقعيت و گستره، فراگير نوع انسان است و تنها شامل گونه يا گروهى از انسان‏ها و آدميان نمى‏باشد. به تعبير ديگر، ضرورت حيات و زيست گروهى و اجتماعى مربوط به نوع انسان بوده و انسان‏ها نوعا و ضرورتا اجتماعى مى‏باشند، آن‏هم در تمامى شرايط و حالت‏هاى اجتماعى مدنى هستند. باز به تعبيرى ديگر، انسان علاوه‏بر وجود و واقعيت‏خارجى و عينى و عملى اجتماعى و حتى قبل از آن، داراى موجوديت و حقيقت جامعه‏گراست. همچنين انسان داراى هويت و ماهيت جمعى بوده و ضروريات زيستى اوليه و نيز به‏زيستى و كمالى او، تنها از طريق ادغام در جمع و جامعه و در اجتماع‏هاى گوناگون ميسر مى‏باشد. (18)

ثانيا، حيات و موجوديت جمعى و اجتماعى نوع انسان; يعنى پديده و اجتماع مدنى، هم از لحاظ حقيقت‏يا خاستگاه و منشا و غايت‏ها و هم از لحاظ ماهيت، پديده‏اى ويژه است; يعنى پديده‏اى ارادى و اختيارى و بالتبع آگاهانه و عاقلانه مى‏باشد و جبرى و غريزى و يا صرفا طبيعى نيست. درست‏به همين سبب در تعبير فارابى، تنها اجتماع‏هاى انسانى، مدنى محسوب شده‏اند. تدبيرى يا راهبردى بودن انسان خواه در واقعيت عينى، خارجى و عملى خود، خواه در نگرش و گرايش او و سرانجام در ماهيت و هويت آن، از ويژگى‏هاى نوعى انسان مى‏باشد. بالتبع راهبردى بودن اجتماع‏هاى انسانى از اهم اين ويژگى‏هاى پديده مدنى است. موارد مزبور، علاوه‏بر هدف‏دارى، نظام گرايى، ارادى و اختيارى بودن و بالتبع آگاهانه و عاقلانه بودن رفتار انسان و اجتماع مدنى هستند. در نتيجه اينها از اهم ويژگى‏هاى اجتماع‏هاى مدنى نوع انسان به‏عنوان متعلق خارجى و عينى يعنى موضوع اصلى علم مدنى مى‏باشند. اين ويژگى‏ها، در اين علم و چگونگى آن تاثير مى‏گذارند. در نتيجه بايستى در علم مدنى، مورد بررسى بوده و در هر تحقيقات علمى مدنى، مورد نظر و مورد بهره‏بردارى قرار گيرند.

فارابى، شارحان و پيروان وى در پديده‏گرايى علمى مدنى خويش، گاه به گونه‏اى خاص به تجزيه و تحليل پديده‏ها، از جمله اجتماع مدنى پرداخته‏اند. اين‏گونه، بى‏شباهت‏به مبحث ماده و صورت در فلسفه و گرايش در تفكيك و تمايز تحليلى آن‏ها نيست. اصطلاح‏هايى از قبيل هيات مدنى و اجتماعى و يا مركبات و تاليف، مبين مبحث صورت است. همين‏طور اصطلاح‏هايى همچون مفردات يا اجزا، اجتماع اشخاص انسانى و نيز اجزاى مدينه (19) در تعبير اينان، مبين مبحث ماده مى‏باشد. (20) خواجه‏نصير در مبحث اقسام اجتماع‏هاى و شرح احوال مدن در اخلاق ناصرى، معتقد است كه هر مركبى داراى به اصطلاح حكمى و خاصيتى و هياتى مى‏باشد; موضوع‏هايى كه به تعبير وى، «بدان متخصص و منفرد» مى‏باشد و «اجزاى او را با او در آن مشاركت نيست‏» (21) . در نتيجه هيات اجتماع اشخاص انسانى نيز به‏اصطلاح از «روى تالف و تركب; داراى حكمى و هياتى و خاصيتى ويژه‏» (22) مى‏باشد، غير از آن چه در هر يك از افراد و اجزا يا اشخاص آن; يعنى در مورد مفردات و مصاديق آن وجود دارد. به تعبير ديگر، تركيب و هيات اجتماع مدنى و سازه و ساختار آن، داراى يك سرى خصلت‏ها و قوانين است كه وراى احكام مفردات و عناصر تشكيل دهنده اجتماع مدنى مى‏باشند. وى با عنايت‏به ارادى بودن افعال مدنى انسانى، اين افعال ارادى انسانى را دو قسم مى‏داند; خيرات و شرور. در نتيجه از نظر وى، اجتماع‏ها نيز به اين دو قسم تقسيم مى‏گردند; مدينه فاضله و غيرفاضله. يكى، آنچه «سبب آن از جمله همان خيرات‏» بوده و ديگرى، آنچه «سبب آن از قبيل شرور» مى‏باشد. (23)

ملاصدرا نيز از اين نظر، كاملا متاثر از فارابى است، تا جايى كه حتى گاه عين اصطلاحات و مفاهيم او را به‏كار مى‏گيرد. وى در كتاب مبدا و معاد، ابتدا به طرح مدنى بالطبع بودن انسان مى‏پردازد. (24) آن‏گاه تاكيد مى‏نمايد كه همين انسان، در حياتش منتظم نمى‏گردد، مگر با تمدن و تعاون و اجتماع; يعنى حيات انسان‏ها تنها و با نظام اجتماعى، مدنى و قانونى سامان مى‏گيرد. از نظر وى نوع انسان به‏اصطلاح منحصر در فرد نمى‏باشد. بنابراين، حتى وجودش به‏صورت انفراد ممكن نيست، تا چه رسد سير به كمال آن كه به صورت فردى، عملى نمى‏باشد. «پس اعداد متفرقه و احزاب مختلفه و انعقاد بلاد در تعيشش ضرور است‏». (25) از اين مهم‏تر، انسان و اجتماع مدنى در ارتباطات و تبادلات يا درمعاملات‏فردى، گروهى و اجتماعى و در حقوق و حدود، محتاج به قانون مى‏باشند;قانونى كه «عامه خلق به آن رجوع نمايند» (26) و بر طبق آن قانون «به عدل حكم و رفتار نمايند» و الابه تاكيد وى «جمع فاسد شده و نظام مدنى مختل مى‏گردد» (27) چرا كه از نگاه وى:

«هر فردى مجبول است‏به جلب آنچه رغبت و احتياج به آن دارد و بر كسى كه در آن چيز مزاحم او گردد غضب مى‏كند» (28)

اين تزاحم، مانع تداوم اجتماع مدنى است; بنابراين، انسان نياز به قانون مدنى دارد. در تعبير ملاصدرا، اين قانون، قانون شرع است. (29) ملاصدرا در فصلى ديگر تحت عنوان «سياسات و رياست مدينه‏» و از نگاهى ديگر به هم‏گرايى مدنى مى‏پردازد. (30) از نظر وى نيز انسان به «كمالات ممكن‏» خود نمى‏رسد، مگر با اجتماع گروهى زياد; يعنى به‏صورتى كه همه يكديگر را كمك و به اصطلاح معاونت نمايند تا از مجموع آنها، همه آنچه در سير كمالى انسان ضرورى است، فراهم گردد. (31) بنابراين از نظر او، به اين سبب اجتماع‏هاى مدنى براى انسان حاصل مى‏شوند. (32) وى آن‏گاه با تشبيه مدينه به بدن و مدينه فاضله به بدن سالم و كامل و با بهره‏گيرى از الگو و مدل بدن انسان در مدينه و اجتماع مدنى، تصريح مى‏نمايد:

«پس مدينه فاضله به بدن تام صحيحى شباهت دارد كه همه اعضاى آن در تتميم حيات يكديگر را معاونت مى‏كند» (33)

او به‏ويژه از ديدگاه حاكميتى و سياسى، علاوه بر سازه و ساختار اجتماعى و سازمان و صورت مدنى معتقد است; اولا، بدن و بدنه مدينه و اجتماع مدنى داراى (34) نظام رياست‏مرئوسيت مى‏باشد; نظامى كه در آن فرآيند حاكميت / خدمت وجود دارد. (35) به تاكيد او، در اجتماع مدنى و مدينه بسان بدن آدمى، يك عضو رئيس وجود دارد كه قلب است و مراتب نزديكى اعضاى ديگر به اين رئيس، متفاوت مى‏باشند. هر يك از آنها، اعضا، نيرو و قوه‏اى دارد كه به وسيله آن نيرو، عملى انجام مى‏دهد كه به‏اصطلاح غرض آن عضو رئيس به آن تمام مى‏شود. بدين ترتيب هدف آن كه مصلحت عموم است، انجام مى‏پذيرد. (36) ثانيا، از آن جايى كه در تعبير وى اجزاى مدينه; به حسب فطرت و طبايع مختلف بوده و به‏اصطلاح در «هيئات متفاضل‏» (37) هستند، در نتيجه مدينه و اجتماع مدنى داراى مراتب بوده و به تعبير خود وى; «اجزاى مدينه، مترتب است‏». (38) پس در مدينه; دولت و حاكم واحدى هست كه بسان انسان واحدى، رئيس و مطاع است و ديگر نيروها و نهادها، در نزديكى يا دورى به آن متفاوتند. هريك در عين حال داراى هنجارها، هيات و ملكه‏اى هست كه به وسيله آن، فعلى و عملى انجام مى‏دهد كه مقصود رئيس و كليت هيات اجتماعى و مدنى بسته به آن است. (39)

يك تفاوت ماهوى و تعيين‏كننده ميان پديده‏هاى مدنى و بدنى يا طبيعى وجود دارد; تفاوتى كه در تشبيه اين دو و ميان الگو و مدل اجتماع مدنى با بدن و جهات بدنى انسان بايستى مورد توجه قرار گيرد. اين تفاوت اين‏است كه در بدن آدمى، هم اعضاى بدن طبيعى‏اند، و هم آن «هيئاتى كه افعال از آن صادر مى‏شود نيز طبيعيه است‏» (40) حال اين كه اجزاى مدينه اگر چه خود طبيعى‏اند; (41) اما سازه، ساختار و نظام يا صورت و سامان آنها صناعى هستند. همچنين هنجارها و نهادهاى اجتماعى و مدنى و راهبردها غيرطبيعى‏اند و «اخلاق و ملكاتى كه به آنها افعال [مدنى] را به جا مى‏آورند، ارادى است‏». (42) او در همين راستا تاكيد مى‏نمايد كه اگر كسى به دقت و درستى نظر كند، مى‏بيند كه حالت هر اجتماع مدنى و در ترتيب يا نظام مدنى، «حال بنيه انسانى و مدينه فاضله است‏». (43)

به‏طور كلى مبدا ويژگى‏هاى مدنى و اجتماع مدنى انسان، همان گونه كه گذشت، ارادى و اختيارى بودن انسان به‏عنوان حيوان مدنى و مبدا اجتماع مدنى است. اين ويژگى بيشتر در تشكيلات مدنى اجتماع انسانى بازتاب دارد; يعنى در سازمان و سلسله مراتب و به‏ويژه در قانون‏گرايى; اعم از قانون‏گذارى و قانون‏پذيرى انسان و اجتماع مدنى او اين وضعيت، به مثابه جهت صناعى پديده مدنى مى‏باشد.

خود فارابى، بيش و پيش از همه به طرح و تبيين اين مطلب و اين وضعيت مى‏پردازد. براين اساس، به ويژگى مدنى انسان و اجتماع مدنى انسان در مقايسه با اشكال متنوع زيست گروهى و هم زيستى گونه‏هاى جانداران ديگر اعم از نباتات و حيوانات پرداخته است. (44) در فصل بيست و هشتم آراى اهل مدينه، فاضله تحت عنوان «احتياج انسان به اجتماع و تعاون مدنى‏»، (45) ضرورت مدينه و اجتماع مدنى و انواع كامله و ناقصه آن را مورد بررسى قرار داده است. در فصول پيشين نيز به تفصيل، به تشريح و تبيين ريشه‏هاى عينى و خارجى و بنيادهاى ذهنى و فكرى و حتى مبادى روحى و روانى اجتماع مدنى انسان اقدام نموده است. وى آن‏گاه در فصول پسين، به اقسام مدينه‏ها، اجتماع‏ها و سياست‏هاى مدنى فاضله و جاهله پرداخته است. در قسمت آخرين همين فصل، به كاربرى و بهره‏بردارى از همين تشبيه و تنظير يا به‏اصطلاح مدل و الگوى بدنى / مدنى مى‏پردازد. به‏اصطلاح، با نگرش ارگانيكى و انداموارگى، تصريح مى‏نمايد كه:

«المدينة الفاضلة، تشبه‏البدن التام الصحيح، الذى تتعاون اعضاؤه كلها; على تتميم حياة الحيوان و على حفظهما عليه‏». همچنين براين اساس «و كما ان البدن اعضاؤه مختلفة متفاضلة الفطرة و القوى،... و كذلك المدينة، اجزاؤها مختلفة الفطر(ة)، متفاضلة الهيئات‏» (46)

يعنى مدينه فاضله به مانند بدنى تام‏الاعضاء و سالم مى‏باشد. در نتيجه، اين مدينه همانند آن گونه بدنى است كه همه اعضاى آن در راه تماميت و ادامه زندگى حيوانى و حفظ آن با هم ديگر همكارى و تعاون مى‏كنند. وى معتقد است كه همان گونه كه اعضاى تن از لحاظ فطرت و قوت‏هاى طبيعى متفاضل و مختلف‏اند، حال مدينه نيز همين طور است. يا حتى چون انسان مدنى چنين بوده وضع و حال مدينه‏ها نيز در اجتماع‏ها بايد چنين باشد; يعنى اجزاى متشكله آن از لحاظ فطرت، مختلف بوده و از لحاظ ساختار، صورت و نظام‏مندى هيات‏هاى خويش، به‏اصطلاح متفاضل و مترتب‏اند. همچنين اينها داراى سلسله مراتب وجودى و حاكميتى يا رياستى / مرئوسيتى مى‏باشند. (47)

فارابى آن‏گاه در آخرين فراز اين فصل، تاكيد مى‏نمايد كه در بدن، هم اعضا و هم هيات‏ها و نظام بدنى هر دو طبيعى‏اند و حال اين‏كه در مدينه و اجتماع مدنى اين گونه نيست; چرا كه «غير ان اعضاءالبدن طبيعى و الهيئات التى لها قوى طبيعية‏»، (48) بدن و اعضاى بدن، هم خود به‏عنوان ماده و مفردات، مواد طبيعى‏اند و هم هيات‏ها و سازه‏هاى آن‏ها، صورت‏ها و اشكال طبيعى مى‏باشند; ولى،«اجزاءالمدينه، و ان كانوا طبيعيين، فان‏الهيئات و الملكات التى‏يفعلون بها افعالهم للمدينة ليست طبيعية، بل ارادية‏»، (49)

اجزا و عناصر مدينه و اجتماع‏هاى مدنى به مثابه مواد مدنى و اجتماع مدنى، نوعا حتى اگر خود طبيعى باشند، در عين حال هيات و ساختار آنها، اختيارى و صناعى هستند. همچنين ملكات، هنجارها و نهادهاى اجتماعى و مدنى و راهبردهاى مدنى كه به واسطه آنها، كارهاى مدنى انجام مى‏گيرند، طبيعى، غريزى و جبرى نبوده; بلكه ارادى هستند. تازه همين اجزا و افراد مدنى كه بسان اعضا يا مواد و مصالح ساختمانى ساختارها و هيات‏هاى مدنى محسوب مى‏شوند نيز، طبيعى محض و صرف نيستند. مانند ساير پديده‏هاى طبيعى و يا اجتماع‏هاى غريزى مثل همين زيست گروهى زنبوران عسل و مورچگان (50) مواردى كه، هم خود و رفتار فردى آنها طبيعى محض است، هم نظام رفتار جمعى و ساختار اجتماعى آنها، در حد نيازها و گرايش‏هاى غريزى مى‏باشند. در عرصه انسانى، حتى اگر چه فرد انسانى از جهت آفرينش، طبيعى بوده; ولى از جهت‏خلق و آفرينندگى، ارادى و صناعى است، يعنى به‏اصطلاح خود فارابى جاندار مدنى و انسان مدنى است. (51)

بنابراين، هرچند به‏اصطلاح خلق و ماده اوليه، انسان طبيعى بوده; لكن از جهت‏خلق و اخلاق و صورت مدنى، ارادى و صناعى مى‏باشد. (52) از نظر فارابى، به‏اصطلاح اجزا و افراد مدينه، بالطبع مفطوربه فطرت‏هاى مختلف و متفاضل هستند.

«على ان اجزاء المدينة مفطور ان بالطبع بفطر متفاضلة يصلح بها انسان لانسان، لشئى دون شى‏ء» و «غير انهم ليسوا اجزاء المدينة بالفطر التى لهم و حدها، بل بالملكات الارادية التى تحصل لها، و هى‏الصناعات و ماشاكلها»، (53)

به واسطه همين اختلاف طبايع و فطرت‏هاست كه انسانى نسبت‏به انسانى ديگر مزيت داشته و برترى مى‏يابد. براين اساس، هر شخصى صالح و مناسب براى نقشى خاص بوده و داراى كارويژه مشخص مى‏باشد. همچنين اين افراد تنها از جهت فطرت‏هاى مختلف و متفاضل خاص خود، اجزاى مدينه نيستند; بلكه به واسطه ملكات و هنجارهاى ارادى كه براى آنان حاصل مى‏شود، اجزاى مدينه شده و نقش مدنى مى‏يابند. از نظر وى، اين ملكات و هنجارها، طبيعى نبوده; بلكه عبارت از صناعت‏هاى انسانى و مدنى مى‏باشند. «والقوى التى هى اعضاءالبدن بالطبع، فان نظايرها فى‏اجزاء المدينة ملكات و هيات الارادية‏» (54)

يعنى انسان‏ها در مدنى بودن و كارهايى كه براى مدينه انجام مى‏دهند، يا كارهاى مدنى، ارادى بوده و بايد ارادى باشند. سرانجام همان گونه كه اشاره شد; به طور كلى قوت‏هايى كه در اعضاى بدن بوده، بالطبع و طبيعى مى‏باشند. حال آن‏كه نظاير آنها، يعنى قوت‏ها و كاركردهاى اجزا و افراد مدينه و هيات‏ها و ساختارها و نظام آنها، ارادى و اختيارى هستند. (55)

خواجه نصيرالدين طوسى در موضعى ديگر; يعنى در مقدمه اخلاق ناصرى نيز، به اصل ارادى بودن افعال مدنى اعم از فردى و اجتماعى اشاره مى‏نمايد. وى در اين جا بر ماهيت ارادى پديده مدنى و اجتماع مدنى، به‏عنوان متعلق موضوع علم مدنى، تصريح نموده است. وى در تعريف اين علم (56) مى‏گويد:

«و آن دانستن مصالح حركات ارادى و افعال صناعى نوع انسانى بود بر وجهى كه مؤدى باشد به نظام احوال معاش و معاد ايشان و مقتضى رسيدن به كمالى كه متوجه‏اند سوى آن‏». (57)

درخصوص پديده سياست، سياسى و مدنى مى‏گويد:

«آنچه [از حكمت عملى] راجع بود با جماعتى كه ميان ايشان مشاركت‏بود در شهر و ولايت‏بل اقليم و مملكت‏» (58)

در تعبير وى، آن را حكمت مدنى و سياست مدن (59) دانسته و مى‏نامند. آن گاه درخصوص بنياد حيات، اجتماع و سياست مدنى تصريح مى‏نمايد:

«و بايد دانست كه مبادى مصالح اعمال و محاسن افعال نوع بشر كه مقتضى نظام امور و احوال ايشان بود در اصل يا طبع باشد يا وضع‏». (60)

براين اساس، پديده مدنى موضوع علم مدنى، از جمله اجتماع مدنى بسان مدينه، امت و سياست مدنى، هم داراى جهات يا مرتبه طبيعى است، هم در عين حال داراى جهات يا مرتبه وضعى و صناعى يا ارادى و حتى قراردادى اجتماعى و مدنى مى‏باشد. در علم مدنى، اين جهات و ويژگى‏ها بايستى مورد توجه قرار گيرند.

بنابراين، اجتماع مدنى در نگاه فارابى، به‏عنوان نخستين ركن از اركان چهارگانه علم مدنى، عبارت است از: فراهمى انسان‏هاى مدنى در هيات و ساختار جمعى و مدنى است. اجتماع بر اساس نظام قانونى واحد يا ملت و شريعت مشترك و مكتب واحد، زندگى با تقسيم كار و تبادل و همكارى در جهت نيل به اهداف مشترك مدنى فردى و اجتماعى و زيستن طبيعى و به زيستن انسانى و مدنى. به عبارت ديگر، اجتماع مدنى درنظر وى عبارت از پديده و هيات مدنى همبسته، واحد و منسجم انسان‏هاى مدنى و متشكل از گروه‏هاى مدنى مى‏باشد. به تعبير خود او، اجتماع مدنى متشكل از جماعت‏هاى مدنى متعدد، متنوع و متفاضل است; جماعت‏هايى براساس آئين يا مكتب مشترك و در جهت هدف واحد. جماعت‏هايى كه در قلمرو واحد و داراى اصول و نيز حاكميت و دولت و نظام مدنى واحد هستند. كما اين كه فارابى در اين راستا، درخصوص اجتماع مدنى و ماهيت، ضرورت و شرايط آن، در كتاب السياسة‏المدنية نيز تصريح مى‏نمايد كه:

« الانسان من الانواع التى لا يمكن ان يتم لها الضرورى من امورها و لا تنال الافضل من احوالها الا منها كثيره فى مسكن واحد»، (61)

انسان از جمله انواع موجودات و جانورانى بوده كه نه به امور ضرورى و اوليه زندگى خويش همچون غذا و به‏ويژه منيت‏خواهد رسيد و نه به حالت‏ها و مراتب برتر و افضل موجوديت و حيات خويش دست‏خواهد يافت، مگر با اجتماع و زيست گروهى افراد و گروه‏هاى اجتماعى بسيار در مسكن و قلمرو واحد; انسان‏هايى كه در همين راستا از نظر وى با او در هدف و غايت مشترك هستند و با اشتراك مساعى و با كار صنفى / تخصصى، تقسيم كار اجتماعى و بر اين اساس با تبادل كار، كالا و خدمات، با هم هم‏گرايى و هم‏بستگى داشته باشند. همچنان كه از نظر خواجه نصير نيز، موضوع اين علم يعنى علم مدنى:

«هياتى بود جماعت را كه از جهت اجتماع حاصل آيد و معد [و مستعد] افاعيل ايشان شود بر وجه اكمل‏» (62)

يعنى موضوع علم مدنى عبارت از هيات اجتماعى مدنى است. به اعتبارى ديگر از نگاه وى; موضوع علم مدنى:

«نظر بود در قوانينى كه مقتضى مصلحت عموم بود از آن جهت كه به تعاون متوجه باشد به كمال حقيقى خود» (63)

بنابراين موضوع علم مدنى عبارت از: هيات مدنى اعم از ساختار مدنى و فرآيند مدنى يا سير اجتماع مدنى به سوى اهداف مدنى خويش مى‏باشد. همچنين علم مدنى، علم قوانين اين هيات مدنى و ساختار و فرآيند مدنى آن است. فارابى خود، صرف تجمع و مطلق فراهمى انسان‏ها را جمعيت مى‏نامد. پديده‏اى كه بيشتر به معناى تجمع توده‏وار و درهم يا تصادفى مى‏باشد، از آن مى‏توان تعبير به گروه انسانى نمود. وى تجمع و فراهمى هدف مدار، نظام‏مند و با كار ويژه معين انسان‏ها را، جماعت مى‏نامد. از اين گونه تجمع در نظريه وى مى‏توان تعبير به گروه اجتماعى، به معناى اعم و يا همان گروه مدنى نمود. براين‏اساس، اجتماع مدنى نيز يك گروه اجتماعى، ولى در برد و گستره مدنى محسوب مى‏شود. بنابراين، امت و حتى جامعه جهانى از ديدگاه وى، يك جماعت تلقى مى‏شود. يعنى يكى، در برد امت و متشكل از جماعت‏ها يا اجتماع‏هاى مدنى و ديگرى، در برد جهانى و متشكل از جماعت‏ها و اجتماع امت‏ها. در عين حال همان گونه كه عبارت فوق بدان نيز صراحت دارد، اجتماع مدنى خود، مركب از جماعات يا گروه‏هاى انسانى، مدنى و اجتماعى است. بنابراين در نظر فارابى، انسان‏هاى مدنى، عناصر اوليه، اجزاى اصلى يعنى سلول‏هاى اجتماع‏هاى مدنى را تشكيل مى‏دهند; لكن افراد انسان‏هاى مدنى، جماعت‏هاى مدنى را تشكيل مى‏دهند و جماعت‏هاى مدنى بسان اعضاى مدنى و اجزاى پيكره مدنى، اجتماع مدنى را به وجود مى‏آورند. به‏اعتبارى ديگر، اجتماع مدنى به‏عنوان سازه اين هيات اجتماع مدنى، متشكل از جماعت‏هاى مدنى يا گروه‏هاى اجتماعى مدنى است; كمااين‏كه جماعت‏هاى مدنى مركب از انسان‏هاى مدنى مى‏باشند.

2- انواع اجتماع‏هاى مدنى:

تجمع انسان‏هاى مدنى، به‏ويژه جماعت‏هاى مدنى و اجتماع‏هاى مدنى در عين حال در ديدگاه فارابى، خود داراى تقسيم‏ها و انواع مختلفى است. تقسيم از حيث نقص يا كمال و به اعتبار ناقص يا كامل بودن جماعت‏هاى مدنى، تقسيم به اعتبار برد و گستره جماعت‏ها و سرانجام تقسيم به اعتبار غايت، جهت‏گيرى‏ها و فرآيند يا راهبرد مدنى آنها.

نخستين تقسيم‏بندى جماعت‏هاى مدنى و يا گروه‏هاى اجتماعى مدنى در نظريه وى، تقسيم از جهت نقص و كمال جماعت‏هاست. او از اين نظر، جماعت انسان‏هاى مدنى را در نخستين تقسيم‏بندى، شامل دو دسته كامل و غيركامل مى‏داند; «هذه‏الثلاثة هى‏الجماعات الكاملة‏». (64) آنچه مسلم است اين‏كه در انديشه وى، مبناى كمال اجتماعى مدنى انسان، در اندكى يا بيشى تعداد آحاد افراد و گروه‏هاى آن نيست; يعنى در قلت‏يا كثرت اجزا و در صرف كاهش يا افزايش اعضاى آن نمى‏باشد. همچنين ملاك كامل بودن جماعت مدنى، در بلندى يا كوتاهى برد، گستره و قلمرو آن نيست. از نظر وى، جماعت انسانى و مدنى، تنها در صورتى كه داراى هويت و واقعيت واحد بوده و استقلال ذاتى داشته باشد، جماعت كامل است. مراد وى از كامل بودن، تماميت اجتماع مدنى است; يعنى دارا بودن تمامى اجزاى لازم، براى تداوم زندگى اجتماعى و مدنى، آن‏هم به تعبير يا تنظير خود وى، بسان يك بدن تام و تمام. وى از اين تماميت، تعبير به كمال نخستين و نخستين مرتبه كمال اجتماعى مدنى انسان مى‏نمايد.

جماعت انسانى و مدنى، در صورتى كه داراى هويت و واقعيت واحد نبوده و استقلال ذاتى نداشته باشد، در تعبير او، جماعت ناقص انسانى و مدنى محسوب مى‏شود. جماعت‏هاى مدنى ناقص، آن گونه گروه‏هاى اجتماعى مدنى بوده كه بسان اعضاى بدن و نه كل آن، اولا، جزء جماعت كامل مدنى يا اجتماع مدنى محسوب شده، ثانيا، بدون وجود جماعت كامل، به‏عنوان كل و كل فراگير و غايى مدنى انسان و اجتماع مدنى، نمى‏توانند به تنهايى تداوم و حتى وجود داشته باشند، تا چه رسد به اين‏كه كمال يابند. به‏ويژه اين جماعت‏هاى مدنى به‏عنوان اجزا در جهت ايجاد، تداوم و تعالى جماعت كامل مدنى يا همان اجتماع مدنى قرار دارند. جماعت‏هاى مدنى ناقص، به‏اصطلاح حداقل به‏عنوان عضو، جزء يا ماده آن كل و جماعت كامل و اجتماع مدنى، بدان خدمت مى‏دهند. بنابراين جماعت‏هاى ناقص، خادم و تابع كل و جماعت كامل مى‏باشند. جماعت‏هاى كامل مدنى درنظر وى، واقعيت و هويت و يك شخصيت واحد حقوقى و حتى حقيقى محسوب شده و جماعت‏هاى ناقص، افراد، اجزا و اعضاى آن شخصيت هستند. به تعبير ديگر، معيار كامل بودن جماعت مدنى، يكى، در جامعيت‏يا تام و تمام بودن اعضا و اجزاى تشكيل دهنده به‏عنوان يك كل بوده و ديگرى، در استقلال و اتكال ذاتى جماعت كامل مدنى مى‏باشد; به‏ويژه در تعيين و تامين تمامى نيازهاى خود و اعضاى خود و همچنين در حاكميت مطلق بر خويش و اجزاى خود، سرانجام در فراگيرى و غايى بودن هدف و هدف مشترك آن است. براين اساس، جماعت كامل مدنى، فراگير و غايت اهداف تمامى اجزا و اعضاى خويش محسوب مى‏گردد.

در تقسيم‏بندى جماعت‏هاى مدنى از جهت‏برد و گستره يا قلمرو آنها، هر يك از جماعت‏هاى كامل و غيركامل، داراى اقسام متعددى است. جماعت‏هاى مدنى كامل يا همان اجتماع‏هاى مدنى در نظريه فارابى سه مورد هستند; اجتماع مدنى يا كوچك، امت‏يا ميانى، بين امتى يا بزرگ و جهانى، اين سه مورد مزبور، جماعت‏هاى مدنى كامل مى‏باشند.«الاول فمنها الكاملة و الثانى غير الكامله; (65) كمااين كه در كتاب آراى اهل مدينه تصريح مى‏نمايد كه جماعت‏هاى مدنى كامل، به ترتيب سه قسم‏اند; بزرگ، متوسط و كوچك برد يا گستره، «و الكاملة ثلاث; عظمى، وسطى و صغرى‏»، (66) وى جماعت‏هاى انسانى را از اين نظر، يعنى از لحاظ گستره و عده وعده و كثرت اعضا و زير مجموعه‏ها، شامل اهم موارد زير مى‏داند: «والجماعات الانسانيه; منها عظمى و منها وسطى و منها صغرى‏». (67)

جماعت‏بزرگ يا عظما و جماعت‏بين امتى يا اجتماع مدنى جهانى، ديگرى، جماعت ميانه يا وسطا و امت و اجتماع امتى و سرانجام جماعت كوچك يا جماعت مدينه; يعنى جماعت‏هاى انسانى و اجتماع‏هاى مدنى يا بزرگند يا متوسط بوده و يا كوچك مى‏باشند. در تعبير وى، «والجماعة العظمى‏»، «هى جماعة امم كثيرة تجتمع و تتعاون‏» (68) جماعت‏بزرگ، جماعت امت‏هاى زيادى است كه در گستره كره زمين تجمع كرده و با هم تعاون مى‏نمايند. بنابراين اجتماع و جماعت‏بزرگ و بلندگستره، در واقع بين امت‏هاى زياد و در سطح جهانى است. اجتماع عظما عبارت از: جماعت امت‏هاى بسيار بوده كه اجتماع كرده و فراهم آمده‏اند و با هم تعاون و هميارى مى‏نمايند. اجتماع و جماعت وسطا، ميان‏گستره و ميان‏برد يا متوسط نيز همان امت مى‏باشد. وى در كتاب آراى اهل مدينه تصريح مى‏نمايد: «و الوسطى هى الامة‏»، (69) كه اجتماع ميانى، اجتماع امت است; اجتماعى كه در جزيى از زمين و در بخشى از جهان استقرار دارد. (70) سوم «والصغرى، اجتماع اهل مدينه فى جزء مسكن امة‏»، (71) اجتماع و جماعت كوچك و كوتاه‏برد كه مدينه و شهر[ستان] مى‏باشد. اجتماع كوچك عبارت است از: اجتماع اهل مدينه و اجتماعى كه در جزيى و قسمتى از مسكن و قلمرو اجتماع و استقرار امت‏ساكن مى‏باشد.

در ديدگاه فارابى، انواع اجتماع‏هاى مدنى كامل، در عين حال مراتب كمال مدنى جماعت‏هاى مدنى نيز محسوب مى‏شوند. براين اساس از نظر وى، مدينه و اجتماع مدنى كوچك، «فالمدينة هى اول مراتب الكمالات‏». (72) مرتبه نخست كمال اجتماعى و مدنى انسان مى‏باشد. جماعت مدنى كوچك، جزيى از امت‏بوده; يعنى جماعت مدنى نيز جزيى از امت و جماعت امت است، «الجماعة المدينة هى جزء لامة‏» (73) و «المدينة جزء مسكن امة‏»، (74) قلمرو مدينه نيز، جزيى از مسكن و بخشى از قلمرو امت است. امت‏به نوبه خويش به مدينه‏ها، كشورها و جوامع مدنى متعددى تقسيم مى‏گردد. «والامة تنقسيم مدنا» و «الامة جزء جملة اهل المعمورة‏» (75) همچنين امت، جزيى از جمله اهل معموره زمين بوده و قسمتى از قلمرو مسكون و متمدن جهان محسوب مى‏شود; كما اين كه، در تعبير فارابى، «الجماعة الانسانيه الكاملة على الاطلاق تنقسم امما» (76) جماعت انسانى كامل و جماعت عظما و جهانى به‏اصطلاح به طور مطلق، به امت‏هاى متعددى تقسيم مى‏گردد. يا به تعبيرى، جماعت جهانى، از امت‏هاى متعدد تشكيل مى‏گردد.

همان گونه كه اشاره شد، جماعت‏بزرگ، عبارت است از: امت‏هاى بسيار كه با هم تجمع نموده و با هم تعاون و همكارى مى‏نمايند. بزرگى جامعه از نظر تركيب و ساختار اجتماعى و مدنى و يا گستره جمعيتى و اجتماعى نيست و نيز از جهت تعاون و همبستگى و همكارى مدنى نمى‏باشد; بلكه از نگاه وسعت و گستره سرزمينى، جغرافيايى و قلمرو، بزرگ محسوب مى‏شود. وى در كتاب آراى اهل مدينه فاضلة نيز به تقسيم‏بندى جهان مى‏پردازد. در آن‏جا نيز مدعى است كه «فالعظمى; اجتماعات الجماعة (الجماعات) كلها فى المعمورة‏» (77) قلمرو بزرگ و اجتماع جهانى عبارت از: اجتماع جماعت‏ها در كل جهان و در كل قسمت مسكونى و آبادان عالم مى‏باشد. بنابراين فارابى، جماعت‏هاى مدنى را از جهت گستره از دو سو طرح مى‏نمايد; يكى، از كل به جزء و ديگرى، از جزء به كل. همچنين وى، اين جماعت‏ها را بر دو مبنا تقسيم‏بندى نموده است; يكى برمبناى قلمرو و سرزمين يا گستره آنها بوده و ديگر برمبناى برد يا گستره جمعيتى و جماعت مدنى محسوب مى‏شود. وى براين اساس، از طرفى اجتماع مدنى را به‏عنوان كوچك‏ترين عضو و جماعت كامل مدنى، جزء امت مى‏داند; جماعتى كه از نظر وى خود متشكل از جماعت‏هاى ناقص مى‏باشد. امت نيز به مثابه جماعت كامل مدنى ميان‏برد و ميان‏گستر، خود جزء يا عضوى از جماعت‏بزرگ بشرى و جهانى محسوب مى‏شود. به اعتبارى ديگر، جماعت كامل مدنى بزرگ انسانى در جهان، مركب از امت‏هاى بسيار و گوناگون مى‏باشد، و امت‏ها نيز به‏نوبه خويش مركب از جماعت‏هاى مدنى كامل و كوچك فراوان هستند; كما اين كه هر اجتماع مدنى كامل، خود از جماعت‏هاى زياد; ولى غيركامل تشكيل مى‏گردد. همين‏طور معموره جهان كه از جهت‏سرزمينى، قلمرو و محل استقرار و سكونت‏يا ظرف مظروف جماعت كامل مدنى بزرگ مى‏باشد، خود به قلمروهاى مختلف تقسيم شده است، هر قلمرو نيز به نوبه خود به روستاها، محله‏ها و كوى‏ها و منزل‏هاى زيادى تقسيم مى‏گردد.

نكته مورد توجه و بلكه اصل مورد تاكيد فارابى درخصوص جماعت مدنى، تجمع درحد فراهمى و چينش افراد يا اجزا و اعضا نيست; بلكه اصل بر همگرايى و تعاون و وحدت براين اساس مى‏باشد، وى از اين ويژگى تعبير به تاليف و تركيب مى‏نمايد. وى اجتماع بزرگ‏تر از مدينه و كوچكتر از امت را از نظر دور نداشته است; چرا كه در ابتداى كتاب الملة از آن تعبير به خطه نموده مى‏نمايد. خطه شامل چندين مدينه مى‏باشد; ساختارى كه مى‏توان از آن تعبير به اجتماع مدنى ملت / كشور در عصر حاضر نمود. وى اجتماع‏هاى غير كامل را عبارت از: انواع چهارگانه اجتماع‏هاى روستايى و ده و قريه و حتى ناحيه، اجتماع محلى و محله، اجتماع كويى و كوى مى‏داند. اين اجتماع‏هاى ناقص پيش و بيش از همه، شامل اجتماع خانوادگى و خانواده‏ها و منزل‏هاست. يعنى به تصريح خود او دربردارنده اجتماع‏ها در قريه‏ها و محله‏ها و كوى‏ها و منزل‏ها، يا خانه‏ها و خانواده‏ها است. «و اما الاجتماعات فى: قرى والمحال والسكك و البيوت‏» (78) ;كما اين كه در آراى اهل مدينه نيز تصريح مى‏كند كه:

«و اجتماعات الانسانيه...غير الكاملة: اجتماع اهل القرية، اجتماع اهل المحلة ثم اجتماع فى سكة ثم اجتماع فى منزل‏» (79)

اجتماع‏هاى انسانى غيركامل به ترتيب عبارتند از: اجتماع اهل قريه، اجتماع اهل محله، سپس اجتماع در كوى و برزن و اجتماع در منزل. همه اينها در نظر و در تعبير وى «فهى الاجتماعات الناقصه‏» (80) اجتماع‏هاى ناقص مى‏باشند. اجتماع‏هاى ناقص مدنى، اعضا، مواد و اجزاى اجتماع كامل مدنى هستند; يعنى زيرمجموعه اجتماع كوچك و در حد مدينه تا اجتماع مدنى جهانى محسوب مى‏شوند. متقابلا اجتماع‏هاى كامل مدنى، صورت و سازه كمالى اين جماعت‏هاى ناقص مى‏باشند.

اجتماع خانواده، مركب از انسان‏هاى مدنى، به‏عنوان مبدا اوليه و عنصر اصلى پديده‏هاى مدنى و از جمله اجتماع مدنى بوده و متشكل از حداقل دو نفر به‏عنوان همسر و زن و شوهر مى‏باشد. فرزندان و حتى خدمه نيز اجزاى خانواده محسوب مى‏گردند. اگر چه انسان مدنى، عنصر اصلى پديده‏هاى مدنى و از جمله جماعت‏هاى مدنى، خواه ناقص يا كامل و از مدنى تا جهانى مى‏باشند; لكن عضو (81) اوليه و اصلى تشكيل دهنده اجتماع‏هاى مدنى، در نگاه فارابى، خانه و خانواده مى‏باشد. جماعت‏خانوادگى به اعتبار كمى اعضا و افراد و محدوديت گستره، بسيطترين اجتماع مدنى است. خانواده احيانا از حيث ارائه خدمات مازاد خويش به جماعت‏هاى مدنى فراتر، اعم از جماعت‏هاى ناقص تا كامل مدنى، ناقص‏ترين اجتماع مدنى انسان مى‏باشد; كمااين كه خود وى تصريح مى‏نمايد: «و هذه منها ما هو انقص جدا و هو الاجتماع المنزلى‏» (82) ; اجتماع منزلى ناقص‏ترين اجتماع‏هاى ناقص مدنى است. بنابراين، خانواده كه عضو اصلى تشكيل‏دهنده زندگى جمعى انسان، خواه روستايى يا شهرى و حتى ايلى است، (83) كوچك‏ترين گروه اجتماعى اوليه و پايه مدنى محسوب مى‏شود. به تعبير وى، در آراى اهل مدينه، «و اصغرها المنزل‏» يا «المنزلة‏»; يعنى خانواده كوچك‏ترين و پايين‏ترين جماعت است. در عين حال، پايه‏اى‏ترين جايگاه اجتماعى را نيز همين خانه و خانواده دارا است. اين اجتماع منزلى، جزيى از اجتماع فراتر، يعنى اجتماع كوى بوده و در جهت غايت آن قرار دارد، «و هو جزء الاجتماع فى السكة‏» (84) يعنى جزء محله است. كمااين كه «و الاجتماع فى‏السكة هو جزءالاجتماع فى‏المحلة‏» يا «هذاالاجتماع هو جزء للاجتماع‏المدنى‏» (85) اجتماع كويى خود، جزيى از اجتماع محلى و محله بوده و در جهت غايت آن به‏عنوان كل فراتر از كوى مى‏باشد. پس اجتماع‏هاى كويى و برزنى در كوى، جزيى از اجتماع مدنى بوده در جهت غايت آن به‏عنوان كل فراتر و با گستره بيشتر، برتر و غايى محسوب مى‏شوند. اين اجتماع‏ها در راستاى اجتماع كل و كامل مدنى قرار دارند. همين‏طور اجتماع‏هاى محلى در محله، اجتماع‏هاى روستاى در ده و به همين ترتيب قريه‏ها نيز در مدينه بوده و به‏عنوان اعضا و اجزاى آن هستند.

اين اجزا، در جهت اهداف مدينه و خدمت‏بدان قرار دارند و در جهت انجام كاربرد و ايفاى نقش خويش در مدينه، به‏عنوان كل فراتر و اجتماع مدنى كامل مى‏باشند. يعنى اجتماع‏ها در محله‏ها و اجتماع‏ها در قريه‏ها، «والاجتماع فى المحال و... الاجتماعات فى‏القرى‏» (86) اين چنين هستند. فارابى روستا و اجتماع روستايى را خادم مدينه دانسته و محله و اجتماع محلى را جزء مدينه تلقى مى‏نمايد. «ان المحال اجزاء للمدينة و القرى خادمة للمدينة‏» (87) وى در آراى اهل مدينه نيز تصريح دارد كه محله و قريه، در نهايت‏براى اهل مدينه هستند، جز اين كه قريه، خادم مستقيم مدينه مى‏باشد; حال آن‏كه محله، جزيى از مدينه است، «والمحلة القرية هما جميعا لاهل المدينة، الاان القرية للمدينة على انها خادمة للمدينة، و المحلة للمدينة على انها جزؤها» (88) كمااين كه خود وى مى‏گويد «و السكة جزء المحلة والمنزل جزءالسكة‏» (89) به‏نوبه خويش، كوى، جزيى از محله بوده و منزل جزيى از كوى مى‏باشد. به‏اصطلاح، انسان‏هاى مدنى، بسان مواد اوليه و مواد خام مدينه و اجتماع‏هاى كامل مدنى محسوب مى‏شوند. گروه‏هاى مدنى يا جماعت‏هاى مدنى و اجتماع‏هاى ناقص، اعم از خانه و خانواده، كوى، محله و قريه نيز، همه بسان مصالح و مواد نيمه پرورده هستند. حتى به تعبيرى اسباب، مبادى و علل ناقصه مدينه‏ها و اجتماع‏هاى مدنى مى‏باشند. همچنان كه جماعت‏هاى مدنى ناقص، به‏ترتيب صورت‏هاى ناقص و نيمه نهايى يا غيرنهايى انسان‏هاى مدنى محسوب مى‏شوند; مدينه‏ها و اجتماع نهايى مدنى كامل نيز، صورت‏هاى نهايى و پرورش و پردازش شده مدنى هستند. حتى به تعبيرى، علت تامه و حتى غايى انسان‏هاى مدنى و جماعت‏هاى مدنى مى‏باشند.

از نگاه فارابى: «فالخيرالافضل والكمال الاقصى انماينال اولا بالمدينة، لاباجتماع الذى هوانقص منها» (90) ;خير برتر، افضل و بالاتر و كمال اقصى، نهايى و والاتر، نخست در مدينه و اجتماع كامل مدنى حاصل شده و به دست مى‏آيد; يعنى در اجتماع ناقص‏تر و پايين‏تر حاصل نمى‏شود. در همين راستا، از نظر وى انسان مدنى، در جماعت‏هاى مدنى فراتر; يعنى امت و سرانجام در جامعه جهانى، خير برتر و كمال والاترى را كسب نموده يا مى‏تواند به دست آورد. البته اين بيشى كمال، به اعتبار گستره و فزونى جمعيت، بيشتر مبين جهات كيفى و حتى كمى كمال بوده تا جهت ماهوى آن; چرا كه چنان كه در ادامه خواهد آمد، تمايز و برترى ماهوى كمال در نگاه ايشان، ناشى از جهت‏گيرى‏هاى فاضله يا غيرفاضله اجتماع‏هاى مدنى و فرآيندهاى مدنى آنها بوده و مبتنى بر آنهاست. براساس اين بينش اجتماع مدنى‏گراى فارابى نسبت‏به انسان است كه به تعبير داورى در كتاب فلسفه مدنى فارابى، وى در واقع حتى سعادت فرد را جدا از زندگى مدنى و يا زندگى در ميان اجتماع مدنى، مورد بحث قرار نمى‏دهد. (91)

آخرين و برترين تقسيم‏بندى اجتماع‏هاى مدنى در آرا و آثار فارابى، تقسيم‏بندى و در حقيقت طبقه‏بندى اجتماع‏هاى مدنى، به‏اعتبار جهت‏گيرى‏هاى‏مدنى آنهاست. وى با تمايز دو نوع جهت‏گيرى كلى و غايى متباين; يعنى حقيقت‏گرايى و ظن يا پندارگرايى مدنى و سياسى، به طبقه‏بندى اجتماع‏هاى مدنى پرداخته است. وى براين اساس انواع اجتماع‏هاى مدنى و نيز اقسام هر يك از آنها را ارائه مى‏نمايد. انواع تقسيم‏ها و تمايزهايى كه فارابى درخصوص پديده مدنى قائل مى‏شود; عبارتند از: غيرمدنى و مدنى، انسانى مدنى فردى، گروهى و اجتماعى مدنى، همچنين مدنى غير كامل و كامل و نيز مدنى كوچك، ميانى و بزرگ. در اين ميان، تفكيك مدنى حقيقت‏گرا و ظن يا پندارگرا يا حقيقت‏گرايى و ظن يا پندارگرايى مدنى از هم، بيش از همه، شاخص انديشه مدنى وى مى‏باشد، تا جايى كه علاوه‏بر جماعت‏يا اجتماع‏هاى مدنى، ساير پديده‏هاى مدنى و از جمله مدينه‏ها، سياست‏هاى مدنى و حاكميت، رياست و دولت را به مثابه غايى‏ترين نهادها و فرآيندهاى مدنى، اين‏گونه تقسيم‏بندى مى‏نمايد. وى حتى انسان‏هاى مدنى را از اين جهت تقسيم‏بندى مى‏نمايد. به تعبير ديگر، فارابى، اجتماع‏هاى مدنى و ساير پديده‏هاى مدنى را به اعتبار جهت‏گيرى مدنى آنها، دو نوع مى‏داند; يكى، حقيقت گرا يا فاضله و برتر و ديگر، ظن و پندارگرا يا غيرفاضله و حتى ضدفاضله. از نظر وى، اجتماع مدنى فاضله و پديده‏هاى مدنى برتر، خواستار غايت و غرض يا هدف و سعادت حقيقى يعنى كمال واقعى بوده و در پى ارزش‏ها، هنجارها و فضيلت‏هاى انسانى و مدنى هستند. اينان در ديد او به دنبال كسب عوامل و وسايل دست‏يابى بدان‏ها مى‏باشند; يعنى مواردى كه وى از آنها تعبير به خيرات مى‏نمايد. حال آن كه، اجتماع‏هاى مدنى غيرفاضله و همين طور پديده‏هاى مدنى غيرفاضله يا ضدفاضله، خواستار غايت‏يا سعادت ظنى و پندارى هستند; يعنى به تعبير وى، خواهان كمال ظاهرى، از قبيل قدرت، ثروت و شهرت فردى و اجتماعى مدنى هستند. به‏عبارت ديگر، اين اجتماع‏ها، در پى سود و سودا، رفاه و لذت و سلطه داخلى فردى، گروهى و مدنى و ملى يا خارجى، بين‏المللى و جهانى مى‏باشند.

بنابراين در نظر وى، اين‏گونه انسان‏هاى مدنى، اجتماع‏هاى مدنى و پديده‏هاى مدنى، خود به اقسام سه‏گانه جاهلى يا ناآگاه، ضاله يا گمراه و فاسقه يا كج‏راه تقسيم مى‏شوند. جاهله، نسبت‏به كمال حقيقى و فضيلت‏ها يا هنجارها و نهادهاى پيش‏رو، ناآگاه بوده و نيز جاهل به عوامل پيشرفت‏يا خيرها هستند. ضاله، شبه فضيلت‏ها را كمال، فضيلت و خير مى‏پندارد و فاسقه، رذيلت‏ها، ضدارزش‏ها و ناهنجارى‏ها را به‏كار مى‏گيرند. غالبا هر سه اجتماع مدنى، سياست مدنى و دولت و رياست مدنى غيرفاضله و ضدفاضله جاهلى، ضاله و فاسقه، عوامل سير به سعادت و كمال حقيقى; يعنى همان قدرت، ثروت و شهرت يا سود، رفاه، لذت و سلطه را به‏جاى خود سعادت و كمال و نيز عوض فضيلت‏ها و هنجارها انگاشته و به كار مى‏گيرند. يا در اين حد، به‏عنوان غايت مدنى خويش و بالتبع به مثابه زيربنا و بنياد حيات و موجوديت مدنى خود و اساس اجتماع و روابط مدنى خود بسنده مى‏نمايند. هريك از اين سه قسم پديده مدنى نوع غيرفاضلى نيز، همان گونه كه در باب مدينه اشاره خواهد شد، خود حداقل به شش صنف تقسيم مى‏شوند: شامل اجتماع، مدينه سياست و حتى رياست و حاكميت، دولت و فرهنگ و روابط مدنى ضروريه، نذاله يا بداله، خست، كراميه، تغلبيه و جماعيه; مواردى كه به‏ترتيب در پى ضروريات امنيتى و غذايى، آن‏گاه ثروت و بعد رفاه و در ادامه شهرت و در تداوم سلطه و سرانجام لذت و ترفه و تجمل مى‏افتند. اين‏كه آيا اينها مراحل و حتى مراتب پديده‏هاى غيرفاضلى هستند; يا تنها همان اقسام شش‏گانه اصناف سه‏گانه نوع غيرفاضلى مدينه و اجتماع‏هاى مدنى مى‏باشند; از بحث فعلى ما خارج است.

تفاوت پديده‏هاى مدنى فاضله يا حقيقت‏گرا و غيرفاضله يا ظن و پندارگرا، از نظرگاه فارابى كاملا ذاتى و ماهوى است. بنابراين از اين نظر، پديده‏هاى مدنى دو نوع كاملا متفاوت مى‏باشند. اگرچه هركدام از اين دو نوع پديده‏هاى مدنى، به‏ويژه پديده‏هاى مدنى غيرفاضله، داراى اصناف سه‏گانه و داراى اقسام مختلف، بى‏شمار و حداقل شش‏گانه‏اى مى‏باشند; لكن اختلاف خود آنها با همديگر، بيشتر كمى و حداكثر كيفى بوده و ذاتى نمى‏باشد. اهميت اين تقسيم‏بندى در نگاه وى تا آن‏جاست كه مى‏شود گفت; افراد فاضل، كسانى محسوب مى‏شوند كه، عضو اجتماع فاضل و مدينه فاضله و تابع سياست فاضله و رياست فاضله هستند. بنابراين، تحت‏حاكميت فاضله و دولت فاضله و جز نظام مدنى فاضله مى‏باشند. به تاكيد داورى در فلسفه مدنى فارابى، حتى ملاك تشخيص سعادت حقيقى از سعادت موهوم افراد، به نظر او اين است كه به‏بينيم آنها عضو مدينه فاضله هستند يا عضو مدينه جاهله هستند. (92) به اعتبارى ديگر، همچنين مى‏توان گفت; اجتماع فاضله، تجمع و تعاون انسان‏هاى مدنى فاضل مى‏باشد، آن‏هم در جهت‏خير يا كمال حقيقى، سامان پذيرفته و با كسب فضيلت‏ها و به كمك خيرات پيش مى‏رود.

بنابراين در نظريه فارابى، جماعت‏هاى مدنى يا اجتماع‏هاى مدنى، شامل جماعت‏ها و اجتماع‏هاى مدنى غيركامل يعنى خانواده، اجتماع كوى، اجتماع محله و اجتماع روستا است. همچنين شامل اجتماع‏هاى مدنى كامل يعنى كوچك يا مدينه، متوسط يا امت و بزرگ يا جهانى و بين امتى مى‏باشد. هركدام از اين اجتماع‏ها، داراى تقسيم‏بندى‏هايى به‏اعتبار قلمروهاى فوق، به‏ويژه در قلمرو مدنى و مدينه كوچك، ميانى و بزرگ جهانى مى‏باشند. پديده‏هاى مدنى لازم اين اجتماع‏ها نيز داراى اين چنين تقسيماتى هستند; يعنى از منزل گرفته تا مدينه و تا معموره زمين به‏عنوان قلمرو و مظروف اين اجتماع و نيز ساير پديده‏هاى مدنى، مشمول اين تقسيم‏بندى‏ها بوده و شامل تقسيمات فوق مى‏باشند; همانند نهادهاى مدنى دولت، رياست، حاكميت و نظام مدنى و مانند اينها. همچنين فرآيندهاى مدنى; يعنى سياست مدنى عام و كلى و حتى بخش‏هاى آنها، مانند: اقتصادى، فرهنگى و امنيتى / دفاعى. در عين حال هريك از اين نهادها، فرآيندها و پديده‏هاى مدنى، در عرصه‏هاى خرد، مدنى و ملى يا در سطح ميانى و كلان بين امتى و جهانى، به سبب جهت‏گيرهاى مدنى حقيت‏گرايانه يا ظن و پندارگرايانه خود، داراى انواع دوگانه فاضلى و غيرفاضلى هستند. نوع غيرفاضلى نيز داراى همان اصناف سه‏گانه جاهلى، ضاله و فاسقه است; كمااين كه هر صنف غيرفاضلى نيز در بردارنده اقسام حداقل شش‏گانه مذكور هستند. در نتيجه، اهم اين گونه پديده‏ها مى‏توانند شامل فهرست مفصلى بدين ترتيب باشد: اجتماع مدنى و همچنين مدينه، سياست مدنى و نيز رياست، حاكميت، دولت و نظام مدنى بزرگ، بين امتى و جهانى يا ميانى و امت و كوچك مدنى و مدينه، چه حقيقت‏گراى فاضله يا ظن و پندارگراى غيرفاضله جاهلى و ضاله و ضدفاضله فاسقه، كه شامل خواه ضرورى، نذاله و خست‏يا كراميه، تغلبيه و سرانجام جماعيه مى‏باشند.

علم مدنى در حقيقت، علم تمامى اين پديده‏هاى مدنى بوده و علم كليه اين اجتماع‏هاى مدنى ناقص و به‏ويژه كامل كوچك مدنى، ميانى و امت و بزرگ بين امتى و جهانى مى‏باشد. اين علم در عين حال، علم شناخت و بررسى انواع دوگانه حقيقت‏گراى فاضله و ظن يا پندارگراى غيرفاضله اين پديده‏ها و اجتماع مدنى مى‏باشد، همين‏طور علم مدنى، علم كلى كليه اين پديده‏ها و اجتماع‏هاى مدنى و علم انواع و اقسام آنهاست. همچنين علم حالات، كيفيات و صفات مربوطه و اجزاء، عناصر، اعضاء و ساختارها و فرآيندى مدنى و مفاهيم و قوانين عينى / علمى و عملى حاكم بر اين پديده‏ها بوده و سرانجام علم مصاديق بارز و كلى آنها است، خواه بررسى مستقل مدينه، اجتماع مدنى و سياست مدنى و حتى امت و يا مطالعه مقايسه‏اى و به‏اصطلاح تطبيقى مدن، اجتماع‏هاى مدنى و سياست‏هاى مدنى و امت‏ها.

پى‏نوشت‏ها:

1- 2- الفارابى، المقولات، (در المنطق عندالفارابى)، ص‏99.

3- 4- ابى اسحاق ابراهيم ابن موسى‏للخمى، الموافقات فى‏اصول‏الشريعة، ج‏3، ص‏26، به نقل از فرهنگ معارف اسلامى (ج‏4، ص 171).

5- 6- تكوين اعم از فطرت (يا طبيعت اوليه و طينت) و طبيعت (يا طبيعت ثانويه) و ازجمله عادت طبيعى است. فطرت، اعم از روح و فطرت روحى و گرايش‏ها روانى و برترى طلبانه و حقيقت جويانه و نيز تعالى‏طلبانه انسان و عقل و فطرت عقلى و عقل فطرى اوست و طبيعت، اعم از طبيعت نفسانى، غريزى و غرايز انسان، طبيعت جسمانى و بدنى او مى‏باشد. الفارابى، آراء اهل المدينه الفاضلة، ص‏117. همچنين انديشه‏هاى اهل مدينه فاضله، فارابى، ص 251.

7- 8- 9- 10- 11- همان.

12- براى نمونه، ر. ك: خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، مقالت، سياست مدن، به‏ويژه صص 251-252. ابن‏سينا، النجاة، مصر، الحلى، ط‏2،1357 ق، صص‏303-304، اخوان الصفاء، الرسائل، (51 رساله در 4 مجلد) (قم: مركز النشر، 1405 ق، ج‏1، صص‏99-100 و ج 2، صص‏139-140، همچنين ر.ك: غزالى، الاحياءالعلوم و نيز كيمياى سعادت، قطب‏الدين شيرازى در بخش حكمت درة التاج، ابن خلدون، مقدمه.

13- ابن‏سينا، النجاة، همان.

14- 15- خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، پيشين، اخوان‏الصفاء، پيشين، همان.

16- خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، همان.

17- الفارابى، السياسة المدنيه، صص‏69 - 70.

18- براى نمونه «هگل‏» در «فلسفه حق‏» درخصوص «اجتماع مدنى‏» معتقد و مدعى است: «اجتماع مدنى، انجمن اعضايى به‏عنوان افراد به خود استوار در كليتى كه به علت استوارى برخود، انتزاع محض است، انجمن آنها بر اثر نيازهاى آنان پديد مى‏آيد». وى همچنين تاكيد مى‏نمايد: «وسيله تحقيق آن يك نظام قانونى براى تامين امنيت افراد و اموالشان و يك سازمان خارجى براى دستيابى به علاقه‏هاى شخصى و عمومى آنها است. اين دولت‏خارجى: (در تشكيلات دولت‏به وحدت باز مى‏گردد و در آن ادغام مى‏شود. اين تشكيلات اساسى مقصد و تحقق آن نظم كلى و جوهر حيات عمومى است كه سرسپرده آن است‏» (هگل، فلسفه حق، صص‏156-157) نقل از خداوندان انديشه سياسى، ج‏3، ق اول، ص 12.

19- انسان مدنى، جزء اجتماعى مدنى و مدينه محسوب مى‏شود.

20- به منظور بررسى و تجزيه و تحليل چرائى و حتى چيستى و چگونگى موجوديت، حيات، اجتماع و انواع اجتماع‏هاى مدنى انسان و حتى انسان به‏عنوان «حيوان مدنى‏» و «مدنى بالطبع‏» يعنى مدنى بالتكوين ، مدنى بالفطره، مدنى بالنفس و الغريزه و مدنى بالطبيعت لازم بوده، همان‏گونه كه خود «فارابى‏» انجام داده است، مبادى يا علل چهارگانه فاعلى، غايى، مادى و صورى اين مبحث را شكافت و شناخت، بدين جهت تشريح فيزيولوژى نفس و نفسانى، ذهنى، عقلى و روحى، روانى و فطرى انسان لازم مى‏باشد.

21- خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، صص‏279-280.

22- 23- همان.

24- ملاصدرا، محمد، مبدا و معاد، ترجمه اردكانى، (تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1362)، ص 561.

25- همان.

26- 27- 28- 29- 30- همان، صص‏279-280.

31- 32- 33- 34- ملاصدرا، مبدا و معاد، پيشين، ص‏557 و 560.

35- «هابز» تعبير جسد سياسى را دارد.

36- 37- 38- 39- 40- 41- 42- همان، صص 560 - 561.

43- البته اين گرايش تنظيرى مدنى و خود اين تشبيه و حتى اصطلاحات آن توسط امثال «خواجه نصير» و «ملاصدرا» برگرفته و الهام گرفته از فارابى است.

44- فارابى، انديشه‏هاى اهل مدينه فاضله، صص 251 - 259.

45- همان، ص‏256.

46- الفارابى، آراء اهل مدينة‏الفاضلة، ص 118.

47- 48- همان، ص‏119، ترجمه، صص‏256 -257.

49- همان، ص 258.

50- ر.ك: الفارابى، السياسة، پيشين، ص‏69 «من انواع الحيوان و النبات مالا يمكن ان ينال الضرورى من امور بالاجتماع جماعة من اشخاصه بعضها» چون «و... مثل النمل...»، نيز رجوع شود به: «مبحث جامعه‏» در همين رساله، موضوع جامعه‏شناسى از ديدگاه كنت.

51- قريب به همان مضمونى كه هر صورتى ماده صورت بعدى بوده در انديشه و فلسفه عمومى (و مدنى) ارسطو، نيز ر. ك: فارابى، انديشه‏هاى اهل مدينه فاضله، صص 258 -259.

52- الفارابى، آراء اهل مدينة‏الفاضلة، ص‏119.

53- همان.

54- 55- لازمه شناخت دقيق ماهيت‏يا چيستى و حقيقت‏يا هستى، خاستگاه، ويژگيها و تمايزات انسان و نهادها و هنجارهاى انسانى و اجتماع انسانى و مدنى به‏عنوان مبدا و موضوع «علم مدنى‏»، همان‏گونه كه اشاره شده است، عبارت است از: شناخت ماهيت، حقيقت و واقعيت اراده و اختيار، عقلانيت، آگاهى و تدبر و تدبير و قبل از آن انسان‏شناسى مدنى يا شناخت ماهيت، حقيقت و واقعيت‏حيوان يا انسان مدنى و سياسى، قابليت‏ها و ظرفيت‏ها يا استعداد و امكانات بالقوه و بالفعل و متقابلا نيازمندى‏ها، مطلوبيت‏ها و مطلوب‏ها و طلب‏هاى جسمى بدنى يا فكرى عقلى و روانى نفسانى و روحى فطرى او - همچنين شامل چگونگى گرايش يا مرويه و منهيه در تعبير «فارابى‏» و عقل نظرى عملى بوده و در برگيرنده مبادى يا اسباب فلسفى مدنى و نيز مبادى الهى و طبيعى به‏ويژه محيطى و پيرامون انسان مدنى، اجتماع مدنى و مدينه مى‏باشد. خود «فارابى‏» به دقت و به تفصيل و با شيوهاى كاملا استدلالى و نظام‏مند و در يك فرآيند منطقى و فلسفى به طرح، تشريح، توجيه و تبيين آن پرداخته است. ر.ك: فارابى، آراء اهل المدينه، فصول 24 الى‏27 و سياست مدنيه، مبدا و مبادى هستى، صص 101- 105 و خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، پيشين، ص 40.

56- 57- 58- 59- 60- همين‏طور مى‏توان رجوع كرد: به اخلاق ناصرى، صص 134- 135، درخصوص تدبير و سياست، شريعت و حاكم و دولت و سرانجام عدالت مدنى و اجتماع مدنى به‏عنوان اهم ضروريات آن.

61- الفارابى، السياسة‏المدنيه، ص‏69. وى در همين موضع در عين حال، خانواده را ناقص‏ترين اجتماع مدنى مى‏داند.

62- 63- خواجه‏نصير، اخلاق ناصرى، همان.

64- الفارابى، آراء اهل‏المدينه الفاضلة،ص‏117.

65- همان، ص‏69.

66- 67- الفارابى، سياست مدنيه، ص‏136.

68- 69- 70- 71- 72- 73- 74- 75- 76- 77- 78- 79- الفارابى، آراء اهل المدينه، همان و ص 70، ص‏118، ص‏69، ص‏117 و صص‏117-118.

80- عنصرى تام و تمام با هويت اجتماعى يا آجربناى اجتماع‏هاى انسانى و جماعات مدنى كه مى‏توان از آن به مولكول و حتى اتم ماده اجتماع و جماعت انسانى و مدنى تعبير نمود.

81- همان.

82 - «فارابى‏» در «تلخيص نواميس افلاطون‏» با تقسيم سياست‏ها به دو نوع و تصريح بر اين امر كه: «فروساء القبائل و سياستهم لما»، يكى از انواع دو گانه سياست و سياست نسبتا طبيعى جامعه قبيلگى است روبروى: «الاخرما يصنعها و اصنعوها»، سياست، قوانين و فرهنگ سياسى ايجاد و تاسيس بوده و بيشتر ارادى و تدبيرى و آگاهانه است وى بدين ترتيب به موضوعيت‏سياست در جامعه ايلى اشاره داشته است. ر.ك: تلخيص نواميس افلاطون، فارابى، فى رسائل فلسفية الفارابى، حققه البدوى، بى‏جا، دارالاندلس، بى‏تا، نقل از: افلاطون فى اسلام، البدوى، (تهران: دانشگاه تهران و مك گيل كانادا،1353، 1974 م)، ص 64.

83- همان، صص‏69-70.

84- همان، ص 70.

85- 86- 87- همان.

88- 89- الفارابى، آراء اهل مدينه، ص 118.

90- 91- 92- داورى، رضا، فلسفه مدنى، پيشين، صص 92 -93، نقل از: فلسفه افلاطون، به اهتمام محسن‏مهدى، چاپ آمريكا، بند 21.