| مجلات > نقد و نظر > شماره 12 |
«فلسفه فقه» عنوان دانشى است كه در ميان ما در آستانه پيدايش است. اين شماره
مجله، به كاوش درباره زمينه ها، شرايط، ماهيت و برخى از موضوعهايى كه شايد
بتوانند در شمار مسايل آن قرار گيرند مىپردازد. بر اين روى، پرسشهايى در اين
مجال را فراپيش چند تن از استادان حوزه و دانشگاه نهاديم و به تمناى پاسخ
ايستاديم. اين اقتراح حاصل اين همه است. نقدونظر: آيا علمى به نام «فلسفه فقه» وجود دارد يا وجود مىتواند داشت؟ اگر بلى،
چه تعريفى از آن داريد؟ مصطفى محقق داماد: البته ما ملزم نيستيم كه براى فقه، يك رشته جديدى تحت عنوان
«فلسفهفقه» داشته باشيم. ولى در مقايسه با آن چيزى كه در رشتههاى ديگر وجود دارد،
تحت عنوان فلسفه علم، فلسفه حقوق و امثال اينها، مىتوانيم تعريفى براى فلسفه فقه
بسازيم. فلسفه فقه به معناى مباحث عقلى مرتبط با فقه نيست. (چون مىدانيم كه در فقه
هم بسيارى از مباحث عقلى وارد شده است.) بلكه به نظر مىرسد اگر مباحث عقلى پيش فقهى
را فلسفه فقه بناميم، نامگذارى درستى باشد. منظور از مباحث عقلى پيش فقهى آن
مباحث عقلىاى است كه ما قبل از ورود در فقه بايد آنها را با برهانهاى عقلى به يك
سامانى برسانيم و به هيچ وجه جزء مسائل فقه محسوب نمىشود. چون همچنان كه روشن و
مبين است و در اجزاء علوم گفته شده است، مسائل هر علمى، آن چيزهايى است كه محمول
بر موضوع آن علم مىباشد. و اگر «موضوع كل علم ما يبحث فيه عن عوارضه الذاتيه»
باشد، براى فقه نيز موضوعى گفته شده است و آن افعال مكلفين است. بنابراين، مسائل،
آن چيزهايى است كه محمول بر موضوعات علم مىشود، يعنى محمول بر افعال مكلفين بايد
قرار گيرند تا مساله فقه بشوند; نه مساله فقهى هستند و نه قاعده فقهى، نه ضابطه فقهى
هستند و نه مقاصد فقهى. قواعد فقه، نظريه فقهى، ضوابط فقهى، مسائل فقهى، مقاصد فقهى و ... هر
كدام تعريفهاى خاص خود را دارند. اين مباحثى كه من اسم آن را مباحث پيش فقهى گذاشتهام، طبعا يك سرى مباحثى
است كه با علم كلام ارتباط پيدا مىكنند،ولى در عين حال جزء اصول فقه نيستند، هر
چند ممكن است در اصول فقه هم از آنها بحثشود. چون اصول فقه يك علم ابزارى است كه
موضوعش «الحجة فى الفقه» است. (به طورى كه از مرحوم آقاى بروجردى نقل مىكنند ايشان
مىگفتند هر آنچه حجت در فقه باشد، موضوع علم اصول است و مسائلى كه در علم اصول بحث
مىشود به يك نحوى بايد به حجيتبرگردد; كه به آن حججشرعيه مىگويند.) پس ما مباحث عقلى پيش فقهى را فلسفه فقه مىگوييم، ولو اين كه بسيارى از آن
مباحثبا مباحث علم كلام مختلط باشد. على عابدى شاهرودى: در هر دانشى، اين پرسش سه مرحلهاى، خود را پيش مىنهد. براى هر
مرحله، به تناسب آن، مرحلهاى از پاسخ وجود دارد. مرحله اول: مرحله اول پاسخ با فرض وجود دانش، شروع مىشود; گرچه سير ترتيبى اقتضا
مىكند كه مرحله اول پرسش با فرض امكان دانش، شروع شود. دليل برهم زدن سير ترتيبى
اين است كه اگر علمى موجود باشد، به ضرورت، ممكن است. زيرا اگر ممكن نمىبود
موجود نمىشد. پس با فرض وجود علم، بررسى امكان آن مورد نياز نخواهد بود و جهش به
مرحله سوم كه پرسش تعريف است، شايسته خواهد بود. نمونه روشن براى طرح پرسش سه مرحلهاى مذكور، خود فلسفه علم به طور كلى است كه فلسفه
فقه، به عنوان فلسفه متعلق به علمى خاص، از بخشهاى آن به شمار مىرود. فلسفه علم از امور واقع است، گرچه تدوين جداگانهاش قرنها به تاخير افتاد. اين
فلسفه به ردهاى ويژه از دانش، اختصاص ندارد. هرگونه علم در هر مرحله، به دانش ناظر
نياز دارد تا از بيرون آن را به شناخت و سنجش بگيرد. اين دانش ناظر به هر نامى
ناميده شود بايد خصلت تفسير و تبيين دانش منظور را دارا باشد و بتواند آن را
بسنجد و محك بزند. هم فلسفه علم مىتوانش ناميد، هم مابعدالطبيعه علم، هم دانششناسى
علم، و هم كلام علم; بخصوص اگر تقويتيا تاييد تحقيقى علم مورد نظر در دانش كلى
ناظر پيگيرى شود. از نمونههاى ديگر پرسش سه مرحلهاى درباره علم، پرسشى است كه
ايمانوئل كانت در چند سده پيش در باب نقادى عقل درباره متافيزيك مطرح كرده است. البته به نظر قاصر اينجانب آنجا كه كانت مرحله موجود بودن مابعدالطبيعة را
به نقد مىكشد، ماهيت متافيزيك و ديدگاه متافيزيكى را درهم آميخته و ديدگاه
متافيزيكى را به جاى كليت متافيزيك گرفته و زير سؤال برده است. اينك با ايضاح ياد شده براى پرسش سه مرحلهاى درباره فلسفه فقه پاسخ آن به شرح ذيل
مىآيد: در مورد مرحله اول كه پرسش از وجود فلسفه فقه بود، گوييم: علمى با ويژگى كليت و
نظارت تفسيرگرانه كه بتواند موسوم به فلسفه فقه و علمشناختى فقه باشد داريم.
هرچند داشتن چنين علمى و موجود بودن آن به اين معنى نيست كه اين علم، به طور رسمى
مدون باشد، بلكه دستكم به اين معنى است كه علمى با ويژگى نظارت تفسيرگرانه بر
فقه، در خلال پژوهشهاى فقهى و اصول فقهى و كلامى مندرج و منتشر است. براى نشان دادن موقعيت انتشار اين علم ناظر در خلال آن پژوهشها مىشايد كه به چند
مورد اشاره گردد. 1. يكى از بحثهاى ارزنده كه به تبع در اصول فقه آمده بحث در اين مساله است كه آيا
احكام وضعى مستقل از احكام تكليفى داريم؟ يا اين كه خير، هرچه حكم وضعى به نظر
مىرسد، انتزاع شده يا اعتبار شده و يا نتيجه شده از احكام تكليفى است. اين مساله از رده مسائل فلسفه فقه است. نه در علم كلام مندرج است نه در اصول فقه و
نه در خود فقه از آن حيث كه فقه است ( فقه بما هو فقه). با اين وصف، بيگانه از فقه
نيست. زيرا در پى تبيين يك رده عمده از محمولات فقهى مىباشد تا معلوم گرداند
كه اين رده كه به رده احكام وضعيه ناميده شده با احكام تكليفى كه وجوب و حرمت و
جواز و كراهت و استحبابند چه نسبتى دارد. معلوم شدن اين نسبت مىتواند در سرنوشت احكام وضعى در دو منطقه ادله اجتهادى و
ادله فقاهتى در فقه و اصول فقه، مؤثر افتد. به دليل همين مؤثر افتادن نسبت
احكام وضعى با احكام تكليفى است كه در علم اصول اين مساله بجد به بررسى
گرفته شده و چند نظريه پيرامونش پديد آمده است. 2. از ديگر بحثهايى كه با وصف اصول فقهى نبودن در علم اصول آمدهاند، بحثشروط فقهى
و اين همانى يا اين نه آنى آنها با شروط تكوينى است. اين بحث همانند نسبت
احكام وضعى با احكام تكليفى از بحثهاى علم كلى ناظر در فقه است كه علم اصول
براى پر كردن جاى خالى برخى علوم، از جمله فلسفه فقه، كوشيده استبه طور استطرادى
آنها را تحقيق كند. مساله امكان يا امتناع شرط متاخر از بخشهاى مهم مساله شروط
فقهى به شمار مىرود. هر نظريهاى كه درباره كل شروط فقهى و از آن ميان درباره شرط
متاخر اتخاذ گردد، امكان تاثير ويژهاى در مرحله استنباط اصولى و فقهى خواهد
داشت. 3. از ديگر بحثهاى فلسفه علمى، مساله چيستى اصول عمليه و تعيين مندرج بودن
آنها در يكى از دو علم فقه و اصول فقه است. اگر شناسه قواعد فقه بر اصلهاى عملى
(برائت، احتياط، تخيير و استصحاب) راستبيايد خواص فقهى بر آنها مترتب شده و در
حوزه احكام تطبيقى درج خواهند گشت. و اگر آن شناسه بر اصلهاى عملى، راست نيايد و
شناسه علم اصول بر آنها انطباق يابد در قلمرو علم اصول جاى خواهند گرفت. البته
اين مساله دو جنبهاى است; از يك جنبه به فلسفه فقه تعلق دارد و از جنبهاى ديگر به
فلسفه علم اصول. اين بود سه نمونه از مسائل فلسفه فقهى كه به طور فنى در اصول فقه مطرح مىباشند. افزون بر اين، شايسته است از يك قانون در مورد بحثهاى ناظر در هر علم نام برد.
اين قانون را مىتوان قانونگذر از علم به فراعلم ناميد و محتواى آن اين است
كه پژوهش در هر علمى اگر در شناسايى از بيرون باشد، بىآنكه در رابطههاى موضوع و
محمولى و يا تالى و مقدمى آن داخل شود، پژوهشى فراسوى آن علم است و به فلسفه علم
مزبور تعلق مىگيرد و مقصود از فلسفه هر علم نه فلسفه به معنى مصطلح، بلكه فلسفه به معنى
علم كلى ناظر بر چند و چون علم منظور مىباشد. براى مثال وقتى كه از تعريف فقه و
تعريف موضوع و مسائل آن سخن به ميان مىآيد، يا وقتى از تعريف علم اصول و موضوع و
طرق و مسائلش بحث مىشود، پژوهشى فقهشناختى و اصولشناختى در برابر رخ مىنمايد كه به
فلسفه فقه و فلسفه اصول فقه ارتباط مىيابد. مرحله دوم: مرحله دوم پاسخ مىخواهد امكان فلسفه فقه را تحقيق كند. در اين مرحله با
قطع نظر از موجوديت اين علم از ممكن بودن يا ممكن نبودن فلسفه فقه (علمشناختى آن)،
سراغ گرفته مىشود. پاسخ به اين مرحله از پرسش با يادآورى آنچه در راستاى تحقيق مقدماتى هر علم به
وقوع مىپيوندد آشكار مىگردد. استدلال ذيل، از تحقيق مقدماتى هر علم، و در اينجا فقه،
برمىآيد: اگر تحقيق مقدمى فقه امكان دارد، فلسفه فقه هم امكان دارد; ليك تحقيق اينگونهاى
ممكن است، پس فلسفه فقه، ممكن است. مقدم شرطى استثنايى، نياز به اثبات ندارد، زيرا
هم واقع است و هم امكانش واضح. عمده در اينجا ملازمه تالى با مقدم قياس استثنايى
مىباشد. براى اثبات ملازمه همين قدر كفايت مىكند كه تحقيق مقدماتى فقه از سنخ علم
ناظر بر فقه، به حساب مىآيد. پس سنخ آن سنخ علمشناختى فقه است، پس امكان و وقوع تحقيق مقدماتى از قبيل تعريف موضوع،
اثبات موضوع، تحقيق و مسائل و بيان قوانين آن معادل استبا امكان و وقوع فلسفه
فقه. در فلسفه علمهاى تجربى نيز همين استدلال براى امكان و وقوعشان به كار مىرود.
حال با استدلال مقدمى برگرفته از پيشپژوهى علوم، راه براى استدلال اصلى هموار
شده است. فرض تقرر علم، مساوى استبا فرض هويتى پرداخته از موضوعها و محمولها، مقدمها و
تاليها، روشها و دستورها، و سرانجام تعاريف و احكام و مبادى و غايات. هويتى اينگونه به طبع خويش قانونمند و تركيبواره است و هر هويت قانونمند و
تركيبواره اگر داده شده باشد، شناسايىپذير است. ليك هويت علم فقه، داده شده است از آنرو كه در مرتبه تلقى و استنباط كه مرتبه
وجودى فقه است تحقق دارد، پس فقه از اين حيث، شناسايىپذير است. امكان شناسايى فقه
كه از راه موجوديت فقه در مرتبه تلقى و استنباط به اثبات مىرسد، معادل استبا
امكان دانشى كه فقه را در تمام ماهيت مقرر آن بىمداخله در متن مسائلش شرح مىدهد و
مىسنجد. اين دانش عبارت است از علمشناختى فقه كه در اين عصر به فلسفه فقه
موسوم مىباشد. اگر در عين امكان شناسايى بيرونى فقه، علمشناختى فقه ممكن نباشد آنگاه بايد
شناخت داشته باشيم بىآنكه دانشى در ميان باشد. به سخن ديگر، امكان تبيين فقه از
بيرون آن بايد معادل امكان دانشى باشد كه عهدهدار اين تبيين است; وگرنه لازم
مىآيد امكان تبيين در عين محال بودن علم عهدهدار تبيين. براى توضيح اين استدلال در تطبيق از مثالى در فلسفه علم تجربى بهره مىگيريم.
اين مثال برگرفته شده از فيزيك و روند شناسايى آن از بيرون منطقهاش است. فيزيك، دانشى است كه روابط و قواعد پديدهها را در چهارچوب زمان و مكان مىپژوهد و
فيزيكدان در درون منطقه فيزيك، دستبه كار گمانه زدن، پرسيدن، جستجو، فرضيهپردازى و
آزمايش مىشود. اما فيلسوف علم از آن رو كه به فلسفه علم مىپردازد، كارى به داخله فيزيك ندارد،
بلكه فيزيك را با همه سازهها و فرضيههايش مفروض مىگيرد و اين مفروض را مانند يك
داده حسى يا عقلى شناسايى مىكند. كار فيلسوف علم در مطالعه علم تجربى ويژهاى همچون فيزيك مانند كار فيزيكدان در
مطالعه نور يا پديده ديگر جايگاهى است. وى براى مطالعه فيزيك، به سان پديده داده شده،
دستبه تحليل آن و ملاحظه خواص بخشهاى تحليل شده آن مىزند. سپس بخشهاى تحليل شده را
مقرون به روابط و قواعد ناظر ساخته و آنگاه آنها را تركيب مىكند تا دانشى
نظارهكننده و شرحدهنده قوام يابد. اين دانش نظارهكننده و توضيحدهنده موسوم استبه
فلسفه فيزيك. يكى از بحثهاى فلسفه فيزيك، دادن تعريف فيزيك است. در اول اين بخش گفته شد: «فيزيك
دانشى است كه روابط و قواعد پديدهها را در چهارچوب زمان و مكان مىپژوهد.» اين گفته،
تعريف فيزيك است و به فلسفه فيزيك تعلق دارد. تعريف هر علم ديگرى نيز به فلسفه آن
علم تعلق دارد. تحقيق در موضوع علم و شناسايى مسائل علم از زمره بحثهاى فلسفه علم به
شمار مىآيد. اينك با شرح انجام پذيرفته درباره فلسفه فقه و تنظير آن با فلسفه علوم ديگر
امكان فلسفه فقه، گذشته از اثبات شدن، وضوح بيشتر يافته و زمينه براى گذر به مرحله
سوم پاسخ فراهم گشته است. مرحله سوم: مرحله سوم پاسخ تعريف فلسفه فقه را، كه در مرحله سوم پرسش آمده بود، مىجويد
و با نگاه به دو مرحله گذشته، آن را از مقدمههاى فرض شده يا داده شده استخراج مىكند.
اين استخراج، فرآيندى استدلالى است و رسيدن به تعريف از طريق استخراج، به معنى
استدلالپذير بودن تعريف مىباشد، كه از ديدگاه مشهور در دورههاى پنجگانه يا ششگانه
فلسفه مردود است. ديدگاه مشهور درباره تعريف اشياء مىگويد: تعريف حدى از هيچ كدام از راههاى
برهان و تقسيم و استقراء به دست نمىآيد. از راه اضداد اشياء نيز اكتساب تعريف،
ممكن نيست. تنها از راه تركيب، مىشود به تعريف حدى اشياء دستيازيد(ر.ك. شرح منظومه
حكيم سبزوارى، افست طبع قديم، فصل (... لايكتسب الحد بالضد و لا بالقسمة و لا
بالاستقراء بل بالتركيب يقتنص)، بخش منطق، ص43و44). اما به دليل ورود اشكال منطقى بر ديدگاه مشهور، فرضيه ديگرى را در منطق اكتشاف كه
در دست تكميل است پيشنهاد كردهام، كه بر پايه آن تعريف از دو راه به دست مىآيد. يكم: راه تحليل و افراز مختصهاى و سپس تركيب تحليلى شئ يا شيئيت داده شده از طريق
دريافت (تلقى) همراه استدلال در همه خط سير از دريافت تا تركيب; دوم: راه
استدلال عقلى محض بىهيچ دادهاى از طريق تلقى (دريافت); سوم: راه استدلال عقلى
آميخته با طريق دريافت و برخورد. حال با اشارهاى كه به دو نظريه برشمرده براى رسيدن به تعاريف داشتيم، با توجه
به نظريه اخير و با توجه به آنچه در مرحلههاى اول و دوم گذشت، تعريف فلسفه فقه به
اختصار عرضه مىگردد. در اينجا نخستبه تعريف فقه مىپردازيم و سپس به تعريف فلسفه فقه. براى فقه چندين
تعريف تا اين زمان به انجام رسيده كه برخى در كتابهاى فقهى و برخى در
كتابهاى اصول فقهى از سوى محققان فقه و اصول ارائه شدهاند. با بهره گرفتن از تعاريف تحقيق شده و با كمك گرفتن از طريق دوم و سوم تعريف،
به يكى ديگر از تعاريف فقه مىرسيم كه به اين شرح مىآيد. فقه، عبارت است از علم شرعى به قرارات و احكام و وظايف و موضوعات و محمولات
و آثار شرعى تاسيسى يا امضايى، از طريق عناصر مشترك آلى اصولى از ادله
چهارگانه كتاب و سنت و عقل و اجماع، به واسطه دلايل تفصيلى شرعى عمومى و خصوصى
براى يكايك عنوانهاى مشخص شده در متعلق علم شرعى كه در اول تعريف قرار دارد. اين بود تعريف فقه كه بدون شرح عرضه شد. با نگرش در اين تعريف كه خود يك مساله از
مسائل فلسفه فقه است، به تعريف فلسفه فقه مىپردازيم و در تعريفش گوييم: فلسفه فقه،
دانشى است كه مىخواهد در چند مرحله فقه را به طور منسجم و كلى بشناسد به طورى كه
بتواند با اين شناس، خط سير و حدود و ثغور و همه مقومات داخلى و غايات و مبادى و
خصوصياتش را مبين و مشخص سازد و علاوه بر آن بتواند در تفكيك و تحليل ضوابط
استنباطى از موقعيت ناظر تحقيق كند. موضوع اين شناسايى، كليت فقه است و مسائلش همه
مقومات و مبادى و غايات و مشخصات موضوع و محمولى و تالى و مقدمى فقه مىباشد. مرحلههاى شناخت فقه از موقعيت علمشناختى به اين گزارشند: 1. مشخص كردن موضوع بالذات فقه همراه با موضوعهاى بالعرض آن در خود فقه از موقعيت
ناظر. بررسيهاى دقيق براى اين مرحله به انجام رسيده است. 2. دادن تعريفى رسا كه تا حد ميسور جامع و مانع باشد. از جمله بررسيهاى تبعى فقه
همين دادن تعريف جامع و مانع از فقه است. در علم اصول هم اين بررسى به عمل مىآيد.
البته در اين ميان نظرى هست كه تعاريف علوم را شرح اللفظى تلقى مىكند و
خصوصيات مطلوب در تعريف را به داخله هر علم ارجاع مىدهد. يكى از محققان قائل به اين
نظر، محقق خراسانى در كتاب ارزشمند كفايةالاصول است. اين نظر به نوبه خود يك نظر
فلسفه علمى است كه مجتهد از آن رو كه فيلسوف علم است آن را بيان مىكند. 3. پژوهش در جهات و دلايل نياز به فقه. اين مرحله در بردارنده مبحثهاى عمدهاى در جهت
تبيين وجوه ارتباط انسان با فقه است از آن حيث كه انسان، موجودى خردمند،
گزينشگر، مسئول و مكلف مىباشد. 4. ايضاح ارتباط فقه به علم اصول. اين مرحله به طور تبعى در دو علم فقه و اصول، به
دقت و تفصيل، همواره به تحقيق گرفته مىشود. فقيه و اصولى از آن حيث كه در صدد
شناسايى علم خود برمىآيد، به فلسفه آن مىپردازد و ارتباطهاى علوم مورد نظرش را
بررسى مىكند. 5. ايضاح ارتباط فقه با كلام اسلامى به دو معنى عام و خاص. 6. ايضاح ارتباط فقه با تفسير قرآن و شرح احاديث. 7. ايضاح ارتباط فقه با علم درايه و علم رجال. 8. تبيين وجوه ارتباط ممكن فقه با ديگر علوم. 9. تبيين منابع تشريع فقه كه عبارتند از: كتاب خدا و سنت پيغمبر(ص) و اوصيا(ع). 10. تحقيق عقل و اجماع و وجوه استدلالهاى فقهى برآمده از آنها، و تحقيق در اينكه
عقل و اجماع با اينكه از ادله چهارگانه در فقه شمرده شدهاند، از منابع نيستند.
منابع منحصرند در كتاب و سنت، كه مرتبه فعليت تشريعند، چنانكه مرتبه فعليت ابلاغ آن
هستند. خود اين توضيح از يك جنبه از بحوث كلام عام و خاص و از مباحث علم
مابعدالطبيعى متعلق به هستىشناختى حيثيات تشريع الهى، و از ديگر جنبه از
بحثهاى اصول فقه است و همچنين از جنبه سوم از بحثهاى فلسفه فقه به شمار مىآيد. 11. پژوهش در مجموعههاى مبادى فقه. 12. پژوهش در غايات فقه. 1. پژوهش در طرق گوناگون استدلالهاى فقهى. 14. بيان فروق درون فقهى مانند فرق احكام وضعى با احكام تكليفى و فرق احكام با
حقوق و جز اينها. بسيارى از اينها در علم اصول يا در خود فقه بررسى مىگردند. 15. ضمانتهاى مندرج در قوانين و احكام فقهى كه به طور دقيق و مرتبط با هم در كليت
فقه جريان داشته و دستگاه منظم تطبيقى فقه را تحقق مىدهند. تا اينجا به چندين مرحله از فلسفه فقه اشاره رفت. مرحلههاى ديگرى هم هست كه براى
اختصار ياد نشدند، مانند بررسى ثابتها و متغيرها، مطلقها و مشروطها «به مفهومى
غير آنچه در بحث اطلاق و تقييد آمده است»، و ملاحظه نسبت آنها به هم، اين مرحله همچون
چندى از مراحل كه ياد شدند از جهتى كلامى يا اصولى، و از جهتى ديگر فلسفه فقهى است.
آنچه در اين بحث گذشتبدينگونه تلخيص مىگردد: اول اينكه علمى داريم كه عهدهدار علمشناسى فقه است و مسائلى را از قبيل تعريف
فقه، موضوع و محمول و مسائل آن، مبادى و مقومات و نتايج آن، و طريقها و ارتباطها و
جز اينها را در فقه، تحقيق مىكند. چگونگى بود اين علم به دو صورت مىباشد: يكى به
صورت تفرق در خلال بحثهاى تبعى علم فقه و اصول، و ديگرى به صورت جداگانه. اين علم
در اين عصر به فلسفه فقه ناميده شده است، مانند فلسفههاى ديگر علوم كه تاكنون
پرداخته گرديدهاند. دوم اينكه هرگاه علمى مفروض گردد امكان فلسفه آن علم نيز مفروض گرديده است; به
صورتى كه براى هر علمى يك فلسفه علم امكان دارد. با استفاده از دستور تابعها در
منطق و رياضى، امكان فلسفه علم براى هر علم بدينگونه نشانداده مىشود. اگر دانشها
را X و فلسفه ممكن آن را Y فرض كنيم ضابطهاى به اين صورت خواهيم داشت: F(x)=Y اين ضابطه براى هر علم و فلسفه آن با انديسهايى در پاى x و y توضيح داده مىشود.
مانند ... F(x1)=Y1,F(x2)=Y2 به جاى انديسها مىتوان اسم اختصارى هر علم را در
داخل دو كمان نگاشت. و سوم اينكه تعريف فلسفه فقه عبارت است از علم ناظر در فقه. براى شناخت كليت آن
به عنوان دانش موجود در جهان بىآنكه اين شناخت كليت، در داخل فقه، مداخله داشته
باشد. زيرا در آن صورت، علم فقه است نه فلسفه علم فقه. از اينرو اگر مسالهاى در
فلسفه فقه باشد كه در فقه، حضور مىيابد آن مساله از آن جهت كه بحث فلسفه علمى است
در فقه وارد نمىشود، بلكه از آن جهت كه فقهى يا اصولى است در روند استنباط فقهى به
جريان مىافتد و بسا يك مساله فلسفه فقهى بدون تحويل شدن به مساله فقهى و اصولى به
يك يا چند واسطه با محيط فقهى پيوند برقرار كند. خاصيت علمى هر دانش عبارت است از اكتشافى بودن آن. بر اين پايه، فرضيهها فقط
آنگاه علمى مىباشند كه در درجه اول و پيش از هر چيز، اكتشافى باشند. علم تنها كشف معلوم است نه چيز ديگر. اگر فرضيهاى به هر دليل، از خاصيت اكتشاف
بگسلد از دانش گسسته است. فلسفه فقه نيز اگر بخواهد علمى باشد بايد فقه را بدون
كاستن و افزودن نشان دهد و از شان خود كه شناساندن متعلق خود در كليت است كنار
نرود; چنانكه اجتهاد در صورتى علمى است كه خاصيت پژوهش و اكتشاف داشته باشد. به
اين دليل محققان اصول و فقه، اجتهاد را طريقى دانسته و فرضيههاى تصويبى را رد
كردهاند. از اينرو در طرح و تدوين مسائل علمشناختى فقه (يا همان فلسفه فقه) لازم است، براى
اينكه فلسفه فقه از ماهيت متعلق خود بيگانه نشود و به يك فن تصنعى و تهى از مشخصه
پژوهشى بودن تبدل نيابد، ماهيت علمشناختى آن حفظ شده و دست نخورده بماند. بدين
هتشايسته است در كنار عنوان فلسفه فقه از عنوان علمشناسى فقه به يكى از اين دو
صورت استفاده شود: 1.فلسفه فقه (علمشناسى فقه) 2.علمشناسى فقه (فلسفه فقه) در فلسفه علمهاى ديگر نيز اگر از يكى از دو صورت بالا استفاده گردد اين خصوصيت
نشان داده خواهد شد كه فلسفه فيزيك يا فلسفه رياضيات و جز اينها نمىخواهد فيزيك
يا رياضى و يا دانش ديگر را تحريف يا تبديل و يا تاويل به زور و راى كند و تنها در
پى توضيح هريك از اين دانشها مىباشد. خود فيزيكدان، شيميدان و رياضيدان، گذشته از
كار علمى ويژه در درون علم خود، يك كار فلسفه علمى (كار علمشناسى) هم انجام
مىدهند تا از طريق اين پژوهش فرامنطقهاى به دانش در دست تحقيقشان احاطه يابند و
بتوانند فرضيههايش را محك زده و از چند و چون فرضيههاى مقابل و مخالف بهتر آگاه
شوند. در علمشناسى فقه با همين وضعيت مواجهيم; به اين معنى كه خود مجتهد از طريق
تحقيق فرامنطقهاى، فقه را در كليت، شناسايى مىكند و با استفاده از نظريات علم
اصولى در صدد اشراف بر نظريههاى فقهى برمىآيد. صادق لاريجانى: به نظر من جواب اين پرسش دايرمدار اين است كه منظورمان از
فلسفه چيست؟ امروزه تعبير «فلسفه مضاف» تعبير جاافتادهاى است. مقصود از فلسفه
مضاف بحثهاى نظرى و تحليلى درباره پديدهاى است كه اين فلسفه به آن اضافه مىشود.
برخلاف تصور بعضى، هميشه مضافاليه اين فلسفه، علم نيست. درست است كه ما فلسفه
فيزيك، فلسفه رياضى، و فلسفه اقتصاد داريم و متعلق همه اينها علم است، اما فلسفه هنر
هم داريم. از آن خيلى روشنتر، فلسفه زبان، (Philosophy of Language) بخش بسيار
معتنابهى از فلسفه تحليلى غرب است كه مضافاليه آن علم نيست، بلكه نگاه تحليلى و
نظرى به پديده زبان است(اين البته غير از Linguistic Philosophy است. بطور دقيقتر
ما سه چيز داريم: « Linguistic Philosophy ] ,[ Philosophy of Language »و Linguistics ] »كه اين سومى خودش
يك علم است. در فلسفه زبان بحثهاى كلى راجع به زبان (كلى زبان) مطرح است; به عنوان
مثال، دلالت چگونه صورت مىپذيرد؟ انشاء و اخبار چيست؟ معنا چيست و يا تحليلى
بودن و تركيبى بودن در قضايا چيست؟) مقصودم از اين بحث اين است كه فلسفه مضاف، هميشه فلسفه يك علم نيست، يعنى اصلا
متعلق آن علم نيست، مثل فلسفه زبان. به نظر مىرسد بهترين و درستترين تعبير در
تعريف فلسفه مضاف اين است كه بگوييم، مجموعه تاملات نظرى و تحليلى راجع به يك
پديده است. با اين تعريف «فلسفه آب» نمىتوانيم داشته باشيم (يا لااقل فعلا چنين
نيست). چون بحثهاى مربوط به آب تحليلى و نظرى نيست، بلكه تجربى است. اما در مورد
زبان، فلسفه زبان و درباره هنر، فلسفه هنر داريم; چون مىتوانيم درباره زبان و هنر
بحثهاى تحليلى و نظرى داشته باشيم(حتى تعبير «فلسفه پول» هم بكار مىرود. بعنوان
به عنوان Philosophy of Money منتشر شده است.) و همين طور
فلسفه اخلاق، رياضيات و.... اگر ما اين تعريف را براى فلسفه مضاف بپذيريم، در اين
صورت فلسفه فقه اصطلاح كاملا معقولى است. اگرچه غير از علم اصول بودن فلسفه فقه
قابل ترديد است، ولى به هرحال فلسفه فقه مجموعه تاملات نظرى و تحليلى در باب علم
فقه است، همچنان كه فلسفه رياضيات مجموعه تاملات نظرى و تحليلى در مورد
رياضيات است. البته بحث در مورد «اصطلاح» چندان فىنفسه مقصود نيست، بلكه مقصود
نكات ثبوتى و واقعىاى است كه در پس پرده اين اصطلاح، قابل طرح است. مقصود اين است
كه ببينيم آيا مىتوانيم به يك رشته مسائل به نام فلسفه فقه اشاره كنيم و همان
طور كه فلسفه زبان، هنر، اخلاق و حقوق داريم، فلسفه فقه هم داشته باشيم؟ من فكر مىكنم
تصديق اين نكته بعد از اذعان به اين كه لفظ فلسفه در اين مضافها اصطلاح خاصى
است، خيلى آسان است. بعضى اصرار دارند كه فلسفه در اين تركيبها، همان فلسفه به معنى عام است، ولى
اين خطاست; زيرا فلسفه در آنجا به معناى مباحث مربوط به هستى و تقسيمات
اولى هستى است. البته در خود فلسفه اين مشكل وجود دارد، كه چگونه مىتوان همه
مباحثش را به مباحث «هستى»، از آن لحاظ كه هستى است، و «وجود»، بماهو وجود،
برگرداند; مثلا در فلسفه اسلامى از حركت و علم بحث مىكنند، اينها چگونه به اصل هستى
برمىگردند; تاملات زيادى در اين خصوص كردهاند و برخى گفتهاند اينها با عديلشان
به اصل هستى برمىگردد. هستى يا ثابت استيا متحرك، يا عالم استيا معلوم و.... و
بدين صورت بحث علم و حركت را به نحوى از عوارض خود هستى دانستهاند. فلسفه به معناى متافيزيك (به طور مطلق) عبارت است از بحث از خود هستى كه به بحث
ما هيچ ربطى ندارد. اگر متكلفانه بكوشيم فلسفههاى مضاف را در تحت عنوان «فلسفه»
به معناى عام بگنجانيم و بگوييم مثلا فلسفه علم به هستىهاى مخصوص علم برگردد،
در اين صورت هستى قندان هم يك هستى است و اگر بنا باشد اين مصحح يك بحث فلسفى
باشد، بايد فلسفه قندان هم داشته باشيم! برخى نيز گفتهاند در مسائل فلسفى ما يك ملاك داريم كه با آن مىتوان گفت كدام
مساله فلسفى است و كدام مساله فلسفى نيست، بخصوص در چنين مواردى كه مىخواهيم
درباره فلسفه يك علم سخن بگوييم. آن مسالهاى فلسفى است كه بخواهد به سؤال
«چيست» پاسخ دهد. در فلسفه علم هم مىخواهيم به اين سؤال كه «علم چيست» پاسخ گوييم.
حال اگر درباره فلسفه فقه گفتگو كنيم بايد عرض كنم كه فلسفه فقه مىخواهد به اين
سؤال پاسخ گويد كه «علم فقه چيست»؟ (مجتهد شبسترى، جزوه فلسفه فقه، ص8.) اينكه معيار مساله فلسفى سؤال از «چيستى» باشد، نقض آشكارى دارد: وقتى مىپرسيم
«آب چيست؟» در عين اينكه سؤال از چيستى آب است، مسلما سؤالى فلسفى نيست.
اكتشافات علمى كه از ساختمان داخل اشياء پرده برمىگيرند همه به سؤال چيستى
آن شىء پاسخ مىدهند، و در عين حال فلسفى نيستند. از طرف ديگر همه مسائل فلسفه فقه در
تحتسؤال «علم فقه چيست؟» نمىگنجد. از روشنترين سؤالهاى فلسفه فقه سؤال از مبانى
فقه است. در حالى كه سؤال از مبانى در سؤال از «چيستى علم فقه» نمىگنجد. به
اصطلاح، علل وجود غير از علل قوام است. سؤال از علتيا ادله يك قضيه فقهى يا مجموعه
قضاياى فقهى، غير از سؤال از چيستى آنهاست. بنابراين، حق اين است كه فلسفه در اينجا دو معنا دارد و يكى نيست و فلسفه مضاف آن
طور كه از كل اين مباحث كه امروزه در غرب مطرح است، به دست مىآيد عبارت است از:
«كل تاملات نظرى و تحليلى و عقلانى راجع به يك پديده»; و آن پديده گاهى علم است و
گاهى غير علم، مثل خود زبان. پس با اين اصطلاح، در فلسفه فقه هيچ مشكلى نداريم. بايد به اين نكته توجه كرد كه
فلسفهها به يك معنا درجه دومند; به اين معنا كه از بيرون به پديده نگاه مىكنند. طبيعتا
در فلسفه فقه هم، فلسفه فقه درجه دوم است; به اين معنا كه خود فقه را يك پديده مىگيريم
و از بيرون راجع به آن بحث مىكنيم. البته اين كه خود فقه چيست، الان موضوع بحث
ما نيست. اما در در تبيين فلسفه فقه بسيار مؤثر است. شاهد ديگر بر اين مطلب كه متعلق فلسفههاى مضاف، هميشه خصوص علم نيست، اين است كه
در غرب تعبير فلسفه زمان و مكان [ Philosophy of space time ] وجود دارد، در حالى كه
مكان و زمان علم نيستند و به همين ترتيب، فلسفه نسبيت [ Philosophy of relativity ] .
مىخواهيم بگوييم فلسفه در اينجا چيزى جز مجموعه مباحث نظرى و تحليلى راجع به
يك پديده نيست و آن پديده گاهى يك علم است و گاهى چيزى مثل زمان و مكان، گاهى زبان
و گاهى هنر است و ...، در هر حال ما در تصوير فلسفه فقه مشكلى نداريم. برخى متذكر شدهاند كه در «فلسفه حقوق» اين بحث مطرح است كه آيا اين اصطلاح در
فلسفه حقوق مناسب هستيا نه؟ و نظير آن در فلسفه فقه هم مىآيد. اشكالشان اين است كه
ما در فلسفه، آزاد و رها هستيم و هيچگونه پايبندى به اصول نداريم، در حالى كه در
فقه به اصولى پايبنديم و از آن اصول نمىتوانيم عدول كنيم. چگونه اين دو با هم
جمع مىشود و چگونه مىتوانيم خود را مقيد كنيم؟(دكتر كاتوزيان، جزوه فلسفه
فقه(مصاحبه)، ص2). به نظر مىرسد اين سخن چندان صحيح نيست; زيرا فلسفهاى كه در عنوان «فلسفه فقه» مقصود
است، معرفتى درجه دوم است: مجموعه مباحث نظرى و تحليلى كه از بررسى معرفتى
همچون فقه به عنوان پديدهاى مستقل، حاصل مىگردد. برخلاف «فلسفه» به معناى متافيزيك
كه از وجود بماهو وجود بحث مىكند و عموما پيشفرضهاى خاصى هم ندارد و در اينجاست
كه تا حدى مىتوان گفت پايبندى به اصولى خاص (مثل اصول حاكم بر فقه) وجود ندارد.
بنابراين بين اين دو گونه فلسفه فرق بسيار است. روى هم رفته مىتوان گفت فلسفه مضاف به معناى «مبانى» است. در غرب هم تعبير
foundation ] »براى مبانى رياضيات به كار برده مىشود، مثلا عنوان كتاب فلسفه
اخلاق آقاى مور Principa ethica ] »است، يعنى مبانى اخلاق، كه مقصودش همين فلسفه اخلاق
است; مبانى به معناى موسع منظور استبه طورى كه حتى مبانى زبان به يك معنا قابل
تصور باشد، مبانى هنر قابل تصور باشد. فكر مىكنم بهترين تعبير همين است كه عرض
كردم; يعنى مجموعه تاملات نظرى و تحليلى كه طبعا فقه هم مىتواند چنين فلسفهاى
داشته باشد. اكنون به اين مساله مىپردازيم كه فلسفه فقه چيست و چگونه بايد تعريف شود؟ به
نظر مىرسد با توجه به مطالب قبلى اجمالا تعريف آن روشن شده باشد. ولى با اين
حال بايد هنوز نكاتى را براى تنقيح موضوع بحث، مورد توجه قرار داد. چنانكه گفتيم
فلسفه يك شىء عبارت است از تاملات نظرى و تحليلى راجع به آن شىء; اما آن شىء
چيست؟ وقتى فلسفه را به فقه اضافه مىكنيم، منظور از فقه چيست تا بخواهيم از
مبانى نظرى و تحليلىاش بحث كنيم؟ در غرب دو تفكيك مهم در اينجا ذكر كردهاند كه
آنها هم به خاطر ضرورتهايى به اين جا كشيده شدهاند. يك تفكيك بين علم استبه عنوان
مجموعهاى از معلومات و اطلاعات، و علم به عنوان فعاليت عالمان. و تفكيك دوم
ميان علم استبه عنوان يك وجود جارى در عمود زمان، و بين مقطعهاى آن. فقه چيست؟ فقه عبارت است از مجموعهاى از قضايا كه موضوعش فعل مكلف است. محمول
آن عبارت است از احكام به نحو اقتضا و تخيير كه تعريف معمولى فقه است; يعنى
مجموعهاى است از قضايا و به قول غربيها ;[ a body of proposition ] اين يك نحوه
نگرش به علم است. در پاسخ به اين سؤال كه رياضيات چيست، قضايايى را بيان
مىكنيم و مىگوييم اينها رياضيات است. همچنين در پاسخ به اين پرسش كه فلسفه چيست،
تعدادى قضيه مطرح مىكنيم و مىگوييم اينها فلسفهاست. اين يك نوع نگاه به علم
است [ body of proposition ] يا a body of konwledge ] » نحوه ديگر نگرش به علم اين است كه ما فعاليت عالمان را علم بدانيم; يعنى
مجموعه تلاشهاى علمى عالمان را، و اين دور نيست; چونبه مجموعه فعاليتهاى
عالمان (بحثهايى كه مىكنند، گفتگوهايى كه دارند، رد و اثباتهايى كه مىكنند، و
جلساتى كه دارند) اشاره مىكنيم و اسم همهاينها را مىگذاريم علم. علم مجموعه
فعاليت عالمان است، نهفقط« .[a body of proposition علم در اينجا به صورت عمل يا
activity مطرح است. »با «نگاه a body of knowledge »فرق مىكند و اين تفكيك مهم
است. آنها از جاى ديگرى به اين مساله وارد شدهاند; به عنوان مثال وقتى مىخواهند
رابطه علم و ارزش كه يكى از زير مجموعههاى فلسفه علم است را مورد بحث قرار دهند،
مجبورند بپرسند علم چيست تا از ارتباط ارزش با آن بحث كنند. آيا مقصود اين است
كه ارزشها با يك مجموعه قضيه (علم) چه ربطى مىتواند داشته باشد؟ يا اينكه
ارزشها با مجموعه فعاليت علمى عالمان چه ربطى دارد؟ مىبينيم كه اين تفكيك
خيلى مهم و سرنوشتساز است. مناسب استبه ارزش اين تفكيك اشارهاى اجمالى كنم. اگر علم را مجموعه فعاليت
عالمان بدانيم، در قدم اول هر فعل غايتى مىطلبد. و اين اولين گام در وادى
ارزشهاست. شما وقتى به عنوان يك فعاليت وارد علمى مىشويد حتما غرضى داريد. با
وارد شدن غرض، در همان قدم اول، كار ارزشى مىشود. اما اگر علم مجموعهاى از
قضايا باشد، ارزش نمىتواند در اين مرحله، علم را درگير كند. علم به عنوان يك
مجموعه از فعاليتها از قدم اول ارزشى است; چون هر فعل فاعل، نيازمند غايت است.
اما به عنوان مجموعهاى از قضايا اين سخن در مورد آن جارى نيست، گرچه مىتواند
ربطهاى ديگرى با ارزش داشته باشد. در مورد فقه هم، همين مطلب عينا قابل طرح است:
در فلسفه فقه ، «فقه» از چه منظرى مورد بحث است؟ از آن لحاظ كه مجموعهاى از قضايا
است، يا از آن لحاظ كه فعاليت جمعى فقهاست. آيا يك مجموعه قضيه داريم و به
دنبال فلسفهاش هستيم; يعنى سلسله بحثهاى نظرى روى اين مجموعه قضيه، مثل فلسفه
رياضيات به عنوان مجموعهاى از قضايا، يا دنبال فلسفه فعاليت فقها هستيم كه
اين فعاليتها به چه چيزهايى مربوط است و چه چيزهايى در آن مؤثر است. آن وقتخيلى
از امور معيشتى ممكن است در علم به اينمعناى دوم مؤثر باشد اما نه در علم به معناى
اول: يعنى مجموعه قضايا .[a body of knowledge] پس اولين تفكيك ما در بحث فلسفه فقه كه بايد درستبه آن توجه كنيم اين است كه فقه
را چه مىدانيم، مجموعهاى از قضايا، يا فعاليت علمى فقها؟ كسان بسياى از اين تفكيك غفلت ورزيدهاند. و عجيب اين است كه گاه نه فقط از اصل
تفكيك غفلت ورزيدهاند بلكه بروشنى اين دو معنا از علم را به هم آميختهاند. به عنوان
مثال نويسندهاى در تبيين علم آورده است: «منظور از علم مجموعهاى از گزارههاى سيستمدار است كه موضوع و روش و اهداف و
غاياتى دارد. در اين معنا از علم، علم كيف نفسانى نيست، بلكه علم به عنوان يك
پديدهاى است كه هويت تاريخى و اجتماعى دارد و در فلسفه علم از چيستى آن هويت
تاريخى و اجتماعى سؤال مىشود.»(مجتهد شبسترى، جزوه فلسفه فقه (مصاحبه)، ص8) وقتى علم را به عنوان مجموعهاى از گزارهها بدانيم كه داراى موضوع و روش و
اهداف و غاياتى هستند، در اين صورت ديگر روشن نيست كه بتوان اين مجموعه را
داراى هويت تاريخى و اجتماعى دانست. هر موضوع و هدفى، مجموعهاى از گزارهها
را به دنبال خود گرد مىآورد و اين رابطهاى نفسالامرى است و هر مسالهاى،
مجموعهاى از استدلالها به دنبال خود مىآورد كه بر سلب يا اثبات مساله
اقامه مىشوند و اين هم امرى نفسالامرى است. و هيچ يك از اين دو امر نفسالامرى در
طول زمان فرق نمىكنند تا بتواند امرى تاريخمند و اجتماعى باشد. به عبارت ديگر،
تعريف فوق از علم، ارائه يك معيار استبراى علم و لذا آنچه در خارج به عنوان علم
محقق مىشود، همواره نسبتبه اين معيار ناقص است. علم فقه بنا به تعريف فوق مجموعه
گزارههايى است كه موضوع معينى دارد يا هدف خاصى را دنبال مىكند. علم فقه به اين
معنا مجموعهاى را تشكيل مىدهد كه اجزاء آن داراى رابطهاى نفسالامرى با موضوع و
هدفشان هستند و معقول نيست كه علم به اين معنا تاريخمند يا اجتماعى باشد. درست مثل
اينكه «ماهيت» آب تاريخمند نيست و امرى اجتماعى هم نيست. آنچه تاريخمند است،
وجود خارجى آب است. در باب علم هم همينطور: مجموعه قضايا هميشه مجموعه
قضاياست، ديروز و امروز فرقى نمىكند و هيچ سياليتى هم ندارد. بله آنچه از اين
مجموعه قضايا در تاريخى خاص واقع مىشود كه طبعا نسبتبه معيار آن علم ناقص است،
مىتواند تحول بپذيرد و موجودى تاريخى شود. اما وجود خارجى و فعليت ناقص اين
مجموعه، غير از خود مجموعه قضاياست. و اين نكته دقيقى است كه نبايد از آن غفلت كرد.
تفكيك ديگرى هم كه خيلى مهم است و بايد مورد توجه قرار گيرد خصوصا كه خلطهايى
از اين جهت در سخنان پارهاى نويسندگان صورت گرفته است، تفكيك بين علم است، به
عنوان يك وجود جارى در عمود زمان و بين مقطعهاى آن. يك وقت مىگوييم علم فيزيك، و
مقصودمان عبارت است از موجود سيالى كه از ارشميدس و قبل از آن به وجود آمده و
تاكنون ادامه دارد و به جلو مىرود; يعنى مىخواهيم به كل اين موجود نگاه كنيم.
گاهى فقه براى ما، كل اين موجود جارى در عمود زمان است; در اين صورت فلسفه فقه
ناگزير با تاريخ توام مىشود، يعنى وقتى مىخواهيد از فلسفه فقه بحث كنيد; بايد
بگوييد: فقه از كجا شروع شده، چگونه رشد كرد، تحولش چطور بود، چه زمانى قبض داشته
و چه زمانى بسط داشته، چه وقت آثارى از بيرون در آن تاثير كرده است. اما گاهى
منظور شما از علم فقه، مقطعهاى آن است; يعنى مقطع فعلى آن، اين اصطلاح خيلى رايج است.
الآن وقتى مىگوييم رياضيات، مقطع كنونىيش را در نظر مىگيريم، بقيهاش تاريخ
رياضيات است. امروزه كه مىگوييم علم اصول; يعنى اصولى كه دست ماست; يعنى
مجموعهاى از قضايا و مباحث كه دست ماست و آن چه را كه سيد مرتضى نوشته، مربوط
به تاريخ علم اصول است و اصولى كه دست ماست، علم اصول است. اين مقطعى است از اين
وجود تدريجى متدرج در عمود زمان. پس فقه كدام است؟ فلسفه چه چيزى را مىخواهيم بنويسيم و تدوين كنيم. فلسفه اين
مقطع را كه در دسترس ماست، مقطعى كه داخل آن هستيم، يا كل وجود تاريخى فقه را؟
ثمره اين بحثخيلى مهم است. ممكن استخيلى از مسائل وجود داشته باشد كه اصلا از
فقه امروز بيرون رفته باشد; و لذا به يك معنا ديگر جزء فقه نباشد. يكى از خطاهاى رايج اين است كه بگوييم علم صرفا اين وجود تدريجى است و آن
وجود مقطعى نيست و يا برعكس، ادعا كنيم علم خصوص وجودات مقطعى است و وجود تاريخى
نيست. اين خطا مكرر ديده مىشود و از جمله در قبض و بسط دكتر سروش اين خطا را
مىبينيد. مكررا در هر چند صفحه مىگويد كه اين خطاى رايجى است كه علم را مجموعهاى
از قضايا مىدانند; علم يك وجود جارى است. به نظر من خود اين از غلطترين
مغالطههاست. خوب ممكن است ما به علم از ديدگاههاى مختلف نگاه كنيم. هم مىتوان
گفت فعاليت علمى عالمان است و هم مىتوان گفت مجموعهاى از قضاياست و همان
طور كه مىتوانيم بگوييم يك وجود جارى است، مىتوانيم بگوييم يك مقطع است;
بسته به اين كه شما در واقع چه مقصدى را دنبال مىكنيد، به يك جهت از جوانب علم
رجوع مىكنيد. همه اينها جوانب علم است. اگر كسى بگويد علم اين است وليس الا،
بسيار روشن است كه اين حرف خطاست. در واقع ما علم را از چندين منظر مىنگريم. مهم
اين است كه كدام منظر به كار ما مىآيد. به عنوان مثال، يك فيزيكدان كه مىخواهد مبادى نظرى و يا تئوريك پارهاى از امور
تكنولوژيك را به دست مهندسين بدهد، اصلا تاريخ فيزيك براى او فايده ندارد. او الآن
بايد به اين محصول دو هزار سالهاى كه در دست دارد به دريچه نهايىترين مقطع آن علم
بنگرد و نتيجه آن را استخراج كند. همينطور در علمى مثل اصول، وقتى به عنوان
وسيلهاى براى استنباط فقهى به آن نگاه مىكنيم، به تاريخش نيازى نداريم. تاريخ
اصول به درد ما نمىخورد. ما الآن با نهايىترين نتايج علم اصول كار داريم. يك
مجتهد مىخواهد با استفاده از نهايىترين بحثها «استنباطى حجت» تحويل بدهد.
فيزيكدانها و رياضيدانها هم همين طورند، لذا عملا رياضيدانان كار به تاريخ
ندارند. و اين نكته جالبى است كه غالبا رياضيدانها به تاريخ رياضيات علاقهاى
ندارند و همينطور اصوليان به تاريخ اصول. آقاى اريك تمبل بل، (Bell .T.E) كتابى نوشته به نام «رياضيدانان نامى» كه آقاى
حسن صفارى آن را ترجمه كرده است. ايشان مكررا در اين كتاب متذكر مىشود كه
رياضيدانان غالبا تاريخ رياضى نمىدانند. اصلا هم اعتنايى به آن ندارند، حتى به
فلسفه رياضيات هم چندان توجه نمىكنند; اينان كار خود را انجام مىدهند، ما
فلسفهبافى مىكنيم، تاريخنويسى مىكنيم. عملا همين طور است; اكثر علماى فيزيك و
رياضى كار خودشان را مىكنند. حتى به مثل فلسفه رياضى و فيزيك هم چندان مهر نمىورزند.
گرچه هريك فلسفهاى براى خود دارند، ولى روى آن كار نمىكنند، كار خود را مىكنند. به هرحال به گمان من اين مطلب مهم است كه در علم همه اين منظرها وجود دارد و
بايد ديد كدام منظر، به كار ما مىآيد و ما به دنبال چه هستيم. به نظر من مجتهد به تاريخ اجتهاد، كارى ندارد، به تاريخ اصول، كارى ندارد. به
تاريخ فقه; كارى ندارد; البته در خصوص فقه، به خاطرمساله اجماعات قدمايى، شهرت
قدمايى، نيازهايى به كار تاريخىدارد و الا بقيه تحولاتش; مثلا تحول فقه در دوره
بين مرحوم نراقى(صاحب مستند) تا شيخ انصارى و تا صاحب كفايه چه بوده، يا
چهتحولاتى داشته، اينها ربطى به اجتهاد ندارد. بنابر اين كه اجماعات قدمايى
يا شهرت قدمايى، در استنباط دخالت داشته باشند، نياز به تاريخفقه احساس مىشود.
اما اگر اجماع را نپذيريم، مثل مرحوم آيتالله خويى كه نه اجماع، به اين معنا،
و نه شهرت، هيچ كدامش را حجت نمىداند، ديگر نيازى به تاريخ فقه نداريم. بنابراين،
اين كه علم، وجوه مختلفدارد، قابل ترديد نيست. ولى مهم براى ما يافتن وجهى است
كه با غرض ما سازگارى داشته باشد و با هدف تحقيق و كاوش ما سازگار باشد. بعد از تذكر نكات فوق، به فلسفه فقه برمىگرديم. ما مىتوانيم به دنبال فلسفه فقه
به عنوان وجودى مقطعى باشيم و مىتوانيم به دنبال فلسفه فقه به عنوان وجودى سيال
و مستمر در طول زمان. تاريخ فقه و لذا فلسفه «فقه تاريخى» داراى فوايدى است، ترديدى
نيست. ولى بايد ديد آيا يافتن مبادى تصورى و تصديقى و امور دخيل در «فقه تاريخى»
تاثيرى در علم فقه كنونى هم مىگذارد يا نه. به نظر من اين تاثير بسيار مشكوك و
مبهم مىنمايد، بخلاف بحث از مبادى تصورى و يا تصديقى فقهى كه الآن جارى است و شخص
مىخواهد آن را بكار بندد. اينجا فلسفه فقه به صورتى كاملا عقلايى مىتواند در
نتايج علم مؤثر باشد. عالمى اصولى را در نظر بگيريد كه با كاوش در مبادى تصديقى
و تصورى و متدلوژيك علم فقه، پارهاى از مبانىاش تغيير مىكند. در اين صورت دخالت
اين كاوش در نفس علم فقه بسيار روشن مىنمايد اما يافتن مبادى تصورى و تصديقى
و متدلوژيك فقه شيخ طوسى، دستكم به صورتى مستقيم نمىتواند در «فقه» شخص كاوشگر
تاثيرى داشته باشد. ممكن است گفته شود همانطور كه براى مقطعى از علم (كه مقطع حاضر باشد) فلسفهاى مطرح
است، با همين ديدگاه مىتوانيم به عصرهاى مختلف نگاه كرده و فلسفههاى فقه آن
عصرها را مطرح كنيم. بله، همينطور است. در اينكه مىتوان براى «فقه شيخ طوسى» يا «فقه شيخ مفيد» يا فقه عصر
خاصى، فلسفهاى تدوين كرد، بحثى نيست. بحث در اين است كه اين چنين فلسفهاى چه
مقدار تاثير بر روى فقه كنونى ما دارد. در بحثهاى آتى كه در مورد normative يعنى معيارى بودن و يا historical يعنى تاريخى
بودن فلسفه فقه بحث مىكنيم، اين نكته بيشتر شكافته مىشود. اجمالا ما بايد دنبال
فلسفه «فقه»ى باشيم كه به درد ما مىخورد. فلسفهاى كه در فقه ما مؤثر باشد و مبادى
تصورى و تصديقى فقه ما را تنقيح كند، و اين فقهى است كه امروزه در دست ماست; يعنى فقهى
كه من مىخواهم عرضه كنم، نه فقه شخص ديگرى در زمان خيلى قديمتر. اين نكتهاى است كه در «معرفت دينى» و همين طور در مقاله نقش علوم بشرى در
اجتهاد(نقدونظرشماره پنجم، ص100به بعد) به آن پرداختهام، آن نكته اجمالا اين
است كه متدلوژى تحقيق در مباحث فلسفه فقه يا مباحث معرفت دينى چگونه بايد باشد؟
اگر معرفتشناسى دينى نگاهى درجه دوم باشد، آيا نگاه تاريخى براى آن مفيد
ستيا نه؟ اين كه ما فحص كنيم كه عالمان در طول تاريخ يك علم يا معرفت چه كردهاند،
آيا به كار تنقيح آن معرفت مىآيد؟ پاسخ ما اين است كه نگاه تاريخى فايدهاى ندارد. چون نگاه تاريخى، يعنى اين كه
عالمان چه كردهاند، حجيت نمىآورد. فرض كنيم ما فحص كرديم و ديديم همه فقهاى ما،
مثلا به رياضيات تكيه كردهاند و اين را قبول كردهاند. فحص تاريخى اين را نشان
مىدهد كه همه در استنباط خود از رياضيات بهره بردهاند، ولى آيا اين دليل مىشود
كه ما هم به رياضيات تمسك كنيم; به وضوح پاسخ منفى است. اين يكى از اشكالات
اساسى ما به مباحث قبض و بسط است. ايشان مىگويد ما از بالا به كار عالمان
نگاه مىكنيم و خودمان وارد معركه نمىشويم. در اين صورت اشكال به ايشان اين است
كه حق توصيه نداريد. نگاه تاريخى، توصيه نمىآورد. چون روش و متد عالم ديگر، براى
ما حجت نيست. آرى اشكالى ندارد انسان گزارش تاريخى كند و ببيند همه عالمان،
فقهشان با رياضيات مرتبط است، ولى حق ندارد بگويد فقه، فىالواقع با رياضيات
مرتبط است; چون ممكن است گفته شود همه عالمان اشتباه كردهاند. ما كه در علوم
براى بحث درجه دوم تعبد نداريم كه بگوييم چون عالمان گفتهاند فقه با
رياضيات ربط دارد، ما هم بگوييم ربط دارد. شما كه از بالا و از منظرى تاريخى به
مساله مىنگريد و خودتان داخل گود نزاع نمىشويد، حق نداريد بگوييد رياضيات با
فقه مربوط است. اگر چنين سخنى بگوييد اين قضاوتى معيارى يا normative است كه
شما را از تماشاگرى به گودبازى كشانده است. شما در اين قضاوت ديگر نگاه درجه
دوم نداريد، بلكه همچون يك مجتهد به صورتى معيارى و normative در مسالهاى اصولى
نظر دادهايد; يعنى: «رياضيات با فقه مرتبط است». ملخص سخن اينكه شما با نگاه درجه
دوم و تاريخى، حق توصيه نداريد. در اين بحث هم ما اين را مىخواهيم بگوييم.
نگاه تاريخى به علم اشكالى ندارد و براى خيلى كارها مفيد است، ولى به درد فلسفه
فقهى كه در فقه مؤثر باشد، نمىخورد. در مقابل ،بعضى از فيلسوفان علم غربى به روشهاى تاريخى رجوع كردهاند، مخصوصا
آنها كه نسبىگرا هستند. افرادى مثل «لارى لودن»، (Lauden Larry) و ديگران قائلند كه
ما به تاريخ علم نياز داريم. و
discriptive بودن فلسفه علم را مفصل شرح داده است. البته در خود غرب هم كثيرى از
فيلسوفان علم با تاريخى بودن فلسفه علم مخالفند. ايشان حرف زيبايى دارد و
مىگويد ما چون نسبىگرا هستيم (خودش نسبىگراست)، معيارى براى واقع نداريم كه
بحث كنيم واقع چيست؟ و لذا بايد از تاريخ علم كمك بگيريم. فعلا كارى به اين سخن
وى نداريم كه در همين صورت هم رجوع به تاريخ درست استيا نه، ولى اين اعتراف وى
جالب است كه تصريح مىكند: اگر كسى بگويد ما معيارى براى كشف واقع داريم، در اين
صورت رجوع به تاريخ فلسفه علم و بحثهاى توصيفى فايدهاى ندارد. او بخش ديگرى با نام «تاريخ و فلسفه علم» آورده و در آن بحث كرده كه فلسفه علم با
تاريخ چه نسبتى دارد؟ آيا فيلسوف علم به تاريخ علم هم كار دارد؟ آنهايى كه
فلسفه علم را معيارى، (normative) مىدانند، مىگويند، به تاريخ كارى نداريم. ايشان در
فصل ديگرى به نام «تاريخ انديشهها» idea of history دوباره همين بحث را به طور مفصل
در كل انديشه بحث كرده كه آيا فلسفه به طور كلى با تاريخ انديشه ارتباط دارد يا نه؟
ايشان معتقد است كه ارتباط دارد، منتها تصريح مىكند كه اين ارتباط براساس اين
پيشفرض است كه ما معيارى مستقل براى كشف واقع نداريم. نظير اين بحث در فقه و فلسفه فقه هم مىآيد. ممكن است كسى بگويد ما اول بايد روشن
كنيم رئاليست هستيم يا نه; يعنى آيا قائليم كه مثلا براى كشف واقع معيارهايى در
فقه داريم ولو كشف عن حجة (نه كشف تكوينى) يا نه، اگر بگوييم دستمان باز است; يعنى
انسدادى مطلق نيستيم، ديگر نبايد اين حرفها را قبول كنيم و بگوييم براى
قضاوت كردن معيار نداريم. اين هم بحثى است كه قابل توجه است. تا آنجا كه من اطلاع دارم فلسفههاى علم كه در غرب مطرح است، عمدتا به تاريخ
علم كار ندارند; مثلا كسانى كه از فلسفه اخلاق بحث مىكنند خيلى كم به تاريخ اخلاق به
عنوان يك تاريخ منتظم مىپردازند; هرچند افراد و آراء مهم را ذكر مىكنند و اين در هر
علمى هست. ما كه مىگوييم با تاريخ انديشه كار نداريم، مىگوييم به آن توالى
تاريخى كار نداريم، نه اين كه به انديشه مهم كار نداريم. سخن اين است كه توالى
تاريخى انديشهها و قبض و بسطهاى تاريخى آنها ربطى به بحث فلسفه اخلاق ندارد. در
فلسفه زبان هم همين طور، كتابهاى متعددى كه من ديدهام، فلسفه زبان را به صورت
تاريخى بحث نمىكنند. در كنار تاريخ زبان، تاريخ تحول زبانى و تاريخ زبانشناسى
داريم. ممكن استيك گرايش زبانشناسى، تاريخ زبان باشد، اما اين كه فلاسفه زبان
بيايند و بحث كنند كه، مثلا زبان چه تحولاتى داشته، بنده نديدهام; همين طور در فلسفه
رياضيات، هنر و غيره. مىخواهم بگويم فيلسوفان غربى هم غالبا فلسفههايشان را
به صورت غير تاريخى مطرح مىكنند. خلاصه بحث آنكه به نظر مىرسد نگاهى به فقه كه در فلسفه فقه بايد مطرح باشد، نگاه
مقطعى است، آن هم مقطع كنونى و فقهى كه مىخواهيم بدان ملتزم شويم. البته در
بحثهاى آتى روشن خواهد شد كه مساله تاريخى (توصيفى) بودن و معيارى بودن نه فقط در
خود علم فقه قابل طرح است، بلكه در فلسفه علم فقه هم طرح مىشود. و عمده بحث ما اين است
كه در «فلسفه علم فقه» بايد به نحو معيارى عمل كرد نه اين كه آراء عالمان ديگر را
استقرا و استقصا نمود. بايد خود، بازيگر معركه باشيم نه تماشاچى. ممكن است اشكال شود كه سخنان بالا به اين منتهى مىشود كه آن چيزى كه در مرحله
استنباط و اجتهاد به درد ما مىخورد و آن چيزى كه به قول معروف ثمره فقهى مىدهد،
آخرين نتايجى است كه در دست داريم. ولى واقعيت در استنباطات فقهى چيز ديگرى
است. در فقه يا اصول، اقوال گذشتگان را نقض و ابرام مىكنيد، اقوال جديد را بررسى
مىكنيد، مقابله مىكنيد، ترجيح مىدهيد و در نهايت گزارهاى را انتخاب مىكنيد كه در
استنباط از آن استفاده مىكنيد. شما اين مرحله را در نظر نگرفتيد، فقط آن
گزارههاى آخر را كه در استنباط، ماحصل است، در نظر گرفتيد. در پاسخ مىگوييم در اين كلام، فقه و اصول تا حدى به هم خلط شده است. براى روشن شدن
بحث مثالى از علم اصول مىآورم. اصول عبارت است از مجموعه بحثهايى كه الآن
داريم. آيا يك اصولى نيازمند اين است كه بگويد بحث اجتماع امر و نهى از كجا
آمده است، چه تطوراتى داشته و در طول تاريخ چه دگرگونيهايى پيدا كرده است؟
گمان نمىكنم چنين باشد. يك اصولى، معضل اجتماع امر و نهى را به بهترين وجهى
تقرير مىكند; تقريرى كه شايد بسيارى از قدما به آن نرسيده باشند، و سپس به حل آن
مىپردازد. مهم براى وى تقرير درست مساله و پاسخ روشن و مستدل به آن است. اما اين
كه اولين بار چه كسى اين مساله را طرح كرده و چگونه طرح كرده و چه تطوراتى را
پشتسر گذاشته، چندان اهميتى ندارد; مسائل واقعى و معقول مهم است، از هر كجا و هر
زبان و هركس كه طرح شود. نظير اين نكته در فلسفه هم مطرح است. نزاع اصالت وجود و اصالت ماهيت نزاع مهمى
است. اصلا تقرير مساله در آن، اهم از پاسخ آن است، اما اين كه بياييم جستوجو
كنيم كه در فلسفه، اصالت وجود از كجا شروع شد، اولين كسى كه آن را مطرح كرد كه
بود، چرا اين طور شد؟ به نظر من هيچ تاثيرى ندارد. تاثيرى كه دارد اين است كه
آنها مقصودشان چه بوده; يعنى اگر بحثسر اين باشد كه اصالت وجود و اصالت ماهيت
كه در فلسفه مطرح است، از اول به چه معنا طرح شده، خوب ما بايد كار تاريخى كنيم. ولى
آيا واقعا يافتن اين كه قدما چه «معنايى» از اين مساله اراده كردهاند، چندان
اهميتى دارد؟ آنچه اهميت دارد طرح مسائل معقول و پاسخهاى موجه است. فرض كنيم
ندانيم قدما دقيقا چه مسالهاى طرح كردهاند، ولى در مورد اصالت وجود و اصالت
ماهيت پنج مساله قابل طرح باشد، همه اينها براى ما مهمند. البته اين را بايد اضافه كنيم كه طرح انديشههاى مهم در يك مساله سخن كاملا
معقولى است و طريقه مالوف محققان است، ولى تاريخ علم نيست; مثلا كشف اين نكته كه
اولين بار محقق حلى اجتماع امر و نهى را طرح كرد و در اين مساله از يك بحث
كلامى متاثر بود، هيچ تاثيرى در حل اين مساله ندارد. منظور من از تاريخ علم، يعنى بررسى سير تحول مسائل; همچنان كه در تاريخ بشريت هم
همين است. البته اين روشن است كه هم علم و هم بشريتبه لحاظ هستىشناسى، (ontology) مسلما
تاريخ دارد. بنده كه اين جا نشستهام بىتاريخ نيستم، ولى وقتى شما يك دفعه مرا
مىبينيد، به تاريخ من نگاه نمىكنيد، در حالى كه من در اينجا موجود تاريخى هستم.
علم اصول هم كه ما با اين مقطعش مواجهيم، به طور تكوينى داراى تاريخ است و مگر
مىشود بىتاريخ به اينجا برسد، ولى بحث اين است كه من به اين تاريخ كار ندارم،
گويى من اين مقطع را مىگيرم و تاريخش را فراموش مىكنم. مقصود اينها از تاريخ
اين نيست كه اين موجود كه دست من است، خودش تاريخى است. خوب همه موجودات
تاريخىاند. علم اصول به اين معنا تاريخى است. بله همين كه الآن دست من است،
تاريخى است، سرگذشت داشته، ولى بحث اين است كه عالم به همين موجود آخر نگاه
مىكند و كارى به تاريخش ندارد. سخن اين است كه در اصول مثلا ما به تاريخ انديشه كارى نداريم، بلكه با مسائل معقول
كار داريم. اگر يك دفعه كسى از كره ديگرى اين جا بنشيند و بدون اتصال به زمان
سابق، سى مساله مهم اصولى طرح كند كه تا به حال طرح نشده، براى من مهم است ولو هيچ
سابقه تاريخى نداشته باشد. ما به عنوان مستنبط احكام، دنبال مسائل معقوليم. هر
ابزارى را به ما بدهد، دنبالش مىرويم. تاريخ عينى به طور تكوينى ما را به اين نقطه
مىرساند; نه فحص تاريخى خود من. ما فحص تاريخى لازم نداريم. ممكن است گفته شود مقصود از فحص تاريخى يك وقت اين است كه بپرسيم يك فكر از چه
كسى گرفته شده و چه كسى آن را پرورش داده تا اين جا رسيده; اينها تاثير ندارد،
ولى كلياتى مؤثر است; مثلا فرض كنيد دخالت و تاثير مباحث عقلى در اصول يا حتى
در فقه. مثلا كسى با ديد تاريخى به زمان ابنادريس نگاه مىكند، مىبيند ديد خاصى
دارد، مثلا كلام را در اصول يا فقه تاثير داده است، اين يافتهها در فلسفه فقه و
فقه مؤثرند. ولى اين سخن صحيح نيست. اگر ابنادريس از كلام استفاده كرده، استفاده او چه
تاثيرى بر اصول يا فقه ما مىگذارد. آيا استفاده ابنادريس از كلام، دليل بر
صحت استفاده او است؟ اين كه استفادهاش صحيح بوده يا باطل، حرفى است كه ما بايد
دنبالش برويم و به اصطلاح، بحثى معيارى، (normative) است و در اين فضا يافتن
نكات تاريخى بىفايده است. ممكن است گفته شود ما كه مىخواهيم فلسفه اين فقه را دنبال كنيم، زمانى خود آن
فقيه كه مستنبط حكم است مىخواهد بداند فلسفه فقهاش چيست و گاهى شخص ديگرى فقه اين
فقيه را مورد شناسايى قرار مىدهد. بنابراين نمىتوان گفت نگاه تاريخى به فقه
فقيهان گذشته فايدهاى ندارد. ولى اين سخن مسامحه است. فقه به معناى مجموعه مسائل، به اشخاص اضافه نمىشود مگر
با برخى تكلفات. مجموعه مسائل فقهى، مجموعهاى واقعى را تشكيل مىدهند كه حول يك
موضوع يا غرض تشكيل شدهاند. و به فيلسوف فقه مربوط نيست كه چگونه به اين مجموعه
مسائل نفسالامرى آگاهى پيدا مىشود. بالاخره فيلسوف فقه غير از فقيه است. فيلسوف
به فقه نگاه مىكند، و اگر پرسيده شود فقه چه كسى؟ در پاسخ مىگوييم: فقه، خودش يك امر
تكوينى و نفسالامرى است، به لحاظ موضوع يا غرض متوقع از آن. و با اين نگاه، «فقه چه
كسى» چندان سؤال صحيحى نيست. سؤال ديگرى مطرح مىكنم تا اين نكته كمى روشن شود.
امروز ما فلسفه فيزيك داريم. فيزيك چه كسى؟ واقعيت اين است كه ما مىگوييم در هر علمى از عوارض ذاتى موضوعش بحث مىشود و
كارى به شخص ندارد. موضوع به همراه خودش عوارض ذاتى دارد، چه معتقد باشيم كه تمايز
علوم به موضوعات است و چه به اغراض اين موضوع يا آن غرض به همراه خود مجموعه
مسائلى پديد مىآورد. من چه خواب باشم چه بيدار چه استنباط بكنم، چه نكنم. چه مطلع
باشم، چه نباشم ترتب غرض خاص بر مجموعهاى از مسائل، امرى تكوينى و نفسالامرى
است و همين طور موضوع واحد داشتن يك علم (در صورت تسلم آن). با اين توضيح، علم
اصول عبارت است از مجموعه مسائلى كه با هدف «استنباط الحكم» گرد آمدهاند. و
اين يك پديده نفسالامرى است; يعنى به نحو تكوينى و عينى. و من و شما در اين ترتب غرض
دخلى نداريم. اين غرض خود به خود و به نحو تكوينى يك سرى مسائلى را جمع مىكند. اگر گفته شود مىتوان فرض كرد كه ما دو فقيه داشته باشيم كه در مبانى با يكديگر
متفاوت باشند و دو مجموعه مسائل مختلف داشته باشند. خواهيم گفت كه اين اشتباه
است; زيرا غرض واحد است. اگر غرض دو تا شد، پس از دو علم بحث مىكنند. نبايد خلط كرد ما
كه مىگوييم علم مجموعه قضاياست، ديگر به بحثش كارى نداريم، ممكن است نتيجه
حثسلب باشد و ممكن است اثبات باشد، يا تفصيل ميان آن دو. در هر مسالهاى كه طرح
مىشود گاهى شما به نفع آن استدلال مىكنيد و گاهى عليهاش، گاهى قائل به تفصيل
مىشويد، ولى وقتى شما علم اصول را تعريف مىكنيد، بايد غرضتان واحد باشد. شما از دو
علم بحث نمىكنيد. اگر غرض واحد است مسائلى كه دورش جمع مىشود براى من و شما مساوى
است، و اين منافاتى ندارد با اينكه استدلال ما در اثر اختلاف مبانى، مختلف
باشد; مثل اينكه من به اجتماع قائل باشم و شما به امتناع. تا حدى از بحث اصلى دور شديم. ملخص سخن ما اين است كه هم در مورد فقه تاريخى
مىتوان فلسفهاى تدوين كرد و هم در مورد فقه حاضر و فقهى كه بدان ملتزميم. ولى نكته
اصلى اين است كه تدوين فلسفه فقه «تاريخى» به معناى يافتن مبادى تصورى و تصديقى
و متدلوژيك فقه فقهاى سابق و جستجو از مباحث مرتبط با فقه آنان تاثيرى بر
«فقه ما» نمىگذارد. يعنى در تصميم گرفتن بر مجموعه مسائلى كه فقه را تشكيل مىدهد،
مؤثر نيست. بنابراين «فلسفه فقهى» كه مىتواند در فقه مؤثر باشد، فلسفه فقه كنونى است،
آن هم به صورت معيارى و .normative مثلا بحث كنيم چه متدلوژىاى بايد در فقه دنبال
شود، نه اين كه فقهاى امروز چه متدلوژىاى را در فقه به كار مىبندند. به طور روشنتر، سخن ما اين است كه فلسفه فقه اولا بايد از فقهى بحث كند كه طبق تعريف
آن را پذيرفتهايم و ثانيا در مرحله نگاه بيرونى به آن به صورت معيارى، (
normative) عمل كند نه تاريخى و توصيفى. شرط اول در مقابل كسى است كه فقه برهههاى ديگر را نيز مورد بحث قرار مىدهد و اين
چندان تاثيرى بر فقه ما نخواهد داشت. و شرط دوم در مقابل كسى است كه نگاه بيرون فقهى خويش را به صورت تاريخى توصيفى
به انجام مىرساند نه معيارى. مثلا در مقام كشف ارتباط قضاياى فقهى با علوم
بيرونى، خود آستين تحقيق بالا نمىزند و از ارتباط آنها پرده برنمىگيرد، بلكه
به همين بسنده مىكند كه مثلا علامه حلى فقه را با رياضيات مرتبط مىدانسته و يا شيخ
بهائى چنين مىكرده است و... مصطفى ملكيان: بلى; علمى به نام «فلسفه فقه» وجود مىتواند داشت، هرچند كه، به عنوان
علمى كاملا مدون و مستقل، هنوز وجود نيافته است. از «علم فقه»، در طول تاريخ فرهنگ
اسلامى، تعريفهاى مختلفى ارائه كردهاند كه كم يا بيش تفاوتهايى دارند; مثلا گاهى
آن را «علم به احكام شرعى عملى» دانستهاند كه «از ادله تفصيلى آن احكام به دست
آمده است» و گاهى علم به «مجموع احكام شرعى فرعى كلى يا وظائفى كه شارع يا عقل
(در صورت فقدان وظائف قسم اول) جعل كرده است» تلقى كردهاند. ولى، به هرحال، و با هر
تعريفى از «علم فقه»، موضوع اين علم، خود، يك رشته علمى، (discipline) نيست و، بنابراين،
خود اين علم علمى است درجه اول. حال، اگر علمى وجود يابد كه علم فقه، كه خود يك رشته
علمى است، موضوع آن واقع شود يك علم درجه دوم پديد آمده است كه از آن به «فلسفه علم
فقه» يا، به صورتى مختصرتر، «فلسفه فقه» تعبير مىتوان كرد. اين علم جديد، يعنى فلسفه
فقه، همانگونه كه گفته شد، درباره علم فقه سخن مىگويد، وهرچه درباره علم فقه گفته
شود به اين حوزه معرفتى راجع است. فىالمثل، آنچه قدما از آن تعبير به «رؤوس
ثمانيه» يك علم مىكردند اگر در خصوص علم فقه مورد بحث و فحص واقع شود به حوزه
معرفتى فلسفه فقه تعلق مىگيرد; يعنى تعريف علم فقه، موضوع اين علم، غرض و غايت آن، منفعت
آن، مرتبه و جايگاه آن در ميان ساير علوم، مبدع و مدون آن، فهرست مباحث و مسائل
آن، و انحاء تعليميه آن، همگى، به حوزه فلسفه فقه راجعند. (ناگفته پيداست كه، در
اينجا، قصد هيچگونه نفى يا اثباتى در باب خود رؤوس ثمانيه قدما ندارم). ماحصل آنكه اگر مراد از «فلسفه فقه» علمى باشد كه موضوع بحث آن خود علم فقه است
آنگاه بايد گفت كه فلسفه فقه امكان وجود دارد، زيرا چه استحالهاى هست در اينكه
علمى پديد آيد كه موضوع آن علم ديگرى باشد؟ فلسفه فقه، به اين معنا، علمى خواهد بود
نظير فلسفه رياضى، فلسفه منطق، فلسفه فيزيك، فلسفه زيستشناسى، فلسفه روانشناسى، و
فلسفه اقتصاد. موضوع همه اين علوم علومى ديگرند. اما صرف گفتن اينكه فلسفه فقه علمى است كه موضوع بحث آن علم فقه است، شايد، چندان
روشنىبخش نباشد. و براى اينكه مفهوم فلسفه فقه روشنتر شود به توضيح بيشترى نياز هست.
و اينك آن توضيح: يك فرد مسلمان مجموعهاى از مكتوبات را «متون مقدس» دينى و مذهبى خود تلقى مىكند.
در باب اين متون مقدس دو مساله بسيار مهم قابل طرحاند: (1)از كجا معلوم است كه
اين متون واقعا گفتههاى كسانىاند كه متون مذكور بدانان منسوبند؟ (مساله وثاقت
متون). مثلا يك مسلمان شيعى اثنى عشرى مكتوباتى را متون مقدس تلقى مىكند كه حاوى
سخنان خداى متعال و چهارده شخص خاص، كه آنان را معصوم مىداند، باشند و مكتوباتى كه
چنين ادعايى دارند كم نيستند. طبعا نخستين پرسشى كه به ذهن اين مسلمان راه
مىيابد اين است كه: آيا اين مكتوباتى كه مدعيند كه حاوى اقوال خداى متعال و
چهارده معصوماند واقعا چنيناند؟ از كجا بدانيم كه آنچه در اين مكتوبات آمده
است قول و فعل و تقرير اشخاص مذكور را صادقانه گزارش مىكند؟ (2)به فرض حل مساله نخست
و يقين به اينكه مكتوبات مورد نظر گزارشگرهايى صادقاند، از كجا معلوم است كه
سخنان آن اشخاص حق باشند؟ (در اينجا، «حق» را به معنايى اعم از «صادق» مىگيرم تا هم
شامل گزارههاى اخبارى شود و هم شامل گزارههاى انشائى) چه برهانى قائم شده استبر
اينكه اشخاص مزبور هرچه بگويند حق استيا، لااقل، چه دليل پيشينى هستبر اينكه سخنانى كه
از آنان به دست ما رسيده استحق است؟ (مساله قداست متون). فرد مسلمان، پس از طرح و حل اين دو مساله، به اين واقعيت نيز تفطن مىيابد كه، لااقل
در نگاه نخستين و با مرورى اجمالى، دو دسته گزاره در متون مقدس دينى و مذهبىاش
به چشم مىآيند: گزارههاى حاكى از واقعيتها، و گزارههاى حاكى از وظايف; و اين
تفطن او را به طرح دو مساله ديگر مىكشاند: (3) متون مقدس در باب عالم واقع (به
وسيعترين معناى اين تعبير) چه مىگويند: در باب عالم انفس و عالم آفاق، در باب
عالم طبيعت و عالم (يا عوالم) وراى طبيعت، در باب گذشته، حال، و آينده، در باب
دنيا و قبل از دنيا و بعد از دنيا، در باب خدا، انسان، و موجودات ديگر، و...؟ خلاصه،
متون مقدس جهان هستى را چگونه معرفى مىكنند؟ (4)متون مقدس در باب وظايف انسان،
نسبتبه خدا، خودش، انسانهاى ديگر، و جهان پيرامونش، چه مىگويند؟ جواب اين دو
سؤال را با تفسير متون مقدس مىتوان داد. جواب سؤال سوم نظام هستىشناختى
دين و مذهب و جواب سؤال چهارم نظام فقهى (يا نظامهاى فقهى و اخلاقى) دين و
مذهب را معلوم مىدارد (اينكه گفتم: «نظام فقهى يا نظامهاى فقهى و اخلاقى» به سبب
ابهامى است كه در دو اصطلاح «فقه» و «اخلاق» هست). آنگاه نوبتبه طرح و حل دو مساله ديگر مىرسد: (5)چگونه مىتوان يكايك اجزاى نظام
هستىشناختى دين و مذهب را توجيه، (justification) كرد و از آنها، در برابر اشكالات
و شبهات مخالفان، دفاع كرد؟ و (6) به چه طريقى مىتوان تكتك اجزاى نظام فقهى
(يا نظامهاى فقهى و اخلاقى) دين و مذهب را توجيه و از آنها دفاع كرد؟ پرداختن به مساله چهارم كار علم فقه (يا دو علم فقه و اخلاق) است. شان علم فقه (يا
دو علم فقه و اخلاق) اين است كه همه وظايفى را كه دين و مذهب براى انسان قائل است
از متون مقدس دينى و مذهبى استخراج كند (يا كنند). كار فقيه جز اين نيست كه نشان دهد
كه جميع وظايفى كه براى انسان تعيين كرده است مستند به متون مقدس دينى و مذهبى
است، يعنى با روش تفسيرى صحيحى از اين متون استكشاف شده است. پرداختن به مساله
ششم، كه رتبة متاخر از مساله چهارم است، بحق كار علم كلام است; اگرچه، چنانكه
در جاى ديگرى (نقدونظر، سال اول، شماره دوم، ص35) گفتهام، علم كلام به صورتى كه
تاكنون در فرهنگ مسلمانان متعارف و متداول بوده است، در واقع، اين كار را
انجام نمىداده است. متكلم، با قبول قول فقيه، يعنى با فرض اينكه وظايفى كه فقيه
براى انسان تعيين كرده بدرستى مستند به متون مقدس دينى و مذهبى است، بايد در صدد
دفاع از حقانيت آنها برآيد و احكام ارزشى فقيه را توجيه كند. پرداختن به دو مساله سوم و پنجم را، از قديم الايام، متكلمان در حوزه كار خود
مىدانستهاند; اگرچه، باز چنانكه در جاى ديگرى (همانجا) گفتهام، اهتمامشان،
در واقع، فقط مصروف اهم اجزاى نظام هستىشناختى دين و مذهب (مانند توحيد، نبوت، و
معاد) مىشده است. مساله دوم نيز، از قديم الايام، در حيطه كار علم كلام محسوب مىشده است. در علم
كلام، با توسل به بعضى از صفات خداى متعال، مانند علم مطلق و خيرخواهى على الاطلاق
او، حقانيتسخنان او را، كه در قرآن كريم آمده است، اثبات مىكردهاند; و نيز براى
اثبات حقانيتسخنان پيامبر اسلام(ص) و بعضى از اشخاص ديگر (فىالمثل حضرت على
بن ابىطالب و حضرت فاطمه زهرا و يازده فرزند آنان(ع)) به عصمت آنان متمسك
مىشدهاند. و اما مساله اول، يعنى اين مساله كه از كجا بدانيم كه متونى كه اكنون، به
عنوان متون مقدس، در اختيار ماست واقعا حاوى سخنان پيشوايان دينى و مذهبى است.
اين امر را در مورد قرآن كريم از راه تواتر آن و در مورد احاديث و روايات با
استفاده از قواعدى كه در علم رجال مضبوط است احراز مىكردهاند. اينك، و با اين توضيحات، كمكم به ايضاح مفهوم فلسفه فقه نزديك مىشويم. شك نيست
كه پرداختن به مساله چهارم هيچگونه توقفى بر پرداختن به مسائل پنجم و ششم
ندارد، يعنى علم فقه توقفى بر قسمتهايى از علم كلام كه متكفل حل مسائل پنجم و ششماند
ندارد و از اين قسمتها بينياز است. اما آيا پرداختن به مساله چهارم توقفى
بر پرداختن به مسائل اول، دوم، و سوم ندارد؟ در اينجاست كه به نظر مىرسد كه
پرداختن به مساله چهارم كاملا متوقف استبر پرداختن به مسالههاى اول و دوم
و بخشهايى از مساله سوم; يعنى علم فقه براى اينكه نشان دهد كه وظايف انسانها واقعا
همانهاست كه معرفى مىكند بايد ثابت كرده باشد كه (1)متونى كه اين وظايف از
آنها استكشاف شدهاند (يعنى قرآن و روايات) واقعا وثاقت دارند (مساله اول)، (2)
كسانى كه متون مذكور حاوى اقوال آنانند سخنانشان حق محض است (مساله دوم)، و (3)
زندگى پس از مرگ وجود دارد، نظام جهان هستى نظام عمل و جزاست، و... (بخشهايى از
مساله سوم) و نيز بايد ثابت كرده باشد كه روش تفسيرى كه با اعمال آن روش اين
وظايف را از دل كتاب و سنت استخراج كرده است روش تفسيرى صحيحى است. بنابراين،
علم فقه بايد چهار گروه مساله را اثبات كرده باشد تا به نيل به مقصود خود توفيق
يابد و اثبات هريك از اين چهار گروه مساله، به نوبه خود، مبتنى و متوقف استبر
اثبات بعضى مسائل ديگر، و... هلم جرا. اما، از سوى ديگر، هيچ علمى، و از جمله علم
فقه، نمىتواند همه گزارهها و قضايايى را كه به كار مىگيرد، خود، مستدل سازد و
چارهاى ندارد جز اينكه بسيارى از آنها را، يعنى آن گزارهها و قضايايى را كه، به
اصطلاح قدما، جزو «مسائل» خود آن علم نيستند، مفروض گيرد و با فرض آنها كار خود را
بياغازد. اين گزارهها و قضايا پيشفرضهاى آن علماند. علم فقه، مانند هر علم ديگرى،
داراى پيشفرضهايى (يا، به تعبير قدما، مبادى تصديقىاى) است، يعنى گزارهها (يا آراء
يا باورها)يى را صادق مىانگارد، بدون اينكه دليلى در تاييد آنها ارائه كرده
باشد. اين پيشفرضها مىتوانند آگاهانه يا ناآگاهانه برگرفته شده باشند و
مىتوانند مصرح يا مضمر باشند، ولى، در هر حال، به همان سبب كه گفته شد،
اجتنابناپذيرند. چهار گروه مسائلى كه ذكرشان رفت از پيشفرضهاى علم فقهاند; و چون پيشفرضهاى هر علم
در دو موضع بسيار مهم به كار مىآيند: يكى در مقام نگريستن و ديدن اشياء و امور، و
ديگرى در فرآيند استدلال و استنتاج، فقيه نيز، هم در اينكه به قرآن و روايات و
پيامبر اسلام(ص) و خداى متعال به چه چشمى بنگرد و آنها را چگونه ببيند از اين
پيشفرضها متاثر است و هم در استدلالات و استنتاجهايى كه در قلمرو علم فقه مىكند. تشخيص و تعيين پيشفرضهاى علم فقه، ردهبندى آنها، تحقيق نقادانه در باب آنها، و (در
صورت امكان) اثبات آنها از شؤون و كاركردهاى فلسفه فقه است. اما، قبل از اينكه
همين جمله اخير را توضيح دهم، بيمناسبت نيست كه نظرى اندكى دقيقتر به اين
پيشفرضها بيفكنيم. (1) پيشفرضهايى كه موجب قطع يا ظن قوى فقيه به وثاقت متون مقدس دينى و مذهبى مىشوند.
گفته شد كه فقهاء وثاقت قرآن موجود را از راه تواتر آن و وثاقت احاديث و
روايات را به مدد قواعد و موازين علم رجال احراز مىكنند. اما بايد دانست كه
آنچه اينان در باب خبر متواتر، خبر محفوف به قرائن، اجماع كاشف، بناء عقلاء يا
سيره متشرعه كه كاشف از راى معصوم باشند، و ارتكاز متشرعه و امثال اينها قبول
دارند، در واقع، همگى مربوطند به روششناسى علوم تاريخى، و، بنابراين، نمىتوانند
نسبتبه پيشفرضها و دستاوردهاى جديد روششناسى علوم تاريخى بيتفاوت باشند، بلكه
بايد از آنها متاثر شوند. در باب پيشفرضهايى كه فقهاء دارند بسا سؤالات و
اشكالات هست كه نمىتوان و نبايد نسبتبه آنها جهل يا تجاهل داشت. آيا همين
امر كه بعضى از فقهاء راجع به وثاقت احاديث و روايات تسامح فراوان مىورزند، و
بعضى ديگر سختگيرى وافر، علامت آن نيست كه روش تحقيق آنان در اسناد و مدارك
تاريخى ضابطهمند و علمى نيست؟ آيا آنچه در علم رجال و در ضمن قواعد اين علم آمده
است فقط جعل و دسها و دروغهاى عمدى را برملا مىسازد يا سهو و اشتباهها، گولى و
كودنىها، و فقدان معلومات لازم براى دريافتسخنان معصومين(ع) را نيز نشان مىدهد؟
آيا عقل، ضبط، عدالت، و اسلام (يا امامى بودن) راوى شرايط لازم قبول روايت اويند
يا شرايط كافى يا شرايط لازم و كافى؟ خود اين چهار شرط قابل تحديد و اندازهگيرى
عينى، (objective) و دقيق هستند؟ يا چنانند كه در اطلاق و عدم اطلاق آنها بر راوى خاصى
مجال اعمال ذوق و سليقه هست؟ مگر اسباب دروغگويى منحصر در منافع و اغراض و حب و
بغض است تا با شرط عدالت مانع ورود روايات كذب شده باشيم؟ از اين گذشته، آيا
به مساله «حب» توجه كافى و وافى شده است؟ آيا اگر راويان همه مسلمان (يا
امامى) باشند همين امر آنان را داراى منفعت (يا منافع) يا ميل (يا ميلهاى) نفسانى
مشترك نمىكند و آيا منفعتيا ميل نفسانى مشترك بيشتر مقتضى راستگويى استيا
دروغگويى؟ آيا در پذيرش يا عدم پذيرش خبر واحد نبايد فرق گذاشتبين جايى كه
طبيعت واقعه مقتضى تعدد شهود است و جايى كه چنين اقتضايى در كار نيست؟ با امكان
يا امتناع عادى وقوع خبر چه بايد كرد؟ آيا نقد ادبى و درونى متن احاديث و
روايات در پذيرش يا وازنش آنها سهمى دارد يا نه؟ اينها و دهها سؤال و اشكال ديگر
اين وظيفه را بر عهده فلسفه فقه مىگذارند كه اين دسته از پيشفرضهاى علم فقه را با
آنچه امروزه در روششناسى علوم تاريخى مقبول و متبع استبسنجد و بهرههايى را كه
از اين روششناسى مىتوان برگرفت دستمايه تصحيح و تكميل آن پيشفرضها كند. (2) پيشفرضهايى كه موجب قطع فقيه به حقانيت اقوال، افعال، و تقارير پيشوايان دين و
مذهب مىشوند. اين پيشفرضها همانهايند كه فقهاء را به عصمت پيشوايان دين و مذهب
معتقد ساختهاند. آنچه درباره معجزه، تنصيص انبياء سابق، و جمع شواهد و قرائن گفته
شده تا صدق دعوى نبوت پيامبر گرامى اسلام(ص) بدانها مستند شود و آنچه فقهاى شيعى
در باب عصمت چهارده شخص خاص (ع) و حجيت قول و فعل و تقرير آنان پذيرفتهاند همه به
اين كار مىآيند. فقهاء اين دسته از پيشفرضها را صادق انگاشتهاند و اثبات آنها
را بر عهده متكلمان نهادهاند، و همين امر ورود فلسفه فقه را به دو حوزه «فلسفه دين»
و «كلام اسلامى» الزام مىكند تا، از اين رهگذر، اولا: مفاهيمى مانند نبوت،
امامت، عصمت، علم غيب، و معجزه ايضاح يابند و ثانيا: ادله قويى به سود اين دسته
پيشفرضها حاصل آيند. فىالمثل، پس از تعيين دقيق مراد از «معجزه»، بايد در باب اين
مسائل تحقيق كرد: الف)آيا معجزه ممكنالوقوع است؟ ب)آيا در طول تاريخ معجزهاى به
وقوع پيوسته است؟ و علىالخصوص آيا از حضرت محمد(ص) معجزهاى صادر شده است؟ ج)وقوع
معجزه بر چه امرى دلالت مىكند: بر وجود خدا يا بر صدق دعوى نبوت شخص معجزهگر يا بر
حقانيتيك دين يا بر برترى يك قوم بر اقوام ديگر يا بر هيچيك از اينها و فقط
نشاندهنده علم و/ يا قدرتى است كه شخص معجزهگر دارد و مخاطبانش فاقد آنند؟ (3) پيشفرضهايى كه در باب عالم واقع، (factual) اند اما فقه را از آنها گريز و گزيرى
نيست، مانند وجود زندگى پس از مرگ، اينكه نظام جهان هستى نظامى اخلاقى است، يعنى
نظام عمل و جزاست و در آن بدكارى و نيكوكارى متفاوت است و كيفر و پاداشى در
كار هست، اينكه سعادت و شقاوت آنجهانى به چند و چون افعال اينجهانى ما بستگى
دارد (خواه به امور ديگرى هم بستگى داشته باشد و خواه نداشته باشد)، و اينكه نيت
در كيفيت فعل دخالت دارد، و.... (4) پيشفرضهايى كه صحت تفسير فقيه از متون مقدس بر آنها مبتنى است (پيشفرضهاى
تفسيرى). اين گروه چهارم از پيشفرضها يقينا اختصاصيترين پيشفرضهاى علم فقه و،
از اين رو، احتمالا مهمترين پيشفرضهاى آنند. از سويى، شك نيست كه كار فقيه اين
است كه آن دسته از گزارههاى موجود در متون مقدس دينى و مذهبى را كه حاكى از
وظايف انسانهايند تفسير كند و، به مدد اين تفسير، نظامى از وظايف انسان فراهم
آورد. و از سوى ديگر، در اين نيز شك نمىتوان داشت كه، بسته به اينكه به قرآن و
روايات و پيامبر اسلام(ص) و خداى متعال به چه چشمى نگريسته شود، مجموعه
گزارههاى حاكى از وظايف را به صورتهاى مختلفى تفسير مىتوان كرد. از ميان
تفاسير مختلف تفسيرى درستيا درستتر است كه مبتنى بر پيشفرضهاى قابل دفاعترى
باشد. از اين رو، مداقه و تامل در باب اين گروه از پيشفرضها كار بايستهاى است
كه بر عهده فلسفه فقه است. خود اين گروه از پيشفرضها، به نوبه خود، به چند گروه
فرعيتر قابل تقسيم است: (4الف) پيشفرضهاى راجع به قلمرو فقه. آيا قلمرو فقه فقط شامل افعال مىشود يا، علاوه بر
افعال، وضعيتها را نيز در بر مىگيرد؟ در بخش افعال نيز، آيا فقط شامل افعال ظاهرى و
جوارحى مىشود يا افعال باطنى و جوانحى را هم دربر مىگيرد؟ همچنين، آيا فقه
درباره جميع افعال (ظاهرى و/يا باطنى) سخن مىگويد يا درباره بعضى از افعال؟
اگر درباره بعضى از افعال سخن مىگويد آن بعض كدام است؟ و آيا تعيين آن بعض
ضابطهاى كلى دارد يا نه؟ از اين گذشته، آيا فقه فقط احكام يا وظايف فى بادى
النظر، (prima facie) را تعيين مىكند يا، علاوه بر آنها، احكام يا وظايف در مقام
عمل، (actual) را نيز تعيين مىكند يا، افزون بر اين دو، نظامسازى هم مىكند يا،
افزون بر اين سه، برنامهريزى هم دارد يا...؟ «جامعيت» فقه يعنى چه؟ (4ب) پيشفرضهاى راجع به غايت (يا غايات) فقه. آيا فقه در صدد آن است كه فقط سعادت
اخروى، يعنى سعادت حيات پس از مرگ، را تامين كند يا، علاوه بر آن، در صدد تامين
سعادت دنيوى هم هست؟ در همين زندگى اينجهانى، در صدد برآوردن نيازهاى مادى و
زيستى استيا در صدد برآوردن نيازهاى معنوى و روانى يا هر دو؟ مصاديق نيازهايى
كه فقه برمىآورد كدامند؟ آيا بعضى از وظايفى كه فقه تعيين مىكند اگر انجام
گيرند سعادت اخروى را تامين مىكنند و بعضى سعادت دنيوى را؟ بعضى نيازهاى مادى
را و بعضى نيازهاى معنوى را؟ بعضى نيازهاى فردى را و بعضى نيازهاى اجتماعى
را؟ بعضى نيازهاى كوتاه مدت را و بعضى نيازهاى درازمدت را؟ اگر بلى، از كجا
بدانيم كه چه وظيفهاى چه غرضى را برمىآورد؟ آيا عدالتگسترى نيز از غايات فقه
هست؟ اگر بلى، به چه معناى «عدالت»؟ آيا فقه مصالح و مفاسد را رعايت مىكند؟ اگر بلى،
به چه معنايى از «مصلحت» و «مفسدت»؟ آيا فقه به خوشايند و بدآيند آدميان هم التفات
دارد يا نه؟ چگونه؟ فقيه چه روشهايى براى كشف جواب اين سؤالات دارد؟ (عناوين
معهودى مانند «مناط احكام»، «فلسفه احكام»، «علتحكم»، و «حكمتحكم» ناظر به همين
در باب ساير منابع فقهى نيز ابهامها، سؤالات، و اشكالات فراوان هست; فى المثل،
در باب عرف پرسيدنى است كه چگونه فقيه دغدغه دگرگونى عرف را نداشته باشد؟ و آيا
تقسيم عرف به عرف صحيح و عرف فاسد گرهى از كار مىگشايد يا فقط گرهى بر گرهها
مىافزايد؟ جان كلام آنكه وقتى فقيهى به چند منبع فقهى قائل مىشود دو پيشفرض عمده دارد: يكى اينكه
يك منبع براى تعيين وظايف آدميان كفايت نمىكند; و ديگر اينكه چند منبع پيشنهادى وى
با يكديگر تعارض نمىيابند. هر دو پيشفرض مذكور نيازمند اثباتند و البته اين
اثبات نه در خود علم فقه بلكه در فلسفه فقه بايد انجام گيرد. بعيد نيست كه تحقيق در پيشفرضهايى كه فقهاء را به اتخاذ يك يا دو يا چند منبع ديگر،
در كنار كتاب و سنت، سوق دادهاند و مداقه در اينكه چرا اين منابع ديگر، در ميان همه
فقها، مشترك نيستند هم در جهت تقليل يا تكثير تعداد منابع و هم در جهت تغيير جايگاه
نسبى منابع و رابطه آنها با يكديگر مؤثر افتد، كما اينكه در گذشته نيز چنين بوده
است. (4د) پيشفرضهاى راجع به وسعت و شدت احكام. يكى از پيشفرضهاى عمده فقهاء اين است كه
هيچيك از افعال اختيارى انسان نيست مگر اينكه، در دين اسلام، يكى از احكام
پنجگانه وجوب، استحباب، اباحه، كراهت، و حرمتبر آن بار شده است. اين پيشفرض،
خواه، چنانكه بعضى مدعى شدهاند، از ضروريات مذهب اماميه باشد و خواه نباشد، و خواه
مستند عقلى داشته باشد و خواه مستند نقلى، و خواه اصلا درستباشد و خواه نباشد، (و به
نظر مىرسد كه از رواقيون اخذ و اقتباس شده است)، به هر تقدير، افعال اختيارى
انسان را، از حيث ارزشى، درجهبندى مىكند و فقط به تقسيم افعال به «آنچه وظيفه است»
و «آنچه وظيفه نيست» اكتفا نمىورزد. با صرف نظر از سؤالاتى كه، در باب اين
پيشفرض، قابل طرح است (از جمله اينكه: «مباح» دقيقا يعنى چه؟ و آيا «اباحه» مىتواند يكى
از «احكام» باشد؟)، مساله مهمى كه، در اينجا، رخ مىنمايد اين است كه: راه كشف اينكه
فلان كار واجب استيا مستحب، و حرام استيا مكروه، چيست؟ آيا مىتوان گفت كه
صيغه امر ظهور در وجوب دارد و صيغه نهى ظهور در حرمت؟ به نظر مىرسد كه اگر ادعاى
ظهور با رجوع به عرف اهل زبان قابل تحقيق باشد، جواب اين سؤال منفى است. مگر اينكه
گفته شود كه متون مقدس دينى و مذهبى يكسره تابع اصول و قواعد صرفى و نحوى و
زبانشناختى زبان عادى مردم نيستند و، تا حدى، نشانهشناسى، (semiotics) خاص خود را
دارند. اين قول، اگرچه، به گمان من، از پارهاى از سخنان بعضى از اصوليان ماقابل
اصطياد و استنباط است، اما لوازمى دارد كه التزام بدانها از هيچ اصولىاى
ساخته نيست. به هر حال، هم اصل اين سخن كه احكام از حيثشدت و گريزناپذيرىشان
با يكديگر متفاوتند و هم تعيين مصاديق واجب، مستحب، مباح، مكروه، و حرام مبتنى
بر مقدماتى است كه تحقيق در آنها بر عهده فلسفه فقه است. نظير اين سخن را در باب وسعت احكام هم مىتوان تكرار كرد. هر حكم موجود در متون
مقدس دينى و مذهبى خطاب به شخص (يا اشخاصى) است كه مخاطب (يا مخاطبان) مستقيم و
مباشر كسى بوده است (يا بودهاند) كه آن حكم را كرده است. مساله اين است كه چه
خصوصيتيا خصوصياتى از مخاطب (يا مخاطبان) مستقيم و مباشر سبب صدور حكم شده است؟
تا پاسخ اين پرسش را دقيقا ندانيم حق نداريم كه آن حكم امرى يا نهيى را به غير
مخاطب (يا مخاطبان) مباشر توسعه و تعميم دهيم. اين توسعه و تعميم تنها در صورتى
امكان دارد كه خصوصيتيا خصوصيات موجود در مخاطب (يا مخاطبان) مباشر را كه سبب
صدور امر يا نهى شده است دريابيم تا بتوانيم هر شخص ديگرى را نيز كه واجد آن
خصوصيتيا خصوصيات باشد يا بشود مامور به آن امر يا منهى از آن نهى تلقى كنيم. و
مشكل اينجاست كه روش كشف اين خصوصيتيا خصوصيات چيست. مثالى بزنم. از امام
جعفر صادق(ع) نقل است كه: بادروا احداثكم بالحديث قبل ان تسبقكم اليهم المرجئة
(محمد بن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعه، تحقيق عبدالرحيم الربانى الشيرازى،
داراحياء التراث العربى، بيروت، ج15، باب84، حديث27629)، يعنى: پيش از آنكه مرجئه
به سراغ نوجوانانتان بيابند شما به آنان حديثبياموزيد. از حيث مسالهاى كه
از آن به «شدت حكم» تعبير كردم، سؤال اين است كه: از كجا بدانيم كه اين امر
وجوبى استيا استحبابى؟ و از حيث مسالهاى كه اكنون محل بحث است، يعنى «وسعتحكم»،
سؤال اين است كه: از كجا بدانيم كه چه خصوصيتيا خصوصياتى در مخاطبان مباشر
اين حكم سبب شده است كه اين حكم امرى به آنها توجه يابد؟ آيا خصوصيت مرد بودن
سببساز حكم بوده است (توجه داريد كه مخاطبان مباشر مرد بودهاند: احداثكم)؟ اگر
چنين باشد، اولا: هيچ زنى مامور به تعليم حديثبه فرزند (يا فرزندان) نوجوان خود
نيست، و ثانيا: همه مردان تا قيام قيامتبه اين كار مامورند. آيا همعصر با
امام جعفر صادق(ع) بودن سبب حكم شده است؟ در اين صورت، حكم قابل تعميم به غير
معاصران آن حضرت نيست. آيا اينكه نوجوانان مخاطبان مورد دعوت و تبليغ
داعيان و مبلغان مرجئى مذهب واقع مىشدهاند سبب توجه حكم به مخاطبان شده است؟ اگر
چنين باشد هر كسى كه نوجوانش در معرض تبليغات مرجئى مذهبان باشد بايد به تعليم
حديثبه نوجوان خود بپردازد و مثلا امروزه كه مرجئى مذهبى در كار نيست كسى
مامور به تعليم حديثبه نوجوان خود نيست. جان كلام آنكه تعميم اين حكم امكان
ندارد مگر اينكه بدانيم چه حيثيتى مخاطب مباشر حكم را مخاطب آن ساخته است. مثال
ديگر: در قرآن كريم، خطاب به رسول الله(ص) آمده است: خذ من اموالهم صدقة (التوبة/103)
، يعنى: از داراييهايشان زكات بگير. سؤال اين است: چه خصوصيتى در پيامبر سبب
شده است كه مامور زكات گرفتن شود؟ پيامبر بودن؟ در اين صورت، غير پيامبر كسى
مامور اخذ زكات نيست. رئيس حكومتبودن؟ در اين صورت، غير از رئيس حكومت كسى به
اخذ زكات امر نشده است. يا...؟ چه خصوصيتى سبب مىشود كه از كسى اخذ زكات شود؟
مرد و صاحب مال (هر مالى) بودن؟ صاحب مال (هر مالى) بودن؟ صاحب اموال خاصى
بودن (به هر مقدارى)؟ صاحب اموال خاصى به مقدار خاصى بودن؟ يا...؟ تا اين
خصوصيات معلوم نشود حكم به زكات گرفتن و زكات دادن تعميمپذير نيست. اساسا
آيا امر و نهىهايى كه خطاب به الذين آمنوا، در قرآن كريم، آمده است قابل تعميم به
زنان مؤمن هم هست؟ در بعضى از موارد كه يقينا تعميمپذير نيست; ولى در ساير
موارد به چه دليل تعميم داده مىشود؟ ظاهرا به دليل اينكه فقط خصوصيت ايماندارى در
حكم دخالت داشته است. اما خود اين سخن را با چه دليلى مدلل كنيم؟ كوتاه سخن آنكه هر گزاره حاكى از يك حكم امرى يا نهيى، با جميع قيود و شروطى كه
در آن گزاره آمده است، اولا و بالذات مخاطب يا مخاطبان مستقيم و مباشر را مورد
خطاب قرار مىدهد; و هر گونه توسعه و تعميم آن گزاره به هر كس ديگرى در هر اوضاع و
احوال و زمان و مكان ديگرى دليل قاطع مىطلبد; و اين دليل فراهم نمىآيد مگر از طريق
كشف حيثيتيا حيثياتى كه در مخاطب مستقيم حكم وجود داشته و سبب آن حكم شده است.
وقتى اين حيثيتيا حيثيات كشف شود مىتوان گفت كه هر كس ديگرى كه واجد آن
حيثيتيا حيثيات باشد مشمول آن حكم است. ولى طريق كشف چيست؟ اينجاست كه فقيهان
پيشفرضهايى دارند كه از علم اصول اخذ كردهاند و به مدد آنها كشف حيثيتيا حيثيات
مطلوب را مىكنند. سخن، در اينجا، بر سر اين است كه اين پيشفرضها اولا، چنانكه ديديم،
بر شيوه تفسير گزارههاى دينى و مذهبى اثر مىگذارند; و ثانيا: بايد مورد تحقيق و
نقادى فلسفه فقه واقع شوند تا معلوم شود كه پذيرفتنى مىتوانند بود يا نه. در اينجا، توجه شما را به اين نكته مهم معطوف مىدارم كه مساله جاودانگى
احكام شريعت دقيقا با همين موضوع كيفيت فهم ميزان وسعت احكام فقهى ربط و نسبت
دارد. فعلا مجال بحث تفصيلى، در اين باب، را ندارم. همين قدر مىگويم كه حكمى را
جاودانه تلقى مىتوان كرد كه ثابتشود كه آن حيثيتى كه در مخاطب مباشر آن حكم
وجود داشته و سبب صدور حكم شده، علىرغم همه دگرگونيهايى كه در عالم انسانى رخ
داده و رخ خواهد داد، ثابتخواهد ماند. تا اينجا، سخن بر سر اين بود كه فقيه چگونه مىتواند شدت و وسعت احكامى را كه در
اقوال خداى متعال و پيشوايان دينى و مذهبى آمدهاند دريابد. اما از آنجا كه، علاوه
بر اقوال، فعلها و تقريرهاى پيشوايان دينى و مذهبى نيز، در فقه، منشاء استخراج حكم
مىشوند، مىتوان در باب فعل و تقرير پيشوايان نيز اين مساله را طرح كرد كه: از
كجا بدانيم كه فعل يا تقرير معصوم دلالتبر وجوب يا استحباب مىكند؟ آيا، در طول
زندگى يك معصوم، هر كارى از او سر بزند از وى، از اين رو كه شارع و قانونگذار
است، سرزده است تا بتوان از آن كار وجوب يا استحبابى استكشاف كرد؟ آيا
معصومين عادات شخصى نداشتهاند؟ ذوق و سليقههاى شخصى نداشتهاند؟ آيا محال است كه
ذائقه يك معصوم را خوردنى و مزهاى خوش آيد و ذائقه معصوم ديگرى را آن خوردنى و مزه بد
آيد؟ آيا نمىشود كه معصومى از يك رنگ خوشش بيايد و معصوم ديگرى از رنگ ديگرى؟ آيا
امكان ندارد كه شخص معصومى در اوضاع و احوالى دستبه تصميم يا عملى ببرد و آن
تصميم و عمل چنان تختهبند آن اوضاع و احوال باشد كه در هيچ اوضاع و احوال ديگرى
شايسته و، بنابراين، واجب يا مستحب نباشد؟ آيا مىتوان گفت كه سخن گفتن به
زبان عربى وجوب يا استحباب دارد چون همه معصومين به اين زبان سخن مىگفتهاند؟
آيا مىتوان گفت كه قبول ولايت عهدى وجوب يا استحباب دارد چون امام رضا(ع)
چنين كرده است؟ ظاهرا، شك نتوان داشت در اينكه همه افعال معصومين قابليت آن
ندارند كه خاستگاه حكم شرعى شوند. اگر اين مطلب را بپذيريد، آنگاه اين مساله
رخ مىنمايد كه: چه ملاكى هستبراى تشخيص اينكه فلان فعل معصوم خاستگاه حكم شرعى
هستيا نه؟ راه حل اين مساله ظاهرا اين است كه دريابيم كه آن فعل، كه در اوضاع و
احوال و مختصه مكانى و زمانى خاصى انجام گرفته است، به سبب كداميك از
مؤلفههاى سازنده آن وضع و حال صادر شده است; تا اگر آن مؤلفه و حيثيت تكرار شدنى
نيستحكم به وجوب يا استحباب آن فعل نكنيم. اگر بگوييد كه كشف آن حيثيت دخيل در
صدور فعل مشكل است، خواهم گفت كه از اين امر فقط برمىآيد كه استخراج حكم شرعى از فعل
معصوم مشكل است. از ذكر اين مطلب جز اين مقصودى ندارم كه نشان دهم كه استخراج حكم شرعى از فعل و
تقرير معصومين(ع) نيز مبتنى بر پيشفرضهايى است كه فلسفه فقه بايد در آنها مداقه
ورزد و صحت و سقمشان را معلوم دارد. على الخصوص، تدقيق در باب پيشفرضهايى لازم است
كه اين انتظار را در فقيه برمىانگيزند كه رجوع به كتاب و سنت احكام و وظايف
جاودانه را تعيين كند، آن هم رجوع به الفاظ و ظواهر، (letter) كتاب و سنت، نه رجوع
به بواطن و روح، (spirit) آنها. (4ه) پيشفرضهاى راجع به شيوه استدلال فقهى. پس از آنكه وثاقت متون مقدس به مدد
روششناسى علوم تاريخى احراز شد، فقيه در مقام استكشاف وظايف آدميان از اين
متون، به شيوههاى استدلالىاى توسل مىجويد كه شايد بتوان آنها را به سه شيوه
تفسيرى ( هرمنيوتيك (Hermeneutic ،عقلى، و تجربى تقسيم كرد. آيا تعداد شيوههاى
استدلال فقهى چند است؟ حجيت و اعتبار هر يك از آنها چگونه قابل اثبات است؟
آيا در همه ابواب فقه مىتوان از شيوههاى يكسانى بهره گرفتيا بايد مثلا در باب
«عبادات» از شيوه يا شيوههايى استفاده كرد و در باب «معاملات» از شيوه يا
شيوههاى ديگرى؟ اگر اين شيوهها به نتايج متعارضى انجاميدند چه بايد كرد و
كداميك را بايد ترجيح داد؟ رمز اينكه اعمال شيوههاى استدلال فقهى به چيزى بيش از
علم احتمالى به وظايف آدمى نمىانجامد و علم يقينى نمىدهد چيست؟ آيا اين
احتمالگروى، (probabilism) سرنوشت محتوم ولايتغير علم فقه استيا گريزپذير است؟
چرا فقهاء هيچگاه نمىتوانستهاند، مانند متكلمين، ادعاى قطعيت كنند؟ آيا اين
احتمالگروى فقهى يگانه علتيا لااقل علت عمده تكثرگروى، (pluralism) فقهى نبوده
است؟ و اگر بوده است، آيا مىتوان به كاهش تعداد مذاهب فقهى يا، دست كم كاهش
موارد اختلاف آنها، اميد بست؟ پرداختن به اين مسائل نيز بر عهده فلسفه فقه است. آنچه به اختصار هرچه تمامتر، و بيشتر به صورت طرح يك رشته پرسشها، تا بدينجا
گفته شد چهار گروه از پيشفرضهاى علم فقه بود كه فلسفه فقه بايد به چند و چون آنها
بپردازد; اما مسائل فلسفه فقه منحصر به اينها نيست، چراكه مبادى تصديقى علم فقه
نيز محصور در همينها نيست. گذشته از اينها، ارتباط فقه با ساير علوم، اعم از
علوم دينى و غير دينى، روند اجتهاد فقهى، شرايط لازم براى اجتهاد، موانع حصول به
مرتبه اجتهاد، تاثير پيشرفت علوم و معارف بشرى و تاثير پيدايش مشكلات عملى جديد
بر روند اجتهاد (نقش زمان و مكان در استنباط فقهى)، نقش منش فردى و احوال شخصيه فقيه
در روند اجتهاد، ملاك يا ملاكهاى ارزشگذارى مكاتب و نظامات فقهى (ميزان
سازوارى و هماهنگى، ميزان جامعيت، ميزان مشكلگشايى، يا...)، ايضاح مفهومى «پيشرفت»،
«ركود»، و «انحطاط» علم فقه، ارائه طريقى براى كشف پيشرفتيا ركود يا انحطاط اين علم
و علل هر يك از اين امور، و بررسى عوامل مؤثر در بسط و عمق يافتن علم فقه در بعضى
از ابواب (مثل عبادات) و گسترش و ژرفا نيافتن آن در بعضى از ابواب ديگر
(مثل سياسيات)، همه اين مسائل نيز در حيطه فلسفه فقه جاى مىگيرند. علاوه بر اينهمه،
تحليل مفهومى بسيارى از مبادى تصورى علم فقه نيز بر عهده فلسفه فقه است. براى
رعايت اختصار، از تفصيل همه اين مطالب در مىگذرم، خاصه كه پاسخ به پرسشهاى بعدى
پارهاى از آنها را روشن خواهد كرد. نقدونظر: چند و چون ارتباط «فلسفه فقه» با الف)كلام اسلامى، ب)اخلاق اسلامى، ج)علم
اصول (فقه)، د)تفسير قرآن، و ه)علم الحديث چيست؟ ملكيان: شايد بتوان گفت كه دقت در پاسخ پرسش پيشين، تا حد فراوانى، پاسخ فقرات
مختلف اين پرسش را نيز معلوم مىدارد. با اينهمه، پاسخى جداگانه، هرچند باختصار،
بيجا نخواهد بود. الف) مىتوان گفت كه فلسفه فقه و كلام اسلامى با يكديگر تداخل دارند و، به عبارت
ديگر، مسائل اين دو حوزه معرفتى عموم و خصوص من وجه (موردى) دارند. در اوائل پاسخ
پرسش قبلى گفته شد كه، از شش مساله مذكور در آنجا، كلام اسلامى به حل مسالههاى
دوم، سوم، پنجم، و ششم مىپرداخته استيا مىبايستبپردازد، و فلسفه فقه بايد، از
جمله، به حل مسالههاى اول، دوم، و بخشهايى از مساله سوم بپردازد. بنابراين،
اين دو علم در مسالههاى دوم و سوم با يكديگر تداخل دارند. كلام اسلامى، علاوه
بر اين دو مساله، به مسائل پنجم و ششم هم مىپردازد و فلسفه فقه نيز، علاوه بر همان دو
مساله، به مساله اول و بسيارى مباحث ديگر، كه در جواب سؤال اول ذكر شد،
مىپردازد. به ديگر سخن، چون بسيارى از پيشفرضهاى علم فقه توصيفى، (descriptive) اند
و بخشى از پيشفرضهاى توصيفى اين علم از علم كلام اخذ و اقتباس مىشدهاند، فلسفه فقه
با علم كلام ربط و نسبت مىيابد. ولى چون بخشى از پيشفرضهاى توصيفى علم فقه هم از
علم كلام گرفته نمىشوند و نيز علم فقه پيشفرضهاى توصيهاى، (prescriptive) هم دارد
(اعم از پيشفرضهاى توصيهاى ناظر به روش و پيشفرضهاى توصيهاى ناظر به ارزش)، فلسفه
فقه، كه به همه پيشفرضهاى علم فقه مىپردازد، گسترهاى وسيعتر از علم كلام مىيابد.
اما، از سوى ديگر، چون علم كلام به مسائلى نيز اشتغال دارد كه از پيشفرضهاى علم
فقه نيستند (مسائل پنجم و ششم مذكور در جواب سؤال قبلى)، از اين حيث، وسعتش بيشتر
از وسعت فلسفه فقه است. بد نيست كه، در اينجا، مثالى بياورم از پيشفرضهايى كه مورد حاجت علم فقهاند و
علم كلام متكفل اثبات آنهاست. در فقه شيعى اثنى عشرى، سخنان خداى متعال در قرآن
كريم و سخنان چهارده معصوم(ع) همه، گويى، سخن يك گوينده تلقى مىشوند، والا معقول نبود
كه بگويند كه فلان آيه قرآنى بايد چنان فهم شود كه با سخن صريح پيامبر اسلام(ص)
تعارض نيابد يا قول امام جعفر صادق(ع) بايد چنان تفسير شود كه با قول امام محمد
باقر(ع) ناسازگار نيايد يا سخن عام يا مطلق يكى از اين پانزده گوينده به سبب
سخن يكى ديگر از آنان تخصيص يا تقييد يابد يا اجمال سخن يكى از آنان به توسط سخن
يكى ديگر تبيين شود. ما هيچگاه چنين كارى با سخنان شيخ طوسى و علامه حلى يا با
سخنان ابنسينا و صدراى شيرازى يا با سخنان هيدگر و سارتر نمىكنيم; يعنى، فىالمثل،
ملتزم نيستيم به اينكه سخن شيخ طوسى را چنان تفسير كنيم كه با سخن علامه حلى
تعارض و ناسازگارى نداشته باشد يا كلام عام يا مطلق ابنسينا را با كلام
صدراى شيرازى تخصيص يا تقييد نمىكنيم يا به كمك گفتهاى از سارتر گفته مجملى از
هيدگر را مبين نمىسازيم; چراكه معتقديم كه هريك از اينان گويندهاى است غير از
ديگرى، و لزومى نيست كه سخنش با سخن ديگرى جمع شود. تفاوت در كجاست؟ چرا فقيه سخن
پانزده گوينده را، گويى، سخن يك گوينده به حساب مىآورد ولى با سخنان هيچ دو شخص
ديگرى چنين معاملهاى نمىكند؟ تفاوت در اين است كه فقيه در مورد اين پانزده
گوينده پيشفرضى دارد كه در مورد ديگر گويندگان ندارد، و آن اين است كه اينان معصومند،
يعنى دستخوش خطا نمىشوند (البته، توجه دارم كه اصطلاح «معصوم» در مورد خداى
متعال به كار نمىرود). روشن است كه اگر در باب n شخص قائل به عصمتشويم، هريك از
آنان كه چيزى بگويد گوييا ديگرى گفته است و، به تعبيرى ديگر، سخنان اين n شخص
سخنان يك شخص محسوب مىشود، آن هم شخصى كه حتى دو فقره از سخنانش با يكديگر تعارض واقعى
ندارند. اين پيشفرض عظيم هم رويكرد تفسيرى خاصى بر فقيهان شيعى اثنى عشرى الزام
كرده و هم سببساز پيدايش نظريهها و اقوال فقهى بسيارى شده و، خلاصه، مكتب فقهى
اماميه را به صورتى كه هست درآورده است. در عين حال، خود اين پيشفرض را در علم
فقه اثبات نكردهاند، بلكه فقط صادق انگاشتهاند و اثبات آن را بر عهده علم كلام
اماميه نهادهاند. علم كلام است كه بايد ابتداء مفهوم «عصمت» را ايضاح كند و
آنگاه مستند عقلى يا نقلى اعتقاد به عصمت را بياورد (البته با فرض اينكه، در اين
بحثخاص، مستند نقلى اصلا حجيت و اعتبار داشته باشد). ب) پاسخ اين فقره بستگى تام و تمامى دارد به اينكه: اولا: تعريف و قلمرو علم فقه
را چه بدانيم، و ثانيا : مرادمان از «اخلاق اسلامى» چه باشد، و بايد گفت كه در هر
دو ناحيه ابهام هست. اگر مراد از «اخلاق اسلامى» را نظامى بدانيم برساخته از
مجموعه اوامر و نواهى موجود در كتاب و سنت كه ناظر به افعال جوانحى (يا درونى
يا باطنى يا قلبى)اند و قلمرو علم فقه را منحصر در اوامر و نواهى ناظر به افعال
جوارحى (يا بيرونى يا ظاهرى يا قالبى) بدانيم، در اين صورت، مىتوان گفت كه
فلسفه فقه، از جمله، در آنجا با «اخلاق اسلامى» سروكار مىيابد كه در مقام تحقيق در
باب اين مساله برآيد كه آيا مجموع احكام شرعىاى كه يك مكتب و نظام فقهى
ارائه مىكند چنان هست كه با مجموعه اوامر و نواهى ناظر به افعال جوانحى، كه در
اخلاق اسلامى آمده است، در مقام عمل، تعارض نداشته باشد و حتى به تحقق آن اوامر و
نواهى اخلاقى كمك كند يا نه. اما واقعيت اين است كه، در فرهنگ اسلامى، مرز دقيق ميان فقه و اخلاق، به هيچ روى،
روشن نيست و شايد بتوان گفت كه فقه اسلامى يك نظام حقوقىاخلاقى است ناظر به چند
و چون ارتباطات چهارگانه انسان: ارتباطات انسان با خدا، با خودش، با
انسانهاى ديگر، و با طبيعت. ج) اگر مراد از «علم اصول فقه» همان باشد كه در اكثر تعاريفى كه از اين علم
ارائه شده است مىآيد، آنگاه اين علم همه پيشفرضهاى علم فقه را دربر مىگيرد (مثلا
بنگريد به تعاريفى كه در كفايةالاصول، درر الفوائد، حواشى مرحوم شيخ محمد حسين
اصفهانى بر كفايةالاصول، و اصول الفقه آمده است) و بخش اعظم فلسفه فقه را تشكيل
مىدهد. ولى اگر مراد از «علم اصول فقه» مجموعه مسائل و مطالبى باشد كه در كتب و
رسائل متعارف و متداول اين علم مىبينيم، در اين صورت، اين علم فقط بخش ناچيزى از
پيشفرضهاى علم فقه را دربر مىگيرد. و، به هر تقدير، علم اصول فقه بخشى بزرگ يا كوچك از
فلسفه فقه است. د) تفسير قرآن فعاليتيا علمى است كه در صدد ارائه ديدگاههاى قرآنى در باب الف)
عالم واقع و ب)وظايف انسان است. ارائه ديدگاههاى قرآنى در باب وظايف انسان،
خود، بخشى از علم فقه و فعاليتهاى فقيه است. از اين رو، مىتوان گفت كه يكى از دو
قسمت تفسير قرآن، يعنى قسمت (ب)، بخشى از علم فقه است. ارتباط فلسفه فقه با اين قسمت
از تفسير قرآن از اين حيث است كه به تحقيق در پيشفرضهايى كه صحت تفسير قرآن بر
آنها مبتنى است مىپردازد. قسمت ديگر تفسير قرآن، يعنى قسمت (الف)، بخشى از علم فقه
نيستبلكه بخشى از علم كلام است، اما بعضى از پيشفرضهاى علم فقه (مانند وجود زندگى
پس از مرگ، و وجود نظام عمل و جزا در جهان) از آن اخذ مىشود و، بنابراين، اين قسمت
از تفسير قرآن نيز با فلسفه فقه مرتبط است. ه) درباره قسمتى از علم الحديث كه به تجزيه و تحليل متن احاديث مىپردازد و سعى
در فهم و شرح احاديث دارد آنچه در فقره قبل درباره تفسيرقرآن گفته شد عينا قابل
تكرار است. و اما قسمت ديگر اين علم، كه به اين بحث اشتغال دارد كه آيا
احاديثى كه اكنون در دسترس ماست واقعا از معصومين(ع) صادر شده استيا نه، در واقع،
به جواب بخشى از نخستين سؤال از شش سؤالى كه در پاسخ به پرسش اول طرح شد مىپردازد و،
از اين رو، جزء پيشفرضهاى علم فقه است و، به همين سبب، با فلسفه فقه ارتباط دارد. لاريجانى: به نظرم اين سؤال، سؤال مهمى است; چون اگر ما بخواهيم در كنار علم
جا افتادهاى مثل علم اصول بحثى را به نام فلسفه فقه مطرح كنيم، اگر اينها با هم
خيلى فرق نكنند، طرح چنين عنوانى واقعا بىمورد است. نظر نهايى من اين است كه فلسفه
فقه بخشى از علم اصول است، ولى با اين حال، باز كردن بابى به نام فلسفه فقه
اشكالى ندارد. با اين كه فلسفه فقه بخشى از علم اصول است، ولى طرح بحثى به نام فلسفه فقه
توجيهپذير است، همچنان كه بسيارى از مباحث فلسفه اخلاق در اصول مطرح است، با
،چه
ethical همه را در بحثى به نام فلسفه اخلاق جمع كنيم. در قدم اول بايد نسبتبين آن
دو را بسنجيم تا ببينيم براى اين كه فلسفه فقه بحث مستقلى باشد، چه توجيهى
مىتوان يافت. در نسبتسنجى همان طور كه به مسائل فلسفه فقه نگاه كرديم، بايد به
مسائل علم اصول هم بنگريم. در علم اصول نزاع مفصلى وجود دارد كه حقيقتا چه چيزى
جامع همه مسائل آن مىشود; مثلا مرحوم آخوند در كفايه مىفرمايد كه اصول آن قواعدى
است كه ممحض استبراى استنباط حكم شرعى «او ما ينتهى اليه المجتهد فى مقام
العمل»، و اين «او» را براى اين مىگويد كه بيشتر مباحث اصول عمليه از قسم اول
خارج است. اگر ما استنباط را «وسط در اثبات» بگيريم; يعنى وسط در علم به حكم
بگيريم، كثيرى از مباحث فعلى علم اصول از تعريف خارج مىشود; زيرا مثلا
حثحجيت امارات طبق فرمايش مرحوم آخوند يا جعل حكم مماثل استيا جعل منجزيت و
معذريت است و در هر حال وسط در اثبات نيست. جعل منجز است; يعنى علم به حكم واقعى
تحويل ما نمىدهد ولو تعبدا، بلكه معذر و منجز درست مىكند. استصحاب و برائت هم، همين
طور هستند، لذا، بسيارى از مسائل علم اصول، حتى ملازمات از آن بيرون مىروند; چون
ما به خود حكم واصل مىشويم نه به علم به حكم; يعنى وسط براى اثبات حكم نيست. لذا
مرحوم اصفهانى و ديگران پيشنهاد ديگرى كردهاند. مىگويند علم اصول علمى است كه
وسط است در تحصيل حجتبر حكم شرعى يا به تعبير ديگر، قواعد ممهده براى تحصيل حجتبر
حكم شرعى. كار فقيه تحصيل حجتبر حكم شرعى است. ايشان اين مشكل را اين مقدار حل كرده،
ولى چندين مشكل ديگر مطرح است; مثلا بحث لغوى هم وسايط تحصيل حجتبر حكم شرعى استيا
مثلا اين بحث كه لفظ «صعيد» چه معنايى دارد واقعا بحثى است كه در به دست آوردن يك حكم
كلى شرعى دخيل است. پس، در هر حال بايد تقييداتى به اين زد، ولى شايد اين، براى علم اصول بهترين
تعريف باشد. اگر ما اين تعريف را براى علم اصول بپذيريم، تقريبا تمام آنچه در
فلسفه فقه گفتيم در تحت علم اصول مندرج شود، چون ما اگر ندانيم حجتيعنى چه، وسط
براى اثبات، براى ما روشن نمىشود. اگر انواع حجج را نشناسيم، تحصيل الحجة
معنايى ندارد. تقريبا همه اينها در علم اصول مطرح است و بايد هم مطرح باشد، ولى
فرقى كه هست اين است كه اصول به اين معنا اعم مىشود از فلسفه فقه ، به دليل اين كه
ما در اصول دنبال مطلق حججشرعيه هستيم; يعنى هرچه كه براى تحصيل حجتشرعى وسط
بشود. قاعده «يد» اگر اماره باشد، براى ما مهم است. قاعده «تجاوز و فراغ» مهم است
(بنابراين كه اين قواعد جزء علم اصول باشند و الا بنا بر اين كه اينگونه قواعد
فقهيه از دايره اصول خارج باشند، مثال مناسب استصحاب است). بحث استصحاب به
صورتهاى مختلفش مهم است، ولى اينها را در فلسفه فقه مطرح نمىكنيم; چون در ابتداى
تعريف فلسفه فقه قيدى آورديم كه عبارت بود از: بحثهاى كلى نظرى و تحليلى، نه اين
كه هر چيزى كه براى تحصيل حجتشرعى وسط باشد، بايد در فلسفه فقه مطرح گردد، لذا اگر
ما اين را بپذيريم كه اصول در پى وسطهايى براى تحصيل حجتشرعى است، بسيارى از
مسائل را شامل مىشود كه بعيد است ما بتوانيم آنها را بحثهاى كلى نظرى و تحليلى
بدانيم كه جاى طرحشان در فلسفه فقه است. لذا من فكر مىكنم اگر علم اصول را به معناى
اعم در نظر بگيريم، تمام بحثهاى فلسفه فقه را شامل مىشود. اين نكته باقى مىماند كه در مقام تدوين چه بكنيم. من فكر مىكنم كه بعيد نيستبا
توجيهى كه در ابتدا گفتم، بتوانيم به دليل عنايتبيشتر به بحثهاى تحليلى و
نظرى بخشى از اصول را تحت عنوان فلسفه فقه جدا كنيم والا من فكر نمىكنم ماهيتا با
اصول تفاوتى داشته باشد. بايد به اين نكته توجه كرد كه بحث من مبتنى بر آن
نگاه خاص به فلسفه فقه است، والا اگر شما تاريخ فقه را داخل كنيد، خوب طبعا فلسفه فقه
داخل اصول نيست و آن نگاه ممكن است چيزهاى ديگرى را هم طلب كند كه در علم اصول
نيست. گاه گفته مىشود علم اصول ابزار و وسيله است; يعنى روش و منطق فقه است; يعنى ابزارى
است كه براى استنباط احكام فقهى به كار مىرود، ولى فلسفه فقه علم ناظر است كه
از بيرون به فقه و علومى كه فقه بدانها وابسته است، نگاه مىكند. بنابراين بين
علم اصول و فلسفه فقه تفاوت جدى وجود دارد. به تعبير ديگر، اگر علم اصول را منطق
اصول به حساب آوريم و آن را در دست فقيه روش و ابزارى بدانيم كه با آن احكام
شرعى را استنباط مىكند، فرقش با فلسفه فقه خيلى واضح مىشود. چون فيلسوف فقه از
بيرون به فقه نگاه مىكند. و با اين نگاه مىبينيم فقه مسلما بر پيشفرضهايى و
مبانىاى استوار است، اهدافى را دنبال مىكند، قلمرويى دارد منابعى دارد و يك
سرى ابزار و وسايل و روشهايى كه از آن منابع استنباط شده است. با اين ديد فرافقهى
به فقه، آن روش را هم در ضمن مسائل فلسفه فقه مىبينيم. بنظر من چنين سخنى صحيح نيست. اولا گرچه با تسامح مىتوان گفت علم اصول، منطق فقه
است ولى منطق به معناى اعم، نه منطق به معناى شكل استدلال; چون بحثهاى تصورى و تصديقى،
هر دو در آن هست. به عنوان مثال راجع به «حجيت»، بحثهاى تصورى داريد; همينطور
درباره اين كه حقيقت «دلالت» چيست ما يك منطق داريم و يك بحثهاى فرامنطق، كه در
واقع فلسفه منطق است. ما مىخواهيم بگوييم كه اصول ما هر دو را داراست. هم در آن
شكل استدلال فقهى هست (شكلهاى كلى استدلالهاى فقهى)، هم بحثهاى فرا استدلالى; يعنى
بحثهاى تصورى و تصديقى راجع به اين استدلالها. امروزه در بحثهاى منطق، بحث
«دلالت» در منطق، نيست، در Metalogic است. در Philosophical Logic بحث مىكنند كه دلالت، (
reference) چيست. شما در منطق، بحث دلالت نداريد، از فرم استدلال بحث مىكنيد.
همينطور اينكه مثلا اسم خاص چگونه دلالت مىكند، يا توصيفات چگونه دلالت مىكنند
يا اعتبار، (Validity) يعنى چه؟ اين مسائل را در منطق بحث نمىكنيد بلكه در علمى
مقدمتر به نام فلسفه منطق يا فرامنطق آنها را تحليل مىكنيد. عين همين بحث در
علم اصول هم مطرح مىشود. ما در علم اصول بحثهايى داريم كه به استدلالات فقهى
برمىگردد، بحثهايى داريم كه وراى اين استدلالهاست; به عنوان مثال، حجتيعنى چه؟
دلالتيعنى چه و بحثهايى از اين قبيل كه نمىتوانيم آنها را در منطق استدلال وارد
كنيم، بلكه در واقع در بحث فرامنطق استدلال مىگنجد. و ثانيا اين تعبير كه علم اصول «ابزار» و روش استنباط فقهى است، به طورى كه خود
مورد نگاه ثانوى در فلسفه فقه است، سخنى مسامحى و بلكه مغالطى است! فقيه از اين
ابزارها و روشها استفاده مىكند، و اصولى از آنها بحث مىكند. به تعبير ديگر،
اينها ماحصل بحثهاى اصولى يا نتيجهاى است كه فقيه در فقه به كار مىبندد. در واقع
در علم اصول از ابزارى كه در فقه به كار بسته مىشود، بحث مىشود. و اين بعينه
نگاهى ثانوى به آن ابزار است; به عنوان مثال «اخبار آحاد» وسيله استنباط
فقهىاند. حجيت اخبار آحاد كه بحثى اصولى است، در واقع نگاهى است ثانوى به
ابزارى كه فقيه در استنباط فقهى به كار مىبندد. همينطور «ظهورات» الفاظ، ابزارى
هستند براى تحصيل حكم شرعى. و بحثحجيت ظواهر و يا كشف تحليلى از ظواهر خاص مثل
عام و خاص يا مطلق و مقيد نگاهى ثانوىاند به اين ابزار فقهى. بنابراين من با
اين سخن كاملا مخالفم كه علم اصول ابزار استنباط فقهى است. درست آن است كه علم
اصول منقح و ،مصحح و ،درستتر، مولد ابزارهاى استنباط فقهى است. و اين تنقيح و تصحيح و
توليد جز با نگاه درجه دوم ميسر نمىشود. ممكن است گفته شود فلسفه فقه نمىتواند بخشى از علم اصول باشد چون فلسفه فقه نگاهى
بيرونى به كل فقه مىاندازد و لذا بحثهايى چون «اهداف فقه»، «قلمرو فقه»، «علوم
مرتبط با فقه» در آن مورد بحث قرار مىگيرد، در حالىكه اين امور هيچگاه در علم
اصول مورد بحث قرار نمىگيرند. بنابراين بسيار مستبعد است كه فلسفه فقه بتواند
بخشى از علم اصول باشد. به گمان ما توجه به دو نكته اين استبعاد را برطرف مىكند. اولا بايد توجه كنيم كه
در مباحثى چون «اهداف فقه» يا «قلمرو فقه» يا «علوم مرتبط با فقه» بايد بحث را به
نحو معيارى به سامان برسانيم; به اين معنا كه بپرسيم «اهداف فقه» يا «قلمرو فقه»
چه بايد باشد نه اينكه فعلا چه هستند. چه بسا قلمرو فقه فعلا حيطهاى باشد كه ما آن
را درست نمىدانيم. بنابراين بايد به نحوى اجتهادى و معيارى استدلال كنيم كه
مثلا «قلمرو فقه» چه بايد باشد. ثانيا بايد توجه كنيم كه در مورد «علم اصول» هم بايد به نحو معيارى بينديشيم: يعنى
اينكه «علم اصول» چه بايد باشد نه اينكه فعلا چه هست. به عنوان مثال اگر غرض علم
اصول «تدوين قواعدى براى تحصيل حجتشرعى بر احكام» باشد، در اين صورت مسائل علم
اصول هر آن چيزى است كه به خدمت اين غرض درمىآيد و نه صرفا آنهايى كه فعلا
اصوليين تدوين كردهاند. چه بسا مسائلى كه با تدقيق و تدبر و تعمق معلوم شود از
جمله امورى هستند كه فىالواقع در تحصيل علم به حجتشرعى كمك مىكنند ولى فعلا
بدانها اعتنايى نشده است. با توجه به اين دو نكته مىتوان گفت فلسفه فقه مىتواند بخشى از علم اصول باشد.
چون «اهداف فقه» يا «قلمرو فقه» يا «علوم مرتبط به فقه» اگر به نحو معيارى تحصيل
شوند، در استنباط حكم مىتوانند دخيل باشند و لذا بخشى از علم اصول (چنانكه بايد باشد)
قرار مىگيرند. ممكن است گفته شود، هر آنچه نهايتا به استنباط حكم فقهى كمك مىكند، جزء مسائل علم
اصول نيست. چون برخى مسائل كلامى هم ممكن است چنين وصفى داشته باشند، در حالى كه
جزء مسائل علم اصول محسوب نمىشوند. بلكه مقصود از «وسط در استنباط حكم شرعى» يا
«تحصيل الحجة على الحكم الشرعى» اين است كه جزء اخير استنباط حكم قرار گيرد نه
مبادى بعيده آن. اين سخن البته فى الجمله درست است. ولى بايد توجه كنيم بسيارى از مسائل علم
اصول فعلى از قبيل جزء اخير عمليه استنباط حكم نيستند مثل كثيرى از مباحث ظهورات
و دلالات و امثال آن. بعلاوه پارهاى مباحث گرچه بنفسه «مساله اصولى» به معناى فوق
نيستند ولى از مبادى تصورى يا تصديقى آن هستند كه در علم ديگرى از آن بحث نمىشود
و لذا اصولى مجبور مىشود كه در علم اصول آن بحث را بياورد. مثلا بحث از
ماهيتحكم» بحثى اصولى به معناى فوق نيست، بلكه از مبادى تصورى مسائل اصول است كه
در مثل بحث ضد يا اجتماع امر و نهى و غير آن از آن استفاده مىشود. ولى به هرحال
اصولى مجبور است همين مبدا حكمى را نيز در اصول بحث كند تا مسائل اصولى به نحو
اجتهادى تنقيح شود. چون چنين بحثى در موضع ديگرى تدوين نشده است. ما علم «اصول
الاصول»! نداريم تا چنين بحثهايى را در خود جاى دهد. با توجه به نكات فوق گمان مىكنم اصل استبعاد اينكه فلسفه فقه بتواند بخشى از
علم اصول باشد، برطرف مىشود و چنين ايدهاى موجه مىنمايد. ملخص سخن ما اين است كه علم اصول همچون فلسفه فقه نگاه ثانوى به فقه و احكام فقهى
دارد و لذا در اينكه عمده مسائل آندو يكى است ترديدى وجود ندارد. بحث در اين است
كه آيا مباحثى همچون اهداف فقه و قلمرو فقه كه اكنون جزء علم اصول نيست، مىتواند
جزء مباحث اصولى به حساب آيد يا نه؟ و به گمان ما جواب مثبت است. حتى اگر اين
جواب پذيرفته نشود، در اين ترديدى نمىتوان كرد كه عمده مسائلى كه تحت عنوان
فلسفه فقه مىتوان طرح كرد، بعينه مسائلى هستند كه فعلا در اصول مطرحند و يا قابل طرحند. برخى كه از جدايى علم اصول و فلسفه فقه دفاع كردهاند، چنين استدلال مىكنند كه
مهمترين فايده فلسفه فقه شايد همين باشد كه روشن مىكند كه علم فقه بر چه امورى
بيرون از خودش مبتنى است. اين نكته بخصوص براى حوزويان مفيد است كه به طور معمول
در داخل علم فقه غوطهورند و از ارتباط نامرئى علم فقه با ساير علوم غافلند. آنها
تصور مىكنند كه فقه هيچ ابتنايى و تكيهاى بر يك سلسله دانشهاى ديگر، غير از علوم
متداول در حوزه كه از مقدمات اجتهاد محسوب مىشوند، ندارد. در حالى كه فلسفه فقه
روشن مىكند كه علم فقه بعد از مسلم گرفتن بسيارى از مسائل ديگر، مىتواند علم فقه
بشود. ... استنباط يك امر بىمعيار نيست. استنباط هركس يك روش خاصى دارد. اين
مطلب را كه شما چگونه كشف كنيد كه كدام فقيه با چه روشى استنباط مىكند، فلسفه فقه
به شما مىگويد. حتى علم اصول هم به تنهايى اين مطلب را نمىتواند به شما بگويد.
فلسفه فقه به شما مىگويد كه روش فقيه در اين استنباط چيست؟ يعنى از كجا شروع
كرده و چگونه عمل كرده تا به اين فتواى معين رسيده است. ... يا مثلا در مساله زبان و در لغت مسائلى وجود دارد. تصور مىشود كه آنچه مىشود در
مباحث الفاظ گفت همينهايى هست كه تا به حال اصوليين ما در مباحث الفاظ
گفتهاند. اما توجه نمىشود كه امروزه نظريات ديگرى در مباحث الفاظ وجود دارد...
كه به هر حال بايد ديد اين نظرياتى كه اصوليين در بحث الفاظ مىگويند، در
ارتباط با آن نظريات چه حكمى پيدا مىكند.(مجتهد شبسترى، جزوه فلسفه فقه، ص109) اين ملخص سخن برخى مدعيان جدايى اصول فقه و فلسفه فقه است. به نظر مىرسد در اين
دعاوى مطالب چندى به هم آميخته شده است: اولا اينكه امروزه نظريات زبانى ديگرى، غير از آنچه در علم اصول ما مطرح است،
وجود دارد لازم نمىآورد كه علم جديدى مثل فلسفه فقه متكفل بحث از آنها شود. آنچه
لازم مىآيد اين است كه اصولين هم بايد از اين نظريات بحث كنند. در گفته بالا
بين مساله و تعدد پاسخها خلط شده است: تعدد پاسخها علم جديدى درست نمىكند، مسائل جديد،
آن هم مسائل جديدى كه داخل در غرض يا موضوع يا به هرحال در «مركب اعتبارى» خاص كه
اصول خوانده مىشود، نباشد، علم جديدى را لازم مىآورد. به عنوان مثال ،كيفيت وضع
الفاظ براى معانى، مسالهاى اصولى است (و به طور دقيقتر از مبادى لغوى مسائل
اصولى است). در علم اصول فىالمثل دو نظريه در اين رابطه مطرح است. گيريم كه در
مباحث الفاظ جديد، پنج نظريه ديگر هم مطرح باشد، وجود اين نظريات مساله اصولى را
تغيير نداده است، پاسخى جديد براى مسالهاى كهن است. و بنابراين على القاعده
بايد در همان علم اصول بحثشود. اينطور نيست كه هر پاسخ جديد، علم جديدى درست كند و
همينطور در اصول در موارد متعددى اين مساله طرح مىشود كه ماهيت جملات شرطى چيست
و على الخصوص جملات شرطى در باب الزامات چگونه بايد تفسير شود. در علم اصول
چندين پاسخ براى اين مساله مطرح و نقادى شده است. فيلسوفان تحليلى جديد هم اين
مساله را با گستردگى بيشترى مطرح كردهاند (تحت عنوان conditionals يا (
conditional obligation و پاسخهاى ديگرى براى حل اين معضل فراهم آوردهاند. اين بى
معناست كه بگوييم چون اين پاسخها جديدند نمىتوانند در علم اصول بحثشوند. بلكه معقول
آن است كه بگوييم اين بحثها على الاصول بايد در علم اصول مطرح گردند. و ثانيا
در مورد ماهيت فلسفه فقه خلطى ديگر صورت گرفته است، خلطى كه در طى مباحث گذشته
دائما بدان تذكر دادهايم: فلسفه فقه را نبايد با تاريخ انديشه فقهى خلط كرد. اين كه
فقها چگونه استنباط مىكنند، از كجا شروع كرده و به كجا ختم مىكنند، از چه
مبادىاى استفاده مىكنند، اينها مربوط به تاريخ انديشه فقهى است. تاريخ انديشه فقهى
صرفا گزارش خام نيست، تحليل كار فقيهان هم هست. ولى همه اينها غير از اين است كه فقها، چگونه بايد استنباط كنند. از كجا بايد
شروع كنند و به كجا بايد ختم كنند، از چه منابعى بايد استفاده كنند. در حالى كه اينها
مسائلى است كه براى ما اهميت دارد. اما اين كه فلان فقيه چگونه عمل كرده است،
گرچه به لحاظ تاريخى ارزشمند است، در فقه ما و حتى مبانى فقه ما مؤثر نمىتواند
باشد. البته هيچ استيحاشى نداريم كه تحقيق در تاريخ انديشه فقهى را كسى فلسفه فقه بنامد،
منتهى بايد ملتفتبود كه از اين تحقيق چه نتيجهاى عايد مىشود و چه فرقى با
بحثهاى معيارى، (normative) در مسائل مذكور دارد. مشكل ما، مشكل اصطلاحات نيست، بلكه
فهم كارى است كه مىخواهد به عنوان فلسفه فقه صورت گيرد. محقق داماد:حال اين سؤال مطرح است كه ارتباط اين مباحث پيش فقهى با ساير
علوم اسلامى چگونه است؟ فلسفه فقه از يك سو ارتباط مستقلى با مسائل كلام پيدا
مىكند و از سوى ديگر با اخلاق اسلامى و مباحث علم اصول نيز ارتباط دارد. حال بهتر اين است كه شروع بكنيم به پرداختن به مسائلى كه در درون فلسفه فقه قرار
مىگيرد. بنده فكر مىكنم اولين مبحثى كه در فلسفه فقه بايد مورد بررسى قرار بگيرد، اين است
كه اصولا خاتميت رسول الله(ص) به معناى دوام و بقاى شريعت است؟ و آيا اين دو
مساله با هم ملازمه دارند يا خير؟ ما براى اين كه علم فقه داشته باشيم ابتدا بايد شريعت داشته باشيم شريعت رسول
الله(ص) و آن شريعت هم دائمى باشد. بنابراين، در فلسفه فقه دوام شريعتبايد قبل از هر
چيز مورد پژوهش قرار گيرد و اثبات بشود. در واقع بعد از خاتميت رسول الله(ص) كه در علم كلام از آن بحث مىكنيم، بايد به اين
بحث پرداخت كه آيا بين قبول خاتميت و قبول دوام شريعت ملازمهاى وجود دارد يا
خير؟ آيا كسى مىتواند خاتميت پيامبر را قبول بكند ولى قائل به شريعت دائم براى
آن حضرت نباشد؟ و اگر ملازمه را قبول كرد و يا، اگر ملازمه ندارد، به دليلى اثبات كرد كه شريعت
پيامبر، شريعت دائم است مثل اين كه ادلهاى را منهاى ملازمه پيدا كرد، مانند «حلال
محمد حلال الى يوم القيامه و حرامه حرام الى يوم القيامه»...، حال اين سؤال
پيش مىآيد كه آيا معناى دوام به كل مسائل، فروعات و جزئيات و به كل مسائل شرعيه
فرعيه سرايت مىكند؟ به عبارت ديگر، چنانچه مسلمانان از پيامبر اكرم سؤالى
مىكردند و پاسخى مىشنيدند، آيا آن پاسخ خطابش به تمام انسانهاست و از آن روز
الى يوم القيامه مانند يك قانون كلى دائمى ابدى است. اينها امورى است كه بايد به
وسيله برهانهاى عقلى يا نقلى اثبات شود، تا ما علمى به نام علم فقه داشته باشيم.
اينها در واقع بخشى از مباحث پيش فقهى است. مساله ديگرى كه قبل از فقه است، اين است كه كدام يك از اين احكام، دائمى و
كدام يك موقتى است و بر اساس مقتضيات زمان و مكان قابل تغيير است. به هر حال مىدانيم كه رسول اكرم سه منصب داشتهاند: يكى منصب نبوت، كه احكام
خدا را به مردم مىرسانده است. در اينجا رسول الله جنبه واسطه و نقل قانون دارد و
شارع و قانونگذار در آنجا خداوند است. منصب دوم، منصب حكومت و ولايتبوده است كه
بر اساس ولايت امرى، بر مردم الزاماتى داشته و همچون هر ولى امرى و هر حاكمى
دستوراتى براى تنظيم امور مىداده است.مثلا در تنظيم ارتش ميمنه و ميسره را
تنظيم مىكرده است و .... اين دستورات مثل نوع اول نيست كه پيامبر واسطه باشد،
بلكه براى تنظيم امور جارى آن روز مطلبى فرموده است. و منصب سوم، قضاوت بوده
است كه در آن آيهاى كه مىفرمايد: پيامبر قضاوت مىكند و مردم حق هيچ گونه دخل و
تصرف در احكام پيامبر را ندارند و بايد تسليم قضاى پيامبر باشند، به اين منصب
اشاره شده است. از اينجا معلوم است و تاريخ نيز نشان مىدهد كه پيامبر براى فصل
خصومتها قضاوت مىكرد ولى آن قضاوت جنبه قانون پيدا نمىكند، بلكه براى حل اختلاف
بين متخاصمين در زمان خودش است. بايد قبل از فقه از اين سه منصب بحث كنيم كه كدام يك براى ما منبع فقهى است و
مىتواند براى فقيه، منبع استنباط باشد. كدام يك دائم و كدام يك متغير است.
بسيارى از اين مباحث جنبه عقلى دارد و مباحث عقلىاش همان چيزى است كه اسم آن
را فلسفه فقه مىگذاريم. مثلا اين كه شما مىپرسيد كه چه ارتباطى بين فلسفه فقه و اخلاق و كلام و اصول فقه
و ... وجود دارد، بايد بگويم كه هر چند در حال حاضر بسيارى از اين مسائل در درون فقه
است، ولى به عقيده من اين مباحث، مباحث پيش فقهى است. مثلا در مبحث تقليد، بنابر
نظر كسانى كه دلايل عقلى براى تقليد مىآورند، بسيارى از مباحث مساله تقليد داخل
در فقه نيست. استدلالهاى عقلىاى كه فرد را وادار مىكند كه به طرف مرجعى برود و
احكام را از او بگيرد، آن برهانهاى عقلى از مباحث پيش فقهى است. بنابراين مىبينيم كه بسيارى از مسائلى در واقع جزء فلسفه فقه است داخل در فقه شده
است و اما درباره رابطه فلسفه فقه با اخلاق، واقع اين است كه يكى از مباحث مهم
فلسفه فقه جداكردن اخلاق از فقه است. اولين سؤال اين است كه آيا در اديان كه
شريعت دارند اصولا اخلاق وجود دارد يا همهاش شريعت است؟ وقتى مىگوييم دروغ نگوييد اين اخلاق استيا فقه است؟ وقتى مىگوييم تكبر نكنيد،
اين منع تكبر، دستورى اخلاقى استيا فقهى؟ ممكن است از اول پاسخ داده شود كه در دينى
كه شريعت دارد، اصلا جايى براى اخلاق وجود ندارد و همهاش شريعت است. به نظر ميرسد كه اين پاسخ درست نيست. در تاريخ انديشه اسلامى، بزرگان، ما متوجه
بودند كه در مجموعه معارف دينى چيزى به نام اخلاق و علم اخلاق و حتى فلسفه اخلاق
وجود دارد. مباحث موعظه و علم اخلاق و فلسفه اخلاق هر كدام جايگاهى دارد به هيچ
وجه چنين نيست كه همهاش فقه باشد. البته عدهاى معتقدند كه ما پنجحكم شرعى داريم:
واجب، حرام، مستحب، مكروه و مباح. بنابراين هيچ عملى خارج از چارچوب اين
احكام نداريم و اخلاقيات نيز در چارچوب همين احكام قرار مىگيرد. ولى من
اين طور فكر نمىكنم. بنابراين، در مبحث فلسفه فقه بايد تعريف مشخصى از فقه و اخلاق
ارائه بدهيم كه اين دو را كاملا از هم متمايز كند. امروز در حقوق معاصر تعريفى
براى اخلاق حقوق كردهاند آيا ميتوانيم اين تعريف را همينجا بگوييم و با آن
ملاك، اين دو را ممتاز كنيم. در اين تعريف گفتهاند كه اخلاق آن چيزى است كه ضمانت
اجرا ندارد و حقوق آن چيزى است كه ضمانت اجرا دارد. ضمانت اجرا، (sunction) يعنى
تخلف از آن، ضمانت اجرايى جزايى دارد. حقوق يا قانون آن چيزى است كه تخلف از آن
برايش ضمانت اجراى جزايى وجود دارد. براى مثال، قتل و يا تجاوز به اموال مردم
جرم است و ممنوع مىباشد. كسى را كه مرتكب چنين علمى شود مجازات مىكنند. اينها
يك سرى مباحثحقوقى است چون تخلف از آن مجازات دارد. اما وقتى مىگويند حسد بد
است; يا عدم محبتبه زيردستبد است; يا دوست نداشتن ديگران عمل زشتى است; يا
دوست داشتن ديگران عمل خوبى است ... اين اعمال، اخلاقى است. به دليل اين كه تخلف
از اينها ضمانت اجرايى جزايى برايش وجود ندارد. البته اخلاق منبع حقوق است; يعنى
يكى از منابع قانون گذارى اخلاقيات انسانى است. آيا مىتوانيم همين تعريف را
در مباحث اخلاقى و فقهى بياوريم و بگوييم فقه از مقولههايى است كه ضمانت اجرا
دارد و اخلاق از مقولههايى است كه ضمانت اجرا ندارد. به نظر ميرسد كه با يك اصلاح
مىتوان اين را پذيرفت; به اين ترتيب كه بگوييم: دستورات و احكام و مسائل
فقهى آنهايى هستند كه يا ضمانت اجرا دارند يا مىتوان براى آنها ضمانت اجرا
گذاشت. و اعمال اخلاقى مواردى هستند كه ضمانت اجرا بر ايشان امكان ندارد; يعنى
نمىتوان براى آنها ضمانت اجراى دنيوى فرض كرد. بنابراين وقتى مىگوييم دروغ نگوييد، اين يك مساله فقهى مىشود، چرا كه حاكم
مىتواند اعلام كند كه هر كس دروغ بگويد من او را مجازات مىكنم; يا حتى اين كه
نماز واجب است، مىشود يك مساله فقهى. به دليل اين كه حاكم مىتواند بگويد اگر
كسى نماز را منكر شود، مجازات خواهد شد; يا كسى كه مستطيع است اگر حج نرفت او
را مجازات كند. فكر مىكنم اگر بخواهيم مسائل فقهى را در چارچوب ضمانتهاى اجرايى دنيوى محدود
بكنيم و بگوييم آن چيزى كه حاكم مىتواند برايش تعزير بكند فقه است، باز مساله فقهى
خيلى محدود مىشود. در عين حال، مقدارى از مباحث فقهى داخل در اخلاق مىشود، در حالى
كه مسلم است كه از مباحث فقهى است، مانند بسيارى از عبادات. اما اگر بگوييم مسائل فقهى مسائلى است كه ضمانت اجرايش يا دنيوى استيا اخروى،
بسيارى از مباحث اخلاقى وارد در مسائل فقهى مىشود مانند تكبر و حسد و ... كه به
موجب روايات، عقاب اخروى دارد. بنابراين باز مشكل مىشود و تعريف قانع كنندهاى
نمىتوانيم بدهيم. همچنين برخى در تعريف اخلاق و فقه گفتهاند آنچه به اعمال
جوانحى انسان بر مىگردد، اخلاق است و آنچه به اعمال جوارحى انسان بر مىگردد،
فقه. اين تعريف نيز مساله را حل نمىكند. به دليل اين كه اختلاط عظيم از اين تعريف
بوجود مىآيد. تعريف ديگرى كه مىتوان مطرح كرد اين است كه بگوييم: اخلاق آن چيزى است كه
حاكم آن عقل است، منهاى گرفتن هرگونه آموزشى از شرع. در حالى كه شريعت،
دستوراتى است كه انبيا براى بشر به ارمغان آوردهاند. اين تعريف تا اندازهاى مىتواند مباحث اخلاقى را از مباحث فقهى جدا كند، اما
مشكلى كه پيش مىآيد اين است كه مستقلات عقليه در فقه يكى از راههاى استنباط شرعى
است; يعنى خود، يك دليل فقهى است و از منابع شرع محسوب مىشود. بنابراين در اينجا
نيز به نوعى تداخل پيش مىآيد. البته مواردى كه عقل به آنها حاكم استبسيار زيادند، منتها مىگوييم آنچه عقل
به آن حاكم است، اگر شرع دستور دهد حكم ارشادى خواهد بود; ولى آنچه مستقلات عقليه
محسوب مىشود براى ما يكى از ادله شرعيه است. يعنى ما مىتوانيم آنچه را از طريق عقل
مستقل فهميدهايم، بگوييم خدا اين طور گفته است و آن را به خداوند نسبتبدهيم.
بنابراين اينجا هم يك اختلافى از اين نظر پيش مىآيد. به هر حال، در اينجا نمىخواهيم تحليل نهايى آن را ارائه كنيم. تنها در صدد طرح اين
مطلب هستيم كه ما نمىتوانيم يكجا بگوييم ما اخلاق نداريم و هر چه هست احكام
شريعت و فقه است. پس اگر قبول كنيم كه چيزى به نام اخلاق داريم قبل از ورود در فقه
بايد اين دو را از هم جدا كنيم. ممكن است گفته شود كه اين جدايى چه لزومى دارد؟ جواب اين است كه بعد از تفكيك
اين دو، اين بحث مطرح مىشود كه جايگاه اصول اخلاقى در استنباطات فقهى چگونه
است؟ يعنى اگر استنباط ما در فقه با اصول اخلاقى در تعارض قرار گيرد، چه بايد كرد؟
كدام حاكم و كدام مقدم است؟ براى نمونه، يكى از مسائلى كه عقل به آن آفرين مىگويد و عقلا از آن جهت كه عقلا
هستند به اتفاق آن را امضا مىكنند و خوب مىشمارند، ايثار و از خودگذشتگى است.
در قرآن هم آمده است: «و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة» كلى آن در قرآن آمده است اما عقل به
جزئياتش نظر مىدهد; مىگويد اگر انسان، ديگرى را بر خودش مقدم كند آفرين دارد.
حال سخن اين است كه فرض كنيد من ظرف آبى داشته باشم كه اگر خودم نخورم
مىميرم و اگر ديگرى نخورد او هم مىميرد. اگر امر داير بين من و او، آيا من
شرعا اجازه دارم كه خودم آب نخورم و بدهم به ديگرى تا او زنده بماند و من
بميرم؟ اين يك سؤال فقهى است. اخلاق مىگويد اين ايثار است و آن را ممدوح
مىشمارد و اما آيا فقه و فقيه مىتواند چشم بسته آن را تاييد كند؟ به نظر مىرسد
فقيه با ادله لفظيه به نتيجهاى مقابل با حكم اخلاقى مىرسد. چرا كه دو دسته دليل در
اينجا با همديگر معارضه مىكنند: يك دليل ادله ايثار است «يؤثرون على انفسهم و لو
كان بهم خصاصة». اما از سوى ديگر ادله حفظ نفس هم وجود دارد كه با ادله ايثار
تعارض مىكند. از نظر فن فقهى ادله ايثار، تقييد مىخورد به ادله حفظ نفس; ايثار تا
جايى مطلوب است كه جان در خطر نباشد، فقيه مىگويد تو حق ندارى با اين ايثار،
خودت را به كشتن بدهى. اين از مواردى است كه اخلاق با ظواهر فقهى، در ظاهر، در
تعارض قرار مىگيرد. فقيه تابع ادله است و بر اساس آن فتوا مىدهد. اما اگر كسى
اصول اخلاقى را اصول مسلم بداند، اى بسا استنباطش در اين گونه مسائل فرق كند. مثالى ديگر: بسيارى از مسائلى كه در شرع، راجع به حقوق زن و خانواده مباح محسوب
مىشود، بدون ترديد از نظر اخلاقى عملى ناجوانمردانه و خلاف وفا و صفا است. فرض
كنيد مردى در ابتداى جوانى كه مال و مكنتى هم ندارد با زنى ازدواج كرده است.
خانم هم با كمى امكانات وى ساخته و تحمل كرده است. حال كه بعد از سالها توانمند
شده است تصميم بگيرد به دليل پيرى خانم و اين كه ديگر حوصلهاش را ندارد كه با او
زندگى كند، صرفا بر اساس هوس، او را طلاق بدهد و با خانم ديگرى ازدواج كند. اينجا
از نظر اخلاقى تمامى فضيلتها را زير پا گذاشته است: دوستى، وفا، جوانمردى. صاحبان فضيلت اين عمل را ناجوانمردى دانسته حتى ظلم مىدانند، اما فقيه از
آنجا كه ديد كلاننگر دارد و هيچ گاه بر اساس مورد خاص نظر نمىدهد، بر اساس ادله
فقهيه مىگويد اين كار جايز است:«الطلاق بيد من اخذ بالساق.» اطلاقات ادله طلاق
اين اجازه را به او مىدهد. در قانونمدنى ايران هم ماده 1350 به همين گونه است
كه از فقه گرفته شده است. جوامعى كه قوانين آنها بر اساس اخلاقيات استوار
مىشود و منشا قوانين اخلاق است، هيچ وقت اين طلاق را مجاز نمىدانند و اجازه
نمىدهند. سخن اينجاست كه بايد رابطه اصول اخلاقى را با استنباط فقهى بسنجيم و ببينيم
بين اين دو چه ارتباطى وجود دارد. در مواردى كه عملى خلاف اخلاق است، فقيه چه
مىتواند انجام دهد تا اين اعمال اتفاق نيفتد. اگر پذيرفتيم كه فقيه بايد
به گونهاى استنباط بكند كه كليات احكام اخلاقى، مثل عدل، انصاف، عدم ارتكاب ظلم
و... رعايتبشود، استنباطات فقهى چگونه بايد انجام بگيرد. در قرآن كريم آمده
است:«انما يامر بالعدل والاحسان». عدل و احسانى كه در قرآن آمده است، جايگاهش در
استنباطات فقهى كجاست؟ پس اين كه مىگوييم بايد تعريف فقه و اخلاق را مشخص كرد و آنها را از هم متمايز كرد،
فايدهاش اين است كه در طريق استنباط، بايد ارتباط اين دو براى ما روشن باشد. از سوى ديگر بايد دانست كه دستورات قرآن و پيشوايان ما دو قسم است: يك سرى به
سبك قضاياى حقيقيه وارد شده است و برخى ديگر به صورت قضاياى خارجيه. اين كلى
قضيه است; با قبول اين مساله پيش از فقه، بايد وارد فقه بشويم. نگاه فقيه اين است
كه اين دو را كاملا از هم مجزا كند و ببيند كدام يك از اين دستورات به صورت
قضيه حقيقيه آمده است و كدام يك به نحو خارجيه. نقد و نظر: اين وظيفه فقيه استيا فيلسوف فقه؟ محقق داماد: فيلسوف فقه معيار قضيه حقيقيه و خارجيه را روشن مىكند كه اگر به چه
صورت بود حقيقيه است و اگر چگونه بود خارجيه است. نقد و نظر: تطبيق اينها وظيفه فقيه است؟ محقق داماد: بله، تطبيق اين كه اين جمله به نحو قضيه حقيقيه است و آن جمله به نحو
قضيه خارجيه، وظيفه فقيه است. مثلا «والسارق والسارقة فاقطعوا ايديهما» آيا به
نحو قضيه حقيقيه استيا به نحو قضيه خارجيه. يعنى اين آيه مىفرمايد دزدهاى موجود
(در زمان وحى) را دستشان را قطع كنيد، يا اين كه هر زمان دزدى پيدا شد حكمش اين است. جالب اين است كه من در كتاب احتكار از نظرگاه فقه اسلامى كه در سال 60 منتشر
شد اين مطلب را مطرح كردم. مىدانيد كه ما روايات زيادى داريم كه احتكار در
مواد، مخصوص استبه نه جنس، پنج جنس و... فقهاى اهل سنتبراى اين كه حكم احتكار را به
كالاهاى ضرورى و مورد نياز مردم توسعه بدهند از فرمول ديگرى استفاده كرده،
گفتهاند ميان عمومات كلى احتكار و اين دلايلى كه آن را به چند كالاى خاص منحصر
مىكند رابطهتقييد حاكم نيست. يعنى ادله دسته دوم مطلقات دسته اول را مقيد نمىكند.
به اصطلاح خودمان اينها مثبتين هستند در حالى كه رابطه مطلق و مقيد وقتى ايجاد
مىشود كه مثبتين نباشد، يعنى مقيد مفهوم داشته باشد. از آنجا كه در رواياتى كه
از طريق اهل سنت وارد شده است كلمه «حصر» وجود ندارد كه مفهوم داشته باشد، فقهاى اهل
سنت مىگويند اينها مفهومش لقب است و مفهوم لقب حجيت ندارد. بنابراين رابطهاش با
آن ادله مطلق، به صورت مثبتين در مىآيد و مفهوم ندارد. چون مفهوم ندارد پس
مطلقات را مقيد نمىكند و بنابراين احتكار در همه مواد و كالاهاى ضرورى حرام است.
اما در روايات شيعه، روايتى هست كه از حلبى و از امام صادق(ع) نقل شده و
مىفرمايد: «انما الحكرة ...» از آنجا كه «انما» دلالتبر حصر دارد و مفهوم حصر
حجت است، بنابراين نمىتوان بدان گونه استدلال كرد. يعنى راهى كه اهل سنت
رفتهاند براى ما باقى نمىماند. بعضى گفتهاند احتكار در همين مواردى است كه
نام برده شده و نگه داشتن ديگر كالاها احتكار محسوب نمىشود. مرحوم شيخنا الاستاذ، علامه شيخ مرتضى حائرى، كتابى دارد به نام «ابتغاء
الفضيله فى شرح الوسيلة» كه يك جلد از آن چاپ شده است و بقيه را هم به آستان قدس
سپردهاند كه عند اللزوم چاپ شود. در همين مجلد چاپ شده، اين مساله را اين گونه حل
مىكنند كه مىگويند روايات دسته دوم به نحو قضيه خارجيه هست نه به نحو قضيه حقيقيه.
يعنى امام(ع) يا پيامبر(ص) اگر روايات حصرى دارند، براى بيان وضعيتخارجى است.
يعنى گفتهاند در خارج الآن آنچه احتكار مىشود، اين چند چيز است اين در واقع مربوط
به نوع نگاهى است كه يك فقيه دارد. سخن اين است كه ما چه معيار كلىاى از اين
قضيه مىتوانيم به دست آوريم. مرحوم آيت الله حائرى كه در عين حال كه يك فقيه
سنتى است، فقيه زبردست و ماهرى هم هست، اين گونه نيست كه حرف جديدى بزند، و خلاف
مشهور و خلاف احتياط كمتر سخن گفته است; اما اين روش فقهى است. بنابراين ما
قبل از ورود به فقه بايد در يك جايى معيار را به دست آوريم كه اگر روايتى به نحو
قضاياى خارجيه بود چه بايد كرد و اگر به نحو قضاياى حقيقيه بود چگونه بايد
استنباط كرد. معيار جدا كردن اين دو دسته قضايا از همديگر چيست؟ اگر تفكيك
نكنيم آيا موجب نمىشود كه عدهاى، بر اثر كم اطلاعى، قضاياى حقيقيه را به نحو
قضاياى خارجيه حمل كنند و به قول مرحوم نائينى فقه جديدى بيايد. اين كه تاكيد
مىكنم كه اينها بايد به نحو عميق طرح بشود به دليل خطرى است كه در زمان ما پيش آمده
است. مثلا همان مبحث اول كه كدام احكام، احكام دائمى است و كدام، برحسب
مقتضيات زمان است، ارتباطى با اين بحث قضاياى خارجيه و حقيقيه دارد. عدهاى
حكم دائمى اسلام را براحتى حمل مىكنند بر اين كه مال زمان خودش بوده است، و
البته اين اختصاص به فقه شيعه هم ندارد. در زمان عمر، خليفه دوم، وقتى كه دولت
اسلامى تشكيل شده بود عمر حكم ديه بر عاقله را مربوط به زندگى عشيرهاى دانست و
فتحال كه دولت اسلامى متكفل زندگى مردم شده و به جاى عشيره نشسته است، بنابراين
ديه بر دولت است نه بر عاقله. امروزه نيز برخى مكاتب فقهى اهل سنت از جمله حنفيان
اين استدلال را پذيرفتهاند. اما برخى ديگر همچون شافعى آن را رد كردهاند. همين مساله بايد در فقه ما مورد بحث قرار بگيرد. بر چه مبنايى مىتوان گفت كه
ديه بر عاقله يك حكم دائمى استيا غيردائمى؟ فقيه محترمى كه خط بطلان بر اين حكم
مىكشد بر چه اساسى و بر چه ملاكى اين كار را مىكند؟ من اين بحث را نه تخطئه مىكنم
و نه تاييد مىكنم. من فقط پيشنهاد مىكنم كه معيارهاى اين مساله تحت عنوان فلسفهفقه
دقيقا روشن شود. در برخى از كشورهاى اسلامى، از جمله در مصر و اردن، مقالاتى در اين
زمينه نوشته شده و صريحا گفتهاند كه در شرع، تنها احكامى كه دائمى است ارزشهاست.
قانون به هيچ وجه نمىتواند جنبه دوام داشته باشد. در درون و ذات قانون، مقطعى و
موقتبودن نوشته شده است و آنچه مىتواند جنبه دوام داشته باشد تنها ارزشهاست.
اين مطلب بسيار مهمى است اما در عين حال يك مطلب عقلى است. زيرا ما با ادله
نقليه نمىتوانيم اين را روشن بكنيم. اين مباحث جايش در فلسفه فقه است. آيا شرع،
تنها ارزشها را مىگويد و قانون را به زمان واگذار مىكند، اين كه قوانين را هم
به نحو كلى مىتواند بيان بكند و فقها استنباط بكنند؟ نقد و نظر: در واقع شما شرع را به معناى دين مىگيريد; بر اين اساس مساله شما اينست
كه آيا دين به غير از ارزشها، روشها و قوانين را نيز مىدهد. قوانين كه جزء شريعت
استبراى زمان واگذار مىكند ؟ محقق داماد: بلى، اين جزو فلسفه فقه است. نقد و نظر: فكر مىكنيد جايگاه اين بحث را بايد ببريم به پيش فرضهاى (تفسيرى) فقيه
كه بحث غايت فقه باشد. مصالح و مفاسد واقعيه.... محقق داماد: اين هم يكى از مباحث فلسفه فقه است كه مىخواستم به آن اشاره بكنم. من
دو بحث را مىخواهم از هم جدا بكنم. يك بحث، اين كه رابطهمصالح و مفاسد با احكام
شرعى چيست؟ كه اين يكى از مباحث پيش فقهى است و جزء فلسفه فقه است. و ديگرى نقش
مصلحت اجتماعى در استنباطات فقهى; كه البته اين غير از آن بحث رابطه مصالح و
مفاسد واقعيه با احكام است كه از نظر لفظى به هم شبيه هستند، ولى از نظر معنوى با
هم فرق دارند. قبل از ورود در فقه بايد از نظر عقلى مبنايى براى خود انتخاب كنيم. عابدى شاهرودى: چرايى و چندى و چونى رابطه فلسفه فقه با ديگر دانشها، بخصوص با
علمهاى عنوان شده در پرسش دوم، از مسائل دشوار فلسفه فقه است كه در اينجا به اندازه
توانم شمارى از بحثهاى آن را عرضه مىدارم، هرچند ناچيز است. شناسهاى كه از فلسفه فقه ارائه شد نتيجه مىدهد كه: فلسفه فقه ( دانش شناسى فقه) يك دانش
گزارشى نظارهگر است كه چيستى و هستى و مبادى و طرق و غايات دستگاه فقه را
پژوهش مىكند. اين دانش از جهت ماهيت و وجود، و هم از جهت مبادى و طرق و غايات خود به
اقتضاى سنخ دانش با بسيارى از علوم، ارتباط دارد كه برخى از آنها به اين شرح
مىباشند: يك. منطق كه عهدهدار سازهها و قالبهاى تصور و تصديق در جهت انتاج تعاريف و ادله
است. دانش از آن حيث كه با شناخت و استدلال، سر و كار دارد به طور ضرورى از قواعد
منطق بهره مىگيرد. فلسفه فقه به عنوان دانش مانند ديگر دانشها در وجه تعريفى و
استدلالى خود داراى جنبه منطقى است. دو. كلام به عنوان بيانگر مبادى دستگاه فقه. براى توضيح ارتباط فلسفه فقه با كلام، گوييم: در كلام اسلامى در راستاى مسائل
بنيادى دين، از مجموعه زيربنايى تفقه و اجتهاد نيز سخن مىرود كه در ذيل به چندى از
رئوس اين مجموعه اشاره مىشود. 1. ماهيت فقه در نفسالامر به كتاب خدا و سنت پيغمبر خاتم(ص) و اوصياى طاهرين او
استناد دارد. 2. سنت عبارت است از فعل و قول و تقرير معصوم(ع). 3. مصدر تشريع، منحصر است در كتاب و سنت معصومين(ع). 4. ادله فقه گرچه عبارتند از كتاب و سنت و اجماع و عقل كه به ادله اربعه ( دليلهاى
چهارگانه) مشهورند، اما اجماع و عقل در عرض كتاب و سنت، قرار ندارند و از مصادر و
منابع تشريع نيستند. حداكثر ارزش اجماع و عقل، فقط كشف ظنى يا قطعى احكام موجود در
كتاب و سنت است. پس از كشف، نوبت مىرسد به بررسى حجيت و عدم حجيت كشف عقل و اجماع و، پس از حجيت،
سخن از مبحث ديگرى به ميان مىآيد به اين شرح كه «آيا حجيت عقل و اجماع از سنخ
مدركيت استيا از سنخ منجزيت؟»و بحث اخير در مساله حجيت و منجزيت عقل و اجماع اين
است كه در صورت حجتبودن يا منجز بودن ،آيا حجيت و منجزيت آنها لازم استيا
شامل و متعدى. 5. همه احكام و حقوق و قرارات و موضوعات شرعى كه فقه در صدد استنباط آنها از
منابع و يا ادله برمىآيد، براساس مذهب عدليه اماميه به دو جهتباز مىگردند. جهت
اول عبارت است از تعلق اراده تشريعى خدا بر قرارات شرعى به معنى عام كه همه
جهات فقهى را فرامىگيرد. و جهت دوم عبارت است از وجود ملاكهاى حقيقى و تقرير شده در معرض اراده الهى.
اين ملاكها به كمالات نفس الامرى مكلفين راجع مىباشند. در صدر مجموعه مراتب و
انحاء كمالات، حقيقت اخلاقيتبا همه عناصر دستگاه اخلاق قرار دارد كه در صدر مجموعه
عناصر و ملاكات دستگاه اخلاق، حيث طاعت در برابر خدا هست. اين بود چندى از پايههاى كلامى و هم مابعد طبيعى كليت فقه. اينك با توجه به اين
پايهها و نظيرهايشان در پى افكندن بنياد فقه، روشن مىشود كه فلسفه فقه براى اينكه
از عهده تفسير كليت فقه برآيد، نياز دارد به شناسايى كلام اسلامى و
مابعدالطبيعه اسلامى; چنانكه نياز دارد به شناسايى اصول فقه در درون دستگاه فقه. اين تفسير از دو بخش اصلى فراهم مىآيد: بخش يكم،شناسايى پيوند دستگاه فقه با
بنيادهاى پيشانه آن در كلام و مابعد الطبيعه. و بخش دوم، شناسايى عنصرها و
قانونها و پيوندها در داخل كليت فقه كه اصول فقه از جمله بخشهاى آن به شمار مىرود و
از همين رو اصول فقه هم از كلام تمايز دارد، هم از فلسفه فقه و هم از قواعد كلى فقه.
سه. علم تفسير كه عبارت است از دانشى كه در دو مرحله نظريهاى و استنباطى مىكوشد
تا، برحسب طاقتبشرى، مدلولهاى كتاب خدا را كشف كند. در اين علم، كه از مهمترين و
غامضترين دانشها مىباشد، مسلكهاى مختلفى وجود دارد. با كمك تفسير، براى فقيه
امكان استفاده از منبع اول كه قرآن است فراهم مىگردد; چنانكه با كمك درايه و
رجال و علم شرح احاديث، امكان استفاده از سنت پيغمبر(ص) و اوصيا(ع) كه منبع دوم
است تحقق مىيابد. البته تفسير كه علم شرح مدلولهاى قرآنى است، بدون مقرون شدن به علم شرح احاديث كه
بهرهيابى از سنت را ميسر مىسازد، به طور قابل اسناد انجامپذير نيست. از اينرو
در دو مرحله تفسير براى علمى بودن آن لازم است از يكسو در هر آيه از آيههاى ديگر
بهره گرفت و از ديگر سو از نصوص مرويه از پيغمبر(ص) و اوصيا(ع) استفاده كرد.
چنانكه لازم استبراى تفسير نصوص معصومين(ع) از يكسو در هر نص از ديگر نصوص كمك
جست و از ديگر سو به آيات كتاب خدا مراجعه نمود. زيرا بر طبق اصل كلىاى كه مىگويد: قرآن، براى هر چيز هدى’ و تبيان است، و بر طبق
قانون مستفاد از حديث متواتر ثقلين كه مىگويد: عترت، عدل قرآن مىباشد، و بر طبق
قانون مستفاد از كتاب و سنت، كه بيان مىكند: تبيين و تفسير كتاب خدا از شئون
اصلى پيغمبر(ص) و اوصيا(ع) است، و همچنين بر طبق قانونى ديگر كه مىگويد: براى هر نص،
ماخذى در قرآن هست و هر علم روايتشده از حجج(ع) سرچشمهاى در كتاب خدا دارد، و
افزون بر اينها بر پايه قانونى كه افاده مىكند: نصوص از رسول خدا(ص) و
اميرالمؤمنين(ع) تا امام دوازدهم يك نص در كلام واحد است، چند قضيه حاصل مىشود. قضيه اول: آيات قرآن در كل، مبين يكديگرند. قضيه دوم: احاديث پيغمبر(ص) و ائمه اطهار(ع) شارح و مفسر قرآن مىباشند. قضيه سوم: احاديثبه مثابه كلام واحدند. از اينرو اگر مطلق در حديث مروى از
رسول خدا آمده باشد و مقيد در كلام امام دوازدهم، بر مبناى قوانين اصول فقهى و
با رعايتشروط، مطلق سابق به وسيله مقيد لاحق تقييد مىشود. در زبان اصول اين گونه
تقييد را حمل مطلق بر مقيد مىنامند. قضيه چهارم: احاديثشارح و مبين يكديگرند. قضيه پنجم: احاديث از آن حيث كه صادر از حجج(ع) مىباشند. راجعند به منابع مندرج در
كتاب خدا.پس براى هر نصى از نصوص، ماخذى در قرآن وجود دارد. چهار. اخلاق اسلامى. براى شرح رابطه فلسفه فقه با اخلاق گوييم: دستگاه اخلاق مانند دستگاه عقل از دو بخش همگانى و خصوصى تشكل يافته است. مقصود
از اخلاق اسلامى بخش همگانى و اصلى دستگاه اخلاق است كه مرتبه بروز عمومى
قوانين اخلاق در نهاد بشر مىباشد و از سوى شارع تسجيل و امضا شده است. فلسفه فقه از آن رو كه جهات مختلف فقه را پژوهش مىكند و از جمله جهات اصلى فقه در
مذهب عدليه، اساسهاى قسط و عدل و حسن و قبح عقلى عام است كه به منطقه محدود يا طايفه
ويژه و يا شرايط مخصوصى اختصاص ندارد، پس بناگزير فلسفه فقه مىبايد وجوه پيوند فقه
با اخلاق اسلامى را كه بيانگر قانونهاى راستى و درستى و مروت و رحمت و عدالت
در وجدان بشرى است تحقيق كند. 3 نقدونظر:كم و كيف ارتباط «فلسفه فقه» با الف)فلسفه فعل، (Philosophy of Action) ،ب)
فلسفه اخلاق، ج)فلسفه حقوق، د)فلسفه سياسى، و ه)فلسفه اقتصاد را چگونه مىبينيد؟ ملكيان: الف)فلسفه فعل بخشى از فلسفه است كه در باب فعل (يا عمل يا كنش) بحث عقلى و
نظرى مىكند. پارهاى از مباحث فلسفه فعل جزء مبادى تصورى يا تصديقى علم فقه واقع
مىشوند و، به همين جهت، مشمول فلسفه فقه قرار مىگيرند. مقصود خودم را با ذكر
مثالى روشن كنم. فرض كنيد كه شخصى، به نام A ،شخص ديگرى، به نام B ،را، كه
رپرستخانوادهاى است، با شليك گلولهاى بكشد. اين رويداد واحد را مىتوان به
شيوههاى گوناگون، و در طى مراحل مختلف، نگريست و وصف كرد: سفت كردن A ماهيچههاى
بازوى خود را، خم كردن A انگشت دستخود را، تكان دادن A قطعهاى آهنى را، كشيدن A يك
ماشه را، شليك كردن A گلولهاى را، داغ كردن A لوله يك تفنگ را، سوراخ كردن A سينه B
را، كشتن A انسانى به نام B را، كشتن A فرزند كس يا كسانى را، كشتن A
يك خانواده را، به فقر دچار كردن A خانوادهاى
را، و.... حال مىپرسيم: چند تا از اينها «فعل»اند و چند تا «آثار و نتايج فعل»؟ چگونه
مىتوان يك فعل را از آثار و نتايج آن تفكيك كرد؟ آيا كشيدن يك ماشه و به فقر
دچار كردن يك خانواده يك «فعل»اند يا دو «فعل» يا اينكه اولى «فعل» است و دومى يكى از
آثار و نتايج آن فعل يا شق چهارمى درست است؟ تاكجاى اين دوازده فقرهاى كه، به
عنوان نمونه، آوردم فعل است و از كجا به بعد آثار و نتايج فعل؟ و چرا؟ آيا چيزى
«فعل» مىتواند بود كه عامدانه و از سر نيت صادر شود؟ ولى ظاهرا كسى كه بدون عمد
نيز عابرى را ترسانده است فعلى انجام داده است. آيا چيزى «فعل» مىتواند بود كه
ارادى باشد؟ ولى ظاهرا كسى كه ناخواسته احساس خشم يا ترس خود را بروز داده
است نيز فعلى انجام داده است. اصلا عمد و قصد و نيت، دقيقا، يعنى چه؟ فرق نيت و
انگيزه در چيست؟ آيا نيت، خود، فعلى ارادى و اختيارى استيا نه؟ فرق اراده و نيت
در چيست؟ اختيار چيست؟ قصور يعنى چه؟ غفلتيعنى چه؟ تحليل كلى اين قبيل مفاهيم، كه
همه از مبادى تصورى علم فقهاند، به حوزه فلسفه فعل مربوط مىشود. ب) گاهى مراد از «فلسفه اخلاق» خصوص آن علمى است كه در آن به تحليل مفاهيم اخلاقى،
مانند «خوب»، «بد»، «درست»، «نادرست»، «بايد»، «نبايد»، «وظيفه»، «تكليف»، و «مسؤوليت»،
مىپردازند. در اين علم، كه از آن به «اخلاق تحليلى» يا «اخلاق نقدى» يا «فرااخلاق» هم
تعبير مىشود، در واقع هم كارهايى انجام مىگيرد نظير آنچه كه اصوليان متاخر
ما در ابواب «اوامر» و «نواهى» مباحث الفاظ انجام مىدهند و هم كارهايى شبيه
آنچه كه اصوليان و متكلمان در باب حسن و قبح ذاتى و عقلى و الهى و شرعى كردهاند.
ولى واقعيت اين است كه پيشفرضهايى از علم فقه كه، در واقع، از «فلسفه اخلاق» اخذ و
اقتباس شدهاند بسيار بيشتر از آنند كه اصوليان و متكلمان ما آگاهانه بدانها
پرداختهاند. تحليل مفاهيم «وجوب»، «استحباب»، «اباحه»، «كراهت»، و «حرمت» (احكام
خمسه)، و تعيين دقيق ملاكهاى اطلاق اين مفاهيم، و نيز تعيين چند و چون ربط و نسبت
اين پنج مفهوم با مفاهيم اخلاقى، مانند «خوب»، «بد»، «درست»، «نادرست»، و «وظيفه»،
كيفيت تحليل جملات حاوى الفاظ «واجب»، «مستحب»، «مباح»، «مكروه»، و «حرام»،
و توصيفگروى، (descriptivism) و
براساس تفكيك بين واقع، (fact) و ارزش، (value) ،همه اينها مسائلىاند كه علم فقه بر
آنها توقف تام دارد و، در عين حال، خود به آنها نمىپردازد و در باب هريك از
آنها راى و نظرى را به صورت پيشفرض مىپذيرد و اثبات صدق آن پيشفرض را بر عهده دو
علم اصول فقه و كلام مىنهد. ولى، در بسيارى از موارد، شخص محقق وقتى به سراغ كتب و
رسائل اصولى و كلامى متداول مىرود درمىيابد كه در اينجا نيز، چنانكه بايد و شايد،
تدقيق صورت نگرفته است. فىالمثل، گفته مىشود كه حسن و قبح را عقل (عملى) ادراك
مىكند; اما معلوم نمىشود كه اين عقل (عملى) دقيقا چگونه چيزى است و چه ربطى با
شهود، (intuition) و وجدان، (conscience) اخلاقى دارد و، از اين رو، اين دو مساله كه
چگونه احكام اخلاقى كشف مىشوند و چگونه مدعيات اخلاقى توجيه مىيابند همچنان در
پرده ابهام مىمانند دو مسالهاى كه از اهم مسائل معرفتشناسى اخلاقىاند. به هر
حال، اين بخش از مباحث فلسفه اخلاق مورد حاجت فلسفه فقه است. اما گاهى از «فلسفه اخلاق» معنايى اعم از معناى سابق را مراد مىكنند و مسائل و
مباحث اخلاق دستورى، (normative ethics) را نيز در تحت اين عنوان جاى مىدهند.
مىتوان گفت كه اخلاق دستورى به تعيين مصاديق مفاهيمى مىپردازد كه در اخلاق
تحليلى به تحليل آنها پرداخته مىشود (اگرچه اين بيان خالى از تسامحى نيست)،
يعنى سؤالاتى از اين دست را جواب مىگويد: چه چيزهايى خوب (يا بد) يا درست (يا
نادرست)اند؟ وظايف ما كدامند؟ در مورد اخلاق دستورى بايد گفت كه فقه، خود، گونهاى
اخلاق دستورى است، اخلاق دستورىاى كه براى مواضع خودش نوعى توجيه دينى و مذهبى و
مابعدالطبيعى ارائه مىكند. ج) اصطلاح «فلسفه حقوق» بىابهام نيست. اگر مراد از اين اصطلاح «فلسفه علم حقوق»
باشد، كه علمى است درجه دوم، در آن صورت، بايد ديد كه خود علم حقوق با خود علم فقه چه
ربط و نسبتى دارد تا، از اين طريق، ربط و نسبت فلسفه علم حقوق نيز با فلسفه علم فقه
معلوم گردد. و حل اين مساله بر تعيين قلمرو فقه توقف دارد كه خود يكى از شؤون فلسفه
فقه است. و اگر مراد از آن فلسفه حقوق به عنوان علمى درجه اول باشد كه در آن در باب
مسائل مربوط به قوانين تشريعى (يا وضعى يا جعلى يا اعتبارى) مطالعه و تحقيق مىشود،
يعنى قوانينى كه تكوينى (يا طبيعى يا كشفى يا حقيقى) نيستند، در اين صورت، مىتوان
گفت كه پارهاى از آراء و نظراتى كه در اين علم اتخاذ شدهاند جزء پيشفرضهاى علم
فقهاند، كه تحقيق در آنها معمولا به دو علم كلام و اصول فقه احاله مىشده است و،
بنابراين، فلسفه فقه با اين علم سر و كار مىيابد. بعضى از مسائل فلسفه حقوق، به اين
معناى دوم، كه با فلسفه فقه ارتباط مىيابند عبارتند از: ماهيت قوانين (در اينجا،
ماهيت قوانين شرعى فقهى); نحوه توجيه احكام شرعى يا نظام حقوقى اسلامى يعنى
نحوه اثبات خوب يا منصفانه يا صحيح يا بيطرفانه بودن احكام شرعى يا نظام
حقوقى اسلامى، توجيه اصل كيفر، (punishment) ،به طور كلى، يا توجيه كيفرهاى خاص، ;(
penalties) و حقوق فطرى يا طبيعى. د) فلسفه سياسى حوزهاى از فلسفه است كه مسائل و مشكلاتى را مورد مطالعه و تحقيق
قرار مىدهد كه براى انسان از آن حيث كه، به تعبير ارسطو، حيوان سياسى است پيش
مىآيد. در بخش عظيمى از اين مسائل و مشكلات بايد اتخاذ موضع كرده باشيم تا
بتوانيم بدرستى وارد علم فقه شويم; از جمله: تحليل مفاهيم ارزشىاى مانند: عدالت،
برابرى، آزادى، حق; منشاء، ماهيت، هدف، و اهميتحكومت; ساختار و كاركرد حكومت
آرمانى; ارتباط ميان فرد و حكومت، و ميان اطاعت و آزادى; قلمرو آزادى از حكومت;
و اينكه تا چه حد انسان مىتواند، يا بايد، از قوانين سر بپيچد. اين اتخاذ موضع
بايد در فلسفه فقه صورت گيرد. ه) ظاهرا مراد از «فلسفه اقتصاد» فلسفه علم اقتصاد است. اگر چنين باشد فهم ربط و
نسبت فلسفه فقه با فلسفه اقتصاد توقف دارد بر فهم ربط و نسبت علم فقه با علم
اقتصاد. در اين مورد، به ذكر چند نكته اكتفاء مىكنم: اول اينكه: علم فقه علمى است
يا دستورى، (normative) ،و حال آنكه علم اقتصاد، لااقل به
عقيده بعضى از صاحبنظران فلسفه اقتصاد، علمى است توصيفى، .(descriptive) علم فقه
وظايف انسان را، از ديدگاهى دينى و مذهبى، تعيين مىكند. اين وظايف را مىتوان
به صور مختلف تقسيم كرد (مانند تقسيم به وظايف فردى و جمعى; وظايف نسبتبه خدا،
خود، انسانهاى ديگر، طبيعت; وظايف اخلاقى و حقوقى; وظايف مربوط به عبادات و
مربوط به معاملات; و...) ولى، به هر حال، فقط بخشى از آنها به مناسبات اجتماعى
مربوط مىشود و تنها قسمتى از آنچه به مناسبات اجتماعى مربوط مىشود به روابط
اقتصادى ربط دارد. از سوى ديگر، علم اقتصاد به تعيين وظيفه كارى ندارد، بلكه فقط به
توصيف و تبيين پديدههاى مربوط به توليد، توزيع، و مصرف ثروت و امور مختلف ذى ربط
به اينها، مانند كار، امور مالى، و ماليات، مىپردازد. علم اقتصاد براى فقه دو
كار مىتواند كرد: يكى اينكه مىتواند نشان دهد كه اگر وظايفى كه فقه بر عهده
انسانها مىگذارد واقعا و بدقت عملى شود، در زمينه مناسبات اقتصادى، چه رخ خواهد
داد. و ديگر اينكه مىتواند اگر فقه غايات و اهداف دنيوى مادىاى نيز داشته باشد و
ارائه كند آلات و وسايل نيل به آنها را در اختيار فقه نهد. به عبارت صريحتر، كمكى
كه اقتصاد به فقه مىتواند كرد نسبت مستقيم دارد با درجه عقلانيت و منطقگرايى
فقه و نظام و مكتب فقهى، چراكه التفات به آثار و نتايج مترتب بر اعمال
توصيهها و تكاليف و توجه به وسايلى كه به بهترين نحو هدفى را برمىآورند دو
شاخصه عقلانيت است. نقدونظر: آيا مطالعه و تحقيق در فلسفه فقه نيازمند آگاهى تفصيلى و دقيق از روحيات
اعراب جاهلى و اوضاع و احوال اقليمى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى، و اقتصادى
آنان هستيا نه؟ چرا؟ ملكيان: چون فلسفه فقه علمى است ناظر به علم فقه، طبعا بايد به تاريخ علم فقه، كيفيت
پيدايش اين علم، ادوار آن، و تحولات آن بپردازد; و اساسا، به يك معنا، فلسفه هيچ
علمى بينياز از رجوع به تاريخ آن علم نيست. اما، از اينكه بگذريم، بايد بگوييم
كه كسى كه سخت محتاج آگاهى تفصيلى و دقيق از روحيات اعراب جاهلى و اوضاع و
احوال اقليمى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى، و اقتصادى آنان است فقيه است، نه
فيلسوف فقه. چرا؟ براى پاسخگويى به اين «چرا» از مثالى بهره مىجويم. فرض كنيد
،كتابى تاليف و نشر كرده است و شخص ديگرى، به نام B ،آن كتاب
را بدقتخوانده و آراء و نظرات خود را، درباره مطالب آن، در اطراف و حواشى صفحات
كتاب نوشته است. حال اگر شما بخواهيد كه از افكار شخص b اطلاع كافى و وافى كسب
كنيد آيا مىتوانيد فقط به تعليقات وى بر آن كتاب رجوع كنيد و اصلا نگاهى به متن
خود كتاب نيفكنيد و كار خود را هم به اين نحو توجيه كنيد كه: «اگر مىخواستم از
افكار شخص A مطلع شوم نظر به متن كتاب لازم و اجتنابناپذير مىبود; ولى من كه
باخبر شوم; من مىخواهم از افكار شخص B خبر گيرم و
افكار او هم كه همانهاست كه در اطراف و حواشى صفحات كتاب نوشته است»؟ آيا
اين استدلال درست است؟ روشن است كه نه. زيرا آنچه در حواشى صفحات كتاب آمده
است فقط در صورتى قابل فهم است كه به متن كتاب هم رجوع شود. اثبات و نفىها و رد
و قبولها و حك و اصلاحها و جرح و تعديلها و اشكال و تاييدهايى كه در حاشيه كتاب
آمدهاند همه ناظر و معطوفاند به آنچه در متن كتاب آمده است. چگونه مىتوان متن
كتاب را نخواند و از اين اثبات و نفىها و اشكال و تاييدها سر درآورد؟ به
گمان اين بنده، اگر نگويم همه، لااقل بسيارى از «بايد» و «نبايد»هايى كه در قرآن
كريم و احاديث و روايات آمدهاند ناظرند به اوضاع و احوال اقليمى، فرهنگى،
اجتماعى، سياسى، و اقتصادى جامعه عرب جاهليت و صدر اسلام. فقيهى كه، براى
استكشاف مجموعه وظايف انسانها، فقط به متن مكتوب قرآن و روايات چشم مىدوزد و
از وضع و حال جامعه عرب در زمان نزول آيات قرآنى و صدور روايات معصومين(ع) سراغى
نمىگيرد عينا مانند كسى است كه، در مثال مذكور، مىپندارد كه با چشم دوختن به
حواشى كتاب و نگاه نكردن به متن كتاب مىتواند آراء و نظرات شخص B را دريابد.
گزارههاى موجود در متن مكتوب قرآن و روايات، علىالخصوص و لا اقل آن دسته از اين
گزارهها كه تعيين وظيفه مىكنند، نه بيان واقع، يكسره ناظرند به وضع و حال جامعه عرب
آن روزگاران و، از اين رو، فقط در صورتى فهم مىشوند كه در متن و بافت، ( Context)
واقعى خود نهاده شوند و از آن متن و بافت منتزع و بركنده نشوند. هم از اين روست كه
مفسران قرآن كريم اطلاع از شان نزول آيات را داراى سهم عمدهاى در فهم مرادات
قرآنى مىدانستند. ولى، مع الاسف، در فقه اين امر چندان بجد گرفته نشده است و
فقيهان، در بسيارى از موارد، به جاى توجه درخور به بافت اقليمى، فرهنگى،
اجتماعى، سياسى، و اقتصادى جامعه زمان نزول آيات و صدور روايات، همه هم و غم خود
را مصروف تدقيق وسواسگونه در ساختار و واژههاى جملات قرآن و روايات كردهاند. نقدونظر: آيا فلسفه فقه علمى است صرفا توصيفى، (Descriptive) يا صرفا توصيهاى، (
Prescriptive) ،يا هم توصيف مىكند و هم توصيه؟ لاريجانى: بايد قدرى در لفظ گزارش و توصيه تامل كرد. اگر مقصود، گزارش تاريخى
است، مىتواند با جنبه تاريخى فقه، يعنى آن امر منبسط در تاريخ، نه مقطعى از آن
متناسب باشد، و اگر مقصود از توصيه، بايد و نبايد انشائى مربوط به اخلاق باشد،
خيلى بعيد است كه ما كار فلسفه فقه را مانند بايد و نبايدهاى اخلاق بدانيم. به عنوان مثال، آن طور كه به خاطر مىآورم، استاد مصباح در اوايل بحث فلسفه اخلاق
گفتهاند كه بعضى از غربيها، منطق را دستورى دانستهاند و اين نادرست است. منطق
روابط نفسالامرى بين امور را بررسى مىكند و دستورى نيست. به نظر من، مراد از «دستورى بودن» كه در منطق و علوم ديگر و حتى فلسفه علم بدان
قائلند، normative ] »بودن استبه معناى اعم، نه دستورى به معناى اوامر اخلاقى بودن. بلكه
اگر هم مىگويند دستورى، دستورهايى است كه پشتوانه آن يك امر تكوينى است. با بيان يك نمونه از تقابل گزارش و توصيه، روشن مىشود كه معنايى از توصيه و
دستور كه در اينجا مراد است، معناى معقولى است و شايد بتوان گفت، بيشتر كار
علماى ما در همه علوم عقلى، مثل علم اصول، دستورى و معيارى است و اين البته غير از
اعتبارى بودن و اخلاقى بودن است كه برخى بدان تفوه كردهاند و حتى مدعى شدهاند كه
قواعد اصولى اعتبارى است. در حالى كه اندك تاملى بطلان اين نظر را نشان مىدهد.
علومى كه تا حد زيادى عقلى هستند، مثل فلسفه و كلام، عمدتا به معناى عام، دستورى
يا معيارى normative ] »هستند. ما در فلسفه مسالهاى داريم به نام استقرا. مىخواهيم بدانيم آيا استقرا حجت
استيا نه؟ گاهى سؤال ما اين است كه آيا عالمان تجربى در علم، به استقرا عمل مىكنند يا نه؟
يعنى يك سؤال تاريخى محض. در اين صورت به طور قطع بررسى ما، بررسى تاريخى است و
نتيجهاش هم توصيف محض است. و گاهى سؤال اين است كه آيا بايد به استقرا عمل
كرد يا نه؟ و اصلا اين مساله مد نظر نيست كه عالمان به استقرا عمل مىكنند يا خير؟
اين «بايد»، حتى با حفظ صورت انشائىاش (چون صورتش انشائى است) مشكلى ندارد، چون
پشتوانه اين «بايد» امرى تكوينى و نفسالامرى است و آن اين است كه آيا براساس
عقلانيتى كه يك عالم پذيرفته، مثلا عقلانيت علوم تجربى اين است كه حاكى از
خارج باشد، استقرا مىتواند علم حاكى از خارج به دستبياورد؟ اگر استقرا به طور
تكوينى بتواند محصل علم باشد، در اين صورت بايد به استقرا عمل كنيم; چنين سخنى، سخن
معقولى مىنمايد و چندان شباهتى به بايدهاى اعتبارى ندارد. اينكه «آيا بايد به
استقراء عمل كنيم»، سؤالى است كه جواب دارد. بله، بايد به استقراء عمل كنيم، چون فرض
اين است كه «بايد» ديگرى را به عنوان معيار عقلانيت در علم پذيرفته و آن اين است
كه روشى در علم عقلانى است كه محصل علم به خارج، يا ظن به خارج باشد و استقرا اين
كار را انجام مىدهد; يعنى وقتى مىگوييم «بايد»، اين بايد، دستور يا توصيه محض
نيست، انشاء خالى نيست. پشتوانهاش يك تكوين است. در واقع سؤالى تكوينى در آن
نهفته است، و آن اين است كه بدون در نظر گرفتن اقوال علما در بستر تاريخ آيا
استقرا محصل واقع است؟ مدعاى ما اين است كه روش علماى ما عمدتا توصيهاى بوده است; مثلا در بحث
اجتماع امر و نهى در اصول مىتوان به طور تاريخى فحص كرد و به دنبال آن بود كه
علماى اصول در بحث اجتماع امر و نهى چهگفتهاند. ماحصل اين كاوش، توصيه نيست،
يك گزارش تاريخىتوصيفى محض است، ولى علماى اصول ما اين كار را نمىكنند و
معتقدند ما با يك مساله معقول مواجهيم و آن اين كه امر و نهى، در فعل واحد با دو
عنوان، جمع مىشوند يا نه. اين مساله معقول ماست، چه قدما اين را گفته باشند، چه
نگفته باشند. در واقع سؤال اين است: نظر يك اصولى درباره اجتماع امر و نهى بايد
چگونه باشد؟ ما اگر امتناعى شويم، مىگوييم اصوليان بايد امتناعى باشند. اين
«بايد»، بايد تكليفى نيست، هرچند به صورت انشاء است، پشتوانه آن نيز عبارت است از
يك بحث نظرى اصولى كه اين دو با هم جمع نمىشوند. جمع نشدن امر و نهى در موضوع واحد
(با شرايط ذكر شده در اصول)، پديدهاى است واقعى و نفسالامرى و ربطى به اعتبار ندارد.
بنابراين در نهايت ما دو ادعا داريم: يكى اين كه روش معقول، توصيهاى است، نه
تاريخى. ما اگر تاريخ عالمان و انديشه عالمان را در يك مساله به دستبياوريم،
به لحاظ استدلالى براى ما هيچ حجيتى درست نمىكند، هرچند اين تاريخ، فوايدى داشته
باشد. ديگر اين كه شيوه معمول فقها و اصوليين و فيلسوفان و كلاميان ما
توصيهاى بوده است; يعنى به اصطلاح غربيها normative ] »بوده است، نه تاريخى، (
Historical-descriptive) گرچه گاهى گزارشهايى تاريخى نيز ارائه مىكردهاند. آن
چيزها چاشنىهاى بحثشان است والا بحثشان عمدتا normative ] »است. پس در پاسخ اين
سؤال كه آيا كار فيلسوفان علم دستورى استيا تاريخى، به نظر من حق اين است كه
بايد توصيهاى كار كنند; يعنى شما در فلسفه فقه اين سؤال را مطرح مىكنيد كه ماهيتحكم
چيست؟ در پاسخ بايد ماهيتحكم را آنچنان كه در واقع مىبينيد تحليل كنيد و چندان شواهد
و قرائن بر آن ارائه كنيد كه هر فيلسوف علمى به آن ملتزم شود، نه اين كه با كارى
تاريخى، گزارشى از رفتار عالمان قبلى بدهيد. چون كسانى از «معيارى» بودن علوم استيحاش مىكنند، مىتوان مساله را جور ديگرى
طرح كرد: كار علومى مثل منطق يا حتى علم اصول كشف واقعيات است نه بايد و
نبايدهايى، و به اين معنا اين علوم توصيفند نه دستور. ولى مساله اين است كه
اين توصيفها، توصيفهاى تاريخى نيستند و لذا وقتى به بايدى عقلانى مثل «بايد از
آنچه واقعيت است متابعت كرد» ضميمه مىشوند نتيجهاى دستورى و معيارى بدست مىدهند;
بخلاف توصيههاى تاريخى كه چنين نتيجهاى ندارند. كاوشى تاريخى كهنشان مىدهد
عالمان تجربى به استقرا عمل مىكردهاند، هيچ «بايدى» به دنبال نمىآورد. ولى
بحثى فلسفىنظرى كه ثابت مىكند استقرا منتج تعميمهاى واقعى استيا تعميمهاى
احتمالى، بايدى به دنبال مىآورد: «بايد به استقرا عمل كرد». بنابراين در توجيه سخن كسانى كه به معيارى بودن اين بحثها تاكيد دارند،
مىتوان گفت غرضشان در واقع اشاره به توصيفهايى از واقع است كه بايدى را به
دنبال دارد، در مقابل توصيفهاى تاريخى كه چنين «بايدى» به دنبال نمىآورد. ممكن است اشكال شودكه فلسفه فقه ، يعنى شناخت فقه با نگاه بيرونى به آن; پس اگر كسى
بخواهد درباره فقه موجود كار فيلسوفانه بكند، بايد ببيند فقيهان چه تعاملى با فقه
دارند، لذا كار گزارشى مىشود. ولى اگر فقه «بايد»ى را در نظر بگيريم; يعنى فقه آن
گونه كه بايد باشد نه آن گونه كه هست، در اينجا كار فيلسوف كار «بايد»ى مىشود;
يعنى كار توصيهاى. در پاسخ مىگوييم: اولا چنانكه قبلا به تفصيل گفتهايم همان فقه موجود را مىتوان
با دو نگاه نگريست: به عنوان مجموعهاى از قضايا و به عنوان فعاليت عالمان. و
در صورت نخست ضرورتى ندارد كه جنبههاى تاريخى و گزارش كار فقيهان را دنبال
كنيم. و ثانيا و مهمتر اينكه بحث ما بيشتر بر سر تاملات ثانوى كه آن را فلسفه فقه
مىخوانيم است تا خود فقه. سخن اين است كه در اين تاملات ثانوى روش ما چيست؟
ما فقه را چه مجموعهاى از قضايا بدانيم و چه فعاليت علمى عالمان، مىتوان بر
سر آن تاملات ثانوى داشت. اين تاملات ثانوى مىتوانند صرفا تاريخى و گزارشى
باشند و مىتوانند توصيهاى و معيارى، (normative) باشند. با مثالى اين نكته را روشن
مىكنيم: فرض كنيد فقه عبارت است از احكامى از قبيل «نماز جمعه واجب است» يا اين
كه «در تحجير حقى براى تحجير پيدا مىشود»، و به همين ترتيب. وقتى فيلسوف به
اين مسائل فقهى نگاه مىكند، يك مساله عام براى او مطرح مىشود: «حكم چيست»؟ كه
اين سؤال به دو نحو قابل طرح است: گاهى سؤال مىكنيد كه حكم چيست و در واقع نظرتان
اين است كه عالمان نسبتبه ماهيتحكم چه نظرى دارند، و گاهى بدون توجه به گفته
عالمان در اين زمينه، مىخواهيم خود تاملى مستقل بر روى مساله بنماييم. بحث ما
در هر دو نحوه سؤال، مسالهاى ثانوى و درجه دوم است. در نهايتبايد ديد مسائل درجه
دوم چگونه طرح مىشوند و چگونه پاسخ داده مىشوند. مثلا سؤال مىكنيم كه چگونه
مىتوان به مسائل فقهى علم پيدا كرد (مسائل شناختشناسانه در فلسفه فقه)؟ همين سؤال
درجه دوم ر ابه دو گونه مىشود طرح كرد: 1.عالمان دينى و فقها در طول تاريخ چگونه
پاسخ اين پرسش را دادهاند. 2.به نحو normative ] »بپرسيم: چگونه مىتوان به مسائل
فقهى علم پيدا كرد (بدون توجه به قول قائلان ديگر). بنابراين، اين يك خطاست كه اگر كار فلسفه فقه ، نگاه درجه دوم است، حتما بايد
به «فقه موجود» يعنى كار عالمان و فقيهان بپردازد و لذا كارش توصيفىتاريخى
است. چون سخن ما بر سر خود «فلسفه فقه» است نه «فقه». بحث اين است كه «فلسفه فقه» به
دنبال يافتن تاملات ثانوى فقيهان و اصوليان و متكلمان بر سر فقه است، يا خود
به عنوان كارى توصيهاى به دنبال يافتن حقيقت است (عالمان قبل گفته باشند يا نه)
. محصل سخن ما اين است كه بايد بين مسائل فلسفه فقه و تاريخ فلسفه فقه و تاريخ فقه
فرق گذاشت. نه تاريخ فقه و نه تاريخ فلسفه فقه هيچ كدام جزء فلسفه فقه نيستند.
البته همين سخن هم تا حدى معيارى، (normative) است. كسى ممكن است ادعا كند كه
فلسفه فقه عنوانى است عام كه تاريخ فقه را هم در خود جاى مىدهد و حتى تاريخ مسائل
فلسفه فقه را نيز شامل مىشود. ولى مساله به اينجا كه مىرسد، دوباره تمام مشكلات
مربوط به كيفيت تدوين علوم و تقسيمات آ ن روى مىنمايد. در مقابل اين ادعا
مىتوان گفت: اولا اين گونه تدوين فلسفه فقه مطابق اصطلاح نيست. يعنى در نظاير آن در مثل فلسفه
اخلاق و فلسفه زبان و... چنين چيزى صورت نمىگيرد. و ثانيا و مهمتر اينكه دليل آن چندان روشن نيست. چون بايد ببينيم در فلسفه فقه
چه غرضى را دنبال مىكنيم. آنچه تاكنون بر آن تاكيد ورزيدهايم اين است كه
بحثهاى تاريخى و گزارشى نمىتوانند به نحو منطقى تاثيرى بر ديدگاههاى فقهى و
فرافقهى كاوشگران داشته باشند، برخلاف بحثهاى معيارى و توصيهاى. بنابراين
كار تاريخى به نوعى غرض منتهى مىشود و كار معيارى و توصيهاى به نوعى ديگر. بايد
غرضها را دقيقا معين كرد. ربط مسائل درجه اول و دوم، خود از مسائل دشوار است. همين مساله بعينه در فلسفه
اخلاق هم مطرح بوده است. برخى مدعى شدهاند چيزىكه به عنوان فلسفه هر علمى مطرح است،
كارش فقط گزارش است. كارفيلسوف علم به هيچ وجه توصيه و دستور نيست، فقط گزارش
است. به گمان من سخن فوق يك نوع خلط مبحث است و مقصود از تفكيك علم و فلسفه علم چيز
ديگرى است. مثلا آقاى كارناپ در بسيارى از مباحث فلسفه علم كه طرح مىكند اصلا به
تاريخ كار ندارد. مثلا درباره اين كه ما چگونه مىتوانيم حساب احتمالات، (
Probability) را به استقرا مربوط كنيم، دو جلد كتاب نوشته است. او در حساب
احتمالات از عميقترين كارهاى رياضى بهره مىبرد، تا استقرا را تقويت كند. اين
كارى است كه خودش مستقلا انجام مىدهد. گذشته از اين، فلسفه اخلاق را در نظر بگيريد. بنده چند كتاب فلسفه اخلاق معرفى كنم
كه در مقام استدلال به تاريخ فلسفه اخلاق كارى ندارند; مثلا كتاب Principa Ethica
نوشته آقاى «مور» G.E.Moore درباره فلسفه اخلاق را در نظر بگيريد. ايشان در اين
كتاب براى مطالب استدلال مىكند، نه نقل اقوال. به عنوان مثال براى اثبات بسيط
بودن حسن و قبح استدلال مىكند، نه نقل تاريخ. البته گزارشهاى تاريخى مفصل هم دارد،
ولى اين گزارشها براى نقد آن آراء است نه براى اصطياد و حجتساختن نظريهاى در
فلسفه اخلاق. سخنم اين است كه مور در فلسفه اخلاق خويش نمىگويد «حسن و قبح بسيطند»
چون اجماع و اتفاق و يا مسلك عمده فيلسوفان اخلاقى چنين بوده است. بلكه خود به
اين مساله مستقلا مىپردازد و مىگويد «حسن و قبح بسطيند» و در واقع هر كسى بايد
چنين بگويد. و اما اين كه گاه گفته مىشود مسائل فلسفه اخلاق توصيفى است در مقابل
خود اخلاق كه توصيه است صرفا اشارهاى استبه تفكيك مسائل درجه اول و مسائل درجه
دوم، و ناظر به نگاه تاريخى (توصيفى) يا نگاه معيارى (توصيهاى) در فلسفه اخلاق
نيست. در همه علوم مساله همين طور است. مگر علم اصول ما اين طور نيست. مايك وقت پس از
طرح مسالهاى مىگوييم سيد مرتضى هم اين حرف را زده، ولى قاعدتا كار اصولى اين
نيست كه گزارش كند. كار اصولى در اجتماع امر و نهى اين است كه بگويد براساس
فلان مقدمات عقلى و نظرى، اجتماع امر و نهى ممكن استيا نه، نه اينكه نقل اقوال
ديگران بنمايد و قاعدهاى از آنها اصطياد كند. منتها براى اين كه انسان احاطه
بيشترى داشته باشد، گاهى گزارش تاريخى هم مىدهد. تا آنجا كه من ديدهام، در
فلسفه اخلاق كمتر كتابى به اين معنا تاريخى است، نه اين كه گزارش تاريخى در آن
نباشد، بلكه به اين معنا كه متدش تاريخى محض باشد; خلاصه اينكه اصل اين است كه حق
چيست؟ سپس مىتوان گفت عالمان هم چه گفتهاند؟ در خود «فلسفه علم» غربى، عمدتا روش توصيهاى بود، اما در سالهاى اخير به خاطر يك
نسبىگرايى افراطى كه در آنجا پديد آمده، زيربناى اين حالت توصيهاى را زدهاند
كه البته هنوز هم محل بحث است. آقاى «لارى لودن» با اين كه خودش مدافع گزارش و
توصيفىگرى است، كلمات بسيارى از فيلسوفان جديد (پس از سال 1980) را آورده است،
كسانى كه تصريح مىكنند اصلا كار فلسفه علم توصيه است; مثلا به نظرم يكى از ايشان
«رونالد جير»، (R.Gier) است. بحث مفصلى مىكند كه اين حرف غلط است كه ما در فلسفه علم در
پى تاريخ انديشه عالمان بگرديم كه مثلا درباره استقرا چه گفتهاند. اين چه
فايدهاى دارد؟ ما بايد در مورد استقرا تامل مستقل بكنيم نه اين كه تاريخ آن را
تحصيل كنيم. اين تاريخ هيچ معقوليتى را براى استقرا پديد نمىآورد. فقط در فلسفه علم،
آن هم به خاطر يك نسبىگرايى كه برخى از آنان دارند، چارهاى جز اين نديدهاند كه
توصيه به اين معنا را كنار بگذارند. اما اين كه آنها حق دارند به تاريخ مراجعه
كنند، بحث ديگرى است. ولى اشخاصى مانند آقاى لارى لودن مىگويند: اگر كسى قائل باشد كه
ما براى بحث، مبداهاى عقلى مستقل داريم و راهى به واقع داريم، در اين صورت مسلما
ما بايد توصيهاى كنيم. ملكيان: فلسفه فقه هم جنبه توصيفى دارد و هم جنبه توصيهاى. البته ناگفته پيداست
كه توصيههاى فلسفه فقه توصيههاى ارزشى نيست، بلكه توصيههاى روشى است; يعنى فى
المثل مانند توصيههاى اخلاق نيست، بلكه نظير توصيههاى منطق است. وقتى منطق صورى
مىگويد: «در قياس بايد سه حد داشت، نه چهار حد» توصيهاى مىكند و با اين توصيه فقط
روش استدلال قياسى درست را نشان مىدهد و، از اين رو، كسى كه مىخواهد دليلى
مغالطهآميز بياورد ملزم به رعايت اين توصيه نيست. فلسفه فقه نيز گهگاه توصيه
مىكند، اما فقط در جهت اينكه استدلال فقهىاى درستباشد. نقدونظر: آثار و فوايدى كه بر فلسفه فقه مترتبند كدامند؟ و غايت اين علم چيست؟ لاريجانى: نظير اين مساله را در فلسفه اخلاق هم مطرح كردهاند و خيلى از
فيلسوفان اخلاق منكرند كه بحثهاى فلسفه اخلاق به درد اخلاق بخورد. مثلا سخن يكى از
گرايشهاى عمده غير رئاليستى كه در بيشتر اين قرن بر فلسفه اخلاق تحليلى حاكم
بوده اين بود كه اخلاق، انشايى است; لذا مىگفتند بحثهاى فلسفه اخلاق كه توصيفى
است، نسبتى با انشاهايى كه در اخلاق مىشود، ندارد، ولى برخى فيلسوفان متاخر
به اين سخن اشكال كردهاند و به نظرم اشكال آنان وارد است. (David Brink, Moral
Realism and the Foundation of Ethice, pp.1-13 Gam.U. press, 1989) كمترين چيزى كه ما از تاثير فلسفه فقه بر فقه انتظار داريم اين است كهبا
روشن شدن مبادى تصورى و تصديقى و روششناسى و شناختشناسى در شفاف شدن مبانى فقه
كمك كند. اين شفاف شدن ممكن است اولا در خود فقه تاثير بگذارد و گزارههايى را در
درون فقه متحول سازد و ثانيا نوع نگاه ما را عوض كند. نگاه عالمانه به مسائل
فقهى با نگاه جاهلانه فرقش در همين است كه يكى با تنقيح جوانب مختلف به مساله
فقهى مىنگرد و ديگرى بدون اين تنقيح. به عنوان مثال اگر نظر ما در فلسفه فقه ، اين
شد كه ماهيتحكم، اعتبار است، تلقى ما از وجوب و حرمتبا تلقى كسى كه قائل است
وجوب و حرمتيك امر واقعى و عينى است، متفاوت است. «عينىگرايان» نمىگويند «صلوة
جمعه واجب است»، انشاء و اعتبار است; يعنى تلقىشان از همين قضيه فرق مىكند; زيرا
تصورش از وجوب فرق كرده است. در ناحيه علم به احكام هم همين طور است; يعنى
بحثهايى كه به مبادى تصورى و تصديقى برمىگردند، اگر قيافه قضيه را هم عوض نكنند،
تلقى ما را از آن تغيير مىدهند و اين تاثير كمى نيست. هرچند ممكن است «يجب» را
«يحرم» نكند، ولى در هر حال تاثير مىگذارد. البته حتى ممكن است در نتايج هم
تاثير كند، شايد مثالش اين باشد كه اگر ما معتقد باشيم ماهيتحكم اعتبار است،
ممكن است در اجتماع امر نهى معتقد شويم امر و نهى با هم جمع شوند، هرچند بعضىها مثل
مرحوم اصفهانى معتقدند امر و نهى حتى اگر به لحاظ ذات جمع شوند به لحاظ مبادى و
غايات اجتماعشان ممتنع است گرچه بالذات با هم تنافى ندارند. اما اگر
اهيتحكم را واقعى گرفتيم، بالذات هم تنافى پيدا مىكنند. به هر حال، بعضى از اين بحثها مسلما در نگرش فقيه مؤثرند. بعضى هم ممكن است
ثمرات عملى داشته باشد كه نمىتوان منكر آن شد. بنابراين، در اصل فايدهاش، هيچ
ترديدى نيست. ملكيان: غايت فلسفه فقه دو چيز است: ايضاح مبادى تصورى علم فقه و اثبات مبادى
تصديقى آن. شايد يكى از مهمترين آثار و فوائد مترتب بر فلسفه فقه اين باشد كه به پيشفرضهاى
علم فقه، كه چه بسا مضمر باشند و حتى ناآگاهانه اتخاذ شده باشند تصريح مىكند و
آنها را به آستانه آگاهى همه، اعم از مجتهد و مقلد، مىرساند. آگاهى از اين
پيشفرضها هم در جهت اصلاح و تهذيب علم فقه سودمند است و هم براى نشان دادن نقاط قوت و
ضعف فقه اسلامى، عموما، و هريك از مكاتب فقهى اسلامى، خصوصا، و هم در جهت كاهش
پيشداوريها و خامانديشيهاى پيروان هر يك از مكاتب فقهى نسبتبه ساير مكاتب.
اين آگاهى همچنين مىتواند سببساز پيدايش يك، به اصطلاح قدما، «علم الخلاف» يا،
به اصطلاح امروزين، «فقه مقايسهاى» پيشرفته باشد. نقدونظر: به نظر شما، اهم مسائل فلسفه فقه كدامند؟ ملكيان: به نظر من، فهرست اهم مسائل فلسفه فقه در پاسخ به پرسشهاى اول، دوم، و سوم
ذكر شد. لاريجانى: تعيين مسائل عمده فلسفه فقه ، بحث عمدهاى است. چون بسيارى از بحثهاى
آينده، حول اين مىچرخد كه ما فلسفه فقه را چه بدانيم; مثلا براى تعيين نسبتش با
علم اصول، با فلسفه حقوق و امثال اينها بايد بدانيم مسائلش چيست و همينطور اينكه
فلسفه فقه از چه دانشهايى استفاده مىكند دايرمدار اين است كه مسائلش چيست؟ من
فكر مىكنم بتوانيم براى مسائل فلسفه فقه ، چهارچوبى مشخص كنيم. اگر كار فلسفه فقه اين باشد كه به فقه، نگاه ثانوى كند و فقه را مجموعهاى از
قضايا در نظر بگيريم، آن هم به نحو مقطعى، نه تاريخى و نه به صورت فعاليت عالمان،
در اين صورت سه دسته مساله مهم، به فلسفه فقه مربوط مىشود. يك دسته به موضوعات
احكام فقهى باز مىگردد; دسته ديگر به محمولات آن و مهمترين دسته به تصديقات
قضاياى فقهى باز مىگردد كه اين بحث طيفهاى وسيعى از مباحث فلسفى، كلامى، اصولى
و غيره را شامل مىشود. البته من بعضى از اينها را طبق اين دستهبندى به عنوان
نمونه ذكر كردهام، ولى با تامل در اين بحث، حتما مىتوان مسائل ديگرى را بدان
افزود. اما درباره محمولات قضاياى فقهى، اول مىتوان اين سؤال را مطرح كرد كه
محمولات آن از چه سنخ است؟ تحت اين عنوان مىتوانيم بحث كنيم كه به طور كلى
ماهيتحكم فقهى چيست و حكم از چه سنخ مقولهاى است؟ مساله ديگرى كه جزئى تر است، اين
است كه احكام فقهى مختلف چه هستند؟ كه اين، در اصول بسيار فايده دارد; مثلا اين
كه حقيقت وجوب و استحباب و كراهت چه فرقى با هم دارند را مىتوان تحت همين
عنوان بحث كرد، يا حقيقت انشاء و اخبار چيست، آيا اينها با هم فرق دارند; فرق
احكام وضعى و تكليفى چيست; آيا احكام تابع مصالح و مفاسدند; رابطه احكام با
غايات چيست، آيا احكام غاياتى دارند و اين غايتها چه هستند؟ مثلا آيا طبق يك
تفسير از كلام امام راحل(ره) احكام حكومتى، غايات واقعى همه احكامند، يا اين
كه طور ديگرى است؟ چون به نظرم يكى از بهترين تفسيرهاى كلام ايشان، كه احكام
حكومتى را حكم اولى داند نه ثانوى، مبتنى بر اين است كه ما غايات تمام
احكام شرعى را احكام عملى و اجرايى يك حاكم شرع بدانيم كه طبيعتا انسان
متدينى است و مصالح و مفاسد را در نظر گرفته است; بدين معنا كه اگر مثلا به عدم
ملكيتحكم كرد، ديگر ملكيت نباشد. يك بحث هم اين است كه غايات احكام چيست؟ تبعيت
از مصالح و مفاسد هم يكى از اين بحثهاست، اگر بيشتر فكر كنيم، شايد خيلى مباحث
ديگر به محمولشناسى اين قضايا برگردد. در باب موضوع احكام فقهى مىتوان بحث كرد كه آيا موضوع آن، آن طور كه معمولا
مىگويند افعال مكلفين است؟ در اين صورت تكليف احكام وضعى چيست؟ مثلا ما براى
مسجد ملكيت قائليم، حكم مىكنيم مسجد مالك است. يا فرض كنيد مكلفى را ضامن مىدانيم
كه اين، به فعلش ربط ندارد. يعنى چيزى بر عهده مكلف است و اين فعل مكلف نيست و هكذا، پس،
موضوع احكام شرعى چيست؟ حقيقت فعل مكلف چيست؟ اين بحث ولو در فقه ما و اصول ما
خيلى باز نشده، ولى گاه گاهى واقعا مفيد است، مخصوصا در بحث ضمانات كه ماهيت فعل
چيست و منظور ما از فعل مكلف چيست؟ قصد مكلف چه قدر دخيل است و افعال مكلف به لحاظ قصود
به چه نحو است؟ چون برخى از افعالش مسلما قصدى است، مانند تعظيم، هتك و امثال اين.
افعال توليدى چگونه است؟ آيا ما اصلا فعل توليدى داريم، يا مجاز است; مثلا اگر
كسى با آلتى كسى را كشت، آيا قتل واقعا مستند به اوست؟ اگر سنگى پرتاب كند كه
موجب قتل شخصى شود، اين قتل چقدر قابل استناد به پرتابكننده سنگ است; يعنى فعل توليدى
چه سنخ فعلى است; آيا فعل اختيارى است، يا همان طور كه بعضى ادعا مىكنند مجازى است.
اما بحثهاى عمده در فلسفه فقه به بخش تصديقى قضاياى فقهى بر مىگردد. تصديق يك حكم
فقهى توسط فقيه بر چه مبانىاى استوار است. در اينجا يك سرى مباحث كلى
شناختشناسانه داريم; همچنان كه در فلسفه اخلاق يك سرى بحثهاى خيلى عام
شناختشناسانه داريم. چگونه علم به اخلاقيات ممكن است. علم به اين بايدها و
نبايدها، به خوبها و بدها، كه به اينها مىگويند بحثهاى epistemological در فلسفه
اخلاق. در فقه هم ما مىتوانيم همين بحث را طرح بكنيم. يك فقيه با كدام منبع و قدرت به
شناخت فقهى نائل مىشود؟ ممكن استبعضى از اينها تاريخى باشد، چون علم به منابع فقهى عمدتا از طريق تواتر
و غيره است. بعضى نصوصى است كه دهها مقدمه مىخواهد و بعضى عقلى است و هكذا. بررسى متد
تحقيقى فقهى در همين جا قابل طرح است. بحث ديگر راجع به حجج فقهى است. فقيه در پى تحصيل حجت است. او چگونه حجت را
تحصيل مىكند؟ اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه حجتيعنى چه؟ به نظر مىرسد بحث معنا و حقيقتحجج كه در
اصول مطرح است اينجا كاملا قابل طرح است. پس از آن، بايد به تقسيم حجتها به
حجتهاى عقلى و نقلى و حجتهاى غير مستقل عقلى پرداخت و سپس بايد به اين سؤال پاسخ
داد كه مقصود از حجتهاى عقلى چيست; يعنى حجتهاى مستقل عقلى. بحثحسن و قبح و قاعده
ملازمه بحثحجيت و ربط آن با احكام عقل عملى نيز بايد در همين جا مطرح شود بحث از
غير مستقلات عقلى هم همين طور، چون يك نوع از حجتهاى ما هستند. هم چنين بحث از حجتهاى نقلى به معناى اعم آن كه تحت اين بحث، چندين بحث مهم قابل
طرح است. دلالتهاى الفاظ چگونه صورت مىگيرد; كاركرد زبان چيست; چگونه فقها مىتوانند
به يك فهم عينى از روايات برسند; زيرا غرض، رسيدن به فهم دينى است. بحث تفسير متون
يا «هرمنوتيك» اينجا قابل طرح است. يك بحث هم راجع به ماهيتسيرههاى عقلايى است،
ارتباط سيرههاى عقلايى با احكام عقلى چيست؟ آيا اين دو يك ماهيت دارند يا دو
ماهيت، دليل حجيت آن چيست; آيا در سيرههاى عقلايى ما دنبال نكات سيره هم
مىگرديم و مىگوييم قابل امضا شدن است، مثل راهى كه شهيد صدر طى مىكند. زمانى به
اين فكر بودم كه مساله حقالتاليف را مىتوان اين طورى حل كرد كه نكته امضاى
سيره در حيازت، عام است. واقعا اگر در باب حيازت بگويند هركس سبق پيدا كرد به
شيئى و آن را حيازت كرد، مال اوست، اين در امور معنوى انصافا روشنتر است و نكته
امضا فرق نمىكند; چون نكته سيره عقلايى مساله اين است كه به يك چيزى واصل شده و
سبق بر ديگران داشته است. يك بحث مهم سيرههاى عقلايى اين است كه آيا نكتههايش هم
قابل امضا هستيا نه؟ اينها يك چهارچوب تقريبا كلى است، اما در اين بحثها، بحثهاى تاريخى به طور كلى
كنار گذاشته مىشود; زيرا مساله با يك نگاه خاصى مورد بررسى قرار مىگيرد و بحث
تاريخى را مىتوان جداگانه طرح كرد. نقدونظر: آيا پرداختن به فلسفه فقه را براى همه كسانى كه در حوزه علم فقه مطالعه و
تحقيق مىكنند ضرورى مىدانيد؟ محقق داماد: پاسخ من به اين سؤال منفى است; همان گونه كه لازم نيست همه فقها يك
تكلم به تمام معنا باشند. همچنان كه مىدانيد، ورود به فقه بدون قبول پارهاى مبانى
كلامى امكانپذير نيست، ولى در عين حال ممكن است فقيهى بتفصيل اين مباحث را
نداند. متكلم بودن براى فقيه لازم نيست، هر چند اگر باشد بهتر است. به نظر ميرسد
دانستن مسائل فلسفه فقه هم بتفصيل لازم نيست و استنباط متوقف بر دانستن آن
نمىباشد. نقد و نظر: نمىتوان دست كم به اين مساله قائل شد كه فقيه بايد يك سرى مبانى را در
فلسفه فقه منقح و اتخاذ كرده باشد؟ محقق داماد: فيلسوفان فقه بايد آن مباحث را به نحوى مبسوط بحث كنند و فقيهان از
ايشان اخذ كنند. به نحو جزئى مىتوان گفت كه فقيه بايد يك سرى مبانى را به صورت
اصول موضوعه بگيرد. ولى در عين حال به عنوان مقايسه مىتوان گفت كه در حقوق
معاصر، متخصصانى وجود دارند كه در فلسفه حقوق تخصص دارند اما به هيچ وجه حقوقدان
نيستند; يعنى آگاه به فروع مسائل حقوقى نيستند. و برعكس، كسانى وجود دارند،
قانوندان و حقوقدان، كه واقعا متخصص انعقاد قرارداد هستند، در حالى كه به هيچ وجه به
فلسفه حقوق آگاه نيستند. اين جدايى كاملا در آنجا محقق گرديده عملا هم ديده شده است.
كسانى هستند كه من آنها را صاحبان دكترين در مسائل فقه عقود مىدانم يعنى متخصص
فقه قرارداد، (contract) يا فقه عقود هستند، در حالى كه كسى يك مقاله در فلسفه حقوق از
آنها نخوانده است. افرادى هم در فلسفه و حقوق هستند كه مسائل حقوقى را نمىدانند. در
فقه هم به نظر مىرسد كه وضع چنين باشد. البته آگاه به مبانى و اصول موضوعه كه
فلسفه فقه به اثبات مىرسد براى فقيه لازم است، اما به جزئيات آن مسائل آگاه
نباشد ضربهاى نمىزند. ملكيان: به گمان اين بنده، پرداختن به فلسفه فقه براى همه كسانى كه در حوزه علم فقه
مطالعه و تحقيق مىكنند بوضوح ضرورت دارد، و اين امر اختصاص به فلسفه فقه هم ندارد.
اساسا، مگر مىتوان بدون ايضاح مبادى تصورى يك علم و اثبات مبادى تصديقى آن
در آن علم صاحب راى و نظر شد؟ نقدونظر: آيا مىپذيريد كه شكوفايى و بالندگى فلسفه فقه در گرو آگاهى هرچه بيشتر
از بعضى از علوم ديگر است؟ اگر بلى، آن علوم كدامند؟ و آيا سه علم تاريخنگارى،
معناشناسى، و فلسفه زبان را از زمره اين علوم مىدانيد؟ ملكيان: شكوفايى و بالندگى فلسفه فقه در گرو آگاهى هرچه بيشتر از بعضى از علوم
ديگر است. اهم اين علوم ديگر، غير از آنها كه در پرسشهاى دوم، سوم، و چهارم
ذكرشان رفت، عبارتند از: الف) فلسفه زبان، كه به تحليل نظرى و عقلى زبان، در همه ابعاد آن، مىپردازد. بعضى از
مسائل فلسفه زبان كه با فلسفه فقه ربط مىيابند عبارتند از: معناى «معنا» چيست؟ چند نوع
معنا وجود دارد؟ چگونه معنا افاده مىشود؟ زبان چيست؟ ارتباط زبان و معنا چيست؟
چگونه زبان معنا را مىسازد؟ اسمهاى خاص، الفاظ جزئى، الفاظ كلى، توصيفها، و
تعريفها چه قسم معنايى افاده مىكنند؟ چه چيزى معلوم مىدارد كه دو تعبير زبانى
معناى واحدى دارند؟ به چه شيوهاى بافتيك تعبير زبانى معنا مىآفريند و/ يا بر معنا
اثر مىگذارد؟ فرق ميان معناى حقيقى و معناى مجازى چيست؟ استعاره، تشبيه، و
تمثيل چه معنايى افاده مىكنند و چگونه افاده معنا مىكنند؟ تحت چه شرايطى مىتوان
گفت كه معناى يك تعبير زبانى ايهام يا اجمال يا ابهام دارد؟ (اين مسائل
صبغه معناشناختى، (semantic) دارند)، ارتباطات ساختارى يا دستورى موجود ميان
علائم زبانى، يعنى كلمات، عبارات، و جملات، چيست؟ علائم زبانى را به چه
شيوههايى مىتوان مرتب كرد تا افاده معنا كنند؟ (اين دو مساله صبغه نحوى، (
syntactic) دارند)، با قطع نظر از معنا يا مدلول علائم زبانى، و با قطع نظر از نحوه
ارتباط آنها با علائم زبانى ديگر، كسانى كه اين علائم را وضع مىكنند و/ يا
كسانى كه آنها را تفسير مىكنند چه ربط و نسبتى با آنها دارند، چه تاثيرى از
آنها مىپذيرند، و چگونه آنها را به كار مىبرند؟ (اين مساله صبغه كاركرد شناختى،
(pragmatic) دارد)، آيا هر نوع زبانى، مثلا زبان دين، زبان اخلاق، و زبان علم، خصيصه
(يا خصائص) منحصر به خود دارد؟ اگر بلى، خصيصه (يا خصائص) زبان دين و زبان اخلاق
چيست؟ «مراد متكلم» يعنى چه؟ از چه راه يا راههايى مىتوان مراد متكلم را دريافت؟
براى چه اهدافى مىتوان از زبان استفاده كرد؟ به چه شيوههايى مىتوان از زبان
استفاده كرد؟ افعال زبانى چيستند؟ افعال زبانى با استعمالات زبانى چه فرقى
دارند؟ چند نوع علامت زبانى وجود دارد؟ علائم زبانى چگونه وضع يا ساخته مىشوند؟
اين قبيل مسائل معمولا در بخش «مباحث الفاظ» علم اصول فقه مورد بحث و فحص واقع
مىشوند، اما بايد پذيرفت كه آنچه در مباحث الفاظ اصول فقه مىآيد، در قياس با آنچه
امروزه در فلسفه زبان و سه شاخه نشانهشناسى، يعنى نحو، معناشناسى، و كاركردشناسى، محل
بحث است، جز اندكى بيش نيست و همين مقدار اندك نيز البته نيازمند اصلاح و تكميل
فراوان است. ب) چون عمده كار علم فقه تفسير متون مقدس دينى و مذهبى است، فلسفه فقه طبعا با
پيشفرضهاى تفسيرى فقيهان سروكار مىيابد و، از اين رو، بايد به دانش هرمنيوتيك، (
hermeneutics) ،يعنى علمى كه به روند فهم و تفسير گفتارها و نوشتارها عموما و
فهم و تفسير متون دينى و مذهبى خصوصا مىپردازد، نظر داشته باشد و نظريات مختلف
راجع به تفسير را بسنجد و نقاط قوت و ضعف آنها را معلوم كند و مخصوصا چند و چون
تاثيرى را كه معرفتهاى ديگر بر معرفت تفسيرى دارند روشن سازد. بيمناسبت نيست كه، در همين جا، نكتهاى را در باب تفسير قرآن كريم بياورم.
قرآن كريم دو خصيصه دارد: يكى اينكه، بنا به عقيده عموم مسلمين، نه فقط معانيش، بلكه
الفاظ آن نيز از جانب خداى متعال نازل شده است; و ديگر اينكه فراهم آمده از
مطالب پراكندهاى است كه، در طول بيستوسه سال، بتدريج نزول يافتهاند و بعدا به
ترتيبى كه ترتيب نزول آنها نيست مرتب شدهاند. با توجه به اين دو خصيصه قرآن
كريم، جاى دو سؤال هست: الف) آيا نشانهشناسى و روشهاى تفسيرىاى كه در مورد متون
مكتوب ديگر كاربرد دارند، يعنى متونى كه هم الفاظشان گزيده بشرند و هم برحسب زمان
نوشته شدنشان مرتب شدهاند، در مورد اين كتاب آسمانى نيز كاربرد مىتوانند داشت؟
ب) علم به اين دو خصيصه يا قبول اين دو خصيصه چه تاثيرى بر فهم و تفسير اين
كتاب شريف خواهد داشت؟ ج) منطق وظيفه يا منطق بايايى، (deontic logic) ،كه بخشى از منطق است كه در آن از عقل
در استدلالات عملى استفاده مىشود، يعنى در جايى كه مىخواهيم آنچه را بايد كرد
اثبات كنيم. در اين منطق، اصول و قواعد منطقىاى كه خاص مساله تكليف، وظيفه، يا
الزاماند تدوين مىشوند، مانند اين اصل و قاعده كه محال استيك كار، در عين حال،
از حيث اخلاقى هم الزامى و هم ممنوع باشد. مىتوان گفت كه اين منطق، برخلاف منطق
قياسى و منطق استقرايى كه منطق اخبارياتاند، منطق انشائيات (يا دستورها يا
اوامر) است. آنچه امروزه در اين منطق محل بحث است نظير مباحث «ملازمات عقليه»
اصوليان مسلمان است. د) فلسفه دين، كه بخشى از فلسفه است كه در باب موضوعات و مسائل دينى بحث عقلى و
فارغدلانه مىكند. حاجت فلسفه فقه به فلسفه دين روشن است و نياز به تاكيد ندارد،
ولى مىتوان گفت كه اين احتياج در قلمرو اين گروه از مسائل فلسفه دين بيشتر
است: تعريف دين; انواع تصورات و برداشتها از خدا; تعاريف خدا; اوصاف خدا; ادله
وجود خدا و تنوع و اعتبار آنها; معانى و ارتباطات متقابل ايمان، عقل، وحى، و
تعبد; معنا و كاربرد زبان دينى; جاودانگى انسان; خاستگاه و ضمانت اجراى اخلاق
در تفكر دينى; ارتباط ميان دين و دولت; و اخلاقى بودن نظام جهان هستى. ه) از آنجا كه بسيارى از پيشفرضهاى علم فقه پيشفرضهايى در باب انساناند، فلسفه
فقه بايد از مجموعه علوم انسانى، از جمله روانشناسى و جامعهشناسى، بهره جويد تا
بتواند، از اين طريق، از صحت و سقم پيشفرضهاى انسانشناختى علم فقه خبر گيرد. محقق داماد: بنظر ميرسد كه بسيارى از اين سؤالات نه تنها براى فلسفه فقه، بلكه براى
خود فقيه هم مهم و لازم هستند. بنده فكر مىكنم كه مباحث تاريخى خيلى در استنباط
تاثير دارد; بخصوص كار بر روى رواياتى كه ما داريم كه قضاياى خارجيه بودهاند،
به اطلاعات تاريخى نياز دارد. تا انسان آگاه به تاريخ صدور متن نقلى نباشد،
نمىتواند استنباط بكند كه آيا جزء قضاياى حقيقيه استيا جزء قضاياى خارجيه.
مواردى براى خود بنده پيش آمده است كه يك قطعهاى از متون فقهى يا روايى را بدون
توجه به زمان صدور و مناسبت آن، مورد بررسى و استنباط قرار دادهام. ولى وقتى كه
به تاريخ صدور آن جمله مراجعه كردهام و زمان قضيه را مورد توجه قرار دادهام،
اصلا جور ديگرى فهميدهام. البته اين بحث را فقها درباره قرآن دارند كه آيا
مورد، مخصص مىشود يا خير؟ شان نزول چه دخالتى دارد؟ درباره قرآن فقها براى خودشان
مبنايى را اتخاذ كردهاند كه اين هم جزء مباحث پيش فقهى است. فقها در قاعده احسان
(آيه شريفه ما على المحسنين من سبيل) بحث كردهاند كه آيا از اين مىتوان يك قاعده
كلى استفاده كرد، يا اين كه تنها آن حكم خاص را بيان مىكند. به هر حال، فقها در مورد قرآن اين بحث را كاملا توجه داشتهاند. اما سخن اين است
كه آيا در مورد احاديث هم همين طور است؟ جملهاى از اميرالمؤمنين(ع) راجع به
مذمت زنان به نقل از نهجالبلاغه گفته شده است كه:هن نواقص العقول و نواقص الايمان.
بعلاوه جملات ديگرى از اين قبيل. آيا ما حق داريم به اميرالمؤمنين نسبتبدهيم
كه ايشان اين نظر كلى را راجع به تمام زنان، زن از آن جهت كه زن هست، ابراز
داشتهاند؟ آيا جرات داريم كه همچون انتسابى را به اميرالمؤمنين بدهيم، بدون
اين كه بگوييم اين جمله كجا صادر شده است و در چه شرايطى بوده است؟ بعد از جنگ
جمل و آن شرايطى كه عايشه در جنگ جمل ايجاد كرد و نقشى كه آن خانم ماجراجو در
داستان جمل داشت كه برخلاف دستور رسول الله(ص) كه فرمود: وقرن فى بيوتكن بيرون
آمده و سوار بر جمل، به ميدان اميرالمؤمنين آمده بود و مردمى كه دنبال شتر او را
گرفته و آنرا مقدس فرض كرده بودند و فتنه به راه انداخته بودند، ايشان در بصره اين
جملات را مىگويد. اين يك مساله محدودى است كه به شرايط خاصى مربوط مىشود. آيا ما
اجازه داريم كه بدون مقدمه و مؤخره، آن را به عنوان يك قضيه كلى هميشگى به
اميرالمؤمنين منتسب بكنيم، بنده فكر نمىكنم اين حق را ما داشته باشيم. در مسائل
ديگر فقهى هم همينطور است. من از پدرم (رضوان الله عليه) مكرر اين حرف را شنيدهام
كه ايشان از قول مرحوم آيت الله بروجردى مىفرمودند كه بسيارى از روايات شيعه
حاشيه بر فقه عامه هست. فهم اين مساله متوقف بر اين است كه انسان تاريخ فقه و
تحولات فقه عراق و مدينه و درگيرى مكتبهاى مدنى و عراقى را كه بسيار عظيم
ستبداند. من در رساله فقه تطبيقى، كه براى دانشجويان دوره فوق ليسانس جمعآورى
كردهام، چگونگى رويارويى فقه عراق و مدينه و مكتبهاى عامه را آوردهام. در
اين بيان ائمه شيعه چگونه سخن مىگفتند و موضعگيرى مىكردند؟ تا اينها را ندانيم،
در برخورد با روايات نمىتوانيم درباره مسائل تاريخى آن اظهار نظر كنيم.
نگاه تاريخى، فهم قبلى و فهم بعدى را تغيير مىدهد. يكى از مقدمات كلامى ما براى استنباط فقهى اين است كه ائمه دوازدهگانه خود را
به اضافه پيامبر اكرم(ص) و به اضافه حضرت فاطمه زهرا(س) از نظر كلامى، يك واحد
كلى و مانند يك كلام منسجم بدانيم. مىگوييم آن عام است و اين خاص. اگر اين
يكى از مقدمات كلامى ما هست ما بايستى در طول يك قرن و اندى، از آغاز نزول قرآن
مجيد تا زمان غيبت كبرى، اين جملات را يك واقعه و روند واحد يك قرن و اندى محسوب
كنيم و هر كدام از آنها را در جاى خود مورد توجه قرار بدهيم. فيض كاشانى
رسالهاى تحت عنوان الاصول الاصيله دارد. او كه يك اخبارى است، البته نه
اخبارى تام و صد درصد، در مبحث تعادل و تراجيح و در بحث تعارض اخبار، نكته
جالبى دارد. مىدانيم كه وقتى دو خبر متعارض باشند فقها غالبا طبق اخبار
علاجيه عمل مىكنند. يعنى اشهرهما، اعدلهما، اوثقهما، و اين كه كدام موافق عامه و
كدام مخالف عامه و موافق كتاب و ...، اين معيارها را براى ترجيح روايات
متعارض هم به كار مىبرند. اما فيض كاشانى در راس اصول سنجش اخبار متعارض، مساله زمان را قرار مىدهد.
مىگويد اگر يك روايتى با روايت ديگر در تعارض بود، اولين چيزى كه مورد توجه
قرار مىدهيم، مساله زمان است. يعنى آن روايتى را كه از امام مؤخر صادر شده است،
بر روايتى كه از امام مقدم صادر شده است مقدم مىداريم بر اين مساله چنين
استدلال مىكند كه آنچه اماممقدم گفته است مربوط به زمان خودش بوده است و
امام مؤخر را بايد مقدم بداريم، چرا كه حكم آن روز اين بوده است. به هر حال، يكى از چيزهايى كه بايد به آن توجه كنيم، آگاهى به تاريخ صدور و نزول
اخبار و آيات است. اما نكته ديگرى كه در سؤال شما بود، معناشناسى است. من فكر
نمىكنم كه اين گونه مباحث در فلسفه فقه وارد بشود. بلكه اين مباحثبايد در اصول
فقه از جمله در مباحث الفاظ، مورد بحث و بررسى قرار گيرد. براى مثال، مباحثى كه تحت عنوان معيارهاى دلالت مطرح است، بسيار مهم است و من
اطمينان دارم كه در آينده، صاحب نظران رشته اصول اين مباحث را وارد علم اصول
خواهند كرد. همچنان كه امروزه در دوره دكترى اصول، در مباحث الفاظ، بسيارى از
مسائلى كه متناسب با مباحث معناشناسى است، كه رابطه مستقيم با بحث الفاظ اصول
دارد، مورد بررسى قرار مىگيرد. همچنين مباحثى در امر و نهى و واجب مشروط كه الآن
در علم اصول ما بخوبى مورد بحث قرار گرفته است، ولى به نظر مىرسد مباحث
معناشناسى در علم اصول وارد خواهد شد. به هر حال، فكر مىكنم كه نمىتوانيم اينها را
داخل در فلسفه فقه بگيريم، مگر اين كه تعريف فلسفه فقه را به گونهاى بگيريم كه
اين مباحث از اصول فقه بيرون بيايد كه البته در آن صورت اين مباحث هم وارد
فلسفه فقه مىشود. نكتهاى را كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه دلالت الفاظ براى فقها، دلالت
صدور است;يعنى فقيه بايد توجه بكند كه اين جمله در حين صدور چه دلالتى داشته است.
اولين بحثى كه مطرح مىشود نحوه دلالت كلام الله است كه جزء مباحث معناشناسى
است. آيا كلام خدا را از نظر دلالت، مىتوان با كلام ديگران و افراد عادى
يكجا مورد بحث قرار داد؟ آيا جملاتى كه در قرآن آمده استبا جملاتى كه از يك شاه
يا به قول فقها، مولا صادر مىشود يكى است؟ فقها دستور آب آوردن (جئنى بماء) را با
«اقم الصلوة» مقايسه مىكنند. صاحب معالم و يا اصوليين و فقهاى ديگر در هنگام
استدلال و فهم «اقم الصلوة لدلوك الشمس» درباره اين كه آيا دلالتبر فور يا
تراخى مىكند، آيا دلالتبر وجوب يا استحباب مىكند و... دقيقا با همان عبارتى كه
از مولا صادر مىشود (جئنى بماء) مقايسه و استنباط مىكنند. مقايسه بين اين دو، بايد در اين بحث روشن بشود كه آيا جملات و كلمات خداوند در
مخاطب ساختن انسانها، از نظر دلالتبه همان گونه است كه انسانها با يكديگر
سخن مىگويند؟ بايد جايگاه مباحث كلام الله را روشن بكنيم; اصولا سخن خداوند يعنى
چه؟ مخاطب سخن خداوند كيست؟ ظهور كلام خداوند چه نوع ظهورى است؟ آيا ظهور عرفى
رايج روز است؟ ... به نظر مىرسد كه اين گونه بحثها در قلمرو اصول فقه نيست و بايد
در فلسفه فقه مورد بررسى قرار گيرد. اين مباحث داخل در مباحث فلسفه فقه است. نقد و نظر: روشهاى تفسيرى رايج، اعم از روشهاى تفسير رايج در حوزه و يا در
مباحث تفسيرى جديد هرمنوتيك، متون را با دو ويژگى تفسير مىكنند اولا اين متون
ناسوتى باشند نه لاهوتى ثانيا تدوين آنها، برحسب زمان وقوع و يا نوشته شدنشان
مرتب شده باشند به عبارتى برحسب ترتيب نزول باشد. حال سخن اين است كه اين
روشهاى تفسيرى را چگونه در كلام الله به كار بريم؟ محقق داماد: بايد بين دو مطلب فرق قائل بشويم: يكى مساله تفسير است و ديگرى تاويل.
تفسير عبارت از اين است كه مفسر بر اساس الفاظ و كلمات قرآن، عامو خاص،
ناسخ و منسوخ، مطلق و مقيد و ... را معنا مىكند، كه در واقع كارى است اندكى بالاتر از
ترجمه. اما تاويل يعنى به باطن و درون قرآن نگاه كردن و اين، كارى است كه امثال
ابن عربى و سيد حيدر آملى و ملاصدرا در كتابهاى تفسيرى و فلسفىشان انجام
دادهاند. اما در پاسخ به سؤال جناب عالى بايد گفت كه از قديم اين بحث وجود داشته است كه
آيا ما حق داريم از قرآن احكام شريعت و وظايف خودمان را استخراج كنيم يا خير.
افرادى كه معتقد بودند كه «انما يفهم القرآن من خوطب به»، دقيقا تصورشان اين بود
كه اين كلام، كلام مقدسى است، الفاظ مقدسى است كه مردم عادى نمىفهمند جز قديسها.
تنها قديسها كلمات مقدس را مىفهمند كه همانا ائمه اطهار هستند. در واقع، گروهى از
اخباريين چنين فكر مىكردند و مىگفتند فهم قرآن مختص قديسهاست آنها بايستى
بفهمند و ما از آنها فرا بگيريم. اين بحثى قديمى در تاريخ انديشه اسلامى است. در
مقابل، افرادى مثل اصوليين با تمسك به استدلالاتى، اين افكار را رد كردند و
معتقد بودند كه ما مىتوانيم از قرآن استفاده بكنيم. مهمترين دليل ايشان اين است
كه ائمه اطهار خودشان به مردم گفتهاند كه شما مسائلتان را از قرآن برداشت كنيد.
مانند روايتى كه عبدالاعلى مولى آل سام كه مىگويد به زمين خوردم و پايم زخم شد.
بناچار روى آن مرهم گذاشتم. از امام پرسيدم: حالا وضويم را چگونه بگيرم؟
حضرت فرمودك يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله، امسح على المرارة. گفتم از
كدام آيه؟ حضرت فرمود از آيه«ما جعل فى الدين من حرج». از وضع اين سؤال و جواب
معلوم مىشود كه امام سؤال كننده را ترغيب مىكند به اين كه مستقيما به قرآن رجوع
كند. زيرا مىگويد: اگر توجه به اين آيه كرده بودى، از من نمىپرسيدى. مهمترين دليل
شيخ انصارى(ره) رواياتى است كه ائمه اطهار به خود قرآن ارجاع دادهاند. از اينجا
مىفهميم كه ما از ظواهر قرآن مىتوانيم استفاده كرده، احكام شريعت را برداشت
كنيم. به هر حال برداشتشيخ انصارى و امثال وى اين بود كه خير، كلام الله به
الفاظش قداستى ندارد كه حتما بايد افراد قديس آنها را برداشت و براى ديگران معنا
كنند. معناى نزول قرآن اين است كه معنا و مقام قدسى داشته، ولى از آن مقام تنزل كرده
و به صورت كلام بشرى درآمده است; كلام بشرى آن گونه كه همه كس آن را بفهمد.
رداشتشيخ انصارى از قرآن مجيد چنين بوده است. بناى خداوند اين گونه نبوده است
كه قرآن را به صورت مقدس نازل بكند، به گونهاى كه هيچ كس نفهمد. بلى، قرآن مجيد در لوح
محفوظ آن گونه بوده است كه لايمسه الا المطهرون وقتى كه كتاب مكنون و لوح محفوظ
بوده است در آن مقام هيچ كس با آن تماس نداشته مگر قديسان و خود پيامبر
اكرم(ص) و بعد اهل بيت(ع). اما وقتى نازل شد و به صورت عربى مبين درآمد، عربى
مبين معنايش اين است كه براى كسانى كه عربى مىفهمند قابل درك است. من در يكى از
مقالات خود گفتهام كه اگر كسى بخواهد حضرت محمد(ص) را آن گونه كه مسلمانان
معتقدند با عيسى مسيح(ع) آن گونه كه مسيحيان معتقدند، مقايسه كند، مقايسه درستى
نيست. چرا كه جايگاه مسيح(ع) در مسيحيت، خداى نازل است، تجلى الهى در خاك است، خداى
دنيوى است، خداى خاكى مجسد است. مقايسه صحيح در واقع، بين قرآن و عيسى مسيح است.
زيرا همان طور كه عيسى(ع) نازل شده و به صورت انسان مجسد درآمده است، قرآن هم كلمة
الله نازل است. هر دو كلمة الله هستند و هر دو نازل شدهاند. قرآن نازل شده تا همه كس
بتواند با او تماس بگيرد; همچنان كه عيسى(ع) بنا به عقيده مسيحيت نازل شده تا
همه با او تماس بگيرند. در عقيده مسلمانان عيسى پيامبرى بود مثل پيامبران
ديگر. اگر اين گونه باشد همان قرآن عربى مبين است كه با داشتن يك سرى
اطلاعات احكام را دريافت كه بسيارى از احكام را همه كس مىفهمند، بسيارى هم
هست كه براى فهم، به دقتبيشترى نياز دارد. اقتراح
1
استدلال اصلى براى امكان فلسفه فقه
تنظير با فلسفه فيزيك
شناسه فلسفه فقه
تعريف فقه
تلخيص وقوع و امكان و تعريف فلسفه فقه
شرح خاصيت علمى فلسفه فقه
فلسفه مضاف
تلخيص مطلب
فلسفه فقه
فقه: مجموعه قضايا يا فعاليت عالمان
فقه: وجودى سيال يا مقطعى
بازگشتبه فلسفه فقه
تلخيص بحث: نقد نگاه تاريخى
ملخص بحث
2
علم اصول و نگاه درجه دوم
علم اصول و فلسفه فقه: تباين؟
4
5
ربط مسائل درجه اول و درجه دوم
6
7
محمولات قضاياى فقهى
موضوعات قضاياى فقهى
تصديقات قضاياى فقهى
8
9
10