| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 1 |
شجاع احمدوند
بحثسنت و تجدد از دلمشغوليهاى اساسى ايران امروز استبىگمان حركتبه سمت توسعه اقتصادى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى از ضروريات جامعه كنونى ماست. اين حركتبا عنصرى قوى و قدرتمند مواجه است كه نه توان ناديده گرفتن آن وجود دارد و نه به شكل موجود پذيرش مرجعيت محض آن مىتواند گرهاى از مشكلات كنونى راباز نمايد. اين عنصر كه هنوز تعريف قابل قبولى از آن ارائه نشده است.، سنت است. راستى سنت چيست؟ و چگونه بايد به آن نگريست؟آيا سنت صرفا مربوط به گذشته استيا حال و آينده را نيز در بر مىگيرد؟ اگر فقط گذشته را شامل مىشود آيا اين همه پرداختن به موضوعى كه تاريخ مصرف آن گذشته است معقول و منطقى است؟ آيا در سنت نكتهاى نهفته است كه اين همه پرداختن به آن را توجيه مىكند؟ بى ترديد، سنتحلقه اتصال حال به گذشته است و از آنجا كه حال خود حلقه وصل گذشته به آينده است پس سنت نه تنها مربوط به حال بلكه بخشى از آينده را نيز شامل مىشود لذا بىجهت آن را مبناى تمدن جديد اسلامى محسوب نكردهاند.
با اين وصف هرگونه نگرشى به سنت كاملا" موجه است. مقاله حاضر مىكوشد تا به اختصار ضمن اشاره به تاريخچه نوسازى، نگاهى كوتاه و انتقادى به رويكردهايى كه در برخورد با سنت قابل شناسايى است داشته باشند و برخى از پرسشهاى بالا را ايضاح نمايد.
1.2. تحول تاريخى نوسازى
اغلب متفكران از دو مرحله توسعه و نوسازى ياد مىكنند كه هر مرحله داراى نقطه عزيمت و تاريخچه تحول خاص خود است: مرحله غير عمدى و مرحله عمدى، كه به اختصار اين دو مرحله را مورد اشاره قرار خواهيم داد.
1.1.2. مرحله غير عمدى
اين مرحله پس از رنسانس و به طور مشخص از قرن 15 در اروپا تكوين يافت و آغاز گر عصر تجدد بود. ويژگى اصلى اين دوره جديد حاكميت عقل وكنار رفتن ايمان قرون- وسطايى، كنار گذاردن سنت، عاطفه و فرو افكندن آنها به حوزه نا عقل بود. نقطه اوج اين دوران قرن هجده است كه اصولى چون، انسان مدارى، عقل گرايى، برابرى، مساوات، خرد تجربى و... به نحوى دقيق فرمول بندى شدند. عصر روشنگرى و به تبع آن انقلاب فرانسه به نظم و آرامش قبلى پشت پا زد در مقابل روشنگرى، واكنش محافظه كارانهاى در افكار كسانى چون ادموند برك شكل گرفت(بنياد اوليه نظريه جامعه شناسى فرانسه از روشنگرى و واكنش محافطه كارانه عليه آن شكل گرفت و در افكار سن سيمون، اگوست- كنت و اميل دوركهايم انعكاس يافت.) اين واكنش، سنت را عقل ادوار گذشته تلقى كرد و لذا نوعى نوستالژى و غم غربت نسبتبه نظم پيشين شكل گرفت و از همين جا مطالعه مبانى نظم اجتماعى و علل فروپاشى آن به تدريجبه عنوان موضوع اصلى جامعه شناسى مورد توجه قرار گرفت كه به تبع آن مساله نا برابريهاى اجتماعى در نتيجه ظهور نظام سرمايهدارى در غرب و سپس شكاف ميان جوامع، بحث توسعه و نوسازى را در كانون توجه انديشمندان قرار داد. (1)
در اين دوره نظرياتى به چشم مىخورد كه علتشكافهاى شرق و غرب را مورد توجه قرار مىدهد:
نخست ديدگاه فلسفى، كه بر اين نكته تاكيد دارد كه غرب آسمانى مهآلود و محدود داشت اما شرق، آسمانى درخشان و بى انتها، لذا غربيان كه امكان تفكر در دور دستها را نداشتند چارهاى جز اينكه به خود بپردازند نداشتند و لذا خرد تجربى و عقل ابزارى در ميان آنها گسترش يافت. در مقابل شرقيان به افقهاى دور نظاره مىكردند و به مابعدالطبيعه و متافيزيك پرداختند. و لذا غرب رهيافتى دنيوى را در پيش گرفت و سعادت دنيوى مردم را وجهه همتخود قرار داد و شرق سعادت اخروى را، منشا مشروعيت قدرت در غرب مردم شد و در شرق نيروهاى متافيزيك، جلال آل احمد در «غربزدگى» اشاره مىكند:
شايدتوجه ما به غرب از اين ناشى بوده است كه در اين پهن دشتخشك ماهميشه چشم به راه ابرهاى مديترانهاى داشته ايم. درست است كه نور از مشرق برخاست اما ابرها براى ما ساكنان فلات ايران، از غرب مىآمدهاند. (2)
انديشه آسمانى بى انتهاى شرق در فقره بالا به چشم مىخورد. هرچند همواره نوعى انتظار منجى مديترانهاى وجود داشته است. اين نكته قابل تامل است كه همواره عنصرى از عدم توجه به درون و انتظار منجى از بيرون به چشم مىخورد. درگذشتههاى دور اين انتظار و اميد معطوف به نيروهاى ما بعدالطبيعى است اما در مرحله «غربزدگى» اين اميد متوجه ممالك غربى است. به هر حال از اين منظر شرقى بودن نماد عدم تكيه برخود و انتظار منجى بيرون تلقى شده است.
دوم، ديدگاه ژئو اكونوميك، ريشه اين تفكر را به نظريه تمايز اخلاقيات مردم سواحل و مردم دور از ساحل ارسطو نسبت مىدهند. براين اساس مردم سواحل بيشتر وسيله گرا، تاجرمسلك و فرصت طلب نشدند و لذا توسعه در ميان آنها رونق يافت. اين بحث در نظريه ژئوپولتيك منتسكيو نيز قابل رؤيت است. در دوره جديد جلوههاى اين تفكر در آثار ايمانوئل والرستين و پرى اندرسون قابل مشاهده است. والرستين با گرايش ماركسيستى اصرار دارد كه ريشه دولت - ملتها را با تحولات اقتصادى همراه بداند. تحولاتى كه از قرن 15 تا17 به يك اقتصاد جهانى،تجارى و دريايى انجاميده، باعث تقسيم كار مناطق مختلف جغرافيايى شد. به نظر او حاشيه آتلانتيكى اروپا از اين تحولات بهرهمند شد و توانست مبادلات تجارى را كنترل كنند و انحصار دريانوردى با ماوراى بحار را به دست آورد در حالى كه مناطق مركزى و شرقى قاره محكوم به فعاليتهاى كشاورزى و دچار پس رفت اقتصادى شدند. بنابراين در غرب با استفاده از منابع پولى، مالى و اقتصادى، تشكيلات ادارى متمركز ايجاد شد كه پشتوانه فعاليتهاى صنعتى نخبگان نوپا شد. در حالى كه در مركز و شرق اين تمركز گرايى بسيار ضعيف بود و در نهايتباعث ايجاد موانعى در راه توسعه اروپاى شرقى مىشد. لذا والرستين بر عامل اقتصادى تكيه دارد. (3)
آندرسون علاوه بر اقتصاد به گذشتههاى دور تاريخى نظر مىافكند. به نظر او ميان شرق و غرب اروپا تفاوت فاحشى وجود دارد. اروپاى غربى شاهد سيستم فئودالى قديميتر، سازمان يافتهتر و محكمترى نسبتبه اروپاى شرقى است در حالى كه اروپاى شرقى پس از اروپاى غربى با فئوداليسم آشنا شد. فئوداليسم براى اروپاى شرقى پديدهاى وارداتى بود. در غرب سيستم واسالاژ و نظام هرمىشكل موجب رونق فئوداليسم مىشود ولى در شرق چنين خصلتى وجود ندارد. به علاوه او معتقد است وجود حقوق رومى كه ميان حقوق عمومى سلطنت و حقوق خصوصى مالكيتخط فاصلى مىكشيد بر خلاف شرق كه حقوق عمومى و خصوصى درهم آميخته بود، موجب مشخص شدن حد و حدودها مىشد. حتى دولتهاى مطلقه نوظهور خود را مواجه با چارچوبهاى حقوقى مىديدند كه تخطى از آن ممكن نبود. اين حقوق، پايه محكمى براى توسعه سرمايهدارى و نظام سياسى دموكراتيك بوده، ولى در شرق زمينه براى نظامهاى توتاليتر فراهم بود كه عمدتا ناشى از نظام اجتماعى كشاورزى همگن و غير متكثر آن بود. (4)
سوم، ديدگاه اقتصادى ماركس، ماركس جوامع شرق را جوامع آب پايه يا هيدروليك مىداند. بر اين اساس مشكل اصلى كمبود آب است، بدين خاطر گروههاى اجتماعى به ناچار گرد مراكز آب جمع شده موجب تاسيس امپراتوريها مىشوند، اما در غرب به علت كثرت منابع آب دولتهاى پراكنده و فدرال ايجاد مى شوند. توجه ماركس به نظريه استبداد شرقى است كه در آثار خود او و انگلس و كارل و تيفوگل مطرح است. ماركس در «كاپيتال» اشاره مىكند كه شيوه توليد آسيايى در مكزيك و پرو هم وجود داشته است، لذا مراد او يك مفهوم جغرافيايى نيستبلكه يك فورماسيون اجتماعى ماقبل سرمايه دارى است. خصلت اساسى اين سيستم اجتماعى كمبود منابع آب است چون آب باران به صورت مرتب و تضمين شده وجود ندارد لذا بروكراسى دولتى پيدا شد و لازم بود در امور آبيارى دخالت كند. بنابراين دولتى مقتدر بر فراز اين دستگاه آبرسانى قرار مىگيرد تا شريان حياتى آب را تضمين كند، نتيجه اين كه غرب به راه تكثر و پراكندگى قدرت رفت اما شرق به سمت امپراتورى و دولتهاى ظاهرا مقتدر. (5)
2.1.2. مرحله عمدى
مرحله عمدى توسعه، محصول سه تحول عمده در دوره پس از جنگ جهانى دوم است: نخست، ظهور ايالات متحده به عنوان قطب جديد نظامى و اقتصادى جهان. در اين دوره اروپا به شدت دچار صدمات ناشى از جنگ شد، ارتشهاى دولتهاى مقتدر اروپايى و حتى ارتش قدرتمند روسيه شديدا دچار تخريب شدند به گونهاى كه اگر مساعدتهاى دول متفق نبود شايد روسيه تحت فشار ضربات سنگين ارتش آلمان از پاى در مىآمد. ساير دول اروپايى نيز سرنوشت كم و بيش مشابهى داشتند. تنها دولتى كه به خاطر بعد مسافت و عدم مداخله مستقيم در جنگ دچار زيانهاى مالى و انسانى نشد، ايالات متحده بود . به گونهاى كه در پايان جنگ به عنوان تنها قدرت سرفراز جنگ كه هم متفقين را مديون خود ساخته بود و هم به لحاظ ارتش و تجهيزات نظامى در وضعيت مناسبى بود و هم تاسيسات اقتصاديش دست نخورده باقى مانده بود. عرصه را براى مداخله در امور دنيا فراهم ديد.
دوم، ظهور استالينيسم در شوروى، در اين دوره استالين كشورگشاييهاى خود را آغاز كرد. سوسياليسم كه صدور خود را از طريق ايدئولوژيك ناكام مىبيند اين بار در چارچوب استالينيسم تفوق بر جهان را از راه زمينى و با پشتوانه ارتش سرخ در سر مىپروراند . لذا بخشهاى زيادى از اروپاى شرقى را با فشار ارتش سرخ و احزاب دست نشانده مسخر خود ساخت.بيم سيطره بر جهان سوم و ممانعت از هرگونه نفوذ ايالات متحده در اين منطقه سياستمداران آمريكايى را به فكر فرو برد.
سوم، استقلال كشورهاى جديد الاستقلال، كشورهاى آسيايى، آفريقايى و كلا" جهان سوم كه به دنبال مقررات جديد جهانى از حالت استعمار سابق رها شده بودند، اينك از يك سو به دنبال توسعه و نوسازى سياسى و اقتصادى بودند،اما از سوى ديگر با كمبود تخصص در سطوح مختلف حتى در اداره كشور مواجه بودند. در اين شرايط و باتوجه به پيشرويهاى استالين كه مىرفتبخشهاى زيادى از جهان را به عنوان اقمار خود تسخير نمايد، دولت ايالات متحده احساس كرد به منظور از دست ندادن جهان سوم و عدم تسخير آن به دست اتحاد شوروى چارهاى جز مداخله در اين كشورها ندارد و راه حل آن را طرح «تز نوسازى جهان سوم» مىبيند لذا كمكهاى مالى ايالات متحده به مؤسسات تحقيقاتى براى مطالعه در زمينه بكر و دست نخورده جهان سوم آغاز شد و نخستين اثر در اين خصوص كتاب «مراحل پنجگانه رشد» اثر روستو بود كه به عنوان بيانيه غير كمونيستى توسعه شهرت يافت و از آن پس مطالعه توسعه و نوسازى جهان سوم در دستور كار مجامع علمى غربى قرار گرفت.
2.2. مطالعات اوليه نوسازى و نفى سنت
مطالعات اوليه نوسازى در قالب سه رهيافت جامعه شناسانه، اقتصادى و سياسى شكل گرفت. نخستين پژوهش جامعه شناسانه مربوط به لواى (6) است. مباحث اصلى او حول تعريف نوسازى، چرائى نوسازى، چگونگى تميز جوامع نوسازى شده از جوامع نوسازى نشده و دورنماى كلى توسعه جهان سوم مىگردد. لواى، نوسازى را حوزهاى مىداند كه در آن منابع بكر و دست نخورده قدرت مورد استفاده بهينه قرار مىگيرند. از نظر او چون نوسازى يك «حلال عام اجتماعى» (7) است. لذا مساله ارتباطات ميان جوامع دليل اصلى توسعه است. از ديدگاه او جوامع نوسازى نشده داراى خصلتهايى هستند از قرار: سطح نازل تخصص، سطح بالاى خودكفايى (فقدان ارتباطات قوى)، سنت گرايى، جزء گرايى، تداخل وظايف، تاكيد اندك بر چرخش پول و بازار، ابتنا بر هنجارهاى دودمانى چون تبارگمارى و جريان يك سويه صدور كالا و خدمات از روستا به شهر در مقابل خصلتهاى جوامع نوسازى شده عبارتند از: سطح بالاى تخصص و استقلال سازمانى، فرهنگ عقلايى، عامگرايى، تفكيك وظايف و تمركز سطح بالا، بالاخره لواى درخصوص دورنماى جهان سوم به قابليتها و تنگناهاى خاص اشاره مىكند. اتخاذ الگوى جوامع توسعه يافته مهمترين قابليت و مساله ياس و فقدان تخصص تبديل منابع مهمترين مانع توسعه آنهاست.
نايل اسملسر (9) است. از نظر او نوسازى مستمرا درگير تنوع ساختارى است. چرا كه در فرايند نوسازى يك ساختار پيچيده چند پيشه، به تعدادى از ساختارهاى تخصصى منفك مىشود كه هركدام وظايف خاص خود را انجام مىدهند. مثال كلاسيك او خانواده گسترده و تحول تاريخى آن است. مشكلات اساسى مدنظر اسملسر يك تعارض ارزشهاست، بدين معنا كه ساختار جديد احتمالا" داراى مجموعه ارزشهايى است كه آن را از ساختار قبلى متمايز مىكند. دوم مساله توسعه نامتوازن نهادهاستبدين معنى كه نهادها در سطوح مختلفى توسعه مىيابند، لذا ممكن است نهادهايى لازم باشند اما هنوز ايجاد نشده باشند. سوم، فقدان هماهنگى ميان ساختارهاى منفك است. (10)
رهيافت اقتصادى، قرين نام روستو (11) است. او در فصلى از «مراحل رشد اقتصادى» (1964) تحت عنوان، خيز به سوى رشد مطلوب، تاكيد مىكند كه توسعه اقتصادى طى پنج مرحله انجام مىپذيرد كه با جامعه سنتى آغاز و با جامعه مصرف انبوه خاتمه مىيابد، در حد وسط اين طيف مراحل: مقدمه خيز، خيزش و نيل به بلوغ قرار دارند، روستو بر اساس اين چارچوب راه حلى را براى نوسازى جهان سوم ارائه مىدهد (12)
رهيافتسياسى از افكار كلمن (13) نشات مىگيرد. او نيز چون اسملسر كار خود را با فرايند انفكاك ساختارى آغاز مىكند. از نظر او نوسازى ناظر استبر تنوع ساختارهاى سياسى، عرفى كردن فرهنگ و افزايش تواناييهاى نظام سياسى. (14)
به دنبال اين رهيافتهاى نخستين، برخى از مطالعات كلاسيك به ويژه از سوى مك كللند اينكلس، بلا و ليسپت صورت گرفت. كللند انگيزه موفقيت (15) صاحبان شركتهاى تجارى را نخستين عامل نوسازى مىداند لذا تقويت اين انگيزه نوسازى را تسريع مىكند. اينكلس سعى در ارائه الگوى انسان مدرن در مقابل انسان سنتى دارد. انسان مدرن داراى قابليتهاى زيادى چون; انعطاف پذيرى ،كارآمدى، مشاركت، معطوف بودن به هدفهاى بلند مدت و...، لذا شرط توسعه را گسترش انسان مدرن مىداند. مطالعه بلا نيز ناظر به مذهب توكوگاوا در ژاپن و مطالعه ليسپت در ارتباط ميان دمكراسى و توسعه اقتصادى است. اين مطالعات بدان دليل كلاسيك خوانده شدند كه نمونههاى اوليه تحقيقات نوسازى بوده آغازگر يك سرى پژوهشهاى تجربى از سوى رابرت دال (16) ادوارد شيلز، كابريل آلموند، لوسين پاى و ... شد كه به عنوان موج اول نوسازى شهرت يافتند.
نظريات كلاسيك يا موج نخست نوسازى از دو مشكل اساسى رنج مىبرند: يك قوميت مدارى محض غربى و دوم ضرورت محو سنتها و عدم ارائه تعريف جامعى از سنت. اين نظريات، توسعه را چونان فرايندى از بدايتبه نهايت تلقى مىكنند. جامعه سنتى مرحله ابتدايى و قله رفيع تجدد مرحله غايى آن است. مهمترين انتقاد اين است كه اولا تعريف جامعى از سنت ارائه نمىشود و ثانيا به نحوى قوميت مدارانه، سنت پديدهاى منفى تلقى مىشود بدون آن كه كليت پيچيده آن مورد توجه قرار گيرد لذاست كه نمىتوان توسعه را تابع روند واحدى كه گذار از سنتبه تجدد است تلقى كرد، چه خود سنت نيازمند يك پژوهش عميق تاريخى است. لذا با نفى اين اصل مسلم موج اول نوسازى، اين نتيجه حاصل مىشود كه نه تنها سنت نبايستى حذف شود بلكه باز تفسير نوينى از آن مىتوان مبناى توسعه قرار گيرد.
بسيارى از ديدگاههاى توسعه به ويژه نظريه پردازان تكامل گراى توسعه، با تاكيد بر نقشهاى جديد جوامع صنعتى، با غفلت از وجود عنصر قدرتمندى از سنتيا سعى در نفى آن داشته و يا باغفلت از مكنونات اصلى آن به تفسيرى بسيار سطحى و كم عمق از آن پرداختهاند. سنتيكى از مبانى معرفى تمدنهاى جديد است و از نگاههاى مختلفى مورد توجه قرار گرفته است كه هر رويكرد ضمن برخوردارى از توانمنديها و قابليتهاى خود از تنگناهاى زيادى نيز رنج مىبرد. در اين مقاله قصد بسط و نقد و ارزيابى تفصيلى ديدگاههاى مختلف نيستبلكه صرفا هدف معرفى اجمالى است. لذا به نظر ما در برخورد با سنتبه ويژه در بحث انديشه سياسى اسلامى دوره جديد مىتوان چند رويكرد را از يكديگر باز شناخت.
رويكرد سنتى
نخستين رويكردى كه سعى در تبيين سنت دارد رويكرد سنتى است، فىالواقع اين رويكرد در درون نظام فكرى سنت ديرپاى اين دوره به تامل مىپردازد و سنت را با ديدگاههاى تحليلى و منطقى سنتى مىنگرد. در گذشته سنت كمتر به معناى مواريث فكرى و فرهنگى به كار رفته است. محمد عابدالجابرى اين مفهوم از سنتيا تراث را مورد نقد و بررسى قرار مىدهد. او معتقد است ريشه تراث از «ورث» بوده كه در گذشته به يكى از دو معنى حسب و نسب يا حضور پدر در پسر تجلى داشته است، اين مفهوم از تراث به نظر او امروزه در جهان عرب نيز ريشه در افكار دانشگاههاى الازهر مصر، قرويين در مغرب و زيتونيه در تونس دارد. اينان در مجموع سنت را يكى از متفرعات ادبيات مىدانند و در مجموع سنت را با سنت مىشناسند. (17)
اين رويكرد از دو مشكل اساسى رنج مىبرد: نخست آن كه، فاقد هرگونه روح انتقادى است، بدين معنا كه وضع نظرى روشنى در قبال خطوط اساسى انديشه و جهان نگرى فرهنگ مورد مطالعه ندارد. دوم آن كه، فاقد جهت گيرى تاريخى است، سنتبايد مداومتيك جريان همه جانبه تاريخى و فرهنگ باشد كه تداوم و پيوستگى خود را در عين تحرك و پيشرفت در مظاهر اساسى زبان، ادبيات، هنر، فلسفه و رسم و راههاى زندگى نشان دهند. به نظر مىرسد يكى از مشكلات جلال آل احمد در كتاب غربزدگى فقدان همين ديدگاه تاريخى است، او حتى زمانى كه به تاريخ مىنگرد ميدان بررسى خود را به حدى تنگ مىگيرد كه جز نتايج موضعى از آن استخراج نمىشود. نگريستن رابطه استعمار از قالب يك رابطه جهانى به يك رابطه محدود جغرافيائى از آن جمله است.
رويكرد تغريبى
اين رويكرد هرگز در خارج از فضاى روحى و فرهنگى غرب به فرهنگهاى غير غربى نمىنگريسته است و جز تلاش در جهت تحويل اين فرهنگها به عنوان نقاطى در فرايند طولانى فرهنگ غرب رسالتى براى خود قايل نبوده است. اين روش به لحاظ شيوه كار بى شباهتبه روش باستانشناسى نيست. همانگونه كه باستانشناسى با حفارى، بازمانده هاى تمدنهاى از ميان رفته بشرى را از زير خاك بيرون مىكشد وبه موزه مى سپارد، اين روش به نحوى ديگر با ميراثهاى فرهنگهاى نيمه حال همين كار را كرده است. باستانشناسى براى ايضاح پيشينه يك تمدن كندوكاو مىكند. روش تغريبى نيز با آثار فرهنگهاى سنتى به عنوان يك پيشينه مىنگرد. اين روش كل تاريخ را به دو دوران (epoch) قديم وجديد تقسيم مىكند و معتقداستسنتبايستى در حاشيه اين دورانها بررسى شود و دوران ديگرى نيز وجود ندارد، هرچه هست دورههايى (Period) است كه بايستى در ظل اين دو دوران، بويژه دوران جديد تمدن غرب كه از قرن 15 به اين سو قوت گرفت مطالعه شود اين رهيافت نگاهى پوزيتيويستى به سنت دارد، سنت ابژهاى در مقابل سوژه دوران جديدتمدن غربى بيش نيست و لذا معناى زندگى را از سنتسلب مىكند. همينطور اين روش از بعد انتقادى فارغ است. چه اين وضع، سنت را به موضع پيشين تمدن غربى مىنگردو نگاه به آن را نوعى كنجكاوى علمى مىداند. جامعه سنتى به عنوان دنياى ماقبل علم و رويگردان از صنعت است كه توجه به آن از حد احساسات رومانتيك روسو در خصوص جوامع ابتدايى فراتر نمىرود. غرب با انگاشتن خود در نوك قله كمال بشريت جامعه سنتى را به هيچ وجه جدى نمىگيرد و لذاست كه رابطه سوژه و ابژه همچنان حاكم بر تلقى ويژه غرب نسبتبه سنت است. تمدن غربى تنها نسبتبه فرهنگ كلاسيك يونانى و رومى ديدگاه انتقادى دارد زيرا خود را ادامه منطقى آنها مىداند. (18) سيدجواد طباطبائى در چهار اثر منتشره خود (19) چنين رهيافتى را پى مىگيرد، او در «ابن خلدون و علوم اجتماعى» پس از نقد ديدگاههاى مختلف مىنويسد:
به دنبال وضعيت مزمن زوال انديشه در ايران و امتناع تاسيسى نوآيين، اگر پشتوانه انديشه تجدد وجود در ميان نباشد حتى طرح پرسش درباره سنت نيز ناممكن است... وضعيت كنونى وضعيتبن بستبنيادينى است كه جز از مجراى طرح مشكل بنيادها راه برون رفتى بر آن متصور نيست و بنابر اين هركوششى كه مؤدى به پرسش از مبانى و طرحى نو در مبادى نباشد راه به جايى نخواهد برد. (20)
بخش اخير فقره بالا كاملا" منطقى است. چه به نظر مىرسد اساسيترين مشكل ما، مشكل بنيادهاست فى الواقع اگر در يك نگاه كلى «منفعت عمومى» را موضوع علم سياستبدانيم، اين منفعت منحصر در اصلاحات روبنايى نخواهد بود بلكه متوجه تحول در گفتار سياسى است. گفتارى كه وجهى از توزيع وتوليد قدرت را در بر مىگيرد. پيگيرى اين منفعت جز از مجراى فلسفى امكانپذير نيست. اما بخش نخست فقره مذكور كه تنها راه برون رفت از بحران فلسفى كنونى را رو آوردن به تجدد و از منظر دوران جديد به دوره اسلامى نگريستن را قابل تامل جدى مىدانيم، چه اين منظر فاقد روح انتقادى نسبتبه سنت از يك سو و ناديده گرفتن روح زندگى در آن است و صرفا سنت را نوعى ابژه تلقى مىكند. به هرحال اين رهيافتبر مبناى دوران جديد به سنت مىپردازد. نويسندگان غربى به لحاظ تلاشى كه در ايجاد نوعى وحدت و استمرار در كل تفكر غربى و ربط آن با تفكر انسانى دارند سعى كردهاند از هرگونه تفكر غير غربى اصالت زدايى كنند و براين اساس رهيافتهاى خاصى در درون اين رويكرد پيدا شد كه مجموعا با هدف اصالتبه ماهيت «دوران» در تفكر غربى هستند در مجموع چهار رهيافت قابل شناسايى است.
الف) رهيافت تاريخى
اين رهيافت فلسفههاى ديگر بويژه فلسفه اسلامى را امتداد فلسفه يونانى مىداند نه جزئى از تمدن جديد غربى، از اين منظر مجموعه تاريخ انديشه اسلامى به دوران قديم تعلق داردو جزيى از سنتبه شمار مىرود وشناخت اين سنت منوط به فهم دوران جديد است.
ب) رهيافت زبانشناسى تاريخى و تطبيقى (فيلولوژى)
با مطالعات زبان شناسى و متن شناسى كندوكاو در سنت تمدنهاى شرقى و كنجكاوى نسبتبه آنها آغاز شد و با بيدارى ذهن تاريخى در غرب بود كه پروژه پژوهش در تاريخ جهانى در پيش گرفته شد، پروژهاى كه از راه بررسى روشمند و منطقى و سنجشگرانه متنها و سپس از راه زبانشناسى تاريخى (فيلولوژى) و باستان شناسى سررشته گم شده در اسطوره و افسانه همه تاريخها را پى مى گيرد و با نشاندن دادهها در محور زمان - مكان واقعى از آنها اسطوره زدايى و افسانه زدايى مى كرد و جايگاه نسبى هريك را در طرح تاريخ جهانى باز مىكرد. (21) اين رهيافت عناصر اصلى هر فكر را به ريشههاى اصلى آن بر نمىگرداند بله سعى مىكند ريشه همه تفكرات را به يونانى يا هندو اروپائى برگرداند، لذا به زعم خود مثلا" تفكر اسلامى را به تفكرات فوق الذكر ارجاع مىدهد. تعيين جايگاه تاريخى - جغرافيايى (زمانى - مكانى) انسان سنتى از راه مطالعات جغرافيايى، تاريخى، زبان شناسى، باستانشناسى، قوم شناسى، فرهنگ شناسى و مانند آنها، آن فرايندى بود كه انسان سنتى را همچون عين (ابژه) در مقابل ذهن (سوژه) غربى مى نهاد و لذا انسان سنتى را از درون مى شكست و آن را دچار بحران مىكرد. (22)
ج) رهيافت فردانى يا ذاتى
اصحاب اين رهيافت هم شموليت موجود در رهيافت تاريخى را رد مىكنند و هم جزءگرائى رهيافت فيلولوژى را و خود به نظريه تعامل رو مىآورند و معتقدند كه با هرگونه تفكرى بايستى به قدر شخصيت و بدعت آن در تعامل بود، البته اشكال اساسى اين رهيافت هم آن است كه جز با برخى از تفكراتى كه در اروپاى مركزى از نظر آنها واجد اعتبارند وارد تعامل نمىشوند لذا نوعى قوميت مدارى غربى در اين نگرش نيزبه چشم مى خورد، زيرا سعى دارد تفكر و انديشه را صرفا در متن تفكر غربى حفظ نمايد.
د) رهيافت ماركسيستى
اين رهيافت مبتنى بر ماترياليسم تاريخى است كه آن هم در متن تاريخ اروپا جاى دارد و براى ديدگاههاى سنتى و همينطور براى فلسفه اسلامى عارضه خارجى به حساب مىآيد.
به هرحال هرچند چارهاى از ابتناء برخى وجوه عقلانيتسياسى جديد غرب نيست اما تكيه محض بر شناختسنتبا تفكر تغريبى علاوه بر اشكالات پيش گفته به نگرش كاملا" يكسويه غربى مى انجامد و چون اصالتى براى سنت قائل نيست ما را از شناخت آن باز خواهد داشت.
رويكرد تركيبى
به نظر مى رسد در شيوه تغريبى مسائلى وجود دارد كه باعثشده استبرخى متفكران، تركيبى از آن و روش سنتى را بهترين رويكرد بررسى سنت تعبير كنند. نخستين مساله به ارتباط نهان و آشكار ميان روش تغريبى و استعمار بر مى گردد، اين پديده ممكن است تفكر سنتى را از مايه اصلى آن تهى نمايد و اصالت آن را بزدايد. دومين مساله به شرايط تاريخى و ديدگاههاى متفكران غربى در قرون گذشته و حال چه مستشرقين چه غير آنان باز مىگردد. متفكران اروپايى در گذشته از يك سو به دنبال نگارش تاريخ تفكر انسانى بودهاند و از سوى ديگر سعى در حفظ وحدت و استمرار تفكر غربى نمودهاند. لذا كار بدانجا كشيد كه تفكر غربى مساوى كل تفكر انسانى تلقى شد و اصالت از تفكرات غير غربى زدوده شد. (23) بنابراين، اين رهيافت تركيب دو روش مذكور را اجتناب ناپذير مىداند و سنت را دارى حداعلاى موضوعيت و معقوليت مىداند بدين معنى كه هم بايستى آن را در ظرف زمانى خود مطالعه كرد و هم در ظرف زمانى پژوهشگر، مطالعه سنت صرفا مطالعه هيات ظاهرى آن نيستبلكه بنيادها را نيز در بر مى گيرد. لذا بايد به تحليل رو آورد تا از سلطه محض سنت رهايى يافته و برآن سلطه افكند لذا چارهاى جز تفكيك ميان دو سطح تحليل سطحى و عميق نيست، چه اولى ناظر به توصيف و دومين تبين علمى را در بر مى گيرد. رهيافت تركيبى با تفكيك اين دو و گرايش به سطح دوم در صدد تبيين سنت است. (24)
الجابرى در خصوص اين رويكرد توضيح مىدهد كه تعارض ميان شرايط ذاتى تكوين تراث سياسى و موضوع آن در قالب دو مشكل اساسى روش شناسى تعيين موضوعيت و استمراريت(معقوليت) ظهور مىيابد. رعايت اصل موضوعيت مستلزم سه گام عمده است; نخست رهايى از سنت گرايى محض بويژه از نصوص .لذا بايستى تحولات گذشته را حول موضوع واحدى مطالعه كرد، پس ضرورت فاصله از ظاهر الفاظ و گرايش، معانى نصوص به طور تاريخى و مطالعه نص در شبكه ارتباطات معانى، احساس مىشود. دوم تحليل تاريخى بدين معنى كه هر نص تاريخى را بايد در شرايط تاريخى آن مطالعه كرد و به تبارشناسى آن انديشه پرداخت اين عنصر محقق را از فراتاريخگرائى مصون نگه مى دارد. سوم كشف مضمون ايدئولوژيك سياسى و اجتماعى متن، به منظور اعطاى معنا به انديشه مورد نظر كشف مضمون ايدئولوژيك تراث تنها وسيله قرا دادن سنت در ظرف زمانى خود اوست. سه نكته مذكور ضمن تداخل نخستين مرحله رهيافت تركيبى محسوب مى شوند. در اين مرحله سنت از محقق جدا تلقى شده و بررسى مى شود اما در مرحله استمراريت، سنت مجددا به محقق وصل مى شود اين مساله از آن جا ناشى مى شود كه به هرحال وقتى ما سنت را مطالعه مى كنيم چون گذشته ماست پس بايستى عنصرى از زمان ما را نيز در برگيرد. زيرا اين ماهستيم كه سنت را هرچند در شكلى جديد، به خود باز مى گردانيم لذا سنت از اين منظر داراى اين پتانسيل هست كه در زمان پژوهشگر نيز مورد بررسى قرار گيرد (25)
چنانچه گذشت از ديدگاه جابرى توجه به دو عنصر موضوعيت واستمراريت عناصر اصلى روشى تركيبى هستند كه بر اساس آن سنت هم سنتى و هم مدرن نگريسته مىشود. به نظر مىرسد بتوان على شريعتى را در اين رويكرد جا داد. (26) او توحيد را اصلى انقلابى مى داند آن هم انقلابى روشنگرانه ولى به نظر او در عصر حاضر اسلام غير سياسى و خصلت انقلابى خود را از دست داده است. معتقد است در ايران فساد از زمان شيعه صفوى آغاز شد صفويه سياست را از اسلام جدا كرد و آن را محصور در فقه و اخلاق نمود. با اين مبنا وى به مقايسه تشيع علوى و صفوى مى پردازد و به ارائه چند راه حل بسنده مى كند; نخست ايجاد پلى ميان روشنفكران و تودهها بدين معنى كه روشنفكران بايستى با تكيه بر تعهد اجتماعى روح خود آگاهى را به درون جامعه تزريق نمايند و مردم را در جهت توحيد هدايت كنند. دوم جايگزينى شيعه صفوى توسط شيعه علوى. (27) ازسوى ديگر شريعتى با تركيب اين رويكرد با رهيافت تغريبى سعى مى كند اسلام را با زندگى و پيشرفت قرن بيستم تطبيق دهد.
رويكرد يوتوپيائى
يوتوپيا خواهان تحول و نيل به يك وضعيت متفاوت است. اين مفهوم از يوتوپيا با مفهومى كه كارل منهايم در «ايدئولوژى و يوتوپيا» پى مى گيرد قرابت دارد چه ، از نظر منهايم،ايدئولوژى فراورده طبقات حاكم است و وضع موجود را توجيه مى كند و ممكن استبه صورت جهانبينى يك عصر درآيد. در مقابل يوتوپيا بيانگر آمال و آرزوهاى طبقات زير سلطه و فاقد قدرت است. ايدئولوژى عامل ايجاد ثبات سياسى است در حالى كه يوتوپيا زمينه فكرى شورش و جنبش را فراهم مىكند. (28)
در اين رويكرد انديشه يوتوپيائى در پى نفى و تغيير وضع موجود و مصادره به مطلوب است و سنت را خيالى و يوتوپيايى مى بيند. بخش زيادى از مشكل اين رهيافت ناشى از آن است كه طرح پرسش را نه از درون سنت و با توجه به ماهيت آن بلكه از بيرون و با ناديده گرفتن روح و فلسفه درونى آن، مطرح مى كند. برخى از كسانى كه در جهت طرح پرسشهاى بنيادين دوره جديد ايران كوشيدهاند به سمت رويكردهاى يوتوپيايى رفته اند بدين معنى كه تفسير خاصى را از جهان غرب گرفتهاند و سعى در تحليل انديشه سياسى دوره جديد ايران بر مبناى آن كردهاند. سيد جواد طباطبائى، داريوش شايگان را يكى از چهرههاى اين رهيافت معرفى مى كند. چه او معتقد استشايگان بر مبناى تفسيرى كه هايدگر از رهبران جديد غرب كرده و در افكار هانرى كربن انعكاس يافته استسعى در تحليل وضعيت دوران جديد ايران كرده است. او بر اين باور است كه تفسير كربن مبتنى بر تحول انديشه فلسفى جديد غرب استورا است كه انتقال آن موضوع كه بر پايه وضعيت آگاهى دوران جديد تاسيس شده استبه دوره جديد و باز پرداختبى تامل آن ناشى از عدم توجه نويسنده به سنت است لذا به باز پرداختى يوتوپيايى از سنت پرداخته است. (29)
رويكرد ايدئولوژيكى
ايدئولوژى چنان ساختار فكرى است كه از منافع موجود حمايت مى كند و در جهتحفظ نظم موجود مى كوشد. (30) ايدئولوژى بر آن است كه تا وقتى از درون دوربينى به جهان نگريسته مى شود و تصوير همه چيز از آن طريق دريافت مى شود، اعتبار آن براى بيننده مطلق است و اين اعتبار تنها وقتى نسبى مى شود كه از وراى آن نورى به درون افكنده شود، چه پرسشهاى درونى محض نهايتا به توتولوژى خواهد انجاميد و تنها راه رهايى از آن نگريستن از پايگاهى ديگر است. ايدئولوژى، از يك منظر، دستگاهى از ايدههاست كه جهت و معنا دهنده به عمل بشرى استيا در حالت آرمانى مى خواهد مبناى جهت و معناى عمل قرار گيرد. (31) ژوزف گابل تعريف جالب و صائبى از ايدئولوژى ارائه مى دهد كه به بحث ما نزديكتر است. او توضيح مى دهد كه ايدئولوژى نظامى از عقايد است كه از نظر جامعه شناختى به يك گروه بندى اقتصادى يا قومى يا غير آن مربوط استبه طرزى يك جانبه منافع كما بيش آگاهانه اين گروه را به صورت نا تاريخى گرايى مقاومت در برابر تحول، يا مقاومت در برابر انحلال كليتها بيان مى كند. از اين رو ايدئولوژى عبارت از تبلور نظرى شكلى ازآگاهى كاذب است. (32)
بر اين مبنا برخى از نويسندگان تاريخ انديشه سياسى دوره جديد ايران از منظرى كاملا" ايدئولوژيك به سنت نگريستهاند. اين نيز در مكان انتقاد است كه نوعى حقيقت مطلق را ملاك عمل قرار مى دهد كه هرگونه گفتگوى انتقادى با سنت را ناديده مى گيرد. اين رهيافت البته مواجه با افراط و تفريطهاى فراوان است. به نظر مى رسد بتوان «جامعه شناسى خود كامگى» على رضاقلى را در اين رهيافت جاى داد. هرچند نويسنده مذكور به بررسى فرهنگ سياسى و اجتماعى دورههاى گذشته ايران مى پردازد اما نوع تعميم تاريخى در نوشته او استنباط مى شود كه منعى در بررسى آن به عنوان يكى از نگرشهاى به سنت نمى بينيم، او مىنويسد:
ويژگى اصل ساختار فرهنگ اين جامعه چنين است كه انسان به تبع طرز تلقىاش از جهان قادر به اصلاح نهادهاى اجتماعى خود نيست، نهادها را اصلاح ناپذير مىپندارد و خود را توانا به تغييرات در درون نظام اجتماعى نمى بيند. نظامهاى اجتماعى از قبل تعيين شدهاند و بشر موظف است كه در آن، زندگى را به اجبار به سربرد. حاكميت اصلى در اين جامعه به دست نيروهاى مرموز و نامريى و افسانهاى است. اين اقتدار نيروهاى نامريى در تمام زمينهها وجود خود را نشان مى دهد و تقريبا در زمينه امور طبعى همان قدر صاحب نفوذ است كه در زمينه نظامهاى اجتماعى، هم بروز آفات كشاورزى خواست عناصر غير انسانى و خارج از اراده انسان است هم حاكميتسياسى افرادى چون محمود غزنوى و چنگيزخان مغول در نظامهاى سياسى. (33)
صرفنظر از صحت و سقم محتواى اين فقره، نگاهى ايدئولوژيك به سنت دارد. اين نوع نگاه كه سنخيت درستى با شالوده نظرى انديشه در ايران ندارد و در بسيارى از ديدگاهها در قالب افراط و تفريط قابل مشاهده است. داريوش شايگان در «انقلاب مذهبى چيست» على شريعتى را از متفكران ايدئولوژى مى داند او در جايى مى گويد:
اين كتاب در اين معنا يك چرخش به شمار مى رود كه من در آن وارد قلمرو سياسى مىشوم و مساله ايدئولوژى و رابطه آن با مذهب را طرح مى كنم، مى دانيم كه ايدئولوژى پديده اى التقاطى ميان اسطوره وعقل است، ما با نوعى اسطوره عقلانى شده و عقل بازگشته به اساطير سرو كار داريم. نيز مى دانيم كه ايدئولوژى تفكرى ضد ديالكتيك است زيرا منجمد و راكد است. بالاخره مى دانيم كه ايدئولوژى يك آگاهى كاذب است. وقتى كه من همه اين عوامل را در مجموع گرد آوردم دريافتم كه ديد متفكرانى چون على شريعتى كه به نظر من سنخ نمونه وار يك ايدئولوژى پرداز استبه خوبى در چارچوب ايدئولوژى مى گنجد. (34)
شايگان ضمن اشاره به برخى از كاركردهاى ايدئولوژى، شريعتى را در اين رويكرد قرار مى دهد البته چنانچه گفته شد به نظر مى رسد شريعتى به رهيافت تركيبى نزديكتر است. چه او ضمن گرايش به ايدئولوژى زده كردن سنت آن در جهت تطبيق مسائل اسلامى با مقتضيات جديد فرهنگ غرب (رويكرد تغريبى) تلاش ديگرى را آغاز مى كند.
رويكرد دريغناكانه (نوستالژيك)
اين رويكرد اعتقاد به مرجعيت كامل سنت دارد اما معتقد استسنتبه تدريج دچار كمرنگى شده است. لذا به نوعى غم غربت از دست دادن سنتباور دارد و بازگشت اين سنت را آرزوى خود مى داند. هرچند ممكن است نحوه برخورد با نتخود از الزامات عصر جديد ناشى شده باشد آنهم از برخى تحولات صورى تمدن جديد نه بنيانهاى نظرى و فلسفى آن، جلال آل احمد در اين زمينه نيز مورد جالبى است. او از يك سو در خصوص ماهيتسنت در توهم است. ازسوى ديگر نسبتبه تمدن غربى ديدگاهى نظرى و فلسفى ندارد و از جانب سوم نوعى بازگشتبه گذشته را مد نظر دارد. او مسااله استعمار غرب را در تلاش براى اضمحلال حكميت اسلامى مورد توجه قرار مى دهد. كليتى كه امپراطورى عثمانى در پس آن قرار دارد او مى نويسد:
در درون كليت اسلامى خود ظاهرا شيئى قابل مطالعهاى نبوديم و به همين علتبود كه غرب در برخورد با ما نه تنهابا اين كليت اسلامى ما در افتاد بلكه كوشيد تا آن وحدت تجزيه شد از درون را كه در ظاهر كليتى داشت هرچه زودتر از هم بدرد و ما را نيز همچون بوميان افريقا نخستبدل به ماده خام بكند و پس از آن به آزمايشگاه همان برد. (35)
آل احمد شروع كار را از دوران صفويه كه تشيع مذهب رسمى كشور شد آغاز مىكنند و معتقد است اقدام صفويان كمكى به استعمار غرب جهتبه زمين زدن پشت كليت اسلامى به سردمدارى امپراطورى عثمانى بودهاست و لذا به نوعى آرزوى بازگشتبه آن كليت اسلامى را در سر مى پروراند. چناچه گفته شد اين رويكرد در نوعى ابهام و توهم همراه با فقدان بنيان نظرى به سر مىبرد و بدين لحاظ از تعهم گذشته عاجز است.
باتوجه به اشارت مختصرى كه به رويكردهاى گذشته شد، هيچ كدام به تنهايى قادر به طرح پرسش بنيادين دوران جديد نيستبر اين اساس به نظر ما اتخاذ دستاوردهاى جديد دانش هرمنوتيك بويژه از منظر گادامر مىتواند پرتوى وسيعتر بر تنوير پرسشهاى اساسى ما بيفكند. در سادهترين تعريف ، هرمنوتيك را نظريه عمل فهم در جريان ارتباط با تفسير متون دانستهاند. (36) اين روش مبتنى بر معنا شناسى است. از نظر معرفتشناختى جهت گيرى اصلى هرمنوتيك به راهنمايى مفهوم متن تلاش براى سازگارى تبين و تفهم است.
يكى از عناصر اساسى كه در تبيين هرمنوتيكى سنتبايد لحاظ شود، بحث مرجعيتسنت است همراه با ربط وثيق آن با انديشه و تفكر، نظريه آگاهى تاريخى، انديشه ناب گادامر در باب علوم انسانى است او معتقد است از يك سو نمىتوان خود را از قيد صيرورت تاريخى رها ساخت، چه انسان همواره در متن تاريخ قرار دارد و آگاهى او توسط يك تحول يا شدن تاريخى واقعى تعيين مىشود و از سوى ديگر او بر آن است كه تناهى بشر مندرج در اين حقيقت است كه او قبل از هر چيز و از آغاز در ميان انبوه سنتها بوده است و از اين طريق است كه مىتواند موقعيتخود را بازيابد. (37) با اين پيشينه و نظريه اينكه در هر دوره تاريخى سنت مبتنى بر يك انديشه بنيادين است. هر چند هرمنوتيك مبتنى بر تنوع معانى است اما وجود انديشه بنيادين در آن اجتناب ناپذير است كه هرمنوتيك از طريق عمل فهم سعى در تفهم اين انديشه دارد. از اين رونگاه به سنت از يك سو نگاهى درون منطقى باتوجه به حفظ كليتسنت در بستر زمانى خود است و از سوى ديگر مىتواند نگاهى از بيرون باشد تا مشكل همانگويى نگاه درونى را مرتفع سازد. اين روش زمانى به بلوغ نسبى مىرسد كه بتوان آن را با مقايسه تحليل گفتار پيوند زد بويژه نقد فرايندى فراتاريخى و توجه به تاريخيت و همينطور نگاه زيرين به علوم اجتماعى از عناصر مهمى هستند كه رويكرد هرمنوتيكى ما را بالندهتر مىكند. (38) بر اين اساس هرگونه نوسازى و توسعه ابتدا مستلزم تبيين درستسنت و برقرارى ارتباط مناسب ميان آن و دستاوردهاى جديد تمدن غربى است. چه هرگونه استخدام دستاوردهاى جديد جامعه صنعتى بدون توجه به سنتبىاثر خواهد بود و بايستى ابتدا در بستر سنت از مفاهيم نوين صنعتى گفتگو كرد تا امكان بحث از توسعه نوسازى و دگرگونى سياسى و اجتماعى فراهم آيد.
پى نوشتها
1- جورج ريتزر، نظريه هاى جامعه شناسى در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثى(تهران: انتشارات علمى،1374) ص. ص24-11.
2- جلال آل احمد، غربزدگى (تهران: انتشارات فردوسى، چاپ چهارم1376) ص49.
3- برتران بديع: توسعه سياسى، ترجمه احمد نقيب زاده (تهران: نشرقوس1376) ص132.
4- پيشين ص133.
5- محمد على (همايون) كاتوزيان، اقتصاد سياسى ايران از مشروطيت تا پايان سلسله پهلوى، ترجمه محمدرضا نفيسى و كامبيز عزيزى (تهران: نشرمركز، چاپ دوم 1372) ص50.
16- Robe
.26£ (1991 éىFp·خC ÷ldكخC MDvCok rئp× :MقpىF ) MD،آDـ× ق MDvC ok:éRCleخCق QCpOخC ,êpFDWخC lFDµlطe× -17
.77£ (1376.«Cp¤ MCoD،OغC ,عCpèN) Pىغol× قD× ,êoكzA yكëoCk -18
:qC lـNoDGµ oكئn× oDRA -19
.(1376, ي×شvC جـçp¾ p،غ pO¾k :عCpèN) عCpëC ok يvDىv é،ëlغC jëoDN pF ي؟wد¾ êl×Aok ,يٌDG¬DG¬ kCكV lىv (ہخC
.(1373,pëكئp،غ :عCpèN) عCpëC ok يvDىv é،ëlغC حCقq ," " " (E
.(1374,كغ cp¬ :عCpèN) ي×شvC عlطN ok يµDطOVC ضكدµ ,Pى·¨ق :يµDطOVC ضكدµ ق عقlدh فFC ," " " (U
.(1375 , كغ cp¬ :عCpèN) بدطخC ضD²غ éVCكh ," " " (k
.53£ ,يµDطOVC ضكدµ ق عقlدh فFC , يٌDG¬DG¬ -20
.248 £ .فى،ىJ êoكzA -21
.249£ ,فى،ىJ -22
.26£ ,فى،ىJ ,êpFDWخC -23
.27£ ,فى،ىJ -24
.31-33£ , فى،ىJ -25
27- .(1375 ,ظWـJ IDZ , ضDèخC MoD،OغC :عCpèN) , (4)oDRA éµكطW× ,فO،ëكh é@FP@،@تqD@F ,ي@O@·@ëp@z ي@د@µ -26(1376,يغp،غ :عCpèN)يOwىئoD× يvDىv êDçé،ëlغC :ظOwىF عpآ ok يvDىv êDçé،ëlغC jëoDN ,éëp@،@F ف@ى@w@d -28
.14£
.40£ ,فى،ىJ ,يٌDG¬DG¬ -29
.13£ ,فى،ىJ ,éëpى،F -30
.213£ ,فى،ىJ ,êoكzA -31
¢çقtJ ق p،غ :عCpèN) , يطى²µ êqDغ éطVpN ,عDèV êDèغDطvA pëq ,كدثGغDèV فى×Co DF عDثëDz yكëoCk êكث@O@؟@ت -32
.154 £ (1376,ضقk IDZ , qقo عCqp¾
ضكv IDZ ,يغ p،غ :عCpèN) ,yقkoD× إDe¨ يOhDـz é·×DV ذىدeN :يث×Dئkكh يvDـz é·×DV ,يد@آ D@¨o ي@د@µ -33
.27£ (1371
.153-154 £ ,عDèV êDèغDطvA pëq -34
.32 £ , فى،ىJ ,lطdC حA -35
ذىت ب× MCoD،OغC :عCpèN) oكJ kDçp¾ kCp× ُطVpN ,ي؟wد¾ بىNكـ×pç jëoDN MDىFkC:êkDأOغC ُأدd ,êكçrغqكئ lëكëk -36
.2£ (1371,عCpثـzقo MCoD،OغC êoDاطç DF
.25 £ فى،ىJ -37
,يغp،غ :عCpèN) éëp،F فىwd éطVpN ,بىNكـ×pç ق يٌCpثOhDv êكvCp¾ كئك¾ ذ،ى× ,كىغCo ذJق uك؟ëok MpFك@ى@ç -38
.ظVpO× é×lأ× (1376