| مجلات >نقدونظر > شماره 3 |
احمد نراقى امروزه بسيارى از منتقدان انديشه دين به جاى آنكه حقانيت اعتقادات دينى را محل
ترديد بدانند، معقوليت آن اعتقادات را مورد ترديد قرار مىدهند. نويسنده در اين مقاله،
معقوليت اعتقادات دينى، خصوصا وجود خداوند را به عنوان محورىترين اعتقاد دينى،
بر پايه تقريرى از نظريه فطرت(نظريه الوين پلنتينجا) استوار و مبانى
معرفتشناختى اين مدعا را تبيين كردهآاست. به باور قرينهگرايان، هيچ دينى
مقبول نيست، مگر آنكه معقول باشد و هيچ دينى معقول نيست، مگر آنكه مويد به قراين باشد.
درپايان مقاله تذكر دادهشده است كه اين تقرير از نظريه فطرت، تقريرى
مامتيافته نيست و مشكلات معرفتشناختى آن همچنان مورد بحث دانشوران معاصر است. 1. دانشوران مسلمان از نظريه فطرت براى تحكيم مدعيات گوناگونى بهرهجستهاند.
به طور كلى، نظريه فطرت در دو حوزه متفاوت طرح شده است: 1-1. حوزه امور اعتبارى، بويژه مسائل حقوقى و اخلاقى: در اين عرصه، كوشش بر آن بوده
است كه با استناد به نظريه فطرت براى پذيرش و مقبوليت دستگاه احكام و تكاليف
حقوقى و اخلاقى دين، مبنايى خردپسند و استوار فراهم آورند. در اين حوزه، «فطرى
بودن» دين دستكم دو تفسير متفاوت يافته است: 1-1-1. تفسير نخست، در ابتدا براى تمامى انسانها طبع و سرشت واحد، ثابت و
مشتركى را فرض يا اثبات مىكند و سپس بر مبناى آن، «فطرى بودن» دستگاه حقوقى و
اخلاقى دين را تبيين مىكند. در اينجا «فطرى بودن» به معناى ملايمتبا طبع است. اين
تفسير در ميان دانشوران مسلمان راى شايع و غالب است. 2-1-1. تفسير دوم، «فطرى بودن» دين (و به طور اخص، دستگاه احكام و تكاليف حقوقى و
اخلاقى آن) را به معناى «انسانى بودن» آن مىداند. در اينجا مقصود از «انسانى
بودن»، نفى «تكليف مالايطاق» است. به بيان ديگر، در اين تفسير، دين فطرى است; به
اين معنا كه حد طاقتبشرى و حقوق طبيعى و اوليه انسانها را ملحوظ مىدارد. (1) 2-1. حوزه امور غير اعتبارى: نظريه فطرت در اين عرصه در دو سطح متفاوت مورد
استفاده قرار گرفته است: 1-2-1. استفاده وجودشناختى (2) : پارهاى از دانشوران كوشيدهاند تا با استناد به
نظريه فطرت، موجوديت موجودى خاص (مانند خداوند) را در عالم بيرون، يا موجوديت
كيفيت وجودى خاصى (مانند گرايش و قوه خداجويى) را در عالم درون انسان به
اثبات برسانند. به بيان ديگر، نظريه فطرت در اين سطح، ناظر به موجودات عالم و
لذا نظريهاى در حوزه وجودشناسى است. 2-2-1. استفاده معرفتشناختى (3) : نظريه فطرت در اين سطح، ناظر بهاعتقادات است، نه
موجودات از آنحيثكهموجودند. اما استفاده معرفتشناختى از اين نظريه هم در دو
سطح امكانپذير است: الف. اثبات حقانيت اعتقادات دينى به مدد نظريه فطرت: بسيارى از منتقدان انديشه
دينى صدق اعتقاد به وجود خداوند و حقانيت دين را مورد تشكيك جدى قرار دادهاند. در
مقابل، پارهاى از دانشوران دينى كوشيدهاند به مدد نظريه فطرت از حقانيت اعتقادات
دينى دفاع كنند. اساسىترين مطلوب دانشوران دينى در اين مقام، آن بوده است كه
نشان دهند اعتقاد به وجود خداوند (به عنوان محورىترين اعتقاد دينى) فطرى است; به
اين معنا كه اثبات حقانيت و صدق آن، محتاج قرينه و برهان نيست. ايشان براى تحكيم
اين مدعا دلايل و براهين متعددى اقامه كردهاند و از جمله تمسك به «علم حضورى» و
استناد به «درك وجدانى» را براى حصول آن مطلوب، كارساز دانستهاند. ب. اثبات معقوليت اعتقادات دينى: امروزه بسيارى از منتقدان انديشه دينى به جاى
آنكه حقانيت اعتقادات دينى را محل ترديد بدانند، معقوليت آن اعتقادات را مورد
تشكيك قرار مىدهند. به بيان ديگر مدعى مىشوند كه اعتقاد به وجود خداوند و پذيرش
حقانيت دين اساسا امرى نامعقول و خردناپسند است. بنابراين اگر فرض نامعقوليت
اعتقادات دينى پذيرفته شود، بحث درخصوص صدق و كذب آن اعتقادات زايد خواهد شد.
روشن است كه بحث درباب معقوليت اعتقادات دينى بربحث در خصوص صدق و كذب آن
اعتقادات تقدم دارد. البته معقوليتيك اعتقاد ضامن صدق آن نيست، اما اثبات
صدق آن اعتقاد، مستلزم فرض معقوليت آن است. آيا مىتوان تقريرى از نظريه فطرت به دست داد كه حاكى از معقوليت اعتقادات
دينى باشد؟ به بيان ديگر آيا مىتوان ادعا كرد كه «اعتقاد به وجود خداوند (به
عنوان محورىترين اعتقاد دينى) فطرى است; بدين معنا كه پذيرفتن آن بدون تمسك به
قراين و شواهد و براهين معقول است؟» اين نوشتار درپى تبيين و تحكيم اين مدعاست. براى اين منظور نخست مبناى
معرفتشناختى اين مدعا مورد بررسى و ارزيابى قرار خواهد گرفت. (4) 2. الف. «معقوليت» به چه معناست؟ در حوزه امور نظرى، بنابر تصور رايج، «معقوليت»
عبارت است از تناسب دليل و مدعا. به بيان ديگر مدعايى معقول و خردپسند است كه
مبتنى بر دلايل و قراين متناسب و درخور باشد. اين تعريف، متضمن محتوايى دستورى
نيز هست; بدين بيان: «پاى ادعايتان را به اندازه گليم شواهد و قراين دراز كنيد!».
اين تصور از معقوليت را «قرينهگرايى» (5) ناميدهاند. ب. قرينهگرايان، مقبوليتيك دستگاه اعتقادات دينى را مشروط به شروط زير مىدانند: (1) خطاست كسى دينى را بپذيرد، مگر آنكه اين پذيرش نزد او كارى معقول باشد. (2) معقول نيست كه كسى دينى را بپذيرد، مگر آنكه آن دين بر مبناى ساير اعتقادات
آن فرد (كه خود به مدد قرائن به حد كافى تحكيم شدهاند) تصويب و تاييد شده باشد. به بيان ديگر، هيچ دينى مقبول نيست، مگر آنكه معقول باشد و هيچ دينى معقول نيست، مگر
آنكه مؤيد به قرائن باشد. اين تلقى نزد بسيارى از معتقدان و منتقدان انديشه دينى مفروض بوده است. منتقدان
برمبناى اين تلقى، مدعى شدهاند كه از روزگار كانتبه اين سو براهين اثبات
وجود خداوند بجد مورد ترديد قرار گرفته و استوارى و اتقان پيشين براى آنها فرض
نمىشود و در عين حال مساله شر نيز مؤيدى قوى عليه اعتقاد به وجود خداوند است. در
مقابل، معتقدان بافرض اين تلقى قرينهگرايانه، كوشيدهاند تا استوارى براهين
سنتى اثبات وجود خداوند را نشان دهند، يا در صورت لزوم اين براهين را بازسازى
كنند و نيز نشان دهند كه مساله شر مورد نقض قاطعى عليه اعتقاد به وجود خداوند به شمار
نمىآيد. درهر حال فرض قرينهگرايى، دينباوران را ملزم مىسازد كه براى اثبات
معقوليت دستگاه اعتقادات دينى مربوطه قرائن و شواهد و براهين مناسبى اقامه كنند
و اگر اين كار امكانپذير نشود، معقوليت و مقبوليت اعتقادات دينى مورد ترديد و
انكارقرار خواهد گرفت. به اين ترتيب «قرينهگرايى» معقوليت اعتقادات دينى را به
چالش فرامىخواند. اما آيا «قرينهگرايى» خود برمبانى استوارى مبتنى است؟ پ. غالب فيلسوفان قرينهگرا، ديدگاه معرفشناختى خاصى را مفروض انگاشتهاند كه به
«بنيانانگارى شديد يا كلاسيك» (6) موسوم است. بنيانانگاران مجموعه اعتقادات يك دستگاه اعتقادى معين را به طور كلى به دو
گروه تقسيم مىكنند: (1) اعتقادات استنتاجى يا منتج: اين گروه، اعتقاداتى هستند كه مؤيد به
قرائناند; يعنى از ساير اعتقادات دستگاه اعتقادى نتيجه شدهاند. (2) اعتقادات پايه: اين گروه، اعتقاداتى هستند كه از ساير اعتقادات نتيجه
نشدهاند و «اساس» ساير اعتقادات به شمار مىآيند. به بيان ديگر، كل بناى اعتقادات
و معارف ما نهايتا براين اعتقادات پايه استوار است. البته شرط «پايه بودن»
يك اعتقاد آن است كه به روش پايه به دست آمده باشد; يعنى از ساير اعتقادات
استنتاج نشده باشد. اما گاهى بعضى از اعتقادات به خطا به روش پايه پذيرفته
مىشوند. براى مثال ممكن است ما كسى را فقط به دليل آنكه مطلوب طبعمان نيست، درخور
مجازات بدانيم. اين نوع اعتقادات اگرچه ممكن استبه روشپايه به دست آيند، اما
معقول تلقى نمىشوند. اما در مقابل در بعضى شرايط خاص ممكن است پذيرش بعضى اعتقادات
به روش پايه (يعنى بدون آنكه ساير اعتقادات قرينه مؤيد آنها واقع شوند)، كارى خردپسند و
پذيرفتنى به نظر آيد. اين گروه از اعتقادات را كه پذيرششان تحتشرايط خاصى، بدون
تمسك به قرائن، معقول است، «اعتقادات واقعا پايه» (7) ناميدهاند. «بنيانانگارى كلاسيك» معتقد است كهاعتقادات واقعا پايه، اعتقاداتى هستند
كهخطابودنشان محال يا تقريبا محال است.درواقع وجه مميز اين مشرب همانا
ضابطهاى است كه براى تمييز «اعتقادات واقعا پايه» از ساير اعتقادات به دست
مىدهد. ضابطه تمييز در اين مشرب، دو تقرير يافته است: تقرير كهن يا قرون وسطايى: قضيه P نزد شخص S «واقعا پايه» است، اگر، و فقط اگر، نزد شخص
ث، يا جزء حقايق و بديهيات اوليه باشد، يا جزء بديهيات حسى. (8) تقرير جديد: قضيه P نزد شخص S «واقعا پايه» است، اگر، و فقط اگر، P نزد شخص S ، يا جزء
حقايق و بديهيات اوليه باشد، يا جزء اعتقادات خطاناپذير. (9) در اين تعاريف، منظور از «حقايق و بديهيات اوليه»، اعتقاداتى هستند كه صرف
تصورشان براى تصديقشان كافى باشد; مانند حقايق ساده رياضيات. «بديهيات حسى»
اعتقاداتى هستند كه از ادراك حسى حكايت مىكنند; مانند «در اينجا يك درخت وجود
دارد». «اعتقادات خطاناپذير»، اعتقاداتى هستند كه ناظر به تجربههاى بىواسطه
شخص تجربهگر مىباشند; مانند «من هم اكنون در اينجا يك درخت مىبينم». براساس آنچه گذشت، قائلين به بنيانانگارى كلاسيك معتقدند كه پذيرش يك اعتقاد فقط
به شرطى معقول و موجه است كه يا آن اعتقاد جزء حقايق و بديهيات اوليه يا جزء
بديهيات حسى يا جزء اعتقادات خطاناپذير باشد، يا به مدد روشهاى مقبول منطقى از
اين اعتقادات استنتاج شده باشد. ت بنيانانگارى كلاسيك، ضابطه تمييز را به نحو پيشين و ماقبل تجربى (10) تعريف
مىكند. بنابراين، دستكم با دو نقد اساسى روبرو مىشود: (1) آيا ضابطه تمييز در اين مشرب، معقول و لذا مقبول است؟ بدون شك اين ضابطه بداهت
ذاتى ندارد. در عين حال، اعتقادى حاكى از ادراكات حسى يا تجربههاى
بىواسطه نيز نيست. بنابراين فقط در صورتى معقول است كه از مقدمات بديهى يا
خطاناپذير منطقا استنتاج شده باشد. ولى قائلين و واضعين اين ضابطه هرگز چنان
فرآيند استنتاجى را نشان ندادهاند و به نظر مىرسد استنتاج اين ضابطه از چنان
مقدماتى امكانپذير نباشد. اما، به هر جهت، دستكم يك نكته آشكار مىنمايد: مادام
كه واضعين و قائلين اين ضابطه چنان فرآيند استنتاجى را نشان ندادهاند، اين
ضابطه به مقتضاى مضمون خود نامعقول و لذا نامقبول خواهد بود. (2) ضابطه تمييز در اين مشرب، به دليل خصلت پيشين و ماقبل تجربى خود ساختار
دستگاه اعتقادات معقول موجود وبالفعل را مورد ملاحظه قرار نمىدهد و بهدليل خصلت
دستوريى (11) كه پيدا مىكند، كثيرى از اعتقاداتى را كه عموما معقول دانسته مىشوند،
از دايره عقلانيتبيرونمىنهد. بنابراين اگر اين ديدگاه درستباشد، كثيرى از
اعتقادات ما كه معقول پنداشته مىشوند بواقع نامعقول خواهند بود. ث در نقد و نفى بنيانانگارى كلاسيك بايد به چند نكته مهم توجه داشت: اولا نقد و نفى بنيانانگارى كلاسيك، لزوما به معناى نفى قرينهگرايى نيست; چراكه
اين دو ديدگاه، منطقا همارز نيستند. اما بعضى از فيلسوفان معتقدند كه اگر
بنيانانگارى كلاسيك مردود شود، بسيار دشوار و بلكه محال است كه بتوان تقريرى
از قرينهگرايى به دست داد كه براى اعتقاد به وجود خداوند اشكالات جدى پديد آورد. ثانيا نقد و نفى بنيانانگارى كلاسيك به معناى نفى بنيانانگارى به طور كلى نيست،
بلكه مىتوان برمبناى پارهاى از آموزههاى اساسى و پذيرفتنى بنيانانگارى نوعى
بنيانانگارى معتدل را تعريف و بازسازى كرد; به طورى كه اين تقرير و تعريف جديد: (1) «واقعا پايه» بودن يك اعتقاد را مستلزم صدق آن اعتقاد نداند. (2) صحت و اعتبار كلى ساختار معرفت را مفروض بگيرد و كار خود را از اين مبدا
آغاز كند. به بيان ديگر درپى آن نباشد كه ساختار معرفتى بالفعل و موجود را با
ساختارى آرمانى جايگزين كند، يا آن ساختار را از اساس اصلاح كند. ج بنيانانگارى اصلاحشده و معتدل دو آموزه اساسى زير را مىپذيرد: (1) در هر دستگاه اعتقادى و معرفتى معقول، مجموعهاى از اعتقادات وجود دارند كه
«پايه» تلقى مىشوند; يعنى براساس هيچ اعتقاد ديگرى پذيرفته نشدهاند. (2) در هر دستگاه اعتقادى و معرفتى معقول، اعتقادات غيرپايه بايد دستكم تا حدى
مؤيد به تاييد بنيانهاى آن دستگاه باشند. اما اين تقرير از بنيانانگارى ضابطه تمييز بسيار محدود بنيانانگارى
كلاسيك را مردود مىشمارد. چ در بنيانانگارى معتدل، «اعتقادات واقعا پايه»، همچنان اعتقاداتى هستند كه به
روش پايه به دست آمدهاند; يعنى از ساير اعتقادات استنتاج نشدهاند. براى مثال سه
گروه از اعتقادات زير را تحتشرايط معين مىتوان «واقعا پايه» دانست: (1) اعتقادات مبتنى بر ادراك حسى; براى مثال: «من در برابر خود يك شاخه گل سرخ
مىبينم». (2) اعتقادات مبتنى بر حافظه; براى مثال: «من امروز صبحانه خوردم». (3) اعتقاداتى كه نوعى وضعيت روحى و ذهنى خاص را به اشخاص ديگر نسبت مىدهد; براى
مثال: «او خشمگين است». به بيان ديگر اگر به دستگاه اعتقادات معقول خود مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه
گاه تحتشرايط معينى ممكن است، بدون تمسك به اعتقادات ديگر، معتقد شويم كه براى
مثال: «من امروز صبحانه خوردم». بنابراين اگر ما به روش پايه به اين امر
اعتقاد ورزيده باشيم، با مصداقى از «اعتقادات واقعا پايه» روبهرو خواهيم بود.
البته ممكن است ما اين اعتقاد را با مطالعه قرائن و برحسب ساير اعتقادات
خود استنتاج كنيم. براى مثال از روى لكههاى غذاى به جامانده بر روى لباسمان
نتيجه بگيريم كه «من امروز صبحانه خوردم». در اين صورت اين اعتقاد «واقعا
پايه» نخواهد بود. بنابراين روشن است كه يك اعتقاد واحد ممكن است تحتشرايط معين
«واقعا پايه» باشد و تحتشرايط ديگر چنان نباشد. البته باورداشتن به يك اعتقاد
واقعا پايه لزوما ضامن صدق آن اعتقاد نيست، اما به نظر مىرسد كه باور به آن امرى
معقول و خردپسند باشد. ح آيا اعتقادات واقعا پايه بىاساس (12) هستند؟ به بيان ديگر آيا اعتقادورزيدن
به چنين باورهايى موجه و معقول است؟ به نظر مىرسد كه يك اعتقاد، دستكم به دو روش،
موجه (13) مىشود: (1) از طريق استنتاج آن اعتقاد از ساير اعتقادات كه به نوبه خود موجهند. در اين
صورت اين اعتقاد استنتاجشده مؤيد به تاييد «قراين استنتاجى» (14) خواهد بود.
«قراين استنتاجى» را مىتوان به اختصار «قرينه» (15) ناميد. (2) از طريق اسناد و اتكاى آن به شرايط و تجربيات اعتمادپذير خاص. در اين صورت
اين اعتقاد مؤيد به تاييد «قراين غيراستنتاجى. (16) خواهد بود. اين نوع از قراين
را باختصار، «اساس»، يا «مبنا» (17) مىنامند. اعتقادات واقعا پايه، متكى به «قرينه» به
معناى خاص نيستند، يعنى از اعتقادات ديگر نتيجه نشدهاند، اما «بىاساس» هم نيستند.
اعتقادات پايه، محصول نوع خاصى از تجربيات و مسبوق به مجموعهاى از شرايط و
عواملند كه به شرط اعتمادپذيرى على الاغلبى آن فرايندها، مقبوليت موجهى مىيابند.
به بيان ديگر، فرض كنيم اين گزاره كه «من در برابر خود يك شاخه گل مىبينم»، يك
اعتقاد واقعا پايه باشد. در اينجا يك فرايند ادراكى (يعنى ادراك بينايى) و
مجموعهاى از شرايط محيطى و فيزيولوژيكى وجود دارد كه در نتيجه آنها اين
اعتقاد در ما پديد آمده است. اگر فرايند ادراك بينايى را علىالاغلب قابل اعتماد
بدانيم و هيچ دليلى بر نامتعارف بودن در خطاانگيزى شرايط محيطى و فيزيولوژيكى
و غيره نداشته باشيم، در پذيرش آن اعتقاد، موجه خواهيم بود. بنابراين آن فرايند
ادراكى و مجموعه شرايط و عوامل بيرونى و درونى، مبنايى براى قبول آن اعتقاد و
توسعا مبنايى براى خود آن اعتقاد محسوب خواهند شد. حاصل آنكه، يك اعتقاد، فقط تحتشرايط معينى «واقعا پايه» است. اين شرايط، مبناى توجيه
مقبوليت آن اعتقاد و توسعا مبناى خود آن اعتقاد هستند. بنابراين اعتقادات
پايه لزوما بىاساس و بىمبنا نيستند. لذا مىتوان گفت: «تحتشرايط C ، اعتقاد P نزد شخص S واقعا پايه است»، يا: «تحتشرايط C,S در
پايهدانستن P موجه است». خ. در مشرببنيانانگارى اصلاحشده، ضابطه تمييز اعتقادات پايه از ساير
اعتقادات چيست؟ همان طور كه گذشت، بنيانانگارى اصلاحشده ضابطه محدود بنيانانگارى كلاسيك را
مردود مىشمارد. بنابراين به نظر مىرسد كه ارائه ضابطه تمييز جديد ضرورى باشد;
چراكه در غير اين صورت مىتوان هر اعتقادى را، اگرچه ياوه و گزاف، واقعا پايه
دانست. اما واقع آن است كه نفى ضابطه تمييز بنيانانگارى كلاسيك، حتى اگر
ضابطهاى جديد ارائه نشود، لازم نمىآورد كه جميع اعتقادات (اگرچه ياوه و
گزافهآميز) را پايه بدانيم. از باب تنظير يادآورى اين نكته سودمند است كه نفى
ضابطه معنادارى مكتب پوزيتيويسم منطقى (يعنى اصل تحقيقپذيرى) به هيچ وجه لازم
نمىآورد كه هر سخن ياوهاى را معنادار بدانيم. براى مثال حتى اگر كسى آن ضابطه
معنادارى را مردود بشمارد، همچنان كه امروزه عموم فيلسوفان آن را مردود
مىدانند، باز هم مىتوان گزارهاى مانند گزاره زير را واقعا بىمعنا دانست: «فردا تيسفون از نيويورك شنبه است». در واقع به نظر مىرسد كه بحث در باب روش تعيين ضابطه تمييز، مهمتر از ارائه خود
آن ضابطه باشد. لذا مقدم بر اين پرسش كه «ضابطه تمييز كدام است؟» بايد بپرسيم:
«اساسا چگونه مىتوان ضابطهاى در باب تمييز اعتقادات پايه از اعتقادات
ديگر به دست آورد؟» د. همان طور كه پيشتر اشاره شد، ناسازگارى درونى و تنگى و محدوديت ضابطه تمييز در
بنيانانگارى كلاسيك ناشى از خصلت پيشين و ماقبل تجربى آن ضابطه است.
بنابراين براى آنكه ضابطه يا ضوابط تمييز پيشنهادى از آن قبيل كاستيها
پيراسته باشند، بايد به روش پسين و توسعا «استقرايى» تمسك ورزيد. لذا براى به
دست آوردن چنان ضابطهاى، مىتوان برنامه پژوهشىاى به شرح زير را پيشنهاد كرد: نخست، نمونههايى از اعتقادات واقعى و بالفعل مردم را كه موجه و معقول مىيابيم،
گردآورى مىكنيم. دوم، در برابر هر اعتقاد از اين مجموعه اعتقادات از خود مىپرسيم كه چرا آن
را مقبول مىدانيم؟ آيا از آن روست كه ساير اعتقاداتمان قرينه مؤيد آن هستند؟
بهبيان ديگر آيا بدان جهت است كه اين اعتقاد را از اعتقادات ديگر استنتاج
كردهايم؟ يا آنكه اين اعتقاد از آن سنخ اعتقاداتى است كهمىتوانيم آنها را به
نحو معقول بپذيريم،حتى اگر اعتقادات ديگرمان قرينه مؤيدشان نباشند. سوم، اعتقادات نوع اخير را «واقعا پايه» مىخوانيم. چهارم، برمبناى اين مجموعه از مصاديق كه از اعتقادات پايه فراهم آوردهايم،
فرضيهاى درباب ضابطه تمييز به دست مىدهيم و آن را برحسب مجموعه نمونههاى خود
مورد سنجش و آزمون و در صورت لزوم تعديل و تصحيح قرار مىدهيم. البته ارائه ضابطه تمييز، مستلزم پژوهشى پردامنه است و بآسانى نمى توان مدعى
آن شد. اما; اولا همان طور كه گذشت عدم ارائه ضابطه تمييز باب بحث را نمىبندد و فاصله ميان
اعتقادات پايه و غيرپايه را نفى نمىكند. ثانيا در خصوص اعتقادات پايه مىتوان اين نكته را به طور كلى تصديق كرد كه
واقعا پايه بودن يك اعتقاد، متكى به شرايط خاصى است و تحت آن شرايط مىتوان
اعتقاد خاصى را نزد شخص معينى واقعا پايه دانست. ثالثا از پيش هيچ دليلى وجود ندارد كه بر وفق آن معتقد شويم برنامه پژوهشى يادشده
لزوما به نتيجه واحد مىانجامد. يعنى به هيچ وجه از پيش معلوم نيست كه متعاقب
پژوهشهاى پسين براى تعيين ضابطه تمييز، سرانجام به ضابطهاى دست مىيابيم كه
مورد توافق عام است. چه بسا روش واحد، به نتايج متفاوت بينجامد; چرا كه
نتيجه منحصرا درگرو روش نيست. نوع پيشفرضها و مصادراتى كه زمينه اطلاق و كاربرد
روش هستند نيز در تعين بخشيدن به نتيجه كارسازند. ذ نتيجه آنكه: در هر دستگاه اعتقادات معقول، پارهاى از اعتقادات هستند كه
پذيرفتن آنها بدون تمسك به قراين و شواهد و براهين معقول است. اين اعتقادات
را «واقعا پايه» مىخوانيم. از سوى ديگر، همچنان كه اشاره شد، فرض مطلوب در اين نوشتار آن بود كه نشان دهيم
«اعتقاد به وجود خداوند (به عنوان محورىترين اعتقاد دينى) فطرى است; بدين معنا كه
پذيرفتن آن بدون تمسك به قرائن و شواهد و براهين معقول است» (نگا. بند221، قسمت ب).
بنابراين اكنون مىتوان صورت جديد مساله را بدين قرار تقرير كرد: «آيا اعتقاد
به وجود خداوند (به عنوان محورىترين اعتقاد دينى) واقعا پايه است؟» 3. آيا اعتقاد به وجود خداوند واقعا پايه است؟ 13. اولا عموم دينداران در كمال اطمينان معتقدند كه عقلا مجاز به قبول اعتقادات
دينى هستند. به بيان ديگر ايشان اعتقاد به وجود خداوند را اعتقادى معقول مىدانند.
بنابراين اگر ايشان اين اعتقاد را از ساير اعتقادات خود استنتاج نكرده
باشند (يعنى آن را به روش پايه به دست آورده باشند)، در اين صورت اعتقادشان به وجود
خداوند، واقعا پايه خواهد بود. ثانيا نزد بسيارى از مؤمنان و دينباوران اعتقاد به وجود خداوند به هيچ وجه
مبتنى بر برهان و شاهد و قرينه نيست و از هيچ اعتقاد ديگرى نتيجه نشده است. مؤمنان
خود را عقلا مجاز و محق مىدانند كه به وجود خداوند اعتقاد ورزند; حتى اگر هيچ يك
از براهين متقن خداپرستان را ندانند، يا حتى اگر معتقد باشند كه چنان براهينى
وجود ندارد، يا حتى اگر واقعا چنان براهينى وجود نداشته باشد. بنابراين به
اعتقاد ايشان، اعتقاد به وجود خداوند، بىآنكه لزوما مبتنى بر اعتقادات ديگر
باشد، اعتقادى معقول است. ثالثا اما مدعاى فوق به تدقيق بيشترى نيازمند است: در واقع در جامعه دينداران
مىتوان اعتقادات نمونهاى يافت كه نزد دينداران واقعا پايه هستند. براى مثال
ممكن استيك فرد ديندار تحتشرايط معينى گلى را ببيند و بىدرنگ معتقد شود كه «اين
آسمان صنع بديع پروردگار است»، يا كتاب آسمانى را بخواند و معتقد شود كه «خداوند با
من سخن مىگويد»، يا هنگامى كه فعلى گناهآلود مرتكب مىشود معتقد شود كه «خداوند از
كرده ناصواب من ناخشنود است»، يا در خود احساس نوعى سبكى و خشنودى كند و معتقد شود
كه «خداوند مرا آمرزيده است» و.... فرد ديندار مىتواند به روش پايه به اين قبيل امور اعتقاد ورزد و بنابراين اين
اعتقادات در زمره اعتقادات واقعا پايه وى درآيند. در تمام اين قبيل موارد
توجه به نكات زير مهم است: (1) در تمام نمونههاى يادشده، مستقيما سخن از «خداوند وجود دارد» نيست. اما آن
دسته از اعتقاداتى كه ناظر بهاوصاف و افعال بارىاند، به شرطى صادق خواهند بود
كه خداوند وجود داشته باشد. بنابراين با اندك تسامح مىتوان اعتقاد به وجود
خداوند را نيز واقعا پايه دانست. (2) همان طور كه گذشت، نمونههاى يادشده در صورتى واقعا پايه هستند كه به روش پايه به
دست آمده باشند. براى مثال، اگر شخص گلى را ببيند و در آن انتظامى شگفتانگيز
بيابد و از روى اين مجموعه منتظم وجود ناظمى به نام خداوند را نتيجهبگيرد،
اين اعتقاد كه «اين گل آفريده خداوند است» پايه نخواهد بود. اما اگر شخص گل را
بنگرد و آن را آفريده خداوند ببيند، در آن صورت آن اعتقاد براى او واقعا پايه
خواهد بود. (3) نمونههاى يادشده، نمونههاى نادر و منحصر به بزرگان دين و عرفان نيست، بلكه
غالب مردم عادى و ديندار نيز مىتوانند تجربياتى از اين دست را بيازمايند. حاصل آنكه تحتشرايط معين و مناسب، اعتقاد به وجود خداوند و نيز ساير اعتقادات
دينداران در باب افعال و اوصاف بارى، براى آن كسانى كه حضور و فعاليتخداوند
را تجربه كردهاند، به روش پايه و به نحو معقول و موجهى مقبول مىافتند. بنابراين،
واقعا پايه خواهند بود. روشن است كه اين اعتقادات در جامعه دينى و نزد دينداران، واقعا پايه تلقى مىشوند،
ولى اين امر نقيصهاى بر «واقعا پايه» بودن آن اعتقادات نيست; چراكه اعتقاد
پايه، همواره نسبتبه مرجع معين S پايه تلقى مىشوند. 2-3. اما در برابر مدعيات فوق چند پرسش مهم مطرح است: 1-2-3. آيا اين تقرير، دستگاه اعتقادات دينى را ماوراى طور عقل و برتر از
هرگونه نقد و بحث عقلانى نمىنشاند؟ به بيان ديگر، آيا اين تقرير صورت ديگرى از
ايمانگرايى (فيدئيسم) نيست؟ به نظر مىرسد كه پاسخ، منفى باشد. بنابر تقرير فوق (مذكور در بند 13)، اعتقادات نهايى
اشخاص، ايمن از هرگونه ارزيابى عقلانى نخواهد بود، بلكه مدعا اين است كه
اعتقادات دينى مىتواند كاملا معقول و موجه باشد، حتى اگر هيچ قرينهاى مؤيد آنها
نباشد. اين تقرير به هيچ وجه منافى با مداقههاى عقلانى و نظرى درخصوص اعتقادات
دينى نيست. 2-2-3. «آيا واقعا» پايه دانستن اعتقاد به وجود خداوند، اين اعتقاد را «بىاساس»
نخواهد كرد؟ همان طور كه پيشتر اشاره شد (بند2، قسمت ح)، واقعا پايهبودن يك اعتقاد، لزوما
مستلزم «بىاساس» دانستن آن اعتقاد نيست. 3-2-3. آيا واقعا پايهدانستن اعتقاد به وجود خداوند، جوازى به دست نمىدهد كه هر
اعتقادى را، اگرچه ياوه و گزافهآميز، پايه بدانيم؟ به بيان ديگر، آيا با اين
كار، نوعى ضديتبا عقل را ترويج نكردهايم؟ پاسخ اين پرسش، بسته به مقصود منتقد، دو شق مىيابد: (1) اگر مقصود از اين پرسش آن باشد كه دينداران حتما ولاجرم بايد بپذيرند كه فلان
اعتقاد گزافهآميز (براى مثال اعتقاد به بازگشت «كدو تنبل بزرگ» (18) ) واقعا پايه
است، در اشتباه هستند. چراكه در مجموعه اعتقاداتى كه دينداران از مصاديق
اعتقادات پايه فراهم آوردهاند، اين اعتقاد وجود ندارد و هيچ دليلى هم وجود
ندارد كه فرض كنيم آنها بايد اين اعتقاد را در آن مجموعه وارد كنند. به بيان
ديگر، دينداران اعتقاد به «كدوتنبل بزرگ» يا مصاديق مشابه آن را فقط در صورتى بايد
پايه تلقى كنند كه آن قبيل اعتقادات را به روش پايه حاصل كرده باشند; و چون چنين
نيست، چنان الزامى هم بر عهده ايشان نيست. (2) اگر مقصود از اين پرسش آن باشد كه ممكن است كسى اعتقادى گزافهآميز (مانند
اعتقاد به كدوتنبل بزرگ) را واقعا پايه بداند، پاسخ اين است كه بلى چنين امرى
كاملا ممكن است; اما اين كار مشكلى پديد نمىآورد. همان طور كه پيشتر نيز اشاره شد، روش فلسفى واحد ممكن استبه نتايج گوناگون
بينجامد; چرا كه فيلسوفان، آن روش واحد را به تناسب تعهدات و تعلقات پيشين خود،
كه بسيار متنوع و متعدد است، به كار مىگيرند و همين امر، گاهى توافق نظر عام
بر سر مسائل فلسفى مهمى همچون تعيين ضابطه تمييز گزارههاى پايه از غير آن را
ناممكن مىسازد. لذا نامنتظر نيست كه فردى برنامه پژوهشى مذكور (در بند2 قسمت د) را
به كار گيرد و مجموعه مصاديقى كه از اعتقادات پايه ترتيب مىدهد، با مجموعه
مصاديقى كه براى مثال جامعه دينداران فراهم مىآورند، متفاوت باشد. 4-2-3. آيا عقل سليم مىپذيرد كه وقتى امرى وسيعا مورد اختلاف است، يكى از طرفين
بحث، موضع خود را بىنياز از دليل و برهان و مستغنى از قراين مؤيد بخواند؟ پاسخ اين است كه البته ضابطه تمييز «پايه بودن» اعتقادات را مىتوان مورد بحث
و آزمون و سنجش قرار داد. اما هيچ دليلى وجود ندارد كه از پيش گمان كنيم همگان
بايد درباره نمونهها و مصاديق اعتقادات پايه اتفاق نظر داشته باشند. يك فرد
ديندار اعتقاد خود به وجود خداوند را كاملا عقلانى و موجه مىداند و اگر او اين
اعتقاد را برمبناى ساير اعتقاداتش نپذيرفته باشد، نتيجه خواهد گرفت كه آن
اعتقاد براى او پايه است. شايد ملحدان و منكران انديشه دينى با اين امر مخالف باشند،
اما چرا دينداران بايد خود را ملزم بدانند كه ضابطه و معيار خود را با مجموعه
نمونهها و مصاديقى كه ملحدان واقعا پايه مىدانند، وفق دهند؟ ظاهرا چنين الزامى
دركار نباشد. جامعه دينى مسؤول نمونهها و مصاديقى است كه خود واقعا پايه مىداند، نه
مسؤول نمونهها و مصاديق ديگران. بنايراين، دينباوران حق دارند اعتقاد به وجود
خداوند را واقعا پايه بدانند، حتى اگر ديگران با آن مخالف باشند. 5-2-3. اما اگر مدعيات فوق را بپذيريم، آيا ضرورتا ادعا نكردهايم كه براى
داورى درخصوص مجموعه اعتقادات پايهاى كه جوامع گوناگون فراهم مىآورند، هيچ
روش معقولى وجود ندارد، و آيا نفس وجود اعتقادات پايه رقيب، آن اعتقادت را از
پايه بودن نخواهد انداخت؟ آيا بدين ترتيب تغيير دين (براى مثال، اسلام آوردن
يك فرد مسيحى) امرى غيرعقلانى نخواهد شد؟ و آيا بنابراين مقدمات نوعى
نسبيتگرايى ويرانگر از مجراى اعتقادات پايه، دامنهگير اعتقادات دينى
نخواهد شد؟ و... (19) . اين پرسشها بسيار جدى و بعضا متضمن انتقادات وارد است. اما حتى اگر اين
پرسشها در حال حاضر پاسخ درخور خود را نيابند، يك نكته آشكار به نظر مىرسد; سرنوشت
اين تقرير از نظريه فطرت با سرنوشتيك شاخه مهم از رودبار معرفتشناسى معاصر
همبسته شده است. لذا اين قبيل اشكالات فقط دامنگير اين نظريه نخواهند بود، بلكه كل
جريان معرفتشناسىاى را كه اين نظريه در بستر آن جارى است، دربر خواهد گرفت.
معرفتشناسى گستردهاى كه پشتوانه اين نظريه است، براى مثال در عرصه فلسفه علوم
نيز كاربرد دارد و بنابراين نظير اين قبيل اشكالات را در آن عرصهها نيز
مىتوان بازسازى كرد. لذا چنان نيست كه فقط اين نظريه در معرض تيغ اين قبيل
انتقادات قرار گيرد. هر نقدى كه در اين عرصه وارد شود، در عرصههاى ديگر نيز رخ
خواهد نمود و هر درمان و راهحلى كه در عرصههاى ديگر انديشيده شود، در اين عرصه نيز
كارساز خواهد بود. 4. نتيجه نهايى آنكه: اگر مبناى فلسفىمعرفتشناختى اين نوشتار پذيرفته شود،
مىتوان ادعا كرد كه «اعتقاد به وجود خداوند (به عنوان محورىترين اعتقاد دينى)
فطرى است. بدين معنا كه سواقعا پايهز است، يعنى پذيرفتن آن بدون تمسك به قراين،
شواهد و براهين معقول است». البته نبايد از ياد برد كه اين تقرير از نظريه فطرت، تقريرى تمامتيافته
نيست و مشكلات معرفتشناختى آن همچنان مورد بحث و گفتگوى دانشوران معاصر است.
اما اين تقرير دستكم تا حدى نشان مىدهد كه مىتوان «نظريه فطرت» را بر بنيان
معقول جديدى بازسازى كرد. بنابراين، باب اين بحث همچنان گشوده است و دانشوران را
به تاملهاى تازهتر فرامىخواند. پىنوشتها: 1. اين نظريه از آراى استاد دكتر عبدالكريم سروش است كه در سلسله مباحث دلايل
اقبال به انبياء بتفصيل مورد بحث قرار گرفته است. 2. ontological. 3. epistemological. 4. مبناى فلسفىمعرفتشناختى اين مدعا عمدتا برگرفته از آراى «معرفتشناسان
وابسته به كليساى اصلاح شده» (ReformedE pistemologists) بويژه «الوين پلنتينجا»
است. براى آشنايى تفصيلى با آراى پلنتينجا در اين خصوص به مآخذ زير مراجعه شود:.....
.. 1) 2) 3) 4) فلسفه دين، جان هيك، ترجمه بهرامراد، ويراسته بهاءالدين خرمشاهى، چاپ اول:
تهران، انتشارات الهدى، 1372، فصل ششم. تبيين تجربههاى دينى، محمدگرى لگنهاوزن، ترجمه محمدرضا اثنىعشرى، كيان، سال
دوم، شماره9، مهر و آبان71، ص3034. 5. evidentialism. 6. strong/ chassical foundationalism. 7. properly basic beliefs. 8. evident to the senses. 9. incorrigible. 10. a periori. 11. normative. 12. groundless. 13. justified. 14. inferential evidence. 15. evidence. 16. none-inferential evidence. 17. ground. 18. «كدو تنبل بزرگ» (The Great Pampkin) اشاره به داستانى است كه در آن قهرمان
كودك داستان «معتقد است هرسال در كشتزار كدوتنبل، در آخرين شب مهرماه، يك كدوتنبل
بزرگ ظاهر مىشود. در جايى از داستان، قهرمان كودك در شب موعود به كشتزار مىرود و
در انتظار آمدن كدوتنبل بزرگ به تاريكى چشم مىدوزد». منتقدان آراى پلنتينجا
مدعىاند كه بنابر مبناى وى اگر به دليل شرايط محيطى و ذهنى خاص كسى احساس كند كه
كدوتنبل بزرگ را به چشم مىبيند و در نتيجه باور كند كه كدوتنبل بزرگ به كشتزار آمده
است، در آن صورت اين اعتقاد واقعا پايه خواهد بود. اين مثال در نقد آراى پلنتينجا
به نمونهاى مصطلح تبديل شده است. (ر.ك: تبيين تجربههاى دينى، ص32). 19. آراى پلنتينجا در اين عرصه مورد نقدهاى گوناگون قرار گرفته است. براى
مطالعه نمونههايى از اين قبيل نقدها مراجعه شود به: 1) 2) 3) تبيين تجربههاى دينى، ص34-33. معقوليت اعتقادات دينى(تقريرى جديد از نظريه فطرت)