| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 1 |
مطلبى كه در ذيل مىآيد، حاصل گفتگوى فصلنامه علوم سياسى با حضرت آيةالله سيد كاظم حائرى از اساتيد برجسته حوزه علميه مىباشد. آيةالله حائرى از علماى حوزه علميه نجف اشرف است كه اكنون در حوزه مقدسه قم به تدريس و تحقيق اشتغال دارند. معطم له آثار متعددى در فقه و اصول و مباحثسياسى تاليف نمودهاند. از جمله آثار سياسى نامبرده مىتوان به اساس الحكومة الاسلامية، ولايةالامر فى عصر الغيبة اشاره نمود.
اين گفتگو در زمينه فقه سياسى شيعه است و ديدگاههاى آيةالله حائرى را در اين باره طرح مىكند.
فصلنامه: تعريف سياست و حكومت از ديدگاه اسلام، بخصوص از نظر اماميه چيست؟ آيا در اين زمينه بين ديدگاه اسلام با مكاتب ديگر به غير از اهداف تفاوت ديگرى وجود دارد؟
آيةالله حائرى: بسم الله الرحمن الرحيم. عرض مىشود كه جواب اين سؤال يكمقدار مشكل است. به خاطر اينكه اماميه بعد از ائمه معصومين(:) عملا هيچ دخالتى در حكومت نداشتهاند، تعريف حكومتبا مشكل مواجه است. با سلطنتهاى شيعه كه در ايران بوده كار نداريم. اينها حكومت اسلامى به آن معنا نبوده است. همچنين حكومتهاى سنى در زمان عثمانى و...آنها را هم كار نداريم. اماميه از بعد از امامحسن(ع) حكومتبه معناى دقيق كلمه را نمىشناخت. در بحثها و كتابهاى علمى هم مطرح نمىشد. اگر مىشد هم خيلى جنبى بود; مانند بحثهاى جنبى كه مرحوم شيخ مطرح كرده است. شايد وسيعترين بحثى كه در مورد ولايت فقيه از قديميها ديدهام، بحثهاى مرحوم نراقى است كه در «عوايد الايام» كرده است و بعد از او وسيعترين بحث را بحث مرحوم آيةا... شاهرودى در نجف ديدم. ايشان در كتاب حج كه بحث مىكرد، به نظرم به مناسبت اثبات هلال وارد بحث ولايت فقيه شد و خيلى مفصل بحث كرد. بعد از او هم مرحوم امام (1) .
فصلنامه: آيةالله شاهرودى نظرش چه بود؟
استاد: قايل به ولايت فقيه بود.
فصلنامه: يعنى ولايت مطلقه به اصطلاح امروز؟
استاد: بله.
فصلنامه: آيا مباحث آيةالله شاهرودى منتشر شد؟
استاد: خير، منتشر نشد. من در آن موقع بحثاش را نوشتم. به هرحال از متاخرين اولين كسى كه بحث مفصل او را در اين زمينه ديدم ايشان بود و بعد هم حضرت امام(ره) كه تشريف آوردند و آن بحث ولايت فقيه را مطرح نمودند كه چاپ شده و در دسترس است. به هرحال از قديميها، «عوايد الايام» مرحوم نراقى است كه نسبتا مفصل بحث كرده است. در عين حال كل اين بحثها به شكلى نبوده كه تمام جوانب حكومت را بررسى كند، بيشتر روى نقطه ولايت فقيه متمركز بوده است.
فصلنامه: مباحث مرحوم محقق نائينى چطور؟
استاد: اين هم چيز خوبى است; ولى اين هم باز به نظر من به معناى كامل كلمه نيست; يعنى ايشان در آن تاريخ و مقطع زمانى كه بوده، نظر به همان شكل حكومت مشروطه داشته كه مطرح بود و او به همان شكل بحث كرده است و بحثاش مفيد ، نافع ، روشنگر و بسيار خوب است. ولى خوب نظر به همان شكل حكومتى داشتند كه در آن وقت مطرح بوده و شايد در آن زمان چيزى بهتر از آن ممكن نبوده، البته اينكه چطور شد ايشان آن رقمى بحث كردند؟ نمىدانم، البته نسبتبه آن موقع داراى مطالب بسيار خوبى است ولى باز هم نمىشود كه ما بگوييم نظر حكومت اماميه اين است و چنين تعريفى را به مذهب اماميه، نسبتبدهيم. علماى اماميه، چيزى نداشتند تا به آنها نسبتبدهيم. بنابراين بيشتر روى كلمه اسلام مىتوان دست گذاشت. براى اينكه اسلام به نظرم در اين زمينه يك چيزهايى دارد. حتما از نظر حكومت مطالبى دارد. امااينكه مذهب اماميه چه نظرى دارد؟ خوب ممكن است آراى مختلفى باشد. به هر حال من به اين منوال اشاره مىكنم كه از ديدگاه اسلام حكومت چگونه است؟ ما اگر بخواهيم يك تعريفى از حكومتبكنيم كه نسبتا آراى مختلفى را شامل شود; كه هم قايلين به ولايت فقيه بپسندند، هم آنهايى كه ولايت فقيه را قبول نكردهاند بپسندند و هم آنهايى كه مشروطهاى بودند، بپسندند. يك چيزى از اين قبيل بخواهيم بگوييم خواه ناخواه ما بايد اين جورى بگوييم كه: حكومت اسلامى حكومتى است كه بر پايه نظامهاى اسلامى باشد. پيش از پيروزى انقلاب در قم يك تعبيرى بود ،تعبير جالبى بود، البته در حد تعبير عوامانه ،كه راه مىافتادند و مىگفتند و من از اين تعبير خيلى خوشم مىآمد. در راهپيماييهايى كه عليه شاه داشتند شعار مىدادند و مىگفتند:« حكومت اسلامى، قوانين قرآنى، رهبر خمينى». كه زيباترين تعبير بود در آن وقت; يعنى به معناى وسيع بايد بگوييم حكومت اسلامى آن است كه قوانين و نظمش قرآن و اسلام باشد. عدالتباشد، نه مانند حكومتهاى ديگر كه مجلسى دارند كه آن مجلس جعل قوانين مىكند. البته ما هم مجلس داريم اما آن مجلس جعل قوانين اصلى و اساسى نمىكند. اين مجلس يك جزيياتى را كه آخرش هم بايد يك ولى فقيه امضا كند، بحث و وضع مىكند. در صورتى كه در كشورهاى ديگر اين جورى نيست. در كشورهاى غيراسلامى اصلا قوانينشان را مجلس يا پارلمان جعل مىكند، در صورتى كه اسلام اين جورى نيست. قوانين حكومت اسلامى از پيش وضع شده است; بجز جزيياتى كه بايد با وضع مجلس و تاييد ولايت فقيه باشد. قوانينى كه از طرف آسمان و خداوند با وحى آمده است، بر اساس همان بايد حكمروايى و حكومتشود. يك چيزى روشنتر از اين فكر نمىكنم بشود گفت. بله يك دفعه يك كسى ممكن استبپرسد راى شما چيست؟ مىگويم خوب راى ما ولايت فقيه است. آيا ولايت مطلقه را قايليد يا نه ؟ اينها را آدم شرح مىدهد. اما اين رقم سؤال كه سياست و حكومت از ديدگاه اسلام يا نظر اماميه چيست؟ فكر نكنم روشنتر از اين و بهتر از اين بشود جواب داد.
فصلنامه: اگر بنا بر همان مبناى خودتان بخواهيد حكومت اسلامى را تعريف بفرماييد، چگونه توضيح مىدهيد؟
استاد: منآنطورىكهازادلهفهميدم «ولايت مطلقه فقيه است» و حتى كل تصرفاتى كه مىشود معتقدم به دستور ولى فقيه بايد باشد جز انتخاب خود ولى فقيه; يعنى ما سه مساله داريم:
1- ولايت فقيه.
2- انتخاباتى كه زير نظر ولى فقيه انجام مىشود.
3- انتخاب خود ولى فقيه.
من تا آنجا كه از ظاهر ادله دستيافتم ولايت مطلقه است; به همان صورت كه امام فرمودند.
فصلنامه: تفسيرهاى متعددى از نظريه ولايت مطلقه حضرت امام(قدسسره) شده است. طايفهاى مىگويند: ولى فقيه در زمينه مسائل فرعى، در احكام عمومى و نه خصوصى، به شرط رعايت مصالح عامه حق تصرف دارد. ولى اگر امر مرتبط شد به مصالح شخصى يك نفر و ربطى به مصالح عمومى نداشته باشد، ولى فقيه نمىتواند در اين امور تصرف نمايد. بعد مثال مىزنند كه مثلا ولى فقيه نمىتواند به يك نفر دستور ازدواج يا طلاق و يا خريد و فروش اموال را بدهد. اين امور از مسائل شخصى است. ولى فقيه فقط در امور عمومى با رعايت مصالح عامه دخالت مىكند. حضرتعالى در اين زمينه اگر نظرى داريد بفرماييد.
استاد: بله. گفتيم سه چيز داريم: ولايت فقيه، انتخاب ولى و انتخاباتى كه زير نظر او انجام مىگيرد. ابتدا مساله ولايت فقيه را شرح مىدهم. من اين جورى مىفهمم. حالا ادلهاش را كنار مىگذاريم كه مفصل است. آنچه كه من فهميدم اين است كه كل وجودات اعم از وجودات بشرى و غيربشرى كه مرتبط به وجود بشرى مىشود، كه نقصى داشته باشد و «ولى» خاصى نداشته باشند ولىشان ، فقيه است. آنوقت اين تعبير (كه نقصى داشته باشد و ولى خاصى نداشته باشد ولىاش فقيه است) چند صورت پيدا مىكند:
1- اشخاصى كه نقص دارند از قبيل; يتيم، مجنون و امورى كه به نام امور حسبيه مىگويند كه حتما امام اين را نخواسته بيرون كند از تحت ولايت، اين اشخاص را نمىفرمايد و همچنين جماداتى مانند مسجد و... كه نياز به ولى دارد و ولى برايش تعيين نشده است.
2- امور مردم و اجتماع; دليلش اين است كه اجتماع هميشه نقص دارد. فرض كنيد يك اجتماعى مركب شده باشد از افرادى كه همهاش نابغه است. البته فرق استبين فرد و اجتماع. دليلش اينكه فرد اگر مجنون، سفيه يا يتيم و... نباشد اين فرد نقصى ندارد. ما از ظاهر عرفى دلالت دليل ولايت غيرمعصوم مىفهميم (معصوم را كار نداريم) كه غرض از ولايت پر كردن نقص مولىعليه است. ولايت چيزى شبيه مالكيت مالك و مملوك نيست. اگر فرض كنيم كه مولىعليه جزء ناقصين نيست; نه سفيه است، نه مجنون و نه يتيم و نه سايرين، نقصى ندارد تا ولى بيايد نقصاش را پر كند. اما همين فرد را اگر شما بگذاريد در ميان اجتماع، اجتماعى كه فرضا كل افرادش از نوابغ روزگار باشد; جورى كه هيچ نقصى در آن نباشد، در عين حال اين اجتماع بما هو اجتماع تا يك ولى نداشته باشد نمىتواند خودش را اداره كند. خواهناخواه در اجتماع اختلاف، تضارب آرا و ظالم و مظلوم وجود دارد. اين اجتماعى كه همه افرادش از نوابغ روزگار و بدون نقصاند، اما عنوان اجتماع كه رويش مىآيد نقص ذاتى دارد و بدون ولى نمىتواند قوام داشته باشد. زيرا اختلاف آرا، وجود ظالم و مظلوم و تضارب آرا، طبيعى است و چارهاى نداريم.
فصلنامه: نظر حضرتعالى اين است كه در هر اجتماع، وجود حاكم ضرورت دارد «لابد للناس من امير بر او فاجر». در اينجا يك تعبيرى است كه از جمله بعضى از نويسندگان معاصر مطرح كردهاند كه ولايت لازمهاش وجود نقص در مولىعليه است. وقتى كه ولايت چنين چيزى را در بطن خودش داشته باشد چطور مىتوان بهمين افراد ناقص گفت كه شما بياييد در انتخابات خبرگان، نمايندگان مجلس شوراى اسلامى و... شركت كنيد. ظاهرا مقصود شما از نقص مقيد است نه مطلق.
استاد: بله. اين نقص را وقتى آدم روى فرد پياده كند همان مىشود كه او مىگويد. ناقص استيعنى; صغير يا مجنون يا سفيه است. نقص افراد غالبا همان است اما در اجتماع ما كه مىگوييم اجتماع نقص دارد اين معنايش اين جورى نيست. يعنى افراد بنفسه ناقص نيستند. پس اين افراد را شما چرا ناقص مىخوانيد؟ اين افراد را اگر فىنفسه ملاحظه كنيم نقصى ندارند. مقصود اين است كه اجتماع نمىتواند خودش را اداره كند. نقص در اداره كردن خودش دارد. اجتماع بما هو اجتماع، تا خلاصه نشود در يك حاكم كه امور آن را اداره كند نمىتواند خودش را اداره كند. اين نه به معناى آن نقصى است كه ديوانه استيا ضعف دارد. بنابراين عرض كردم شما فرض كنيد يك اجتماعى را كه افراد آن از نوابغ روزگار باشند. اين هيچ نقصى ندارد بلكه كمالاتى هم دارد. خوب اختلاف آراء را چه بكند؟ ممكن است غيرمعصومين با هم اختلاف راى داشته باشند. معصومين اگر باشند خوب همهاش به راى واحد و به راى حق مىرسند. اما غيرمعصومين كه اختلاف آراء دارند چكار كنند؟
فصلنامه: به اين ترتيب از نظر حضرتعالى مفهوم ولايت در امور اجتماع متفاوت از معناى ولايت در مواردى از قبيل مجانين، صغار و... است؟
استاد: ولى مىآيد اين نقصها را پر مىكند. اينكه اين نقص را مىخواهد پر كند خواهناخواه نتيجه آن مىشود كه ما عرض كرديم; يعنى ولى امر نمىآيد به شما بگويد كه همسرتان را طلاق بده. چون شما به ولى امر مىگوييد من به عنوان يك فرد نقصى ندارم. من اگر سفيه بودم خوب نقص داشتم و شما هرچه مىگفتيد به صلاحم بود. ولى من سفيه نيستم من خودم مىدانم. من صلاحم در اين است كه زنم را طلاق ندهم; چه جورى شما مىگوييد همسرت را طلاق بده. خواهناخواه ولايت اينجا را نمىگيرد. ولى به جامعه وقتى گفته شود جنگ كن با عراق، اجتماع نمىآيد بگويد نه ما نقص نداريم. چون جامعه خودش اختلاف نظر دارد. نمىتواند تصميم بگيرد. تا ولى امرى نباشد اين كار انجام نمىشود. اين معناى نقص در اجتماع است كه مىگويم ، نه آن نقصى كه در فرد واقع مىشود.
فصلنامه: آن گونه كه از مباحثحضرتعالى نتيجه مىشود اين است كه شما براى اجتماع هويتى جداى از مجموعه افراد تشكيل دهنده آن قايليد. اين طور نيست؟
استاد: يك دفعه مقصود ما ذات اجتماع است كه خواهناخواه اعتباريات دراين رقم بحثها اثرى ندارد. اگر مقصود اين باشد، آن نظريه اول كه اجتماع عين افراد است، درست است; يعنى يك بحث ادبى محض است. چون اجتماع راى ديگرى غير از راى افراد ندارد. ولى آنهايى كه اجتماع را جدا از افراد مىدانند اين منظورشان نيست، نظر به وجود عينى ندارند: بله نظر به وجود عينى مادى اجتماع همان افراد است. چيز ديگرى نيست، اما اينكه اجتماع را غير افراد مىدانند يك سرى اعتباريات را در نظر گرفتهاند كه اثر عملى دارد; يعنى كسى كه مىگويد به اعتباريات چه كار دارى؟ اعتباريات كه اعتبار محض است چه ارزش دارد؟ جوابش اين است كه ما به اعتبار كار نداريم. يك رقم اعتباريات است كه مجرد فرض مىباشد اگر اعتبار كنم دريايى از طلا اينجاست، كه نه درياست و نه طلا و نه منضم از هردو. اما يك رقم اعتباريات است كه در عين اينكه وجود عينى ندارد اما اين اعتبار اثر خارجى دارد. شبيه اعتبارى كه ما به سكه مىدهيم. مگر يك هزار تومانى با يك تكه كاغذ قشنگتر و مقبولتر از آن چه تفاوتى دارد؟ اين اثر اعتبار است. اما يك رقم اعتبار است كه اثر عملى دارد. ما اين رقم اعتباريات را كه اثر عملى دارد در اجتماع دخيل مىدانيم; مثلا افراد را اگر بررسى كنيم، فرد راجع به مصالح شخصى خودش باعقل و التفات بيشترى كار مىكند، اما وقتى جزء اجتماع شد خواهناخواه اختلاف نظر و تضارب منافع پيدا مىشود. اينها آثار عينى، خارجى، قطعى و نتيجه آن تركيب است; نتيجه زندگانى همگانى است. اين جورى كه حساب كنيم فرق بين اجتماع و فرد روشن مىشود. بنابراين مغالطه مىشود يعنى دو مطلب با هم قاطى شده و مساله بغرنج ديده شد. ما يكدفعه اجتماع را از ديد وجود مادى بررسى مىكنيم كه با افراد يكى است، دو تا نيست ولى وقتى از ديد يك سرى اعتباريات كه داراى اثر است و هيچكس منكر اثر آن نيستبررسى مىكنيم; مثال سادهاش همين پول است. اين خلاصه مطلب است و قاعدة مقصود حضرت امام(ره) همين است. حالا اينها همهاش در بند اول بود.يعنى مفهوم ولايت فقيه.
اما در بند دوم (انتصاب ولى فقيه): در انتصاب ولى فقيه من اين جور معتقدم كه ما انتخابى نيستيم. به معناى اينكه اگر يك فقيه و ولى خودبه خود پرچم را به دست گرفت و مشغول اداره مردم شد و فقهاى ديگر با او رقابت نكردند و تنشى به ميان نيامد ايشان ولى فقيه است . به اين معنا اگر بحث انتخابى و انتصابى را بكنيم ما انتخابى نيستيم. ما مىگوييم «اما الحوادث الواقعة» اين امور را شامل است و او اقدام كرده است و ديگران هم رقابت نكردهاند. انتخاب اين جا معنا ندارد. اين شخص با وجود شرايط، ولى فقيه است و حمايت از وى لازم است. ولى انتخاب را ما يك جا لازم داريم و آن جايى است كه اگر تشاح و رقابتباشد، هر دو بخواهند امور مسلمانان راانجام بدهند، چون بالاخره نظم اجتماع بهم مىخورد. مشكلاتى پيش مىآيد. به هركدام بگويم تو عقب بنشين، مىگويد نه. من بهتر از او مىفهمم، من بايد بيايم چرا او مىآيد. من بهتر مىفهمم. در اينجا نسبت ما با اين اوليا خواه ناخواه مىشود نسبتبه افرادى كه با آب وضو مىگيرند. حضرت فرمود: با آب وضو بگيريد. معنايش اين نيست كه با همه آبها وضو بگيريد. معنايش اين است كه يكى را انتخاب كن و وضو بگير. تحقق ولايت هر يك از فقهاى رقيب بستگى دارد به اينكه ما كدام را انتخاب كنيم. منتها انتخاب فرد با انتخاب اجتماع فرق دارد. در مورد آب وضو من انتخاب مىكنم كه چه آبى باشد; انتخاب در اجتماع خواهناخواه با اكثريت همراه است. انتخاب در اجتماع معنا ندارد مگر در لباس اكثريت.
فصلنامه: آيا تعبيرى در ادله داريم كه مثلا معصوم(ع) فرموده باشد كه از ولى فقيه اطاعت كنيد؟
استاد: بله ، من مىگويم همين ارجعوا كه داريم دو معنا مىدهد. در دو جاى مختلف همين ارجعوا الى رواة احاديثنا يا آن فارجعوا الى... را داريم. من مىگويم از تمام ادله، ما دو چيز مىفهميم يعنى، در آن جايى كه كسى گام برداشته و اقدام كرده است ما آن جا انتخاب نداريم; مانند همان آب وضو. اگر يك آب است انتخاب معنا ندارد. اينجا هم اگر يك نفر باشد انتخاب معنا ندارد. در اينجا اگر گفته شود انتخاب نشده اشتباه است. چون ارجعوا نگفته بود كه اول انتخاب كنيد بعد رجوع كنيد. ارجعوا معنايش اين است كه قبول و متابعت كنيد. هيچ توقف بر انتخاب ندارد. اما همين ارجعوا را اگر بگذارى در جايى كه ده فقيه است و هر ده تا هم مىخواهند ولى شوند، در آن صورت مساله فرق مىكند. بنابراين خواهناخواه اگر يك نفر بود متابعت مىشود ولى در جايى كه متعدد شد همين ارجعوا شبيه توضوا بالماء مىشود كه اگر ده تا آب گيرش آمد خواهناخواه معنايش اين است كه من وضو را با صرف الوجود آب انجام بدهم. اين جا معناى ارجعوا آن است كه صرف الوجود فقيه را بايد متابعت كنم. اما انتخاب نتيجه عملى اين متابعت است. آن وقت چون ارجعوا خطاب به جمع است و انتخاب جميع در اينجا در كار استخواهناخواه انتخاب جمع با انتخاب فرد فرق مىكند. يكى، اين را مىخواهد و يكى آن را. بنابراين معناى عرفى انتخاب جمع راى اكثريت است و غير از اين ما راهى نداريم.
فصلنامه: چه لزومى دارد كه ما براى تعيين ولى فقيه به طرف انتخابات برويم؟ حتى در همان موردى كه رقابت پيش مىآيد و افرادى واجد شرايط هستند يا احتمال تشاحى باشد، چون در مبناى رجوع به انتخابات نظرات مختلفى وجود دارد. بنابراين استنباط انتخاب از ارجعوا كار مشكلى است. در اين صورت از خود مقبوله عمربن حنظله استفاده مىكنيم كه سؤال مىكند دو نفرند كه هر دو مساويند. حضرت مىفرمايد اصلح، افقه، اعدل و...باشد.
استاد: در همان جا در صورت تساوى اين انتخاب دو فايده و كار ويژه دارد. يكىاين كه آدم بهترين را پيدا كند. اين خوب است. ديگر آن جايى كه مردم اطلاع چندانى از مصاديق ندارند انتخاب غيرمستقيم است.
فصلنامه: پس مىفرماييد اگر يكى افقه بود نوبتبه غيرافقه نمىرسد؟ اگر مساوى بودند آن موقع بحث انتخاب مطرح مىشود؟
استاد: نه، يعنى اگر يكى افقه نبود ولى مردم او را خواستند. يا به دليل اينكه آنها خيال كردهاند او افقه است; مثلا اگر افقه زيد است ولى مردم خيال كردند عمرو افقه است و عمرو را انتخاب نمودند، من يك نفر مىگويم عمرو افقه است. حال سؤال پيش مىآيد كه حق با كيست؟ و ولىامر كيست؟ آن استيا اين؟ ولى امر ظاهرى آن است كه مردم انتخاب كردهاند كه معتقدند آن افقه است. پس اين ولى امر آنهاست. ولى من كه معتقد هستم مردم اشتباه كردهاند، افقه عمرو بوده است نه زيد، من چه بگويم؟ آيا من بگويم ولايت مال افقه است و مردم هم به عقيده من اشتباه كردهاند؟ پس اين ولايت دارد و نه آن، اين را بگويم؟ من اين جور مىخواهم بفهمم از حرف شما كه مىخواهيد بفرماييد كه من يك نفر بر خلاف همه مردم اگر معتقد شدم كه عمرو افقه است، خواهناخواه معتقد مىشوم كه عمرو ولى است. در حالى كه اين درست نيست.
فصلنامه: لازمه زندگى اجتماعى اين است كه ما تشخيص بعضى از افراد را نپذيريم زيرا در غير اين صورت نظم اجتماع به هم مىخورد.
استاد: اين مخالف با حجيت ذاتى قطع مىشود. اين بيان شما مخالفت مىكند با يك اصل مسلم كه آن حجيت ذاتى قطع است; يعنى حكم ظاهرى. اين يك حكم ظاهرى است كه حجيت آن با قطع منتفى مىشود. من بر خلاف همه قطع دارم، آقايانى كه گفتهاند زيد افقه است، اشتباه كردهاند. عمرو افقه است. اين جا بايد چكار كرد؟ من از ادله ولايت فقيه اينجور مىفهمم كه فقيه اگر افقه باشد، ولايت دارد.منتها ما كه گفتيم خطاب به ما است; مثل توضؤا بالماء مىشود كه ما بايد به صرف الوجود اكتفا كنيم كه خواهناخواه ما يكى را انتخاب مىكنيم. آن روايت كه مىگويد افقه و اعدل، حالى را فرض كرده كه هر دو حكم كرده، بعد از حكم هر دو گفته، افقه و اعدل را بنگريد. ما اين جور مىفهميم كه ولى فقيه ولايت دارد و به ما هم امر كرده كه صرفالوجود را انجام بدهيد. اصلا شكى نيست. تا آن جايى كه مىتوانيم تلاش مىكنيم كه افقه را بگيريم. ممكن است اشتباه بكنيم در افقه. اگر اشتباه كرديم آن وقتحكم ما حكم ظاهرى است. حالا اشتباه كرديم زيد را افقه دانستيم، در حالى كه عمرو افقه است. اين حكم ظاهرى شد; يعنى ولايت را خدا فقط به افقه داده و ما اشتباها اين را گرفتيم. پس شد حكم ظاهرى يا منجزيت قطع؟ يا اينكه حتى بعضى مىگويند فقط معذر است؟ چنانچه بعضى مىگويند: قطع اگر اشتباه رفت منجز نيست، فقط معذر است. يا اينكه نه اين جا اين حكم واقعى ماست. منتها فقط اين امر باقى مىماند كه در صورت تشاح همانند چند تا آبى است كه ما بايد صرف الوجود را محقق كنيم.
فصلنامه: به نظر شما اگر كسى افقه باشد و ديگرى فقاهتش از اين كمتر است ولى مجتهد واجد شرايط است لكن مقبوليتش از افقه بيشتر است. دراينجا چه بايد كرد؟
استاد: آن يكى افقه است اما اين با كفايتتر. خواهناخواه در جامعه بيشتر مىتواند كارآيى داشته باشد. مقبوليت عامه در مواردى كارى مىكند كه يك نوع سيطره و نفوذ كلام به اين مىدهد. البته «اكثريت» يعنى; كفايتبيشتر زيد با مقبوليت تفاوت دارد; يعنى زيد بيشتر از عمرو مىتواند جامعه را اداره كند و بيشتر مشكلات جامعه را درك مىكند اما عمرو يك مقبوليت عمومى دارد و مردم او رامىخواهند در اينجا كدام مقدم است؟
اين سؤال يك جواب ندارد. فرق مىكند. گاهى دوم مقدم است. يعنى هرچند كم كفايت است اما در حد معمول كفايت دارد اما چون مقبوليت عامه دارد خواهناخواه سيطره پيدا مىكند. مرحوم امام(ره) هر دو تا را با هم داشت; ايشان وقتى حرفىمىزد توى دلها مىنشست. حالا ايشان معصوم كه نبود اما حرفش توى دلها مىنشست; مثلا وقتى خواست جنگ را خاتمه دهد، اگر هر كسى غير از امام بود حرفش مقبول نمىافتاد. امام تا گفت تمام شد. واقعا توى دلها نشست. اين امر سبب قدرت رهبر مىشود.
فصلنامه: حالا نمىتوانيم به غير از اين «ارجعوا» به بناى عقلا تمسك كنيم؟ بناى عقلا بر اين است كه هر جا تعدادى واجد شرايط وجود داشته باشد دنبال اصلح مىرويم; يعنى هر كس كه در مجموع صلاحيت دارد.
استاد: اگر به آن بنبستشمانرسد. يعنى اينكه نرسيم به اينكه بگوييم اصلح ولى است ولى مردم غيراصلح را انتخاب كردهاند. بلى مىتوان از اين راه استفاده كرد و بعيد نيستبگوييم فهم عرفى اجتماعى همين است. بناى عقلا هم مؤيدش همان عرف اجتماعى است. بناى عقلا يعنى اينكه آنها از دليل اين جورى مىفهمند.
فصلنامه: در باره انتخابات زير نظر ولى فقيه، يعنى قسمتسوم بحث توضيح بفرمائيد.
استاد: بله، ما معتقديم كه انتخابات كلا مشروعيتخود را از ولى فقيه مىگيرد و الا اصلا مشروعيت ندارد و دليلى براى آن نداريم.
در حكومت اسلامى بررسى به آن صورت انجام نشده است. چون حكومت در دستشيعه نبوده و دنبال مباحث آن نمىرفتند، در نتيجه به طور طبيعى اختلاف زياد شده است.
فكر مىكنم اولين چيزى را كه بايد مطالعه و بحث كرد، مساله ولايت است.
ولى و رئيس جمهورى كه پيدا مىشود، مردم چون خودشان ولايت دارند، بايد ولايت را به او بدهند. عقد، تفويض ولايتمىباشدوعقد همان قرارداد است.
يعنى ولى فقيه ما را امر كرد كه اعضاى پارلمان را انتخاب كنيد. امر او هم نافذ است. اگر يك وقتى نتيجه بد در آمده باشد، ولى فقيه حق وتو دارد. چون در رابطه با انتخابات دليلى از كتاب و سنت نداريم. خوب اگر دليلى از كتاب و سنت داشتيم، ولى فقيه هم مجبور بود كه بسازد. چون او هم مسلمانى است مثل ما كه بايد به آن عمل كند. چون در رابطه با انتخابات دليلى از كتاب و سنت نداريم و دليلش امر ولى فقيه است و امرش هم نافذ مىباشد. بنابراين مسؤوليت آن هم از خود امر ولى فقيه است. مرحوم امام(ره) كه فرمود: والله من با رياست جمهورى بنىصدر موافق نبودم. وقتى ايشان بنىصدر را عزل كرد اين مخالفتبا آراى مردم بود. مردم رايشان را پس نگرفته بودند. به هر حال، من مىگويم اگر امام(ره) از روز اول بنا بر اعتقادش او را عزل مىكرد موجب رنجش مردم مىشد. اما اگر مفسده بقاى او بيشتر از اين امر بود و امام(ره) بقاى او را بيشتر از مفسده عزل مىدانستند، امام(ره) همان روز اول او را عزل مىكرد; يعنى حق داشت. اگر يادتان باشد در انتخاب بازرگان يادم هست، من رفته بودم تهران، امام(ره) توى يك اتاق كوچكى بود و اكثر مردم بيرون از آنجابودند، امام(ره) يك سخنرانى كوچكى كردند و تمام شد و بعد مردم شعار دادند و رفتند. سخنرانى ايشان به جز آنهايى كه توى اطاق بودند به گوش ديگران نمىرسيد. من بعدا از كسانى كه توى اتاق بودند پرسيدم كه امام چه فرمودند؟ گفتند: خلاصه سخنرانى امام(ره) اين بود، فرمود: من كه گفتم بازرگان را انتخاب كنيد من مىخواستم كه با وضع دنيا تطبيق كند و گرنه اين انتخاب هيچ است. من ولىامر، او را تعيين كردم. اين كلمه در آن موقع خيلى براى من لذتبخش بود. حالا اگر شهيد رجايى انتخاب شد و با نظر ولى امر هم بود. اگر ولى امر اين انتخاب را به قدرى داراى مفسده شديد ديد كه كمتر از مساله شكستن انتخاب يعنى; مفسده بقاى اين مرد كه انتخاب شده بيش از مفسده ناديده گرفتن انتخاب بود در اينجا حق وتو دارد و اين به خلاف آن است كه بگوييم اين انتخابات بطور مستقيم از جانب خدا آمد. اگر اين جورى مىگفتيم اين دليل به بن بست مىرسيد.
فصلنامه: مىشود بگوييم كه بر ولى فقيه لازم است كه براى تشخيص مصالح مردم و تشخيص موضوعات به همين نمايندگان مردم مراجعه كنند يا مثل آن جريانى كه پيامبر در مقابل انصار فرمود اين 12 نفر را انتخاب كنيد و به آنها مراجعه كنيد.
استاد: خوب اين مراجعه كردن دو معنا دارد:
1 - يكى اين كه ما امر به مشورت داريم و (امرهم شورى بينهم) و( شاورهم فىالامر);
2 - ديگر اينكه لازم است ولى راى اكثريت را بگيرد.
اولى كه مشورت لازم باشد شايد بتوانيم از (شاورهم فىالامر) استفاده كنيم. اما اينكه لازم باشد ولى فقيه راى اكثريت را بگيرد اين خلاف ظاهر آن چيزى است كه ما از كلمه (و اذا عزمت...) مىفهميم.
اگر بخواهيم منطقى و فلسفى بحث كنيم مىشود گفت كه اذا عزمت... نگفته كه عزمتبر چى؟ شايد در عزمت، متعلق عزم همان راى اكثريتباشد.
بنابراين ما معتقد نيستيم كه راى اكثريت مستشارين، فوق ولايت ولى امر باشد.
فصلنامه: پس لزوم مشورت را مىپذيريد؟
استاد: لزوم مشورت بعيد نيست. چون هم آيه داريم و هم روايات زيادى داريم. شايد آيه خيلى روشنتر باشد.
فصلنامه: پس تشخيص راى مجلس شوراى اسلامى و كسب آن از باب مشورت لازم است.
استاد: من اين را نمىگويم. شوراى مشورتى خود ولى امر، در حد مشورت مىتواند استفاده نمايد.
فصلنامه: حضرت عالى از سه مساله ولايت فقيه، انتخاب خود فقيه و انتخاباتى كه زير نظر ولى است، صحبت كرديد و اشاره نموديد كه انتخابات زير نظر ولى فقيه مشروعيت مىيابد. سؤال اين است كه آيا مشروعيت انتخابات زير نظر فقيه، مربوط به فقيه هر زمانى است؟ يا مربوط به فقيهى است كه مؤسس مىباشد و اختياراتى را به مردم ازباب ولايت واگذار مىكند؟
استاد: مربوط به ولى هر زمانى است. در هر وقت و هر كس كه باشد.
فصلنامه: به عبارت ديگر، قانون اساسى كه توسط يك فقيه تاسيس مىشود، آيا فقهاى بعدى ملزم به رعايت آن هستند؟
استاد: در هيچ حالى ملزم نيستند. هر يك از دو مبناى صاحب جواهر را انتخاب كنيم، فقهاى بعدى ملزم نخواهند بود. اگر اين مبنا را انتخاب كنيم كه فقيه اول ولايت داده است، ولايت داده شده با فوت ولى به هم نمىخورد; حتى اگر آن مبنا را قبول كنيم، باز صاحب جواهر اين مقدار را مىپذيرد كه ولى بعدى مىتواند نسخ كند. يعنى يا مىگوييم وكالت است كه با فوت فقيه اول خودبه خود نسخ مىشود و يا مىگوييم ولايت است كه ولايت داده شده با فوت ولى نسخ نمىشود; اما ولى بعدى حق نسخ دارد. پس به هيچ وجهى فقيه دوم ملزم به قبول آن قانون اساسى امضا شده در زمان فقيه اول نيست. نهايتش اين است كه مىتواند نسخ كند; مثل دستور بازنگرى در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران در سال 58. نگفتند كه اولى نافذ است. آن زمان قرار بود كه رئيس جمهور غير از رئيس دولت (نخست وزير) باشد ولى بعد عوض شد.
فصلنامه: حضرت عالى اشاره كرديد كه انتخاب ولى فقيه در شرايط خاصى، قهرا حالت انتخاب اكثريت را به خود مىگيرد. چه دليلى وجود دارد كه اين اكثريت، اكثريت مردم باشد؟ شايد مراد از اكثريت، اهل حل و عقد باشد. به هر حال مردم آنها را انتخاب مىكنند. طبعا در هر جامعهاى افرادى وجود دارند كه از بقيه مردم آگاهترند. يعنى به فرض مىتوان اهل حل و عقد را بدون انتخابات معين كرد و آنها هم فقيه را انتخاب نمايند.
استاد: اين هم باز انتخاب است. انتخاب مردم است. منتها صورتى از صور انتخاب است; يعنى انتخاب اينگونه نبوده است كه حتما بايد صندوق باشد. اين يك جور از انتخاب است. انتخاب خيلى روشن اين است كه صندوقى بگذارند و مردم بروند پاى صندوق و راى بدهند. ولى اگر افراد ممتازى بين مردم باشند و مردم هم آنها را قبول داشته باشند، اين خود يك نوع انتخاب است; منتها نه از طريق صندوق راى. دليلى كه براى انتخاب شرح داديم، اين بود كه گفتيم چون امر به ارجعوا، اقبلوا، اجعلوا و ... - هر چه كه بر لسان حاكم در روايتباشد، اين به معناى امر به اجتماع است. امر به اجتماع هم مانند امر به فرد كه مىگويد: توضؤوا; وضو بگيريد - امر به طبيعت است; يعنى امر به صرف الوجود مىباشد; نه امر شمولى كه بگويد همه را ولى قرار دهيد. همه را كه نمىشود ولى قرارداد. خواهناخواه يكى است. وقتى كه شمولى نباشد، بدلى است. به تعبير آقايان اصولى، بدلى كه شد، خواهناخواه اختيارش به دست مكلف مىشود. مكلف اگر فرد باشد، تخيير فردى ثابت مىشود و اگر مكلف اجتماع باشد، تخيير اجتماع ثابت مىشود و تخيير اجتماعى جز راى اكثريت، معنايى نمىتواند داشته باشد. تخيير اجتماعى يعنى چه؟ اجتماع چگونه تخيير مىكند؟ خواهناخواه اكثريت تخيير دارد.
فصلنامه: در مطالعه از حكومت اسلامى با اختلاف نظرهايى جدى بين فقها مواجه مىشويم. علت اين اختلاف نظرها در چيست؟ برخى عقيده دارند كه علت اين امر، به زمانه هر فقيه بر مىگردد و برخى ديگر ابهام در متون و روايات را طرح مىكنند. نظر حضرت عالى راجع به علت اختلاف نظر فقها درباب حكومت چيست؟
استاد: فكر مىكنم تا يك حدى اختلاف نظر طبيعى است. مانند بقيه مسائل فقهى كه اختلاف نظر در آنها وجود دارد. منتها اينجا بيشتر و پيچيدهتر شده است. علتبغرنجتر شدن مساله اين بوده كه حكومت در دستشيعه نبوده است. در نتيجه بحثهاى دقيق و عميقى كه اختلافات را به تدريج كنار مىزند، صورت نگرفته است. مثلا در كتاب طهارة، صلاة و كتابهاى ديگر، با بحثهاى دقيق و عميق اختلافات كم شده است. البته باز هم اختلاف هست. اختلاف كه از بين نمىرود; ولى با كم شدن اختلافات، مشتركات زياد مىشود. در حكومت اسلامى بررسى به آن صورت انجام نشده است. چون حكومت در دستشيعه نبوده و دنبال مباحث آن نمىرفتند، در نتيجه به طور طبيعى اختلاف زياد شده است. حالا كه انقلاب شد و حكومتبه دستشيعه افتاد، روى اين مطالب كار مىشود. طبيعى است كه روز به روز اين مطلب روشنتر شود و پردههاى اختلاف كنار رود.
فصلنامه: پس، از نظر شما علت اصلى اختلاف، نبودن حكومتبه دست فقهاست؟
استاد: البته دليل غامض است. علت غامض بودن دليل اين است كه رواة همه سؤالاتشان از امام (ع) راجعبه چگونگى تيمم يا وضو بود; نه راجعبه چگونگى حكومت اسلامى. اصحاب حتى در زمان خود امام (ع) فاصله زيادى بين خودشان و روزى كه بخواهد حكومتبه دستشان بيفتد، مىديدند. اين همه سؤالاتى كه مثلا در مورد دارو كشيدن در حمام وارد شده درباب حكومت وارد نشده است. اينها در ولايت اين كارها را نكردند. اگر هم سؤالاتى كرده باشند، چون انگيزهاى براى حفظ جوابها نداشتند، به دست ما نرسيده است. اين سبب غموض شده كه مىگوييم ادله خودبهخود غامضاند. ولى باز منشاش اين است كه در آن زمان نيازى احساس نمىشد تا اهتمام بورزند. پس يا سؤالات كم وارد شده، يا اهتمام به نوشتن وجود نداشت و يا به دست ما نرسيده است. در نتيجه غموض پيدا شد. يا آن سبب ديگرى كه از بعضيها نقل كرديد كه مىگويند: اختلاف زمان و مكان است. اين درست است; ولى واقعش اين است كه چون مطلب بطور دقيق و عميق، نسل به نسل، بحث نمىشد، غموض پيدا شده است. هر كسى از زمان و مكان خود الهاماتى مىگرفت كه با الهام ديگرى در جاى ديگر فرق مىكرد. در صورتىكه اگر مانند مسائل ديگر، نسل به نسل بحث مىشد و بعديها نظرات پيشينيان را مىديدند، با انتقال نظرات قبلىها، اختلاف خيلى كم مىشد. چون چنين نشد اختلاف وسعت پيدا كرد. البته عواملى را كه برشمرديد، انكار نمىكنم. آنها هم به جاى خود از عوامل هستند; ولى اساس آن است كه گفتم. عوامل ديگر در پرتو آن اساس مؤثر مىشوند.
فصلنامه: سؤالى كه براى محقق مسائل سياسى اسلام، بهخاطر تازگى مباحث، مطرح مىشود اين است كه نمىداند بحث را از كجا شروع كند و چگونه به سراغ اين بحثها برود؟ نقطه شروع كجاست؟ به كجا ختم مىشود؟ چه مسائلى را بايد بيشتر مورد توجه قرار دهد؟ به چه كتابهايى بايد بيشتر مراجعه نمايد؟
استاد: فكر مىكنم اولين چيزى را كه بايد مطالعه و بحث كرد، مساله ولايت است. ولايت از آن كيست؟ از آن فقيه استيا جامعه و يا از آن نخبگان؟ آيا انتخابى استيا انتصابى؟ محور «ولايت» است. بعد همينطور پايين مىآيد.
فصلنامه: يعنى ابتدا بايد از مساله حاكميتبحث كرد؟
استاد: بله، مساله حاكميت است و بعد هم روى ريز اينها. اينكه شرايط ولايت چيست؟ نصب باشد يا انتخاب؟ همينطور بيايد پايينتر و خرد شود. اينكه دايره ولايت چيست؟ حدودش چقدراست؟ مردم چه كارهاند؟ آيا حق راى دارند يا هيچ كارهاند؟ يعنى اساس بحث ولايت است.
فصلنامه: يعنى اول بايد از ولايت فقيه شروع كرد؟
استاد: بحث ولايت; نه ولايت فقيه. بطور كلى ولايت نه بالنسبة به فقيه. چه بسا بالنسبة به ولايت مردم. يادم است آن كتاب اول «اساس الحكومة الاسلامية» را كه نوشتم، اول در نظر داشتم اسمش را «اسس الحكومة الاسلامية» بگذارم. يعنى اساسهاى حكومت اسلامى; نه اساس حكومت اسلامى; يعنى جمع بياورم. ولى با دقت ديدم كه يك اساس بيشتر وجود ندارد. بنابراين نوشتم «اساس الحكومة الاسلامية». عمده همين است كه ببينيم محور بحث، ولايت است. آنوقت انواع و اقسام محتملات كه اصلا ولايت مال كيست؟ از آن فقيه استيا اكثريت مردم؟ بحثشود. بعد در زير آن هر چه پايينتر بياييم، مطالب ريزتر مىشود. تا حتى به اين مساله برسيم كه آيا قضاوت و قانونگذارى جداى از يكديگرند؟ يا آنها هم باز از همان جا سرچشمه مىگيرند؟ اينكه در غرب مرسوم است، سه قوه باشد، آيا اين درست است؟ يا اينكه واقعا يك قوه است؟ و اگر هم سه يا چهار قوه باشد، باز هم اين ولى است كه بايد دستور دهد تا چهار تا بشود و الا خودش يكى است. اين مبحث مهمى است كه بايد بحثشود.
فصلنامه: بسيارى از نويسندگان، قبل از بحث ولايتبه معنايى كه مطرح كرديد، ابتدا از ماهيت زندگى جمعى و حيات سياسى شروع مىكنند و سپس ممكن استبه ولايتبرسند يا قرارداد و...؟
استاد: اينها بحثهاى مقدماتى هستند. اصل تشكيل حكومت، چه اسلامى باشد چه غير اسلامى، اين مباحث را لازم دارد. هر حكومتى به اين مباحث نياز دارد; نه فقط حكومت اسلامى. اگر بحث اسلامى را كنار بگذاريم، از هر راهى كه مىخواهد حكومت پيدا شود، در هر حال اين مباحث را لازم دارد كه حكومت مىخواهد چه كند؟ آن وقتبحث مىكند كه مردم چگونه مىتوانند با هم زندگى كنند؟ پيش از آنكه به مساله حكومت اسلامى برسيم، اينها خيلى ابتدايى است.
فصلنامه: اين مباحث گرچه مقدماتى است اما نتايج نظرى مهمى دارد; مثلا اگر بحث از اينجا شروع شود كه مردم چگونه مىتوانند خودشان زندگى كنند؟ شايد بحث ولايتخيلى مطرح نباشد و برعكس مباحثى مثل قرارداد اجتماعى و ... طرح شود.
استاد: ببينيد، در بحث قرارداد مىتوانيم بگوييم كه يكى از ابحاث ولايت اين است كه بعضيها معتقدند كه ولى امر جامعه، خود جامعه است; خودشان ولى امر خودشان هستند. در نتيجه وقتى مىخواهند يك رئيس جمهور يا ولى انتخاب كنند، بايد اين ولايت را بدهند. چون ولى خودشان هستند بايد خودشان ولايت را بدهند. وقتى كه مىخواهند ولايت را بدهند راهش عقد است; از راه ايجاب و قبول ولايت را مىدهند و عقد همان قرارداد است. بنابراين، قرارداد جز بحث ولايت چيز ديگرى نيست.
فصلنامه: بنابراين، بحث قرارداد را مىشود با ولايتبه اين معنا كه مىفرماييد جمع كرد؟
استاد: من مىگويم: سؤال شما اول اين بود كه بحثبايد از كجا شروع شود؟ عرض كردم: از ولايت. فرموديد: ولايت فقيه؟ عرض كردم: نه; ولايتى كه يك شاخهاش ولايت فقيه است. يكى ديگر مىگويد: ولايتخود جامعه; مثلا اين قراردادى كه شما پيش كشيديد، اين همان ولايت است; يعنى يك عدهاى اينگونه معتقدند كه ولايت در اجتماع مال خود اجتماع است. دليلشان هم اين است كه مىگويند: ولايت اگر مال فرد باشد، اين معنايش ديكتاتورى است; يعنى اگر يك فرد بخواهد حكومت كند، اين ديكتاتورى است. اگر چنانچه يك فرد نخواهد حكم كند، راه ديگرش اين است كه خودشان حكم كنند. مىگويند: حكومتخدا وهمى است. يعنى چه؟ خدا كه ديده نمىشود. حالا يا در وجودش تشكيك مىكنند يا مىگويند: هست ولى ديده نمىشود. مىگويند: خدا حكومت مىكند، يعنى چه ؟ مگر اينكه فرض كنيم پيغمبرى داشته باشد. حالا كه پيغمبرى در كار نيست. پس در هر صورت مىشود حكومت مردم بر مردم. عقد راه تفويض ولايت مىباشد و عقد همان قرارداد است. اين خلاصه حرف آنهاست. حرف ژانژاك روسو نيز همين است كه اين باز بحث ولايت است. پس آن مقدمات خيلى ابتدايى هستند; از قبيل اينكه ما اصلا احتياج به حكومت داريم يا نه؟ اجتماع چگونه مىخواهد زندگى كند؟ اينها مقدمات خيلى ابتدايى هستند كه سزاوار نيست تا مقدمات بحث چگونگى حكومت اسلامى قرار گيرند. آنها مقدماتى براى اصل بحثاست.اينكهمثلارئيسحكومتمىخواهيميانمىخواهيم؟ درمقابل كمونيستها كه مىگويند: هر وقت كمونيسم حقيقى در دنيا پياده شد، ديگر احتياجى به حكومت نداريم.
فصلنامه: به هر حال، در هر حكومتى يك تعريفى از انسان ارايه مىكنند. فرض كنيد در بحث از قرارداد مىگويند: انسانها خودشان كامل هستند; عقل دارند و مىتوانند براى خودشان تصميم بگيرند. از اينرو، قطعا مىتوانند براى جامعه خود نيز تصميم بگيرند. در چنين شرايطى احتياج به ولى ندارند و خودشان مىتوانند تصميم بگيرند.
استاد: ببينيد، اين فقط اختلاف در تعبير است. مىگويند: ولايت مال خودشان است. اينكه مىگوييد احتياج به ولى ندارند، اين حرف دو پهلوست; از يك طرف شبيه اين است كه كمونيستها مدعى آنند و مىگويند روزى كه كمونيسم تكميل شود، همه كامل مىگردند و احتياجى به ولى ندارند. اين يك معناى آن است. معناى دوم اين است كه احتياج به ولى ندارند; يعنى خودشان ولايت دارند. بنابراين در اخذ قرارداد، آن را به كسى مىدهند. اين معناى دومى است. بحث دوم به بحث ولايتباز مىگردد. بحث جدا نمىشود; يعنى به جمله «به ولى احتياجى ندارند» باز مىگردد. با هم دوستند و زندگى مىكنند. اين حرف كمونيستهاست. معنا ندارد كه ما بياييم و اينرا به عنوان مقدمات حكومت اسلامى مطرح كنيم. اينرا بايد در برابر اصل احتياج به حكومت، بررسى كرد.
معناى دومش اين است كه ولايت در دستخودشان است; كه اين همان بحثهاى دموكراسى است. اين است كه دوباره وارد بحث ولايتشديم. اين است كه عرض كردم اساس بحث ولايت است.
فصلنامه: در متون ما رواياتى وجود دارد كه به نظر مىرسد بهنحوى مشعر به رضايت مردم در تشكيل حكومت اسلامى توسط فقيه است. نظر شما راجعبه اين روايات چيست؟ آيا مىشود چنين برداشتى كرد؟
استاد: اينگونه روايات را به يكى از چهار معنا بايد تفسير نمود. آن وقتبايد دقت كرد كه در اين متون، كدام يك از اين معانى نزديكتر است:
1- مساله انتخاب: غرض اين است كه مردم انتخاب كنند.
2- مساله بيعت گروهى از مردم: قول نادر اين است كه نه انتخاب به معناى انتخاب اكثريتبلكه بيعتى از قبل جمعى از مردم، به اندازهاى كه او را قادر بر اداره امور كند انتخاب در آن خوابيده است. در راى اكثريت مقصود راى اكثريت يستبلكه بيعت جماعتى از مردم است. حتى اگر اكثريت هم نباشند; جماعتى كه او بتواند به پشتيبانى از بيعت آنها حكومت را برقرار كند.
فصلنامه: به اين ترتيب، طبق تفسير دوم، نظريه اعطاى ولايت توسط مردم را نمىتوان ازاين روايات برداشت كرد؟
استاد: نه; اين نظريه مىگويد: اعطاى ولايت است; نه مانند انتخابى كه مىخواهد پيرو اكثريتبشود. دراين حد، يعتبراى ولايتشرط است.
فصلنامه: بايد اين جماعت اهل حل و عقد باشند؟
استاد: نه; هر جماعتى. انصارى داشته باشد كه بتواند با اين انصار كار كند. اگر انصارى نداشته باشد، گويا ولايت هم ندارد. يعنى چيزى استبين انتخاب معروف و بين نظر بعدى كه مىخواهم بگويم.
3- مساله طلب ناصر: احتمال سوم در اين روايات شبيه نظريه دوم است كه دنبال انصار مىگردند; ولى نه به خاطر اعطاى ولايتبلكه به خاطر امكان و قدرت خارجى. من اگر انصار نداشته باشم، اگرچه حق هم با من باشد، حتى امام معصوم (ع) هم باشد، وقتى انصار ندارم و افرادى كه به من تعهد دادهاند تا جانفشانى كنند نباشند، من قدرت خارجى ندارم. ولى امر هم هستم. ولايتم هم به نص صريح خدا يا رسول خداست. چون من على(ع) هستم. چون من حسن (ع) هستم. معصوم هستم; ولى وقتى كه مردم به من تعهد ندادهاند، من با چه كسى و با چه چيزى بجنگم؟ چگونه حكومت كنم؟
4- مساله احتجاجى بودن روايات: احتمال چهارم در اين روايات اين است كه اينها روايات احتجاجى بودهاند; يعنى مىخواسته بگويد كه شما عثمان، ابوبكر و عمر را چگونه قبول كرديد؟ مگر غير از اين است كه يك جماعتى به آنها راى دادهاند و شما قبول كرديد؟ آنانىكه با ابوبكر و عمر بيعت كردند، با من هم بيعت كردند. چه فرقى دارد؟ چرا وقتى وبتبه من كه رسيد، ياغى مىشويد؟ من هم مثل آنها. آنگونه كه آنها بيعت كردند، بيعتبراى كسى است كه حاضر باشد يا غايب. اين مطلب احتجاجى بوده است. بايد روى اين ادله استظهار كرد. احساس مىكنم كه در بعضى از اين روايات، وجه چهارم از روشنترين وجوه است. شايد كه حكايت احتجاج باشد و در بعضى ديگر از روايات، وجه سوم روشن است; يعنى حتى بيعت غدير; در بيعت غدير - طبق روايتى كه پيغمبر(ص) فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه - پيغمبر(ص) ولايت را بدون هيچ بيعتى از طرف مردم به على (ع) داد. اتفاقا آن جا، بيعتبعد از دادن ولايتبود. اول ولايت داد بعد مردم بيعت كردند. معنايش اين است كه ولايت در اثر بيعت نبود و اين بيعتها به خاطر اين بوده كه قدرت بوجود بيايد; يعنى اگر مردم تعهد ندهند كه ما اطراف تو را داريم و يا تو را يارى مىكنيم، اگر اين تعهدها نباشد، على(ع) به تنهايى چه كار مىتواند بكند؟ بايد مردم اين تعهد را بدهند. اين نظر سوم به نظر من بيشتر جور در مىآيد. اينها احتمالات در روايات است.
فصلنامه: ظاهرا ما با وجود احتمالات، معناى واحدى را نمىتوانيم اكتشاف كنيم.
استاد: چرا، اينطور كه من از بعضى از روايات استظهار مىكنم احتمال چهارم است و از بعضى ديگر، سومى را; يعنى يك قسمتش احتجاجى بوده و در قسمت ديگر طلب ناصر - «هل من ناصر ينصرنى» - بوده است. احتمالا قصه امام حسين (ع) اينگونه بوده است. كسى را مىفرستاد تا انصار جمع كند. چون بدون انصار نمىتوانستبا يزيد مقابله نمايد.
فصلنامه: سؤال ديگرى كه بخصوص پس از پيروزى انقلاب اسلامى مطرح شده اين است كه اگر ملاك اسلامى دانستن يك حكومت صرف عدم مغايرت قوانين و مقررات آن با نصوص اسلامى باشد، در اين صورت، در خيلى از زمينههايى كه اسلام واقعا سكوت كرده است، چه تفاوتى بين احكام اين نوع حكومت اسلامى و نظامهايى كه براساس مبانى عقلايى محض تنظيم شدهاند، وجود دارد؟
استاد: فكر مىكنم شما تعبير را دو جور معنا مىكنيد. اين تعبيرى كه آقايان مىگويند - عدم مغايرت - من اينگونه مىفهمم كه مجلس شوراى اسلامى، احكام را در حيطه و دايره ولايت جعل مىكند; نه در دايره احكام اوليه اسلامى كه خود قرآن آنها را جعل كرده است. معنا ندارد كه كس ديگرى دوباره آن را جعل نمايد. مجلس در حيطه و دايره ولايت و با تاييد و موافقت ولى امر احكام را جعل مىكند. احكامى كه در حيطه و دايره ولايت جعل گردد با ولايت تنفيذ مىشود; منتها شرطش اين است كه مغايرتى با احكام ثابت اسلام نداشته باشد; مثلا اگر بگويند نماز را ساقط كرديم، اين با حكم ثابت اسلام مغايرت دارد. بحث اهم و مهم را پيش مىآورند كه اين مساله ديگرى است. فرض كنيد حجبا اينكه واجب است، معارض با يك مصلحت اهمى قرار گيرد. آن بحث ديگرى است كه به خاطر اهم، مهم ساقط مىشود. آن را كارى نداريم. ولى اگر ابتداءا يك چيزى را بر خلاف كتاب و سنت جعل كنند، خوب، شوراى نگهبان به آنها مىگويد كه شما حق چنين كارى را نداشتيد. شما ولايت نداشتيد. ولايتى را كه ولى فقيه به شما
داده است، در دايره آن چيزى است كه مخالف كتاب و سنت نباشد. ولى فقيه در دايره خلاف با كتاب و سنتبه شما ولايت نداده است. من فكر مىكنم مقصود اين است.
فصلنامه: ظاهرا اين در صورتى درست در مىآيد كه مجلس شوراى اسلامى فقط به جعل احكام ثانوى بپردازد. در حالى كه مجلس شوراى اسلامى خيلى از اوقات احكام اوليه را در نظر دارد. بسيارى از قوانينى كه مجلس شوراى اسلامى دارد; مثل قانون مدنى و قانون جزا، مثلا در قانون مدنى مساله بيع، معاملات، ارث، وصيت و امثال اينها و در قانون جزا مساله حدود، قصاص و ديات را بررسى مىكند.
استاد: مىدانم. اگر مسائل فقهى را بررسى مىكند، آن استنباط است; جعل نيست; يعنى اگر مسائل فقهى را بررسى مىكند كه دختر چقدر ارث مىبرد؟ يا پسر چقدر ارث مىبرد؟ اگر چنين چيزى باشد، اين استنباط و تقرير است.
فصلنامه: با توجه به اصول قانون اساسى و مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى، معلوم مىشود كه وظيفه جعل حكم حكومتى برعهده مجمع تشخيص مصلحت است و ظاهرا شوراى نگهبان در اين مقوله اصلا وارد نمىشود. به نظر مىرسد كه عملكرد شوراى نگهبان تاكنون چنين بوده كه فقط در مورد مغايرت و عدم مغايرت مصوبات مجلس با احكام اوليه اظهارنظر مىكرده است. بنابراين تعبير « عدم مغايرت» در رابطه با وظيفه شوراى نگهبان كمى اشكال برانگيز است.
استاد: همه حكومتىاند; منتها حكومتيها بر دو قسم هستند: يك قسمت مربوط به اصل حكومت كردن است كه لابد منظور شما از حكومت اين است كه چگونه بر مردم حكومت كنند. اسم اينرا حكومت گذاشتهايد. يك قسم ديگر وظايف شخصى را به مردم مىگويد. اين هم لابد فكر مىكنيد كه حكومتى نيست; ولى من مىگويم، همان جايىكه وظايف شخصى را مىگويد نيز حكومتى است. چون كه از قبل ولى امر ولايت دارد و آن را به عنوان اعمال ولايت مىگويد. پس به اين معنا كه من مىگويم، همهاش حكومتى است. در قضاياى تقليدى بحث وارد نمىشوند. در قضاياى تقليدى بحث، هركسى از مجتهد خودش تقليد مىكند; يعنى بالاخره نمىتواند از دو حال خارج شود. در مورد حكمى كه مىدهد، يا حكم خدا را كشف كرده است كه اين تقليد مىباشد و يا جعل كرده كه اين ولايت است و حصر عقلى است. ما يا جعل داريم ياء;ظظ كشف. از اين دو حالتبيرون نيست. شما لابد همين جعلها را كه من اسمش را حكومتى مىگذارم، دو قسم مىكنيد: يك قسمش كارهايى است كه حكومت انجام مىدهد كه اين را مىگوييد حكومتى و قسم ديگرش آن است كه به مردم مىگويند: انجام دهيد، اينها را لابد مىگوييد، غير حكومتى. به اين معنا كه حكومت نمىكنند; بلكه براى مردم تعيين وظيفه مىكنند و انجام مىدهند. لابد اينها را مىگوييد، غير حكومتى. من هر دو را حكومتى مىگويم و مقصود من از حكومتى يعنى جعلى، ولايى و اعمال ولايت. آن وقت اينها شرطشان اين است كه خلاف كتاب و سنت نباشد. شوراى نگهبان مىگويد: ما اينرا مغاير با كتاب و سنت نديديم. بنابراين، اگر شما مىخواهيد جعل كنيد، خوب اين جعل و ولايت است. شما چرا مىگوييد ولايت نيست؟
فصلنامه: خود حضرت عالى حكم حكومتى را چگونه تعريف مىكنيد؟
استاد: حكم حكومتى، به آن معناى وسيعى كه من مىگويم، آن كارهايى است كه حكومت مىخواهد انجام دهد و حتى كارهايى را كه پيش مردم مىگذارند. فرض كنيد، حكومت مىخواهد ماليات بگيرد. اين يك كار حكومتى است. اما زمانى قضايا، شخصى است. مثلا مىگويد: ايرانيها دختر به عراقيها ندهند. چون ممكن است، عراقى به عراق برگردد كه در اينجا يك دختر را بدبخت مىكند و يا دختر را به عراق مىبرد و در آنجا معلوم نيست كه چگونه با او رفتار مىكنند. لابد شما به اين مىگوييد، غير حكومتى. چون حكومت نمىخواهد كارى بكند و اين مردم هستند كه كارى مىكنند. حكومتى يعنى كارى كه با اعمال ولايت صورت گيرد. ولايت را چگونه اعمال مىكنيد؟
فصلنامه: يعنى حتى اگر تنفيذ يك حكم اوليه و ثانويه هم باشد; با اعمال ولايت مىخواهد تنفيذش كند. شما اين را حكومتى مىناميد؟
استاد: يعنى تنفيذ يكى از بدلها، يك دفعه تنفيذش مشخص است و بدل ندارد; مثلا، بايد نماز ظهر را بخواند. بگويند: آقا، نماز ظهر را بخوان. ما اينرا ولايتى نمىگوييم. من بايد نماز ظهر را پيش از عصر بخوانم. آنها هم بيايند به ما بگويند: نماز ظهر را پيش از عصر بخوان. حق ندارى بعد از عصر بخوانى. اينرا نمىگويم حكومتى. اين يك تنفيذ بيشتر ندارد. اما در جاهايىكه تنفيذهاى متعددى دارد، كسى مىخواهد همسر انتخاب كند. اين داراى تنفيذهاى متعددى است. ايرانى باشد يا عراقى؟ هندى باشد يا پاكستانى؟ اينها تنفيذهاى متعددى دارد. از ميان تنفيذهاى متعدد يك فردى را براى من مشخص مىكند يا از يك فردى مرا منع مىنمايد. مىگويد: تو ايرانى هستى. بنابراين زن ايرانى بگير. چه داعيهاى دارى كه از جاى ديگرى بگيرى كه بعدا مشكلاتى رخ دهد. من اينرا هم حكومتى مىدانم كه ظاهرا شما اينرا حكومتى نمىدانيد. مقصود شما از حكومتى، آن كارهايى است كه خود حكومت مىخواهد پياده كند; مثل ماليات گرفتن.
فصلنامه: مىدانيم كه احكام اوليه، احكامى هس’ند كه ب موضوعا’ د حال طبيعى آنها م’ ’ب مىشوند و احكام ثانويه د حال’ غي طبيعى و ع وض عا ضى ب موضوعا’ م’ ’ب مىگ دند. با ’و-ه به اينكه احكام اسلامى از دو قسم فوق خا - نيس’، اگ بگوييم حكم حكوم’ى عبا ’ اس’ از ’طبيق يك حكم اولى يا ثانوى ب مصداق معين و دس’و به ا- اى آن، آيا از نظ حض ’ عالى صحيح اس’ يا خي ؟
اس’اد: بله. ه ك-ا كه حكم حكوم’ى كشف محض باشد، اسمش ا حكوم’ى نمىگذا م. بلكه آن ’قليد اس’ و ه ك-ا كه علاوه ب كشف، -عل هم داش’ه باشيم، آن ا حكوم’ى مىگويم.
فصلنامه: مىخواهيد بف ماييد، دس’و به ا- اس’؟
اس’اد: نه. دس’و به ا- ا نيز ب دو قسم اس’: يك وق’ دس’و به ا- ا، كشف محض اس’. كشفش ب من نافذ نيس’. چون كشف، ط يقي’ محض اس’ و با علم به خطا، ديگ نافذ نيس’. اين حكوم’ى نيس’; مثلا م حوم مي زاى شي ازى ( ه) كشف ك د كه اس’عمال ’نباكو به نفع انگليس اس’ و كا ك دن به نفع انگليس ح ام مىباشد. بناب اين ف مود: ان-ام ندهيد. ولى من م-’هد مع’قدم كه حكم مي زاى بز گ د س’ نيس’. زي ا كا ك دن به نفع انگليس ا ح ام نمىدانم. بناب اين، از مي زا م’ابع’ نمىكنم. يك قسم ديگ اينكه مي زاى شي ازى مىگويد: من كشف ك دم كه اين به نفع انگليس اس’ و كا ك دن به نفع انگليس ح ام مىباشد. د اث اين كشفم، ح م’ ا -عل مىكنم. ن’ي-هاش اين مىشود كه ’وى مولى عليه اگ هم مع’قدى كه من اش’باه ك دم ولى چون اين -عل من اس’، -عل من نافذ اس’. اين دومى ا حكوم’ى مىگويم; يعنى مثال ’نباكو ا به دو صو ’ مىشود پياده ك د.
فصلنامه: شايد مبادى -عل غلط بوده اس’؟
اس’اد: -عل ب اى من مهم اس’. اگ چه مبادى -عل غلط باشد. -عل خودش ب اى من موضوعي’ دا د. د ف’وا اگ مبادى آن خ اب شد، ف’وا خ اب مىشود. چون ف’وا اصلا كشف و اما ه محض اس’. -عل، اما ه محض نيس’; -عل اي-اد اس’ و د -عل و اي-اد خطا و عدم خطا ندا يم. اگ چه مبادى آن خطاس’ و د مبادى اش’باه ك ده اس’.
فصلنامه: آيا همين بح" ا د مو د قاضى هم د نظ دا يد؟
اس’اد: د مو د قاضى هم همين اس’. قاضى كه مىگويد: آن مقضى عليه (كسى كه عليه او حكم شد) با اينكه يقين دا د، ط ف مقابلش دزد بوده و پولش ا دزديده اس’، من’ها با ه كلكى كه بوده، ’وانس’ه اس’ بينه اقامه نمايد، من چه كا كنم؟ بينه اقامه ك ده و يا قاضى به يقين سيده اس’ و من با اينكه ذواليد هس’م و يقين دا م ولى به خاط اح’ ام بهخدا، دلم نخواس’ قسم بخو م و به او نكول ك دم، خواه ناخواه نوب’ قسم به او سيد. با اينكه او دزد اس’ و كسى كه از دزدى باكى ندا د، از قسم چه باك دا د؟ قسم هم خو د. خواه ناخواه قاضى حكم ك د كه مال اوس’. من يقين دا م كه اين مال من اس’; د عين حال ح ام اس’ كه من با حكم قاضى مخالف’ كنم و بايد پول ا به او بدهم. طبق ف مايش پيغمب (ص) كه ف مود: آ’ش ا ب اى خودش خيده اس’، با او كا ى ندا م. نك’هاش همين اس’ كه من يقين دا م، اين مبادى قاضى ا به خلاف واقع ساند. د عين حال قاضى حكم و -عل مىكند و من بايد م’ابع’ كنم.
فصلنامه: مخالف’ با قاضى و حكم حاكم، آيا به اع’با خودش يك حكم ثانوى نيس’؟ يعنى به اين اع’با كه مىگويند: مخالف با قاضى مو-ب ’زلزل و ... اس’؟
اس’اد: نه نمىشود. د حقيق’ نفوذ حكم قاضى ا -عل ك ده اس’. الب’ه به عنوان يك حكم’ ممكن اس’ مط ح باشد كه حكم’ هم غلط دا د. حكم’ مثل عل’ نيس’ كه نبايد مخالف’ داش’ه باشد. ممكن اس’ به عنوان يك حكم’، آن ا مط ح ك د. حكم’ اين كه شيع’ اين كا ا ك د و اين ولاي’ ا به دس’ قاضى داد و حكم قاضى ا نافذ نمود. ح’ى ب آن محكوم عليهى كه يقين دا د، خودش مظلوم واقع شده اس’، حكم’ش اين بوده اس’. چون اگ اين كا ا نمىك د، قضاو’ پا نمىگ ف’. قاضى هيچ وق’ نمى’واند فيصله دهد. چون ه وق’ كه حكم مىكند آن محكوم عليه مىگويد: حكم غلط اس’. حكم’ قضاو’، فيصله دادن بود ولى نمىشد فيصله بدهد. اين ا به عنوان يك حكم’ مىشود عنوان ك د. ولى اين سبب نمىشود.
مقصود من از حكوم’ى يعنى -على، ولايى و اعمال ولاي’. آن وق’ اينها ش طشان اين اس’ كه خلاف ك’اب و سن’ نباشد.
ما سه چيز دا يم: 1- حكم اولى خدايى; 2- حكم ثانوى خدايى;3- حكم ولى فقيه. حكم ثانوى خدايى از قبيل لاض كه حكم خداس’ و ثانوى اس’. حكم ثانوى كه مال فقيه نيس’. آنهم مال خداس’.
فصلنامه: بناب اين، حض ’ عالى ’قاص ا هم -ايز نمىدانيد؟
اس’اد: نه، بعد از اين كه قاضى حكم ك د، ’قاص هم -ايز نيس’. الب’ه وا-ب اس’ كه خودش بيايد و اع’ اف كند و بدهد. اگ چنين ك د، از او مىگي م. ولى من از اب’دا ب وم ’قاص كنم، با ’و-ه به اين كه قاضى -امع الش ائطى حكم ك ده اس’، نه.
فصلنامه: اينكهبهنظ شما ولى فقيه، حاكم و يا قاضى يك -على دا د و آن -عل لازمالاطاعه اس’، اين مطلب ا از چه واي’ى اس’فاده مىف ماييد؟
اس’اد: د باب قضاو’ همين واي’ «ال اد عليه كال اد علينا» اگ مقصودش اين باشد كه بخواهيم «اذا حكم بحكمنا» ا به حكم واقعى معنا كنيم، هميشه اين ’مسك به عام د شبهه مصداقيه مىشود و واي’ به كلى از ا زش مىاف’د. معناى «حكم بحكمنا» اين نيس’ كه حكم واقعى باشد كه من اگ ديدم اش’باه ك د بگويم: اين «حكم بحكمنا» نيس’.اگ اين باشد، هميشه ’مسك به اين واي’، ’مسك به عام د شبهه مصداقيه مى شود; آن هم شبهه مصداقيه خود عام; نه شبهه مصداقيه مخصص. هيچ كس ’مسك به عام ا د شبهه مصداقيه خود عام -ايز نمىداند. پس «حكم بحكمنا» معنايش اين نيس’. «حكم بحكمنا» يعنى «حكم بموازين قضائنا» و د اين -ا شكى نيس’ كه طبق موازين قضا، حكم شده اس’. خوب، حالا من يقين دا م كه اين حكم واقعى خدا نيس’ بلكه «حكم بحكمنا» اس’. چون طبق موازين قضا حكم ك ده اس’. بناب اين ال اد عليه كال اد علينا و ال اد علينا كال اد على الله اس’. عين همين مساله ا د شاخه ولاي’ مطلقه هم دا يم كه از واي’ اس’فاده مىكنيم.
فصلنامه: د دنباله «ال اد عليه كال اد علينا» اضافه مىكند كه انمااس’خف بحكم الله.
اس’اد: بله، حكمالله امانه حكم واقعى; يعنى حكم قضايى و خود عمل ك دن به موازين قضاو’ كه موازين قضاو’ هم حكم خداس’.
فصلنامه: از «اس’خفاف بحكم الله» نمى’وانيم اس’فاده كنيم كه ه -ا مو-ب اس’خفاف باشد... .
اس’اد: اين-ا اس’خفاف اس’. اين-ا كه من يقين دا م دزد كلك زد و پول م ا دزديده اس’. قاضى طبق قاعده نكول يا طبق بينهاى كه ’وانس’ بياو د،اين حكم ا صاد نمود و مخالف’ من اس’خفاف به حكم خداس’. شما گويا حكم خدا ا منحص د مالكي’ مىدانيد كه من مالك مالم هس’م. نه، اس’خفاف از اين حي" اي-اد نمىشود. اگ ف’م پولم ا دزديدم، اس’خفاف به يكى از احكام خدا كه مالكي’ اس’، نك دم. چون مالك آن هس’م. ولى اس’خفاف به حكم ديگ ى ك دم كه حكم قاضى اس’.
فصلنامه: يعنى اگ اس’خفاف نباشد، مانع ندا د؟
اس’اد: اس’خفاف اس’. خود مخالف’ اين حكم خدا كه گف’ه بعد از نكول مال ط ف مقابل اس’. اگ او قسم خو د، به نفع او حكم مىشود.
فصلنامه: اين يك حكم ظاه ى اس’.
اس’اد: باشد. الب’ه ب اى من حكم واقعى ثانوى اس’. ب اى شخص ثال" يك حكم ظاه ى اس’. حكم ظاه ى هميشه د صو ’ شك اس’ و اين ب اى شخص ثال" امكان دا د.
فصلنامه: د اين-ا قطع هيچ ا زشى ندا د؟
اس’اد: هيچ ا زشى ندا د. چون اين حكم ظاه ى نبوده اس’. يكى از اش’باها’ى كه مىشود اين اس’ كه خيال مىشود، نفوذ حكم قاضى، حكم ظاه ى اس’. اگ ظاه ى باشد، موضوع حكم ظاه ى شك اس’. نه، اين حكم ظاه ى نيس’. ب اى شخص سوم مى’واند ظاه ى باشد; يعنى شخص سومى كه خب دا د اين پول از من اس’. بناب اين، د مو د شخص سوم معمولا چنين مىگوييم: اگ شخص سوم بخواهد اين پول ا ب دا د يا خانهاى ا كه د واقع مال من بود، به حكم قاضى مال زيد شد، بخ د. شخص سوم از دو حال خا - نيس’; يا اح’مال صح’ حكم قاضى ا مىدهد; يعنى واقعا اح’مال مىدهد، صاحبخانه كسى اس’ كه حكم به نفع او شده اس’. د اين-ا حكم نافذ اس’. بهعنوان يك حكم ظاه ى مى ود از او مىخ د. يا اينكه شخص سوم خب دا د كه خانه مال من اس’ ولى چون ط ف ذواليد بوده اس’، به نفع او حكم مىشود. ما د اين-ا مىگوييم، شخص سوم، اگ بخواهد اين خانه ا بخ د، ناچا اس’ هم ضاي’ م ا -لب كند و هم ضاي’ او ا. چون اگ ضاي’ او ا -لب نكند، مخالف’ با نفوذ حكم حاكم ب من خواهد بود. اگ ضاي’ م ا هم -لب نكند، خوب مىداند كه من مالك هس’م.
فصلنامه: يعنى مىف ماييد كه حكم واقعى فقط ب م’داعيين نافذ اس’؟
اس’اد: نه، ب غيشان هم نافذ اس’; د حدى كه نقض نباشد; يعنى شخص سوم خانه ا از او بدزدد و بيايد پول ا به من بدهد، باز هم نه. نقض شده اس’.
اين بحثى اس’ قضايى كه بگوييم ح’ى موافق’ م ا هم نخواهد -لب كند. به ه حال، اين نفوذ قضا ا كه مىگوييم، مقصود ما حكم ظاه ى نيس’. خودش حكم واقعى اس’ كه بعد از حكم قاضى ب طبق موازين قضايى، حكم ك د، نافذ شد. آن وق’ شما به همين موازين قضايى اس’خفاف ك دهاى. اگ مخالف’ كنى با اينكه علم دا ى خانه يا پول مال شماس’، اس’خفاف به مبدا مالكي’ نك دهاى . چون خود’ مالكى. ولى اس’خفاف به موازين قضايى ك دهاى.
فصلنامه: آيا د مو د احكام ولى فقيه هم چنين نظ ى دا يد؟
اس’اد: همين ح ف عينا د مو د ولى فقيه هم مىآيد. حال آن بح" ديگ ى اس’ كه كدام يك از اين وايا’ اطلاق داش’ه باشد. ما از ه واي’ى كه اطلاق ا بفهميم، ن’ي-ه همين مىشود. بناب اين، ح فى ا كه بعضيها مىگويند: وق’ى ما يقين دا يم كه ولى فقيه اش’باه ك د، ديگ از ح-ي’ مىاف’د، اينها خلط ك دهاند بين مساله ولاي’ و مساله حكم ظاه ى . اين حكم ظاه ى اس’ كه با علم به خطا از بين مى ود; نه ولاي’; ولاي’ خودش يك حكم واقعى اس’.
فصلنامه: ح’ى اگ مبادى حكم ولى فقيه هم غلط باشد، باز هم حكم وى نافذ اس’؟
اس’اد: باز هم حكم وى نافذ اس’; د حكم ظاه ى اس’ كه اگ مبادى غلط شد، حكم ظاه ى هم غلط مىشود.
فصلنامه: با ’و-ه به نظ حض ’ عالى كه مىف ماييد ولى فقيه -عل حكم مىكند، آيا اين -عل الزاما بايد پس از ’طبيق يك حكم اولى و ثانوى د مو د خاص باشد يا اينكه مى’واند چيز ديگ ى هم باشد؟ همانطو ى كه مثال زديد، م حوم مي زاى شي ازى، حكم ’حيم ’نباكو ا ظاه ا ب مبناى عدم -واز سلطه كفا ب مسلمانان و يا ب مبناى ح م’ كمك به ظلمه صاد ك ده بود.
اس’اد: نه، اينطو نيس’. اين يك قسمش اس’. من مىخواس’م ب اى شما ش ح دهم اما ديدم شما يك-و ى مىگوييد كه پاى كشف ا به ميان مىآو يد. خواس’م ب اي’ان ش ح دهم كه كشف هم دو -و اس’: يك دفعه كشف محض اس’ كه به حكم ظاه ى ب مىگ دد و يك دفعه كشف، داعى شده كه به ولاي’ ب گ دد. من به اين خاط اين ح ف ا زدم. ولى ولاي’واعمالآنكه منحص ا اين نيس’. اعمال ولاي’ گاهى -عل محض اس’ به خاط مصالح.
فصلنامه: يعنى اگ مصلح’ باشد باز حكم ظاه ى اس’؟
اس’اد: نه، يعنى گاهى اوقا’ من آن مصلح’ ا كشف مىكنم. اما چون ولى نيس’م، و-وبى ب اى من نمىآو د. بلكه -عل مىخواهد.
فصلنامه: يعنى د -ايىكه ط فين مساوى باشند؟
اس’اد: موا د زيادى دا د. من اين ا د «اساس الحكوم" الاسلامي"» ش ح دادم. مصاديق زيادى پيدا مىشود.
فصلنامه: يكبا مثال زديد كه اگ دو يا چند اح’مال پيش پاى حكوم’ اسلامى باشد، مثلا هم ب’واند -نگ كند و هم ب’واند صلح كند.
اس’اد: اين يكى از مثالهايش اس’. مثالهاى ديگ ى هم دا د; مثلا ف ض كنيد د مساله گ انف وشى، اينكه مصلح’ د گ ان ف وخ’ن نيس’ بلكه مصلح’ د ا زان ف وخ’ن اس’. خوب، من مولى عليه هم اين ا د ك ك دم ولى ’ا ولى فقيه اين دس’و ا ندهد، اين د ك من ملزم من نيس’. چون بالاخ ه ’ا او همه ا م-بو نكند، ف ض كنيد من به ’نهايى ا زان ف وشى ك دم اين، مشكل كشو ا حل نمىكند. با اينكه من مىفهمم مصلح’ د اين اس’ ولى اين ملزم من نخواهد بود و حكم ولى فقيه از -نبه موضوعي’ى كه دا د، نافذ مىشود.
فصلنامه: ولى فقيه باز د آن-ا ’طبيق به حكم ثانوى نك ده اس’؟
اس’اد: نه، اگ ’طبيق به حكم ثانوى بود، پس د ك من هم ب ايش كافى بود.
حكم ثانوى خودش نافذ اس’. حكم ثانوى حكم خداس’. ما سه چيز دا يم:
1- حكم اولى خدايى;
2- حكم ثانوى خدايى;
3- حكم ولى فقيه.
حكم ثانوى خدايى از قبيل لاض كه حكم خداس’ و ثانوى اس’. حكم ثانوى كه مال فقيه نيس’. آن هم مال خداس’.
فصلنامه: همانطو كه اس’حضا دا يد اين مؤسسه ب اى آموزش بخى ش’ههاى دانشگاهى ب اى طلبهها ’اسيس شده اس’. اگ حض ’ عالى د اين زمينه و د اصل ’شكيل چنين دانشكدههايى ب اى طلبهها و ’اسيس ش’ههايى كه طلبه به يك نوع ’خصصى د كنا د وس حوزوىاش دس’ پيدا كند، مطلب خاصى دا يد ما اس’فاده مىكنيم.
آي"الله حائ ى: بطو عموم اين كا بسيا نافع به نظ مى سد. ب اى اينكه اين كا ، گذش’ه از اينكه حوزه علميه و طلاب ا به اين بحثها آشنا مىكند، پل بسيا خوبى اس’ بين حوزه علميه و م دم;پلبسيا مفيدى اس’ كه بط بين اين دو قش مىدهد; مطالب حوزوى ’ا اين اواخ منحص به فقه و اصول بود و ’نها بط حوزه و مل’ د ’قوا بود. ’حصيل فقه و اصول ب اى ’قوا بود. بين م ا-ع و علمايى مع وف كه د حوزه علميه بودند و م دم، يك پل وشنى و-ود نداش’; -ز اه خطابه و منب ; خطبا معمولا از حوزه بودند و از ش’ههاى مخ’لفى; گاه از ’فسي و گاه از مباح" فلسفى و بحثهاى كلامىسطح پايين كه بشود با م دم ويش بح" ك د. د سطح عالى با م دم بح" نمىشد. وى منب ها، با م دم گف’گو مىك دند و امثال اينها كه ذك ’ا يخ و ’ا يخ گذش’ه بود. سبك هم فقط نقل ك دن ’ا يخ بود و اين فقط اهى و پلى بود بين م دم با حوزه يعنى عامه م دم ’فسي و مباح" ا با آن سبك مىپذي ف’ند اما ا ’باط با قش وشن كم’ بود. به دليل اين كه د زمان طاغو’ قش وشن ا د ب اب حوزه ق ا داده بودند يعنى قش وشنفك ، حوزه ا نمىشناخ’. به دليل اينكه همين پل نبود و طاغو’ از آن اس’فاده مىك د. د صو ’ى كه اين قم بحثها اين ديوا فاصله ا ب داش’ه و بين حوزه علميه و م دم، مخصوصا قش وشن م دم كه دنبال اين بحثها هس’ند و اين مباح" ا مىخواهند، يك پل ا ’باطى حقيقى مىسازد. اينها وق’ى كه گم شده خود ا د حوزه ببينند، احساس حقيقى مىكند كه مل-ا او همين حوزه اس’ و به نظ من، اين به’ ين پل اس’ و فاصلهها ا ب مىدا د، چنانچه ’ا حالا هم ان-ام شده، ه چند بطو كامل نشد. ما اگ قياس كنيم وضع ام وز ا با زمان طاغو’ ف ق خيلى زياد اس’. ابطه ما ه چه بيش’ شودبه’ وخوب’ اس’.مناميدوا مكهخداوندبهشما’وفيقعناي’ف مايدكهد اين كا بيش از پيش كوشاباشيد و اين قم كا ها ا كه به’ ين كا ها مىباشد، دنبال كنيد. خدا شما ا -زاى خي بدهد.
فصلنامه: چونطلابش ك’كنندهد ايندانشگاهها دا اى دو وظيفه ’حصيل د حوزه و دانشگاه هس’ند، گاهى دچا مشكل مىشوند. د اين زمينه اگ نظ خاصى دا يد، بف ماييد.
اس’اد: من فك مىكنم، د حال حاض اين مشكل ن’ي-ه اين اس’ كه هنوز بطو دقيق وضع حوزه ’خصصى نشده اس’. وضع حوزه اگ ’خصصى شود اين مشكل حل مىشود; يعنى ام وزه اين -و ى اس’ كه طلبه با و ودش د حوزه فك مىكند وظيفهاش اين اس’ كه د فقه و اصول م-’هد شود و اين ام ب اى او اي-اد مشكل مىكند كه هم د فقه به ا-’هاد بسد و هم د ’فسي ، فلسفه و... به د -ه عالى بسد و هم اين قم علوم ا-’ماعى و سياسى ا كه ام وزه بيش’ ’و-ه م دم ا به خود -لب ك ده د حد عالى آن داش’ه باشند. اين ام احساس سخ’ى و مشكلى ا بو-ود مىآو د. ولى حالا از اين به بعد بالاخص بعد از ’شيفف مايى مقام معظم هب ى د قم، حوزه به ’د ي- به سوى ’خصصى شدن مى ود و اين مشكل حل مىشود. خوب الب’ه يك ’عدادى از اف اد ا مىخواهيم كه بيش’ د همان فقه و اصول بكوشند و ا-ع به ساي علوم هم نه اينكه بيگانه باشند ولى از آنها ان’ظا نمى ود كه ثقل كا يشان ا وى اينها بگذا ند. ب اى اينكه از ميان آنها بايد فقيه آگاه ب اى آينده به و-ود آيد. يك قسم’ اين -و ى مىشود; يعنى بيش’ سنگينى كا شان ا وى آن قسم’ م’م كز مىكنند. به نظ من د چنين صو ’ى اين مشكل طلاب حل مىشود. ه كسى از اف اد حوزه طبق سليقه خودش كا مىكند. شبيه همان چيزى كه الان د دانشگاههاس’; كه ش’ههاى مخ’لفى دا د و ه دانش-و طبق ذوق خود ه ش’ه ا كه به’ مىداند ، مىگي د و پيش مىب د و از بقيه ش’هها هم بيگانه نيس’. ولى سعى خودش ا وى يك ش’ه م’م كز مىكند. اين هم خواهناخواه بالاخ ه من’هى به اين -ه’ مىشود. اين مشكل حل مىشود بخصوص اينكه بخشى از حوزه وى اين نمط علوم و اطلاعا’ صحيح مىكوشد. الب’ه اطلاعا’ عمومى ا كه همه بايد داش’ه باشند. نمىشود كه فقيه از اينها بىاطلاع باشد يا آنهايى كه اين قم بحثها ا مىخوانند از فقه بىاطلاع باشند، د يك سطح عمومى مش’ كاند. ولى ه قسم’ى وى يك بخشى ’كيه مىكند و كا مىكنند. هيچ مشكلى ندا د. همين وضعي’ى كه د بقيه علوم مو-ود اس’. خوب يك طبيب نمى’واند هم طبيب، هم ا’مشناس و هم... باشد. خواهناخواه ه كسى د يك بخشى ’خصص پيدا مىكند. همين حال’ بايد د حوزه اي-اد شود. د آن صو ’ فك نمىكنم ديگ مشكلى و-ود داش’ه باشد.