مجلات >نقدونظر > شماره15

زيباشناسى و رمزپردازى در هنر و طبيعت×

فريتيوف شووان

ترجمه الف. آزاد

در تنظيم وسايط معنوى، زيبايى كه ايجابى و رحيم است، به يك معنا در نقطه مقابل رياضت، كه سلبى و بى‏رحم است، قرار مى‏گيرد; در عين حال، هر يك از اينها همواه شامل بخش اندكى از ديگرى است. زيرا هر دو از حقيقت نشات مى‏گيرند و بيانگر حقيقتند; گرچه از ديدگاههاى متفاوت.

جستجوى امر نامطبوع تا آنجا موجه است كه نوعى رياضت‏باشد. اما اين كار نبايد منجر به ستايش زشتى شود; زيرا به انكار وجهى از حقيقت‏خواهد انجاميد. اين مساله در تمدنى كه هنوز كاملا سنتى بود نمى‏توانست ظاهر شود; زيرا زشتى كم و بيش به صوررت عارضى در آن پديدار مى‏شد. فقط در جهان متجدد است كه زشتى، چيزى شبيه به يك هنجار يا اصل شده است; فقط در اينجاست كه زيبايى به صورت يك ويژگى، اگر نگوييم يك تجمل، ظاهر مى‏شود. خلط هميشگى زشتى يا سادگى، در همه سطوح، از همين جا نشات مى‏گيرد.

در زمانه ما تشخيص صورتها اهميت كاملا خاصى دارد. خطا در همه صورتهايى كه در اطراف ما هستند و ما در ميان آنها زندگى مى‏كنيم ظاهر مى‏شود. خطر اين است كه خطا، حساسيت ما حتى حساسيت فكرى ما را با داخل كردن نوعى لاقيدى دروغين و تصلب و نوعى ابتذال به آن تباه سازد.

زيباشناسى راستين، چيزى جز علم به صورتها نيست و لذا هدفش بايد امرى عينى و واقعى باشد، نه ذهنيت، از اين حيث كه ذهنيت است. همه هنر سنتى، به وسيع‏ترين معنايش، مبتنى بر تناظر و تشابه صورتها و تعقلات است. بعلاوه، جستجوى صورت مى‏تواند نقش مهمى نيز در نظرپردازى عقلى ايفا كند. درستى يا منطق نسبتها، معيار [تشخيص] حقيقت‏يا خطا در هر قلمروى است كه عناصر صورى بدان وارد مى‏شوند.

بازتاب امر فوق صورى در امر صورى، امر بى‏صورت نيست; برعكس، صورت دقيق است. امر فوق صورى در صورتهايى كه هم منطقى‏اند و هم سخاوتمندانه، و به اين ترتيب، در زيبايى مجسم مى‏شود.

به هر صورت، عملا، مكتب زيباگرايى (1) غافل و غير دينى، امر زيبا را يا آنچه را كه ايده‏آليزم احساساتى (2) اين مكتب، زيبا مى‏انگارد فوق امر حقيقى قرار مى‏دهد و بدين ترتيب در سطح خودش در معرض خطاهايى واقع مى‏شود. اما اگر مكتب زيباگرايى ستايش غير هوشمندانه امر زيباست‏يا، دقيق‏تر بگوييم، ستايش غير هوشمندانه احساس زيباشناختى است، اين امر به هيچ وجه دال بر اين نيست كه جستجوى زيبايى مكتب زيباگرايى محض است.

اين گفته به اين معنا نيست كه انسان هيچ چاره‏اى جز گزينش بين زيباشناسى و مكتب زيباگرايى يا، به عبارت ديگر، بين بت كردن امر زيبا و علم به زيبايى ندارد. عشق به زيبايى خصلتى است كه صرف نظر از انحرافات احساساتى و بنيانهاى عقلانى‏اش وجود دارد.

زيبايى بازتابى از بركت الهى است و از آنجا كه خدا حقيقت مطلق است، بازتاب بركتش آميزه‏اى از بهجت و حقيقت‏خواهد بود كه در همه زيباييها يافت مى‏شود.

صوتها امكان ادغام بى‏واسطه و تاثيرپذيرانه حقايق يا واقعيات روح را فراهم مى‏آورند. هندسه رمز از زيبايى، كه اين هم به نوبه خود و به شيوه خود يك رمز است، اشباع شده است. صورت كامل، صورتى است كه در آن، حقيقت در دقت‏بيانات رمزى و در خلوص و هوشمندى سبك بيان تجسم مى‏يابد.

انسانى كه در جستجوى صورت است ممكن است كلبه‏اى را بر معبدى باشكوه ترجيح دهد; او همواره يك كلبه را بر قصرى كه با بدسليقگى ساخته شده باشد ترجيح خواهد داد. [اما] يك زيباشناس غافل و پراحساس، همواره آن معبد باشكوه و گاهى حتى قصرى را كه با بدسليقگى ساخته شده باشد، بر يك كلبه ترجيح مى‏دهد. تفاوت ميان اين دو در همين جاست.

زيبايى منعكس‏كننده بهجت و حقيقت است. بدون عنصر بهجت فقط صورت برهنه صورت هندسى، موزون يا جز آن باقى مى‏ماند و بدون عنصر حقيقت فقط يك شادى يكسره ذهنى يا، مى‏توان گفت، يك تفنن يكسره ذهنى باقى مى‏ماند. زيبايى بين صورت انتزاعى و لذت كور قرار مى‏گيرد، يا بهتر بگوييم، آنها را چنان با هم مى‏آميزد كه صورت واقعى را سرشار از لذت و لذت واقعى را سرشار از صورت مى‏كند.

زيبايى تبلور وجهى از شادمانى جهانى است; چيزى بى‏كرانه است كه با يك حد جلوه‏گر شده است. زيبايى به يك معنا، همواره بيش از آن چيزى است كه مى‏دهد، اما به معناى ديگرى، همواره بيش از آنچه هست مى‏دهد. به معناى اول، ذات همچون پديدار جلوه‏گر مى‏شود; به معناى دوم، پديدار بيانگر ذات است.

زيبايى همواره وراى مقايسه است; هيچ زيبايى كاملى زيباتر از زيبايى كامل ديگرى نيست. انسان مى‏تواند اين زيبايى را بر آن زيبايى ترجيح دهد، اما اين مساله مربوط به علقه شخصى يا مربوط به ربط و نسبت تكميل‏گرانه است و نه مربوط به زيباشناسى محض. مثلا، زيبايى انسان را مى‏توان در هر يك از نژادهاى عمده يافت. با اين همه، معمولا انسان يك نوع زيبايى را كه در نژاد خودش هست‏بر يك نوع زيبايى ديگر كه در نژاد ديگرى هست ترجيح مى‏دهد. برعكس، گاهى علقه‏هاى بين سنخهاى انسانى كيفى و جهانى قوى‏تر از علقه‏هاى نژادى از كا ردر مى‏آيند.

زيبايى هنرى، مانند هرنوع زيبايى ديگرى، عينى است و از اين رو مى‏تواند با عقل كشف شود، و نه با ذوق. ذوق مسلما بر حق است، اما فقط تا همان حد كه ويژگيهاى فردى بر حق هستند; يعنى فقط تا آنجا كه اين ويژگيها ترجمان وجوه ايجابى يك هنجار انسانى‏اند. ذوقهاى مختلف بايد از زيباشناسى محض نشات گرفته و از اعتبار مساوى برخوردار باشند; درست همان گونه كه شيوه‏هاى مختلف ديده شدن اشياء با چشم از اعتبار برابر برخوردارند. نزديك‏بينى و كورى يقينا شيوه‏هاى مختلف ديدن نيستند; آنها صرفا نقص بينايى‏اند.

انسان در زيبايى، وقتى كه آن را منفعلانه احساس مى‏كند و وقتى كه آن را در عالم خارج پديد مى‏آورد، با روشى فعالانه يا باطنى، درمى‏يابد كه خودش چه بايد باشد.

وقتى كه انسان در بى‏تناسبى‏هاى هنرى كه منحرف شده محاط مى‏شود، چگونه هنوز مى‏تواند ببيند كه چه بايد باشد؟ او در معرض اين خطر است كه آنچه مى‏بيند باشد و خطاهايى را پذيرا شود، كه صورتهاى خطاآميزى كه در ميان آنها زندگى مى‏كند القا مى‏كنند.

شيطان‏گرايى جديد (3) ، بى‏شك به صورتى بسيار سطحى و در عين حال، به صورتى كه بيش از هر صورت ديگرى، بى‏واسطه ملموس است و به صورتى كه به بزرگترين تجاوزها دست مى‏يازد، در زشتى نامعقول صورتها ظاهر مى‏شود. انسانهاى گيج و مات با اين كه هرگز اشياء را نمى‏بينند، به خود اجازه مى‏دهند كه چشم‏انداز فكرى عامشان تحت تاثير صورتهاى پيرامونشان قرار گيرد; صورتهايى كه گاهى آنان، با سطحى‏نگرى حيرت‏انگيزى، منكر همه اهميت‏شان مى‏شوند، چنانكه گويى تمدنهاى سنتى، به اتفاق آراء عكس آن را اعلام نكرده‏اند. در اين زمينه، زيباشناسى معنوى برخى از سالكان بزرگ، شاهدى است‏بر اين كه حتى در جهان صورتهاى متعارف، احساس امر زيبا ممكن است اهميت معنوى خاصى به دست آورد....

شعر بايد صادقانه، زيبايى روح را بيان كند، نيز مى‏توان گفت كه صداقت هم عنان زيبايى است. طرح نكته‏اى به اين روشنى بى‏فايده مى‏بود، اگر نبود اين كه اين روزها تعاريف هنر هرچه بيشتر تحريف مى‏شوند; چه از طريق سوءاستفاده از نسبت دادن خصوصيات يك هنر به هنر ديگر، و چه از راه وارد كردن عناصر كاملا خودسرانه مانند تمايل به امروزى بودن در تعريف يك هنر يا همه هنرها; چنانكه گويى ارزش يا بى‏ارزشى يك اثر هنرى ممكن است وابسته به اين واقعيت‏باشد كه آن را اثرى نو تلقى كنند يا اثرى باستانى، يا وابسته به اين كه كسى اثرى نو را باستانى بداند يا اثرى باستانى را نو.

شعر معاصر عمدتا فاقد زيبايى و صداقت است; فاقد زيبايى است، به اين دليل ساده كه روح شاعران يا بهتر بگوييم روح آنان كه چيزهايى مى‏بافند كه جايگزين شعر مى‏شود فاقد زيبايى است، و نيز فاقد صداقت است‏به علت جستجوى تصنعى و بى‏ارزش براى يافتن تعابير غيرمتعارف كه مانع از هر صرافت طبيعى است. آنچه با اين شيوه حاصل مى‏آيد ديگر شعر نيست، بلكه يك نوع اثر جواهرنشان خشك و بى‏روح و پوشيده از سنگهاى تقلبى است، يا پرداختى بسيار دقيق است كه در نقطه مقابل امر زيبا و حقيقى قرار مى‏گيرد. از آنجا كه منبع الهام، چون خشكانده شده است، ديگر بر و بارى ندارد زيرا آخرين چيزى كه انسان امروزى به آن رضا مى‏دهد ساده جلوه كردن است، انسانها نوسانهايى مرض‏گونه در روح پديد مى‏آورند و آن را تكه‏تكه مى‏كنند.2

بوالهوسيهاى امروزى بودن هرچه باشد، پروراندن يك شعر غيرشعرى و تعريف شعر برحسب عدم خودش كارى غير منطقى است.

شعراى مابعدالطبيعى‏مشرب يا عارف‏مسلك، مانند دانته و برخى از تروبادورها (4) يا شعراى عارف مسلمان، واقعيات معنوى را از طريق زيبايى روحشان بيان كردند. در اينجا مساله، بيشتر مساله وسعت هوشمندى است تا طرز عمل. زيرا هر انسانى نمى‏تواند صادقانه، حقايقى را كه وراى شيوه انسان متعارف است‏بيان كند; حتى اگر مساله داخل كردن اصطلاحات رمزى در شعر در كار نبود، باز هم براى توفيق در شعر و خيانت نكردن به آن، شاعر واقعى بودن ضرورى بود. هر تصورى از معناى رمزى ويتانيووا (5) يا خمريه («آواز شراب‏» از عمر بن الفارض) يا رباعيات خيام داشته باشيم، ممكن نيست كه با شناخت كامل از چنين آثارى منكر خصلت‏شاعرانه آنها شويم; و اين خصلتى است كه، از ديدگاه هنرى، معناى مورد بحث را توجيه مى‏كند. و، علاوه بر اين، همين ارتباط متقابل شعر و رمزپردازى، در نمونه‏هاى اعلاى الهام الهى همچون غزل غزلها (6) يافت مى‏شود.

گاهى گفته مى‏شود كه تمدنهاى شرقى مرده‏اند، و ديگر شعر نمى‏زايند. تا آن حد كه اين سخن درست است‏حق با آنهاست; اعتراف به مردن بهتر از تظاهر به زنده بودن است.

معمارى، نقاشى و مجسمه‏سازى هنرهايى عينى و پايا هستند. اين هنرها عمدتا بيانگر صورتهايند، و جهانشمولى‏شان در رمزپردازى عينى اين صورتها نهفته است. شعر، موسيقى و رقص هنرهايى ذهنى و پويا هستند. اين هنرها، در درجه اول، بيانگر ذواتند، و جهانشمولى‏شان در واقعيت ذهنى اين ذوات نهفته است.

موسيقى ذوات را از حيث ذات بودنشان مشخص مى‏كند و، مانند شعر، مراتب تجلى‏شان را مشخص نمى‏كند. موسيقى مى‏تواند خصلت آتش را بيان كند، بى‏آن كه چون عينى نيست‏بتواند معلوم كند كه مساله، مساله آتش مرئى است، يا آتش هيجان، يا آتش اشتياق، يا آتش شور و شوق عرفانى يا آتش جهانى (يعنى ذات آسمانى‏اى كه همه اين جلوه‏ها از آن نشات مى‏گيرند). هنگامى كه موسيقى، مدح شاعرانه روح آتش باشد همه اين امور را در يك زمان بيان مى‏كند; و به همين دليل است كه بعضى از انسانها صداى هيجان را مى‏شنوند و ديگران كاركرد معنوى متناظر آن را، چه ملكى باشد و چه الهى، احساس مى‏كنند. موسيقى شيوه‏اى براى نشان دادن حالات و تركيبات بى‏شمار اين ذوات، از طريق فرقها و ويژگيهاى ثانوى آهنگ و وزن، در اختيار دارد. وزن اساسى‏تر از آهنگ است; زيرا همان تعين اصلى يا مردانه زبان موسيقايى است، حال آن كه آهنگ ،جوهر منبسط و زنانه آن است.

ذوات آسمانى را به نهرهاى آب خالص، شراب، شير، عسل و آتش تشبيه كرده‏اند، و متناظر با آهنگهاى بسيار و مقولات موسيقايى بسيارند.

يك بناى حقيقى، معبد باشد يا قصر يا خانه، نمايانگر كل جهان يا يك جهان اصغر است، كه مطابق با ديدگاه سنتى خاصى ديده شده است. بدين ترتيب، بسته به مورد خاص، نمايانگر بدن عرفانى، كاست (7) يا خانواده نيز هست.

لباس، شان معنوى يا اجتماعى يا روح را نشان مى‏دهد. در حقيقت، اين دو وجه مى‏توانند با هم بياميزند. لباس پوشيدن در مقابل عريانى است، همان گونه كه روح در مقابل بدن است، يا همان گونه كه شان معنوى مثلا شان روحانيت در مقابل بيعت‏حيوانى است. وقتى كه پوشيدگى با عريانى بياميزد همان گونه كه، مثلا در ميان هندوان چنين است ، عريانى در وجه كيفى و مقدسش ظاهر مى‏شود.

هنرهاى بيزانسى، رومى و گوتيك ابتدايى هنرهايى‏اند كه وجود خدا را اصل مسلم مى‏گيرند، يا بهتر بگوييم او را در سطح خاصى درمى‏يابند. هنر شبه مسيحى‏اى كه سلسله‏جنبانش شرك نوين رنسانس بود، فقط در جستجوى انسان است و فقط او را مى‏يابد. اين هنر رازهايى را كه بايد در جار و جنجال سطحى و ضعيفى كه به ناچار، ويژگى فردگرايى (8) است نشان دهد، خفه مى‏كند و به هر حال، عمدتا با دورويى جاهلانه‏اش، خسارت بسيار بزرگى به جامعه وارد مى‏كند. چگونه مى‏تواند جز اين باشد، حال آن كه اين هنر فقط شركى است در هيئت مبدل و در زبان صورى‏اش به عفت دينى و عرفانى و زيبايى غير مادى روح اناجيل اهميتى نمى‏دهد. چگونه مى‏توان، بدون كتمان حقيقت، هنرى را مقدس خواند كه با غفلت از سرشت تقريبا قداست‏آميز تصاوير قدسى، و، نيز، با غفلت از قواعد سنتى صنايع و حرف، رونوشتهاى پرزرق و برق و شهوانى از طبيعت و حتى تصاوير رفيقه‏هايى را كه اهل فسق و فجور كشيده‏اند، به ساحت محترم مؤمنان تقديم مى‏كند؟ در كليساى قديم و در كليساهاى شرق، حتى تا زمان خود ما، شمايل‏نگاران خود را با روزه‏دارى، دعا و عبادت و اداى شعاير دينى براى كار آماده مى‏كردند; آنان الهامات متواضعانه و پرهيزگارانه خود را، به الهامى كه سنخ تغييرناپذير تصوير را معين كرده بود، مى‏افزودند و با دقت‏بسيار و همواره با حساسيت نسبت‏به گروه بى‏شمارى از تفاوتهاى ظريف و ارزشمند رمزپردازى صورتها و رنگها را پاس مى‏داشتند. آنان سرور خلاقشان را به تصوير كشيدند; سرورى نه ناشى از اين كه امور نوظهور متكلفانه‏اى ابداع كرده‏اند، بلكه سرورى ناشى از اين كه نمونه‏هاى اعلاى كتاب مقدس را عاشقانه باز آفريده‏اند. و بدين ترتيب، چنان كمال معنوى و هنرى‏اى به وجود آمد كه هيچ نبوغ فردى‏اى هرگز نمى‏توانست‏بدان نايل شود.

رنسانس برخى از خصلتهاى هوشمندى و عظمت را ابقا كرد، اما سبك باروك مى‏توانست‏بيانگر چيزى جز فقر معنوى و مغلق‏گويى بى‏ارزش و شرم‏آور دوره خود باشد.

مجسمه‏سازى گوتيك متاخر نشانگر همه علامتهاى هنر بورژوايى، يعنى كودنى و ناهوشمندى، است. در مقابل آن، رنسانس به سادگى مى‏توانست هنر با عظمت و هوشمندانه امثال دوناتلو (9) و سلينى (10) را علم كند. اما با اين همه، در مجموع، گناه هنر گوتيك در جنب گناه رنسانس، با آن هنر غير دينى، شهوانى و متفاخرانه‏اش، ناچيز است.

بى‏شك بدسليقگى و ناتوانى همه جا هست، اما سنت آنها را خنثى كرده، به كمترين حدى كه هميشه قابل تحمل است فرو مى‏كاهد. اولين چيزى كه در يك شاهكار سنتى چشمگير است، هوشمندى آن است: هوشمندى‏اى كه، چه با پيچيدگى‏اش و چه با قدرت تركيبش، انسان را شگفت‏زده مى‏كند; هوشمندى‏اى كه مى‏پوشاند، رسوخ مى‏كند و ارتقا مى‏دهد.

از ديدگاه انسانى، برخى از هنرمندان دوره رنسانس بزرگند، اما بزرگى‏اى كه دارند بزرگى‏اى است كه در مواجهه با عظمت امر مقدس، كوچك مى‏شود. در هنر مقدس، گويى نبوغ پنهان است; چيزى كه مسلط است هوشمندى‏اى غير شخصى، وسيع و رازآميز است. شاهكار مقدس رايحه‏اى از امر نامحدود، و نشانى از امر مطلق را در خود دارد. در شاهكار مقدس، استعداد فردى تحت نظم و انضباط درآمده است; و با شان خلاقانه سنت، من حيث المجموع، درآميخته است; قوا و استعدادهاى انسانى نه مى‏توانند جايگزين اين امر شوند و نه، به طريق اولى، مى‏توانند بر آن پيشى گيرند.

در هر رمزى دو وجه است: يكى شان الهى را به خوبى منعكس مى‏كند و بنابراين جهت كافى براى رمزپردازى است، و ديگرى صرفا انعكاس، من حيث هو انعكاس، است و بنابراين ممكن و مشروط است. نخستين وجه، محتواست و دومى نحوه تجلى آن است. وقتى كه مى‏گوييم صتانيثش، نيازى به بررسى اين مطلب نيست كه شيوه‏هاى ممكن بيان اصل تانيث كدامند; نوع، نژاد يا فرد اصلا مساله‏اى نيستند; تنها خصلت زنانه مهم است. در مورد هر رمزپردازى‏اى مطلب همين است: از سويى خورشيد نشان‏دهنده يك محتواست، كه همان درخشندگى، گرمادهى، موقعيت مركزى، و سكون آن نسبت‏به سياراتى است كه گرداگردش حركت مى‏كنند; از سوى ديگر، خورشيد نحوه‏اى تجلى دارد، كه ماده، چگالى، و محدوديت فضايى آن است. روشن است كه اين اوصاف خورشيد است كه چيزى از خدا را نشان مى‏دهد و نه محدوديتهايش.

و تجلى متناسب و رسا است; زيرا در واقع، رمز چيزى نيست جز واقعيت مطلقى كه رمز حاكى از آن است; البته تا آنجا كه آن واقعيت مطلق را مرتبه وجودى خاصش كه در آن تجسم مى‏يابد محدود مى‏كند. و بدين ترتيب تجلى، ضرورتا بايد وجود داشته باشد; زيرا، به معنايى مطلق، چيزى خارج از خدا نيست; وگرنه چيزهايى وجود مى‏داشتند كه مطلقا محدود، مطلقا ناقص و مطلقا غير از خدا مى‏بودند فرضى كه از لحاظ مابعدالطبيعى محال است. اين سخن كه خورشيد خداست از اين حيث كاذب است كه دال بر اين است كه خدا همان خورشيد است; اما اين ادعا كه خورشيد فقط توده‏اى گرم و نورانى است و مطلقا چيز ديگرى نيست، نيز به همان اندازه كاذب است. اين ادعا جدا ساختن خورشيد از علت الهى آن، و در عين حال، انكار اين امر است كه معلول همواره مرتبه‏اى از علت‏العلل است. آوردن قيود و شرطهايى كه، گرچه ستايشگر تعالى مطلق مبدا الهى‏اند، با نظاره صرفا عقلانى اشياء بيگانه‏اند، در تعريف رمزپردازى زايد است.

صرف نظر از اين، مجازهاى صرف هم وجود دارند: اينها شبه رمزند; يعنى تصاويرى‏اند كه اجمالا بد انتخاب شده‏اند. تصويرى كه هيچ ارتباطى با ذات آنچه در صدد بيان آن است ندارد، رمز نيست، بلكه مجاز است.

پى‏نوشتها:

×. مشخصات كتابشناختى اين مقاله چنين است:

.1Chapter ,Two Part ,Schuon Frithjof by ,Facts Human andPerspectives Spiritual

1. اين واژه به معناى امروزى و جارى‏اش به كار مى‏رود، نه براى اشاره به نظريه‏هاى مربوط به معرفت‏حسى.

2. همين نكات در مورد موسيقى روزگار ما نيز معتبر است; موسيقى اين روزگار ديگر موسيقى نيست، بلكه چيزى ديگر است. در انتهاى ديگر اين طيف، يعنى در نقطه مقابل هنرهاى نوسان‏دار يا صصدادارش، ممكن است‏با گرايشهاى عكس مواجه شويم، كه در واقع مكمل اين هنرهايند; يعنى با كوششهايى مواجه شويم در جهت معمارى صپوياش يا حتى صنباتيش.

3. .satanism Modern

4. troubadours ،آن دسته از شاعران قرون وسطاى جنوب فرانسه (ايالت پرووانس) كه به لهجه محلى شعر مى‏سرودند و در ضمن خنياگر هم بودند. آنها غالبا از اشراف بودند و در بينشان شواليه‏هاى جنگهاى صليبى هم ديده مى‏شد.

5. .Nuova Vita

6. غزل غزلهاى سليمان، يكى از كتابهاى عهد عتيق كه منسوب به حضرت سليمان است.

7. ;Caste طبقه اجتماعى موروثى در هند.

8. .individualism

9. ;Denatello پيكرتراش ايتاليايى (؟1466-1386).

10. ;Cellini پيكرتراش و زرگر ايتاليايى (1571-1500).