| مجلات >ماهنامه موعود جوان>شماره 20 |
ما ماندهايم و حسرت ديدارت اى نگار طى شد بهار عمر به هجران و انتظار سخت است درد غربت و هجران روى تو بازآ و مرهمى به دل خسته ام گذار اين زخمها كه بر دل سرگشته من است زخمى است كز فراق تو مانده استيادگار تا كى در انتظار تو اى سرو دلربا دستم بر آسمان بود و چشمم اشكبار ؟ بازآ بهار من كه به يمن ورود تو گلهاى مهر و عشق به پايت كنم نثار عزلت نشين كوى تو شد دل ولى هنوز ما ماندهايم و حسرت ديدارت اى نگار ملوك عابدى - اصفهان بهار از غم عشقت چقدر گريان است بهار بى گل رويتخزان هجران است بيا شميم قدومتبهار مىبخشد بيا كه سبزى رويتبهار ياران است صداى چهچهه بلبل صداى مقدم توست صداى نم نم باران نواى يارانست به ياد روى تو اى گل ترانه مىخوانم كه اوج زمزم يادت صداى باران است دلم شكست چو ديدم شكوفه مىخندد ولى نگاه تو اى گل هنوز پنهانست چو عصر جمعه شود من دلم چه مىگيرد به ياد درد فراق آسمان چه نالان است بهار مىرسد و من هنوز منتظرم بياد روى نگارى كه خود بهاران است زهرا نكاحى مشهد اى كاش مىشد بيايد بىآنكه اين را بدانيم يا لحظه رجعتش را توى كتابى بخوانيم مىآمد و قصه هامان خالى ز ترديد مىشد آيينهها مىشكفتند هر روز عيد مىشد فرقى نمىماند ديگر بين كلاغ و كبوتر چه فرصتبىدريغى روز سلام صنوبر مثل شبى كه ندارد اميد صبحى طلايى ماييم اين گوشه تنها با غصههاى جدايى هيچيم، هيچ، موعود در بىكسىها كجايى؟ پژمرده بوى قنارى با ما بگو كى مىآيى؟ فاطمه وكيلى - شيراز چند روزى است كه بر سفره ديوان زمان عشق مهمان شده است و غدير پاى گلزار ولايت جارى است و زمان شاهد اين مهمانى است مىرسد عيد غدير تا سحر فاصله نيست باز هم بر تن تفتيده خاك گل هستى روييد راه را باز كنيد عشق آغاز كنيد حجلهها ساز كنيد مىرسد شاه ولايت ز سر دوش نبى و به زير قدمش جبرئيل بال گشوده به بهاى گذرش عرشيان را هله تا وقتسحر فاصله نيست مىرسد عيد غدير عشق مهمان دل است و زمان شاهد اين مهمانى است بهناز رستمى (شهپر) لحظههاى سخت تنها ماندنم با تو يك دنيا قشنگى مىشود با تو حتى خوابهاى تلخ من يك بغل رؤياى رنگى مىشود هيچ مىدانى دلم اين روزها بى تو دائم بىقرارى مىكند؟ جمعهها وقتى به آخر مىرسند در فراقتسخت زارى مىكند؟ نامههاى هر شبم را خواندهاى ؟ نامهاى از روزهاى انتظار نامههاى قلب من در هجر تو نامهاى از كوچههاى بىسوار آسمان هم باز باريدن گرفت مى نوازد چنگ باران را خدا بوى خوب خاك و عطر ياد تو مى كشاند تا سركويت مرا كاش در اين لحظههاى تلخ درد شانههايت تكيه گاه گريه بود كاش لبخند قشنگت از دلم غصههاى كهنهاش را مىزدود چشمهاى خيس من در يك اميد قلب من در آرزوى وصل توست سوختباغ هستىام در اين خزان خوب مىدانم: بهاران فصل توست ! مريم حسينى - تهران تشنهام اى ابر رحمت آب بارانت كجاست دستهايم از رمق افتاد دامانت كجاست ؟ در درون سينهام با مهر تو خو كرده است طاقت ماندن ندارم گو بيابانت كجاست؟ قلب من اى بهترين چون كوچهاى پاييزى است تو به فريادم برس اى يار طوفانت كجاست ؟ قسمت من در جهان جز حسرت ديدار چيست؟ دوست دارم قاصدك باشم گلستانت كجاست؟ گو نسيمى تا بيايد زنده گرداند مرا اى طبيب روح من دارو و درمانت كجاست؟ شوق وصلتسوخت ما را اى عجب از كار هجر خستهام اى راه هجران خط پايانت كجاست؟ محمد هادى كلانتريان - دزفول شعر شما
حسرت ديدار
به ياد بهار عاشقان
روز سلام صنوبر
مى رسد عيد غدير
بهار فصل توست
طبيب روح