مجلات >ماهنامه موعود جوان>شماره 20

در مسير كمال

گناه بازدارنده راه كمال

ابراهيم شفيعى سروستانى

اشاره

سخن ما در مراتب كمال انسان بود و اينكه يك انسان تا رسيدن به بالاترين مراحل كمال خود چه منازلى را بايد پشت‏سر بگذارد . از اسلام و ايمان سخن گفتيم و به تقوى رسيديم . در بحث از تقوى گفتيم كه تقوى دو ركن اساسى دارد، نخست دورى از گناهان و دوم عمل به تكاليف و واجبات الهى . در زمينه نخستين ركن تقوى در شماره قبل به تفصيل سخن گفتيم و با ذكر رواياتى از ائمه معصومين (ع)، نقش گناه و ترك آن را در سقوط و صعود انسان بيان كرديم . اگر چه قصد داشتيم در اين قسمت از مقاله به ركن دوم تقوى بپردازيم اما نكاتى كه برخى شما عزيزان خواننده موعود جوان در نامه هايتان مطرح كرده بوديد موجب شد كه برگشتى دوباره به ركن اول داشته باشيم .

دوست عزيزى در نامه خود از ما پرسيده بود آيا تاثير شگرف ترك گناه در عروج معنوى انسان و رسيدن يكباره او به مراتب بالاى كمال در زمان ما نيز دست‏يافتنى است‏يا اينكه اين موضوع فقط مربوط به به زمان‏هاى گذشته است؟ يكى ديگر از خوانندگان عزيز موعود هم از ما خواسته بود كه در مورد داستان برصيصاى عابد كه در شماره قبل اشاره وار از آن گذشته بوديم بيشتر توضيح بدهيم . بنابراين موضوع اين قسمت از مقاله هم آثار مثبت ترك انجام گناه در سعادت و شقاوت انسان است .

از مخالفت‏با شيطان تا شهادت در راه خدا

فضاى معنوى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى به مدد انفاس قدسى امام راحل (ره) در كشور ما حاكم شد موجب ايجاد موج وسيعى از رجعت جوانان به ديانت و معنويت‏شد، بسيارى از جوانانى كه تحت تاثير اقدامات فرهنگى و تبليغى نظام شاهنشاهى در گرداب فساد و تباهى فرو رفته بودند و يا به دليل فضاى حاكم بر خانواده‏هاى خود فرصتى براى انس با معنويات نيافته بودند با آغاز حركت انقلاب، نه تنها با عزمى جدى خود را از اين گرداب نجات دادند بلكه موفق شدند مدارج كمال را با سرعتى وصف‏ناپذير طى كنند و به مقامات عالى معنوى برسند . به عبارت ديگر راه صد ساله اولياى خدا را يك شبه پيمودند .

تحول درونى كه پس از پيروزى انقلاب و در زمان جنگ تحميلى در ميان خيل عظيمى از جوانان اين سرزمين رخ داد نمونه بارز تاثير شگرف ترك گناه و دورى از مخالفت‏خداوند در كمال معنوى انسان هاست . شايد اگر بخواهيم حكايت همه جوانانى را كه به ويژه در دهه اول انقلاب اسلامى موفق شدند با گذشتن از ورطه هولناك گناه، خود را به ساحل امن نجات و رستگارى برسانند در يك مجموعه گرد آوريم ده‏ها جلد كتاب را شامل شود . در اينجا براى آشنايى شما عزيزان به نقل حكايت‏يكى از اين جوانان بسنده مى‏كنيم:

امين در يك خانواده ثروتمند در شمال شهر تهران به دنيا آمد و تا 17 سالگى در محيطى آرام، رشد يافت . او تنها فرزند خانواده بود . پدر و مادرش پزشك بودند . بنابراين، امين بيشتر اوقات در خانه، تنها بود . هر چند بنا به گفته خودش، محيط اطرافش آميخته از فساد و شهوت بود، ولى وى همواره مى‏كوشيد با پاكى و صداقت زندگى كند .

با اين حال، روزهاى آرام او به سر آمد و والدينش، دختر خاله او را به عنوان خواهر خوانده‏اش به سرپرستى قبول كردند . اين دختر خاله كه دختر ناشايستى بود، زندگى را بر امين دشوار كرد . امين كه تا آن زمان خود را از گناهان حفظ كرده بود، اكنون در يك خانه خلوت، خود را در برابر شيطانى مى‏ديد كه در طول روز، بارها از او درخواست اعمال ناشايست مى‏كرد، ولى امين به سان يوسف پيغمبر خود را حفظ كرد . خداوند نيز شهادت را به او عنايت كرد . (1)

اينك اين جريان را از زبان خود شهيد امين مى‏شنويم . شهيد در نامه‏اى به مسؤولان مجله «زن روز» چنين مى‏نويسد:

«من پسرى 17 ساله هستم و در خانواده‏اى مرفه و ثروتمند زندگى مى‏كنم اما چه ثروتى كه مى‏خواهم سر به تنش نباشد . پدر و مادر من هر دو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسى از شب را در خارج از منزل سپرى مى‏كنند . وقتى به خانه مى‏آيند، از بس خسته و كوفته هستند زود مى‏خوابند . اصلا در طول روز يكبار از خود سؤال نمى‏كنند كه پسرمان كجاست؟ حالا چه كار مى‏كند؟ با چه كسى رفت و آمد مى‏كند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهى، من پسرى نيستم كه از اين موقعيت‏ها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم . البته اين مشكل اصلى من نيست، چون من ديگر به اين بى‏توجهى‏ها عادت كرده‏ام . از اين كه اصلا به من كارى ندارند كه كجا مى‏روم و چه مى‏پوشم و با كه مى‏گردم، تعجب نمى‏كنم، بلكه مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد . پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها بچه خانواده هستم و وضع مادى‏شان هم خوب است . دختر خاله‏ام را كه در خانواده‏اى متوسط زندگى مى‏كند، به فرزندى كه چه عرض كنم، به سرپرستى قبول كردند . البته لازم به تذكر است كه دختر خاله‏ام هم سن خود من است . از آن تاريخ به بعد، مشكل من شروع شد و خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز كسى جز من در آن زندگى نمى‏كرد تبديل به زندگى پسرى شد كه سعى در دور كردن هواى نفس دارد، با دخترى كه به مراتب از شيطان هم، پست‏تر و گنهكارتر و حرفه‏اى‏تر است . تنها كارهاى دختر خاله‏ام را در يك جمله خلاصه مى‏كنم:

درخواست از من براى انجام بزرگترين گناه كبيره، مى‏دانم كه حتما منظور من را فهميده‏ايد و لازم به توضيحات اضافى نيست . همانطور كه گفتم: پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بيرون از منزل به سر مى‏برند، يعنى از 6 صبح تا 11 شب . من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر، مشغول تحصيل هستم، يعنى حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله‏ام در خانه تنها هستم . همان طور كه گفتم دختر خاله‏ام مرا يك لحظه تنها نمى‏گذارد . دايما در سرم فكر گناه مى‏اندازد . بارها در طول روز از من درخواست گناه مى‏كند . هميشه سعى مى‏كنم خودم را از او دور كنم ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مى‏شود و او را در قعر جهنم پرتاب مى‏كند .

براى همين است كه من از او احتراز مى‏كنم، ولى او دست از سر من بر نمى‏دارد . تو را به خدا كمكم كنيد . چطور جواب اين حرف‏هاى چرب ونرم او را بدهم . من بعضى وقت‏ها فكر مى‏كنم كه او شيطانى است كه از آسمان به زمين آمده است تاتمام عبادات چندين ساله مرا دود و نابود كند ...

... باور كنيد كه حتى بعضى وقت‏ها من را تهديد هم مى‏كند ... روزى هزار بار از خدا درخواست مى‏كنم كه مرا حفظ كند ...»

اما ديرى نگذشت كه نامه دوم اين شهيد استثنايى به دست مسؤولان مجله زن روز رسيد:

نامه دوم او پس از شهادتش به چاپ رسيد:

بسم رب الشهداء و الصديقين

سلام . سلامى به گرمى آفتاب خوزستان و به لطافت نسيم بهارى از اين راه دور براى شما مى‏فرستم . مدت هاست كه منتظر نامه شما هستم . ولى تا حالا كه عازم دانشگاه اصلى هستم، جوابى از شما دريافت نكرده‏ام . البته مطمئن هستم كه شما نامه‏ام را جواب خواهيد داد . ولى وقتى شما جواب بدهيد، من اميدوارم كه ديگر در اين دنياى فانى نباشم . حدود يك هفته بعد از اين كه براى شما نامه‏هاى نوشتم و گفتم خواهر خوانده‏ام من را ترغيب به گناه كبيره مى‏كند . شبى در خواب ديدم كه مردى با كت و شلوار سبز در خيابان مرا ديد . به من گفت «امين برو به دانشگاه اصلى، وقتت را تلف نكن‏» . من از اين كه خدا دست مرا گرفته و راهى به سوى من گشوده است، خوشحال شدم، حال عازم جبهه نور عليه تاريكى هستم .

با توجه به خوابى كه ديده بودم، تصميم گرفتم كه خودم را به صف عاشقان حقيقى خدا پيوند بزنم و از اين دام شيطانى كه جلو پايم قرار دارد، خلاصى پيدا كنم . من مى‏روم اما بگذار اين دختر فاسد بماند . من فقط خوشحالم كه عازم جبهه هستم . هيچ گناه كبيره‏اى ندارم . براى گناهان ريز و درشت ديگر هم از خداوند طلب مغفرت مى‏كنم . من مى‏روم، ولى بگذار پدر و مادرم كه هر دو دكتر هستند و ادعاى تمدن مى‏كنند بمانند و به افكار غرب زده خود ادامه دهند . اما اميدوارم كه هر دو به زودى از خواب فلت‏بيدار شوند . من تا حالا به جبهه نرفته‏ام و نمى‏دانم حال و هواى آن جا چگونه است، ولى اميدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصير را هم مورد لطفش قرار دهد واز شربت غرورانگيز و مست كننده شهادت به ما هم بنوشاند . اين تنها آرزوى من است ...

قلبم با شنيدن كلمه شهادت تندتر مى‏زند و عطش پايان ناپذيرى در رسيدن به اين كمال در وجودم شعله مى‏كشد . همان طور كه گفتم اگر خداوند مرا پذيرفت و شهيد شدم، اين نامه را از طرف رييس دبيرستان برايتان مى‏فرستم ... اميدوارم برنگردم . چون آن وقت همان آش و همان كاسه است . در پايان آرزو مى‏كنم كه انسان‏هاى خفته، مخصوصا پدر ومادر و خواهر خوانده‏ام از خواب غفلت‏بيدار شوند و رو به سوى اسلام بياورند . عرض ديگرى نيست .

والسلام على عبادالله الصالحين

برادرتان: امين

چنانكه ملاحظه گرديد جوانى 17 ساله كه خود را در برابر گناه مى‏بيند، به جاى تن دادن به فساد و آلودگى و تسليم شدن در برابر شيطان و انسان‏هاى شيطان صفت، با توكل بر خدا به دنيايى كه او را دعوت به گناه مى‏كرد «نه‏» مى‏گويد و خداوند نيز در مقابل، او را تا بالاترين مراتب كمال انسانى بالا مى‏برد و در زمره شهداى راه حق قرار مى‏دهد .

از عبادت خدا تا پرستش شيطان

در تاريخ بسيار بوده‏اند كسانى كه با تن دادن به وسوسه‏هاى نفس و شيطان يكباره به همه گذشته سرشار از طاعت و عبادت خود پشت پا زده‏اند و تا مرز پرستش شيطان پيش رفته‏اند، سرنوشت اينان عبرتى است‏براى همه كسانى كه گناهان را سبك مى‏شمارند و از تاثير خطرناك گناه و نافرمانى خدا بر سرنوشت آدمى غافلند .

برصيصاى عابد كه داستان او در بسيارى از كتاب‏هاى تاريخى ذكر شده است‏يكى از همين افراد است كه در اينجا سرنوشت او را به نقل از تفسير نمونه مرور مى‏كنيم:

عابدى در بنى اسرائيل بود كه «برصيصا» نام داشت . وى به آن حد از مقام قرب الهى رسيده بود كه بيماران روانى را نزد او مى‏آوردند و آنان با دعاى او سلامت‏خود را باز مى‏يافتند . زن جوانى از يك خانواده با شخصيت‏به بيمارى سختى گرفتار شده بود . روزى ، برادران زن او را نزد برصيصا آوردند . قرار شد وى مدتى در دير عابد بماند تا شفا يابد . در اين بين شيطان به وسوسه‏گرى پرداخت تا مرد عابد به عملى ناشايست دست‏يازيد . از آنجا كه گناه هميشه سرچشمه گناهان عظيمتر است، عابد براى پنهان ماندن گناهش، زن را كشت و در بيابان دفن كرد . برادران زن از ماجرا آگاه شدند، اين خبر در شهر پيچيد و به گوش حاكم رسيد . حاكم با گروهى از مردم به سوى دير عابد حركت كرد تا از ماجرا باخبر شود . هنگامى كه جنايت‏هاى عابد مسلم شد . او را از عبادتگاهش بيرون كشيدند . حاكم پس از اقرار عابد به گناه، دستور داد او را به دار بياويزند . هنگامى كه عابد بر بالاى چوبه دار قرار گرفت . شيطان درنظرش مجسم شد و گفت: «من بودم كه تو را به اين روز افكندم . اگر آنچه را مى‏گويم، اطاعت كنى، اسباب نجات تو را فراهم خواهم كرد!» عابد گفت: «چه كنم؟» شيطان گفت: «يك سجده برايم كافى است‏» عابد گفت: «دراين حالت كه نمى‏توانم!» شيطان گفت: «اشاره‏اى كفايت مى‏كند» عابد با گوشه چشم يا با دست‏خود، اشاره‏اى كرد و به شيطان سجده آورد . پس از آن بى‏درنگ جان سپرد و كافر از دنيا رفت . (2)

پى نوشت‏ها

1 . مجله زن روز، 5/2/66 .

2 . ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 23، ص 544 .