مجلات >نقدونظر > شماره 3

مناظرات كلامى و نقش متكلمان (1)

حسين مدرسى طباطبايى

ترجمه هاشم ايزدپناه

فرآيند تكوين انديشه كلامى در جامعه اسلامى و نقش عقل در اين ميان، از مباحثى است كه در اين مقاله مورد بررسى قرار گرفته است. به باور نويسنده براى متكلمان سنى، عقل و استدلال عقلانى مرجع تصميم گيرنده نهايى بود و براى متكلمان شيعه، عقل ابزار بود و نه منبع. و اين مشخصه اصلى تا اواسط قرن سوم هجرى در شيعه باقى مانده بود. با اين همه علت عنايت ائمه به متكلمين، دفاع آنان از اصول مكتب تشيع بوده است. هرچند ائمه به آنان خاطرنشان مى‏ساختند كه دين قلمرو وحى است و نه عقل.

بحثها و مناظرات كلامى در مباحثى مانند جبر و قدر و صفات بارى، خيلى زود در جامعه اسلامى آغاز شد. اين مساله تا حدودى به سبب شيوه طرح اين مباحث در قرآن كريم بود كه گاه در نظر اول موجب توهم تعارض ميان آيات مختلف است، و قسمتى نيز به سبب برخورد افكار مسلمانان با مذاهب غير اسلامى از راه افراد تازه مسلمان يا تماس با غير مسلمانان بود. گزارشهايى در منابع هست كه بر مبناى آن مشاجرات كلامى بر سر مساله جبر و قدر از زمان پيامبر اكرم(ص) آغاز شده بود (2) . شايد اين گزارشها قابل اثبات نباشد، ولى بنا به گزارشهاى قابل اطمينان‏ترى، اين گونه بحثها بيست و چند سال پس از رحلت آن حضرت در مكانهايى مانند كوفه (3) و بصره (4) بسيار رايج‏بود و بزودى بحثهاى ديگرى را در مورد مباحث كلامى ديگر به دنبال آورد و سرانجام به پديدار شدن مذاهب و فرق كلامى گوناگون در جامعه اسلامى انجاميد. بر اساس نقل منابع سنى، عمر، خليفه دوم، با هر گونه بحث در مباحث مذهبى، حتى با سؤال و تفحص از معنى عبارات و كلمات مشكل در قرآن، مخالف بود و خود هرگز درگير چنان مباحثى نمى‏شد (5) و كسانى را كه درگير مى‏شدند مجازات و تبعيد مى‏كرد (6) . به پيروى از او بيشتر بزرگان اهل سنت نيز با مباحثات كلامى مخالفت كرده (7) و آن را همواره مباحثى غير اسلامى، با ريشه يهودى يا مسيحى، تلقى مى‏كرده‏اند (8) .

در مذهب تشيع هم در دوران نخست آن در اوايل قرن دوم هجرى، گرايش غالب مخالفت‏با بحثهاى كلامى بود. نظر آن بود كه چون امام بالاترين و عاليترين مرجع شريعت است، همه سؤالات و استفسارات بايد به او ارجاع داده‏شود و از رهنمودهاى او كه از نظر شيعيان حقيقت‏خالص و بيانگر واقع بود پيروى گردد; پس جايى براى اجتهاد و استدلال عقلانى و به تبع، بحث و مناظره و زورآزمايى در مباحث دينى نمى‏بود (9) . از آن گذشته، بحث در مسائلى از قبيل صفات بارى و جبر و قدر كه درباره آن انديشه بشرى راه به جايى نمى‏برد ناشايسته تلقى مى‏شد (10) . ائمه اطهار خود از درگير شدن در آن گونه مباحث‏خوددارى مى‏فرمودند (11) ، بلكه از قرآن متابعت مى‏كردند (12) و هواداران و پيروان خود را نيز به پيروى از آن فرامى‏خواندند (13) . با وجود اين، وضع عمومى اجتماع اسلامى در آن ايام كه چنين بحثهايى در آن رواج و رونق بسيار داشت‏بزودى آثار خود را نمايان ساخت و شيعيان اهل‏بيت هم به ضرورت عنوان ثانوى ناچار در آن مناظرات درگير شدند. برخى از اصحاب حضرت صادق(ع)، از جمله تنى چند از بزرگ‏سالان آنان، كه قبلا در نزد پدر ايشان تعليم ديده و عموما به عنوان مراجع مطلع و معتبر در مسائل مذهبى شناخته مى‏شدند (14) ، در آن مباحثات كلامى مشاركت كرده و نظريات و آرا و مكتبهاى خاصى براى خود در آن مسائل پايه‏گذارى كردند (15) . از آن جمله زرارة بن اعين كوفى (متوفى 148-150) (16) ، ابومالك حضرمى (17) ، محمدبن عبدالله طيار (متوفى پيش از 148) (18) ، ابوجعفر احول (19) صاحب الطاق (20) ، محمدبن حكيم خثعمى (21) ، هشام بن الحكم(متوفى‏179) (22) و هشام بن سالم جواليقى (23) بودند.

با وجود اين، ميان دانشمندان شيعه و اصحاب ائمه با متكلمان ديگر آن عهد تفاوتى بارز و اساسى وجود داشت و آن مقامى بود كه به عقل و فكر بشرى در ايدئولوژى هر گروه داده مى‏شد. براى متكلمان سنى، عقل و استدلال عقلانى مرجع تصميم گيرنده نهائى بود و از نتيجه آن هرچه بود بايد پيروى مى‏شد; اما براى متكلمان شيعه، عقل ابزار بود و منبع اعلاى دانش و مرجع نهائى آگاهى و كشف واقع، امام بود كه آنان قواعد و مبانى كلامى خود را از تعليمات وى مى‏گرفتند (24) . مثلا زرارة بن اعين كه نظريات و آراى او در چندين مساله كلامى، از جمله در مساله استطاعت (يعنى اينكه آيا توانايى انسان بر فعل از نظر زمانى همراه فعل و همزمان با آن يا در زمان مقدم بر آن حاصل مى‏شود) در كتابهاى عمومى كلام مورد نقل و بحث قرار گرفته‏است (25) ، صريحا مى‏گفت كه نظريات خود را در اين مساله از تعليمات حضرت‏صادق(ع) گرفته است; هرچند خود آن بزرگوار به سبب عدم اعتنا به آن مجادلات، به آن گونه نتيجه‏گيرى از كلمات خود اهميتى نداده و آن كلمات را به قصد و غرض انشا نمى‏فرمودند (26) . همچنين گزارش شده است كه روزى ابوالهذيل علاف متكلم معتزلى (متوفى 235) و هشام بن الحكم بر سر مساله‏اى كلامى درگير مناظره‏اى سخت‏شدند (27) . ابوالهذيل به هشام گفت كه او با اين شرط با وى مباحثه مى‏كند كه هر طرف مغلوب ديگرى شد به نظر وى تسليم شده و آن را بپذيرد: «ان غلبتنى رجعت الى مذهبك وان غلبتك رجعت الى مذهبى‏». هشام پاسخ داد كه اين شرط را عادلانه نمى‏آيد و آن را نمى‏پذيرد، بلكه با او بر اين اساس مناظره مى‏كند كه اگر هشام پيروز شد ابوالهذيل به مذهب او بگرود، ولى اگر ابوالهذيل پيروز شد هشام به امام خود مراجعه كند: «اناظرك على اننى ان غلبتك رجعت الى مذهبى وان غلبتنى رجعت الى امامى‏» (28) . طبيعتا براى كسى كه به منبع و مرجعى والاتر از عقل محدود آدمى براى كشف حقايق و واقعيات معتقد است چنين عكس‏العملى الزامى است و همين ديد در مورد ترتيب درجات عقل و امام، و برترى درجه امام نسبت‏به عقل، و به عبارت ديگر استفاده از عقل به عنوان ابزار و نه منبع، براى صد سال آينده تا اواسط ، به عنوان مشخصه اصلى كلام شيعه باقى ماند (30) . همه متكلمان برجسته‏اى كه در اين دوره در جامعه شيعه به وجود آمدند، دانشمندانى از قبيل على‏بن اسماعيل ميثمى (31) ، على بن منصور (32) ، يونس بن عبدالرحمان قمى (33) ، ابوجعفر سكاك (34) و فضل بن شاذان نيشابورى (35) كه آراى كلامى آنان در كتابها و منابع عمومى قديم ثبت‏شده است همه به اين گرايش و خط فكرى وابسته بوده‏اند (36) .

با وجود اين، اين گرايش كلامى واستدلالى در جامعه شيعه همچنان به شكل يك گرايش كوچك و غير اصلى باقى ماند. چه، اكثريت عظيم (37) دانشمندان آن مذهب همواره از هر گونه استدلال عقلى در مباحث مذهبى و از مناظرات و مشاجرات كلامى خوددارى كرده و تمام هم و غم خود را صرف نقل احاديث ائمه طاهرين مى‏كردند و همين، گاه آنان را در مجادلات و كشمكشهاى سخت‏با طرفداران گرايش كلامى قرار مى‏داد. مثلا در دوره حضرت صادق(ع) ميان راويان حديث كه گرد ايشان بودند با زراره و هواداران او برخورد سخت پديد آمد و هر گروه، ديگرى را تكفير مى‏كرد (38) هشام بن الحكم نيز با چنين عكس‏العملهاى خصمانه از طرف جامعه شيعه زمان خود مواجه گرديد (39) . شاگرد او، يونس بن عبدالرحمان قمى، نيز كه حلقه‏اى از هواداران در بغداد داشت (40) ، با خصومتهاى مشابهى در قم (41) و بصره (42) و همچنين در ميان اطرافيان حضرت رضا(ع) روبرو گرديد. اين گروه اخير در دشمنى خود با او تا آنجا پيش تاختند كه يونس و پيروان او را كافر خواندند (43) . يك دليل اين مخالفتها آن بود كه گرچه متكلمان شيعه مبانى و اصول خود را از تعاليم ائمه اطهار مى‏گرفتند، اما نتيجه‏گيريهاى آنان گاهى به طور قابل ملاحظه‏اى از تعليمات آن بزرگواران دور مى‏افتاد و با عقايد و آراى رايج در جامعه شيعه متفاوت مى‏شد. برخى از نظريات كلامى مشهورى كه به هشام بن الحكم و هشام بن سالم در مورد جسم و صورت خداوند نسبت داده شده (44) (و شواهد موجود در منابع قديم شيعه نشان مى‏دهد كه اين انتسابات بى‏اساس نيست) منظور واقعى آن دانشمندان هرچه بوده ظاهر آن با عقايد شيعه مباينت آشكار داشته و براى مدتى طولانى (45) موجب حدوث اختلاف و شكاف بيشتر در جامعه شيعه شده بود (46) . اختلافات سخت ميان خود و ميان شاگردان آنان با يكديگر (48) فقط به جو نامساعدى كه عليه گرايش عقلى در جامعه شيعه وجود داشت كمك مى‏كرد.

يك عامل مهم به بسيارى از متكلمين شيعه در اين ادوار كمك كرد كه مورد عنايت و مرحمت ائمه اطهار بوده و از طرف ديگر در جامعه شيعه نيز از احترام برخوردار باشند و آن خدمتى بود كه آنان در دفاع از اصول مكتب تشيع انجام مى‏دادند. از روزگار افول و سپس سقوط دولت اموى، موضوع امامت‏بحثهاى داغ و تندى را در جامعه اسلامى دامن زده بود و اگرچه به طور عموم بحث در اين مساله مخصوص متكلمان نبود، اما آنان بودند كه بيشتر آن بحثها و جديترين آن را متصدى و عهده‏دار بودند. براى متكلمان شيعه مباحثه در اين موضوع با متكلمان ساير فرق در دفاع از مبانى مكتب تشيع وظيفه اصلى بود و در اين بخش، نتايج مناظرات آنان مخالفتى با آرا و عقايد رايج در جامعه شيعه نداشت. ائمه اطهار همواره متكلمان شيعه را در اين راه تشويق كرده و توانايى برجستگان زبردست (49) در ميان آنان را در اين گونه جدلها و خدمات آنان را در دفاع از مكتب تشيع (50) مى‏ستودند. هر چند گاه به آنان خاطر نشان مى‏ساختند كه استدلالات عقلى فقط به عنوان ابزار در جدل مفيد و خوب است، ولى نبايد اساس عقيده قرار گيرد، چه دين قلمرو وحى است و نه عقل (51) .

مكتب سنتى كلام شيعه تا پايان دوره حضور ائمه اطهار در اواسط قرن سوم به عنوان تنها گرايش كلامى و عقلى در تشيع امامى حضور داشت. با اين همه ازميانه‏هاى اين قرن به بعد، آرا و نظريات كلامى معتزله بتدريج وسيله نسل جديدى از دانشمندان كه بزودى مكتب جديد و عقل‏گراترى در كلام شيعه به وجود آوردند در تشيع راه يافت (52) . طليعه داران اين مكتب جديد، جهان‏بينى معتزله را در مورد عدل و صفات الهى و آزادى و اختيار انسان پذيرفتند، اما در عين حال مبانى مكتب تشيع را در مورد امامت همچنان حفظ كرده و از آن شديدا پشتيبانى مى‏كردند. برخلاف آنچه متكلم معتزلى ابوالحسين خياط، با انگيزه و تعصب معتزلى روشن، ادعا مى‏كند چنين به نظر مى‏رسد كه اين مكتب جديد «به وسيله تنى چند كه قبلا جزء معتزله بوده‏اند» (53) بنياد نشده بود، بلكه توسط تعدادى از دانشمندان شيعه كه از راه مطالعه آثار كلامى فرق ديگر روزگار خود، و احيانا تماس و مباحثه و آشنا شدن با اصول و مبانى همه فرق كلام آن عصر بر اصول و معتقدات و استدلالات معتزله نيز آگاهى يافته بودند آغاز گرديده بود (54) . از جمله اين دانشمندان ابوالاحوص داود بن اسد بصرى (55) و عبدالرحمان بن احمد بن جبرويه عسكرى (56) بودند كه هر دو در اواسط قرن سوم زندگى مى‏كردند. اين گرايش سپس با پيوستن نسل جوانترى از دانشمندان فلسفه‏گرا، مانند دو دانشمند خاندان نوبخت (57) ، ابوسهل اسماعيل بن على (متوفى 311) (58) و ابومحمد حسن بن موسى (متوفى 310-300) (59) ، تقويت‏شد و همزمان، با انضمام و مساهمت دانشمندان ديگرى كه قبلا معتزلى بوده و سپس به مذهب حقه تشيع امامى گرويده بودند (60) همچون ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن مملك اصفهانى (61) و ابوجعفر محمد بن عبدالرحمان بن قبه رازى، به شكل يك مكتب قويم و مستحكم كلامى با ساختار متين و درست درآمد.

پى‏نوشتها:

1.

2. صون المنطق والكلام سيوطى، ص‏35.

3. رجوع شود به ديباچه اين نويسنده بر رسالة ابليس الى اخوانه المناحيس، ص‏35.

4. رجال كشى، ص 397.

5. اتقان سيوطى، ج‏2، ص‏113 كه نقل مى‏كند عمر روزى در معنى كلمه‏اى در قرآن كريم ترديد كرد، اما فورا خاطر خود را از اين فكر به چيزى ديگر معطوف داشت تا ذهن خود را به چيزى كه خداوند معرفت آن را بر وى واجب نساخته بود مشغول ندارد. نيز همان روايت در: درالمنثور او، ج‏6، ص‏317.

6. نگاه كنيد به ماجراى صبيغ بن عسل تميمى (كه به عمر خبر دادند از معنى برخى از كلمات متشابه قرآن استفسار و در آن گفتگو مى‏كند. پس او را تنبيه بدنى بسزايى كرده و از مدينه به بصره تبعيد نمود و سفارش كرد تا در آن شهر هم كسى با او تماس نگيرد) در سنن دارمى، ج‏1، ص‏67; كتاب الشريعه آجرى، ص‏7374; ذم التاويل ابن قدامه، ص‏5; مناقب عمر ابن الجوزى، ص‏108110; صون المنطق والكلام، ص‏1718. در درالمنثور، ج‏6، ص‏317و321 نمونه‏هاى ديگرى نيز از رفتار عمر در اين گونه موارد ديده مى‏شود.

7. رجوع كنيد به نظريات دانشمندان متقدم اهل سنت، بخصوص ائمه اربعه آنان، در منابعى مانند: عيون الاخبار ابن قتيبه، ج‏2، ص‏157; الرد على الجهميه دارمى، ص‏102-101; رسالة الاستحسان فى الخوص فى الكلام ابوالحسن اشعرى، ص‏3; شرف اصحاب الحديث، ص‏78; تاريخ جرجان، ص‏98; جامع بيان العلم و فضله، ص‏366-364; العلو للعلى الغفار ذهبى، ص‏109-101; سير اعلام النبلاء، ج‏8، ص‏8990و95; ذم التاويل، ص‏56; تبيين كذب المفترى ابن عساكر، ص‏345-333; طبقات الشافعيه سبكى، ج‏1، ص‏241; برهان زركشى، ج‏2، ص‏78; صون المنطق والكلام، ص‏31 به بعد.

8. رجوع كنيد مثلا به: تاريخ بغداد، ج‏7، ص‏61; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏121; تهذيب التهذيب ابن حجر، ج‏10، ص‏226; لسان الميزان، ج‏2، ص‏30-29; العقيدة الحمويه ابن تيميه، ص‏435.

9. براى مثال رجوع كنيد به: كافى،ج‏1، ص‏179.

10. همان، ج‏1، ص‏94-92و103-102.

11. رجال كشى، ص‏148-147. همچنين رجوع كنيد به رساله اعتقادات شيخ صدوق، ص‏74. البته ائمه متاخرتر، مانند حضرت‏رضا(ع)، به ضرورت طبيعت دربار مامون، ناچار از دخالت و جهتگيرى در اين مناظرات شدند،ولى باز بعدا با رفع آن حالت، حضرت عسكرى(ع) در پاسخ سؤال كسى كه به ايشان اختلاف نظر در جامعه شيعه در مساله صفات خداوند را گزارش كرده بود، خاطر نشان فرمودند كه دخالت در اين گونه بحثها سزاوار نيست. ر.ك: كافى، ج‏1، ص‏103.

12. ر.ك: كتاب درست‏بن ابى منصور، ص‏162; كافى،ج‏1، ص‏150.

13. كافى،ج‏1، ص‏100،103-102.

14. كتاب درست‏بن ابى منصور، ص‏166-165.

15. بخصوص رجوع كنيد به مقاله‏اى كه ويلفرد مادلونگ به انگليسى در باب مساهمت‏شيعه و خوارج در كلام اسلامى پيش از آغاز مكتب اشعرى‏» نوشته است، ص‏124-122.

16. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص‏160-133; فهرست ابن نديم، ص‏276; رجال نجاشى، ص‏175; فهرست‏شيخ، ص‏75-74; شرح رساله حورالعين نشوان حميرى، ص‏164. مآخذ عقايد و آراى كلامى او بعدا ذكر مى‏شود.

17. درباره او نگاه كنيد به: رجال نجاشى، ص‏205. نيز: كافى، ج‏1، ص‏410; رجال كشى، ص‏278; مروج الذهب، ج‏4، ص‏28و237. نمونه عقايد و آراى كلامى او را در اين مآخذ ببينيد: مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏115و117و124; ج‏2، ص‏200; الفرق بين الفرق، ص‏52; فصل ابن حزم، ج‏4، ص‏158; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏224.

18. درباره او نگاه كنيد به: كتاب درست‏بن ابى منصور، ص‏161; محاسن برقى، ص‏213; رجال كشى، ص‏210و271و276-275،349-347; تصحيح الاعتقاد مفيد، ص‏55. نمونه عقايد كلامى او در اوائل المقالات، ص‏69 آمده است.

19. درباره او رجوع شود به: رجال كشى، ص‏191-185; فهرست ابن نديم، ص‏224; رجال نجاشى، ص‏326-325; فهرست‏شيخ، ص‏132-131. همچنين انتصار خياط، ص‏6; تلخيص المتشابه خطيب بغدادى، ج‏1، ص‏249; لسان الميزان، ج‏5، ص‏300301. عقايد و آراى كلامى او را براى نمونه در اين منابع مى‏توان يافت: مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏112-111،116و 118و123و292-291; ج‏2، ص‏38و184; الفرق بين الفرق، ص‏53; فصل ابن حزم، ج‏2، ص‏269; ج‏4، ص‏158; ج‏5، ص‏39; التبصير فى الدين، ص‏41-40و121; البدء والتاريخ مقدسى، ج‏5، ص‏132; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏219-218; شرح رساله حورالعين نشوان، ص‏149.

20. شيعيان اين دانشمند را مؤمن الطاق و سنيان شيطان الطاق مى‏خوانند. با وجود اين در روايات و منابع كهنتر شيعه همواره نام او به صورت صاحب الطاق (يا «طاقى‏»، كه تغيير شكلى از آن است) آمده است. نگاه كنيد به: كافى، ج‏1، ص‏101و351; رجال كشى، ص‏185و186و190و282. نيز: نجاشى، ص‏325. تنها در يك مورد در اين منبع اخير (ص‏433) در ذكر نام كتابى از هشام بن الحكم صورت سنى نام او به اين شكل هست: «كتابه على شيطان الطاق‏». ولى اين عينا از فهرست ابن نديم، ص‏224 گرفته شده، چنانكه با توجه به ساير نامهايى كه پيش و بعد از آن ذكر شده و در مقايسه آن با فهرست آثار هشام در فهرست ابن نديم معلوم مى‏شود. نامى كه به صورت روشن، كتابشناسان به آن رساله هشام داده بودند، طبيعتا به آن معنى نيست كه دانشمندان شيعه خود لزوما آن را به كار برده باشند; بخصوص شخصى مثل هشام كه به نقل لسان الميزان، ج‏5، ص‏301 نخستين كس بود كه اين دانشمند را مؤمن الطاق ناميد.

21. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص‏449-448; كافى، ج‏1، ص‏56; رجال نجاشى، ص‏357; فهرست‏شيخ، ص‏149، نمونه عقايد كلامى او در مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏116 هست.

22. درباره احوال و عقايد و افكار اين متكلم مشهور شيعه بخصوص رجوع شود به مدخل «هشام بن الحكم‏» در دائرة المعارف اسلام به زبان انگليسى، چاپ جديد، ج‏3، ص‏498-496 به قلم مادلونگ.

23. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص‏269و276-277و279و285-281و478; رجال نجاشى، ص‏434; فهرست‏شيخ، ص‏174. نيز كافى،ج‏1، ص‏351352. براى عقايد و افكار كلامى او نگاه كنيد به: مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏109و105 118و283; ج‏2، ص‏38و 199; انتصار خياط، ص‏6و57; كافى، ج‏1، ص‏101و 105106; الفرق بين الفرق، ص‏65و6869; اصول الدين عبدالقاهر بغدادى، ص‏337; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص‏281; فصل ابن حزم، ج‏4و ص‏158; التبصير فى الدين، ص‏40-39و120; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏217-216;شرح رساله حورالعين نشوان، ص‏149. همچنين رجوع كنيد به مقاله سابق الذكر مادلونگ در موضوع مساهمت‏شيعى و خارجى در كلام اسلامى، ص‏122-121و125و 131-129و134و136.

24. اين بر اساس دستورى بود كه صريحا از جانب حضرت صادق(ع) بر آنان مقرر شده بود. نگاه كنيد به: تصحيح الاعتقاد مفيد، ص‏56-55.

25. مانند مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏111-110و 116; اوائل المقالات، ص‏69; الفرق بين الفرق، ص‏52; التبصير فى الدين، ص‏40و121; ملل شهرستانى،ج‏1، ص‏218. همچنين نگاه كنيد به رجال كشى، ص‏268; انساب سمعانى، ج‏6، ص‏278.

26. رجال كشى، ص‏148-147; مقايسه كنيد با كتاب درست‏بن ابى منصور، ص‏162.

27. تاريخ وفات ابوالهذيل را گرچه سال 235 نوشته‏اند، اما گفته‏اند كه او عمرى دراز يافته و در حدود صد سالگى درگذشته است. پس از نظر سنى با هشام چندان اختلافى نداشته و مناظره آن دو با هم كه نمونه‏هايى ديگر هم دارد استبعادى ندارد.

28. رسالة فى الاعتقادات شيخ صدوق، ص‏74. همچنين نگاه كنيد به: كافى، ج‏1، ص‏171-170 كه هشام صريحا به حضرت صادق(ع) عرض مى‏كند كه او مبانى خود را از تعليمات ايشان گرفته است.

29. نگاه كنيد به: ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏193.

30. شايد اين گرايش يكى از موجباتى است كه ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه خود، ج‏3، ص‏224 اين گروه از متكلمان شيعه را به عنوان «مستضعفوا المتكلمين‏» ياد مى‏كند.

31. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص‏6و99و142; رجال كشى، ص‏263-262; فهرست ابن نديم، ص‏223; رجال نجاشى، ص‏251; فهرست‏شيخ، ص‏87; فصل ابن حزم، ج‏4، ص‏158; تلخيص المتشابه خطيب بغدادى، ج‏1، ص‏218و249. براى عقايد و آراى كلامى او رجوع كنيد به: انتصار خياط، ص‏6و99و142; كافى، ج‏1، ص‏101; مقالات الاسلاميين، ج‏1، 115و126; ج‏2، ص‏200; مجالس مفيد، ج‏1، ص‏56و910و31و3940و44و52; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص‏281; فصل ابن حزم، ج‏5، ص‏40-39; الفرق بين الفرق،ص‏69.

32. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص‏6; رجال كشى، ص‏256و278; كافى، ج‏1، ص‏72; رجال نجاشى، ص‏255و433; مروج الذهب، ج‏4، ص‏239-238. همچنين به مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏134; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏225. براى نظريات كلامى او رجوع كنيد به: مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص‏281; فصل ابن حزم، ج‏4، ص‏185; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏228و229.

33. درباره او رجوع كنيد به: رجال كشى، ص‏499-483; مقالات اسلاميين، ج‏1، ص‏135-134; فهرست ابن نديم، ص‏276; رجال نجاشى، 448-446; فهرست طوسى، ص‏182-181; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏225. براى آرا و انظار كلامى او رجوع كنيد به: المقالات والفرق، ص‏98; مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏110; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص‏281; الفرق بين الفرق، ص‏5253; التبصير فى الدين، ص‏40و120; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏220; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏228و229.

34. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص‏6و111-110و142; رجال كشى، ص‏539; فهرست ابن نديم، ص‏225; مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏135; رجال نجاشى، ص‏329-328; مروج الذهب ، ج‏4، ص‏240; فهرست‏شيخ، ص‏132; معالم العلماء، ص‏97; ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏225. براى آرا و افكار او رجوع شود به: انتصار خياط، ص‏6و111-110و142; مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏287و291; ج‏2، ص‏181; فصل ابن حزم، ج‏4، ص‏158; ج‏5، ص‏40; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏228و231.

35. درباره او نگاه كنيد به فصل دوم كتاب به قلم نگارنده. براى عقايد كلامى او براى نمونه نگاه كنيد به: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏288.

36. براى مثال رجوع كنيد به: فصل ابن حزم، ج‏5، ص‏3940 (درباره على بن اسماعيل ميثمى); رجال كشى، ص‏499 (در مورد يونس بن عبدالرحمان).

37. نگاه كنيد به: فضحية المعتزله ابن الراوندى، ص‏105; انتصار خياط، ص‏4; نقض كتاب الاشهاد، بند 34; محصول فخر رازى، ج‏2، ص‏188.

38. رجال كشى، ص‏498.

39. همان، ص‏270.

40. همان، ص‏496.

41. همان، ص‏489و497-495.

42. همان، ص‏487و490.

43. همان، ص‏499-498.

44. رجوع شود به همان مقاله مادلونگ در مساهمت‏شيعه و خوارج در كلام اسلامى، ص‏122 و منابع آن.

45. حداقل تا سال 255(كافى، ج‏1، ص‏102 103و108).

46. براى كشمكشها و اختلافات در جامعه شيعه بر سر اين گونه مسائل در روزگار ائمه اطهار رجوع كنيد به: كافى، ج‏1، ص‏160-159; مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏133-106; عده شيخ، ج‏1، ص‏364-365. همچنين: عيون اخبار الرضا، ج‏1، ص‏142; رسالة فى ابطال العمل باخبار الآحاد شريف مرتضى، ص‏310; رجال نجاشى، ص‏339و373و 140و438; فهرست‏شيخ، ص‏37; غيبت او، ص‏138; التنبيه والرد ملطى، ص‏38; ملل شهرستانى، ج‏2، ص‏192و203.

47. نمونه‏ها در: رجال كشى، ص‏268و279و 284و285; رجال نجاشى، ص‏433; اختصاص، ص‏47.

48. نمونه‏ها در: كافى، ج‏1، ص‏102103و108و 159160; رجال كشى، ص‏279و498.

49. رجال كشى، ص‏319و349و448449; تصحيح الاعتقاد، ص‏56-55.

50. كافى، ج‏1، ص‏171و173; رجال كشى، ص‏186و268و278و349و490-483; تصحيح الاعتقاد، ص‏56-55. نيز رجوع كنيد به: احتجاج طبرسى، ج‏2، ص‏259 كه نقل مى‏كند حضرت هادى(ع) يك دانشمند امامى روزگار خود را كه با يك مجادل ضد شيعه مناظره كرده و بر او پيروز شده بود در صدر مجلس، كنار دست‏خويش و بالاتر از همه حضار نشانيد و به او رحمت‏بسيار فرمود (اين دانشمند شايد ابوالحسن رفاء رازى بوده كه نام او جزء اصحاب ايشان، و مناظره او با ابن رامين فقيه سنى، در مناقب ابن شهر آشوب هست).

51. رجال كشى، ص‏189.همچنين نگاه كنيد به: كافى، ج‏1، ص‏58-56; كمال‏الدين، ص‏324.

52 . براى مشخصات و خصوصيات اين مكتب و عقايد و آراى آن رجوع شود به مقاله مادلونگ درباره تشيع امامى و كلام معتزله (به زبان انگليسى). براى ارتباط ميان تشيع و اعتزال همچنين نگاه كنيد به: طبقات المعتزله قاضى عبدالجبار، ص‏291; نشوار المحاضره،ج‏8، ص‏70; بيان الاديان، ص‏34; منهاج السنه، ج‏1، ص‏46; لسان الميزان، ج‏4، ص‏459.

53. انتصار خياط، ص‏6و127و144.

54. مقاله مادلونگ درباره تشيع امامى و كلام معتزلى، ص‏16.

55. درباره اين دانشمند نگاه كنيد به: مقالات اسلاميين، ج‏1، ص‏135; رجال نجاشى، ص‏157; فهرست‏شيخ، ص‏190; كشف القناع، ص‏204 به نقل از يكى از آثار شريف مرتضى.

56. درباره اين دانشمند نگاه كنيد به: رجال نجاشى، ص‏236. نظريه كلامى او در مساله طبيعت ايمان در مقالات الاسلاميين، ج‏1، ص‏126-125 نقل شده است. براساس اين منبع، او با نظريه معتزله در باب وعيد (يعنى اينكه خداوند همان گونه كه به وعده‏هاى پاداش خود به نيكوكاران وفا مى‏كند تهديدهاى خود را عليه ارتكاب معاصى نيز در حق گناهكاران عملى خواهد فرمود و در اين باب ارفاق روا نخواهد داشت) نيز موافقت كرده است. براى هواداران ديگر اين نظريه در ميان دانشمندان شيعه نگاه كنيد به: رجال نجاشى، ص‏381 (در مورد ابوالحسين سوسنجردى); حقائق التاويل شريف رضى، ص‏1617 ( درباره‏خود مؤلف); خلاصه علامه، ص‏148 ( در مورد شيخ طوسى). همچنين ملل شهرستانى، ج‏1، ص‏193و203.

57. «بنو نوبخت‏» در اصطلاح شيخ مفيد در همه آثارش (مقاله مادلونگ در مورد تشيع امامى و كلام معتزله، ص‏16-15). شريف مرتضى در ذخيره، ص‏114 نظريه‏اى را كه شيخ مفيد در مسائل سرويه، ص‏217 به «بنى نوبخت‏» نسبت مى‏دهد به «ابنا نوبخت‏» انتساب داده است كه به ذهن مى‏رساند شايد منظور از آن صيغه جمع همواره همين دو دانشمند مشهور آن خاندان باشند (مگر آنكه در اين مورد هم درست «ابناء نوبخت‏» باشد؟) از اين خاندان تعداد زيادى دانشمند و شخصيت اجتماعى در قرن سوم و چهارم برخاسته است. در كتاب النقض، ص‏209 آمده است كه چهل دانشمند صاحب اثر از اين خاندان برخاسته‏اند. (همچنين رجوع كنيد به: صفحات 184و186 اين منبع كه نام دو تن از اينان: ابوسهل و ابراهيم [ظاهرا مؤلف كتاب ياقوت كه بنا به تحقيق مادلونگ در همان مقاله ذكر شده در بالا، ص‏15 گويا در قرن پنجم مى‏زيسته است] ذكر شده است). شيخ مفيد همچنين از پيروان بنى‏نوبخت‏ياد مى‏كند: اوائل المقالات، ص‏33.

58. درباره او مدخل «ابوسهل نوبختى‏» در دانشنامه ايران (انسيكلوپديا ايرانيكا)، ج‏1، ص‏373-372 به قلم مادلونگ ديده شود.

59. درباره وى نگاه كنيد به كتاب: خاندان نوبختى از عباس اقبال، ص‏140-125.

60. جريان گرويدن از اعتزال به تشيع بنا به برخى گزارشها از اوايل قرن سوم آغاز شده بود. بحارالانوار، ج‏50، ص‏187. و تا مدتها پس از قرن‏سوم ادامه داشت، نمونه‏ها در نجاشى، ص‏269و403.

61. درباره او نگاه كنيد به: فهرست ابن نديم، ص‏226; رجال نجاشى، ص‏380; فهرست‏شيخ، ص‏193; معالم العلماء، ص‏142. نام و نظريه او در موضوع حقيقت اعراض در مقالات الاسلاميين، ج‏2، ص‏47 آمده است. او با دانشمند معتزلى معاصر خود ابوعلى جبائى در مساله امامت مناظره‏اى داشته كه ابن‏نديم، ص‏226 بدان اشاره مى‏كند. در فهرست آثار حسن بن موسى نوبختى در رجال نجاشى، ص‏63 كتابى است‏با نام «شرح مجالسه ابى عبدالله بن مملك رحمه الله‏».