| مجلات >نقدونظر > شماره15 |
يك كتاب در يك مقاله
مينو حجت
تفكيك دو بعد مطلق و نسبى دين از يكديگر و بازشناسى بعد مطلق آن، يكى از مهمترين رسالتهاى دينشناسان امروز به شمار مىآيد. بعد مطلق يا ضرورى، يعنى سلبز، سلبابز يا سگوهرز دين، همان پيام فىنفسه دين است كه خدا مىخواهد آدميان بدان برسند و آن را تحقق بخشند; و بعد نسبى يا امكانى آن، يعنى سقشرز، سحجابز يا سصدفز دين، مجموعه عناصرى است كه فقط به پوشش انسانى پيام تعلق دارد و طبعا سمنطقهايز است; يعنى آب و رنگ زمان و مكان، و اوضاع و احوال دورهاى را كه در آن پديد آمده است و حتى صبغه روانشناسى آورنده پيام را با خود دارد.
فريتيوف شووان، حكيم و دينشناس آلمانىتبار سوئيسى (1998-1907)، كه بزرگترين عرضهكننده سحكمتخالدهز در روزگار ماست، در كتاب تصوف: حجاب و لباب، به بازشناسى گوهر دين اسلام مىپردازد. وى سشناخت عرفانيز را گوهر دين اسلام مىخواند و ستصوفز را عهدهدار بيان و عرضهداشت اين گوهر. اما مهم اين است كه خود تصوف هم ظاهرى دارد و باطنى. يك تصوف ستاريخيز در كار است كه تختهبند اوضاع و احوال زمانى و مكانى است; يعنى همان اوضاع و احوالى كه صوفيان در آن ظهور كردهاند، و بالطبع به روانشناسى گروهى و مزاج تعصبگرايانه افراد هم اتكا دارد. ولى، در پس پشت اين تصوف تاريخى، كه نوعى ظاهرگروى است، تصوفى «اصيل»، يعنى طريقتباطنى پناه گرفته است كه بازشناسى آن چندان هم آسان نيست; بويژه آن كه متون صوفيانه و عارفانه كه به زبان عربى نگاشته شدهاند به سبب همين عربى بودنشان مشكل را مضاعف مىسازند.
توضيح نكته اخير در باب متون عربى، يعنى اين كه چه ويژگىاى در سبك بيان عربىزبانان در فهم فحواى اصلى اين متون، مشكل مىآفريند فصل اول اين كتاب را تشكيل مىدهد، كه عنوانش «حذف و اغراق در بلاغت عرب» است.
روحيه عرب چنان است كه صنايع بديعى تركيبى و غير مستقيم را بهتر خوش دارد; از اين رو، در زبان عربى شيوههاى بيانىاى چون حذف، مجاز مرسل، كنايه، استعاره، اغراق و حشو بهوفور استعمال مىشوند. اگرچه زبان مذكور، از وضوح منطقى و «فصاحت» كلام بىبهره نيست، و به رسايى سخن در مقام جدل و استدلال يعنى «بلاغت» هم بسيار اهميت مىدهد، اما در هر حال نزد عرب طبيعى است كه كلام را، هر چند به قيمت كاستن از صراحت آن، بيارايند و از اين راه آن را هرچه غنىتر سازند. ساميان همواره مايلند كه ميان ماده سخن و صورت آن تميز نهند و در اين كه همگنى صورت را فداى صحت ماده كنند ترديد به خود راه نمىدهند. اين سبك بيان، هرچند موجب عدم تجانس و انسجام زبان است، لكن ابلاغ عاطفه حاصل از دريافت مستقيم واقعيتى معنوى و، بالاتر از آن، نشان دادن ارتباطى دقيق و در عين حال مضمر را كه همه معناى مطلب مرهون آن است، ممكن مىسازد. اين سبك همچون بازى ظريفى از احتجابها و انكشافها، مستعد حفظ حقيقت در پس حجاب و نوعى رازدارى و احتياط باطنگروانه نيز هست.
در اين فصل نمونههايى از اغراق در متون عربى، كه در آنها محال بودن آشكار تصوير، القاگر ارتباطى ويژه است كه خود به بيان در نيامده، مطرح شده و مقصود معنوى عميق نهفته در آنها بيان مىگردد. از جمله اين متون احاديثىاند كه براى عملى ظاهرا ناچيز، اثرى نيمه مطلق يا بىتناسب با خود عمل ذكر مىكنند. در اين موارد بايد توجه داشت كه مراد اين است كه انسان بنا به ذاتش، رستگار و يا جهنمى است; حتى اگر اين ذات در حجاب خصايصى متضاد با آن، كه در عين حال برونى و در نتيجه عارضىاند، پوشيده باشد. در اينجا عمل علت كافى نيست، بلكه نشانه علت اصلىاى است كه در كنه ذات فرد جاى دارد; عمل ملاك ظاهر كيفيتى بنيادى و قاطع است.
به همين ترتيب، كوشش براى ترسيم وجوه كمال و عدم محدوديتبهشت، و نيز تلاش براى بازداشتن گنهكاران از گناه، به اقتضاى رحمت الهى، استعارات كمى و تصويرهاى افراطىاى را پديد آورده كه اولين كليد فهم درست آنها آن است كه دريابيم كه در آنها كميت، نقشى كيفى ايفا مىكند. اين صور خيال هميشه تعبيرهاى نمادين واقعياتىاند كه با الفاظ مربوط به حواس غيرقابل وصفند; و استعمال زبان توام با افراط همين امر را مىرساند.
در عين حال، اگر درست است كه هر دينى گرايشهاى عاطفى خاصى مىآفريند، يا انسان را مستعد آنها مىگرداند، اين هم درست و حتى درستتر است كه وحى الهى بايد گرايشهاى سابقالوجود از اين دست را به حساب آورد و يا كمابيش آنها را برآورد و به انسانها تصاويرى در سطح خودشان عرضه دارد.
نمونههايى بسيار دقيق از حشو و تناقضنمايى نيز در آيات قرآنى وجود دارند كه مفاهيم بلندى را از اين طريق منتقل مىسازند. حشو ظاهرى در قرآن، در مواردى، ناشى از علقه اسلام به نسبت دادن هر عظمتى تنها به خدا، و پيشگيرى از نوعى انسانمدارى است. اين علقه، چهرهاى به اسلام مىدهد كه در نظر غربيان تحقيرگر انسان، و بنابراين براى آنان آزارنده است. اما تذكر حقارت انسان به خاطر تاكيد بر وحدت الهى است كه بر همه تعاليم اسلام سايهگستر است.
به هر حال در همه اين موارد اعم از اغراق، حشو يا تناقض نمايى، مساله مساله زبانى است كه هم تند و هم غير مستقيم است; كه از يك سو تاثر و فروتنى مقدس سبتبه حقايق عالى را نشان مىدهد و از سوى ديگر، فوقمعقول بودن خيرهكننده نظام الهى را. زبان قدسى كه صورت ظاهر زبان را مىشكند، به مراتب بيش از زبان عادى ظرفيت دارد، و آنچه در باب زبان قدسى به معناى دقيق كلمه صادق است، مىتواند در مورد زبان معنوىاى كه ملهم از آن است نيز صادق باشد. در اين موارد بايد پذيرفت كه حقيقت، تعبير خود را توجيه مىكند. اما آنچه مهم است اين است كه همين سبك خاص اقتضا دارد كه در مواجهه با اين متون، هميشه مقصود را در وراى تعبير جستجو كنيم، يعنى از ظاهر متون درگذريم و باطن آنها را بجوييم.
براى شناخت ظاهر و باطن و تفكيك آنها از يكديگر توجه به نكات پرشمار ديگرى نيز لازم است; هر يك از فصول دوم تا پنجم كتاب اين مساله را از منظرى خاص مورد كاوش قرار مىدهند.
فصل دوم، با عنوان «همزيستى ظاهر و باطن»، به ظاهر و باطن از حيث كيفيت همزيستى آنها با يكديگر به اقتضاى روحيات اقوام مختلف مىپردازد و از شرح منابع معرفت آغاز مىكند.
اين منابع، در يك حوزه معنوى، شامل وحى، الهام، تعقل، و در درجه دوم تفكر است. الهام و وحى، هر دو القاى الهىاند، اما الهام برخلاف وحى كه حاوى قانون و الزامآور است، مفاد جزمى ندارد و در چارچوب پيام اصلى، نقشى روشنگر دارد. تفكر و تعقل، هر دو فعاليتخرد آدمىاند; با اين تفاوت كه در تعقل، اين فعاليت از آن اخگر الهى ذاتى كه همان عقل فعال است منبعث مىشود، حال آن كه در تفكر، فعاليت از عقل جزئى سرچشمه مىگيرد كه تنها قادر به استدلال منطقى است و بر شهود عقلى توانا نيست. تعقل مقدس است، زيرا از عقل كل نشات مىگيرد كه خود به روحالقدس تعلق دارد; الهام نيز همين طور، با اين تفاوت كه الهام ناشى از لطفى خاص است، نه اين كه همچون تعقل، ناشى از ظرفيتى ثابت كه «طبيعتا فوق طبيعى» استباشد.
استدلال وسيله كسب معرفت است، اما وسيلهاى ناقص و واسطهدار; و صوفيان نيز از آنجا كه به معنا و علل پديدهها يا به تركيب اشياء مىانديشند، و در اين وصف با فيلسوفان شريكند، گاه فيلسوفانه مىنويسند به جاى آن كه از الهام مدد گيرند و گاه متكلمانه استدلال مىكنند; تا آنجا كه مىخواهند توحيدى تشبيهى، اخلاقى و احساساتى را با مابعدالطبيعه و عرفان برآميزند، و اين امر بسا كه فهم ريقتباطنى ايشان را دشوار مىسازد.
برخلاف آرياييان، كه براى آنان تعقل بر وحى مقدم است، هرچند كه به يمن وحيى پديد آمده باشد، براى ساميان هر چيز با وحى و در نتيجه با ايمان و تسليم آغاز مىشود. براى ساميان عقل نيز صبغه طاعتبه خود مىگيرد. در اعراب قديم، اگر عقلانيتى هم ديده مىشد، صرفا در جهت منافع دنيايى آنان بود. بنابراين ضرورت داشت كه ايمانى ساده و تسليمطلبانه بر آنان تكليف گردد و معقوليتى كه به واسطه خصيصه شركآميزش در معرض سوءظن قرار گرفته بود بىاعتبار شود. از اين روست كه مسلمان ديندار نسبتبه نياز به عليت در امور ايمانى سوءظن دارد; معقوليت در نظر او يادگارى از شرك و دعوتى به شك و نافرمانى، و بنابراين دعوتى به كفر جلوه مىكند. و اين مطلب تبيين تناقض طريقتباطنى را ميسر مىسازد; طريقتى كه كمتر بر عقلانيتى آگاه از سرشتخود و مقتضيات خود مبتنى است، تا بر ايمانگرايىاى ارادهباورانه، تكروانه و احساساتى. با همه اينها، اسلام طبق قرآن و سنت و برخلاف آنچه در مسيحيت هست و همين طور برخلاف تمايلات برخى از ايمانگرايان مسلمان، بيشترين توجه را به عقل دارد. عقل براى مسلمان نيرويى است كه به او امكان مىدهد كه ميان آنچه خوشايند خداست و به رستگارى رهنمون مىگردد و آنچه ناخوشايند اوست و به تباهى مىكشاند، يا ميان نيك و بد، حق و باطل، و حقايق و موهومات، به ابتدايىترين معنا يا به والاترين معنا تمييز نهد. اما روح سامى، برخلاف روح آريايى كه ميل به كشف حقيقت دارد، مايل استبه حفظ حجاب حضرت الوهى و اسرار آن كه بسيار خيرهكنندهاند، بپردازد. البته هم تعقل و هم الهام به همه دستهجات انسانى تعلق دارند; همه تفاوت در ميزان تاكيد است. در هر حال آن پرسش عظيمى كه براى انسان مطرح است اين تفاوتها نيست، بلكه آن است كه بداند آيا خدا را دوست مىدارد يا نه; آيا معنوى، فكور و روحانى هستيا نه.
در اسلام، تاكيد انحصارى بر وحدت الهى سرتاسر چشمانداز را صورت و صبغه خاصى مىبخشد; در قرآن كه تنها درصدد اعلام وحدت، قدرت مطلق، علم مطلق و رحمتخدا، و متناظر با آن، عبوديت تكوينى، اخلاقى و معنوى انسان است، وقايع تاريخى تنها نشانگر مصداقند و به خودى خود مشكل اهميتى داشته باشند، از اينرو مىتوان گفت قرآن، برخلاف كتاب مقدس، مستقيما عقيدتى و به نحوى غير مستقيم تاريخى است. اسلام دين الوهيتبماهى الوهيت، و در نتيجه، دين سازگارى «صورت» انسانى با «ذات» الهى است; و گوهر و در عين حال، تركيب بودن قرآن ناشى از تصديق اسلام استبه اين كه: اولا، تنها يك مطلق يگانه هست كه هم منحصر به فرد و هم جامع است; ثانيا، شريعت جهانى سازگارى موجودات امكانى با امر مطلق است، و اين همان چيزى است كه با لفظ اسلام بيان شده; ثالثا، ذات فلاح بازشناسى امر مطلق است و لاغير; و رابعا، پيوند ميان امر مطلق و ممكنات، يا ميان خدا و جهان، آن است كه خدا به طور متناوب رسولانى را مىفرستد تا اين دو حقيقت اساسى، الله و اسلام، را به ياد بشر آورند.
از ديدگاه عقيدتى، صوفيان، دانسته يا نادانسته، مىكوشند كه دو گرايش افلاطونىگرى و اشعرىگرى را با هم برآميزند. در نظام افلاطونى مثل هر مابعدالطبيعه راستينى امر حقيقى، امر جميل و امر خير به اين سبب، حقيقى، جميل، و خيرند كه اوصاف درخور ذات را متجلى مىسازند، در حالى كه در نظام اشعرى، خدا و انسان به اراده تعريف مىشوند و از اين امر مهم غفلت مىشود كه خدا به نحو پيشين «اراده» نيست; او كمال و بنابراين هر كمال ممكنى است. مبناى امر خير تقديرى از جانب خدا نيست، بلكه خير بودن، ذاتى ذات الهى است. اين نظريه در قرآن نه تنها با تعبير «بسمالله الرحمن الرحيم»، بلكه با همه تعابير ديگرى كه جلوهها يا صفات خدا را بيان داشته و از اين طريق هويت لايتغير و در عين حال، معقول ذات الهى را اثبات مىكنند، اظهار مىشود. به هر حال هر كه بر وجه امكان، ظهور و جهان تاكيد كند، بايد امر مطلق را در حجاب نهد، و اين همان كارى است كه ثنويت زرتشتى و نيز، به نحو معتدلترى، تثليث مسيحى مىكنند; و برعكس، آن كه بر امر مطلق تاكيد ورزد، ناگزير از پوشانيدن وجه امكان از طريق تحويل بسيار يكطرفه عملكردهاى آن به علت متعالى است.
تمايز ميان امر ضرورى و امر ممكن، كه به همه حوزههاى جهان هستى مربوط مىشود، به طور شاخصى در مورد حوزه فكر و عمل، بويژه در مورد حوزه الهام عرفانى كاربرد دارد; و درست همان طور كه وجود را به ضرورى و ممكن تقسيم مىكنيم، تصوف نيز به تصوف ضرورى و تصوف ممكن تقسيم مىشود. تصوف ضرورى مبتنى بر شواهد باطنىاى است كه از عناصر ثابت اسلام نتيجه مىشوند; و تصوف ممكن به الهامهاى شخصى، تفكرات فلسفىعرفانى، اساطير دينى، تاريخ مقدسين، حميت و اخلاق تعلق دارد. اين تمايز به بيان يا يادآورى اين نكته مىانجامد كه طريقتباطنى بىوطن است و در هر جا بتواند رحل اقامت مىافكند. تصوف تاريخى، بخشى از شريعت ظاهرى است كه طريقتباطنى در آن پناه گرفته است.
عدم مدارا و تسامح دينى، گونهاى سادهسازى افراطى صيانت نفس و نوعى جنگ بازدارنده بر ضد همه جعليات و انحرافات ممكن است كه براى هر صورت معنوى ضرورى مىباشد. براى يك دين، اين به مراتب مهمتر است كه حقايق و ابزار معنوىاش را كه يقينى و عملا كافىاند صحيح و سالم نگاه دارد، تا آن كه با احتمال خطر از دست رفتن ارزشهاى خودش در معرض ارزشهاى بيگانه قرار گيرد. اما طريقتباطنى كه مىخواهد اصل را در همه صورتها و ظواهر، اعم از دينى و نظرى تشخيص دهد و علىالاصول نسبتبه همه صورتهايى كه ذاتا درستآييند شرح صدر دارد، اين گشودگى و خطراتى را كه ممكن است در برداشته باشد با معيارهايى درخور خود، كه بسيار دقيق و در واقع فراسوى دسترس شريعت ظاهرى است، جبران مىكند. روشن است كه حقيقت ذاتى سبتبه مساله صورتهاى ممكنش تقدم دارد. فلسفه، همراه با تجربه انسانى، ما را موظف مىدارد كه تنوع صورتهاى حقيقت واحد را بپذيريم. خدا براى همه اديان، تنها در «بالاترين سطح جو الهى» يكسان است، اما در «جو» انسانى، هر دينى عملا خداى خاص خود را دارد، و به همان تعداد كه دين وجود دارد، خدا وجود دارد. ابنعربى در دفاع از همگانى بودن حقيقت، با اشاره به سخن جنيد «رنگ آب رنگ ظرف آب است» و اين كه خداى هر معتقدى ساخته هموست، از كسى كه خداى مورد اعتقاد ديگران را مىنكوهد انتقاد مىكند و با استناد به حديث قدسى «انا عند ظن عبدى بى» مىگويد: «... يعنى بر بندهام جز به صورتى كه مورد اعتقاد اوست پديدار نمىشوم; اگر مىخواهد تصورش را از من فراخ گيرد، وگرنه تنگ گرداند. خداى مورد اعتقاد حد و مرز دارد و همان خدايى است كه در دل بندهاش جاى مىگيرد، و حال آن كه خداى بىقيد و شرط در چيزى نمىگنجد; زيرا عين همه چيزها و عين خودش است.» به اين معنا مىتوان گفت كه فقط طريقتباطنى، كه يك دين واحد را در زير لواى صورتهاى گوناگون تشخيص مىدهد، مطلقا توحيدى است. زيرا هرچند درست است كه صورت، به طرزى خاص، همان ذات «است»، ولى ذات، بر عكس، به هيچ وجه صورت نيست. قطره آب است، ولى آب قطره نيست.
در فصل سوم، با عنوان «نمونههايى از تناقضنماييهاى يك طريقتباطنى»، نمونههايى از تناقضنماييهاى طريقتباطنى در حوزه عرفان اسلامى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. در آثار نويسندگان مسلمان افراطها و گزافهگوييهايى به چشم مىخورد كه با چشمانداز لطيف و عينىاى كه از يك متن باطنگروانه انتظار مىرود سازگار به نظر نمىرسد; از جمله، تفسيرهاى بعضى از مفسران به گونهاى، به روشن و قطعى كردن امور، و البته با جانبدارى كامل، اصرار دارند كه گويى آنان هميشه همه چيز را بهتر از هر كس ديگر مىدانند، در صورتى كه با اندك توجهى معلوم مىشود كه در عين حال كه يك تفسير مىتواند شان تكميل يك حذف لفظى را داشته باشد، اما حق ندارد كه در پى تصحيح و نقض متنى كاملا روشن و رسا باشد. يك نمونه از اين جانبدارى و عدم تناسب ديندارانه، در سطحى كه كمتر سزاوار سرزنش است، مربوط به احاديث و اخبار مربوط به زندگانى پيامبر(ص) است البته نه با جعل آنها، بلكه با ارائه آنها به عنوان اصول كلى و با حفظ سكوت در باب چهرههاى مكمل. در حالى كه ظاهرا آنچه اين مورخان از آن غفلت مىورزند، اين است كه لطف بايد با كسى كه مورد لطف قرار مىگيرد متناسب باشد. اين احاديث درستكاريهايى را به پيامبر(ص) نسبت مىدهند كه احتمالا در هيچ شرايطى عملى نبودهاند، و اين نشان مىدهد كه آنها بيشتر، حاصل گونهاى آرمانگرايى اخلاقىاند تا شيوههاى واقعى سلوك.
اشعريان نيز با نام اسلام، تصويرى از خدا ارائه مىكنند كه سعى در جهت فضيلتمند شدن را به منتها درجه دشوار مىسازد. تفسيرى كه اشعريان از فعال مايشاء بودن خدا مىكنند، نشانگر اين است كه آنان مابعدالطبيعه را با اخلاق، يا حتى در مواردى با ضد اخلاق، خلط مىكنند. آنچه مىتواند «اخلاقستيزى وجودشناختى» اشعرى نام گيرد، هميشه، به نام اختيار الهىاى كه غلط تصور شده، منطق سارى و جارى در قوانين طبيعى را انكار مىكند و در تحليل نهايى، هم به خدا و هم به انسان ظلم روا مىدارد.
در ميان افراطهاى ديندارانه، افراطهايى در خوف به چشم مىخورند كه مبالغههاى مربوط به آنها گاه به لحاظ انفرادشان آن قدر چشمگير و پراثرند كه از نظر منطقى، يا كاملا مايوسكننده و يا كاملا نامحتمل مىنمايند. در مقابل اين ديدگاه افراطى، ديدگاه اعتماد به نفس، كه آن نيز افراطى است، وجود دارد كه از يك سو به صورت مكمل، ديدگاه ترس را تعديل مىكند و از سوى ديگر، جلوههاى بيش از اندازه مطلق آن ديدگاه را فسخ مىكند. ديدگاهى كه رحمتبىپايان و فراگير خدا را با تعابيرى نظير «ياس از رحمت الهى از مجموع گناهان گناهكار بزرگتر است» متذكر مىگردد. در مورد ناسازگارى اخلاقيات صوفيانه بايد گفت كه اين ناسازگارى گاهى بيشتر ظاهرى است تا واقعى; زيرا مىتواند حاصل حذفى باشد كه مقاصد خاص را پنهان مىدارد و گويى مخفيانه ما را به مقامى باطنى مىرساند.
از طرفى بايد به اختلاف بعدى ميان مقصود معنوى، كه به اصول تعلق دارد، و زندگى در اين جهان و در ميان مخلوقات، كه نظمى مشروط دارد، توجه داشت. زاهد هنگامى كه در محراب عبادت يا تامل است، ممكن است آرمانگرايى سادهدلانهاى را تصديق كند، و ممكن استبعدا، بدون ارتكاب تناقض يا نفاقورزى، بيرون از اين محراب مطابق با قوانين حيات دنيوى زندگى كند; آثار تامل، به خودى خود رفتار او را در جهان اداره و تنظيم خواهند كرد; تقريبا مثل سنگى كه در آب مىافتد و دايرههايى هم مركز به وجود مىآورد. و در صورتى اظهارات زياده از حد مطلق مقصود معنوى، غير واقعبينانه و رياكارانه بود كه تاملكننده از اين تفكيك آگاه نبود. البته اين تنها كيفيت مخففهاى براى اين مبالغههاست و نه عذرى تام. زيرا با نظر به اين كه زاهد تنها نيست، بلكه در جامعه انسانىاى مىزيد كه به سهم خود حقى خاص دارد مبنى بر اين كه او را بفهمد، درخور ملامت است. علىرغم پيشداورى برخى از باطنگروان، بدگمانى علما به خاطر نامعقولى و ماهيت متناقضنماى پارهاى نظرپردازيها يا تعبيرات زاهدانهعارفانه تا حد زيادى موجه است. در اين موارد بايد گفت كه وسيله به هدف لطمه مىزند. گاه آثار عرفا شامل تعقلاتى است كه بد بيان شدهاند، يا حتى با ادله ضعيف لطمه ديدهاند، با وجود آن كه شان ادله، تاييد آنها بوده است. اما چون در هر اثرى مضمون ذاتى يا جهت وجود بر بيان و عرض مقدم است، واضح است كه بايد بيان غيرعادى حقيقت را بر استدلالى كه استادانه و روشن است، اما از جهت مضمونش به انحراف كشيده شده ترجيح دهيم. اين بيان، گاه حاصل ميلى مفرط استبه اين كه از دل بىمعنايى و نامعقولى اكسير حقيقتى بيرون كشيده شود كه به توسط نيتى صواب كه با خزانههاى وحى الهى پرورده شده، انتقال يافته است. برماست كه حقيقت نهفته در اين آثار را، تا همان حد كه رفيع و قطعى است، حتى اگر در تنسيق امكانى آن عناصرى از خطا وجود دارند كه بد نمايش مىكنند، تشخيص دهيم. در نظر نويسندگان صوفى و به طور كلى نويسندگان دينى، جنبه مادى واقعيات، ظاهرا به رسا و پرمعنا بودن نماد آسيب مىرساند، در حالى كه در نظر غربيان، به عكس، اين جنبه مادى به محتمل بودن تصوير و از اين طريق به قابليت آموزندگى آن كمك مىكند. حال اگر پرستش شرقى «نماد» بتواند باعثسوءاستفاده شود، پرستش غربى «واقع» نيز به طريق اولى چنين است. و از آن جمله است وسوسه ادوارى «شكاكيت ديندارانه»اى كه به رخنه روزافزون روح معنوىاى مجال داده است كه كاملا در جهت غلبه نوگرايى و همين طور غلبه «دنيا» و «انسان» است.
يك نمونه سنتى سوءظن نسبتبه كاوش عقلى، ايمانگرايى حنبليان است كه در برابر همه تفسيرهاى نمادگرايانه تصويرهاى قرآنى، حتى تا مرز نامعقول بودن، مقاومت مىورزد. در نظر آنان خود كلام قرآنى است كه ضمنا همان تاويل است; اما روشن است كه در اين صورت، تاويل همه معنايش را از دست مىدهد. و در حالى كه اعراب استعاره را به طور گسترده به كار مىگيرند، چرا خدا وقتى كه با زبان خود آنان با ايشان سخن مىگويد نبايد چنين كند. فلسفه وجودى استفاده از استعاره، دقيقا قابليت آن در انتقال بىشك و شبهه معنايى است كه بر تصوير فايق آيد. «تفسير»، شرح ظاهرى، معنايى، تاريخى و كلامى قرآن مجيد است و «تاويل»، شرح باطنى، نمادى، اخلاقى، عرفانى، اسطورهشناختى و مابعدالطبيعى آن. اين كه قرآن مىگويد: سهيچ كس جز خدا تاويل آن را نمىداندز بدين معناست كه انسان آن تاويل را تنها از طريق الهام الهى مىتواند بشناسد و نه با تعقل صرف; و البته اين دو مانعةالجمع نيستند. تاويل مراتبى دارد; مثلا آنجا كه قرآن بتپرستى را مردود مىشمارد، مىتوان احتمال داد كه بت، علاوه بر تاويل به آنچه ما بيش از اندازه به آن دل بستهايم، به صورتى عميقتر، به صورت از آن رو كه صورت است، از جمله عناصر سازنده دين يا خود دين نيز، تاويل شود. و در آن صورت ما در كانون طريقتباطنى هستيم.
طريقتباطنى نه تنگنظرانه است و نه متعصبانه. و والاترين شان انسان شناختخداست كه نشانش را بر هرچه، به حق، انسانى است مىزند.
عناصر سازنده طريقت عبارتند از: تصور، مراقبه، تمركز و هماهنگى. يعنى، مفهوم وحدت با اسرار درونى و بيرونىاش، مراقبه مجذوبكننده و تمركز وحدتبخش بر وحدت و اسرارش، و هماهنگى اخلاقى با وحدت، با اسرار و مقتضياتش.
فرشته الهام به هنگام تعين، انكسارهاى بسيارى را پديد مىآورد; به گفته جنيد «آب رنگ ظرف را مىگيرد»; حتى بىنظيرترين وحىها هم بايد استطاعتهاى طرز تفكر جمعى را به حساب آورند و نمىتوانند از اين كه از بابت «درخشش در ظلمت» دستخوش آسيبى شوند در امان باشند; خصوصا كه سكلمهز در طى نزول با نيازهاى گنهكاران بيشتر وفق داده شده تا با نيازهاى رستگاران. روح جمعى، با توجه به اين واقعيت كه سطح طنين وحى است، در وجه ظاهرى آن شركت مىجويد. اما حقيقت تا آنجا كه ضرورى، و از اين رهگذر همگانى است، در همه آنها مشترك است. تصوف هيچ مقام و مرجع مطلقى در موضوعات مابعدالطبيعى نمىشناسد. مقامات و مراجع بلامنازع تصوف تنها به راه و روش زاهدانه و عارفانه رجوع مىدهند، نه به يك آموزه نظرى به معناى دقيق كلمه.
بايد دانست كه اگر از «احساساتىگرى» و فقدان حس نقادى در كتابهاى دينى، كه ساحت آنها بايد از چنين ضعفهايى پيراسته باشد، انتقاد مىشود، مراد از مفهوم احساساتىگرى داشتن عواطف نيست، بلكه مراد تحريف حقيقت در نتيجه آن عواطف است. به طور اجمال، احساساتىگرى عبارت از آن است كه عنصرى كمى و پويا را به حوزه امور كيفى و ايستا وارد كنيم و ندانيم كه حقيقتبه خودى خود زيباست، نه به واسطه شور و حميت ما; و برعكس، شور ما تنها آنگاه زيباست كه از حقيقتسرچشمه گيرد.
البته يكى از علل عدم انسجام آثار صوفيان، گاه آن است كه اين صوفيان هنگامى مىنويسند كه دستخوش حال روحانىاند. آنان اين آثار را هرگز به مداقه عقل انتقادگر كه در نظر آنان «نامقدس» است نمىسپارند، بلكه اين تكليف را بر عهده خواننده مىنهند كه در عميقترين و تاريكترين آبها به جستجوى در و گوهر بپردازد. در عين حال، قرآن مىفرمايد: «در حال مستى به نماز نزديك نشويد»; و اين حكم بسته به سطوح و تمثيلها معانى متعددى دارد.
اسلام در مجموع از دام هولناك سوء استعمال عقل، كه هم يونان قديم و هم غرب امروز گرفتار آن بودهاند رهيده است، اما به ناچار بايد تاوان اين پيروزى بر عصيانگرى عقل را بپردازد. به طور كلى موهبتهايى وجود دارند كه يكى مانع ديگرى است; نه اصولا يا در مورد اشخاص ممتاز، بلكه در اكثريت كسانى كه از يكى از اين مواهب برخوردارند. به نظر مىرسد كه در مورد شهود عرفانى و استدلال، يا ايمان و انديشه، هم وضع از همين قرار باشد. اما در اسلام، ايمان كنجكاوى سيرىناپذير علم را مهار مىكند.
نكتهاى كه كليد حل بسيارى از معماها در قلمرو تفكر معنوى است، اين است كه خدا از هر انسانى آنچه را كه مىتواند و بايد از خود نشان دهد مىخواهد; از انسان هوشمند، عقل در خدمتحقيقت را انتظار دارد، اما سفيه را به خاطر عقلى كه به او داده نشده، مؤاخذه نمىكند; افزون بر اين كه خطاى دائم در اراده است نه در ذهن. دنياى شهوات، ضرورتا دنياى سفاهت هم هست، در حالى كه حقيقت، دستكم تا حدى، سفاهت را خنثى مىكند. در مجموع، عقل زيباست فقط وقتى كه ايمان را از ميان برندارد، و ايمان زيباست تنها آنگاه كه با عقل در ستيز نباشد.
در فصل چهارم، با عنوان «مقدمات بشرى تنگناى دينى»، از تنگنايى سخن مىرود كه دين از حيثسطوح انسانهايى كه مخاطب آنند با آن مواجه است; اين تنگنا از اين قرار است كه كوشش بسيار براى سهلالتناول و آسانياب كردن حقايق متعالى، خطر افشاى آنها را به دنبال مىآورد; و تلاش فراوان براى عدم افشاى آن حقايق، خطر سهلالتناول و آسانياب نكردن آنها را در پى دارد. و اين تنگنا كه در سطح دين در كليت آن وجود دارد، در حدى حتى حادتر از اين، در سطح طريقتباطنى نيز وجود دارد.
از آنجا كه اسلام نيز همچون اديان ديگر، تنها خطاب به طبقات بالاى انسانى نيست و به سخن گفتن با انسانهاى معمولى و نجات بخشيدن بيشترين تعداد ممكن توجه دارد، ناچار به تاكيد بر نگرش افقى و در نظر گرفتن كسانى است كه رسالت جلب آنان را دارد. اسلام مىخواهد كه از طريق انسان متعارف، كه از برخى از جنبه ها لزوما سافقيز است، به انسان من حيث هو انسان دستيابد. خدا خود از سر لطف، وجوهى را به خود مىگيرد كه بايد از آنها تنزيه شود، تا اين تودهها بتوانند خود را در او باز شناسند. علاوه بر اين، اسلام «اهل نظر» را جدا از «اهل عمل»، يا افراد «مادى» را جدا از افراد «نفسانى» در نظر نمىگيرد. عنصر «تعقل» يا «تامل»، در اسلام به توسط اصل اعتقادى توحيد و مابعدالطبيعهاى كه به آن تعلق دارد، و از حيث روانشناختى با تاكيد بر عناصر «يقين» و «طمانينه»، مورد تاييد قرار گرفته است و عنصر «جنگجويى» از طريق جهاد و كاربردهاى معنوى آن; عنصر «افقى»، سبك كلى يا متوسط كلام و ديندارى را معين مىكند، و بالاخره عنصر «مادى» نيز به صورت انقيادگرايى نامفهوم و بىروحى ظاهر شده است، كه لزوما وجود دارد و حتى به حوزه كلام هم رخنه مىكند. مثلا يك نمونه از آن را در قول به حسن و قبح الهى مىتوان ديد. ويژگيهاى بازرگانان و كشاورزان به نحوى چشمگير با طريقتباطنى صوفيان آميخته است. علاقه به كار درست و دستمزد حلال، تاكيدى عاطفى بر پرهيزگارى، شور دينى فراوان و عقلى استوار لكن متعادل، عملى و محتاط از عمده ويژگيهاى اينها هستند. بازرگان و كشاورز سنتگرا هم هست; سنتگرايى سپرى است در برابر فقدان درك تناسبات، براى آنان كه از تمييز كافى برخوردار نيستند. كار سنت، كار يك حامى و يك معيار هنجاربخش، در آمد و شد الهاماتى است كه تحقيق در صحت و سقم آنها مشكل است; و بدينسان ممانعت از پيامدهاى نامعقول در سطح اجتماعى به شمار مىرود. يك دين يا يك روش معنوى تا آن حد كه بر اهميت آداب ظاهرى تاكيد مىورزد، در جوهر انسانىاش روانشناسىاى مطابق با روانشناسى بازرگان و كشاورز را مىپذيرد. مسلمانان، به حق، بر اين مطلب پا مىفشارند كه تنها باطن نيست كه اهميت دارد، ظاهر نيز وجود دارد; تنها چيزهاى عظيم در كار نيست، چيزهاى حقير هم در كار است. اما اين بدان معنا نيست كه به جاآوردن افراطىآيينهاى عبادى عملا طريقتباطنى باشد و به شناخت عرفانى منجر شود.
اين پندار كه پيروى از پيامبر(ص)، كه به گفته قرآن موجب محبوب خدا بودن است، به اين معناست كه نمونه تمام و كمال پيامبر يك نوع آيين دينى و نوعى قالب مطهر و نجاتبخش است، پندارى نادرست است. زيرا بنيانگذار هر دينى به ناچار الگويى از همه رفتارها و شيوههاى عملى در اختيار مىگذارد، بدون آن كه اين امر پيام او به معناى دقيق كلمه باشد. بايد توجه داشت كه آنچه مورد ملامت است جزئىنگرى ديندارانه و پراكندگى آن نيست، بلكه ادعاى آن در آنجا كه ادعايى در كار استبر تماميت و اهميت است. قرآن مىگويد: «و ياد خدا بزرگتر است»; بزرگتر از نماز و بنابراين بزرگتر از همه آداب شرعى.
بر طبق قرآن انسان ذاتا دو چيز است: «خليفه» و «عبد»; و بسته به توافقش با سالتخاصى كه دارد، واجد قدر و شانى ذاتى است كه از خداگونگى او نشات گرفته است. و اما شريعتگرايى لازمه توافق بيشتر دين با نيازهاى انسانهايى است كه بيشر تختهبند دنيايند و رستگار كردن آنان مشكلتر است. چرا كه دين، قصد رستگار ساختن همه انسانها را دارد. بنابراين بايد توجه داشت كه گفتههايى در دين وجود دارد كه تنها به سطح اخلاقى يا عاطفى خاصى مربوط مىشود، و خصوصا از ديدگاه صوفيانه، هيچ مسالهاى تحت عنوان ارجاع و تحويل همه انسانها به يك سنخ اصلى واحد وجود ندارد; با اين حال، اين خطا به كرات و مرات و دقيقا براساس بيانات شرعى پيش آمده است.
انسانها، از لحاظ موقعيتشان به عنوان افراد مسئول، آزاد و ضعيف، در برابر شريعت منجى برابرند، و از لحاظ مشاركت فوق فرديشان در عقل سارى و جارى، كه آن نيز نجاتبخش است، نابرابرند; لحاظ اول به شريعت ظاهرى مربوط مىشود و لحاظ دوم به طريقتباطنى. و طريقتباطنى تسليم فرد به شريعت را مىپذيرد و حتى مستلزم آن است; اما البته نه تسليم آن چيز در درون او را كه به عقل فعال تعلق دارد. اصطلاح «تصوف» سطحىترين تعصبورزيها و نيز عميقترين غوريابيها را شامل مىشود.
تعديل مقدرى كه اسلام محقق كرده است، نگرش سادهگرايانه را غلبه داده كه موجب عكسالعمل تعقلگرايانهاى انحرافى در مسلمانان در تماس با دنياى امروز است. بنابراين خوب است كه نقطه ضعفهاى تعديل مذكور به صراحت ذكر شود تا بتوان علل تخفيفدهنده يا جبرانكننده آن را نيز يادآور شد; و مهمتر اين كه بتوان نسبيت آن را علىرغم ارزشهاى ذاتى قطعى سنت پذيرفت.
فصل پنجم كتاب، با عنوان «تعقيب مفهوم فلسفه»، شامل بحث مهمى درباره فلسفه و ساختار و كاركرد آن از سويى، و ارتباط آن با كلام و عرفان از سوى ديگر است. فلسفه را به گونههاى مختلفى تعريف كردهاند، اما در نظر همه قدما، فلسفه متضمن هماهنگى با حكمت نيز هست; تنها كسى حكيم است كه حكيمانه مىزيد. بنابراين مىتوان فلسفه را به فراخور سرشت امور زيستن، براساس تقوا و با نظرى به آنچه ضرورى و رهايىبخش است، تعريف كرد. از طرفى به عقيده همه متفكران غير دينى، تنها ضابطه ذهن، استدلال محض است و فلسفه به معناى «انديشيدن آزادانه» و تا حد ممكن بدون هيچ پيشفرضى است; كارى كه دقيقا ناممكن است. اما فلسفه، به معناى شايسته و اوليه كلمه، سازگار با عقل كلى سارى و جارى انديشيدن است و نه صرفا به وسيله عقل جزئى انديشيدن. از طرفى آزادى حقيقى با حقيقت مطابقت دارد، و از طرف ديگر، اين كه عارفى درستآيين به طور عارضى بر كتاب مقدسى خاص يا بر عارفى ديگر اعتماد كند، او را باز نمىدارد از اين كه به شيوهاى ذاتا آزاد، به واسطه آزادى درخور ذاتى كه ذاتا از قيود به دور است، بينديشد.
غالبا پيشداورى يك مكتب موجب مىشود كه مفهوم تعقلى بودن، به مفهوم عقلانى بودن صرف ارجاع و تحويل شود تا از اين راه همه اعتبار و عظمتبه معرفتى داده شود كه از طريق آن مكتب حاصل مىآيد; معرفت فوق طبيعى وحى الهى باشد يا معرفت معنوى صوفيان. به گفته يكى از عرفا، فيلسوف خدا را تنها از طريق «نتيجه» مىشناسد; شناخت او فقط مضمونى «با نظرى به خدا» دارد، نه مضمونى «از راه خدا»، آن گونه كه شناخت عارف دارد; اما اولا، همه فلسفه با عقلگرايى مطلق برابر نيست، و ثانيا در عرفاى نظرى هم عنصر مشهودى از عقلانيت وجود دارد. اعمال فلسفه پيش از همه، انديشيدن است. حال جهاتى كه به درستيا نادرست ما را به اين كار برمىانگيزد، هرچه مىخواهد باشد; اما بالمعنى الاخص، تبيين امور يقينى مشهود يا مجرب به توسط عقل كلى سارى و جارى، به وسيله استدلال و بنابراين از طريق قواعد تفكر و زبان نيز هست. مثلا تلفيق نظرات افلاطون، ارسطو، و فلوطين در تركيبى واحد، به دست فلاسفه عرب را، كه موجب طعن بر آنان شده است، مىتوان نشان از توجه آنان به حقيقت فىنفسه، به جاى توجه به نظامها دانست. فلسفهاى كه از لحاظ مابعدالطبيعى درستآيين است، متعلق به باطنگرايى نظرى است; زيرا باطنگرايى نظرى تبيين مسائلى است كه به طور تعبدى مطرح شدهاند، اما روشن نشدهاند، و اين فلاسفه اين تبيين را در سايه تعقل و نه استدلال در اختيار مىنهند.
انتقاد كسانى چون غزالى هم متوجه فلسفه بماهى فلسفه است; يعنى فلسفه به سبك يونانى كه از ديدگاه راز آشنايانه خنثى است. اما عقايدى چون عقلگرايى به معناى دقيق كلمه اصلا مشمول تعريف فلسفه هم نيستند.
اگر افلاطون عقيده دارد كه فيلسوف بايد مستقل از عقايد عامه بينديشد، به تعقل اشاره دارد نه صرفا به منطق; بنابراين او را به معناى محدود يا تحقيرآميز كلمه فيلسوف، يعنى آن كه از شك آغاز مىكند، نمىتوان فقط يك فيلسوف خواند; او را كه زيبايى را، كه همه آنچه ما هستيم يا مىتوانيم باشيم در بر مىگيرد، درخشش حقيقت مىدانست.
اختلاف ميان فلسفه، كلام و عرفان، از يك لحاظ مطلق است و، از لحاظى ديگر، نسبى. مطلق است در صورتى كه از «فلسفه» تنها عقلگرايى فهم شود، از «كلام» تنها تبيين تعاليم دينى، و از «عرفان» تنها معرفتشهودى و تعقلى، و بنابراين فوق عقلى. اما اين اختلاف صرفا نسبى است در صورتى كه از «فلسفه» تفكر فهم شود، از «كلام» متشرعانه در باب خدا و امور دينى سخن گفتن، و از «عرفان» ارائه مابعدالطبيعه ناب. زيرا در آن صورت اين انواع به درون هم رخنه مىكنند.
مفهوم فلسفه، عملا، مساله جايزالخطا بودن يا خطاناپذير بودن انسان را پيش مىكشد. اين كه انسان به هر حال در معرض بسيارى از خطاهاست، بدان معنا نيست كه آن خطاها اصولا اجتنابناپذيرند. اما خطاناپذيرى نظرى به قلمرو درستآيينى و مقام و مرجع موثق تعلق دارد. و بنابراين تنها مساله آگاهى و تعقل نيست، بلكه شرطى اخلاقى يا روانشناختى هم دارد، و در هر حال علم مطلق يك امكان انسانى نيست. بنابراين آنچه بايد ملاك ارزيابى قرار گيرد آن است كه، يا حقيقتى بزرگ با خطايى كوچك همراه شده است، يا خطايى بزرگ با حقايق خرد بسيار.
فصل ششم، با عنوان «باطننمايى گوهرين اسلام»، به شرح باطنگرايى به عنوان گوهر دين اسلام مىپردازد و براى تبيين اين باطنگرايى از شرح اجزاء دين اسلام آغاز مىكند. اين اجزاء عبارتند از: ايمان، كه شامل هر آن چيزى است كه هر كس بايد بدان باور داشته باشد; اسلام، كه هر آنچه هركس بايد به كار بندد را شامل مىشود; و احسان، كه فضيلت عملى است و هم ايمان و هم اسلام را تشديد يا تعميق مىكند. احسان، اجمالا، صدق و خلوص عقل و اراده است; وفادارى تام ماست نسبتبه حقيقت، و هماهنگى تام ما با شريعت. احسان با طريقتباطنى كه علم امور ضرورى و تام و تمام است، متقارب و حتى با آن يكى است. زيرا صادق و خالص بودن عبارت است از گرفتن بيشترين نتايج از حقيقت; هم از ديدگاه عقل و هم از ديدگاه اراده. در نظر صوفيان، كسى كه همه نتايجى را كه تعاليم و احكام، متضمن آنهايند نمىگيرد، منافق است و در واقع، تصوف چيزى جز صداقت نيست.
از حيثباطنى، در احسان مىتوان دو تاكيد را تمييز داد; تاكيد بر عرفان كه متضمن عقلانيت نظرى است، و تاكيد بر مهر كه مقتضى تماميت روح ارادى و عاطفى است. وجه اول با روشهاى عقلانى كار مىكند و وجه دوم با روشهاى اخلاقى و عاطفى. مهر مىتواند هر عنصرى از تعقل را نفى كند، حال آن كه عرفان، برعكس، هميشه عنصرى از مهر را در بر دارد; بىشك نه مهرى شديد، بلكه مهرى از جنس زيبايى و آشتى.
ضابطه «التوحيد واحد» به شيوهاى مختصر، ضرورت، اصالت و شمول باطنگروى اسلامى و نيز باطنگرايى بماهو را بيان مىدارد، و مىتوانيم گفت كه در نظر اسلام صرف شهادتين، كل حكمت و عرفان را در بر دارد.
اولين شهادت مشتمل بر دو جزء است، كه هر يك از آن دو از دو كلمه تركيب يافته است: لا اله و الا الله. جزء اول، كه نفى است، با ظهور عام كه نسبتبه مبدا هستى وهمى است همخوانى دارد، در حالى كه جزء دوم، كه اثبات است، با مبدا هستى كه در نسبتبا ظهور تنها واقعيت است، همخوان است. طرح مقدر ظهور در اصل كلمةالله اصلى با كلمه الا بيان مىشود، حال آن كه كلمه الله بيانگر اصل فى نفسه است; كلمه اله به بازتاب اصل اشاره دارد، و كلمه لا به ظهور فى نفسه.
شهادت دوم اصل را فقط با سه جنبه اقنومى يعنى اصل ظهور يافته (محمدص)، اصل ظهور بخش (رسول) و اصل فى نفسه (الله) در نظر مىگيرد. و همه تاكيد، بر ركن بينابينى يعنى رسول است، كه همان كلمةالله است. كلمه رسول دال بر هبوط خدا به سوى جهان است و نيز متضمن عروج انسان به سوى خداست. هبوط الهام است و عروج اشتياق; هبوط لطف الهى است، در حالى كه عروج تلاشى است انسانى كه درونمايه آن ذكر الله است. شهادت دوم بيانگر عينيت است نه مغايرت; و بيانگر حلول است، نه تعالى. هر دو شهادت بر وحدت اشاره دارند: شهادت اول بر وحدتى طردكننده غير، و شهادت دوم بر وحدتى جامع غير.
كثرت همان طور كه ذهنى است، عينى هم هست. چرا كه علت امكان تنوع بخش در هر يك از اين دو قطب ادراك هست. تنوع يا تعدد در درون وحدت است، نه در طول آن; و بنابراين مخالف وحدت هم نيست. علت فراجهانى پديده كثرت امكان مطلق است. كه ذاتا بر امر غير متناهى منطبق است و موجب فيضان ذات و تجلى يافتن همه «امكانات امر ممكن» است. فيضان به معناى افزايش فاصله، و به اين ترتيب ضعيف شدن يا تاريك شدن فزاينده است، كه مبين پديده عدمى شر نيز هست. پيامدهاى عدمى فيضان به عنوان شئون قصاصى كه در اصل به قدرت و صلابت متعلقند، در وجود الهى مقدرند; شئونى كه كاملا بيرونىاند; زيرا: «سبقت رحمته غضبه»
پس هر كه نخستبه نحوى نظرى و سپس در دل، خدا را تشخيص دهد و او را شهود كند، بالاخره او را در موجودات نيز، آن گونه كه ماهيت آنها امكان مىدهد، خواهد ديد; و حاصل آن، احسان، عدالت و احترام نسبتبه همه موجودات است.
همه آيات قرآن، فىنفسه يا مابعدالطبيعىاند و يا عرفانى، و يا در كنار معناى بىواسطهشان معنايى دارند كه به يكى از اين دو حوزه تعلق دارد. همچنين، قرآن همانند نحوه نزول خود، گسسته و به خاطر تمثيلاتش كه در جزئيات و تفاصيل ثانوى و بعدى القا مىشوند، تلميحى و بنابراين موجز است. آيات بسيارى وجود دارند كه معنايى باطنى دارند، و يا با دقتبيشتر، هر آيهاى معانى چندى از اين دست دارد. همين طور است درباره احاديث پيامبر(ص); درونمايه اصلى پيام طريقتباطنى كه نفوذ فاعل مطلق به درون فاعل مشروط و استهلاك دوباره فاعل مشروط در فاعل مطلق است، ماخوذ از اين حديث قدسى است كه مىگويد: «بنده من پيوسته با نوافل به من نزديك مىشود تا آن كه دوستدارش مىشوم، و وقتى دوستدارش شوم، گوش اويم كه با آن مىشنود، و چشم او كه با آن مىبيند و دستش كه با آن مىگيرد و پايش كه با آن راه مىرود.»
دين اسلام پنج ركن دارد كه مهمترين آنها شهادتين است و پس از آن نماز، روزه، زكات و حج. گاه ركن ششم جهاد نيز به اين پنج ركن افزوده مىگردد: نماز معرف تسليم مظهر به اصل است; روزه انعزال از خواهشهاى نفسانى، و به اين ترتيب از خود است; زكات انعزال از چيزهاى دنيايى، و به اين ترتيب از دنياست; و حج رجوع به مركز، يعنى به نفس است; و بالاخره جهاد جنگ بر ضد روح دنيوى گشته، با سلاح معنويت است.
اسم اعظم لب نماز و لب قرآن و در برگيرنده همه آن و حتى در برگيرنده كل دين است، با همه اعمالى كه مقتضى آنهاست و مىتواند جايگزين اين همه باشد. همين طور كل شريعت، مشمول ذكر الله و اين ذكر فلسفه وجودى شريعت است. احاديث و آيات متعددى نظير «ولذكر الله اكبر» وجود دارند كه ذكر خدا را بهترين و پراجرترين و بزرگترين كارها مىخوانند. عمل كردن، در جوهر خود يادآورى خداست; متمركز كردن روح استبر حق، به جاى متفرق كردن آن در موهومات، و آرامش يافتن است در اين تمركز: الا بذكر الله تطمئن القلوب. كل آموزه ذكر از اين كلام برمىآيد كه: فاذكرونى اذكركم اين ذكر جهت وجود اساسى و كامل هر فعل دينى، و در تحليل نهايى جهت وجود انسان است.
مقامهاى تصوف، مراحل متوالى اين طريقند كه در عين حال مىتوانند حالاتى مقارن باشند. مقامهاى اصلى عبارتند از: ترس (مخافة)، مهر (محبة) و آگاهى (معرفة). در مخافت، قطبى ايستا وجود دارد كه زهد است و قطبى پويا كه جهد است. زهد فقر را تحقق مىبخشد كه بدون آن هيچ عمل معتبرى وجود نخواهد داشت و جهد ذكر را پديد مىآورد كه به عالىترين معناى كلمه، كار است. در محبت، قطب ايستا يا منفعل رضا يا شكر است و قطب پويا يا فعال رجا يا توكل. رضا مستلزم صبر است و رجا مستلزم كرم. در معرفت، قطبى عينى هست كه به تعالى اشاره دارد و آن حق يا توحيد است و قطبى ذهنى، كه به حلول اشاره مىكند و آن قلب يا اتحاد است. سه ضابطه تسبيح صوفيانه به اين سه مقام التفات مىدهند: استغفار متناظر استبا مقام مخافت، صلوات متناظر استبا مقام محبت، و شهادتين متناظر استبا مقام معرفت.
از مقامهايى كه برشمرديم آنچه از همه مهمترند و كل تصوف را در خود خلاصه مىكنند، عبارتند از: حق، قلب، ذكر و فقر. حق، اقرار به حقيقت است; قلب پذيرش آن با تمام وجود است; ذكر فعليتبخشيدن دائم به اين دو، و فقر سادگى و خلاص روح است. چهار ذكر كه اصلىترين ذكرها در اسلامند عبارتند از: شهادتين، بسملة، و حمدلة.
فصل هفتم به عنوان نتيجه و لب برخى از مطالب فصول ديگر به طرح «ابعاد اقنومى وحدت» مىپردازد و در اين راستا از تعريفى كه از ذات الهى با سه وصف مطلق، لايتناهى و كمال به دست مىدهد، مدد مىگيرد.
انديشه وحدت خدا، كه انديشه بنيادى اسلام است، لزوما متضمن انديشه كثرت، يا انديشه ربط و نسبت ميان واحد و آنچه به نظر مىرسد با آن در تضاد مىافتد، است. اما كل مساله خلقت، يا ظهور جهانى، ريشه در خود ذات مبدا الهى دارد. خدا نمىتواند از لمعان، و به اين ترتيب از تجلى يا خلق، امتناع ورزد. چرا كه از نامتناهى بودن نمىتواند امتناع ورزد.
مطلق كه فى نفسه ادراكناپذير است، به توسط وجود و به توسط منطق اشياء مشهود مىگردد; به نحوى مشابه، لايتناهى به توسط تنوع پايانناپذير آنها آشكار مىشود; همينطور باز كمال از طريق كيفيات آنها ظهور مىيابد، و در اين ظهور يافتن هم صلابت مطلق و هم لمعان لايتناهى را نشان مىدهد.
مركب سه جزئى «مطلق لايتناهى كمال»، در لسان اسلامى، با اصطلاحات جلال، جمال و كمال بيان مىشود. عدالت زاييده جلال است و رحمت زاييده جمال.
بنابر نظر صوفيه، شهادة، بسته به اين كه تعالى را در نظر داشته باشيم يا حلول را، داراى دو معناست: اول اين كه تنها خدا واقعى است و جهان ممكن وهمى است; و سپس اين كه هر آنچه موجودات جز او نيست. معناى اول با راز «باطن» همخوانى دارد و معناى دوم با راز «ظاهر».
مطلق از آنجا كه نامتناهى است، فياض است; اما حيات لايتناهى تنها مركز گريز نيست، بلكه مركزجو هم هست. اين حيات به صورت متناوب يا مقارن، فيضان يا باز پيوستگى است، و اين «رجوع» كل در كلشدگى صورتها و اعراض به درون ذات است. در فيضان يا باز پيوستگى، نه چيزى از ذات گرفته مىشود و نه چيزى به آن افزوده مىگردد; زيرا ذات، لايتغير، لاينقسم و داراى تماميت مطلق است.
يقين و آرامش، دو مقصود اساسى اسلامند. يقين، تا آن حد كه به لحاظ عينى رفيع و به لحاظ ذهنى صادقانه است، نجاتبخش است، يعنى تا آن حد كه متعلق آن مطلق است نه فقط ممكن، و صاحب آن قلب است نه فكر تنها. يقين آرامش مىآورد و اين دو در ايمان تداوم مىيابند.
پىنوشت:
1. مشخصات كتابشناختى كتابى كه در اينجا تلخيص و معرفى شده است چنين است:
Schuon, Frithjof, Sufism: Veil and Quintessence,(Lahore: Ever Green Press, 1979).