| مجلات >نقدونظر > شماره 3 |
مهدى رازى نويسنده با بررسى فيلم يك داستان ساده، نگرش انسان مدرن به هستى و رويدادها
را مورد اشاره قرار داده و به اين باور رسيده است كه پرسشهايى چون يقين، خرد و
روابط درهم پيچيده امور، تفاوتهاى انسان مدرن و سنتى را تشكيل مىدهد. ايشان براى طرح مساله اعتبار خرد ونسبت آن با دين، خرد را به معنايى كه در جهان
مدرن مراد مى كنند به همراه پارهاى از پيامدهاى آن به خواننده نشانداده است و با
جمعبندى نسبتخردبا دين به اين نتيجه مى رسد كه شكافى كه مدرنيسم در دين و باور
سنتى ما پديد آورده، رو به گستردگى دارد و دعاوى آنان چيزى غير از دعاوى
پيشينيان ماست. «ما آدميان بزرگترين نعمتها را در پرتو ديوانگى بدست مىآوريم و مرادم آن
ديوانگى است كه بخشش الهى است ... قدر و منزلت ديوانگى در نظر پيشينيان والاتر از
مرتبه هشيارى بوده است زيرا ديوانگى بخششى است الهى و حال آنكه هشيارى جنبه
انسانى دارد.» (1) «يك داستان ساده» عنوان فيلمى ساخته يكى از كارگردانان برجسته ايتالياست.
ماجراى فيلم، رويداد قتل يك ديپلمات باز نشستهاست كه مدتها ويلاى كهن و مورثى
خود را در سيسيل رها كرده و پس از آنكه شبى بعد ساليانى دراز به عزم جستجوى
نامههاى قديمىاى كه ميان پدر بزرگش و پيراندللو نويسنده بزرگ ايتاليا رد و بدل شده
بود، به آنجا باز مىگردد به پليس تلفن مىزند و از چيزى كه يافته، پليس را خبر
مىدهد و از او تقاضا مىكند كه به منزلش برود. پليس به اين تقاضا اعتنائى نمىكند ولى
فردا جسد او را در حالى كه سرش به روى كاغذى كنار تپانچه خم افتاده بود مىيابند.
بر روى كاغذ جمله «من يافتم» نوشته شده بود. مفهوم «قديمى» در اين فيلم بسيار
تكرار مىشود: ويلا، مبلمان، تپانچه، نامهها، تابلو نقاشى همه و همه قديمىاند.
مردم شهر در جشن ملى، اسباب و اثاثيه قديمى خود را در آتش مىسوزانند. شخصيتهاى
فيلم، دادستان، كميسر، رئيس پليس، ژاندارمها، سرجوخه، مامور تحقيق، كشيش، استاد
دانشگاه، همسر فرزند، شاهد ماجرا همه در معرض گمان و اتهام به قتل هستند و حتى
گمان خودكشى نيز در حق مقتول مىرود و اين هزار توى گمانها تا پايان فيلم جاى
خود را به يقين نمىسپارد. حتى اصل ماجرا در فيلم نشان دادهنمىشود بلكه تراكم
تاويلهاى بىپايان هستند كه بىهيچ ترجيحى بر يكديگر، پيشا روى بيننده مىرقصند.
نخستين جملهاى كه در اين فيلم بر زبان يكى از شخصيتهاى پيچيده و پنهانى آن
استاد دانشگاه مىآيد اينست كه «هيچ چيز معلوم نيست» او اين سخن را در حالى
مىگويد كه بر ساحل نشسته و به تلاطم دريا مىنگرد. مخاطب او نيز كسى است كه فردا
به عنوان شاهد به اداره پليس فراخوانده مىشود. پس از پارهاى پژوهشها همه به اين
نتيجه مىرسند كه جستجو و كاوش بيشتر بر تيرگى و پيچيدگى موضوع مىافزايد. از
اينرو همه به يكديگر توصيه مىكنند كه خيال كشف «حقيقت» ماجرا را از سر برون سازند و
حادثه را همان سان كه روى داده رها كنند. جانمايه فيلم بازتاب نگرش انسان به هستى و رويدادهاست. اين معنا و محتوا
خونى است كه در رگهاى ادبيات مدرن مىدود و بدان جان مىدهد. از «قصر» و «محاكمه»
كافكا گرفته تا «بار هستى» ميلان كوندرا. دگرگونى نگاه آدمى به پرسشهائى چون
حقيقت، يقين، خرد و روابط درهم پيچيدهامور، گوهر تفاوتهاى انسان كهن و انسان
مدرن است. «يك داستان ساده» حكايت پيچيدگى و لايهلايهگى فريبنده حقيقت است. خرد از پركارترين و پر معناترين واژگاه فلسفى است، جدا از آنكه در گسترههاى
ديگر نيز بكار گرفته مىشود. بنابراين مىتوان تعريفهاى بىشمارى را از خرد پيش
روى نهاد و در راستى و ناراستى هريك مناقشه نمود. ولى نيت اين قلم احصاء و
استقراء اين تعاريف نيست. گو اينكه در پارهاى از انگارههاى مدرن و پست مدرن سخن
از تعريف كردن معنا ندارد. نخست مىكوشيم كه خرد را به معنائى كه در جهان مدرن مراد
مىكنند به همراه پارهاى از پىآورها و پيشينهها و پسزمينههاى آن بشناسيم و سپس
دريابيم كه اين كاخ بلند بر چه پايهاى با چنين پشتگرمى ايستاده است و محك
اعتبارى آن چيست و ناقلان در عيار سنجى آن چه انديشيدهاند و دست آخر ببينم كه
خرد در همكنشى با دين به چه راهى رو مىكند و در آميزش با وحى، چه صورتى به خود
مىگيرد. خرد باورى، على الاصول بنيان مدرنيته به شمار مىرود. يعنى مرزى كه جهان پيشينيان
را از جهان معاصر مىشكافد. اين ايده تقريبا مقبول بيشتر فيلسوفان مدرنيسم است.
خرد باورى در اينجا به معناى عقلانى و رياضى ديدن هستى و محاسبه پذير كردن طبيعت
است. فرو كاستن روابط كيفى جهان به روابط كمى، از مهمترين وجوهى است كه در
معرفت پيشينيان جائى نداشته است. از پىآمدهاى ضرورى فرايند عقلانى سازى جهان
Rationalization اسطوره زدائى و افسون زدائى از جهان و توان تسلط و تصرف در
طبيعت، پديدآئى تكنولوژى مدرن و رويش تمدن عظيم معاصر است. از اينرو اين نوع كاركرد
خرد، به زبان فيلسوفان خرد ابزارى instromental Reason نام گرفته است. باور به خرد از محوريتيافتن سوژه سرچشمه مىگيرد. دكارت به مثابه يكى از
ارجمندترين بنيانگذران مدرنيته، نخستخانه آگاهىها و دريافتهاى خود را با
آتش شك سوزاند و آنگاه نظامىنو بر پايه يقين به «مىانديشم پس هستم» آفريد.
نخستين يقين بازيافته او، راه شناخت را از ابژه (متعلق شناسائى) به سوژه (فاعل
شناسائى) دگرگون ساخت و سوژه را به بنياد آگاهىهاى آدمى فدا نمود. پيش از
دكارت كه روزگار غلبه تصوير اساطير جهان در آئينه معرفت آدمى بود، هيچ سخن از
ذهن آدمى به مثابه سوژه نمىرفت. ذهن خود به مانند پديدارى عينى و خارجى موضوع
كاوشهاى هستى شناختى Ontological قرار مىگرفت. پرسش از سوژه و خرد و در پى آنها
حقيقت، هنوز جائى براى رويش نيافته بود. همه هم فيلسوفان در پى پژوهش حقيقت وجود
فارغ از تعينات بود. پس از دكارت نيز كانتشناخت ذهن را مقدم بر شناخت جهان بيرونى دانست. كانت
اما بيشتر به مفهوم انتقاد تكيه مىكرد و باور داشت كه خرد توان سنجش
تجربههاى درونى و بيرونى (علم و اخلاق) را دارد و حقا مىتواند به گونهاى خود
(در برابر ديگر آئينى Heteronomy ) خود را نيز عقلانى كند، و بر پايه
خرد استوار بماند. بدينسان او معرفت را حاصل فرايندهاى ذهنى مىدانست. مقولههائى
هستند كه ذهن آنها را مىآفريند و بر متعلق شناسائى فرا مىافكند و با اين روش آن
را مىشناسد. هم چنين گستره دريافتهاى عقلانى را تحديد ساخت و شعاع كاربرد و
توانائى خرد را كم و كوتاه كرد. به گماه او ما اشياء فى نفسه را (چه ابژه فى
نفسه و چه سوژه فى نفسه) نمىتوانيم بشناسيم و تنها مىتوانيم به ظواهر راه پيدا
كنيم. و راى پديدارهاى درونى و بيرونى جائى براى جولان سمند سركش خرد، وجود ندارد.
بدين روى گستره معرفت عقلانى تنها در چارچوب تجربه حسى مرزبندى مىشود. «ما فقط
ظواهر يا پديدارها را مىشناسيم نه اشياء فى نفسه را كه در پس آنها هستند، خواه
اين پديدارها در خارج باشند و خواه در درون به صورت نفسانيات ما. معرفت عبارت
از قضايائى درباره اشياء متحيز در زمان و مكان و تابع قوانين ناشى از قوه فهم
است. شناختن به معناى اطلاق مفاهيم بر دادههاى حسى است... انسان تنها در محدوده و
نيائى كه شهود يا ادراك حسى در آن ميسر باشد از بكار انداختن نيروى شناختخويش
بهرهاى مىبرد. (2) »بنابراين كانت جاى سوژه و ابژه را با يكديگر عوض كرد و باور
يافت كه جهان ابژهها با فهم ما انطباق مىيابند، نه اينكه فهم ما ابژهها را
همچنان كه هست دريابد. از اينروى گزارههاى متافيزيكى را به دليل نداشتن محتواى
تجربى، فهمناپذير مىانگارد. جهان متعلق ادراك از تطبيق مقولههاى پيشينى بر
تجربه فراچنگ مىآيند و نفس و ذات بارى و اختيار و مفاهيمى از اين دست، چون
تحت اين مقولهها در نمىآيند، شناختنى نيستند. راست آنست كه فلسفه كانت، دانش مرزهاى خرد آدمى است. ولى راهى كه كانتبراى
شناختخرد و ميدان توانائىهاى آن گشود البته مقبول فيلسوفانى چون هگل
نمىتوانست واقع گردد. هگل دو تمايز در فلسفه كانت را بر نمىتابد. نخست تمايز
پديدار از شئ فى نفسه و آن ديگر حدى كه خرد وا مىنهد و عقلانى را از ناعقلانى جدا
مىكند. به گمان او اين حد تنها در جهان پديدارها كاربرد دارد(چيزهايى بر ما
پديدار مىشوند كه تحت مقولههاى درآيند) و در جهان فى نفسه عقل راهى نمىيابد. هم چنين
كشيدن مرز ميان واقعيتشناختنى و واقعيتشناختناپذير متضمن پارادوكس آشكار ى
خواهد بود. چرا كه نفس همين كار گواهى مىدهد كه فراسوى مرزها نيز به گونه اى
براى خرد شناخته شده است و گرنه سخن گفتن از آن محال مىنمود. بر اين پايه هگل
نمىپذيرد كه با پروژه كانتبتوان به نقد خرد به منزله امرى قائم به خود و فارغ از
شائبههاى نابخردانه نگريست. از پس اينها دوران خرد ستيزى بدگمان يعنى ماركس و
فرويد و نيچه از راه در مىرسد. اين سه هر يك به سويه فريبنده و حقيقت پوش خرد چشم
مىدوزند و خرد را سيماچهاى براى راهزنى باطن فرا مىنمايند. به رغم آنكه كانت
ذهن آدمى را چشمه آفريننده واقعيت مىدانست اين سه هر يك به گونهاى بر
تاثيرپذيرى شگفت انگيز جهان بيرونى بر خرد تاكيد مىكنند، به گونهاى كه خرد جز
تصويرى كژتاب و وهمآلوده و باژگونه از واقعيت نمىتواند بازتاباند. از اين ميان ماركس از آگاهى دروغين و عشوهگرىها و طنازىهاى خرد كه او خود
آنرا ايدئولوژى مىناميد سخن گفت. به گمان او ايدئولوژى، شناختباژگونه واقعيت
است. هم چنين «واقعيت تنها و به سادگى روى هم قرار گرفتن يا رديف شدن حقايق ناب
نيست. بل همواره با اين حقائق «توصيف حقائق» نيز هست... جهان بينى يا ادراك توصيف
شده (يا به زبان ايدئولوژى) خود پاره اى است از واقعيت كه هم به سهم خود شكل دهنده
تكامل بعدى آن است... آگاهى دروغين بخشى از واقعيت است و اين واقعيت نه تنها بايد
درك شود بل بايد دگوگون شود (3) » هم چنين ماركس باور داشت كه اقتصاد و به ويژه
مناسبات توليد كه مجموعه ابزارهاى فنى جامعه و نيز سازمان كار را در بر
مىگيرد از عناصر زيربنائىاند و دانشها و انديشهها و نيز ايدئولوژىها پارهاى از
عناصر روبنائى و وابسته به شيوه معيشت جامعه هستند. اين انگاره آشكارا خردمندى را
پيرو و همبسته عوامل و پارامترهاى بيرونى مىسازد و انديشه آدميان را تاثير
پذير از پيشه آنان مىداند. بدينسان ماركس استقلال و انفراد خرد را در دريافتيا
آفرينش واقعيت آنگونه كه كانت مىانگاشتبه پرسش مىگيرد. از سوى ديگر فرويد ذهن را به خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم كرد و خودآگاه بودن
را اصطلاحى بر پايه بىواسطه ترين و قطعىترين نوع ادراك مىدانست كه در وراى آن
ضمير ناخودآگاه با آن همه پنهانى و پيچيدگى وجود دارد. تصوراتى كه به دليل
مخالفت نيروى ويژهاى در بيرون نتوانستهاند جنبه آگاهانه بيابند و ناخودآگاه
دفن مىشوند. ضمير ناخودآگاه جايگاه تصورات سركوب شده و سركوب نشده است و حتى
پارهاى از «خود» نيز ناخودآگاه است (4) . بنابراين حتى دريافت آدمى از خود نيز
مشوش و ناراست مىنمايد. اين انگاره از ذهن خرد ناب را يكسو مىنهد و بر درهم
آميختگى كاركرد خرد و ديگر غرايز درونى و انگيزهها و سائقهاى روانى تكيه مىكند. ژرفتر و كوبندهتر از اين دو نيچه بود كه در وراى حقيقت و واقعيت چيزى جز اراده
معطوف به قدرت نمىيافت. به گمان نيچه ارزشها و دانشهاى آدمى هدفمند و غايتگرا
نيستند و تنها از بازكوفتگى غرايز او سر مىزنند. استنتاج و داورىها درباره
گيتى و هستى و تحميل مقوله هاى مختلف (علت و معلول، كميت، كيفيت و ...) بر آن، كار
ناتوان بيچارهاى است كه اين انگارهها را براى چيرهشدن بر طبيعت پيرامون خود
مىآفريند. از اينرو حقيقتخادم آدمى قرار مىگيرد و نه مخدوم آن و به سخن ديگر
تابع قدرت و اراده آدمى مىگردد. از اين چشمه است كه نيهليسم مىجوشد. فراسوى
هستىهاى سايه وارى كه گرداگرد ما را پوشاندهاست چيزى جز ديواره ستبر و سترگ
نيستى نخواهيم يافت. اين باور، حتى غبارى از خرد، يقين، ارزشها، حقيقت و
اقعيتبدان معنائى كه در سنت فكرى ما رسوخ و رواج دارد بر جا نمىنهد و همه را يكسر
پيرو اراده معطوف به قدرت مىداند. در باور نيچه «عقل نصيب اين موجودات به
ايتشوربخت و ظريف و بىدوام شدهاست تا صرفا به منزله ابزارى براى محافظت از
آنان عمل كند و خروج آنان را از قلمرو هستى براى لحظهاى به تاخير اندازد... عقل در
مقام ابزار بقاى فرد قواى اصلى خود را از خلال دوروئى و ريا شكوفا مىسازد كه خود
سلاح اصلى ضعفا و افراد بى رمق در مبارزه براى بقا است... آدمى در عين حال تحت
تاثير ملال و ضرورتهاى زندگى مايل استبه صورت اجتماعى و در ميان گله زندگى
كند و از اين رو محتاج صلح و آرامش است... اين پيمان صلح، شرايطى را به دنبال
مىآورد كه به نظر مىرسد نخستين گام در جهت كسب همان ميل معمائى به حقيقت است.
به عبارت ديگر تعريف و تسميه لازم الاتباع و برخوردار از اعتبار عام
براى اشياء و امور ابداع مىگردد و اين قانونگذارى زبانى نيز به نوبه خود
نخستين قوانين حقيقت را برقرار مىسازد زيرا از اينجاست كه براى نخستين بار
تقابل ميان حقيقت و دروغ بر مىخيزد (5) ». از آنجا كه ساختار مدرنيسم بر پايه باور به خرد و توانائى او در فراچنگ
آوردن حقيقت ايستاده است، پيشنهاده آغازين پست مدرنيسم جز يورش نقادانه به خرد چه
مىتواند باشد و از اين ميان چه كسى بسان نيچه دلنوازتر و خرد ستيزتر خواهد
توانست پيشواى آن گردد؟ از اين روست كه گره سختى ميان انديشه نيچه و گرايشهاى
پست مدرنيسم در مىافتد. ميشل فوكو تحت تاثير نگاه ژرف نيچه چنين مىانگاشت كه
علىالاصول هر مساله سياسى همان مساله حقيقت است. وحقائق چيزى جز بازتاب كشمكش
نيروهاى اجتماعى نيستند. بدين سان مساله قدرت و حقيقت در انگاره فوكو درهم
مىتنند و گره مىخورند. از اين چشمانداز نگاه فوكو به مساله ديوانگى دوخته
مىشود. فوكو مىكوشيد تا دريابد كه ديوانگان چرا و چگونه از جامعه دور نگاه
داشته مىشوند و در نهادهاى ويژهاى مراقبت و گاه درمان مىگردد چه معيارها و
محكهائى آنان را ديوانه مىداند و روشهاى ضبط و درمان و آزار آنان چيست؟ گشايش
اين گرهها را فوكو در گرو درك دستگاه معرفتى مدرن كه امروزه حاكم است
مىدانست. به واقع اهميت و اصالتيافتن روشها و دانشهاى عقلانى نوين اقتضاء مى
كنند كه ديوانگان از جامعه رانده و دور گردند به گمان فوكو در جهان مدرن خرد به
گفتمانى تك گويانه monlgic دستيافته است تا از بن پيوند خود را با ديوانگى
بگسلد و از خم و خطر آن بياسايد چرا كه همواره ديوانگى يا گفتمانى تهى و
بىدلالت انگاشته شده و يا گفتهفرا عادى و رمزانى كه از توانائى گفتمانهاى
عادى برتر مىگذرد و در هر صورت نخواهدتوانست كه تاب پذيرش و ماندن بياورد. از
اينرو تاريخ دانشها به گمان فوكو تاريخ عقلانيت است كه همواره كوشيده است كه
ساختار اصيلى را كه در وراى سيماچههاى گوناگون جنون پنهان بوده به خاموشى
بنشاند. فوكو باور دارد كه شيشه اين خاموشى بايد شكسته شود و ديوانگى نيز به سخن درآيد.
بر اين پايه درمانگاهها در روزگار مدرن بر بنيان سخت معرفتشناختى بنا شدهاند و
آشكارا عزم جدائى افكندن ميان خرد و نابخردى دارند. خردى كه امروزه قدرتمدارانه
مدعى تملك حقيقت است و ديگر كار كردهاى ذهن آدمى را تهديدى براى عقلانيت نظام
وجودى و انسانى مىبيند و طرد و طعن و ضبط و زجر آنها را بايسته مىانگارد.
بنابراين آنچه كه براى فوكو مهم به چشم مىآيد پژوهش پيوند سختى است كه ميان
گونههاى متعدد آگاهى به ديوانگى و كاوش حقيقت آن از يك سو و شيوههاى راندن و
دور داشت ديوانه از سوى ديگر وجود دارد و از اين راه گفتمانهاى فراوانى را
مىآفريند. روزگار مدرن به خوبى توانسته است ديوانگى را از همنشينى و ديالوگ با
خرد باز دارد و نابخردى را كه روزگارى رشته پيوند آدمى و حقيقت را مىلرزاند،
نابود و ناپديد كند و از گستره ذات انديشگر برون سازد. به واقع پيشفرض بنيادين
فوكو اينست كه پديدآئى گفتمان در هر جامعهاى، هم هنگام، پديدآئى ناظم و نظارت
كننده و پالايشگر است كه مراقبت و نظارت خود را از راه كانالهاى سه گانه به
انجام مىرساند. اين كانالها عبارتاند از تحريم و منع در گسترههاى
گوناگون و به ويژه در گستره جنسيت و سياست و نيز رواج دادن انگاره جدائى ميان
خرد و ديوانگى و آن ديگر تعارض ميان حقيقت و خطا. فوكو پرسش از حقيقت را بار ديگر
پس از نيچه در ميان مىافكند. پرسش از حقيقت نه بدين معنا كه چيستبل بدين معنا كه
اعتبار حقيقت از چه راهى بدست آمده و چرا حقيقتبه جاى دروغ اين همه قدر و ارج
مىبيند و دلها را مىربايد و مىنوازد و چرا افسانه و اسطوره و پندار و رؤيا بر آن
ترجيح ندارند. به گمان او اراده معطوف به حقيقت كه تا اين اندازه در جامعه مدرن
ريشه دوانيده، منع و تحريم و نيز شكاف خرد و ديوانگى را سبب شدهاست. او پس از
پژوهشهاى بسيار بدينجا مىرسد كه اراده معطوف به حقيقت وجه پيداى اراده معطوف به
قدرت است و چيزى جز آن نيست. اراده معطوف به حقيقت امروزه خود را از فلان نهادهاى
علمى و تربيتى در جامعه تحميل و تحكيم مىكند. از اينرو حقيقت فراتر از قدرت و بى
آن نيست. حقيقتبه بركت پارهاى اجبارها و فشارها پديد مىآيد و با قدرت همكنش و هم
پيمان است. هر جامعهاى نظام ويژهاى دارد كه با حقيقتخود در پيوند است و سياست
كلى خود را بر پايه آن حقيقتسامان مىدهد. هر جامعهاى ابزارها و اشكال ويژه خود را
براى تمييز ميان درست و نادرست و نيز براى دستيابى به حقيقت دارد و با آن
جايگاه كسانى را كه در حكم روشنگران و مرزبانان حقيقتاند، آشكار مىسازد.
بنابراين چگونه مىتوان حقيقت را از گستره قدرت رهانيد در حالى كه قدرت
رشتحقيقت است؟ جز آنكه سلطه حقيقت را از ساختار اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى
جامعه دور نگاه داشت. Deconstruction (6) يكى ديگر از گرايشهاى مهم پست مدرنيستى
است. ژاك دريدا به مثابه آفريدگار اين نظريه، بر پايه رفع تمايزهاى مفهومى،
شالوده متون را مىشكند و سنت چند هزار ساله تفكر غربى را از افلاتون به اينسو نقد
مىكند. انگاره مهم Deconstruction نا آشكارگى معنا در متن است. گريز معنا از متن،
نويسنده و خواننده را در كنش با متن به بازى بىپايانى مىكشاند كه هيچ يك به معناى
نهائى و راستين نمىانجامد. در اين بازى زبانى هم معانى فراوانى پيدا مىشوند
و هم پنهان مىگردند. اين انگاره بى درنگ به نسبيت مىرسد. البته نه نسبيتبه
معناى دانستن اينكه چيزى را نمىتوانيم دريابيم.بلكه نسبيتبه معناى ندانستن...
بگونهاى كه خود اين باور نيز شناور در حوض بىباورى است. بدينسان خرد به مثابه
داناى كل و گوياى تنها در گستره جهان مدرن اقتدار خود را بر باد رفته مىبيند و
همنشين ديگربن پارهاى نابخردانه مىگردد. به گمان دريدا، سنت تفكر غربى همواره
درون ديوار تقابلهاى دوگانه انديشيدهاست. او با قرائت آثار كسانى چون
افلاتون و روسو و هوسرل و مانند آنها بدين نتيجه رسيده است كه تقابلهاى دوتائى
تنها فرضى بوده كه مىتوانسته است در حدود دانائى آنها بگنجد. فهرستبلند او از
اين تقابلها گستره فراگير آنها را باز مىنمايد. غيبت/حضور، دال/مدلول، خوب/بد،
طبيعت/فرهنگ، مرد/زن، جوهر/عرض، درون/برون، حقيقت/دروغ، درست/نادرست، هستى/نيستى،
همانندى/تمايز، جسم/روح، خرد/نابخردى، ذهن/ماده، گفتار/نوشتار... به واقع هر يك از
اين تقابلها به خودى خود وجود ندارند. يعنى به اصطلاح فلسفه بومى ما از مقوله دو
متضاد نيستند بلكه از مقوله دو متناقضاند كه يكى به معناى رفع آن ديگر است. (مرد يعنى
عدم زن، طبيعتيعنى عدم فرهنگ، گفتار يعنى عدم نوشتار، زندگى يعنى نفى مرگ و همانندى
نفى تمايز و ...) دريدا مىانديشيد كه همواره اين تقابلها در پايگان ارزشى مىنشينند
و به منطق دو انديشى tow valw logic تن مىسپرند. (گفتار برتر از نوشتار، حضور
برتر از غياب، طبيعتبرتر از فرهنگ، مرد برتر از زن و ...) او نمىخواهد برترى و
مركزيت را از يكى به ديگرى گذر دهد چرا كه اين خود باز در غلتيدن به دام تقابلها
و باور به يك مركز معنائى استبلكه به گمان او بايد هر يك از دو سوى تقابل را از
مركز معنا بودن تهى ساخت. او يكى از مهمترين وظائف Deconstructionaliot را شكستن
ساختار اين تقابلها و رهاندن ذهن انديشگر از زندان آ ن مىداند. به هر روى اعتبار خرد به مثابه تنها راه جستجو و دستيابى به حقيقت (به سان خود
مفهوم حقيقت) از ميان مىرود و همواره مرده ريگ سنت گذشته فكرى در زمين و زمينه
پست مدرنيسم دفن مىگردد. ناقلان مدرنيستخرد آن را به زبان و غريزه و تاريخ فرو
مىكاستند ولى ناقدان پستمدرنيستحتا اين سه گستره را نيز درهم مىشكنند و ساختار
عينى و معانى درونى آنها را انكار مىكنند. فيلسوفان مدرنيستخردباورى را در
گستره فرهنگ نوشتارى مىنشانند و از آن سرمست و مسرور مىگشتند و اسطوره را در
برابر آن مىنهادند و آن را ويژه دور بسته فرهنگ گفتارى مىپنداشتند، ولى انديشمندان
پستمدرنيست، پايگان ارزشى اين متقابلها را درهم مىريزند و آنها را از حيث
تضمن معنا همارز و همگونه مىپندارند. به يك معنا، پست مدرنيسم اعلام پايان
توانائىها و نيروهاى نهفته خرد(مدرنيته) است. خواستخرد همسان و همرنگ كردن
همه بن پارههاى معرفتى و نامعرفتى و به سنجش نشاندن آنها در پيشگاه خرد است. به
ديگ سخن جهانى كه خرد جوياى آنست، جهانى است كه وحدت درونى و بيرونى داشته
باشد; رؤيائى كه با ظهور پست مدرنيسم، محال بودن آن، آزموده و آشكار گرديد. پست
مدرنيسم از اينرو تعدد و تكثر جهان را به سبب گستردگى و پراكندگى خاستگاه
داورىها در ملل و اقوام گوناگون به رسميت مىشناسد و آرمان دهكده جهانى را
رؤيائى دست نيافتنى مىبيند.از اين اشارتهاى كوتاه، چه بهرهاى مىتوان برد؟
نخست آنكه نمىتوان بنا به فرض ساده انسانى به احكام و داورىها و ارزشهاى
آفريده خرد گردن نهاد. خرد براى حضور در سرنوشتبيرونى و درونى آدمى نيازمند پناه
و پشتوانهاى خلل ناپذير است. همچنانكه مى دانيم كوشش فيلسوفان براى خود آئين
ساختن خرد و قائم به ذات نماياندن آن راهى به جائى نيافت و به نيكى نشان داد كه
پاى چوبين خرد ناتوانتر از آنست كه بتواند سنگينى اين هيولا را تحمل كند.
بنابراين اثر تكيه به خرد مطلوب و مرغوب باشد، بايد در وراى آن بنيان استوارى
را به مثابه اعتبار دهنده يافت، چرا كه خرد بيش از آنكه سرشتى خود آئين داشته
باشد سرشتى خود ويرانگر دارد. اين بنيان استوار را در كجا بايد جست؟ آيا دين
مىتواند بنيانى براى باور به خرد باشد؟ البته به يك معنا مىتواند. اگر تسليم
به دين را در گرو باور به خرد نيافكنيم، به آسودگى مىتوانيم تسليم به خرد را
به گروگان دين واگذاريم. به سخن ديگر به جاى عقلانى ساختن دين، خرد را شرعى
كنيم. اين سخن به هيچ روى نشان بداعت و بدعت ندارد. چنين تجربهاى اگر نه سرتاسر
تاريخ معرفت دينى كه بخش گستردهاى از آن را پوشانيده است. اشاعره به حسن و قبح
عقلى تن در ندارند و دستخداوند را در امر و نهى گشودهتر مىخواستند و انديشه را به
پاى شريعت قربانى مىساختند. معتزليان و شيعيان نيز اگر چه در تئورى خداوند را مقيد و
محدود به قوانين نظرى و عملى برساخته خرد مى دانستند ولى در عمل از كردههاى
خداوند نمىپرسيدند(لايسئل عما يفعل (7) )و همه طبيعت و شريعت را معلل به امورى فراتر از
ادراك بشر مىدانستند. بر اين روى خرد همواره از هم پيمان و هم قبيله خود «آزادى»
جدا مىگردد و در قلمروى كه تنها دين بدان مجال مىدهد، جولان و كاركرد خواهد داشت.
خردمندى نيز بسان ديگر رفتارهاى بشرى تحت ولايت مطلق حضرت ربوبى قرار مىگيرد.
اين تلقى از خرد در سنت عرفانى ما نيز آشنا و دلرباست. خردمندى امرى شيطانى و
سبب حرمان از بهشت رحمتخداوندى دانسته ميشود و در عوض نفس تسليم و اسلام و
ايمان كه چيزى جز رهائى از وسوسههاى خرد ساخته نيست رستگارى و بصيرت و رضوان
پروردگار را در پى مىكشاند. از سوى ديگر باگرداندن اعتبار دين به خرد و
بخردانه ساختن آن، چيزى جز سركشى در برابر دين و ريختن باران پرسشهاى بىپايان
بر سر آن و سوزاندن رشته ايمان و پشتگرى به خرد به جاى پشت گرمى به خدا نيست. خرد
باورى نمى تواند به هيچ روى بىپيوند با انسان باورى و بيگانه با خداباورى
باشد. سنجش دين با خرد به معناى فرو كاستن دين و امر قدسى به امرى بشرى است و
اصالت را به خرد مىسپرد. بنابراين نسبت دين و خرد چيست؟ اين پرسش بىدرنگ دامان پرسش ديگرى را به ميانه
ذهن مىكشاند: راهپذيرش دين چيست؟ به گمان من براى يافتن پاسخ اين پرسش، موقتا
بايد نسبتبه خرد بىباور بود و آ ن را هم ارز ديگر منابع داورى دانست. هم چنين
بايد به جاى پژوهش و انديشه درباره راهى فرا تاريخى و فراتجربى، پاسخ را در
چارچوبى تاريخى و تجربى كاويد. بايد ديد مؤمنان چگونه به دين ايمان مىآورند؟
چه عواملى در ايمان مؤمنان تاثير مىنهد؟ خرد بيشتر در سپردن ايمان نقش داشته يا
در ستردن آن؟ تجربه تاريخى نشان مىدهد كه براى ايمان آوردن، كمترين چيزى كه
آدميان بدان نياز دارند خرد است و همچنين براى از دستشستن ايمان بيشترين
چيزى كه در كار مىآورند خردمندى است. براستى پيامبران به مثابه نخستين مؤمنان
دين، خود از چه راهى به دين خود ايمان مىآورند و در اين ميان تا چه اندازه از
خرد وام مىگيرند؟ پيامبران دچار تجربه درونى «وحى» مىگردند و اين تجربه نيرومندترين باورها
را براى آنان مىآفريند. به گمان من پذيرش دين براى پيامبران و جز آنان به يك
گونه انجام مىپذيرد. ديگران اما اگرچه توانائى تلقى وحى را ندارند ولى
مىتوانند دين را به مثابه تجربه درونى در آورند. اين تجربه درونى براى آنان
حكم وحى را دارد.تجربهاى است كه آنان را از ژرفاى تيره زمين به سطح سپيده و
روشن ديدار خداوند مىپيوندد. بدين روى هر كس براى ديندار شدن در انتظار وحى است و
در اين راه خرد، خسى خرد نيست. اما مگر مىتوان انكار كرد كه امروزه عقلانى ساختن دين اعتبار عمومى يافته
و گفتمان و آرمان جامعه روشنفكران دينى گشته است؟ راست آنست كه اين رويكرد،
بيشتر واكنشى به شوك مدرنيسم است. اينرا مىتوان از اين تجربه تاريخى دريافت
كه همواره قرائتهائى از دين و گروههائى در تاريخ بر اين رويكرد تاكيد مىكردند
كه خود مغلوب و مطرود و منزوى بودند. خرد را مىخواستند و از آن سخن مىگفتند، براى
آنكه خرد همواره با سايبانى از آزادى حضور دارد. معتزله و شيعه به منزله يكه داران
دفاع از خردمندى همواره آماج خشم و خشونتخردستيزانه طبقه يا شخص حاكم بودند.
حكومتى كه بر پايههاى فكرى اشعريان ايستاده بود. معتزليان ، ديرگاهى نپائيدند و
خون خود را بر سر خرد نهادند و در غبار تاريخ گمشدند، ولى شيعه كه چون جوئى ژرف و
باريك از آغاز اسلام به اينسو جريان داشت، به فرجام در هزاره هجرت به قدرت
رسيد. شگفت نيست كه پس از دستيابى شيعه به اقتدار و فرو مردن چراغ خانه حريف،
جنبشهاى خرد باورانه نيز (فلسفه، كلام) در هم پيچيده شد و گفتمان تشيع به مثابه
گفتمانى يكه و تنها ميدانى فراخ براى ظهور يافت و عرصه را تهى از رقيب ديد يا
پنداشت. اكنون نيز بيش از يك سده است، شكافى كه مدرنيسم در بن باور و رفتار سنتى
ما پديد آورده، نه تنها بهم نيامده كه رو به گستردگى دارد. انديشهوران دينى براى
چارهانديشى به تكاپو ايستادهاند. پارهاى از آنان گمان مىبرند كه حريف نو از
ادعاى نو تهى است و همان دعاوى كهنه اشعريان و منكران و ملحدان سده دو م و سوم
هجرى را جامه اى نو مىپوشاند و به فراخور مد شبهه مىسازد. از اينرو مىكوشند كه
آنان نيز همه فراوردهها و پاسخهاى پيشينيان را در كيسهاى نو بريزند و بدوزند و
مباهى و متبهج پيش روى حريف فربه و هيولا گونه مغرور بيافكنند. ولى دريغ و درد كه
نه ادعاى اين حريف همان ادعاى حريفان كهنهپوش پيشين است و نه اين كيسه نو
بافته دل و ديدهاى را مىربايد و خاطرى را به دام مىنشاند. حريف نو نه به
قيقتباور دارد و نه به خرد. او در كار پيوند زدن حقيقتبه قدرت و هم ارز نماياندن خرد
با جنون است. رهاورد انديشهوران ما از دين، براى آدميانى با اين انگارهها
چيست؟ پىنوشتها: 1. آ. افلاطون ترجمه محمدحسن لطفى، شركتسهامى انتشارات خوارزمى، تهران
ارديبهشت 1357 چاپ نخست ص 1312. 2. كورنر، اشتفان، فلسفه كانت، ترجمه عزت الله فولادوند، شركتسهامى انتشارات
خوارزمى، اسفند 1367 چاپ نخست، ص 57. 3. احمدى، بابك، مدرنيته و انديشه انتقادى، نشر مركز ، تهران چاپ نخست 1373 ص 156. 4. فرويد، زيگموند، خود و نهاد، ترجمه حسن پاينده ارغنون ش 3 ص 329. 5. نيچه، فردريك، درباره حقيقت و دروغ به مفهومى غير اخلافى، ترجمه مراد فرهادپور
ارغنون ش 3 ص 122 به بعد. 6. ژاك دريدا خود باور دارد كه اين اصطلاح ترجمه ناپذير است. 7. قرآن كريم سوره انبياء آيه/23. اعتبار خرد و نسبت آن با دين
سقراط