مجلات >نقدونظر > شماره15

بحثى در مبانى معرفتى تفاوت ربا و بهره بانكى

موسى غنى‏نژاد

انتقاد عالمانه و روشمند آقاى سيد عباس موسويان از مقاله اين جانب تحت عنوان «تفاوت ربا و بهره بانكى‏» (چاپ شده در مجله نقدونظر، شماره 12) براى پيشبرد بحث مطرح شده، بسيار مغتنم است. عنوان مقاله انتقادى ايشان، «بهره بانكى همان رباست‏» (1) ، خود پاسخ پرصلابتى به پرسش طرح شده درباره تفاوت ربا و بهره بانكى است و گوياى صراحت‏سخن و سليقه نويسنده محترم مبنى بر اجتناب از حاشيه رفتن است كه در سراسر نوشته ايشان خود را به خوبى نشان مى‏دهد. براى كسى چون راقم اين سطور كه هميشه كوشيده است تا از چنين روش و سليقه‏اى در بحثها پيروى كند، گفتگو با آقاى موسويان كارى دلپذير، اما در عين حال دشوار و خطير است. از تذكرات فاضلانه ايشان درباره تاريخ اقتصادى صدر اسلام نكات جالبى آموختم كه جاى سپاس فراوان دارد. شكل مقاله انتقادى آقاى موسويان از جهت رعايت روش علمى و امانت‏دارى نسبت‏به مطالب مورد انتقاد بدون ايراد است. اما با اين حال به نظر مى‏رسد نكات مهمى از بحث مربوط به «تفاوت ربا و بهره بانكى‏» مورد غفلت واقع شده است. اين غفلت، همچنان كه خواهيم ديد، اساسا ريشه در كم‏التفاتى (اگر نگوييم بى‏التفاتى) نويسنده نسبت‏به رويكرد معرفت‏شناختى بحث دارد كه در آغاز مقاله من بر آن تاكيد شده بود و تقريبا همه استدلالهاى مقاله «تفاوت...» در چارچوب اين رويكرد معنا پيدا مى‏كرد. شايد اشكال كار از خود من بوده كه در ابتداى نوشته، توضيحى كافى درباره «اشتباه در ارزيابى مفاهيم‏» يا «خلط معرفت‏شناختى‏» نداده بودم و بدون بيان مقدمه‏اى نظرى، به مصاديق و مثالها پرداخته بودم. در اين نوشته مى‏كوشم به رفع اين نقيصه پرداخته، از اين طريق به انتقادها و نتيجه‏گيريهاى آقاى موسويان در حد توان خود پاسخ دهم.

برخلاف تصور آقاى موسويان، «روش معرفت‏شناسى‏» اكتفا به «تحليل نظرى‏» صرف نيست، (2) بلكه به معناى فرا رفتن از شرايط صورى حقيقت (منطق) و مطالعه نقش پيچيده فاعل معرفت در جريان معرفت است. ما در جاى ديگرى به مباحث معرفت‏شناختى در عرصه علم اقتصاد پرداخته‏ايم; (3) در اين مجال تنگ تنها به برخى جنبه‏هاى مهم اين رويكرد در رابطه با گفتگوى كنونى خود خواهيم پرداخت. معرفت‏شناسى بر اين مشكل تاكيد مى‏نمايد كه مفاهيم به عنوان ابزار ارتباط و شناخت ذهن انسان نسبت‏به خود و عالم بيرونى، در تعامل يا رابطه دوسويه و پيچيده با موضوع شناخت قرار دارد و برخلاف آنچه ممكن است تصور شود، مفاهيم را نمى‏توان تصوير ساده و بى‏كم و كاست واقعيت در آينه ذهن انسان دانست. معرفت‏شناسى پسين، (Apriori) ،رشته علمى مستقلى همانند فيزيك، زيست‏شناسى، اقتصاد و غيره نيست، بلكه ناظر بر مطالعه شرايط حصول و شكل‏گيرى معرفتهاى معتبر (مفاهيم علمى) در هر كدام از شاخه هاى معرفت انسانى است. معرفت‏شناسى علم اقتصاد به مبانى مفاهيم اقتصادى، منشا، جايگاه و حدود اعتبار آنها مى‏پردازد. اقتصاد، علمى جديدالتاسيس و داراى تاريخى كمتر از چند صد سال است; مفاهيم اصلى آن در چارچوب انديشه مدرن شكل گرفته‏اند و از اين رو داراى منزلت معرفتى معينى هستند كه به‏رغم اشتراك لفظى در برخى موارد، اساسا با مفاهيم قديمى تفاوت دارند. به سخن ديگر، برخى از مفاهيم علم اقتصاد، همانند ساير علوم مدرن، كاملا تازگى دارند و در انديشه قدما نمى‏توان سراغى از آنها گرفت; مانند مفهوم تخصيص بهينه منابع، مكانيسم قيمتها، حداكثر كردن مطلوبيت، نرخ نهايى جايگزينى و جز آن. اما برخى ديگر از مفاهيم اين علم ظاهرا در انديشه قديم نيز حضور داشته‏اند; مانند مفهوم ثروت، كار، بازار، سرمايه و جز آن. خلط معرفت‏شناختى، عمدتا در خصوص اين گروه اخير از مفاهيم صورت مى‏گيرد و ريشه در لغزيدن از اشتراك لفظى به اشتراك معنايى دارد.

منشا ثروت نزد قدما (مانند ارسطو) طبيعت‏بود و مقصد آن در محدوده «نيازهاى طبيعى‏» انسان تعريف مى‏شد; يعنى هر آنچه يكى از اين نيازها را برآورده سازد. در انديشه اقتصادى مدرن منشا ثروت، كار و صنعت انسانى و مقصد آن، خواسته‏هاى افراد اعم از نيازهاى اساسى يا غير آن است. در انديشه قدما، ثروت امرى طبيعى، داده شده و معين از قبل است، در حالى كه در انديشه مدرن، ثروت تابعى است از ميزان فعاليت انسانها و چگونگى تخصيص منابع. واضح است كه اين دو مفهوم متفاوت از ثروت، به نتايج نظرى و عملى كاملا متفاوتى منجر مى‏شود و يكسان انگاشتن آنها از لحاظ علمى، خلط معرفت‏شناختى فاحشى است كه شيوه علمى تحليل مسائل را دچار نقصان جدى مى‏سازد. تصور ثروت به مفهوم قديمى كلمه، مستلزم اولويت دادن به مساله توزيع در روابط اجتماعى ميان انسانهاست. زيرا مقدار آن، ثابت (طبيعى) و مستقل از اراده و فعل انسان تلقى مى‏شود; در حالى كه انديشه مدرن به ناگزير اولويت را به توليد مى‏دهد. زيرا به ثروت به عنوان محصول كار و صنعت انسان مى‏نگرد; به طورى كه مقدار آن تابع اراده و عمل آحاد جامعه است. بنابراين يك حكم اخلاقى يا دينى درباره ثروت، اگر ناظر بر مفهوم قديمى آن باشد، الزاما نمى‏توان آن را بدون در نظر گرفتن مقتضيات زمانى و مكانى و فلسفه حكم، به مفهوم مدرن ثروت تعميم داد. اين تعميم به معناى ارتكاب خلط معرفت‏شناختى است. البته بايد توجه كرد كه اين سخن به اين معنا نيست كه قدما در انديشه‏ها و مفاهيم خود بر خطا بودند و ميراث به جاى مانده از آنها (سنت) فاقد ارزش است. آنچه پيشرفت‏بشر را ميسر ساخته تكيه بر سنتهاى حسنه و كنار نهادن سنتهاى مذموم و غير كارآمد است. تحول مفاهيم و اصلاح نهادها در درون سنت تحقق مى‏يابد نه در بيرون از آن يا عليه آن. (4) مفاهيم، محصول مقتضيات زمانى، مكانى و عملى زندگى مادى و معنوى انسانها، به عنوان فاعل شناخت هستند. برحسب مقتضيات زندگى اجتماعى در جوامع قديمى، بعضى از انسانها برده تلقى مى‏شدند و برخى قواعد عرفى، حقوقى و نيز احكام اخلاقى و دينى نيز روابط ميان بردگان و ديگر انسانها را معين مى‏نمود. انديشه مدرن مفهوم برده را برنمى‏تابد; زيرا همه انسانها را داراى حقوق فطرى و طبيعى (حقوق بشر) ناگسستنى مى‏داند كه در تناقض با تصور انسان به عنوان برده است. برحسب مقتضيات جامعه مدرن كه خود كم و بيش محصول انديشه مدرن است، نهاد بردگى ممتنع است. از اين رو، مفهوم بردگى و نيز قواعد و احكام مربوط به آن در جامعه مدرن جايى ندارد. البته احتمالا هستند كسانى كه در گوشه و كنار جوامع مدرن با آنها همانند برده‏ها رفتار مى‏شود، اما اين رفتارها خلاف عرف و قانون است و واضح است كه براى تنظيم اعمال خلاف قانون نمى‏توان قواعد يا احكام حقوقى تصور نمود. خلط معرفت‏شناختى، زمانى به وجود مى‏آيد كه ما احكام حقوقى و شرعى مربوط به برده‏ها را بدون در نظر گرفتن مقتضيات جامعه امروزى و فلسفه احكام، در روابط كنونى ميان انسانها جارى و سارى بدانيم.

رباخوارى به عنوان پديده‏اى اجتماعى، همانند پديده برده‏دارى، محصول مذموم برخى مقتضيات زندگى در جوامع قديمى است و مفهوم ربا گوياى نوعى رابطه كلى ميان وام‏دهنده و وام‏گيرنده برحسب مقتضيات آن جوامع است. احكام اخلاقى و شرعى مربوط به ربا ناظر بر اين مفهوم از رباست. كوشش من در مقاله «تفاوت ربا و بهره بانكى‏» معطوف به نشان دادن اين مطلب بود كه مفهوم ربا، همانند مفهوم برده، در چارچوب انديشه مدرن جايى ندارد. زيرا ساختار و كاركرد جامعه مدرن به گونه‏اى است كه پديده ربا در آن منزلت پايدارى ندارد. در آن مقاله اشاره بر اين داشتم كه چگونه از لحاظ تاريخى با گسترش نظام بانكدارى جديد، پديده رباخوارى در جوامع مدرن بتدريج از ميان رفت. آقاى موسويان ملاحظات موضوع‏شناختى بنده را در خصوص تفاوت ربا و بهره در كل مردود دانسته‏اند و با بررسى و رد دو فقره از دلايل اصلى و توضيحات من در اين خصوص، تاكيد ورزيده‏اند كه بهره بانكى همان رباست. بررسى ديدگاههاى ناقد محترم مى‏تواند به روشن شدن بحث و نيز نكات مكتوم رويكرد معرفت‏شناختى مقاله اول كمك كند.

آقاى موسويان به تعريف اقتصادى مورد قبول و رايج ربا، يعنى «درآمد قطعى از پيش تعيين شده‏»، ايراد وارد كرده و آن را تعريفى كلى ندانسته‏اند و مى‏گويند اين تنها نوعى از انواع رباست و تعريف ربا براساس آيات و روايات «عبارت است از اشتراط چيزى غير از اصل سرمايه و اصل مالى كه قرض داده شده است‏». (5) ايشان در ادامه چنين نتيجه‏گيرى مى‏كنند كه، «ملاك و معيار ربا در اسلام گرفتن هر نوع چيز زيادى بر اصل قرض است، اعم از اين كه ميزان و مقدار آن زيادى قطعى و ثابت‏باشد يا غير قطعى و متغير. پس رباى محرم در اسلام هم شامل درآمدهاى قطعى جوامع سنتى مى‏گردد و هم شامل درآمدهاى متغير جوامع مدرن و پيشرفته.» (6) حتما آقاى موسويان قبول دارند كه در دنياى امروز اكثر قريب به اتفاق وامها پولى است و پول كالايى مدتهاست كه منسوخ شده و همه پولها امروزه پولهاى اعتبارى است. واضح است كه ارزش پول اعتبارى را صرفا براساس قدرت خريد آن يا ارزش نسبى آن در برابر كالاها و خدمات مى‏توان اندازه گرفت. زمانى كه تورم وجود دارد يا قيمتهاى نسبى تغيير مى‏يابد، قدرت خريد پول يا ارزش آن تغيير مى‏يابد. اگر قرض به صورت كالا يا پول كالايى داده شود همچنان كه در ايام قديم رايج‏بود اندازه‏گيرى «چيزى زيادى بر اصل قرض‏» آسان است، اما اگر قرض به صورت پول اعتبارى باشد مساله متفاوت خواهد بود. چون ممكن است وام‏دهنده به‏رغم آن كه ظاهرا «چيزى زيادى بر اصل قرض‏» مى‏گيرد در عمل چيز كمترى عايدش شود. زيرا ارزش پول در اثر تورم و نيز تغيير قيمتهاى نسبى ممكن است كاهش يافته باشد. آقاى موسويان در تعريف ربا بر مفهوم اشتراط تاكيد مى‏ورزند، اما بايد توجه داشت كه به طور كلى در مشاركت نيز نوعى اشتراط وجود دارد كه تعيين‏كننده نسبت تقسيم سود يا زيان حاصل از فعاليت مورد مشاركت است. همان‏طور كه آقاى موسويان نوشته‏اند اشتراط، زمانى منتهى به ربا مى‏شود كه ناظر بر «چيزى زيادى بر اصل قرض‏» باشد. اما براى فهميدن زيادى بودن چيزى بر اصل قرض بايد بتوان آن چيز را اندازه گرفت. اندازه‏گيرى ارزش پول اعتبارى تنها از يك طريق ممكن است و آن تعيين قدرت خريد يا ارزش نسبى پول نسبت‏به كالاها و خدمات است. بنابراين در يك اقتصاد مبتنى بر پول اعتبارى (اقتصاد مدرن) براى فهميدن اين كه اشتراط ناظر بر چيزى زيادى بر اصل قرض است‏يا نه، ناگزير بايد به قدرت خريد پول يا ارزش واقعى آن متوسل شد و نه ارزش اسمى آن; زيرا اندازه‏گيرى پول اعتبارى با خود آن (ارزش اسمى) چيزى جز لغو منطقى نيست.

سؤال اينجاست كه آقاى موسويان با آن كه در انتهاى مقاله خود به ظالمانه بودن روابط ربوى اشاره كرده‏اند و ظاهرا قبول دارند كه فلسفه احكام مربوط به ربا چيزى جز نفى روابط ظالمانه ميان انسانها نيست، چگونه درباره ظلمى كه ممكن است از صفر كردن نرخ بهره اسمى ناشى شود، سخنى نمى‏گويند؟ وقتى كه قرض‏الحسنه‏اى را به شكل پول اعتبارى از كسى دريافت مى‏كنيم و پس از مدت زمانى كه طى آن سطح قيمتها افزايش يافته، همان مبلغ اسمى را به او باز مى‏گردانيم آيا در حق او ظلمى روا نداشته‏ايم؟ تسرى حكم مربوط به پول كالايى به پول اعتبارى و ناديده گرفتن نتايج عملى آن، آيا به معناى دور شدن از فلسفه حكم و اكتفا به ظواهر نيست؟

آقاى موسويان با توسل به قراين و شواهد تاريخى بر اين نكته پاى مى‏فشارند كه «در اقتصاد صدر اسلام نه‏تنها قيمتهاى نسبى، بلكه سطح عمومى قيمتها نيز در تغيير و تحول بود و از اين جهت هيچ فرقى بين جوامع مدرن پيشرفته و جوامع سنتى دوران باستان، دست‏كم در عربستان، وجود ندارد.» (7) اشتباه معرفت‏شناختى پژوهشگر محترم را به روشنى مى‏توان در اين نقل‏قول و در گفتارهاى مشابه آن، ملاحظه نمود. ايشان ظاهرا تمايزى ميان واقعيتها و مفاهيم (يا صورتهاى معقول) قائل نيستند و از قيمتهاى نسبى، سطح عمومى قيمتها، تورم و مانند آن در صدر اسلام، طورى سخن مى‏گويند كه گويا اين مفاهيم مدرن و صورتهاى معقول تشكيل يافته در انديشه دوران جديد، در آن زمان نيز وجود داشتند. همان‏گونه كه آقاى موسويان مى‏دانند مفهوم سطح عمومى قيمتها ناظر بر شاخص‏گيرى (قرار دادن يك سال مبنا براى مقايسه) و تعيين ميانگين وزنى تغييرات قيمتهاى كالاها و خدمات گوناگون موجود در جامعه است. آيا مى‏توان مدعى شد كه اين صورت معقول (سطح عمومى قيمتها) در انديشه‏هاى انسانهاى صدر اسلام نيز وجود داشته است؟ صرف وجود يك واقعيت، الزاما دليل بر وجود مفهوم يا صورت معقول آن واقعيت نيست. قانون سقوط اجسام در همه زمانها در اين كره خاكى وجود داشته و عمل مى‏كرده، اما صورت معقول آن تنها در دوران جديد و با نيوتن به وجود آمد و موضوع انديشه و داورى انسانها قرار گرفت. انسانها با واقعيات زندگى مى‏كنند، اما انديشه و داورى درباره واقعيات مبتنى بر مفاهيم و صورتهاى معقول است و نه خود واقعيات. اين كه در صدر اسلام قيمتها تغيير مى‏كردند، واقعيتى است غير قابل انكار البته ابعاد و اهميت اين تغييرات قابل قياس با جوامع مدرن نيست اما از اين واقعيت نمى‏توان نتيجه گرفت كه مفهوم قيمتهاى نسبى، سطح عمومى قيمتها و تورم نيز در آن زمان وجود داشته و موضوع انديشه و داورى انسانها قرار مى‏گرفته است. يكى از اشتباهات معرفت‏شناختى اساسى آقاى موسويان اين است كه مفاهيم امروزى علم اقتصاد را به دنياى قديم يا صدر اسلام تعميم مى‏دهند و اين گونه القا مى‏كنند كه گويا اين مفاهيم اقتصادى در آن زمان نيز وجود داشته و ابزار تحليل و قضاوت انسانها بوده است. ايشان در ترجمه روايات صدر اسلام، در موارد متعددى در برابر واژه «مال‏» عربى، اصطلاح «حجم پول‏» را به كار برده‏اند و در اين مورد همانند موارد مشابه ديگر، خلط معرفت‏شناختى فاحشى را مرتكب شده‏اند. درست است كه در جوامع قديمى به علل مختلف مانند كشف معادن طلا و نقره، جنگ و غارت و غيره، مقدار پول يا پولهاى كالايى رايج، كم و زياد مى‏شد و بنابراين قيمتهاى كالاها را تحت تاثير قرار مى‏داد، اما از اين واقعيت تاريخى نمى‏توان <حكj ظwd] ضكè؟× éئ p¾pت éwىoغ فىـz 
به عنوان ابزار تحليل اقتصادى در اذهان انديشمندان آن زمان وجود داشته است. واژه «مال‏» مفهوم كلى و مبهمى است ناظر بر معانى متعددى از قبيل موضوع مالكيت، كالا، سرمايه و پول كه خود آقاى موسويان به تفاريق، اين معادلها را براى آن واژه به كار برده‏اند. اينكه واژه «مال‏»، مشترك لفظى است دال بر اين است كه مفهوم مستقل، معين و مشخصى از اين معانى در زبان عربى آن زمان وجود نداشته است. اگر مفهوم مشخص و معينى از حجم پول، تورم و سرمايه و مانند آن در آن زمان وجود مى‏داشت، يقينا واژگان يا اصطلاح متمايز و مستقلى براى آنها ايجاد مى‏شد.

نكته معرفت‏شناختى مهم ديگرى كه آقاى موسويان از آن غفلت كرده‏اند اين است مفاهيم علمى مانند حجم پول، نرخ تورم، هزينه فرصت و مانند آن، همگى در چارچوب يك منظومه فكرى معين معنا پيدا مى‏كنند و خارج از پارادايم (هاى) حاكم بر آن منظومه فاقد معنا و كاربرد علمى هستند. پارادايم حاكم بر علم اقتصاد مدرن عبارت است از نظام به هم پيوسته‏اى از مجموعه روابط مربوط به توليد و مبادله كالاها و خدمات كه دربرگيرنده همه عرصه‏ها و پديده‏هاى اقتصادى اعم از توليدى، تجارى، مصرفى و نيز پديده‏هاى پولى است. مفهوم سرمايه توليدى در چارچوب اين پارادايم كه در آن رابطه وثيقى ميان تجارت و توليد وجود دارد، قابل تصور است. يعنى در چشم‏انداز چنين پارادايمى است كه مى‏توان پول را يك عامل توليدى (سرمايه) تلقى نمود. من در مقاله پيشين بر اين نكته تاكيد داشتم كه نرخ بهره در اقتصاد مدرن بستگى به بازدهى نهايى سرمايه توليدى از يك سو، و ميل نهايى به پس‏انداز از سوى ديگر دارد. با اين تعريف، مفهوم بهره تنها در پارادايم علم اقتصاد معنا دارد و طبيعتا در انديشه قديمى كه فاقد چنين پارادايمى است جايى ندارد. به سخن ديگر، مفهوم يا صورت معقول بهره برحسب تعريف فوق در صدر اسلام وجود نداشت و نمى‏توانست وجود داشته باشد. بنابراين نمى‏توان مدعى وجود احكام مستقل و مستقيم درباره بهره و نيز ساير مفاهيم علم اقتصاد در صدر اسلام شد. به صرف اشتراك لفظى يا شباهت ظاهرى نمى‏توان احكام مربوط به ربا را در خصوص بهره، كه مفهوم و كاركردى كاملا متفاوت دارد، صادق دانست.

در بحث موضوع‏شناختى تفاوت ميان دو مفهوم ربا و بهره، من بر اين نكته اساسى تاكيد داشتم كه منشا بهره بانكى و به طور كلى نظام بانكى مدرن، در سپرده‏گذارى (ابتدا نزد صرافهاى قرون وسطى) است و سپرده‏گذارى پديده‏اى مدرن است كه در دورانهاى مورد نظر آقاى موسويان اصلا وجود نداشته است. از لحاظ تاريخى مى‏توان به وضوح مشاهده نمود كه سپرده‏گذارى و نظام بانكدارى مبتنى بر آن به موازات پديده وام‏دهى ربوى رشد كرده و در نهايت، در تقابل با آن قرار گرفته است. تاريخ اقتصادى اروپا آشكار مى‏سازد كه چگونه با توسعه نظام سپرده‏گذارى و بانكدارى جديد، پديده رباخوارى رو به افول و نابودى نهاد. آقاى موسويان بدون توجه به اين واقعيتها، ادعا مى‏كنند كه بسيارى از پديده‏ها و مفاهيم اقتصادى مدرن در صدر اسلام نيز وجود داشته و احكام شارع ناظر بر آنها نيز بوده است. ايشان مى‏نويسند: «گروهى در زمان جاهليت (قبل از اسلام) همانند بانكهاى امروزى عمل مى‏كردند: از يك طرف قرض با بهره مى‏گرفتند و از طرف ديگر آن را با بهره بيشترى قرض مى‏دادند و تنها منبع درآمدشان از اين راه بود.» (8) صرف وجود عده‏اى كه به عنوان واسطه مالى عمل مى‏كردند، دليل بر وجود نظام بانكدارى يا نظامى همانند بانكهاى امروزى نيست. اولا نظام بانكى مدرن از جهت تامين منابع، اساسا مبتنى بر سپرده‏گذارى است و نه وام‏گيرى. هر واسطه مالى را نمى‏توان بانك تلقى كرد. نظام بانكدارى براساس سپرده‏پذيرى شكل مى‏گيرد و ناظر بر مديريت كارآمد نقدينگى است كه بخشى از آن به صورت پول اعتبارى توسط خود نظام بانكى ايجاد مى‏شود. عمل سپرده‏گذارى را از لحاظ اقتصادى و حقوقى، نمى‏توان با وام‏دهى يكسان تلقى كرد. سپرده‏گذار به بانك وام نمى‏دهد، بلكه اندوخته خود را به امانت نزد بانك مى‏گذارد و هر زمان مى‏تواند امانت‏خود را باز پس گيرد. عمليات بانكى صرفا وام دادن سپرده‏هاى موجود نيست، بلكه بانكدار با مسئوليت‏خود دست‏به ايجاد پول اعتبارى مى‏زند و مى‏كوشد مجموعه نقدينگى خود را با در نظر گرفتن عوامل متعدد به نحو كارآمدى اداره كند. از اين رو مى‏توان گفت كه به‏رغم شباهت ظاهرى، عمليات واسطه‏هاى مالى در صدر اسلام، چندان ربطى به بانكدارى به مفهوم امروزى كلمه ندارد.

ثانيا، يكسان انگاشتن تعداد معدودى واسطه مالى با نظام بانكى صرف‏نظر از تفاوت ماهوى ميان آنها همانند يكسان انگاشتن قطره و درياست. دريا از مجموعه قطره‏هاى آب تشكيل شده و به عبارتى، دريا همان خواص قطره را دارد; اما قطره دريا نيست و كاركردهاى آن را ندارد: در قطره نمى‏توان شنا كرد و نمى‏توان كشتى‏رانى نمود. دريا ويژگيها و كاركردهايى كاملا متفاوت از قطره براى انسان دارد. غفلت از اين تفاوت آشكار، نه‏تنها خلط معرفت‏شناختى، بلكه فراتر از آن، اشتباهى هستى‏شناختى است. آقاى موسويان آنجا هم كه از سرمايه سخن مى‏گويند دچار چنين اشتباهى مى‏شوند. شكى نيست كه سرمايه تجارى در ميان اعراب جاهلى (بخصوص در مكه) و نيز پس از آن در صدر اسلام وجود داشت، اما نظام مبتنى بر سرمايه يعنى نظام اقتصاد بازار يا به اصطلاح، سرمايه‏دارى هنوز به وجود نيامده بود. تنها در يك نظام اقتصاد بازار گسترده است كه پول و وسايل توليدى (سرمايه فيزيكى) مى‏توانند به سرعت و به راحتى قابليت تبديل‏پذيرى به هم را پيدا كنند و تنها در اين صورت است كه بازار سرمايه شكل مى‏گيرد و مى‏توان از سرمايه به مفهوم كلى آن، اعم از سرمايه تجارى، پولى، كالايى و توليدى سخن گفت. مفاهيمى چون بازدهى سرمايه (يا بازدهى نهايى سرمايه)، قيمت‏سرمايه (نرخ بهره) در بازار، هزينه فرصت و نظاير آن كه در علم اقتصاد مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏گيرند، همگى ناظر بر پديده‏هاى يك نظام اقتصاد بازار گسترده است; نظامى كه در برگيرنده كليه عرصه‏هاى فعاليت اقتصادى اعم از توليد و تجارت است. اقتصاد صدر اسلام به‏رغم آن كه تجارت در آن نقش مهمى داشت، يك نظام اقتصاد بازار نبود. روابط بازار در آن محدود به عرصه توزيع (تجارت) بود و عرصه توليد اساسا خارج از اين روابط قرار داشت. از اين رو، سرمايه در آن زمان تنها به صورت سرمايه تجارى قابل تصور بود و سرمايه توليدى در نظام فكرى انسانهاى آن روزگار نمى‏توانست جايى داشته باشد. آقاى موسويان طورى سخن مى‏گويند كه گويا در انديشه انسانهاى صدر اسلام همه مفاهيم علم اقتصاد جديد حى و حاضر بوده و در داوريها و احكام صادر شده همه آنها ملحوظ شده; غافل از اين كه لوازم و اسباب وجود اين مفاهيم (يعنى مبناى هستى‏شناختى آنها) فراهم نبوده تا اين مفاهيم در ذهنها شكل گيرند و قابل تصور باشند. پديده‏هايى چون سپرده‏گذارى و نظام بانكدارى مبتنى بر آن، و يا بازار سرمايه (اعم از تجارى و توليدى) و پديده‏هاى تبعى ناشى از آنها، مانند نرخ بهره، در صدر اسلام وجود نداشت; از اين رو طبعا مفاهيم و صورتهاى معقول اين پديده‏ها نيز كه بتوان با آنها درباره اين پديده‏ها انديشه و داورى نمود نمى‏توانست وجود داشته باشد.

به اين ترتيب اگر بپذيريم كه پديده‏هاى نوينى مانند سپرده‏گذارى، بانكدارى، نرخ بهره سرمايه و مانند آن در صدر اسلام وجود نداشت و از اين رو، احكام شرعى دست اول درباره آنها در دسترس نيست و بعلاوه، شبهه‏هاى قوى به لحاظ شباهت ظاهرى برخى پديده‏هاى قديم و جديد (مانند ربا و بهره) به وجود آمده كه نياز مبرمى به توضيح و برطرف نمودن آنهاست، ظاهرا تنها راهى كه مى‏ماند رجوع به فلسفه احكام است. مثلا با توجه و دقت در اين موضوع كه به چه علت ربا تحريم شده و شارع ميان ربا و بيع تمايز قائل شده، شايد بهتر بتوان درباره بهره سرمايه داورى نمود. همان گونه كه آقاى موسويان در انتهاى مقاله خود تاكيد مى‏ورزند پديده ربا به جهت ظالمانه بودنش در اسلام حرام دانسته شده است. (9) متاسفانه آقاى موسويان به جاى پرداختن به چگونگى ظالمانه بودن روابط مبتنى بر ربا در دنياى صدر اسلام، تنها ظالمانه بودن بهره بانكى در دنياى جديد را مورد توجه قرار داده‏اند. در هر صورت ما براى روشن شدن بحث، ابتدا به نقش اقتصادى و اجتماعى ربا در دنياى قديم اشاره مى‏كنيم و سپس نكات مورد نظر آقاى موسويان را در مورد بهره بانكى مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

اغلب مورخان، از هر فكر و عقيده‏اى، بر اين نكته اذعان دارند كه وامهاى ربوى در دنياى قديم اغلب موجب بدبختى و فلاكت وام‏گيرنده و به طور كلى گسترش روابط ظالمانه ميان انسانها مى‏شده است. شيوع رباخوارى در ميان اعراب جاهلى، ظلم در حق وام‏گيرندگان درمانده را به حد اعلى رسانده بود. «رباخواران قريش فقراى مكه و اهل باديه را در واقع غارت مى‏كردند. در مواقع تنگدستى، بدهكار غالبا از پا در مى‏آمد و خود و كسانش برده و مزدور طلبكار مى‏شدند. اينها موظف بودند براى او مجانى كار كنند و با اين بيگارى وام خويش را نيز بپردازند. وام را به تفاريق از دسترنج‏خويش مى‏دادند و ضريبه يا خراج نام داشت.» (10) اين روابط ظالمانه حد و حصرى جز ميزان زورگويى وام‏دهنده نداشت، «چنانكه ربا حتى به صورت اضعاف مضاعف كه داشت رايج‏بود و نوعى معامله شمرده مى‏شد و بسا كه تاجر قريش در اين كار مروت عربى را هم فراموش مى‏كرد.» (11) بنابراين، برخلاف آنچه آقاى موسويان نوشته‏اند، نرخ ربا در همه موارد «بستگى تام به سودآورى سرمايه در حرفه تجارت‏» (12) نداشت و اغلب وام‏گيرندگان نه تاجر، بلكه فقرا و درماندگانى بودند كه وام را نه براى تجارت، بلكه براى رفع حاجتهاى ضرورى و پيش‏بينى نشده درخواست مى‏كردند و توان چانه‏زنى در خصوص ميزان ربا و تطبيق آن با نرخ سود تجارت نداشتند. در قرض ربوى هميشه وام‏گيرنده در معرض اين بوده است كه مورد اجحاف قرار گيرد. از اين رو احكام شرعى در خصوص ربا عمدتا ناظر بر حمايت از حقوق و منافع وام‏گيرنده است. اما در اقتصاد دنياى جديد كه بخش مهمى از پس‏اندازهاى افراد جامعه به صورت سپرده نزد بانكها نگهدارى مى‏شود و اين سپرده‏ها عمدتا متعلق به افراد با درآمد متوسط و پايين است، نمى‏توان احكام مربوط به ربا را بدون توجه به فلسفه احكام در خصوص آنها صادق دانست. زيرا در يك چنين دنيايى اين سپرده‏گذاران، يا به عبارتى وام‏دهندگان نهايى، هستند كه اساسا در معرض اجحاف قرار دارند و نه وام‏گيرندگان كه بخش بزرگى از آنها پيمانكارها و صاحبان بنگاهها، سرمايه‏ها و املاك هستند.

آقاى موسويان بدون توجه به فلسفه حكم يعنى منع روابط ظالمانه ميان انسانها و در تناقض با سخن خود در بخش نهايى مقاله، مى‏نويسند: «آنچه در صدر اسلام به عنوان «ربا» تحريم گرديد چيزى جز درآمد اسمى مورد توافق طرفين نبود; يعنى همان پديده‏اى كه امروزه به عنوان بهره اسمى در بانكدارى نظام سرمايه‏دارى رايج است.» (13) لازم به تاكيد مجدد نيست كه وارد كردن مفهوم مدرن «درآمد اسمى‏» به دنياى صدر اسلام متضمن اشتباه معرفت‏شناختى است و اين شبهه را القا مى‏كند كه گويا مفهوم «درآمد اسمى‏» در ميان اعراب آن زمان پديده‏اى شناخته شده و قابل اندازه‏گيرى (در مقابل «درآمد واقعى‏») بوده و طرفين بر سر آن به توافق مى‏رسيدند. گذشته از اين، سخن نويسنده محترم متاسفانه اين شبهه را نيز القا مى‏كند كه گويا حكم شرعى درباره ربا صرفا دغدغه ظواهر را داشته است و توجهى به اين كه در روابط ربوى ميان انسانها در واقع امر چه مى‏گذرد (تغييرات درآمد واقعى) ننموده است. اگر فلسفه حكم تحريم ربا ناظر بر نفى روابط ظالمانه است، در اين صورت تغييرات درآمد واقعى را نمى‏توان ناديده گرفت. مسكوت بودن مفهوم درآمد واقعى در حكم مربوط به ربا تنها يك علت مى‏تواند داشته باشد و آن اين كه اصلا چنين مفهومى در اذهان انسانهاى آن زمان شكل نگرفته بود (و اساسا مبناى عينى شكل گرفتن آن فراهم نبود). از اين رو قضاوت درباره چيزى كه وجود نداشت نمى‏توانست معنايى داشته باشد. تعميم مفاهيم مدرن به دنياى صدر اسلام، پرسشهاى دشوارى را در برابر آقاى موسويان مى‏نهد كه گمان نمى‏رود در چارچوب انديشه ايشان، پاسخهاى منطقى منسجمى به آنها بتوان داد. ايشان كه مطالعات تاريخى مبسوطى درباره صدر اسلام دارند آيا مى‏توانند نمونه‏اى را نشان دهند كه وام‏دهنده به علت كاهش ارزش مبلغ وام داده شده در طول زمان (تورم يا تغيير قيمتهاى نسبى) مظلوم واقع شده باشد؟ آيا در صدر اسلام، پديده‏اى همانند سپرده‏گذاران امروزى ما كه ارزش سپرده‏هايشان روز به روز تقليل مى‏يابد سراغ دارند؟ حكم شارع درباره ظلمى كه به سپرده‏گذاران مى‏رود چيست؟ آيا شارع تنها دغدغه وضع وام‏گيرندگان را داشته است؟ آقاى موسويان تصور نمى‏كنند كه اگر همانند سپرده‏گذاران امروزى در جامعه ما، در آن روزگار نيز سپرده‏گذارانى وجود داشتند كه به علت تورم، ارزش داراييهاى نقديشان كاهش مى‏يافت، عدالت‏حكم مى‏كرد كه شارع براى حفظ حقوق آنان حكم ديگرى دهد؟ آيا فقدان حكم درباره حقوق سپرده‏گذاران دليل بر اين نيست كه اساسا پديده سپرده‏گذارى و تورم در آن روزگاران وجود نداشت؟ يا دست‏كم، مفهوم يا صورت معقول آنها به وجود نيامده بود؟

حال بهتر است‏به استدلال آقاى موسويان در خصوص ظالمانه بودن قيمت‏گذارى پول و سرمايه براساس نظام بهره يا به طور خلاصه، ظالمانه بودن نظام بانكدارى مدرن بپردازيم. ايشان مى‏نويسند: «تامين سرمايه براساس نظام بهره نوعى قمار است.» (14) به اين معنا كه، «بنگاههايى كه در شرايط رونق اقتصادى يا تورمى تحت تاثير جو عمومى اقدام به استقراض با نرخ بهره‏هاى بالا كرده و سرمايه‏گذارى مى‏كنند، بعد از ورود اقتصاد به دوره ركود خود را تنها و بى‏كس مى‏يابند; از يك طرف بايد بهره‏اى را كه، بدون ارتباط با بازدهى واقعى سرمايه در شرايط كنونى، متعهد شده‏اند بپردازند، و از طرف ديگر به فكر پيدا كردن بازارى براى فروش كالاهاى انبار شده خود باشند. اينجاست كه به ناچار تن به ورشكستگى مى‏دهند و به دنبال خود مؤسساتى را نيز كه وام و اعتبار در اختيار آنها قرار داده بودند مساله‏دار مى‏سازند و در نهايت كل اقتصاد را وارد بحران مالى مى‏كنند.

در طرف مقابل، وقتى كه بانكها در دوره ركود، منابع مالى سپرده‏گذاران را با بهره‏هاى پايين به صورت وام و اعتبارات بلندمدت در اختيار بنگاهها مى‏گذارند، بعد از سپرى شدن دوره ركود احساس مى‏كنند كه متاع خود را ارزان فروخته‏اند. و اين مطلب است كه نظام بهره را ظالمانه كرده است.» (15) به دنبال اين سخن، راه حلى كه ايشان پيشنهاد مى‏كنند چيزى جز نظام مشاركتى نيست; «به اين معنى كه صاحبان پول و صاحبكاران اقتصادى اگرچه براساس معيار سود انتظارى اقدام به سرمايه‏گذارى مى‏كنند; لكن متعهد مى‏شوند كه سود و زيان ناشى از عملكرد فعاليت‏خودشان را با هم تقسيم كنند. اين شيوه از توزيع درآمد بين عامل كار و سرمايه علاوه بر اين كه تقسيم درآمد را بين اين دو عامل اساسى توليد متناسب با عملكرد و نقش‏آفرينى هر يك در فعاليت مذكور مى‏كند، به دليل همراهى صاحب سرمايه با صاحبكار اقتصادى، روند سرمايه‏گذارى و به دنبال آن توليد و اشتغال و توسعه اقتصادى را از رشد با ثبات و قابل توجهى برخوردار مى‏گرداند.» (16)

استدلال فوق درباره ظالمانه بودن نظام بهره نشان مى‏دهد كه تصورى كه نويسنده محترم از كل نظام اقتصادى در جوامع مدرن در ذهن خود دارند، غير دقيق يا بهتر بگوييم خلاف واقع است. واقعيت اين است كه نظام اقتصادى مدرن اساسا نظام مبتنى بر رقابت است. رقابت، خواه ناخواه، برنده و بازنده دارد و ورشكستگى برخى از بنگاهها جزئى از منطق نظام بازار يا به عبارتى، بخشى از نتايج از پيش پذيرفته شده قواعد بازى (رقابت) است. دوره‏هاى تجارى كه به صورت رونق، ركود و احيانا بحران بروز مى‏كند، علل متعددى مى‏تواند داشته باشد كه يكى از آنها يقينا عملكرد نامناسب نظام اعتبارى است. اما نبايد تصور كرد كه بهره، علت‏العلل همه مشكلات اقتصادى است و با از ميان برداشتن آن كليه مسائل حل مى‏شود. بنگاهى كه تصميم به توليد مى‏گيرد و استراتژى معينى را براى تامين منافع خود پى مى‏ريزد، بهره سرمايه را به عنوان بخشى از هزينه توليد، همانند ساير هزينه‏هاى توليد، تلقى مى‏كند. بالا بودن نرخ بهره براى مديران بنگاه، گوياى اين معناست كه يكى از منابع توليد (سرمايه) به طور نسبى كمياب‏تر و از اين رو گران‏تر شده است و بنگاه بهتر است‏سياستهاى خود را طورى تنظيم كند كه در استفاده از اين منبع كمياب‏تر صرفه‏جويى نمايد. بنابراين اگر استراتژى برخى از بنگاهها با شكست مواجه مى‏شود و ناچار تن به ورشكستگى مى‏دهند، از اين روست كه نتوانسته‏اند از منابع كمياب استفاده بهينه‏اى بنمايند يا به سخن ديگر، سياستهاى مناسبى در مورد كميابى منابع توليدى اتخاذ نكرده‏اند. واضح است كه هيچ‏گاه همه بنگاهها ورشكست نمى‏شوند و عموما آن دسته از بنگاهها دچار مشكل مى‏شوند كه يا ارزيابى هزينه‏نفع مناسبى نتوانسته‏اند انجام دهند و يا عوامل اساسا غيرقابل پيش‏بينى در سرنوشت آنها به طور ناخواسته مؤثر واقع شده است. نرخ بهره عبارت است از قيمت‏سرمايه در بازار، و اين قيمت همانند ساير قيمتها در بازار، اغلب در نوسان است. اطلاق صفت ظالمانه به نتايج تغييرات قيمت‏سرمايه در بازار (نرخ بهره) همان قدر معنادار يا بى‏معناست كه نتايج ناشى از تغييرات ساير قيمتها در بازار. در هر فرآيند رقابتى، ناگزير عده‏اى مى‏بازند و عده‏اى مى‏برند; اگر در اين فرآيند قواعد بازى كاملا رعايت‏شده باشد، اطلاق صفت مظلوم به بازندگان جايز نيست; هرچند كه باخت‏براى آنها ناگوار باشد. ظالمانه بودن قرض ربوى ناشى از اين است كه قرض‏دهنده هميشه در موضع قدرت و تحميل اراده خود است در حالى كه قرض‏گيرنده در موضع ضعف و اضطرار قرار دارد. به سخن ديگر، قواعد بازى (شرايط داد و ستد قرض و نرخ ربا) توسط بازيكنى كه در موضع قدرت است تحميل مى‏شود و از اين رو، برنده هميشه از پيش معلوم است و به اين سبب بازى غيرعادلانه انجام مى‏گيرد. اما در نظام بهره چنين وضعيتى اصلا وجود ندارد: قواعد و شرايط بازى (از جمله نرخ بهره) خارج از اراده وام‏دهندگان و وام‏گيرندگان است و برخلاف روابط ربوى، اراده خاص هيچ‏كدام از طرفين نمى‏تواند بر ديگرى تحميل شود. به اين لحاظ از ظالمانه بودن نظام بهره نمى‏توان سخن گفت، حتى اگر نتايج احيانا بسيار ناخوشايندى براى يكى از طرفين كه از قبل نمى‏توان آن را معلوم نمود پيش آيد. هر نتيجه نامطلوبى را نمى‏توان ظالمانه تلقى نمود; همچنان كه مى‏توان گفت نتايج زلزله، سيل و مانند آن، على‏رغم آن كه ممكن است‏بسيار فاجعه‏آميز باشد، يقينا ظالمانه نيست. مفهوم ظلم متضمن وجود اراده مختار و آگاهانه در روابط ميان انسانهاست. نتايج ناخواسته اعمال انسانها را نمى‏توان حمل بر ظلم نمود. در تجارت و به طور كلى در عقد بيع، كه شرع اسلام آن را حلال و جايز شمرده، ممكن است‏به عللى كه خارج از اراده آگاهانه شخص يا اشخاص معينى بوده، اما در عين حال ناشى از اعمال آنهاست، عده‏اى به شدت متضرر شوند. آيا چنين نتيجه‏اى را مى‏توان ظالمانه دانست؟ يقينا نمى‏توان; زيرا ظلم زمانى معنا دارد كه يكى از طرفين با تحميل اراده خاص خود بر ديگرى او را دچار زيان سازد. نظام بهره دنياى مدرن، همانند عقد بيع و تجارت است و شباهت آن با قرض ربوى تنها ظاهرى و صورى است. زيرا در نظام بهره، اراده خاص هيچ كس بر ديگرى تحميل نمى‏شود و در واقع نرخ بهره و شرايط قرارداد توسط اوضاع بازار (سرمايه) معين مى‏گردد.

آقاى موسويان معتقدند كه «اسلام با تحريم نظام بهره، شيوه جديدى در قيمت‏گذارى سرمايه ارائه مى‏كند.» (17) كه در واقع همان نظام مشاركتى است كه قبلا به آن اشاره رفت. در اينجا نيز نويسنده محترم در تشخيص منزلت‏سرمايه در نظام اقتصادى مدرن به خطا رفته‏اند. قيمت‏گذارى سرمايه براساس نظام مشاركتى يا سود امكان‏پذير نيست; به اين دليل ساده كه سود بعد از عملكرد اقتصادى بنگاه تحقق مى‏يابد و بنابراين بنگاه زمانى كه از سرمايه به عنوان عامل توليدى استفاده مى‏كند، هيچ قيمتى براى آن (غير از بهره) متصور نيست. اشتباه آقاى موسويان ناشى از غفلت از اين موضوع است كه براى بنگاه ميان هزينه و درآمد سرمايه تفاوت وجود دارد و اين دو الزاما يكى نيستند. بنگاه نمى‏تواند درآمد سرمايه را، در عين حال، هزينه تلقى كند. زيرا هزينه پديده‏اى قبل از توليد و فروش است، در حالى كه سود پديده‏اى است پس از فروش. از اين رو، نظام مبتنى بر سود (نظام مشاركتى) را نمى‏توان جايگزين نظام مبتنى بر هزينه (نظام بهره) كرد. به سخن ديگر، كاركرد نرخ بهره عبارت است از: نشان دادن ميزان كميابى نسبى سرمايه و راهنمايى بنگاه در اتخاذ استراتژى مناسب اقتصادى و انتخاب ميان روشهاى «سرمايه‏بر» يا «كاربر» توليدى، به منظور بهينه كردن شيوه توليد و صرفه‏جويى حداكثر در هزينه‏ها. اگر نرخ بهره‏اى در كار نباشد، بنگاه قطب‏نماى لازم را جهت اتخاذ طريق مناسب براى توليد در اختيار نخواهد داشت و ناگزير، استفاده از منابع توليدى نمى‏تواند به صورت بهينه صورت گيرد. بايد توجه نمود كه هر منبع كميابى در بازار، ناگزير قيمتى متناسب با كميابى نسبى خود دارد و براى استفاده از اين منبع كمياب، به ناچار بايد قيمت (هزينه) آن را پرداخت. با بخشنامه، دستور دولتى و يا حكم قضايى نمى‏توان كميابى را از ميان برداشت و تا زمانى كه كميابى وجود دارد، منبع كمياب الزاما داراى قيمت، و استفاده از آن مستلزم هزينه خواهد بود. علت اين كه قوانين ضد بهره هيچ‏گاه در عمل قابل اجرا نيستند همين است. قانونى كه خلاف طبيعت اشياء و پديده‏هاى واقعى است نمى‏تواند در عمل كاربرد موفقيت‏آميزى داشته باشد.

نظام بهره، علاوه بر آنچه گفته شد، داراى كاركردهاى بسيار مهم و حياتى اقتصادى است كه «نظام مشاركتى‏» به تنهايى فاقد آن است. نظام بهره يا نظام بانكى جديد; همچنان‏كه قبلا اشاره شد، مبتنى بر سپرده‏گذارى پس‏اندازكنندگان است; يعنى پديده‏اى كه در نظام مشاركتى هيچ جايى ندارد و اساسا امكان‏پذير نيست. حذف نظام سپرده‏گذارى، افراد جامعه را از انتخاب بسيار مهم و حياتى محروم مى‏سازد، به اين معنا كه پس‏اندازكننده در برابر تنها دو انتخاب ممكن قرار مى‏گيرد: قرض‏الحسنه و سرمايه‏گذارى مستقيم (مشاركت). تبديل پس‏انداز به قرض‏الحسنه، در جوامع مدرن امروزى، در عمل به معناى از دست دادن ارزش واقعى پس‏انداز است. زيرا به علت وجود شرايط تورمى، تغيير سريع قيمتهاى نسبى و هزينه فرصت‏سرمايه، از قدرت خريد پس‏انداز كه اغلب به صورت پول اعتبارى است كاسته مى‏شود. در اين وضعيت، پس‏اندازكننده براى جلوگيرى از كاهش ارزش واقعى پس‏انداز خود، انتخاب ديگرى، جز سرمايه‏گذارى مستقيم (مشاركت) ندارد. اما سرمايه‏گذارى (مشاركت)، همچنان كه آقاى موسويان بر آن تاكيد ورزيده‏اند، متضمن به خطر انداختن پس‏انداز يعنى انتظار احتمال سود يا زيان است. تجربه تاريخى نشان داده است كه حتى در كشورهاى پيشرفته صنعتى، كه بازار سرمايه و بورس گسترده‏اى وجود دارد و از اين رو، امكان مشاركت مستقيم مردم در سرمايه‏گذاريها به آسانى و با اطمينان بيشتر فراهم است، بخش بزرگى از پس‏اندازكنندگان، بخصوص صاحبان درآمدهاى كم و متوسط، از سرمايه‏گذارى مستقيم و به خطر انداختن پس‏انداز مختصر خود اكراه دارند و ترجيح مى‏دهند آن را با اطمينان بيشترى به صورت سپرده نزد بانكها نگهدارند; هرچند كه نرخ بهره واقعى مورد انتظار آنها كمتر از نرخ سود احتمالى سرمايه‏گذارى باشد. محروم كردن اين گروه وسيع از پس‏اندازكنندگان از سپرده‏گذارى، آنها را ناگزير به سوى تبديل پس‏اندازها به طلا، جواهرات، ارز خارجى و يا برخى كالاهاى مصرفى بادوام سوق مى‏دهد. به سخن ديگر، پس‏اندازها تبديل به سرمايه‏گذاريهاى غيرمولد مى‏شوند و اقتصاد جامعه از منابع مهم سرمايه‏اى در جهت فعاليتهاى توليدى محروم مى‏گردد. كاركرد مهم و اساسى نظام بانكدارى مبتنى بر سپرده‏گذارى، عبارت است از هدايت پس‏اندازهاى كوچك و متوسط، كه در كل جامعه اغلب رقم چشم‏گيرى را تشكيل مى‏دهند، به سوى توليد و سرمايه‏گذارى مولد. با از ميان برداشتن نظام سپرده‏گذارى، نه‏تنها پس‏اندازكنندگان از حق انتخاب مطلوبى بى‏نصيب مى‏شوند، بلكه مهم‏تر از آن، بخش بزرگى از منابع پولى و سرمايه‏اى جامعه به هدر مى‏رود.

همان‏گونه كه من در مقاله پيشين (نقدونظر، شماره‏12) تاكيد داشتم، سپرده‏گذارى مبتنى بر بهره در بانكهاى امروزى چون ناگزير براساس نرخ بهره اسمى صورت مى‏گيرد و نيز به علت اين كه در هر صورت كاملا مصون از خطر سوخت‏شدن و در نتيجه ورشكستگى احتمالى بانك نيست، در حقيقت‏به نوعى مشاركت در فعاليت اقتصادى بانك بايد تلقى شود. سپرده‏گذارى، همانند سرمايه‏گذارى، در معرض سود يا زيان است; با اين تفاوت كه دامنه سود يا زيان سپرده‏گذارى محدودتر از سرمايه‏گذارى است و همين امر در واقع انگيزه‏اى است‏براى جذب پس‏اندازهاى افراد محتاط. تفاوت ماهوى ربا و بهره در اين است كه در قرض ربوى، وام‏دهنده از موضع قدرت، شرايط خود را بر وام‏گيرنده تحميل مى‏كند و با يقين از نفع خود، او را دچار خسران و زيان مى‏سازد و اين در حقيقت علت ظالمانه بودن قرض ربوى است. در حالى كه در بانكدارى مبتنى بر بهره، اولا عقد قرض ميان پس‏اندازكننده و سرمايه‏گذار نهايى بسته نمى‏شود و بانك به عنوان واسطه مالى، با اتكا به منابع پس‏انداز شده، دست‏به ايجاد اعتبارات (پول) جديد زده و با مسئوليت‏خود آن را تحت‏شرايطى به سرمايه‏گذاران وام مى‏دهد. با توجه به وجود رقابت در بازار پولى، واضح است كه نه وام‏دهنده در موضع تحميل اراده و شرايط انحصارى خود است و نه وام‏گيرنده. بنابراين، در چنين شرايطى كه هيچ طرفى در موضع قدرت و تحميل اراده و منافع خود نيست و نمى‏تواند باشد، سخن گفتن از ظلم معنايى ندارد; حتى اگر يكى از طرفين، كه از پيش معلوم نيست قرض‏دهنده است‏يا قرض‏گيرنده، احيانا دچار خسران گردد. آقاى موسويان مى‏توانند مدعى شوند كه نظام بانكدارى مدرن براى اقتصاد جامعه مضر است و بايد آن را اصلاح يا جايگزين كرد. درباره اين ادعا مى‏توان بحث علمى (اقتصادى) كرد. اما ايشان نمى‏توانند مدعى شوند كه نظام بانكدارى مدرن ظالمانه است و احكام مربوط به ربا را مى‏توان به آن تعميم داد. قياس ربا و بهره بانكى از جهت معرفت‏شناختى و هستى شناختى، و نيز به خاطر ظالمانه بودن روابط، قياس مع‏الفارق است و تنها شباهت موجود ميان اين دو پديده، صرفا امرى ظاهرى است.

در پايان، ذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه آقاى موسويان در نقد مقاله پيشين من، دو تز يا نظريه ارائه شده در خصوص تفاوت ربا و بهره را مورد ارزيابى و سنجش منقدانه قرار داده بودند: يكى مساله قطعيت‏يا عدم قطعيت درآمد از پيش تعيين شده، و ديگرى منزلت اقتصادى ربا و بهره بانكى و چگونگى تعيين نرخ آنها. ما در پاسخ به انتقادهاى ايشان تاكيد ورزيديم كه به علل معرفت‏شناختى و هستى‏شناختى، مفهوم درآمد واقعى و نيز بهره سرمايه به عنوان بازدهى نهايى سرمايه در صدر اسلام وجود نداشت و نمى‏توانست وجود داشته باشد. بنابراين ما در خصوص بهره سرمايه به طور كلى، و بهره اسمى و واقعى به طور خاص، در جوامع امروزى با مساله‏اى رو به رو هستيم كه حكم شرعى دست اول درباره آن وجود ندارد و لذا بدون توجه به فلسفه حكم نمى‏توان به صرف شباهت ظاهرى درباره آن قضاوت كرد. اگر علت تحريم قرض ربوى، ظالمانه بودن آن است، همچنان كه آقاى موسويان نيز بر آن تاكيد دارند، در اين صورت براى تعميم تحريم ربا به بهره بايد با استدلال علمى و اقتصادى محكمى نشان داد كه نظام بهره نيز ظالمانه است. ما در سطور گذشته كوشيديم نشان دهيم كه نه‏تنها استدلال نويسنده محترم در اين خصوص قانع‏كننده نيست، بلكه نظام بانكدارى مبتنى بر بهره داراى كاركرد اقتصادى بسيار مهمى است كه حذف آن منتهى به ناممكن شدن محاسبه هزينه توليد، تخصيص نامطلوب منابع، پايين آمدن بهره‏ورى اقتصادى و خلاصه، هدر رفتن بخش مهمى از منابع سرمايه‏اى و در نتيجه، كاهش سطح رفاه در جامعه مى‏گردد. دو تز يا نظريه مورد اشاره آقاى موسويان در مقاله پيشين من، در واقع مقدمه‏هاى استدلالى بودند براى رسيدن به اين نتيجه كه اگر قرض ربوى عقد ظالمانه‏اى است، بانكدارى مدرن مبتنى بر بهره نه‏تنها نظام ظالمانه‏اى نيست، بلكه تدبير اقتصادى بسيار مهم و مفيدى است در جهت رفاه هرچه بيشتر مردم و جلوگيرى از اتلاف منابع. با اين تفاصيل، به نظر مى‏رسد كه شيوه ادامه بحث منطقى در اين خصوص، استدلال عقلى و علمى درباره منزلت، كاركرد و نتايج اقتصادى قرض ربوى در دنياى قديم (صدر اسلام) و نظام بانكدارى مبتنى بر بهره در دنياى امروزى باشد، تا شيوه نقلى نشان دادن شباهت ظاهرى ميان ربا و بهره بانكى.

پى‏نوشت‏ها:

1. سيد عباس موسويان، «بهره بانكى همان رباست‏»; نقدى بر مقاله «تفاوت ربا و بهره بانكى‏»، مجله نقدونظر، شماره 14-13، زمستان و بهار 1377-1376، ص‏434.

2. همان، ص‏442.

3. موسى غنى‏نژاد، «مقدمه‏اى بر معرفت‏شناسى علم اقتصاد»، مؤسسه عالى پژوهش در برنامه‏ريزى و توسعه، 1376.

4. موسى غنى‏نژاد، «سنت، مدرنيته، پست مدرن‏» گفتگو با اكبر گنجى، مؤسسه فرهنگى صراط، 1375.

5. سيدعباس موسويان، همان، ص‏438.

6. همان، ص‏440.

7. همان، ص‏445.

8. همان، ص‏453.

9. همان، ص‏456.

10. عبدالحسين زرين‏كوب، بامداد اسلام، انتشارات اميركبير، 1376، ص‏15.

11. همان، ص‏15.

12. سيد عباس موسويان، همان، ص‏454.

13. همان، ص‏445.

14. همان، ص‏459.

15. همان، ص‏460-459.

16. همان، ص‏460.

17. همان.