| مجلات >نقدونظر > شماره 3 |
حسين مدرسى طباطبايى ترجمه هاشم ايزدپناه فرآيند تكوين انديشه كلامى در جامعه اسلامى و نقش عقل در اين ميان، از مباحثى است كه
در اين مقاله مورد بررسى قرار گرفته است. به باور نويسنده براى متكلمان سنى، عقل و
استدلال عقلانى مرجع تصميم گيرنده نهايى بود و براى متكلمان شيعه، عقل ابزار بود و
نه منبع. و اين مشخصه اصلى تا اواسط قرن سوم هجرى در شيعه باقى مانده بود. با اين
همه علت عنايت ائمه به متكلمين، دفاع آنان از اصول مكتب تشيع بوده است. هرچند ائمه
به آنان خاطرنشان مىساختند كه دين قلمرو وحى است و نه عقل. بحثها و مناظرات كلامى در مباحثى مانند جبر و قدر و صفات بارى، خيلى زود در جامعه
اسلامى آغاز شد. اين مساله تا حدودى به سبب شيوه طرح اين مباحث در قرآن كريم بود
كه گاه در نظر اول موجب توهم تعارض ميان آيات مختلف است، و قسمتى نيز به سبب
برخورد افكار مسلمانان با مذاهب غير اسلامى از راه افراد تازه مسلمان يا
تماس با غير مسلمانان بود. گزارشهايى در منابع هست كه بر مبناى آن مشاجرات
كلامى بر سر مساله جبر و قدر از زمان پيامبر اكرم(ص) آغاز شده بود (2) . شايد اين
گزارشها قابل اثبات نباشد، ولى بنا به گزارشهاى قابل اطمينانترى، اين گونه
بحثها بيست و چند سال پس از رحلت آن حضرت در مكانهايى مانند كوفه (3) و بصره (4)
بسيار رايجبود و بزودى بحثهاى ديگرى را در مورد مباحث كلامى ديگر به دنبال
آورد و سرانجام به پديدار شدن مذاهب و فرق كلامى گوناگون در جامعه اسلامى
انجاميد. بر اساس نقل منابع سنى، عمر، خليفه دوم، با هر گونه بحث در مباحث مذهبى،
حتى با سؤال و تفحص از معنى عبارات و كلمات مشكل در قرآن، مخالف بود و خود هرگز
درگير چنان مباحثى نمىشد (5) و كسانى را كه درگير مىشدند مجازات و تبعيد مىكرد (6) .
به پيروى از او بيشتر بزرگان اهل سنت نيز با مباحثات كلامى مخالفت كرده (7) و آن
را همواره مباحثى غير اسلامى، با ريشه يهودى يا مسيحى، تلقى مىكردهاند (8) . در مذهب تشيع هم در دوران نخست آن در اوايل قرن دوم هجرى، گرايش غالب مخالفتبا
بحثهاى كلامى بود. نظر آن بود كه چون امام بالاترين و عاليترين مرجع شريعت
است، همه سؤالات و استفسارات بايد به او ارجاع دادهشود و از رهنمودهاى او كه
از نظر شيعيان حقيقتخالص و بيانگر واقع بود پيروى گردد; پس جايى براى اجتهاد و
استدلال عقلانى و به تبع، بحث و مناظره و زورآزمايى در مباحث دينى نمىبود (9) . از آن
گذشته، بحث در مسائلى از قبيل صفات بارى و جبر و قدر كه درباره آن انديشه بشرى راه
به جايى نمىبرد ناشايسته تلقى مىشد (10) . ائمه اطهار خود از درگير شدن در آن گونه
مباحثخوددارى مىفرمودند (11) ، بلكه از قرآن متابعت مىكردند (12) و هواداران و پيروان
خود را نيز به پيروى از آن فرامىخواندند (13) . با وجود اين، وضع عمومى اجتماع
اسلامى در آن ايام كه چنين بحثهايى در آن رواج و رونق بسيار داشتبزودى آثار
خود را نمايان ساخت و شيعيان اهلبيت هم به ضرورت عنوان ثانوى ناچار در آن
مناظرات درگير شدند. برخى از اصحاب حضرت صادق(ع)، از جمله تنى چند از بزرگسالان
آنان، كه قبلا در نزد پدر ايشان تعليم ديده و عموما به عنوان مراجع مطلع و معتبر در
مسائل مذهبى شناخته مىشدند (14) ، در آن مباحثات كلامى مشاركت كرده و نظريات و آرا
و مكتبهاى خاصى براى خود در آن مسائل پايهگذارى كردند (15) . از آن جمله زرارة بن
اعين كوفى (متوفى 148-150) (16) ، ابومالك حضرمى (17) ، محمدبن عبدالله طيار (متوفى
پيش از 148) (18) ، ابوجعفر احول (19) صاحب الطاق (20) ، محمدبن حكيم خثعمى (21) ، هشام بن
الحكم(متوفى179) (22) و هشام بن سالم جواليقى (23) بودند. با وجود اين، ميان دانشمندان شيعه و اصحاب ائمه با متكلمان ديگر آن عهد تفاوتى
بارز و اساسى وجود داشت و آن مقامى بود كه به عقل و فكر بشرى در ايدئولوژى هر گروه
داده مىشد. براى متكلمان سنى، عقل و استدلال عقلانى مرجع تصميم گيرنده نهائى بود و
از نتيجه آن هرچه بود بايد پيروى مىشد; اما براى متكلمان شيعه، عقل ابزار بود و
منبع اعلاى دانش و مرجع نهائى آگاهى و كشف واقع، امام بود كه آنان قواعد و مبانى
كلامى خود را از تعليمات وى مىگرفتند (24) . مثلا زرارة بن اعين كه نظريات و آراى
او در چندين مساله كلامى، از جمله در مساله استطاعت (يعنى اينكه آيا توانايى
انسان بر فعل از نظر زمانى همراه فعل و همزمان با آن يا در زمان مقدم بر آن حاصل
مىشود) در كتابهاى عمومى كلام مورد نقل و بحث قرار گرفتهاست (25) ، صريحا مىگفت كه
نظريات خود را در اين مساله از تعليمات حضرتصادق(ع) گرفته است; هرچند خود آن
بزرگوار به سبب عدم اعتنا به آن مجادلات، به آن گونه نتيجهگيرى از كلمات
خود اهميتى نداده و آن كلمات را به قصد و غرض انشا نمىفرمودند (26) . همچنين گزارش شده
است كه روزى ابوالهذيل علاف متكلم معتزلى (متوفى 235) و هشام بن الحكم بر سر
مسالهاى كلامى درگير مناظرهاى سختشدند (27) . ابوالهذيل به هشام گفت كه او با اين
شرط با وى مباحثه مىكند كه هر طرف مغلوب ديگرى شد به نظر وى تسليم شده و آن را
بپذيرد: «ان غلبتنى رجعت الى مذهبك وان غلبتك رجعت الى مذهبى». هشام پاسخ داد كه
اين شرط را عادلانه نمىآيد و آن را نمىپذيرد، بلكه با او بر اين اساس مناظره مىكند
كه اگر هشام پيروز شد ابوالهذيل به مذهب او بگرود، ولى اگر ابوالهذيل پيروز شد
هشام به امام خود مراجعه كند: «اناظرك على اننى ان غلبتك رجعت الى مذهبى وان
غلبتنى رجعت الى امامى» (28) . طبيعتا براى كسى كه به منبع و مرجعى والاتر از عقل
محدود آدمى براى كشف حقايق و واقعيات معتقد است چنين عكسالعملى الزامى است و همين
ديد در مورد ترتيب درجات عقل و امام، و برترى درجه امام نسبتبه عقل، و به
عبارت ديگر استفاده از عقل به عنوان ابزار و نه منبع، براى صد سال آينده تا اواسط
، به عنوان مشخصه اصلى كلام شيعه باقى ماند (30) . همه متكلمان
برجستهاى كه در اين دوره در جامعه شيعه به وجود آمدند، دانشمندانى از قبيل علىبن
اسماعيل ميثمى (31) ، على بن منصور (32) ، يونس بن عبدالرحمان قمى (33) ، ابوجعفر سكاك (34) و
فضل بن شاذان نيشابورى (35) كه آراى كلامى آنان در كتابها و منابع عمومى قديم
ثبتشده است همه به اين گرايش و خط فكرى وابسته بودهاند (36) . با وجود اين، اين گرايش كلامى واستدلالى در جامعه شيعه همچنان به شكل يك گرايش
كوچك و غير اصلى باقى ماند. چه، اكثريت عظيم (37) دانشمندان آن مذهب همواره از هر
گونه استدلال عقلى در مباحث مذهبى و از مناظرات و مشاجرات كلامى خوددارى كرده
و تمام هم و غم خود را صرف نقل احاديث ائمه طاهرين مىكردند و همين، گاه آنان را
در مجادلات و كشمكشهاى سختبا طرفداران گرايش كلامى قرار مىداد. مثلا در دوره
حضرت صادق(ع) ميان راويان حديث كه گرد ايشان بودند با زراره و هواداران او
برخورد سخت پديد آمد و هر گروه، ديگرى را تكفير مىكرد (38) هشام بن الحكم نيز با چنين
عكسالعملهاى خصمانه از طرف جامعه شيعه زمان خود مواجه گرديد (39) . شاگرد او، يونس بن
عبدالرحمان قمى، نيز كه حلقهاى از هواداران در بغداد داشت (40) ، با خصومتهاى
مشابهى در قم (41) و بصره (42) و همچنين در ميان اطرافيان حضرت رضا(ع) روبرو گرديد.
اين گروه اخير در دشمنى خود با او تا آنجا پيش تاختند كه يونس و پيروان او را
كافر خواندند (43) . يك دليل اين مخالفتها آن بود كه گرچه متكلمان شيعه مبانى و
اصول خود را از تعاليم ائمه اطهار مىگرفتند، اما نتيجهگيريهاى آنان گاهى به
طور قابل ملاحظهاى از تعليمات آن بزرگواران دور مىافتاد و با عقايد و آراى
رايج در جامعه شيعه متفاوت مىشد. برخى از نظريات كلامى مشهورى كه به هشام بن
الحكم و هشام بن سالم در مورد جسم و صورت خداوند نسبت داده شده (44) (و شواهد موجود
در منابع قديم شيعه نشان مىدهد كه اين انتسابات بىاساس نيست) منظور واقعى آن
دانشمندان هرچه بوده ظاهر آن با عقايد شيعه مباينت آشكار داشته و براى مدتى طولانى (45)
موجب حدوث اختلاف و شكاف بيشتر در جامعه شيعه شده بود (46) . اختلافات سخت ميان خود
و ميان شاگردان آنان با يكديگر (48) فقط به جو نامساعدى كه عليه
گرايش عقلى در جامعه شيعه وجود داشت كمك مىكرد. يك عامل مهم به بسيارى از متكلمين شيعه در اين ادوار كمك كرد كه مورد عنايت و
مرحمت ائمه اطهار بوده و از طرف ديگر در جامعه شيعه نيز از احترام برخوردار باشند
و آن خدمتى بود كه آنان در دفاع از اصول مكتب تشيع انجام مىدادند. از روزگار
افول و سپس سقوط دولت اموى، موضوع امامتبحثهاى داغ و تندى را در جامعه اسلامى
دامن زده بود و اگرچه به طور عموم بحث در اين مساله مخصوص متكلمان نبود، اما
آنان بودند كه بيشتر آن بحثها و جديترين آن را متصدى و عهدهدار بودند. براى
متكلمان شيعه مباحثه در اين موضوع با متكلمان ساير فرق در دفاع از مبانى مكتب
تشيع وظيفه اصلى بود و در اين بخش، نتايج مناظرات آنان مخالفتى با آرا و عقايد
رايج در جامعه شيعه نداشت. ائمه اطهار همواره متكلمان شيعه را در اين راه تشويق كرده
و توانايى برجستگان زبردست (49) در ميان آنان را در اين گونه جدلها و خدمات
آنان را در دفاع از مكتب تشيع (50) مىستودند. هر چند گاه به آنان خاطر نشان مىساختند
كه استدلالات عقلى فقط به عنوان ابزار در جدل مفيد و خوب است، ولى نبايد اساس عقيده
قرار گيرد، چه دين قلمرو وحى است و نه عقل (51) . مكتب سنتى كلام شيعه تا پايان دوره حضور ائمه اطهار در اواسط قرن سوم به عنوان
تنها گرايش كلامى و عقلى در تشيع امامى حضور داشت. با اين همه ازميانههاى اين
قرن به بعد، آرا و نظريات كلامى معتزله بتدريج وسيله نسل جديدى از دانشمندان كه بزودى
مكتب جديد و عقلگراترى در كلام شيعه به وجود آوردند در تشيع راه يافت (52) . طليعه
داران اين مكتب جديد، جهانبينى معتزله را در مورد عدل و صفات الهى و آزادى و
اختيار انسان پذيرفتند، اما در عين حال مبانى مكتب تشيع را در مورد امامت
همچنان حفظ كرده و از آن شديدا پشتيبانى مىكردند. برخلاف آنچه متكلم معتزلى
ابوالحسين خياط، با انگيزه و تعصب معتزلى روشن، ادعا مىكند چنين به نظر مىرسد
كه اين مكتب جديد «به وسيله تنى چند كه قبلا جزء معتزله بودهاند» (53) بنياد نشده بود، بلكه
توسط تعدادى از دانشمندان شيعه كه از راه مطالعه آثار كلامى فرق ديگر روزگار خود،
و احيانا تماس و مباحثه و آشنا شدن با اصول و مبانى همه فرق كلام آن عصر بر
اصول و معتقدات و استدلالات معتزله نيز آگاهى يافته بودند آغاز گرديده بود (54) . از
جمله اين دانشمندان ابوالاحوص داود بن اسد بصرى (55) و عبدالرحمان بن احمد بن
جبرويه عسكرى (56) بودند كه هر دو در اواسط قرن سوم زندگى مىكردند. اين گرايش سپس با
پيوستن نسل جوانترى از دانشمندان فلسفهگرا، مانند دو دانشمند خاندان نوبخت (57) ،
ابوسهل اسماعيل بن على (متوفى 311) (58) و ابومحمد حسن بن موسى (متوفى 310-300) (59) ،
تقويتشد و همزمان، با انضمام و مساهمت دانشمندان ديگرى كه قبلا معتزلى بوده و
سپس به مذهب حقه تشيع امامى گرويده بودند (60) همچون ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن
مملك اصفهانى (61) و ابوجعفر محمد بن عبدالرحمان بن قبه رازى، به شكل يك مكتب قويم و
مستحكم كلامى با ساختار متين و درست درآمد. پىنوشتها: 1. 2. صون المنطق والكلام سيوطى، ص35. 3. رجوع شود به ديباچه اين نويسنده بر رسالة ابليس الى اخوانه المناحيس، ص35. 4. رجال كشى، ص 397. 5. اتقان سيوطى، ج2، ص113 كه نقل مىكند عمر روزى در معنى كلمهاى در قرآن كريم ترديد كرد،
اما فورا خاطر خود را از اين فكر به چيزى ديگر معطوف داشت تا ذهن خود را به
چيزى كه خداوند معرفت آن را بر وى واجب نساخته بود مشغول ندارد. نيز همان روايت
در: درالمنثور او، ج6، ص317. 6. نگاه كنيد به ماجراى صبيغ بن عسل تميمى (كه به عمر خبر دادند از معنى برخى از
كلمات متشابه قرآن استفسار و در آن گفتگو مىكند. پس او را تنبيه بدنى بسزايى
كرده و از مدينه به بصره تبعيد نمود و سفارش كرد تا در آن شهر هم كسى با او تماس
نگيرد) در سنن دارمى، ج1، ص67; كتاب الشريعه آجرى، ص7374; ذم التاويل ابن قدامه،
ص5; مناقب عمر ابن الجوزى، ص108110; صون المنطق والكلام، ص1718. در درالمنثور، ج6،
ص317و321 نمونههاى ديگرى نيز از رفتار عمر در اين گونه موارد ديده مىشود. 7. رجوع كنيد به نظريات دانشمندان متقدم اهل سنت، بخصوص ائمه اربعه آنان، در منابعى
مانند: عيون الاخبار ابن قتيبه، ج2، ص157; الرد على الجهميه دارمى، ص102-101;
رسالة الاستحسان فى الخوص فى الكلام ابوالحسن اشعرى، ص3; شرف اصحاب الحديث،
ص78; تاريخ جرجان، ص98; جامع بيان العلم و فضله، ص366-364; العلو للعلى الغفار ذهبى،
ص109-101; سير اعلام النبلاء، ج8، ص8990و95; ذم التاويل، ص56; تبيين كذب
المفترى ابن عساكر، ص345-333; طبقات الشافعيه سبكى، ج1، ص241; برهان زركشى، ج2،
ص78; صون المنطق والكلام، ص31 به بعد. 8. رجوع كنيد مثلا به: تاريخ بغداد، ج7، ص61; ملل شهرستانى، ج1، ص121; تهذيب التهذيب
ابن حجر، ج10، ص226; لسان الميزان، ج2، ص30-29; العقيدة الحمويه ابن تيميه، ص435. 9. براى مثال رجوع كنيد به: كافى،ج1، ص179. 10. همان، ج1، ص94-92و103-102. 11. رجال كشى، ص148-147. همچنين رجوع كنيد به رساله اعتقادات شيخ صدوق، ص74. البته
ائمه متاخرتر، مانند حضرترضا(ع)، به ضرورت طبيعت دربار مامون، ناچار از دخالت و
جهتگيرى در اين مناظرات شدند،ولى باز بعدا با رفع آن حالت، حضرت عسكرى(ع) در
پاسخ سؤال كسى كه به ايشان اختلاف نظر در جامعه شيعه در مساله صفات خداوند را
گزارش كرده بود، خاطر نشان فرمودند كه دخالت در اين گونه بحثها سزاوار نيست. ر.ك:
كافى، ج1، ص103. 12. ر.ك: كتاب درستبن ابى منصور، ص162; كافى،ج1، ص150. 13. كافى،ج1، ص100،103-102. 14. كتاب درستبن ابى منصور، ص166-165. 15. بخصوص رجوع كنيد به مقالهاى كه ويلفرد مادلونگ به انگليسى در باب
مساهمتشيعه و خوارج در كلام اسلامى پيش از آغاز مكتب اشعرى» نوشته است، ص124-122. 16. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص160-133; فهرست ابن نديم، ص276; رجال
نجاشى، ص175; فهرستشيخ، ص75-74; شرح رساله حورالعين نشوان حميرى، ص164. مآخذ عقايد و
آراى كلامى او بعدا ذكر مىشود. 17. درباره او نگاه كنيد به: رجال نجاشى، ص205. نيز: كافى، ج1، ص410; رجال كشى،
ص278; مروج الذهب، ج4، ص28و237. نمونه عقايد و آراى كلامى او را در اين مآخذ ببينيد:
مقالات الاسلاميين، ج1، ص115و117و124; ج2، ص200; الفرق بين الفرق، ص52; فصل ابن
حزم، ج4، ص158; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج3، ص224. 18. درباره او نگاه كنيد به: كتاب درستبن ابى منصور، ص161; محاسن برقى، ص213;
رجال كشى، ص210و271و276-275،349-347; تصحيح الاعتقاد مفيد، ص55. نمونه عقايد كلامى او
در اوائل المقالات، ص69 آمده است. 19. درباره او رجوع شود به: رجال كشى، ص191-185; فهرست ابن نديم، ص224; رجال
نجاشى، ص326-325; فهرستشيخ، ص132-131. همچنين انتصار خياط، ص6; تلخيص المتشابه
خطيب بغدادى، ج1، ص249; لسان الميزان، ج5، ص300301. عقايد و آراى كلامى او را براى
نمونه در اين منابع مىتوان يافت: مقالات الاسلاميين، ج1، ص112-111،116و
118و123و292-291; ج2، ص38و184; الفرق بين الفرق، ص53; فصل ابن حزم، ج2، ص269; ج4،
ص158; ج5، ص39; التبصير فى الدين، ص41-40و121; البدء والتاريخ مقدسى، ج5، ص132; ملل
شهرستانى، ج1، ص219-218; شرح رساله حورالعين نشوان، ص149. 20. شيعيان اين دانشمند را مؤمن الطاق و سنيان شيطان الطاق مىخوانند. با وجود
اين در روايات و منابع كهنتر شيعه همواره نام او به صورت صاحب الطاق (يا
«طاقى»، كه تغيير شكلى از آن است) آمده است. نگاه كنيد به: كافى، ج1، ص101و351; رجال
كشى، ص185و186و190و282. نيز: نجاشى، ص325. تنها در يك مورد در اين منبع اخير (ص433)
در ذكر نام كتابى از هشام بن الحكم صورت سنى نام او به اين شكل هست: «كتابه
على شيطان الطاق». ولى اين عينا از فهرست ابن نديم، ص224 گرفته شده، چنانكه با
توجه به ساير نامهايى كه پيش و بعد از آن ذكر شده و در مقايسه آن با فهرست آثار
هشام در فهرست ابن نديم معلوم مىشود. نامى كه به صورت روشن، كتابشناسان به آن
رساله هشام داده بودند، طبيعتا به آن معنى نيست كه دانشمندان شيعه خود لزوما آن را
به كار برده باشند; بخصوص شخصى مثل هشام كه به نقل لسان الميزان، ج5، ص301 نخستين
كس بود كه اين دانشمند را مؤمن الطاق ناميد. 21. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص449-448; كافى، ج1، ص56; رجال نجاشى، ص357;
فهرستشيخ، ص149، نمونه عقايد كلامى او در مقالات الاسلاميين، ج1، ص116 هست. 22. درباره احوال و عقايد و افكار اين متكلم مشهور شيعه بخصوص رجوع شود به مدخل
«هشام بن الحكم» در دائرة المعارف اسلام به زبان انگليسى، چاپ جديد، ج3،
ص498-496 به قلم مادلونگ. 23. درباره او نگاه كنيد به: رجال كشى، ص269و276-277و279و285-281و478; رجال
نجاشى، ص434; فهرستشيخ، ص174. نيز كافى،ج1، ص351352. براى عقايد و افكار كلامى او
نگاه كنيد به: مقالات الاسلاميين، ج1، ص109و105 118و283; ج2، ص38و 199; انتصار
خياط، ص6و57; كافى، ج1، ص101و 105106; الفرق بين الفرق، ص65و6869; اصول الدين
عبدالقاهر بغدادى، ص337; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص281; فصل ابن حزم،
ج4و ص158; التبصير فى الدين، ص40-39و120; ملل شهرستانى، ج1، ص217-216;شرح رساله
حورالعين نشوان، ص149. همچنين رجوع كنيد به مقاله سابق الذكر مادلونگ در موضوع
مساهمتشيعى و خارجى در كلام اسلامى، ص122-121و125و 131-129و134و136. 24. اين بر اساس دستورى بود كه صريحا از جانب حضرت صادق(ع) بر آنان مقرر شده بود.
نگاه كنيد به: تصحيح الاعتقاد مفيد، ص56-55. 25. مانند مقالات الاسلاميين، ج1، ص111-110و 116; اوائل المقالات، ص69; الفرق بين
الفرق، ص52; التبصير فى الدين، ص40و121; ملل شهرستانى،ج1، ص218. همچنين نگاه كنيد
به رجال كشى، ص268; انساب سمعانى، ج6، ص278. 26. رجال كشى، ص148-147; مقايسه كنيد با كتاب درستبن ابى منصور، ص162. 27. تاريخ وفات ابوالهذيل را گرچه سال 235 نوشتهاند، اما گفتهاند كه او عمرى
دراز يافته و در حدود صد سالگى درگذشته است. پس از نظر سنى با هشام چندان
اختلافى نداشته و مناظره آن دو با هم كه نمونههايى ديگر هم دارد استبعادى
ندارد. 28. رسالة فى الاعتقادات شيخ صدوق، ص74. همچنين نگاه كنيد به: كافى، ج1، ص171-170 كه
هشام صريحا به حضرت صادق(ع) عرض مىكند كه او مبانى خود را از تعليمات ايشان
گرفته است. 29. نگاه كنيد به: ملل شهرستانى، ج1، ص193. 30. شايد اين گرايش يكى از موجباتى است كه ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج
البلاغه خود، ج3، ص224 اين گروه از متكلمان شيعه را به عنوان «مستضعفوا
المتكلمين» ياد مىكند. 31. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص6و99و142; رجال كشى، ص263-262; فهرست
ابن نديم، ص223; رجال نجاشى، ص251; فهرستشيخ، ص87; فصل ابن حزم، ج4، ص158; تلخيص
المتشابه خطيب بغدادى، ج1، ص218و249. براى عقايد و آراى كلامى او رجوع كنيد به:
انتصار خياط، ص6و99و142; كافى، ج1، ص101; مقالات الاسلاميين، ج1، 115و126; ج2،
ص200; مجالس مفيد، ج1، ص56و910و31و3940و44و52; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى،
ص281; فصل ابن حزم، ج5، ص40-39; الفرق بين الفرق،ص69. 32. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص6; رجال كشى، ص256و278; كافى، ج1، ص72;
رجال نجاشى، ص255و433; مروج الذهب، ج4، ص239-238. همچنين به مقالات الاسلاميين،
ج1، ص134; ملل شهرستانى، ج1، ص225. براى نظريات كلامى او رجوع كنيد به: مسالة فى
نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص281; فصل ابن حزم، ج4، ص185; شرح نهج البلاغه ابن ابى
الحديد، ج3، ص228و229. 33. درباره او رجوع كنيد به: رجال كشى، ص499-483; مقالات اسلاميين، ج1، ص135-134;
فهرست ابن نديم، ص276; رجال نجاشى، 448-446; فهرست طوسى، ص182-181; ملل شهرستانى،
ج1، ص225. براى آرا و انظار كلامى او رجوع كنيد به: المقالات والفرق، ص98; مقالات
الاسلاميين، ج1، ص110; مسالة فى نفى الرؤيه شريف مرتضى، ص281; الفرق بين الفرق،
ص5253; التبصير فى الدين، ص40و120; ملل شهرستانى، ج1، ص220; شرح نهج البلاغه ابن
ابى الحديد، ج3، ص228و229. 34. درباره او نگاه كنيد به: انتصار خياط، ص6و111-110و142; رجال كشى، ص539; فهرست
ابن نديم، ص225; مقالات الاسلاميين، ج1، ص135; رجال نجاشى، ص329-328; مروج الذهب ،
ج4، ص240; فهرستشيخ، ص132; معالم العلماء، ص97; ملل شهرستانى، ج1، ص225. براى آرا و
افكار او رجوع شود به: انتصار خياط، ص6و111-110و142; مقالات الاسلاميين، ج1،
ص287و291; ج2، ص181; فصل ابن حزم، ج4، ص158; ج5، ص40; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،
ج3، ص228و231. 35. درباره او نگاه كنيد به فصل دوم كتاب به قلم نگارنده. براى عقايد كلامى او
براى نمونه نگاه كنيد به: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج3، ص288. 36. براى مثال رجوع كنيد به: فصل ابن حزم، ج5، ص3940 (درباره على بن اسماعيل
ميثمى); رجال كشى، ص499 (در مورد يونس بن عبدالرحمان). 37. نگاه كنيد به: فضحية المعتزله ابن الراوندى، ص105; انتصار خياط، ص4; نقض كتاب
الاشهاد، بند 34; محصول فخر رازى، ج2، ص188. 38. رجال كشى، ص498. 39. همان، ص270. 40. همان، ص496. 41. همان، ص489و497-495. 42. همان، ص487و490. 43. همان، ص499-498. 44. رجوع شود به همان مقاله مادلونگ در مساهمتشيعه و خوارج در كلام اسلامى، ص122
و منابع آن. 45. حداقل تا سال 255(كافى، ج1، ص102 103و108). 46. براى كشمكشها و اختلافات در جامعه شيعه بر سر اين گونه مسائل در روزگار ائمه
اطهار رجوع كنيد به: كافى، ج1، ص160-159; مقالات الاسلاميين، ج1، ص133-106; عده شيخ،
ج1، ص364-365. همچنين: عيون اخبار الرضا، ج1، ص142; رسالة فى ابطال العمل باخبار
الآحاد شريف مرتضى، ص310; رجال نجاشى، ص339و373و 140و438; فهرستشيخ، ص37; غيبت او،
ص138; التنبيه والرد ملطى، ص38; ملل شهرستانى، ج2، ص192و203. 47. نمونهها در: رجال كشى، ص268و279و 284و285; رجال نجاشى، ص433; اختصاص، ص47. 48. نمونهها در: كافى، ج1، ص102103و108و 159160; رجال كشى، ص279و498. 49. رجال كشى، ص319و349و448449; تصحيح الاعتقاد، ص56-55. 50. كافى، ج1، ص171و173; رجال كشى، ص186و268و278و349و490-483; تصحيح الاعتقاد،
ص56-55. نيز رجوع كنيد به: احتجاج طبرسى، ج2، ص259 كه نقل مىكند حضرت هادى(ع) يك
دانشمند امامى روزگار خود را كه با يك مجادل ضد شيعه مناظره كرده و بر او پيروز
شده بود در صدر مجلس، كنار دستخويش و بالاتر از همه حضار نشانيد و به او
رحمتبسيار فرمود (اين دانشمند شايد ابوالحسن رفاء رازى بوده كه نام او جزء
اصحاب ايشان، و مناظره او با ابن رامين فقيه سنى، در مناقب ابن شهر آشوب هست). 51. رجال كشى، ص189.همچنين نگاه كنيد به: كافى، ج1، ص58-56; كمالالدين، ص324. 52 . براى مشخصات و خصوصيات اين مكتب و عقايد و آراى آن رجوع شود به مقاله
مادلونگ درباره تشيع امامى و كلام معتزله (به زبان انگليسى). براى ارتباط
ميان تشيع و اعتزال همچنين نگاه كنيد به: طبقات المعتزله قاضى عبدالجبار، ص291;
نشوار المحاضره،ج8، ص70; بيان الاديان، ص34; منهاج السنه، ج1، ص46; لسان الميزان،
ج4، ص459. 53. انتصار خياط، ص6و127و144. 54. مقاله مادلونگ درباره تشيع امامى و كلام معتزلى، ص16. 55. درباره اين دانشمند نگاه كنيد به: مقالات اسلاميين، ج1، ص135; رجال نجاشى،
ص157; فهرستشيخ، ص190; كشف القناع، ص204 به نقل از يكى از آثار شريف مرتضى. 56. درباره اين دانشمند نگاه كنيد به: رجال نجاشى، ص236. نظريه كلامى او در مساله
طبيعت ايمان در مقالات الاسلاميين، ج1، ص126-125 نقل شده است. براساس اين منبع، او
با نظريه معتزله در باب وعيد (يعنى اينكه خداوند همان گونه كه به وعدههاى پاداش خود
به نيكوكاران وفا مىكند تهديدهاى خود را عليه ارتكاب معاصى نيز در حق گناهكاران
عملى خواهد فرمود و در اين باب ارفاق روا نخواهد داشت) نيز موافقت كرده است.
براى هواداران ديگر اين نظريه در ميان دانشمندان شيعه نگاه كنيد به: رجال
نجاشى، ص381 (در مورد ابوالحسين سوسنجردى); حقائق التاويل شريف رضى، ص1617 (
دربارهخود مؤلف); خلاصه علامه، ص148 ( در مورد شيخ طوسى). همچنين ملل شهرستانى، ج1،
ص193و203. 57. «بنو نوبخت» در اصطلاح شيخ مفيد در همه آثارش (مقاله مادلونگ در مورد تشيع امامى
و كلام معتزله، ص16-15). شريف مرتضى در ذخيره، ص114 نظريهاى را كه شيخ مفيد در مسائل
سرويه، ص217 به «بنى نوبخت» نسبت مىدهد به «ابنا نوبخت» انتساب داده است كه به
ذهن مىرساند شايد منظور از آن صيغه جمع همواره همين دو دانشمند مشهور آن خاندان
باشند (مگر آنكه در اين مورد هم درست «ابناء نوبخت» باشد؟) از اين خاندان تعداد
زيادى دانشمند و شخصيت اجتماعى در قرن سوم و چهارم برخاسته است. در كتاب
النقض، ص209 آمده است كه چهل دانشمند صاحب اثر از اين خاندان برخاستهاند. (همچنين
رجوع كنيد به: صفحات 184و186 اين منبع كه نام دو تن از اينان: ابوسهل و ابراهيم
[ظاهرا مؤلف كتاب ياقوت كه بنا به تحقيق مادلونگ در همان مقاله ذكر شده در بالا،
ص15 گويا در قرن پنجم مىزيسته است] ذكر شده است). شيخ مفيد همچنين از پيروان
بنىنوبختياد مىكند: اوائل المقالات، ص33. 58. درباره او مدخل «ابوسهل نوبختى» در دانشنامه ايران (انسيكلوپديا ايرانيكا)، ج1،
ص373-372 به قلم مادلونگ ديده شود. 59. درباره وى نگاه كنيد به كتاب: خاندان نوبختى از عباس اقبال، ص140-125. 60. جريان گرويدن از اعتزال به تشيع بنا به برخى گزارشها از اوايل قرن سوم آغاز
شده بود. بحارالانوار، ج50، ص187. و تا مدتها پس از قرنسوم ادامه داشت، نمونهها در
نجاشى، ص269و403. 61. درباره او نگاه كنيد به: فهرست ابن نديم، ص226; رجال نجاشى، ص380; فهرستشيخ،
ص193; معالم العلماء، ص142. نام و نظريه او در موضوع حقيقت اعراض در مقالات
الاسلاميين، ج2، ص47 آمده است. او با دانشمند معتزلى معاصر خود ابوعلى جبائى در
مساله امامت مناظرهاى داشته كه ابننديم، ص226 بدان اشاره مىكند. در فهرست آثار
حسن بن موسى نوبختى در رجال نجاشى، ص63 كتابى استبا نام «شرح مجالسه ابى
عبدالله بن مملك رحمه الله». مناظرات كلامى و نقش متكلمان (1)