| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته ژيل دُلوز
ترجمه كامبيز كاهه
برگسون، نه يك، كه سه تز درباره حركت پيش روى ما مىگذارد. تز نخست، مشهورترين است و امكان دارد باعث مهجور ماندن دو تاى ديگر باشد. در هر حال اين تز تنها مقدمهاى بر دو تز ديگر است. بر اساس تز نخست، حركت از فضاى پيموده شده جداست. فضاى پيموده شده متعلق به گذشته است و حركت متعلق به حال و عبارت است از عمل پيمودن. فضاى پيمودهشده تجزيهشدنى است، در واقع تا بىنهايت تجزيهپذير است، در حالى كه حركت غيرقابل تجزيه است، يا هر بار كه تجزيه شود دستخوش تغييرات كيفى مىشود. تا همين جا ايده پيچيدهترى بديهى فرض شده: فضاهاى پيمودهشده همه متعلق به فضايى واحد، يكسان و همگن هستند درحالىكه حركات ناهمگن و در ميان خود غيرقابل كاهشاند.
ولى اين تز پيش از اينكه پرورانده شود، حاوى پيشنهاد ديگرى است: نمىتوانيد حركت را با وضعيتهايى در فضا يا لحظههايى در زمان، يعنى با بخشهاى بىحركت (coupes) بازسازى كنيد. اين بازسازى تنها در صورتى امكانپذير است كه به وضعيتها، يا به لحظهها، ايده مجرد يك توالى را بيفزاييد، زمانى كه مكانيكى، همگن، جهانى، تقليدشده از فضا و براى تمام حركات يكسان است. و به اين ترتيب از دو جهت حركت را از دست مىدهيد. از يك سو، مىتوانيد دو لحظه يا دو وضعيت را تا بىنهايت به هم نزديك كنيد؛ ولى حركت هميشه در فاصله ميان اين دو رخ مىدهد، به بيان ديگر پشت سر شما. از سوى ديگر، هرقدر هم كه زمان را تجزيه و بازتجزيه كنيد، حركت همواره در يك مدت زمان مشخص (durée) رخ مىدهد؛ به اين ترتيب هر حركتى مدت زمان كيفى خود را دارد. از اين رو ما دو فرمول كاهشناپذير را برابر هم قرار مىدهيم: «حركت حقيقى î مدت زمان مشخص» و «بخشهاى بىحركت + زمان مجرد».
در 1907، در تكامل خلاق، برگسون به اين فرمول نادقيق نامى مىبخشد: توهّم سينماتوگرافيك. سينما، در واقع، با دو فرض مكمل كار مىكند: بخشهاى آنى و لحظهاى كه تصوير خوانده مىشوند؛ و حركت يا زمانى كه غيرشخصى، يكپارچه، مجرد، نامرئى يا نامحسوس است، «درون» ابزار است، و «با» آن تصاوير ناگزير از پى هم مىآيند. بنابراين سينما به ما حركتى دروغين را عرضه مىكند ــ مثال نمونهاى حركت دروغين را. عجيب آن است كه برگسون به اين كهنترين توهّم نامى چنين مدرن و متأخر مىدهد («سينماتوگرافيك»). در واقع، برگسون مىگويد وقتى سينما حركت را با بخشهاى متحرك بازسازى مىكند، صرفاً همان كارى را مىكند كه قبلاً باستانيترين انديشهها انجام داده بودند (تناقضهاى zeno )، يا آنچه كه ادراك طبيعى انجام مىدهد. از اين لحاظ، موضع برگسون با پديدارشناسى متفاوت است كه سينما را گسستى از شرايط ادراك طبيعى مىداند. «ما عكسهايى فورى از واقعيت در حال گذر مىگيريم و از آنجا كه اينها ويژگيهاى واقعيتاند، تنها بايد آنها را به صورت رشتهاى درآوريم روى نخ مناسب مجرد، يكنواخت و نامرئى، قرار گرفته در پس ابزار شناخت... ادراك، خردورزى، زبان به طور كلى چنين به پيش مىروند. چه درست فكر كنيم، يا ابرازش كنيم، يا حتى دركش كنيم، كارى جز اين نمىكنيم كه نوعى سينماتوگراف را درون خود به كار مىاندازيم. آيا معنايش اين است كه براى برگسون سينما تنها فرافكنى و بازتوليد يك توهّم ثابت و جهانى است؟ انگار هميشه سينما را بدون اينكه خود بدانيم داشتهايم. ولى پس از اين طيف وسيعى از مشكلات به بار مىآيند.
در وهله اول، آيا بازتوليد توهّم به معنايى خاص تصحيح توهّم نيز هست؟
آيا مىتوان نتيجه گرفت كه چون ابزار كار مصنوعى است نتيجه نيز مصنوعى است؟ سينما با فتوگرامها حركت مىكند ــ يعنى با بخشهاى بىحركت ــ بيست و چهار تصوير در ثانيه (يا هجده تصوير در آغاز سينما). ولى اغلب اشاره شده كه سينما به ما فتوگرام نمىدهد؛ سينما تصويرى در ميانه است كه حركت به آن الصاق يا اضافه نشده است؛ برعكس حركت به عنوان فرضى بىواسطه به تصوير در ميانه تعلق دارد. مىتوان گفت كه وضعيت ادراك طبيعى نيز همين است. ولى آنجا توهّم جايى «فرا»ى ادراك به وسيله شرايطى كه ادراك را براى فاعل ممكن مىسازند تصحيح مىشود. در سينما توهّم در همان لحظهاى كه تصوير بر تماشاگر ظاهر مىشود بدون هيچ شرطى تصحيح مىشود. (از اين لحاظ، پديدارشناسى محق است كه بپندارد ادراك طبيعى و ادراك سينمايى از لحاظ كيفى متفاوتاند.) سخن كوتاه، سينما به ما تصويرى كه حركت به آن افزوده شده نمىدهد؛ بخشى متحرك به ما مىدهد، نه بخش بىحركت + حركت مجرد. حالا آنچه باز بسيار غريب مىنمايد اين است كه برگسون كاملاً از وجود بخشهاى متحرك يا «حركت ـ تصوير»ها آگاه بود. اين آگاهى پيش از «تكامل خلاّق» رخ داده است، پيش از تولد رسمى سينما در 1896 در «ماده و حافظه» مطرح شده است. اين كشف حركت ـ تصوير، وراى شرايط ادراك طبيعى، ابداع فوقالعاده اولين فصل «ماده و حافظه» بود. آيا برگسون ده سال بعد فراموشش كرده بود؟ يا اين كه قربانى توهّم ديگرى شده بود كه بر هر چيزى در مراحل اوليهاش تأثير مىگذارد؟ مىدانيم كه چيزها و آدمها هميشه مجبور به پنهان كردن خويش هستند، مجبورند هنگامى كه آغاز مىشوند خود را پنهان كنند. چه كار ديگرى از دستشان برمىآيد؟ آنها درون مجموعهاى هستى مىيابند كه ديگر شامل آنها نيست و براى اينكه طرد نشوند، بايد ويژگيهاى مشترك خود با آن مجموعه را نشان دهند. جوهر يك چيز هيچگاه در ابتداى كار آشكار نمىشود، بلكه در ميانه، در مسير پيشرفت و آن هنگام كه توان و قدرتش تضمين شده است، رخ مىنمايد. برگسون كه فلسفه را با گذاشتن پرسش «تازه» بر جاى پرسش ابديت دگرگون كرده بود (چگونه توليد و ظهور چيزى جديد ممكن است؟)، اين را بهتر از هر كسى مىدانست. به عنوان مثال، او مىگفت كه تازگى زندگى در آغازش نمىتوانست عيان شود، چون در آغاز زندگى ناگزير به تقليد از ماده بود... آيا همين در مورد سينما مصداق ندارد؟ آيا سينما در آغاز ناگزير به تقليد از ادراك طبيعى نبود؟ و به علاوه جايگاه سينما در آغاز چه بود؟ از يك سو، نقطه ديد (pris de vue)ثابت بود؛ بنابراين، نما، فضايى و كاملاً بىحركت بود. از سوى ديگر ابزار فيلمبردارى (appareil de prise de vue) با ابزار نمايش تركيب شده بود و از زمان مجرد يكپارچهاى بهرهمند بود. تكامل سينما، حصول جوهر يا تازگىاش، بايد از طريق مونتاژ، دوربين متحرك و آزادسازى نقطه ديد رخ مىداد، كه از مرحله نمايش جدا مىشد. نما ديگر يك مقوله فضايى نبود و مقولهاى زمانى شد، و بخش ديگر بىحركت نبود بلكه متحرك بود. سينما آن حركت ـ تصوير اولين فصل «ماده و حافظه» را بازمىيافت.
بايد نتيجه بگيريم كه اولين تز برگسون درباره حركت پيچيدهتر از آن است كه در ابتدا مىنمايد. از يك سو نقدى است بر تمام كوششها براى بازسازى حركت به كمك فضاى پيمودهشده، يعنى با جمع بستن بخشهاى بىحركت لحظهاى و زمان مجرد. از سوى ديگر نقدى است بر سينما، كه به عنوان يكى از اين كوششهاى فريبنده و واهى محكوم مىشود، به عنوان كوششى كه غايت توهّم است. ولى از سوى ديگر تز «ماده و حافظه»، بخشهاى متحرك، مراحل زمانى (plans) وجود دارد كه پيشدرآمد آينده يا جوهر سينماست.
«تكامل خلاّق» تز دومى را مطرح مىكند كه به جاى فروكاستن همهچيز به توهّمى واحد درباره حركت، دو توهّم بسيار متفاوت را از هم جدا مىكند. خطا همان است ــ يعنى بازسازى حركت از لحظهها يا وضعيتها ــ ولى دو روش براى انجام اين كار وجود دارد: قديمى و مدرن. در روش قديمى حركت به عناصر قابل فهم اشاره دارد؛ فرمها يا ايدههايى كه خودشان ابدى و بىحركتاند. البته، به منظور بازسازى حركت، اين فرمها تا حد امكان نزديك به فعليتشان در يك موج ماده اخذ مىشوند. اينها «قوّه»هايى هستند كه تنها با تجسم يافتن در ماده فعليت مىيابند. ولى، برعكس، حركت صرفاً بيانگر يك «ديالكتيك» فرمهاست، سنتز ايدئالى كه به آن نظم و اندازه مىبخشد. حركت، با اين برداشت، انتقالى تنظيمشده از يك فرم به فرم ديگر است، يعنى ترتيبى از حالتها يا لحظات ممتاز، مثل يك رقص. فرمها يا ايدهها «قرار است [...] شاخص يك دوره زمانى باشند كه آنها عصاره آن هستند، باقى اين دوره از انتقالِ به خودىخود بىاهميتى، از يك فرم به فرم ديگر. [...] پُر شده است. آنها حرف نهايى يا نقطه اوج (teles acmè) را دريافتهاند و آن را به صورت لحظه اساسى درآوردهاند. اين لحظه، كه زبان آن را حفظ كرده تا كل واقعيت را بيان كند، خود كافى است تا دانش آن [ كل واقعيت [را شناسايى كند». انقلاب علمى مدرن عبارت بوده از ربط دادن حركت نه به لحظات ممتاز، بلكه به لحظات همينجورى. اگرچه حركت همچنان بازتركيب شده بود، ديگر نه از عناصر استعلايى فرمال (حالتها)، بلكه از عناصر مادى ذاتى (بخشها) تركيب شده بود. به جاى توليديك سنتز قابل فهم از حركت، آناليزى محسوس از آن نشأت مىگرفت. به اين ترتيب بود كه نجوم مدرن شكل گرفت، از طريق تعيين رابطهاى ميان يك مدار و زمان لازم براى پيمودن آن (كپلر)؛ و فيزيك مدرن، از طريق پيوند دادن فضاى طىشده به زمان سقوط يك جسم (گاليله)؛ هندسه مدرن، از طريق حل معادله يك منحنى هموار، يعنى، جايگاه يك نقطه روى يك خط راست متحرك در هر لحظهاى از مسيرش (دكارت)؛ و سرانجام حساب ديفرانسيل و انتگرال، از طريق ايده بررسى بخشهايى كه مىتوانستند تا بىنهايت بار به يكديگر نزديكتر شوند (نيوتون و لايبنيتس). همهجا توالى مكانيكى لحظهها جايگزين ترتيب ديالكتيكى حالتها شد: «دانش مدرن را بايد عمدتاً به وسيله حركتش در جهت اتخاذ زمان به عنوان متغير مستقل تعريف كرد.»
سينما ظاهراً آخرين نسل تبارى بود كه برگسون دنبال مىكرد. مىتوان رشتهاى از ابزارهاى برگردان را در نظر گرفت (قطار، اتومبيل، هواپيما) و به موازات آن رشتهاى از وسايل بيانى را (نمودار، عكس، سينما). آنگاه دوربين مبادلهگر يا معادل تعميميافته حركتهاى برگردان مىشود. و اين همان چيزى است كه در فيلمهاى وندرس رخ مىدهد. وقتى درباره پيش از تاريخ سينما فكر مىكنيم، هميشه به گيجى مىرسيم چون نمىدانيم تبار تكنولوژيك آن كجا آغاز مىشود، يا چگونه بايد اين تبار را تعريف كرد. هميشه مىتوانيم به نمايشهاى عروسكى سايه، يا اولين و قديميترين سيستمهاى نمايش ارجاع دهيم. ولى، در واقع، شرايط تعيينكننده سينما عبارتاند از: نه صرفاً عكس، بلكه عكس فورى (عكس چيدهشده (photo de pesc) به تبارى ديگر تعلق دارد)؛ هم فاصلگى عكسهاى فورى؛ انتقال اين همفاصلگى به چارچوبى كه سازنده «فيلم» است (اديسون و ديكسون بودند كه فيلم درون دوربين را سوراخدار كردند)؛ مكانيسمى براى حركت دادن تصاوير (چنگكهاى لومير). به اين معنا، سينما سيستمى است كه حركت را به صورت تابعى از لحظههاى همينجورى (any-instant-whatever) ، يا تابعى از لحظههاى همفاصله بازتوليد مىكند كه طورى انتخاب شدهاند كه حسى از تداوم خلق كنند. هرگونه سيستم ديگر كه حركت را از طريق ترتيبى از عكسها [ حالتها ] بازسازى كند كه [ آن حالتها ] به داخل يكديگر گذر مىكنند، يا «تغييرشكل» مىدهند، با سينما بيگانه است.
اين موضوع هنگامى كه بكوشيم فيلم كارتون را تعريف كنيم روشن مىشود. علت تعلق كامل اين نوع فيلم به سينما آن است كه طراحى ديگر سازنده يك حالت يا يك شكل كامل نيست؛ بلكه توصيف شكلى است كه همواره در فرايند فرم يافتن يا محو شدن از طريق حركت خطوط و نقاط در هر لحظه همينجورى از مسيرشان به سر مىبرد. فيلم كارتون به هندسه، نه اقليدسى كه دكارتى، تعلق دارد. اين فيلم به ما توصيف يك شكل در لحظهاى منحصربهفرد را نمىدهد، بلكه تداوم حركتى را مىدهد كه توصيفگر شكل است. با اين همه، سينما ظاهراً به لحظات ممتاز مىبالد. اغلب گفته شده كه ايزنشتاين از حركتها يا بسطها لحظات مشخص بحران را بيرون مىكشيد و بعد اين لحظات را موضوع سينماى عالى قرار مىداد. اين دقيقاً همان چيزى است كه او «پاتتيك» مىناميد: او نقاط اوج و فريادها را برمىگزيد، صحنهها را به سوى اوجشان سوق مىداد و آنها را با يكديگر برخورد مىداد. ولى اين قطعاً ايراد نيست. به پيش از تاريخ سينما بازگرديم و به مثال مشهور چهار نعل تاختن اسب؛ اين را مىتوان دقيقاً به وسيله طرحهاى گرافيكى ميرى و عكسهاى همفاصله ماىبريج، كه كليت تاختن اسب را به نقطههاى همينجورى ربط مىدادند، بررسى كرد. اگر نقاط ميانه حركت خوب انتخاب شده باشند، ناگزير به موقعيتهاى جالبى برمىخوريم؛ يعنى لحظاتى كه اسب يك پا و سپس سه، دو و يك پايش روى زمين است. اينها را مىتوان لحظات ممتاز ناميد، ولى نه به معناى حالت يا ژستهاى رايجى كه چهار نعل را در شكلهاى قديمىاش نشاندار مىكنند. اين لحظات هيچ عنصر مشتركى با عكس ظاهر شده [ حالتها ] ندارند، و از لحاظ فرمال ناممكن است كه به صورت عكس ظاهرشده درآيند. اگر لحظاتى ممتازند، به عنوان نقاطى برجسته يا متمايز و متعلق به حركت چنيناند و نه به عنوان لحظات تحقق يك فرم استعلايى. معناى اين مفهوم كاملاً تغيير يافته است. لحظات ممتاز ايزنشتاين، يا هر كارگردان ديگر، همچنان لحظاتى همينجورىاند. ساده بگوييم: لحظه همينجورى مىتواند عادى يا متمايز، معمولى يا برجسته باشد. اگر ايزنشتاين لحظات برجسته را برمىگزيند، اين كارش مانع از آن نمىشود كه تحليلى ذاتى و درونى از حركت به دست آورد، و نه يك سنتز استعلايى. لحظه برجسته يا متمايز لحظهاى همينجورى در ميان باقى لحظات باقى مىماند. اين به راستى همان تفاوت ميان ديالكتيك مدرن، كه ايزنشتاين به آن توسل مىجويد، و ديالكتيك كهنه است. دومى ترتيب فرمهاى استعلايى است كه در يك حركت صاحب فعليت مىشوند، درحالىكه اولى توليد و رويارويى نقاط متمايزى است كه ذاتىِ حركت هستند. اينك اين توليد استثناءها (singularities) (جهش كيفى) از گرد آمدن پيشپاافتادگيها (banalities) (فرايند كمّى) حاصل مىشود، طورى كه متمايز از همينجورى گرفته مىشود و خودش يك همينجورى است كه صرفاً غيرمعمولى و غيرعادى است. ايزنشتاين خود روشن كرد كه «پاتتيك» (pathetic) دلالت بر «ارگانيك» دارد به عنوان مجموعه متشكّل لحظات همينجورى كه قطعها (coupures) بايد ميانش بيايند.
لحظههاى همينجورى از يكديگر همفاصلهاند. بنابراين مىتوانيم سينما را سيستمى بدانيم كه حركت را از طريق ربط دادنش به لحظه همينجورى بازتوليد مىكند. ولى اينجاست كه مشكل پيش مىآيد. اهميت چنين سيستمى چيست؟ از لحاظ علمى، اهميتى بسيار ناچيز، چون انقلاب علمى، انقلاب آناليز بود. و، اگر قرار باشد براى آناليز حركت آن را به لحظه همينجورى ربط دهيم، سنتز يا بازسازى بر اساس همان اصل فايدهاى ندارد مگر جذّابيت مبهم اثبات. به اين خاطر بود كه مارى و لومير اميد چندانى براى اختراعى به نام سينما متصور نبودند. آيا دستكم اهميت هنرى وجود داشته است؟ اين هم محتمل نبود، چون هنر ظاهراً مدعى سنتزهاى عاليتر حركت بود و با حالتها و فرمهايى كه علم طرد كرده بود پيوند داشت. به قلب جايگاه ابهامآميز سينما به عنوان «هنر صنعتى» رسيدهايم: سينما نه هنر بود و نه علم.
با اين حال، معاصران اختراع سينما مىتوانستند پيشرفتهايى را كه در هنرها رخ مىداد حس كنند و تغييراتى در وضع و حالت حركت، حتى در نقاشى. بيشتر از نقاشى، رقص و باله و پانتوميم شكلها و حالتها را رها مىكردند تا ارزشهايى فارغ از حالت و اندازهگيرىنشده را ارائه دهند كه حركت را به لحظه همينجورى ربط مىدادند. به اين شيوه، هنر، باله و پانتوميم كنشهايى شدند قادر به واكنش دادن به رويدادهاى محيط؛ يعنى، به توزيع نقاط يك فضا، يا لحظات يك رويداد. تمام اينها در خدمت هدفى همانند سينما بود. با شروع فيلم ناطق، سينما قادر بود كمدى موزيكال را يكى از ژانرهاى اصلىاش قرار دهد، با «رقص كنشى» فردآستر كه در مكان همينجورى اتفاق مىافتاد: در خيابان، در احاطه اتومبيلها، در طول يك پيادهرو. ولى حتى در فيلمهاى صامت، چاپلين پانتوميم را از هنر حالتها جدا ساخته بود تا آن را به صورت كنش ـ پانتوميم درآورد. در پاسخ به اين گِله كه چاپلين از سينما استفاده كرده نه اينكه به آن خدمت كرده، ميترى ادعا كرد كه چارلى به پانتوميم الگويى جديد داد، تابعى از فضا و زمان، تداومى ساختهشده در هر لحظه كه فقط حالا مىشد آن را به عناصر درونى با ارزش تجزيه كرد و نه صرفاً در ارتباط با فرمهاى قبلى كه پانتوميم تجسم آنها بود.
برگسون با قدرت نشان مىدهد كه سينما به تمامى به اين برداشت مدرن از حركت تعلق دارد. ولى، از اين نقطه به بعد، او بين دو مسير مردد است كه يكى از آنها او را به تز نخست بازمىگرداند و ديگرى متقابلاً پرسش جديدى را مطرح مىكند. طبق مسير اول، گرچه دو برداشت مىتوانند از لحاظ علمى متفاوت باشند، با اين حال نتيجه كمابيش يكسانى دارند. در واقع، بازتركيب حركت با حالتهاى ابدى يا با بخشهاى بىحركت به يك چيز منجر مىشود: در هر دو حالت حركت است كه از دست مىرود چون ما يك كلّيت مىسازيم و مىپنداريم كه «همهچيز داده شده است»، درحالىكه حركت فقط وقتى رخ مىدهد كه كل نه داده شده باشد و نه دادهشدنى باشد. به محض آن كه كل به صورت ترتيب ابدى فرمها يا حالتها داده شد، يا به صورت مجموعهاى از لحظات همينجورى، ديگر زمان چيزى بيش از تصوير ابديت يا پيامد مجموعه نيست؛ ديگر جايى براى حركت حقيقى نيست. با اين حال مسير ديگر براى برگسون باز مىنمود، چون اگر برداشت كهن ارتباط نزديكى با فلسفه كهن داشت (كه هدفش انديشيدن به ابدى است) برداشت مدرن، دانش مدرن، فلسفه ديگرى را فرامىخواند. وقتى شخص حركت را به لحظه همينجورى ربط مىدهد، بايد قادر باشد به توليد چيز تازه بينديشد، يعنى توليد برجستگى و تمايز و استثناها در هر يك از اين لحظات: اين يك نوكيشىِ كامل فلسفه است. كارى است كه برگسون در نهايت مىخواهد بكند: به دانش مدرن متافيزيك متناظر با آن را ببخشد، نيمهاى كه اين دانش كم دارد. ولى آيا وقتى در اين مسير گام برداشتيم مىتوانيم بر جاى بايستيم؟ آيا مىتوانيم اين را انكار كنيم كه هنرها نيز بايد دستخوش اين نوكيشى شوند يا اين كه سينما عاملى اساسى در اين ميان است و نقشى مهم در زايش و پيدايش اين انديشه جديد، اين شيوه جديد انديشيدن دارد؟ از اينجاست كه برگسون ديگر صرفاً به تأييد تز اول خويش درباره حركت قانع نيست. تز دوم برگسون ــ اگرچه در نيمه راه متوقف مىشود ــ شيوه ديگرى براى نگاه به سينما را ممكن مىسازد، شيوهاى كه در آن سينما ديگر فقط ابزار به كمال رسيده كهنهترين توهّمها نيست، بلكه برعكس وسيله و نهادى براى به كمال رساندن واقعيت جديد است.
و حالا تز سوم برگسون، كه در «تكامل خلاّق» نيز آمده است. اگر بكوشيم آن را به فرمولى بنيادى و محض بكاهيم، به اين صورت درخواهد آمد: نه تنها لحظه بخشى بىحركت از حركت است، بلكه حركت بخش متحركى از مدتِ زمانى، يعنى از كل، يا از يك كل است. دلالت اين حرف آن است كه حركت بيانگر چيزى پيچيدهتر است، بيانگر دگرگونى در مدت زمانى يا در كل. گفتن اين كه مدت زمانى در حال دگرگونى است بخشى از تعريف آن است: مدت زمانى دگرگون مىشود و از دگرگون شدن بازنمىايستد. به عنوان مثال، ماده حركت مىكند، ولى دگرگون نمىشود. حال حركت بيانگر يك دگرگونى در مدت زمانى يا در كل است. آنچه مشكل مىآفريند از يك سو همين تعبير است و از سوى ديگر اين همانندپندارى كل ـ مدت زمانى حركت تبديلى است در فضا. حال هر بار تبديل بخشهايى در فضا صورت مىگيرد، يك دگرگونى كيفى نيز در يك كل رخ مىدهد. برگسون نمونههاى متعددى از اين را در «ماده و حافظه» ارائه داد. يك حيوان حركت مىكند، ولى اين حركت دليلى دارد: براى تغذيه، مهاجرت و غيره. مىتوان گفت كه حركت بر يك اختلاف پتانسيل دلالت دارد و مىخواهد اين اختلاف را از ميان بردارد. اگر بخشها يا فضاها را مجرد در نظر بگيريم ــ A و B ــ نمىتوانم [ لزوم ] حركت از يكى به ديگرى را درك كنم. ولى تصور كنيد من در A گرسنهام، و در B چيزى براى خوردن وجود دارد. وقتى به B برسم و چيزى بخورم، آنچه دگرگون شده فقط وضعيت من نيست، بلكه وضعيت كلّاى است كه شامل B ، A و همه آنچه بينشان بود مىشود. وقتى چيزى از لاكپشت سبقت مىگيرد، آنچه دگرگون مىشود وضعيت كلّ شامل لاكپشت، آن چيز و فاصله ميان آن دو است. حركت هميشه با يك دگرگونى، مهاجرتى به يك گونه موسمى ارتباط دارد. و اين در مورد اجسام هم به همين اندازه صدق مىكند: سقوط يك جسم حاكى از جسم ديگرى است كه آن را جذب مىكند و بيانگر يك دگرگونى در كلّ شامل هر دو. در مورد اتمهاى خالص، حركاتشان گواه كنش متقابل همه بخشهاى مادهاند و لزوماً بيانگر اصلاحات، اختلالات و دگرگونيهاى انرژى در كل. آنچه برگسون وراى تبديل كشف مىكند نوسان و تشعشع است. خطاى ما باور به عنصرهاى همينجورى است كه خارج از كيفيتها حركت مىكنند. ولى كيفيتها خودشان نوسانهاى خالصى هستند كه همزمان با حركت عناصر مذكور دگرگون مىشوند.
در «تكامل خلاق» مثالى وجود دارد كه از بس مشهور است ديگر غافلگيرمان نمىكند. او مىگويد بعد از ريختن يك قند در يك ليوان آب «خواهى نخواهى، بايد صبر كنم تا قند حل شود». اين كمى عجيب است، چون برگسون ظاهراً فراموش كرده كه هم زدن آب يا يك قاشق مىتواند به حل قند كمك كند. ولى نكته اصلى مورد نظر او چيست؟ اين است كه حركت تبديلى كه ذرات قند را جدا مىكند و آنها را در آب معلق مىسازد خود بيانگر تغييرى در كل است، يعنى در محتواى ليوان؛ يك انتقال كيفى از آب حاوى يك حبّه قند به حالت آب شيرين شده. اگر با قاشق آن را هم بزنم، حركت را تسريع كردهام، ولى در عين حال كل را هم، كه اكنون شامل قاشق است، دگرگون كردهام و حركت تسريعشده همچنان بيانگر دگرگونى كل است. «جابهجاييهاى كاملاً ظاهرى جرمها و مولكولها كه در فيزيك و شيمى بررسى مىشود، در ارتباط با آن حركت اساسى درونى (كه يك استحاله است و نه تبديل) مىشود موضع شىء متحرك نسبت به حركت آن شىء در فضا.» بنابراين برگسون در سومين تز خود، معادله زير را پيش روى مىگذارد:
حركت به عنوان بخش متحرك
___________________ = بخشهاي ثابت
دگرگونى كيفى
_________
حرکت
تنها تفاوت در اين است: نسبت سمت چپ معادله بيانگر يك توهّم است و نسبت سمت راست، يك واقعيت.
سر آخر، برگسون مىخواهد با استفاده از ليوان آب شيرين بگويد انتظار من، هرچه باشد، بيانگر مدت زمان است به عنوان واقعيت ذهنى و معنوى. ولى چرا اين مدت زمان معنوى گواهِ نه تنها من كه انتظار مىكشم، بلكه كلّى است كه دگرگون مىشود؟ به گفته برگسون كل نه داده شده است و نه دادهشدنى است (و خطاى دانش مدرن، همانند دانش قديم، همين دادهشده فرض كردن كل، به دو شيوه مختلف است). بسيارى از فيلسوفان گفته بودند كه كل نه داده شده است و نه دادهشدنى است؛ آنها از اين صرفاً نتيجه گرفتند كه كل مفهومى بىمعناست. نتيجهگيرى برگسون بسيار متفاوت است: اگر كل دادهشدنى نيست، از آنروست كه باز است، و ماهيتش اقتضا مىكند كه مدام دگرگون شود، يا چيزى جديد را به بار آورد، خلاصه، ادامه يابد. طول زمانى جهان بنابراين بايد متناظر با عرض [ جغرافيايى ] خلقتى باشد كه مىتواند در آن جاى يابد؛ طورى كه هر بار كه ما خودمان را با يك مدت زمان روبهرو مىبينيم، يا در يك مدت زمان مىپاييم، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه جايى يك كل وجود دارد كه دگرگون مىشود و جايى باز است. همه مىدانند كه برگسون در ابتدا كشف كرد مدت زمان با خودآگاهى يكى است. ولى بررسى بيشتر خودآگاهى باعث شد نشان دهد كه خودآگاهى تنها تا جايى وجود دارد كه خود را بر يك كل مىگشايد، به وسيله انطباق با گشوده شدن يك كل. همين را در مورد موجود زنده مىتوان گفت: در مقايسه موجود زنده با يك كل، يا با كل جهان، برگسون ظاهراً دارد كهنترين تشبيهات را احيا مىكند. با اين حال او كاملاً شرايط آن را وارونه مىسازد. چون، اگر موجود زنده يك كل است و بنابراين قابل قياس با كل جهان، به خاطر اين نيست كه يك نمونه يا جهان كوچك و به همان اندازه كل بسته است، بلكه به عكس به خاطر باز بودنش به روى دنيا و نيز باز بودن خود دنيا و هستى است. «هر جا چيزى زنده است، جايى يك دفتر ثبت باز است كه در آن زمان ثبت مىشود.»
اگر مجبور باشيم كل را تعريف كنيم، «بايد آن را به وسيله نسبت تعريف كنيم. نسبت يك خاصيت اشياء نيست، هميشه خارج از شرايط است. همچنين از «باز»جداشدنى نيست، و يك هستى معنوى يا ذهنى را نشان مىدهد. نسبت به اشياء تعلق ندارد، بلكه متعلق به كل است، به شرط اينكه اين را با مجموعهاى بسته از اشياء اشتباه نكنيم. اشياء يك مجموعه از طريق حركت در فضا جايگاههاى خويش را دگرگون مىكنند. ولى، از طريق نسبت، كل به طور كيفى دگرگون مىشود يا استحاله مىيابد. مىتوان گفت كه خود مدت زمان يا زمان كل نسبتهاست. كل و «كلها» را نبايد با مجموعهها اشتباه گرفت. مجموعهها بستهاند و هر چيزى كه بسته است، مصنوعاً اينگونه است. مجموعهها هميشه مجموعه بخشها هستند. ولى يك كل بسته نيست، باز است؛ و بخش ندارد مگر به معنايى بسيار خاص، چون نمىتوان آن را تقسيم كرد مگر اينكه در هر مرحله از تقسيم از لحاظ كيفى دگرگون شود. «كل واقعى، بايد يك تداوم تقسيمناپذير باشد.» كل مجموعهاى بسته نيست، بلكه برعكس به لطف آن مجموعه هرگز كاملاً بسته نيست، هرگز كاملاً حفاظتشده نيست؛ كل، مجموعه را جايى باز نگه مىدارد، گويى با ريسمانى باريك آن را به باقى جهان وصل مىكند. ليوان آب در واقع مجموعه بستهاى است حاوى بخشها، آب، شكر، شايد قاشق، ولى كل نيست. كل خودش را مىآفريند، و مدام خودش را در بُعدى ديگر بدون بخش مىآفريند ــ مثل آن كه مجموعه يك حالت كيفى را به حالت ديگر مىبرد، مثل شدنِ بىامانِ نابى كه بين اين حالتها مىگذرد. به اين معنا معنوى يا ذهنى مىشود. «ليوان آب، شكر، و فرايند حل شدن شكر در آب، انتزاعها هستند و... كلّى كه درون آن حواس من آنها را تجزيه مىكند مىتواند در مايه خودآگاهى باشد». در هر حال، اين تقسيم ساختگى يك مجموعه يا يك سيستم بسته توهّم محض نيست؛ پايهاى محكم دارد، و اگر گسستن حلقه پيوند هر چيز با كل ناممكن است (اين حلقه متناقضنما، كه آن را به «باز» مىپيوندد)، دستكم مىتوان آن را طولانى ساخت، تا بىنهايت امتداد بخشيد و ظريفتر و ظريفتر كرد. سازمان ماده سيستمهاى بسته يا مجموعههاى متعين اجزا را ممكن مىسازد؛ و بهكارگيرى فضا آنها را ضرورى مىكند. ولى نكته اينجاست كه مجموعهها در فضا هستند و كل. كلها در مدت زمان و خود مدت زمان هستند، تا آنجا كه از دگرگونى بازنمىايستند. به اين ترتيب دو فرمولى كه مرتبط با تز اول برگسون بودند اينك وضع دقيقترى پيدا مىكنند؛ با «بخشهاى بىحركت + زمان مجرد» به مجموعههاى بستهاى اشاره مىكنند كه اجزايش در واقع بخشهاى بىحركتاند؛ درحالىكه «مدت زمان مشخص Äحركت حقيقى» به گشوده شدن كلّى اشاره دارد كه ادامه مىيابد، و حركتهايش، بخشهاى متحرك بسيارى هستند كه سيستمهاى بسته را قطع مىكنند.
حاصل اين تز سوم اين است كه ما خويشتن را در سه سطح مىيابيم:
1) مجموعهها يا سيستمهاى بستهاى كه با اشياء متمايز يا بخشهاى مجزا تعريف مىشوند؛ 2) حركتى تبديلى كه بين اين اشياء برقرار مىشود و جايگاه نسبى آنها را اصلاح مىكند؛ 3) مدت زمان يا كل، يك واقعيت معنوى كه مدام طبق نسبتهاى خودش دگرگون مىشود.
بنابراين به يك معنا حركت دو جنبه دارد: از يك سو جنبهاى كه بين اشياء يا اجزاء اتفاق مىافتد؛ و از سوى ديگر جنبهاى كه بيانگر مدت زمان يا كل است. نتيجه اين كه مدت زمان، به واسطه دگرگونى كيفى، به اشيائى تقسيم مىشود، و اشياء با به دست آوردن عمق و از دست دادن وضعيتشان، در يك مدت زمان وحدت مىيابند. بنابراين مىتوانيم بگوييم كه حركت اشياء يك سيستم بسته را به مدت زمان باز ربط مىدهد و مدت زمان را به اشياء سيستمى كه [ مدت زمان ] آن را به گشوده شدن وامىدارد. حركت اشيائى را كه ميانشان برقرار شده به كل متغيرى كه بيانش مىكند ربط مىدهد و برعكس. از طريق حركت، كل به اشياء تقسيم مىشود، و اشياء در كل دوباره يكى مىشوند، و در واقع بين اين دو «كل» دگرگون مىشوند. ما مىتوانيم اشياء يا اجزاى يك مجموعه را بخشهاى بىحركت بدانيم؛ ولى حركت ميان اين بخشها برقرار مىشود و اشياء يا اجزا را به مدت زمان يك كل دگرگونشونده ربط مىدهد، و از اين رو بيانگر دگرگونى كل در ارتباط با اشياء است و خودش بخشى متحرك از مدت زمان است. حالا ما آمادهايم كه تز ژرف اولين فصل «ماده و حافظه» را درك كنيم: 1) تصاوير لحظهاى يعنى بخشهاى بىحركت از حركت به تنهايى وجود ندارند؛ 2) حركت ـ تصويرهايى وجود دارند كه بخشهاى متحرك مدت زمان هستند؛ 3) سرانجام، زمان ـ تصويرها يعنى مدت زمان ـ تصويرها، دگرگونى ـ تصويرها، نسبت ـ تصويرها، حجم ـ تصويرهايىوجود دارند كه فراتر از خود حركتاند... .
با تعاريف بسيار ساده شروع مىكنيم، گرچه شايد بعداً مجبور به اصلاح آنها شويم. تعيين يك سيستم بسته، مجموعهاى نسبتاً بسته شامل هر چيز حاضر در تصوير ــ صحنهها، شخصيتها و لوازم صحنه ــ را قاببندى مىناميم. بنابراين قاب مجموعهاى شامل عضوهاى فراوان را شكل مىدهد، مجموعه عنصرهايى كه خودشان زيرمجموعهها را شكل مىدهند. مىتوان اينها را هم تجزيه كرد. آشكارا اين اجزا خودشان در تصوير هستند (en image) . به اين خاطر است كه ياكوبسن آنها را شىء ـ نشانه و پازولينى ûcinemes مىخواند. به هر حال اين اصطلاحشناسى قياسهايى با زبان را مطرح مىكند ( cineme بسيار شبيه phoneme است، و نما شبيه يك moneme مىشود) كه ضرورى نمىنمايند. چون، اگر قاب معادلى داشته باشد، اين معادل را بايد در يك سيستم اطلاعاتى و نه زبانشناختى يافت. عناصر، دادهها (données) هستند، گاهى بسيار پُرشمار و گاهى محدود. پس قاب ناگزير دو گرايش دارد: به سوى اشباع يا به سوى خلوت. پرده بزرگ و عمق ميدان به ويژه تعدد و تكثير دادههاى مستقل را ممكن ساختهاند، تا حدى كه يك صحنه ثانوى در پيشزمينه آشكار مىشود درحالىكه صحنه اصلى در پسزمينه رخ مىدهد (وايلر)، يا اصلاً ديگر نمىتوان بين اصلى و ثانوى تفكيك ايجاد كرد (آلتمن). از سوى ديگر، تصاوير خلوت وقتى توليد مىشوند كه يا تأكيد روى يك شىء است (در هيچكاك، ليوان شير نور داده شده از داخل، در سوءظن؛ ته سيگار روشن در مستطيل سياه پنجره در پنجره عقبى) يا مجموعه از زيرمجموعههاى خاصى تهى شده است (چشماندازهاى متروك آنتونيونى؛ داخلىهاى خالى اُزو). بالاترين ميزان خلوت ظاهراً با مجموعه تهى به دست مىآيد، وقتى كه صحنه كاملاً سياه يا سفيد مىشود. هيچكاك نمونهاى از اين در طلسمشده دارد، وقتى ليوان شير ديگرى پرده را پُر مىكند و تنها يك تصوير سفيد خالى بر جا مىگذارد. ولى، در هر سو ــ چه خلوت و چه اشباع ــ قاب به ما مىآموزد كه تصوير تنها براى ديده شدن داده نشده است؛ هم خواناست و هم مرئى. كاركرد ضمنى قاب، ثبتِ نه تنها اطلاعات منطقى و درست، كه اطلاعات بصرى است. اگر چيزى در يك تصوير نمىبينيم، از آنروست كه نمىدانيم چگونه بايد تصوير را درست قرائت كنيم؛ خلوت آنها را همانقدر بد ارزيابى مىكنيم كه اشباعش را. يك نوع آموزش تصوير وجود دارد، به ويژه نزد گُدار، كه در آن اين كاركرد صريح و آشكار مىشود، وقتى قاب به عنوان سطحى مبهم و مات از اطلاعات عمل مىكند، گاه مبهم به خاطر اشباع و گاه كاهشيافته تا حد صحنه خالى، پرده سفيد يا سياه.
در وهله دوم، قاب هميشه هندسى يا فيزيكى بوده است، بسته به اين كه سيستم بسته را در ارتباط با مختصات انتخابشده مىسازد يا در ارتباط با متغيرهاى برگزيده. بنابراين قاب را گاهى يك تركيببندى فضايى خطوط موازى و مورّب مىدانند، ساخت يك ظرف به طورى كه بلوكها [ تودهها ] و خطوط تصويرى كه قاب را پُر مىكنند توازن يابند و حركتهايشان يكشكل شود. نزد دراير اغلب چنين وضعى وجود دارد؛ آنتونيونى ظاهراً غايت اين مفهوم هندسى قاب است، قابى كه وجودش مقدّم بر آن چيزى است كه درونش گذاشته مىشود ( كسوف ). گاهى قاب به عنوان يك ساختار ديناميك در حال عمل (en acte) دانسته مىشود، كه پيوند نزديكى با صحنه، تصوير، شخصيتها و اشيائى كه پُرش مىكنند دارد. روش آيريس در كار گريفيث، كه ابتدا يك چهره را جدا مىكند، بعد باز مىشود و محيط را نشان مىدهد؛ پژوهشهاى ايزنشتاين ملهم از نقاشى ژاپنى، كه قاب را با مايه (therae) سازگار مىكنند؛ پرده متغير آبل گانس كه «طبق ضرورتهاى دراماتيك»، و مثل يك «آكاردئون تصويرى» باز و بسته مىشود ــ از همان آغاز سينما كوششهايى براى آزمودن گونههاى ديناميك قاب به عمل آمده است. در هر حالت، قاببندى يعنى محدودسازى. ولى، بسته به خود مفهوم، حدود را مىتوان به دو شيوه تصور كرد: رياضياتى يا ديناميكى؛ يا مقدم بر وجود اجسامى كه جوهرشان را اين حدود تعيين مىكند، يا قابل گسترش تا حد توان اجسام موجود. نزد فلسفه كهن، اين يكى از ويژگيهاى اصلى تقابل ميان افلاطونيان و رواقىمسلكان بود.
قاب به لحاظ ديگرى نيز هندسى يا فيزيكى است ــ در ارتباط با اجزاى سيستمى كه قاب آنها را هم جدا مىكند و هم گرد مىآورد. در حالت اول، قاب از تمايزات هندسى دقيق تفكيكناپذير است. تصويرى بسيار زيبا در تعصّب گريفيث پرده را در امتدادى عمودى متناظر با ديوار باروهاى بابل برش مىدهد؛ درحالىكه در سمت راست پادشاه را مىبينيم كه روى امتداد افقى بالاترى جلو مىرود، راه رفتنى بر فراز باروها؛ در سمت چپ ارابهها وارد و خارج مىشوند، روى امتداد افقى پايينترى از ميان دروازههاى شهر. ايزنشتاين آثار بخش طلايى را بر تصويرپردازى سينماتوگرافيك بررسى كرد؛ دراير خطوط افقى و عمودى، تقارنها، بالا و پايين، تناوب سياه و سفيد را كاويد؛ اكسپرسيونيستها خطوط كج و ضربدرى، هرمها يا اشكالى مثلثى را كه اجسام، جمعيت، مكانها را توده مىكردند، بسط دادند. برخورد اين تودهها، يك سنگفرش تمامعيار قاب «كه فرمى شبيه چهارخانههاى سياه و سفيد صفحه شطرنج به خود مىگرفت» (نيبلونگها و متروپوليس لانگ). حتى نور موضوع يك اپتيك هندسى است، آنگاه كه با سايه به دو نيم بخشبندى مىشود، يا به صورت پرتوهاى متناوب درمىآيد، كارى كه گرايش اكسپرسيونيست انجام مىدهد (وينه، لانگ). خطوطى كه عناصر عظيم طبيعت را از هم جدا مىكنند آشكارا نقشى اساسى بازى مىكنند، مثل آسمانهاى فورد: جدايى زمين و آسمان، زمينى كه به پايه پرده رانده شده است. همينطور آب و خاك، يا خط باريكى كه هوا و آب را جدا مىكند، وقتى يك فرارى در عمق آب مخفى شده، يا يك قربانى نرسيده به سطح آب غرق مىشود (من يك فرارى از گروه محكومين اعمال شاقّه هستم مروين لهروى و گاهى يك فكر عالى نيومن). قاعده كلى اين است كه نيروهاى طبيعت به همان شيوه آدمها يا چيزها قاببندى نمىشوند، و نه افراد به همان شيوه جمعيتها و نه عنصرهاى فرعى به همان شيوه عنصرهاى اصلى، طورى كه قاب در قابهاى مختلف بسيارى وجود دارند، درها، پنجرهها، ويترين گيشهها، نورگير سقفها، شيشه اتومبيلها، آينهها، همگى قاب در قاباند. كارگردانهاى بزرگى علاقه خاصى به قابهاى خاص ثانوى، سومى و غيره دارند. و با اين جفت و جور شدن قابهاست كه اجزاى مجموعه يا سيستم بسته جدا مىشوند و در عين حال همگرايى و وحدت مىيابند.
از سوى ديگر، مفهوم فيزيكى يا ديناميك قاب مجموعههاى نادقيقى توليد مىكند كه اينك تنها به مناطق يا نوارهايى قابل تقسيماند. قاب ديگر داراى نه تقسيمات هندسى كه درجات فيزيكى است. اجزاى مجموعه اينك اجزايى متمركز هستند و خود مجموعه آميزهاى است كه از طريق تمام اجزا، تمام درجات سايه و روشن، و كل مقياس نور ـ تاريكى به ما منتقل مىشود (وگنر، مورنا). اين گرايش ديگر اپتيك اكسپرسيونيستى بود، گرچه بعضى كارگردانها، داخل و خارج از اكسپرسيونيسم، با هر دو گرايش كار كردهاند. در اينجا لحظهاى است كه ديگر نمىتوان بين طلوع و غروب، هوا و آب يا آب و خاك در آميزه بزرگ يك باتلاق يا يك توفان تمايز قائل شد. اينجا ديگر اجزا به وسيله درجات آميختنشان در يك استحاله مداوم ارزشها، متمايز يا مخلوط مىشوند. تقسيم كردن مجموعه به اجزايش هر بار باعث دگرگونى كيفى مجموعه مىشود: نه تقسيمپذير است و نه تقسيمناپذير، بلكه تقسيمى (dividuel) است. البته اين حالت در مفهوم هندسى قاب نيز برقرار بود ــ آنجا رشته قابها دگرگونيهاى كيفى را نشان مىداد. تصوير سينماتوگرافيك هميشه تقسيمى است، چون در تحليل نهايى، پرده، به مثابه قابِ قابها، معيار اندازهگيرى و سنجش مشتركى براى چيزهايى است كه چنين معيارى ندارند ــ نماهاى دور دهكده و نماهاى نزديك چهره، يك سيستم نجومى و يك قطره آب ــ اجزائى كه فصل مشتركى از لحاظ فاصله، برجستگى، يا نور ندارند. در تمام اين شرايط قاب متضمن يك قلمروزدايى (deterritorialization) تصوير است.
در وهله چهارم، قاب به يك زاويه قاببندى ربط دارد. چون مجموعه بسته خود يك سيستم ديدارى است كه به نقطه ديدى از سوى اجزا اشاره دارد. البته، نقطه ديد مىتواند غريب يا متناقضنما باشد ــ يا به نظر برسد؛ سينما نقطه ديدهاى فوقالعادهاى دارد ــ در سطح زمين، از بالا به پايين، از پايين به بالا و غيره. ولى آنها تابع قانونى عملى هستند كه فقط بر سينماى روايتى حاكم نيست. براى پرهيز از فرو افتادن به ورطه يك زيبايىشناسى توخالى بايد اين نقطهديدها را توضيح داد، بايد عادى و طبيعى بودن آنها را روشن كرد ــ چه از نقطه ديد يك مجموعه جامعتر كه شامل و دربرگيرنده مجموعه اول است يا از نقطه ديد يك عنصر در ابتدا ديده نشده و داده نشده مجموعه نخست. ژان متيرى توصيفى از يك فصل (در مردى كه كشتم لوبيچ) ارائه مىدهد كه نمونهاى است: دوربين در يك نماى تراولينگ جانبى با ارتفاع متوسط رديفى از تماشاگران را از پشت نشان مىدهد و مىكوشد از ميان آنها به جلو رود، سپس پشت مردى با يك پا مىايستد كه جاى خالى پايش براى ما منظرى بر صحنهاى كه همه تماشايش مىكنند مىگشايد ــ يك رژه نظامى. پاى سالم، چوب زير بغل و زير پاى ناداشتهاش، رژه قاب گرفته شدهاند. اين يك زاويه قاببندى آشكارا غريب است. ولى نماى ديگرى افليج ديگرى را پشت نفر قبلى نشان مىدهد، كه اصلاً پا ندارد و رژه را دقيقاً به همين شيوه و از اين زاويه مىنگرد و در واقع نقطه ديد قبلى را واقعى مىسازد يا تمام مىكند. بنابراين مىتوان گفت كه زاويه قاببندى توجيه شده است. با اين حال اين قانون عملى هميشه معتبر نيست، يا حتى وقتى معتبر است تمام داستان نيست. پاسكال بونيتزر مفهوم جالب «قابزدايى» (décadrade) را ساخته است تا مشخصكننده اين نقطهديدهايى باشد كه با پرسپكتيوهاى مورّب يا زواياى متناقضنما يكى نيستند، و به بُعدى ديگر از تصوير اشاره مىكنند. نمونههايى از اين را در قابهاى برشدهنده دراير مىيابيم؛ چهرههايى كه لبه پرده آنها را بريده است در مصائب ژاندارك. ولى حتى آن را پيشتر در فضاهاى خالى اُزو مىتوان ديد كه يك منطقه خالى را قاب مىگيرند يا در فضاهاى گسسته برسون، كه اجزايش به هم ربطى ندارند و فراتر از تمام توجيهات روايتى يا كليتر عملى و واقعبينانه هستند، شايد براى اثبات اين كه تصوير بصرى كاركردى قرائتپذير وراى كاركرد مرئىاش دارد.
مىماند خارج از قاب (hors-champ) . اين يك مفهوم سلبى نيست و كافى نيست كه آن را عدم انطباق بين دو قاب، يكى بصرى و ديگرى صوتى، تعريف كنيم (مثلاً در برسون وقتى صدا گواه چيزى است كه ديده نمىشود و به جاى مشابهسازى عنصر بصرى آن را «بازگو» مىكند). خارج از قاب اشاره دارد به آنچه نه ديده مىشود و نه فهم، ولى با اين حال كاملاً حاضر است. اين حضور خودش مسألهاى است و به دو مفهوم جديد قاببندى ارجاع مىدهد. اگر به بديل نقاب يا قاب نزد بازن برگرديم، مىبينيم كه قاب گاهى مثل يك نقاب متحرك عمل مىكند كه هر مجموعهاى براساس آن به يك مجموعه همگن بزرگتر كه با آن ارتباط دارد بسط مىيابد، و گاهى به صورت يك قاب تصوير عمل مىكند كه يك سيستم را جدا مىكند و محيطش را خنثى مىسازد. اين دوگانگى آشكارتر از همه نزد رنوار و هيچكاك بيان مىشود: نزد رنوار فضا و كنش همواره فراتر از مرزهاى قاب كه تنها عناصرى از يك حيطه را بر مىگيرد مىروند؛ نزد هيچكاك قاب «تمام اجزا را به بند مىكشد» و مانند قابِ يك فرشينه عمل مىكند و نه قابى براى يك تصوير يا يك نمايش. ولى، اگرچه يك مجموعه محدود تنها پيوندى صورى با خارج از قاب خود از طريق ويژگيهاى مثبت قاب و قاببندى مجدد دارد، با اين حال در حقيقت سيستمى كه بسته است ــ حتى سيستمى كه بسيار بسته و محدود است ــ تنها به شكلى صورى خارج از قاب را پنهان مىكند، و به شيوه خودش به اين خارج از قاب اهميت حتى تعيينكنندهترى مىبخشد. همه قاببنديها، خارج از قاب را تعيين مىكنند. ما دو نوع قاب نداريم كه تنها يكى به خارج از قاب اشاره كند؛ بلكه دو جنبه مختلف از خارج از قاب داريم كه هر كدام به شيوهاى از قاببندى اشاره دارد.
تقسيمپذيرى محتوا به اين معناست كه اجزا به مجموعههاى مختلفى تعلق دارند، كه مدام به زيرمجموعههايى تقسيم مىشوند يا خودشان زيرمجموعههاى مجموعه بزرگترى هستند، همينطور تا بىنهايت. از اين روست كه محتوا هم با گرايش به ساخت سيستمهاى بسته و هم با اين واقعيت كه اين گرايش هيچگاه به كمال نمىرسد تعريف مىشود. هر سيستم بستهاى نيز [ معنا ] منتقل مىكند. هميشه رشتهاى هست كه ليوان آب شيرين را به منظومه شمسى و هر مجموعه همينجورى را به مجموعهاى بزرگتر پيوند مىدهد. اين اولين معناى آن چيزى است كه خارج از قاب مىناميم: وقتى يك مجموعه قاببندى ديده مىشود، هميشه مجموعه بزرگترى وجود دارد، يا مجموعه ديگرى كه اوّلى با آن مجموعه بزرگترى مىسازد، كه به نوبه خود مىتواند ديده شود، با اين شرط كه خارج از قاب جديدى را به بار آورد و غيره. مجموعه تمام اين مجموعهها يك پيوستگى همگن را شكل مىدهد، دنيا يا سطح (plan) اى از محتواى واقعاً نامحدود. ولى قطعاً اين سطح يك «كل» نيست گرچه [ اين سطح يا ] اين مجموعههاى بزرگتر و بزرگتر الزاماً ارتباطى غيرمستقيم با كل دارند. تناقضهاى حلنشدنى ناشى از كل انگاشتنِ مجموعه تمام مجموعهها را مىشناسيم؛ نه به اين خاطر كه مفهوم كل خالى از معناست، بلكه به خاطر اين كه كل يك مجموعه نيست و بخش ندارد. كل آن چيزى است كه نمىگذارد هر مجموعهاى، هر قدر بزرگ، در خودش بسته شود و آن را وامىدارد تا به مجموعهاى بزرگتر بسط يابد. بنابراين كل مثل رشتهاى است كه از ميان مجموعهها مىگذرد و به هر كدام امكان مىدهد، امكانى كه الزاماً تحقق مىيابد، كه با مجموعهاى ديگر، با بىنهايت پيوند يابد. از اين رو كل باز است و با زمان يا حتى روح ارتباط دارد و نه با محتوا و فضا. اين رابطه هرچه باشد، نبايد بسط مجموعهها به يكديگر را با گشودن كل كه از مجموعهها مىگذرد اشتباه كرد. يك سيستم بسته هرگز كاملاً بسته نيست؛ ولى از يك سو در فضا با رشتهاى كمابيش «ظريف» به ساير سيستمها مربوط است و از سوى ديگر با يك كل تركيب يا بازتركيب شده كه مدت زمانى را در طول اين رشته به آن [ سيستم [ منتقل مىكند. از اين رو، شايد كافى نباشد كه، همصدا با نوئل بورچ، فضايى عينى را از فضايى خيالى در خارج از قاب جدا كنيم، چون آن فضاى خيالى هم وقتى به نوبه خود وارد ميدان مىشود و ديگر خارج از قاب نيست عينى و واقعى مىشود. خارج از قاب، در خودش، يا همانگونه كه هست، دو جنبه كيفى متفاوت دارد: يك جنبه نسبى كه با آن سيستم بسته در فضا به مجموعهاى ديدهنشده، كه مىتواند به موقع خود ديده شود، ارجاع مىدهد، حتى اگر اين منجر به مجموعه ناديده جديدى و همينطور تا بىنهايت شود؛ و يك جنبه مطلق كه با آن سيستم بسته به روى مدت زمانى گشوده مىشود كه ذاتى كل دنياست، كه ديگر مجموعه نيست و به رده ديدنيها تعلق ندارد. قابزداييها (décadrages) يى كه «عملاً» توجيه نشدهاند، دليل وجوديشان را دقيقاً از اين جنبه دوم مىگيرند.
در يك حالت، خارج از قاب شاخص چيزى است كه جايى ديگر، در گوشه يا كنارى، وجود دارد؛ در حالت ديگر، خارج از قاب گواه حضورى برآشوبندهتر است، حضورى كه نمىتوان گفت وجود دارد، بلكه بايد گفت «فشار مىآورد» يا «مىزيد»، ديگر جايى راديكالتر، خارج از فضا و زمان همگن. بدون شك اين دو جنبه از خارج از قاب مدام در هم مىآميزند. ولى، وقتى يك تصوير قاب گرفته را سيستمى بسته در نظر مىگيريم، مىتوانيم بگوييم كه يك جنبه بر جنبه ديگر مىچربد، بسته به ماهيت «رشته». هر چه رشته رابط مجموعه ديده شده به مجموعه ناديده ضخيمتر باشد خارج از قاب كاركرد اولش را بهتر به انجام مىرساند، كه همان افزودن فضايى به فضاست. ولى، وقتى اين رشته بسيار باريك است، نمىتوان به تحكيم بستار قاب يا حذف رابطه با خارج قانع ماند. اين [ باريكى رشته [ مسلّماً موجب جدايى و انزواى كامل سيستم بسته، كه امرى ناممكن است، نمىشود. بلكه، هرچه رشته باريكتر و ظريفتر باشد ــ هرچه مدت زمان بيشتر همانند يك عنكبوت درون سيستم پايين رود ــ خارج از قاب به شكل موءثرترى كاركرد ديگرش را كه عبارت است از وارد كردن عنصر فرا فضايى و معنوى به سيستمى كه هرگز كاملاً بسته نيست، انجام مىدهد. دراير اين را به صورت شيوهاى پارسايانه درآورد: هرچه تصوير از لحاظ فضايى بستهتر باشد، حتى تا حد فروكاستهشدن به دو بُعد، قابليت آن براى گشودن خويش به روى بُعدى چهارم كه زمان است، و بُعد پنجمى كه روح است گسترش مىيابد، همچون تصميم روحى ژان يا گرترود. وقتى كلود اوليه قاب هندسى آنتونيونى را تعريف مىكند نه تنها مىگويد كه شخصيتى كه انتظارش را مىكشيم هنوز مرئى نيست (اولين كاركرد خارج از قاب) بلكه مىافزايد كه او فعلاً در حيطه خلأ است، «سفيد روى سفيد كه فيلمبردارى از آن ممكن نيست» و به راستى نامرئى (كاركرد دوم). و به شكلى ديگر، قابهاى هيچكاك به خنثى و بىاثرسازى محيط قناعت نمىكنند، فشار آوردن بر سيستم بسته تا حد امكان و محصور كردن حداكثر اجزا و بخشها در تصوير كافى نيست؛ [ اين قابها ] در عين حال تصوير را به صورت يك تصوير ذهنى درمىآورند، باز و گشوده (چنانكه خواهيم ديد) به روى يك بازى نسبتها و روابط كه صرفاً انديشيدهشده و كل را مىبافد. به اين خاطر گفتيم كه هميشه خارج از قاباى هست، حتى در بستهترين تصوير. و هميشه به طور همزمان دو جنبه خارج از قاب وجود دارد: رابطه قابل تحقق با ديگر مجموعهها، و رابطه مجازى با كل. ولى در حالت اول رابطه دوم ــ رابطه اسرارآميزتر ــ غيرمستقيم، تا بىنهايت، و با ميانجيگرى و بسط اوّلى، در توالى تصاوير به دست مىآيد؛ در حالت دوم اين رابطه مستقيمتر حاصل مىشود، در خود تصوير، و از طريق محدودسازى و خنثىسازى رابطه نوع اول.
بياييم نتايج اين تحليل قاب را خلاصه كنيم. قاببندى هنر انتخاب اجزائى از همه نوع است كه بخشى از يك مجموعه مىشوند. مجموعه سيستمى بسته است، نسبتاً و مصنوعاً بسته. سيستم بسته تعيينشده به وسيله قاب را مىتوان در ارتباط با دادههايى كه به تماشاگران منتقل مىكند بررسى كرد: اين سيستم «اطلاعاتى» است، و اشباع شده يا خلوت؛ در خودش و به عنوان محدوديت، هندسى يا ديناميكى ـ فيزيكى است؛ وقتى در ارتباط با نقطه ديد، و زاويه قاب بندى بررسى شود سيستمى ديدارى است؛ يا به طور عملى توجيه مىشود، يا ادعاى توجيه عاليترى دارد؛ سرانجام، خارج از قاباى را تعيين مىكند، گاهى به شكل مجموعهاى بزرگتر كه بسط آن است، گاهى به شكل يك كل كه [ اين سيستم ] در آن ادغام شده است.
برش / تقطيع (découpage) يعنى تعيين نما، و نما، تعيين حركت برقرارشده در سيستم بسته، ميان عناصر يا اجزاى مجموعه. ولى ما ديدهايم كه حركت ضمناً معطوف به يك كل است كه تفاوت كيفى با مجموعه دارد. كل چيزى است كه دگرگون مىشود ــ همان گشودگى يا مدت زمان است. بنابراين حركات بيانگر دگرگونى كلاند، يا بيانگر يك مرحله، يك جنبه از اين دگرگونى، يك مدت زمان يا بيانى از مدت زمان. حركت دو وجه دارد، دو وجه تفكيكناپذير همانند درون برون، دو روى يك سكه: حركت رابطه ميان بخشهاست و حالت [ احساس ] كل. از يك سو جايگاه نسبى بخشهاى يك مجموعه را تغيير مىدهد؛ از سوى ديگر خودش بخش متحرك يك كل است كه دگرگونىاش با حركت بيان مىشود. از يك نقطه ديد، نسبى خوانده مىشود؛ از نقطه ديد ديگر، مطلق. نماى ثابتى را در نظر بگيريد كه در آن شخصيتها حركت مىكنند: آنها جايگاههاى نسبىشان را در يك مجموعه قاب شده تغيير مىدهند؛ ولى اين تغيير كاملاً دلبخواهى مىبود اگر در عين حال بيانگر چيزى در طول دگرگونى، يك تغيير كيفى، حتى تغييرى كوچك، در كل گذرنده از اين مجموعه نبود. نمايى از حركت دوربين را در نظر بگيريد: دوربين مىتواند از مجموعهاى به مجموعه ديگر برود و جايگاه نسبى مجموعهها را تغيير دهد. تمام اينها فقط وقتى ضرورى است كه تغيير نسبى بيانگر تغييرى مطلق در كل منتقلشده از ميان اين مجموعهها باشد. به عنوان مثال، دوربين مرد و زنى را دنبال مىكند كه از پلكانى بالا مىروند و به درى مىرسند كه مرد بازش مىكند؛ سپس دوربين آنها را رها مىكند، و در نمايى واحد عقب مىكشد. از پلكان خروجى آپارتمان مىگذرد، عقب عقب از پلههاى بعدى پايين مىآيد، بيرون به پيادهرو مىآيد و در نماى خارجى بالا مىرود تا پنجره مات آپارتمان را از بيرون نگاه كند. اين حركت، كه جايگاه نسبى مجموعههاى بىحركت را تغيير مىدهد، تنها در صورتى ضرورى است كه بيانگر چيزى در شُرف وقوع باشد، دگرگونىاى در كل كه خودش از طريق اين تغييرات منتقل شده است: زن دارد به قتل مىرسد. او به ميل خود به درون رفت، ولى نمىتواند انتظار كمك داشته باشد ــ جنايت بىچون و چراست. مىتوان گفت كه اين نمونه ( جنون هيچكاك) موردى از حذف به قرينه در روايت است. ولى چه اين يك حذف به قرينه باشد يا نه و چه روايتى باشد يا نباشد، در حال حاضر اهميتى ندارد. آنچه در اين نمونهها مهم است اين است كه نما، از هر نوعى، دو قطب دارد: يكى در ارتباط با مجموعهها در فضا كه تغييرات نسبى ميان عناصر يا زيرمجموعهها را معرفى مىكند؛ ديگرى در ارتباط با يك كل كه اينجا حركت بيانگر دگرگونى مطلق مدت زمان است. اين كل هرگز صرفاً داراى حذف به قرينه، يا روايتى نيست، گرچه مىتواند باشد. ولى نما، هر نوعى، هميشه اين دو جنبه را دارد: تغييرات جايگاه نسبى در يك يا چند مجموعه را عرضه مىكند؛ بيانگر دگرگونيهاى مطلق در يك كل يا در كل است. به طور كلى نما يك رويش را به سوى مجموعه گردانده، مجموعهاى كه نما تبديلى از تغييرات اجزاى آن است، و روى ديگر را به سوى كل، كه نما بيانگر دگرگونى ــ يا دستكم يك دگرگونى ــ آن كل است. از اينجاست كه موقعيت نما، كه مىتوان آن را به شكلى مجرد مرحله ميانى بين قاببندى مجموعه و مونتاژ كل دانست، گاهى متمايل به قطب قاببندى و گاهى متمايل به قطب مونتاژ مىشود. نما حركتى است كه از اين نقطه ديد دوگانه در نظر گرفته شده است: تبديل اجزاى يك مجموعه كه در فضا پخش مىشود، دگرگونى يك كل كه طى مدت زمان تغيير شكل مىدهد.
اين صرفاً تعويض مجرد از نما نيست، چرا كه نما تعريف عينىاش را تا جايى دارد كه به طور مداوم باعث انتقال از يك جنبه به جنبه ديگر، تقسيم يا توزيع اين دو جنبه و تغيير و تبديل آنها مىشود. بگذاريد به سه سطح برگسونى بازگرديم: مجموعهها و اجزايشان؛ كل كه با گشودگى يا تغيير مدت زمان يكى مىشود؛ حركتى كه بين اجزا يا مجموعهها برقرار است، ولى در عين حال بيانگر مدت زمان يعنى دگرگونى كل است. نما مثل حركتى است كه مدام تغيير و تبديل و چرخش را تضمين مىكند؛ مدت زمان را بنا بر اشياء سازنده مجموعه تقسيم و بازتقسيم مىكند؛ اشيا و مجموعهها را در مدت زمانى يكسان و واحد دوباره به هم مىپيوندد؛ مدام مدت زمان را به زير ـ مدتزمانهايى تقسيم مىكند كه خودشان ناهمگناند، و اينها را در مدت زمانى دوباره به هم مىپيونددكه ذاتى كل دنياست. با توجه به اينكه يك فرد خودآگاه اين تقسيمات و بازپيوستنها را به اجرا درمىآورد، مىتوان گفت نما مانند يك خودآگاه عمل مىكند. ولى تنها خودآگاه سينماتوگرافيك، ما، تماشاگر، يا قهرمان نيستيم؛ دوربين است ــ گاهى بشرى، گاهى نابشر يا فرابشر. مثلاً حركت آب، پرندهاى در دورها و شخصى روى يك قايق را در نظر بگيريد: آنها در ادراكى واحد به هم آميختهاند، كل آرامى از طبيعتِ بشرى شده. ولىبعد آن پرنده، يك مرغ دريايى معمولى، شيرجه مىزند و شخص را زخمى مىكند. اين سه جريان تقسيم مىشوند و جدا از هم قرار مىگيرند. كل اصلاح خواهد شد، ولى دگرگون شده است: خودآگاه واحد يا ادراك يك كل از پرندگان شده كه گواه طبيعتى تماماً پرنده ـ محور است، قد علم كرده در برابر بشر به صورتى دور از پيشبينى. اين كل بار ديگر هنگام حمله پرندهها تقسيم مىشود، بسته به حالت، مكان و قربانيان حملهها. بار ديگر اصلاح مىشود تا آتشبس به بار آورد، آنگاه كه انسان و ناانسان وارد رابطهاى نامطئن مىشوند (پرندگان هيچكاك). مىتوان گفت كه اين يا تقسيمى است ميان دو كل و يا كل ميان دو تقسيم. نما، يعنى همان آگاهى، حركتى را دنبال مىكند كه معنايش اين است كه چيزهاى اطراف اين حركت به طور مداوم دوباره در يك كل وحدت مىيابند، و كل به طور مداوم بين چيزها تقسيم مىشود (dividual) . خود حركت است كه تجزيه و بازتركيب مىشود؛ بر طبق عناصرى كه در ميان مجموعه آنها بازى مىكند تجزيه مىشود ــ عناصرى كه ثابت مىمانند، عناصرى كه حركت به آنها نسبت داده مىشود، عناصرى كه چنين حركت ساده يا تقسيمپذيرى را توليد مىكنند و يا در معرض آن هستند... ولى همچنين به صورت يك حركت بزرگ، پيچيده و تقسيمناپذير بازتركيب مىشود، هماهنگ با كلّى كه اين حركت تغيير آن را بيان مىكند. حركتهاى عالى و بزرگ مانند امضاى يك كارگرداناند، كه كل يك فيلم، يا حتى كل دستاورد يك كارگردان را شاخص مىسازند، ولى با حركت نسبى يك تصوير امضاشده خاص، يا جزئى خاص در تصوير. در يك بررسى نمونهاى از فاوست مورنا، اريك رومر نشان داد كه چگونه حركات انبساطى و انقباضى ميان آدمها و اشياء در يك «فضاى تصويرى» توزيع شدهاند، و در عين حال ايدههاى اصيل درون «فضاى فيلميك» را هم بيان مىكنند ــ خير و شرّ، خدا و شيطان. اورسن ولز اغلب دو حركت را توصيف مىكند، يكى مثل يك پرواز خط افقى در نوعى قفس دراز و شياردار و ديگرى حركت سريع دايرهاى كه بر محور عمودىاش نمايى از زاويه بالا يا پايين از يك ارتفاع وجود دارد. اين حركات هستند كه قبلاً به آثار ادبى كافكا الهام دادهاند و مىتوانيم دريابيم كه ولز قرابتى با كافكا دارد كه فراتر از فيلم محاكمه مىرود، و در نتيجه مىتوان درك كرد كه چرا ولز نياز به رويارويى مستقيم با كافكا داشت. اين حركتها در فيلم مرد سوم كارول ريد دوباره كشف و به طرز ژرفى تركيب مىشوند و مىتوانيم نتيجه بگيريم كه يا ولز در اين فيلم بيش از يك بازيگر نقش داشته و با ساخت آن ارتباط نزديكى داشته است و يا اين كه ريد مُريد ولز بوده است. كوروساوا در بسيارى از فيلمهايش امضايى دارد كه شبيه يك حرف خيالى الفباى ژاپنى است. حركت عمودى درشتى از بالا تا پايين پرده رخ مىدهد، درحالىكه دو حركت جانبى ريزتر از چپ به راست و راست به چپ آن را قطع مىكنند؛ چنين حركت پيچيدهاى به كل فيلم ربط مىيابد و به نحوه تصور و طراحى كل يك فيلم. فرانسوا رينو در تحليل بعضى فيلمهاى هيچكاك به يك حركت جسمانى، يا يك «فرم هندسى يا ديناميك اصلى» براى هر كدام مىرسد، كه مىتواند حالت ناب خود را در عنوانبندى نشان دهد: «مارپيچهاى سرگيجه، خطوط شكسته و ساختارهاى سياه و سفيد متضاد روانى، مختصات دكارتى شمال به شمال غربى...» و شايد حركتهاى كلى اين فيلمها به نوبه خود اجزاى يك حركت همچنان كلّيتر باشند كه كل كار هيچكاك را تبيين مىكند، و شيوه تكامل و دگرگونى آثار او را. ولى نكته جالب در سوى ديگر است، آنجا كه يك حركت كلى ــ به سوى يك كلّ دگرگونشونده ــ به حركتهاى نسبى تجزيه مىشود، به فرمهايى موضعى كه رو به سوى مواضع نسبى بخشهاى يك مجموعه دارند، ويژگيهايى براى اشياء يا اشخاص، توزيع ميان عناصر. رينو اين موضوع را در هيچكاك بررسى مىكند (در سرگيجه، مارپيچ بزرگ مىتواند موجب سرگيجه قهرمان شود، ولى در ضمن مىتواند مدارى باشد كه او با اتومبيلش طى مىكند، يا پيچ موى قهرمان زن). ولى اين نوع تحليل براى هر كارگردانى مطلوب است. برنامه پژوهشى ضرورى براى تمام تحليلهاى كارگردان همين است ــ مىتوان نامش را سبكپردازى گذاشت: حركتى كه ميان بخشهاى يك مجموعه در يك قاب، يا ميان يك مجموعه و مجموعهاى در قاببندى ديگر برقرار است؛ حركتى كه يك كل را در يك فيلم يا يك مجموعه فيلم نشان مىدهد؛ تناظر ميان اين دو، نحوهاى كه آنها پژواك يكديگر مىشوند و از يكى به ديگرى مىرسيم. اينجا حركتى واحد وجود دارد كه گاه تركيبى است و گاه تجزيهاى؛ اينها دو جنبه از حركتى واحد هستند. و اين حركت يعنى نما، ميانجى عينى ميان يك كل كه تغييرهايى دارد و يك مجموعه كه بخشهايى دارد. نما به طور مداوم يكى از اين دو را به ديگرى برمىگرداند.
اين مقاله ترجمهاى است از :
Giles Deleuze; Cinema 1, Movement - Image, University of Minnesota Press, Minneapolis, 1986, Translated to English by: Hugh Tomlinson, Barbara Hobberjam.