مجلات >ماهنامه موعود جوان>شماره 20

عهد گرفته شده

شيدا سادات آرامى

- مى‏دانى پدر! راستش مدتى است كه سؤالات زيادى، فكرم را به خود مشغول كرده، اينكه اگر حقيقتا، مسئله ولايت تو، اينقدر با اهميت‏بوده كه جمعيتى بالغ بر صد و بيست هزار نفر، آنهم در صحراى تفتيده غدير و زير آفتاب سوزان گردهم آيند، پس چطور طى گذشت، نه يك و دو سال، بلكه كمتر از سه ماه به آسانى، در لايه زيرين خاطرات ذهن مدفون شد؟ با خود مى‏گويم تو كه امام بر حق بودى، چگونه توانستى در آن موقعيت و با آن اتفاقات به وقوع پيوسته، صبر پيشه كنى، شمشير نكشى و تنها به دستور رسول خدا (ص) مبنى بر صبر و سكوت، آرام بگيرى؟ ...

از خود مى‏پرسم، اگر غدير خم، عيد بزرگ الهى است و در آن روز، سيادت و بزرگى تو بر همه ثابت و مسلم شد، پس چگونه است كه اينهمه عيد بعد از رسول خدا (ص) آمد و رفت و برخى بزرگ بودن آن را تنها در رسالت نبوى ديدند و نه در ولايت پس از رسالت ؟

مى‏دانى پدر جان! همين سؤالات پى در پى است كه مرا واداشت تا بار ديگر بنشينم و خاطرات غدير را مرور كنم . آنهم در چنين وضعى كه به آن دچار شده‏ايد ...

همه ماجرا، گر چه از مدت‏ها قبل و طى نزول پى در پى وحى، آغاز شده بود، اما ابلاغ علنى آن بر مى‏گردد به 18 ذى الحجة سال دهم هجرى و از نظر جغرافيايى نيز، هنگامى كه كاروان حاجيان صحراى جعفه را پشت‏سر گذاشته بود . گفته بودى كه از مدينه با رسول (ص) نبودى بلكه در يمن به سر مى‏بردى و وقت اعمال مناسك به ايشان پيوستى و نيز در راه بازگشت . آن روزها با خود فكر مى‏كردم اگر تو بعد از اعمال حج‏باز هم به يمن برمى گشتى آن روز جدمان دست چه كسى را به عنوان ولى پس از خود، بالا مى‏برد . .. و الان به اين نتيجه رسيده‏ام كه دست هيچ كس را و چه بسا آن سال هم حجة الوداع نمى‏شد .

برايم تعريف كرده بودى، آفتاب سوزان، دانه‏هاى زلال عرق را بر پيشانى حاجيان نشانده بود كه بار ديگر وحى نازل شد و به دنبال آن اعلام توقف كاروان‏ها و حتى بازگشت كاروان‏هايى كه جلوتر رفته بودند ... و تا وقتى كه نماز ظهر خوانده نشده بود و منبرى از جهاز شترها بر سينه كش كوه فراهم نيامده بود، هيچ كس جز نزديكان جدمان، از موضوع خبر نداشتند، فقط همين اندازه مى‏دانستند كه خبر مهمى در شرف اعلان است .

آفتاب همچنان مى‏تابيد و زمين تفتيده غدير را گداخته‏تر مى‏كرد كه قدم‏هاى متبرك رسول (ص)، از منبر بالا رفت و وقتى ست‏بالا برد و شروع به حمد و ثناى الهى نمود، همهمه جمعيت‏به يكباره فروكش كرد . تو آن لحظات نمى‏دانم چه احساسى داشتى ...

اما حتم دارم كه بيش از آنكه به شنيدن خبر مشتاق بوده باشى به اين فكر مى‏كردى كه اين صداى خوش و نواى دلنشين تا چندى ديگر خاموش خواهد شد و قلب تو را براى برداشتن زخم‏هاى پى در پى ديگر آماده خواهد كرد ... مردم مات و مبهوت، ساكت و با شوق و گاهى گريان ، به سخنان رسول (ص) كه تازه آغاز شده بود، گوش فرا مى‏دادند ... از نزديك بودن سفر آخرت و اتمام حجت در انجام رسالت‏خويش سخن به ميان آورده بود . بگذار از اين صحبت‏ها بگذرم . هر چند، كلمه به كلمه از آن خطبه چند ساعته رابه خاطر سپرده‏ام اما مى‏ترسم با تداعى لحظه به لحظه آن روز تو را به رنج‏بيندازم كه براى هميشه شرمنده‏ات شوم . تو به قدر كافى از جراحت فرق سرت، اندوهناك هستى، پس بگذار از آنجا بگويم كه رسول (ص) فرمود:

- بدانيد من در رستاخيز پيش از شما كنار حوض كوثر مى‏رسم و شما به من وارد خواهيد شد . اكنون كه داستان چنين است و روز پاداشى در پيش و مى‏بايد در روز قيامت‏به پيامبر خود ملحق شويد . ببينيد! نگاه كنيد! كه در مورد دو شى‏ء گرانقدر و دو جانشينى كه ميان شما مى‏گذارم چگونه رفتار مى‏كنيد؟

گفته بودى وقتى سخن به اينجا رسيد، مردى از ميان جمعيت در مورد آن دو چيز پرسيد و پيش از آنكه جوابى بشنود، تو با خود انديشيدى، سال‏ها بعد، آيا او در مقابل آن دوامانت‏سپرده شده، چگونه رفتار خواهد كرد . اين سؤال را براى آن پرسيد كه ديگران بدانند يا مى‏خواست‏به امانت‏خيانتى روا مدارد .

پس رسول خدا (ص) فرمود:

- كتاب خداوند كه رشته‏اى است پيوسته، از يك سر به دست او و از يك سر، به دست‏شما ... . و عترت وخانواده من ... پروردگار مهربان آگاه، مرا خبر داده است كه اين دو شى‏ء گران ارج هرگز از يكديگر جدا نخواهند گشت تا در رستاخيز در كنار كوثر بر من وارد شوند ... و من نيز همين را آرزو داشته و از خداوندبزرگ درخواست كرده‏ام . پس به شما سفارش مى‏كنم كه اين دو امانت گرانمايه و پر ارج را پشت‏سر مگذاريد كه به هلاكت و شقاوت خواهيد رسيد ... و از آن دو فاصله هم مگيريد كه سرانجامى بد خواهيد داشت .

بيا پدر! بيا كمى زير سايبان‏هاى درختان غدير، استراحت كن . نمى‏دانم اين دانه‏هاى عرق كه چون شبنم بر گلبرگ چهره‏ات نشسته، از گرماى هواست‏يا از طنين آهنگ محكم و رساى نبى خدا (ص) . يا اصلا نه، اين انديشه كه به رسول (ص) بگويى «يا رسول الله چه جاى سفارش كه خودت خوب مى‏دانى با من چه خواهند كرد تو آنها را از فاصله نينداختن ميان ما و خودشان برحذر مى‏دارى، حال آنكه اينان بين قرآن و عترت هم جدايى قائلند .

رها كن پدر، رها كن . من زينت توام و اگر قرار باشد، اندوه تو را دو چندان كنم كه بايد زبان در كام گيرم . اصلا اجازه بده،

تا برايت قرآن بخوانم . آيه‏اى كه جبرئيل 3 بار به رسول خدا (ص) نازل كرد . بار سوم ، همان جا در غدير ... .

برايم گفته بودى كه حضرت، ازميان جمعيت‏به آواز بلند، تو را نزد خود خوانده بود و تو رفتى و آنقدر به او نزديك شدى كه فاصله بين شما تنها يك پله‏اى بود كه تو را پايين‏تر قرار مى‏داد و او وقتى دست تو را بلند كرد، فرمود:

- خليفه و مولا و امير بعد از من ، اين مرد، يعنى پسر عم و داماد من است .

و قبل‏تر هم فرموده بود، به دليل آنكه مؤمن يكدل كم است، دفعات قبل در ابلاغ پيام خداوند، عذر آورده و بعد خواند:

اى پيامبر ! آنچه از پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن كه اگر ابلاغ نكنى رسالت‏خداوندى را به انجام نرسانده‏اى . خداوند تو را از مردم حفظ مى‏كند ... (1)

پيامبر راست مى‏گفت كه برخى منافقند و مؤمن حقيقى كم است و آن روز كه به خانه آمدى و جريان را تعريف كردى، موضوع را به خوبى هضم نكردم اما الان، چرا، سخن جدمان (ص) به خوبى در لايه لايه گوشت و خونم رخنه كرده و حتى وجودم را به آتش كشيده، اول غصب خلافت و به دنبال آن شهادت مادر و حال، تو ...

چطور آنهمه سفارش به يكباره فراموش شد؟ ...

اما صبر كن پدر، بگذار تا دست تو را كه رسول حق (ص) برافراشته و دورترين مردمى كه در ساحل جمعيت ايستاده‏اند مى‏بينند، من هم منشور آسمانى ولايت را بخوانم:

هر كه من مولاى اويم ، اين على مولاى اوست . خداوندا! دوستى كن با آن كس كه على را دوست و پيرو باشد . دشمن بدار آن را كه على دشمن بدارد . يارى كن هر كس ياريش كند، يارى مكن كسى را كه بى‏ياريش گذارد .

پدر جان! آيا باور كنم كسى در ميان جمعيت‏بوده اما نشنيده، يا دست تو را كه چون پرچمى براى حق بودنت رو به آسمان برافراشته شده بود، نديده و يا اصلا در آن جمع حضور نداشته . هيچ يك را نمى‏توان پذيرفت . مگر دليل آخر كه البته با سخن حضرت (ص) كه فرمود:

هان! هر حاضرى به غايبان ابلاغ كند . حجت‏بودنش از ميان مى‏رود .

مرا ببخش! شايد اين صحبت‏ها حال كه در بستر خفته‏اى مناسب نباشد اما چه چاره كه خواستم تا فرصت هست موضوع غدير را از زبان خودت كه بر محور تو مى‏چرخد، بشنوم گر چه تو بيشتر شنونده بودى و من گوينده ... تنها اجازه بده، از پايان مراسم كه جمعيت چون درياى خروشان به غرش درآمد و موج‏ها را به صخره‏هاى كناره مى‏كوبيد، حرفى زده باشم . آنجا كه طلحه ، زبيربن‏عوام، عمر بن خطاب و ابى بكر و ديگر سران مهاجرين و انصار براى عرض تبريك دستت را فشردند و به تو شادباش گفتند . آنجا كه حضرت (ص) با نشاط و شادمانى و در وقت پايين آمدن از منبر، پيامى را كه همان دم بر وى نازل شده بود را قرائت كرد:

امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را برگزيدم تا آيين شما باشد . (2)

پس فرمود:

الله اكبر . دين كامل گشت . نعمت‏خداوند اتمام پذيرفت و پر وردگار به رسالت من و امامت على پس از من خوشنود شد ...

خسته شدم پدر! از بيان خاطراتى سرور بخش كه بيت‏الاحزان را به دنبال داشت . من قبل از اين با زبان كودكى گاهى از مادر، غدير را پرسيده بودم; چرا كه او هم چون تو داراى علم و عصمت و صاحب عنايت‏بود و همين نيز مرا شگفت زده مى‏كند كه چطور برخى طاقت ديدن عين حق و عين عدالت و عين ... را ندارند . اما نه، زينب! چه جاى تعجب؟

چشمانى كه به تاريكى خو گرفته باشد، نه مى‏خواهد و نه مى‏تواند، تو را ببيند ...

پى‏نويس

1 و 2 . آيات 67 و 3 سوره مائده .