مجلات >ماهنامه موعود جوان>شماره 20

يادداشت‏هاى شبانه

عاطفه منتظر

چهارشنبه 19/10/80

با رزيتا و بهاره رفته بوديم طرف‏هاى دانشگاه كتاب بخريم . همين طور كه در پياده رو مى‏رفتيم و صحبت مى‏كرديم، بهاره خم شد، يه كاغذ كوچك رو از زمين برداشت، بعد هم اونو تا كرد و گذاشت تو كيفش . من و رزيتا كنجكاو شديم و پرسيديم اون كاغذ چى بود كه يواشكى رفت تو كيفت؟

بهاره كاغذ رو از تو كيفش در آورد و به ما نشون داد . يه آگهى تبليغاتى بود . درست‏يادم نيست‏براى يه مدرسه غيرانتفاعى بود يا يه درمانگاه خيريه . اما اسمى كه وسط كاغذ با حروف درشت چاپ شده بود، هنوز به خاطرم هست: حضرت فاطمه زهرا (س)

بهاره مى‏گفت‏يه بار كه با پدرم براى خريد رفته بوديم بيرون . من مى‏خواستم مجله موعود جوان بخرم . پدرم از يه كيوسك روزنامه فروشى سراغ مجله رو گرفت . روزنامه فروش مجله رو نمى‏شناخت . كلى گشت تا بالاخره يه نسخه از اونو از زير بقيه مجله‏ها برامون پيدا كرد . بعد هم از پدرم در باره اين مجله پرسيد . وقتى پدرم به اون گفت كه اسم مجله و مطالبش در ارتباط با امام زمانه، مجله را روى چشمش گذاشت و بوسيد و بعد اونو به پدرم داد . گفت ديگه از اين به بعد اونو بالاى همه مجله‏ها مى‏گذاره كه همه ببينند . بهاره مى‏گفت از اون به بعد من هم سعى كرده‏ام كه اين احترام رو رعايت كنم، حتى در حد اسم نوشته شده روى يه كاغذ .

و من امشب هنوز دارم به كار بهاره فكر مى‏كنم و به آدم‏هايى كه بى‏تفاوت پا روى اون كاغذها مى‏گذاشتند و رد مى‏شدند . يعنى صاحبان اون مدرسه يا درمانگاه نمى‏دونند كاغذهاى تبليغاتى مؤسسه‏اى كه يه اسم مقدس و مورد احترام رو خودش داره، ممكنه زير پاى مردم بيفته؟

شنبه 22/10/80

ديشب در تلويزيون يه گزارشگر داشت‏با آدم‏هاى خيرى گفت‏وگو مى‏كرد كه هزينه‏هاى ساخت مدرسه يا بيمارستانى را پرداخته بودند . با خودم فكر كردم اگه من هم يه پول زيادى به دست‏بيارم چه كارهايى مى‏توانم با اون انجام بدهم؟

امروز كه داشتم مى‏رفتم مدرسه، وقتى از جلوى يك بانك رد شدم يادم افتاد كه بانك‏ها هم پول‏هاى پس‏انداز شده مردم رو در كارهاى مختلف صنعتى و كشاورزى و بازرگانى سرمايه گذارى مى‏كنند . پس اينطورى هم مى‏شه آدم پولشو در يه كار مفيد صرف كنه .

زنگ تفريح با يكى از بچه‏هاى كلاس راجع به همين موضوع صحبت مى‏كرديم . اون تعريف مى‏كرد كه پدرش مرتب براى اون و خواهرش كارت‏هايى رو از يه شركت مى‏خره كه بعد از قرعه كشى، اونا رو در يه سود كلان شريك مى‏كنه، تا حالا هم كلى پول به اونا تعلق گرفته است .

ازش پرسيدم: چه شركتيه؟

گفت: نمى‏دونم، پدرم هم از كس ديگه‏اى كارتها رو مى‏خره .

گفتم: يعنى تو نمى‏دونى اون شركت‏با پول‏هاى شما چه كار مى‏كنه و اين سودى كه به شما مى‏ده از چه راه‏هايى به دست مى‏آد؟

گفت: نه اصلا نمى‏دونم . اصلا چه فرقى مى‏كنه، مهم اينه كه ما تاحالا پول زيادى برنده شده‏ايم و كلى استفاده كرده‏ايم .

خيلى تعجب كردم . مى‏خواستم به اون بگم يعنى پدر تو پولى رو كه با هزار زحمت‏به دست مى‏آره در يه شركت نامعلوم سرمايه گذارى مى‏كنه؟ اونم بدون اطمينان از درستى كار اون شركت؟ مى‏خواستم بگم اصلا از كجا معلوم كه اون شركت در يه تجارت غير قانونى فعاليت نكنه؟ مى‏خواستم بگم ...

اما حرفى نزدم . گفتم شايد ناراحت‏بشه .

يادم مى‏آد مادر بزرگم يه بار كه داشت از قديما تعريف مى‏كرد، مى‏گفت اون روزگار، قبل از اينكه ماه مبارك رمضان بياد بعضى از مردمى كه بى‏سواد بودند، چندين جلد قرآن مى‏خريدند، به آدم‏هاى باسواد مى‏دادند كه از آن استفاده كنند و اونا رو هم در ثواب خواندنشون شريك كنند . يعنى چون خودشون از خواندن قرآن محروم بودند، وسيله قرائت ديگران رو فراهم مى‏كردند . با خودم گفتم آدماى بى‏سواد آن روزگارا كجا و آدماى تحصيل‏كرده زمان ما كجا!

دوشنبه 24/10/80

چند ماه بود دنبال يه كلاسور كوچك مى‏گشتم . بالاخره امروز داخل يه مغازه اونو پيدا كردم . داخل مغازه كه شدم بجز من مشترى ديگه‏اى نبود . فروشنده پشت ميزش نشسته بود و داشت قرآن مى‏خواند . وقتى كلاسورى رو كه انتخاب كرده بودم نشونش دادم، اونو آورد و گفت: اين كلاسور از خيلى وقت پيش مونده، كسى اونو نمى‏خره، جنس قفلش زياد خوب نيست، بهتره يكى ديگه انتخاب كنى . گفتم براى كار من همين خوبه . مى‏خوام كوچك باشه . اما اون اصرار داشت من يكى ديگه رو انتخاب كنم . بالاخره راضى شد، اما گفت: پس قيمتش رو باهاتون كمتر حساب مى‏كنم . تعجب كردم . كلاسور رو زير قيمت‏خريدم و از مغازه بيرون اومدم . تا به خونه برسم همه‏اش در فكر بودم . در فكر فروشنده‏اى كه تا اين حد صادقانه صحبت مى‏كرد و به درآمد اندكش قانع بود!

سه شنبه 2/11/80

ديروز رفته بوديم عيادت يه بنده خدايى كه تازه چشمش رو عمل كرده بود . لحظاتى كه كنار تخت اون نشسته بودم يك آن كه كسى حواسش نبود، هر دو تا چشم‏هامو بستم . واى ... خداى من! اگه از ديدن محروم باشم! اگه از نعمت داشتن چشمانى سالم برخوردار نباشم! اگه ديگه نتونم ببينم!

تصورش هم برام سخته چه برسه به اينكه ...

اصلا تحمل همه دردها سخته، اما نديدن انگار يه چيز ديگه است . اونم براى كسى كه تموم لحظه‏هاى خوب و روشن زندگى‏اش با مطالعه و كتاب و درس و نوشتن و خواندن سپرى مى‏شه . ولى از اون سخت‏تر وقتيه كه آدم دو تا چشم سالم داشته باشه اما نتونه ببينه! يا اصلا نخواد كه ببينه!

يعنى اصلا نخواد يا نتونه كسى رو ببينه كه تصوير چهره پاك و نورانى و مهربونش به اندازه يه عمره كه در قاب دل‏هاى شكسته، غريب و تنها مونده! نديدنش واقعا خيلى سخته! خيلى .

جمعه 12/11/80

چند روزه كه دنبال معنى يه جمله‏ام . در واقع يه حديثه كه از امام صادق (ع) نقل شده . روى تابلوى داخل يه مغازه با خطى زيبا نصب شده بود . در اون حديث امام صادق (ع) فرموده بود اگر در زمان امام قائم (ع) بود، تمام عمرشو صرف خدمت‏به ايشان مى‏كرده .

يعنى يه امام معصوم مى‏گه حاضره خدمت كسى رو بكنه كه از اون كوچكتره و جاى فرزند اونه!؟

مثل اين مى‏مونه كه پدرى بياد و در خدمت فرزندش باشه . وقتى يه امام معصوم اينطور آرزو كرده كه‏اى كاش در زمان حضرت مهدى (عج) مى‏بود تا بتونه اونو خدمت كنه پس ما كه در زمان آن حضرت داريم زندگى مى‏كنيم چرا هر كدوممون نيت نكنيم كه كارهامون خدمت‏به امام باشه؟

يكشنبه 21/11/80

جمعه صبح رفته بوديم بهشت زهرا . خيلى شلوغ بود . ياد روزى افتادم كه همين جا براى آخرين بار با پدر بزرگ وداع مى‏كرديم . همه اون صحنه‏هاى تلخ اومد جلوى چشمم . گريه‏ام گرفت . آخه آقاجون براى همه‏مون خيلى عزيز بود و حالا نديدنش خيلى سخته . مى‏دونم كه ديگه برنمى‏گرده . مطمئنم كه ديگه نمى‏تونم صورت اونو ببينم . براى همه مردم دور و برمون هم همين طوره . وقتى كسى رو از دست مى‏دن كه خيلى براشون عزيزه، مى‏دونند كه ديگه امكان نداره دوباره با اون روبرو بشن . مى‏دونند كه اين دلتنگى رو نمى‏شه با هيچ چيزى جبران كرد .

اما از اون سخت‏تر وقتيه كه كسى رو كه مى‏دونى زنده است، مى‏دونى در اين دنيا وجود داره و در يك گوشه اون داره زندگى مى‏كنه، نتونى ببينى!

سال‏ها و قرن‏ها بياد و بره، اما كسى نتونه اونو ببينه!

كسى كه همه دوستش دارن . همه اونو عزيز مى‏دونند و دلشون براش تنگ تنگه .

كسى كه بودن كنار اون يه سعادت و لذت بزرگه، اما وقت ديدنش هنوز نرسيده!

امشب خيلى دلم هواى ديدنش رو كرده . دلم براى صورت جوان و نورانى‏اش، براى اون سيماى آسمونى‏اش تنگ شده ...