| مجلات >ماهنامه موعود جوان>شماره 20 |
خسرو آقا يارى بچههاى محله باجك (1) ، جلوى ميدانگاهى زورخانه چاله مسگرها جمع شده بودند و دنبال راهى مىگشتند تا از لابه لاى
معيتخودشان را داخل زورخانه بيندازند; اما چنين چيزى غير ممكن بود . مگر مىشد از ميان آن همه آدم بزرگ كه هر كدام
سعى مىكردند، زودتر وارد زورخانه شوند و جاى بهترى را براى نشستن پيدا كنند، چند تا بچه كم سن و سال كه هنوز قدشان تا
كمر بزرگترها هم نمىرسيد، از بقيه جلو بزنند و وارد زورخانه شوند . از عصر آن روز، مردم با شور و هيجان به طرف زورخانه مىرفتند . درست نمىدانست چه اتفاقى قرار استبيفتد، فقط از پدرش
شنيده بود كه قرار است پهلوان صفر، پهلوان صاحب زنگ ايران و پيشكسوت پهلوانان قم براى ورزش به زورخانه چاله مسگرها
بيايد . همانطور كه لابه لاى جمعيتبه دنبال راهى مىگشت تا خودش را به زورخانه برساند، چشمش به بچههاى محل افتاد كه
گوشه ديوار دور هم نشسته بودند و جمعيت را تماشا مىكردند . لبخند زنان خودش را به جمع بچهها رساند، مىخواست چيزى
بگويد كه جعفر گفت: «آهاى ابوالقاسم، تو كه پسر مهدى خان هستى! ديگه چرا تو رو به زورخانه راه نميدن؟ تو كه بابات پول داره و هم ورزشكاره!»
ابوالقاسم لبخندى زد و گفت: «آخه بابام ميگه، زورخانه جاى بچهها نيست» . كنار دست جعفر نشست و به ديوار كاه گلى پشتش تكيه داد و به مردمى كه دسته، دسته به طرف زورخانه مىرفتند خيره شد .
عبدالحسين گفت: «حالا مگه اين پهلوان صفر كيه كه اينقدر جار و جنجال راه انداختن، يه پيرمرد هفتاد ساله كه تماشا نداره» ابوالقاسم گفت: «بابام ميگه، پهلوون پير و جوون نداره . اين پهلوون صفر همونيه كه چند سال پيش، پهلوون دربار شاه را زمين زد;
اما حاضر نشد توى دربار شاه بمونه . براى همين هم مردم خيلى دوستش دارن» تازه صحبتبچهها گل انداخته بود كه عباس با صداى كلفتش گفت: «بابا ما تا كى بايد اينجا بشينيم و مردم رو تماشا كنيم و
حسرت بخوريم . تو زورخانه رامون نميدن، خب ندن! اين كه ديگه ماتم نداره، پاشين بريم توى گود خودمون ورزش كنيم» . هنوز حرف عباس تموم نشده بود كه بچهها مثل تير از جا در رفتند . همه به طرف كوچه پشتى كاروانسرا مىدويدند . پشت
كاروانسرا خرابهاى بود كه بچههاى محله باجك آنجا را براى محل ورزش خودشان انتخاب كرده بودند . با چند روز زحمت و
مشقتخرابه را تميز كردند و بعد از خاك بردارى گود كوچكى را براى ورزش خودشان درست كردند . ساختن تخته شنا خيلى كار سختى نبود، اما تراشيدن كنده درخت، آن هم تنها با چاقو و از آن، چيز بىقوارهاى مثل ميل درآوردن
كار دشوارى بود . عباس از اولش هم عشق مرشدى داشت . براى همين هم بدون اينكه كسى چيزى بگويد، يك پيتحلبى پيدا
كرد و شروع كرد به ضرب گرفتن . تكليف ورزش و مياندارى (2) هم معلوم بود . ابوالقاسم به خاطر اينكه باباش ورزشكار بود و بهتر
از بقيه بلد بود كه ورزش كند و قد و قامتش هم از بقيه بهتر بود به عنوان مياندار بچهها انتخاب شد . بچهها به خرابه كه رسيدند، مهلت ندادند پيراهنهايشان را از تن درآورند و رخصت گويان يكى، يكى به داخل گود پريدند . عباس
هم روى خشتى كه براى خودش گذاشته بود و حكم چهار پايه را داشت نشست و پيت را روى پاهايش گذاشت و شروع كرد به
ضرب گرفتن . ابوالقاسم هم يا على گويان تخته شنا را وسط گود گذاشت و بقيه هم دورتادور او نشستند و ورزش شروع شد . بعد از
شنا نوبت ميل گرفتن بود، اما باز هم مثل هميشه صادق پيله كرد كه «اه چرا همش بايد ابوالقاسم مياندار باشه؟ حالا ديگه نوبت
منه . براى ميل گرفتن من بايد مياندار باشم» بگو مگوى بچهها بالا گرفته بود كه عباس صداى كلفتش را انداخت توى گلويش و
داد زد: «آخه مياندارى كه نوبتى نيس! هر كى كه بهتر ورزش بلده و پهلوون تره اون بايد مياندار باشه» . صادق هم محكم ايستاد كه: «خيلى خب كشتى مىگيريم، هر كى كه برنده شد، اون واسه هميشه مياندار ميشه» . كشتى شروع شد، صادق و ابوالقاسم تاخت و تاز مىكردند و با هم گلاويز مىشدند و بچهها هم با هيجان كشتى آنها را تماشا
مىكردند و منتظر بودند كه ببينند نتيجه چه مىشود . صادق با اينكه قد و قامت ريزهاى داشت، اما خيلى زبر و زرنگ بود و به
خوبى جلوى ابوالقاسم مقاومت مىكرد . جنگ و گريز دو پهلوان كوچك به اوج رسيده بود و بچهها با اشتياق آنها را تشويق
مىكردند . در يك لحظه ابوالقاسم تعادل صادق را بر هم زد و پا و كمر او را محكم گرفت و با قدرت او را از زمين كند و روى دستبه
هوا بلند كرد و يك دور او را چرخاند و بعد آرام بر زمين گذاشت . كشتى كه تمام شد، تازه بچهها متوجه شدند، عده زيادى از
بزرگترها بالاى گود ايستادهاند و آنها را تماشا مىكنند . پهلوان صفر، پهلوان پير شهر بود كه به اتفاق همراهانش به زورخانه
مىرفت . عباس كه متوجه پهلوان شده بود، ضربش را به صدا درآورد . گفت: «صفاى قدمت پهلوان، خوش آمديد» . بعد هم براى اينكه شيرين زبانى كرده باشد، گفت: «پهلوون درسته كه ما بچهايم و شما هم پهلوون اين شهر هستيد; اما بالاخره ما
هم يه حقى داريم . به ما هم افتخار بدين و گود كوچك ما را با قدم خودتان مبارك كنيد» . چند نفرى از بزرگترها كه از اين كار عباس خوششان نيامده بود و اين حركت او را بىاحترامى به پهلوان مىدانستند ابرو درهم
كشيدند واخم كردند، اما پهلوان صفر كه خيلى از ورزش بچهها و شيرين زبانى عباس خوشش آمده بود، گفت: «واسه سلامتى
همشون صلوات بفرستيد» و جمعيتبا صداى بلند صلوات فرستادند . بعد هم كفشهايش را كند و با لباس به داخل گود پريد و
خاك كف گود را با دستبوسيد و بر چشم ماليد و دستى به سر ابوالقاسم كشيد و گفت: «پسر جان اسمت چيه؟!» - «ابوالقاسم، پهلوون!» - بارك الله ابوالقاسم، پسر كى هستى؟» نگاهى به پدرش كه بالاى گود در جمع همراهان پهلوان ايستاده بود انداخت و گفت: - «پسر مهدى خان همايونى!» پهلوان پير، نگاهى به مهدى خان انداخت و لبخندى زد و گفت: «مهدى خان چشم شما روشن، ماشاء الله واسه خودش پهلوونيه!»
بعد نگاهى به قيافه نجيب ابوالقاسم انداخت، سر تاپاى او را با دقت ورانداز كرد و پرسيد: «خب ابوالقاسم، مىخوام بدونم، بعد از اين كه حريفت رو سر دست، بلند كردى چرا او را زمين نزدى؟» ابوالقاسم سرش را به زير انداخت و با شرم گفت: «آخه ما با هم دوستيم، نخواستم پيش بچهها خجالتبكشه» پهلوان در حالى كه با دستهاى مهربانش، سر ابوالقاسم را نوازش مىكرد، گفت: «بارك الله پسرم، آفرين! پير شى، من دعا مىكنم كه تو يه روز پهلوون بزرگى بشى» بعد رو به جمعيت كردو گفت: «پهلوونهاى واقعى ما از بين اين بچهها در ميان، بايد به اينها دل بست» . ورزش آن روز بچهها به رسم بزرگترها در گود زورخانه با دعاى پهلوون صفر به پايان رسيد . پهلوان دعا كرد و بچهها آمين گفتند .
به دستور پهلوان، بچهها را براى تماشاى ورزش آن روز به زور خانه بردند . بچهها از خوشحالى در پوستخود نمىگنجيدند . در
يكى از بهترين غرفههاى زورخانه نشستند و با اشتياق مشغول تماشا شدند . چند روزى بود كه ابوالقاسم حال خوشى نداشت . احساس ضعف مىكرد، رنگ و رخش زرد شده بود . صادق و عبدالحسين آمده
بودند تا او را به زورخانه ببرند اما وقتى كه حال بد و بدن تب دار او را ديدند، بهتر دانستند كه در خانه بماند و استراحت كند . روز
به روز ابوالقاسم زردتر و نحيفتر مىشد . توى رختخواب افتاده بود . از شدت ضعف حتى توان نشستن نداشت . مهدى خان
همايونى كه جانش به اين پسر بسته بود، خيلى دستپاچه شده بود . توى اين چند روز، چند بار براى او حكيم و دوا كرده بودند، اما
هيچ فايدهاى نكرده بود . كم كم همه داشتند نگران مىشدند . صداى كوبه در كه بلند شد، مهدى خان خودش با عجله به طرف
در دويد و كلون (3) در را كشيد . در چوبى به سنگينى نالهاى كرد و به زحمت روى پاشنه چرخيد . صدرالحكما استاد طبيبان شهر
بود كه با كمر خم، پشت در ايستاده بود . حاج مهدى سلام كرد و دستپاچه گفت: «الهى قربونتون برم جناب صدر الحكما، چه خوب كرديد تشريف آورديد . اصلا تقصير من گردن شكسته است . از اولش بايد مىآمدم خدمتخود سركار . به دادم برسيد . حكيم باشى، جوانم از دست رفت . پسرم يه تيكه پوست و استخوان
شده» . بعد خودش با عجله خورجين داروها را از روى الاغ برداشت و دنبال حكيم به داخل خانه دويد . حكيم باشى وسط هشتى ايستاده
بود . صداى يا الله مهدى خان همه را خبردار كرد . ابوالقاسم توى تب مىسوخت . تمام بدنش زرد شده بود . توى اين چند روز بيمارى شيره جانش را كشيده بود . مهدى خان
همانطور يك بند قربان و صدقه حكيم مىرفت و التماس مىكرد . مادر ابوالقاسم كه خودش را سخت توى چادر پيچيده بود وتا اين لحظه چيزى نگفته بود با صداى بغض آلود گفت: «امان از چشم شور مردم، صد بار بهش گفتم ننه جون توى زورخونه زير پيرهنت رو در نيار، اين تن و بدنت رو نشون مردم نده به
خرجش نرفت . شما كه ماشاءالله، ماشاءالله آگاهيد . مىدونيد چشم شور كوه را از پا ميندازه . والله ما كه ديگه بعد از خدا اميدمون
به شماس» . حكيم باشى با قيافه عبوس روى مريض خم شده بود و هيچى نمىگفت . مثل اينكه اصلا چيزى نمىشنيد . ابوالقاسم فقط ناله مىكرد و گاهى چشمهاى تبآلودش را باز مىكرد و به حكيم نگاهى مىانداخت . حكيم باشى، مهدى خان را به گوشهاى كشيد و آرام گفت: «والله، جناب مهدى خان شما كه مرد دنيا ديده و عاقلى هستيد و بحمدالله سرد و گرم روزگار رو چشيدهايد بايد خوددار و صبور
باشيد . اهل خانه همه مواظب رفتار شما هستند . يك مشت زن و بچه كه تاب و توان ندارند . اگر شما خداى نخواسته بىتابى
كنيد، ديگر از بقيه هيچ انتظارى نمىشود داشت . اين جوان هم نياز به روحيه دارد . اگر شما گريه و زارى راه بيندازيد او هم
خودش را مىبازد» . مهدى خان با ناراحتى گفت: «چشم جناب حكيم، چشم .» - «دستوراتى كه سايرين داده بودند هم، همه درستبود . آنها هم درست تشخيص دادهاند . بيمارى اين جوان زردى (4) است . آن
ماهىهايى را كه گفته بودند، به او خورانديد؟» «بله جناب حكيم، خودم فرستادم از سرچشمه پنج تا ماهى حوضى آوردند و با چه مصيبتى ماهىها رو بهش خوروندم، اما هيچ
فايدهاى نكرد» . حكيم باشى در حالى كه سرش را تكان مىداد گفت: «خب زردى به كبدش رسيده است . خيلى سخت است، اما نبايد نا اميد شد . به خدا اميدوار باشيد . حالا برايش دستور دواى شير
خنك مىنويسم . اين دواها را شيره كش كنيد و ساعتبه ساعتبه او بخورانيد . من هم دو شب ديگر به عيادتش مىآيم . از دعا و
توسل هم غافل نشويد» . حاج مهدى، حكيم باشى را تا دم در خانه بدرقه كرد . در اين چند روز هر چه كه مىتوانستند، دواى شير خنك و آب هندوانه و
سكنجبين به خوردش دادند . اما هيچ فايدهاى نكرد . ديگر از دست صدرالحكما هم كارى ساخته نبود . دم دماى غروب بود كه صادق و عبدالحسين و مرشد عباس به ديدار ابوالقاسم آمدند . بىحالتر از هميشه توى رختخواب افتاده
بود; اما با ديدن دوستانش جان تازهاى گرفت . آهسته زير گوش صادق گفت: «دلم تنگ شده، امشب منو ببريد زورخونه، ميخوام شمع نذر كنم و دعا بخونم و از آقا اميرالمومنين طلب همت و شفا بكنم» . صادق نمىدانست چه كار بكند . بعد از مشورت با عباس و عبدالحسين، حاج مهدى را راضى كردند كه ابوالقاسم را با خودشان به
زورخانه ببرند . دو نفرى زير بغل ابوالقاسم را گرفته بودند و او را كه حالا ديگر مشتى پوست و استخوان بيشتر نبود، روى زمين
مىكشيدند . ابوالقاسم بين راه يك بسته شمع خريد، داشتند به طرف زورخانه چاله مسگرها مىرفتند . بين راه ابوالقاسم ايستاد،
لحظهاى فكر كرد و رو به صادق گفت: «ميخوام به همون گود خودمون بريم . همونجايى كه پهلوون صفر برام دعا كرد، منو به اونجا ببريد» . حال درستى نداشت، نمىتوانست روى پاهايش بايستد، به دوستانش تكيه داده بود . صادق وعبدالحسين به ناچار ابوالقاسم را به
طرف خرابه پشت كاروانسرا بردند كنار گود روى زمين نشست . با كمى آب كه برايش آوردند وضو گرفت و داخل گود رفت . دور تا
دور گود شمع روشن كرد . حالا ديگر حال نشستن را هم نداشت، روى خاك كف گود افتاده بود . سرش را روى خاك گذاشته بود و
دعا مىكرد . عبدالحسين مثل بچهها زار مىزد . ابوالقاسم همانطور كه روى خاك افتاده بود و گريه مىكرد گفت: «يا اميرالمؤمنين،
اين شمعها را نذر شما كردم . كنار اين گودى كه من اون رو از همه جا مقدستر مىدانم . جايى كه قدمگاه جوانمردى مثل پهلوون
صفر بوده، امشب با تو عهد مىبندم اگه از اين بيمارى نجات پيدا كردم، به راستى و درستى در مسير پهلوونى قدم بذارم و
جوانمردى و گذشت رو فراموش نكنم» . همه دعا كردند واز اميرالمؤمنين شفاى او را خواستند . نمىدانستند چقدر از شب گذشته
و چند ساعت كنار گود نشستهاند و گريه كردهاند . پيكر نيمه جان ابوالقاسم را به خانه برگرداندند . ابوالقاسم ديگر با يك جسد فرقى نداشت . بدنش مثل زرد چوبه زرد شده بود . گاهى تشنج مىكرد و همه اعضاى بدنش لقوه
مىگرفت . نفسش به سختى پايين و بالا مىرفت . آن شب به قدرى از ابوالقاسم نا اميد شده بودند كه رختخوابش را به طرف قبله برگرداندند . ابوالقاسم يك سره ناله مىكرد . تنش مثل كوره داغ بود و مادر هر چند دقيقه يكبار حوله را توى لگن آب خيس مىكرد و آن را
مىچلاند و روى سر پسرش مىگذاشت . چند بار هم او راپاشويه كرده بود; اما اصلا تب پايين نيامده بود . مرتب عطش مىكرد و
آب مىخواست و هر وقت كه با ناله مىگفت: «آب» مادر پياله كاسنى (5) را بر مىداشت و قاشق، قاشق آب كاسنى را توى گلوى او
مىريخت . مادر همينطور زير لب دعا مىخواند و به معصومين متوسل مىشد . چيزى به اذان صبح نمانده بود، مادر از شدت خستگى كنار رختخواب ابوالقاسم روى زمين ولو شد و خوابش برد . هوا آرام آرام روشن مىشدو روشنايى صبح بر سياهى شب غلبه مىكرد . صداى موذنى كه از گلدستههاى حرم حضرت معصومه
(س) اذان مىگفت در آسمان پخش مىشد و همراه با باد به همه جا مىرسيد . با نوازش نسيم سحرى بيدار شد . با پشت دست عرق سردى را كه بر پيشانيش نشسته بود پاك كرد . به زحمتخودش را جابهجا
كرد و در رختخواب نشست . زانوهايش را در بغل گرفته بود و آرام آرام گريه مىكرد . همانطور كه هق، هق گريهاش بلند شده بود،
آهسته مىگفت: «يا اميرالمؤمنين، خيلى از شما ممنونم آقا جون . از اينكه توى اين حال از من عيادت كرديد و از بيمارى نجاتم
داديد از شما ممنونم . آقا به شما قول ميدم از راه جوانمردى و پهلوانى پا بيرون نذارم ...» . همينطور آرام، آرام نجوا كنان گريه مىكرد . يك بار كه صداى گريهاش بلند شد، حاج خانم سراسيمه از خواب پريد و وقتى كه
پسرش را در آن حال ديد، دستپاچه گفت: «واى خدا مرگم بده! ابوالقاسم چى شده، حالتخوب نيست؟ آب مىخواى برات بيارم، مىخواى پاشورت كنم؟ يا امام هشتم به
دادم برس، بچهم رو از تو مىخوام» حاج خانم همينطور داد مىزد و هيچ گوشش به حرفهاى ابوالقاسم بدهكار نبود . بالاخره ابوالقاسم مادرش را در بغل گرفت و
گفت: «مادر، مادر جون خواهش مىكنم، يه كم ساكتشو، من هيچ باكم (6) نيست . خوب شدم، خوب خوب . فقط يه خورده ضعف دارم .
آقام اميرالمومنين منو شفادادند» . مادر كه تازه متوجه حرفهاى ابوالقاسم شده بود، مرتب قربون صدقه پسرش مىرفت و خدا را شكر مىكرد . مىخواست همه
اهل خانه را بيدار كند اما ابوالقاسم او را ساكت كرد و گفت: «ننه جون، تو رو خدا بذار بخوابن . بيخود اذيتشون نكن . من كه حالم خوبه، صبح هر چى رو كه بايد بفهمن مىفهمن . كمك كن
زير بغل منو بگير بلند شم . مىخوام وضو بگيرم» مادر زير بغلش را گرفته بود و آرام آرام به طرف حياط مىرفتند . خيلى ضعيف شده بود . قدرت اينكه روى پاهاى خودش بايستد
را نداشت . باكمك مادر به حياط آمد، لب حوض نشست و آرام وضو گرفت . سپيدى فجر كاملا سياهى آسمان را شكافته بود و
روشنايى مثل ستونى از نور به همه جا پخش مىشد . به اتاق برگشتسجادهاش را پهن كرد و رو به قبله ايستاد . دست هايش را بيخ
گوشش برد و بلند گفت: «الله اكبر!» صبح روز بعد، در خانه مهدى خان همايونى غوغايى بر پا بود . اهالى محل و دوستان و آشنايان كه ماجراى شفا گرفتن ابوالقاسم را
شنيده بودند، دسته دسته به ديدار او مىآمدند . حالا ديگر همه مردم محله خبر دار شده بودند كه ابوالقاسم همايونى از حضرت
اميرالمؤمنين على (ع) شفا گرفته وحضرت او رابه نام پهلوان خوانده است . × تلخيص از كتاب «حماسههاى پهلوانى» ، ج 2، نوشته خسرو آقا يارى . پىنوشتها 1 . نام يكى از محلههاى قديمى شهر قم . 2 . مياندار: پهلوان يا ورزشكار با سابقهاى كه در وسط گود زورخانه مىايستد و حركات ورزشى را انجام مىدهد و بقيه ورزشكاران
از اوتبعيت مىكنند . 3 . كلون: قفل و يا چفت و بست چوبى در . 4 . زردى همان بيمارى يرقان است كه پوستبدن بيمار و چشمهايش به رنگ زرد در مىآيد . 5 . برگ گياهى است كه ارزش دارويى دارد . 6 . هيچ باكم نيست: هيچ مشكلى ندارم . پهلوان ابوالقاسم همايونى