| مجلات >ارغنون>شماره 20 |
نوشته يورگن هابرماس
ترجمه هاله لاجوردى
1. مفهوم. منظور ما از سيطره عمومى (Public Sphere) در وهله اول قلمروى از زندگى اجتماعى ماست كه در آن چيزى شبيه به افكار عمومى مىتواند شكل گيرد. دسترسى به اين قلمرو براى تمامى شهروندان تضمين شده است. در هر گفتگويى كه در آن افراد خصوصى گرد هم آيند تا پيكرهاى عمومى body) (public را شكل دهند، بخشى از سيطره عمومى شكل مىگيرد.(2) در چنين شرايطى رفتار افراد نه شبيه رفتار تجار يا افراد حرفهاى است كه در مورد امور شخصى به تبادلنظر مىپردازند، و نه شبيه رفتار اعضاى موءسسهاى قاعدهمند است كه تابع محدوديتهاى حقوقى بوروكراسى دولتىاند. شهروندان هنگامى به مثابه پيكرهاى عمومى رفتار مىكنند كه به شيوهاى بىقيد و شرط و آزاد به تبادل نظر ــ يعنى با تضمين آزادى گردهمآيى و مراوده و آزادى بيان و انتشار عقايدشان ــ درباره علايق عام بپردازند. در پيكره عمومى وسيع اين نوع از ارتباط مستلزم ابزار خاصى براى انتقال اطلاعات و تأثيرگذارى بر گيرندگان اين اطلاعات است. امروزه روزنامهها و مجلات و راديو و تلويزيون رسانههاى سيطره عمومى هستند. هنگامى از سيطره عمومى سياسى سخن مىگوييم و براى مثال آن را در مقابل سيطره عمومى ادبى قرار مىدهيم كه بحثهاى عمومى، مربوط به موضوعاتى درباره فعاليتهاى دولت باشد. هرچند اقتدار دولت اصطلاحاً مجرى سيطره عمومى سياسى است ولى بخشى از آن نيست.(3) يقيناً، به طور معمول، اقتدار دولت، اقتدار «عمومى» تلقى مىشود، اما وظيفه مراقبت از رفاه تمامى شهروندان بدواً از همين جنبه سيطره عمومى نشأت مىگيرد. فقط زمانى كه اِعمال كنترل سياسى به نحوى كارآمد تابع اين خواست دموكراتيك باشد كه اطلاعات بايد در دسترس عموم قرار گيرد، سيطره عمومى سياسى از طريق ابزار هيأتهاى قانونگذار، تأثيرى نهادى شده بر حكومت مىگذارد. اصطلاح «افكار عمومى» به وظايف انتقاد و كنترلى اشاره مىكند كه پيكره عمومىِ شهروندان به طور غيررسمى ــ و به همانسان به طور رسمى در انتخابات دورهاى ــ در رويارويى با ساختار حاكم كه در قالب دولت سازمان يافته است، بدان عمل مىكند. مقرراتى كه طالب آنند كه برخى از امور در ملأ عام (publizitätsvorschriften) صورت گيرد، براى مثال آنهايى كه به برگزارى علنى دادگاهها مربوط هستند، به اين كاركرد افكار عمومى مربوط مىشوند. سيطره عمومى به مثابه سيطرهاى كه ميانجى جامعه و دولت است، و در آن عموم خود را چونان حاملان افكار عمومى سازمان مىدهند، با اصل سيطره عمومى(4) سازگار است ــ اصل اطلاعات عمومى كه زمانى براى دستيابى به آن مىبايست با سياستهاى پنهان پادشاهى مبارزه مىشد و از آن زمان تاكنون كنترل دموكراتيك بر فعاليتهاى دولت را ممكن ساخته است.
تصادفى نبوده است كه اين برداشتها از سيطره عمومى و افكار عمومى براى نخستينبار فقط در قرن هجدهم ظهور كردند. اين برداشتها معناى خاص خود را از وضعيت تاريخى انضمامى كسب مىكنند. در آن زمان بود كه «افكار» (opinion) و «افكار عمومى» pulique) (opinion يا opinion) (public از يكديگر تمايز يافتند. هرچند به نظر مىرسد افكار صِرف (مفروضات فرهنگى، نگرشهاى هنجارمند، ارزشها و پيشداوريهاى جمعى) به عنوان نوعى تهنشست تاريخى در شكل طبيعى خود تغييرنايافته باقى بمانند، افكار عمومى بنا به تعريف فقط هنگامى به وجود مىآيد كه عامهاى معقول از پيش وجود داشته باشد. بحثهاى عمومى درباره اِعمال قدرت سياسى كه هم از لحاظ هدف نقادانه و هم از لحاظ نهادى تضمين شده باشد، همواره وجود نداشته است ــ آنها از دلِ مرحله خاصى از جامعه بورژوايى رشد كردهاند و فقط به مثابه حاصل منظومهاى ويژه از علايق توانستند به درون نظم دولت قانونى بورژوايى راه يابند.
2. تاريخ. هيچ گواهى وجود ندارد مبنى بر اينكه جامعهاى اروپايى در اوج عصر قرون وسطى، داراى سيطره عمومى، به عنوان قلمروى منحصربهفرد، باشد كه از سيطره خصوصى جدا باشد. با وجود اين تصادفى نيست كه در طول آن دوره زمانى، نمادهايى از حاكميت، براى مثال مُهر شهريارى، «عمومى» تلقى مىشد. در آن زمان بازنماييى عمومى از قدرت وجود داشت. اربابِ فئودال، با هر منزلتى در مراتبِ هرم فئودالى، از مقولات «عمومى» و «خصوصى» بىخبر بود، ولى صاحبِ منزلت، آن را در ملأ عام بازمىنماياند: او خود را نشان مىداد، خود را به عنوان تجسم قدرتى «والاتر» و هميشه حاضر بازمىنمود. مفهوم اين بازنمايى تا واپسينترين تاريخ مشروطيت حفظ شده است. امروزه اقتدار قدرت سياسى فارغ از آن كه تا چه درجهاى خود را از مبناى قديمى رها ساخته باشد، كماكان خواستار آن است كه در هيأت رئيس دولت در بالاترين سطح، بازنماينده شود. به هرحال چنين عناصرى از ساختار اجتماعى ماقبل بورژوايى سرچشمه مىگيرند. بازنمايى در معناى سيطره عمومى بورژوايى(5)، براى مثال بازنمايى ملت يا احكام خاص، هيچ ارتباطى با سيطره عمومى نمايشگر (representative public sphere) قرون وسطايى ندارد ــ سيطره عمومىاى كه مستقيماً با وجود ملموس حاكم پيوند خورده بود. مادامى كه شاهزاده و اقشار و اصنافِ (estates) قلمرو، هنوز [ در حكم خودِ ] زمين «بودند» به جاى آنكه صرفاً در مقام نمايندگان آن عمل كنند، آنان قادر بودند «باز ـ بنمايند»، آنان قدرت خود را «در برابر مردم» بازمىنماياندند نه «از جانب» مردم.
منابع اقتدار فئودالى (كليسا، شهرياران، نجبا) كه سيطره عمومى نمايشگر در ابتدا با آن گره خورده بود، در طول فرآيند طولانى قطبىشدن، از هم گسيخت. تا پايان قرن هجدهم آنها از يك سو به عناصر خصوصى و از سوى ديگر به عناصر عمومى تقسيم شدند. موقعيت كليسا با اصلاحات [ دينى [تغيير يافت: پيوند با اقتدار الوهى يا، به عبارت ديگر دين كه كليسا نماينده آن بود، به مسألهاى خصوصى بدل شد. آن به اصطلاح آزادى دينى به تضمينكننده چيزى بدل شد كه از حيث تاريخى نخستين حوزه خودآئينى خصوصى به شمار مىرود. خودِ كليسا به مثابه يكى از پيكرههاى عمومى و حقوقى در ميان سايران به بقاى خود ادامه داد. قطبىشدنى مشابه در اقتدار شهرياران در جدايى بودجه عمومى از هزينههاى خصوصى خانواده حاكم، به وضوح نمايان شد. نهادهاى اقتدار عمومى همراه با بوروكراسى و ارتش و بعضاً همراه با نهادهاى حقوقى، بر استقلال خود از سيطره خصوصىشده دربار شهريار تأكيد كردند. دست آخر اقشار فئودال نيز به همين سان تغيير شكل يافتند: نجبا به ارگانهاى اقتدار عمومى بدل شدند، يعنى به پارلمان و نهادهاى حقوقى؛ درحالىكه آنانى كه به تجارت و صناعت مشغول بودند تا بدانجا كه توانسته بودند انجمنهاى شهرى و سازمانهاى محلى را تأسيس و مستقر سازند تحول يافتند و به سيطرهاى از جامعه بورژوايى بدل شدند كه به مثابه حوزهاى ناب از خودآئينى خصوصى، از دولت جدا شد.
سيطره عمومى نمايشگر جاى خود را به سيطره جديد «اقتدار عمومى» داد، سيطرهاى كه همراه با دولتهاى ملى و محلى به وجود آمد. در اين زمان فعاليت دولتى مستمر (دستگاههاى ادارى دائمى، ارتش حرفهاى) متناظر بود با تداوم مناسباتى كه به همراه بازار بورس و مطبوعات در متن مبادله كالاها و اطلاعات تحول يافت. اقتدار عمومى از نظر كسانى كه فقط تابع آن بودند و كسانى كه در درون آن صرفاً به نحوى منفى خود را تعريف مىكردند در هيأت اپوزيسيونى مشخص پا گرفت. اينان «افرادى خصوصى» بودند كه از آنجا كه صاحب هيچ منصب ادارى نبودند از اقتدار عمومى كنار گذاشته شدند. «عموم» ديگر به دربارِ «نمايشگر» شهريار كه داراى اقتدار بود، اطلاق نمىشد، بلكه به نهادى اطلاق مىشد كه بر مبناى شايستگى نظم مىيافت، يعنى به دستگاهى كه به آن انحصار اِعمال حقوقى اقتدار اعطا شده بود. افراد خصوصى كه تابع دولت شده بودند و اقتدار عمومى متوجه آنان بود، اكنون پيكره عمومى را تشكيل مىدادند.
جامعه كه موقعيتى را اشغال كرده بود كه اكنون در مقابل دولت قرار داشت، از سويى، گويى كه در تضاد آشكار با دولت است، قد علم كرد. از سوى ديگر اين جامعه تا آن درجه به مشغله علايق عمومى بدل گشت كه بازتوليد زندگى از پى اقتصاد بازارِ در حال توسعه از مرزهاى اقتدار خانگى خصوصى فراتر رفت. سيطره عمومى بورژوا را مىتوان به مثابه سيطرهاى از افراد خصوصى فهميد كه در پيكرهاى عمومى گرد هم آمدهاند، پيكرهاى كه تقريباً بلافاصله مدعى تصاحب «روزنامههاى روشنفكرانهاى» شد كه مقرراتى رسمى داشتند تا از آنها به ضدِ خودِ اقتدار عمومى استفاده كند. آنان در اين روزنامهها و در مجلات اخلاقى و انتقادى درباره اقتدار عمومى به مناقشه پرداختند، به ويژه درباره نسبت آن با قواعد كلى مراوداتِ اجتماعى قلمروِ كار و مبادله كالايى كه اساساً خصوصى شده بود اما هنوز به مسائل عمومى ارتباط داشت.
3. الگوى ليبرال سيطره عمومى. ميانجى اين مناقشه ــ بحث عمومى ــ منحصربهفرد، و بدون پيشينه تاريخى بود. قبلاً اقشار و اصناف جامعه فئودالى طى مذاكراتى با شهرياران به توافق مىرسيدند و ادعاهاى خود نسبت به قدرت را از موردى به مورد ديگر فيصله مىدادند. اين تحول در انگلستان يعنى جايى كه پارلمان قدرت سلطنتى را محدود كرد نسبت به ديگر نقاط اروپا يعنى جايى كه پادشاهيها ميانجى اقشار و اصناف بودند، مسير متفاوتى را طى كرد. سپس بورژوازى از آنجا كه ديگر نمىتوانست خود را به عنوان گروه حاكم تثبيت كند، از اين شكل از ترتيبات قدرت كناره گرفت. تقسيم قدرت به گونهاى كه نماينده حقوق نجبا باشد، ديگر درون اقتصاد مبادلهاى ممكن نبود ــ دست آخر اقتدار خصوصى بر دارايى مبتنى بر سرمايهدارى، امرى غيرسياسى است. افراد بورژوا افراد خصوصى هستند. به طور كلى آنان «حكم» نمىرانند. از اين رو، مدعى قدرت بودنِ آنان در برابر اقتدار عمومى به ضدتمركز قدرت نشانه نرفته بود [ قدرتى [كه بنا بود «شراكتى شود»؛ در عوض انديشههاى آنان به نفس آن اصلى رخنه كرد كه قدرت موجود بر آن مبتنى بود. عامه بورژوا در برابرِ اصل قدرت موجود، اصل نظارت را نهاد ــ يعنى اين اصل كه خواهان انجام امور در عَلن (publizität) است. از اين رو اصل نظارت ابزارى است براى تغيير سرشت قدرت نه اينكه يك اصل مشروعيت جايگزين اصلى ديگر شود.
در اولين قوانين اساسى مدرن، فهرست حقوق اساسى تصويرى كامل بود از الگوى ليبرالِ سيطره عمومى: آنها جامعه به عنوان سيطره خودآئينى خصوصى و محدود ساختن اقتدار عمومى را به وظايفى معدود، تضمين كردند. ميان اين دو سيطره، قوانين اساسى، وجود قلمروى از افراد خصوصى را كه در پيكرهاى عمومى مجتمع شوند بيشتر تضمين كردند، پيكرهاى عمومى كه به عنوان شهروندان نيازهاى جامعه بورژوايى را به دولت منتقل مىكردند تا به نحوى آرمانى بتوانند به ميانجى اين سيطره عمومى، اقتدار سياسى را به اقتدار «عقلانى» تبديل كنند. از اين رو علايق كلى كه معيار چنين عقلانيتى بود بر مبناى پيشفرض گرفتن جامعهاى كه در آن مبادله كالا آزاد بود تضمين شد، يعنى زمانى كه فعاليتهاى افراد خصوصى در بازار از قيد اجبارهاى اجتماعى و فشارهاى سياسى در سيطره عمومى رها گشت.
در عين حال روزنامههاى سياسى نقشى مهم بر عهده گرفتند. در نيمه دوم قرن هجدهم ژورناليسم ادبى براى خبرنامههاى اوليهاى كه صرفاً كشكولى از مطالب بودند، رقيبى جدّى شد. كارل بوشر Bücher) (Karl درباره ويژگى اين تحول عظيم چنين مىگويد: «روزنامهها از نهادهايى صرف براى نشر اخبار به عاملان و رهبران افكار عمومى تبديل شدند ــ سلاحهاى سياست حزبى. اين امر باعث تغيير كسب و كار روزنامه شد. در ميان گردآورى اخبار و نشر اخبار، عنصرى جديد ظهور كرد: شوراى نويسندگان. ولى براى ناشر روزنامه، اين امر بدين معنا بود كه از «فروشنده اخبار روز به دلال افكار عمومى بدل شد.» ناشران بنيانى تجارى براى روزنامه تأمين كردند بدون آنكه آنها را فىنفسه تجارى كرده باشند.
مطبوعات به مثابه نهادى از خودِ امر عمومى باقى ماندند و بدينمعنا موءثر واقع شدند كه به ميانجى و تشديدكننده بحثهاى عمومى بدل شدند. آنها ديگر صرفاً ارگانى براى پخش اخبار نبودند ولى هنوز به رسانهاى براى فرهنگ مصرفى نيز بدل نشده بودند.
اين نوع از ژورناليسم را مىتوان بيش از هر دوره ديگر در دورهاى انقلاب مشاهده كرد، يعنى زمانى كه روزنامههاى كوچكترين گروهها و سازمانهاى سياسى سر برآوردند، براى مثال در سال 1789 در پاريس. حتى در پاريس سال 1848 جميع سياستمداران نيمهسرشناس، يا در حال تأسيس كلوپ خود بودند يا در حال انتشار مجله؛ فقط در بين فوريه و مِى، 450 كلوپ و بالغ بر 200 مجله تأسيس و منتشر شد. تا زمان قانونى شدن دائمى سيطره عمومى كه كاركرد سياسى داشته باشد، ظهور روزنامه سياسى به معناى شركت در مبارزه براى آزادى و افكار عمومى بود و به تبع آن شركت در مبارزه براى [ استقرار ] سيطره عمومى به مثابه يك اصل. فقط با استقرار دولت قانونى بورژوايى بود كه مطبوعات از فشارى كه عقايدشان بر آنها وارد مىكرد، رهايى يافتند. از آن زمان مطبوعات قادر شدهاند تا موضع جدلى خود را رها كنند و امتياز برخودارى از امكانات وظايف تجارى را كسب كنند. در انگلستان و فرانسه و ايالات متحده، تقريباً به طور همزمان در دهه 1830 ژورناليسم اعتقادى به ژورناليسم تجارى بدل شد. در جريان گذارِ ژورناليسم ادبىِ افرادِ خصوصى و تبديل آن به خدمات عمومى رسانههاى جمعى، سيطره عمومى به سبب جريان سيلآساى منافع خصوصى تغييرشكل داد، و اين امر در رسانههاى جمعى اهميت ويژهاى يافت.
4. سيطره عمومى در دمكراسى تودهاى دولت رفاه اجتماعى. هرچند امروزه هنوز هم الگوى ليبرال سيطره عمومى با توجه به ادعاى هنجارمند آن، مبنى بر دسترسپذير بودن اطلاعات براى عموم، آموزنده است(6)، ولى نمىتوان اين الگو را براى شرايط عملىِ دمكراسى تودهاى صنعتى پيشرفتهاى به كار بست كه در قالب دولت رفاه اجتماعى سازمان يافته است. الگوى ليبرال همواره تا حدى عناصر ايدئولوژيك را شامل مىشده است، ولى تا حدى نيز اين حقيقت را نمىتوان كتمان كرد كه شرايط پيشين اجتماعى، كه عناصر ايدئولوژيك، زمانى، حداقل رابطهاى با آن داشتند، به طور بنيادين تغيير يافتهاند. همان اشكالى كه سيطره عمومى خود را در قالب آنها عيان مىساخت، و پشتيبانان الگوى ليبرال مىتوانستند به عنوان گواه به آن متوسل شوند، همراه با جنبش چارتيست در انگلستان و انقلاب فوريه در فرانسه، شروع به تغيير كردند. به سبب پراكنده شدن مطبوعات و تبليغات، پيكره عمومى در وراى مرزهاى بورژوازى گسترش يافت. پيكره عمومى نه فقط انحصار اجتماعى خود را از دست داد، افزون بر آن انسجامى را كه نهادهاى اجتماعى بورژوايى خلق كرده بودند و استاندارد نسبتاً بالاى آموزش را نيز از دست داد. درگيريهايى كه تاكنون به سيطره خصوصى محدود مىشدند، اينك به سيطره عمومى رخنه كردهاند. آن نيازهاى گروهى كه به هيچ وجه انتظار نداشتند بازارى خودقاعده اقناعشان كند، اكنون چشم به قواعد دولت دوختهاند. سيطره عمومى كه اينك مىبايست ميانجى اين تقاضاها باشد به ميدان رقابت منافع بدل شده است، رقابتهايى كه شكلِ تضاد خشونتآميز به خود گرفتهاند. قوانينى را كه آشكارا تحت «فشار خيابان» وضع شده بودند، ديگر به ندرت مىشود به عنوان قوانينى فهميد كه حاصلِ وفاقِ افراد خصوصى هستند كه به بحث عمومى پرداختهاند. اين قوانين به شيوهاى كموبيش عيان حاصل مصالحه و سازش ميان منافع خصوصى متضاد هستند. سازمانهاى اجتماعيى كه با دولت سروكار دارند، چه به واسطه نمايندگى احزاب سياسى چه مستقيماً در پيوند با ادارات عمومى، در سيطره عمومى سياسى عمل مىكنند. به سبب در هم تنيدگى قلمرو عمومى و خصوصى، نه فقط اقتدارهاى سياسى، كاركردهاى معينى در سيطره مبادله كالا و كار اجتماعى بر عهده مىگيرند بلكه در عوض قدرتهاى اجتماعى اينك كاركردهايى سياسى بر عهده مىگيرند. اين امر به نوعى «فئوداليزه شدن مجددِ» سيطره عمومى منجر مىشود. سازمانهاى عظيم در پى مصالحههاى سياسى با دولت و با يكديگر هستند و در اين راه هرگاه كه ممكن باشد سيطره عمومى را دور مىزنند. ولى همزمان، سازمانهاى عظيم حداقل بايد از حمايت انتخاباتى توده مردم از طريق نمايش ظاهرى علنى بودن publizität) (demonstrative (7) اطمينان حاصل كنند.
مشخصه سيطره عمومى سياسى دولت رفاه اجتماعى، ضعيف شدن غيرعادى كاركردهاى انتقادى آن است. زمانى هدف فرآيند علنىكردنِ (publizität) اقدامات، تابع و مقيد ساختن اشخاص يا امورات به خِرد عمومى و تابع و مقيد ساختن تصميمات سياسى به محكمه افكار عمومى بود. ولى امروزه اغلب اوقات فرآيند علنى كردن صرفاً در خدمت سياستهاى پنهان منافع خاص است؛ اين سياستها در قالب «تبليغات»، براى برخى مردم يا امور حيثيت عمومى كسب مىكنند، و به تبع آن در جوّ افكار غير عمومى آنان را شايسته تحسين و تمجيد مىكنند. واژگان «روابط عمومى كار است» (oeffentlichkeitsarbeit) به دقت اين واقعيت را برملا مىسازد كه سيطره عمومى ابتدا مىبايست مورد به مورد با مشقت برساخته شود، سيطره عموميى كه در آغاز از دلِ ساختار اجتماعى رشد كرده بود. حتى رابطه محورى عموم، احزاب و پارلمان از اين تغيير در كاركرد تأثير پذيرفته است.
با اين حال، وسعت يافتن حقوق اساسى در دولت رفاه اجتماعى، با اين گرايش به تضعيف سيطره عمومى تضاد دارد. اين تقاضا كه اطلاعات در دسترس عموم قرار گيرد از محدوده ارگانهاى دولتى به تمامى سازمانهايى كه با دولت سروكار دارند سرايت كرده است. تا آنجا كه اين امر تحقق يابد، پيكره عمومى متشكل از افراد خصوصى سازمانيافته، جايگزين پيكره عمومى اينك منسوخشدهاى مىشود كه متشكل از افرادى خصوصى است كه به طور فردى با يكديگر ارتباط دارند. فقط اين افراد سازمانيافته هستند كه مىتوانند به طورى كارآمد در فرآيند ارتباطات عمومى شركت كنند؛ فقط اينان هستند كه مىتوانند از كانالهاى سيطره عمومى استفاده كنند، كانالهايى كه درون احزاب و انجمنها و فرآيند علنى كردن اقدامات وجود دارند و براى تسهيل روابط سازمانها با دولت تأسيس شدهاند. مصالحههاى سياسى مىبايست از طريق اين فرآيندِ ارتباطات عمومى مشروعيت يابند. ايده سيطره عمومى كه در دمكراسى تودهاىِ دولت رفاه اجتماعى وجود دارد، ايدهاى كه خواستار عقلانى شدن قدرت از طريق ابزار بحث عمومى ميان افراد خصوصى است، ايدهاى است كه به سبب تغييرات ساختارى خودِ سيطره عمومى، به فروپاشى تهديد مىشود. امروزه اين امر فقط بر مبناى بنيانى ديگر مىتواند تحقق يابد، يعنى به عنوان سازماندهى مجددِ عقلانىِ قدرت اجتماعى و سياسى كه تحت كنترل دوجانبه سازمانهاى رقيب، هم در ساختار درونى خود و هم در روابطشان با دولت و نيز با يكديگر، به سيطره عمومى متعهد باشند.(8)
نوشته پتر هوهندال
ترجمه هاله لاجوردى
بحث كوتاهى كه هابرماس درباره مفهوم سيطره عمومى (oeffentlichkeit) انجام داده است در سال 1964 در فرهنگ فيشر چاپ شد. اين مقاله كوتاه مبتنى بر كتاب هابرماس به نام تغيير ساختارى سيطره عمومى (The Structural Transformation of the Public Sphere) است كه چاپ نخست آن در سال 1962 انتشار يافت و از آن زمان تاكنون [ 1974 ] چهار بار تجديدچاپ شده است. با چاپ اين كتاب، فيلسوف و نظريهپرداز اجتماعى جوان، يورگن هابرماس به شهرت رسيد. اين كتاب كه اساساً به عنوان schrift habilitations [ رساله براى تدريس در دانشگاه ] براى گروه كوچكى از محققان نوشته شد، در اندك زمانى به كتابى معيار بدل گشت و به شكليابى آگاهى سياسى چپ جديدِ در حال ظهور در دهه 1960 كمك كرد. اين كتاب حتى بعد از 1968 [ دوران ظهور جنبشهاى اعتراضى دانشجويى در سرتاسر آمريكا و اروپا ] هنگامى كه بسيارى از دانشجويان چپ از مكتب فرانكفورت، كه هابرماس را نيز وابسته به آن مىدانستند، جدا شدند، در محور بحثها قرار داشته است. اين امر حائز اهميت است كه هابرماس نخستين كتاب بزرگ خود را نه به هوركهايمر يا آدورنو بلكه به ولفگانگ آبندروت Abendroth) (Wolfgang تقديم كرد كه عالم علوم سياسى و متخصص حقوقى ماربورگ بود و اشتهار چندانى در ايالاتمتحده نداشته است. آبندروت بسيار بيشتر از هوركهايمر و آدورنو در بحثهاى سياسى كه در جمهورى فدرال آلمان درگرفته است شركت كرده است. بنابراين هابرماس براى هديه كتاب خود به او چيزى فراتر از دلايل شخصى را مدّ نظر قرار داده است. تحقيق هابرماس درباره سيطره عمومى را نمىتوان به سهولت با انديشه روششناختى مكتب فرانكفورت سازگار كرد. هابرماس مثل آبندروت به شيوه بسيار مستقيمترى تغييروضعيتهاى سياسى ـ اجتماعى را هدف قرار داده است، وضعيتهايى كه به نظر هر دو در حال نزديك شدن به وضعيت بحرانى بود. شباهت سياسى كتاب هابرماس با كتاب ديالكتيك روشنگرى(9) نوشته هوركهايمر و آدورنو، انكارناپذير است، خاصه هنگامى كه به مطالعه پديده فرهنگى (صنعت فرهنگسازى) پرداخته مىشود. به هر تقدير به طور برابر نيز اهميت دارد كه تفاوتهاى اين دو كتاب را در روش تحقيق مورد تأكيد قرار دهيم. هابرماس به گمانهزنى نظرى صرف راضى نيست. او بحثهاى اجتماعى ـ سياسى خود را با ارجاعات گسترده به ساير منابع تقويت مىكند، يعنى به تاريخ فرهنگى، تاريخ حقوقى، نظريه ارتباطات جمعى و علوم اجتماعى تجربى. هابرماس از نظامهاى متعددى سود مىجويد تا پديده سيطره عمومى را مورد تحقيق قرار دهد. ارجاعات بسيار او در پانوشتها بار ديگر نشانى است از سنت تحقيقى آلمانى.
هابرماس در واقع دريافته است كه اهداف او را توسل به چارچوب نظام واحدى نمىتواند برآورده سازد. مطالعه او نشان مىدهد كه سيطره عمومى يكى از مقولههاى مهم فهم جامعه مدرن است، يعنى جامعه بورژوايى از سال 1700 تا 1974 (10). به مدد اين مقوله، تغييرات اجتماعى و همچنين سياسى و فرهنگى مىتواند توضيح داده شود، تغييراتى كه بدبينى فرهنگى قديميتر(11) آن را فقط در تجليات برونى آن به عنوان نشانه زوال درك كرد. همانطور كه همگان مىدانند تقابل ميان سيطرههاى عمومى و خصوصى از عهد كهن بر جاى مانده است. در آن زمان سيطره خصوصى شامل خانه و خانواده و فعاليتهاى وابسته به آن مىشد؛ و سيطره عمومى در دولت شهرهاى كهن عبارت از فعاليت سياسى مشترك بود يعنى توجه به رفاه عمومى. اما اين تمايز كه همچنان به طور سنتى نظريهپردازان قارهاى [ اروپاى منهاى انگلستان ] متعهد به قانون اساسى Law) (Constitutional به آن وفادارند، ديگر مبين رابطه دولت و جامعه در دوره مدرن نيست. در ميان دستاوردهاى مهم هابرماس مىتوان به توانايى او براى روشن كردن تناقضات مفهومى و سپس تاريخى كردن مقوله سيطره عمومى از حيث منطقى اشاره كرد. آنچه ما به طور معمول از «افكار عمومى» به عنوان «پيكره عمومى» يا «سيطره عمومى» مراد مىكنيم، براى نخستينبار در سرمايهدارى اوليه به عنوان سيطرهاى خاص كه حائل دولت و جامعه است ظهور كرد.اين سيطره عمومى بورژوايى از سيطره عمومى نمايشگرِ sphere) public (representativeفئوداليسم قرون وسطايى به شيوهاى تكوينى ظهور كرد. ساختار و عملكرد اين سيطره را اساساً منظومه خاصى معين ساخته است كه در مواجهه ميان دولت مطلقه و فردگرايى بورژوايى اقتصادى در جريان فرآيند آزادىبخش به وجود آمد. اين سيطره عمومى به نهادى بدل شد كه در ميان سيطره خصوصى و دولت قرار داشت و بنابراين به هيچ رو بخش لايتجزايى از قدرت دولتى (و سيطره عمومى آن) نبود. برعكس همانطور كه هابرماس نشان مىدهد كاركرد آن نظارت بر دولت مطلقه بود. براى تأمين اين جايگاه، اصول حقوقى ـ عقلانى نهادى مىشوند و رعايت آن اصول براى همه الزامآور مىگردد. يكى از اهداف اوليه اين سيطره عمومى بورژوايى، شفاف كردن تصميمات سياسى و ادارى است، مشروعيت اين الگوى ليبرالى در كشورهاى آنگلوساكسون مورد هيچگونه شك و ترديدى قرار نگرفت، زيرا كه به شيوهاى موءثر در دوران اوليه تأسيس يافته و مستقر شده است؛ در نتيجه در اينگونه كشورها هم شرايطى تاريخى كه منجر به ظهور الگوى ليبرالى شد و هم پيوندهاى آن با اشكال سرمايهدارانه توليد، مستور باقى ماند. هابرماس كه خود در كشورى زندگى و كار مىكرد كه سنت عمومى ضعيفترى دارد، قادر شد كه با وضوح بيشترى تاريخمندى اين سيطره عمومى را درك كند. سخن كوتاه، هابرماس كه در پايان «دوران احياى جمهورى فدرال آلمان»(12) كار مىكرد ناگزير شد كه از حيث تاريخى كاركردهاى سيطره عمومى را بازسازى كند، آن هم به دقت؛ به اين دليل كه در آلمان سيطره عمومى، دير و تا درجهاى محدود تحقق يافت. انتقاد او از اشكال واپسين بورژوايى سيطره عمومى به طور همزمان چپ جديد را مسلح به ابزارى كرد كه بتواند با بحران در جمهورى فدرال آلمان مقابله كند، بحرانى كه از قبل در افق اوائل دهه 1960 هويدا بود. تا آن درجه كه بتوان نشان داد الگوى ليبرال سيطره عمومى ــ كه هنوز در آلمان غربى جامعهشناسانى همچون رالف دارندورف از آن حمايت مىكنند ــ به وضعيتهاى اقتصادى اجتماعى خاصى وابسته است، تا همان درجه نيز مىتوان نشان داد كه برداشت ليبرال از سيطره عمومى ديگر از حيث سياسى شدنى نيست. اين نهاد اهميت خود به عنوان ابزار بحث عمومى را از دست داده است ــ نه بدينسبب كه داورى انتقادى شهروندان اهميت كمترى دارد بلكه بدينسبب كه درهمتنيدگى دولت و جامعه و پراكندگى دولت و بخشهاى اجتماعى خودِ الگوى ليبرال را به طور مدام متزلزل كردهاند.
اگر تحليل هابرماس را از پايان سيطره عمومى در جامعه سرمايهدارى پسين بپذيريم، اين پرسش بايد پاسخ داده شود كه چه چيزى جاى آن را خواهد گرفت. به نظر مىرسد كه حداقل هابرماس هنوز بر اين عقيده است كه كاركرد سيطره عمومى ــ يعنى بحث عقلانى شهروندان درباره مسائل رفاه عامه در فضايى برى از هر نوع تضييقات و محدوديتها ــ امرى حياتى است. اما او طرحى از سيطره عمومى مابعد بورژوا و آينده را به دست نمىدهد.(13) هابرماس حداكثر در بخشى از كتاب خود، يعنى بخش چهاردهم، هنگامى كه راهحل ماركس درباره بنبست بورژوايى را مورد بحث قرار مىدهد، طرحوارهاى كلى از سيطره عمومى مابعد بورژوايى ارائه مىكند. در اينجا سيطره عمومى جديد با اين مضامين توصيف مىشود: «سيطره عمومى ديگر ميانجى جامعهاى متشكل از مالكان خصوصى و دولت نيست. به عوض برساختنِ نظاممندانه دولتى كه با جامعه به طور كلى درآميخته مىشود، پيكره عمومى خودآئين به عنوان افراد خصوصى، سيطرهاى از آزادى و زمان فراغت و آزادى حركت را براى خود تأمين و تضمين مىكند.» (چاپ دوم، 1965 : ص143) يورش منافع خصوصى به افكار عمومى (مسأله اجتماعى) كه مشخصه بارز سيطره عمومى بورژوايى پسين است فقط زمانى مىتواند رفع شود كه علت ــ يعنى توزيع نابرابر ثروتى كه سرمايهدارى توليد كرده است ــ از ميان برداشته شود. بنابراين مسأله مشخص و معين ساختن استراتژى، مسألهاى مهم است، استراتژيى كه در درون جامعه سرمايهدارى پسين تحت شرايط فعلى براى محافظت از اصل سيطره عمومى، اما نه شكل بورژوايى آن، ضرورى است. اين نقطه، نقطه شروع آثار اسكار نگت Negt) (Oskar ، شاگرد هابرماس و الكساندر كلوگه Kluge) (Alexander در چند سال بعد است، كه حاصل آن در كتاب سيطره عمومى و تجربه: تحليل سازمانى سيطرههاى عمومى بورژوايى و پرولتاريايى (1972) گرد آمده است. مشهور است كه زمانى بورژوازى بر آن بود كه نهاد سيطره عمومى را در دسترس همگان قرار خواهد داد. اين مدعا هرگز تحقق نيافت، در عوض در مراحل پسين، هدف به گونهاى تعديل شد كه از ورود مردم به سيطره عمومى جلوگيرى شود. همانطور كه نگت و كلوگه نشان دادند، در تقابل با اين گرايش، سيطره عمومى پرولتاريايى كه ساختارى متفاوت دارد در حال ظهور است، سيطرهاى عمومى كه ادعاى خود مبنى بر رهبرى [ جامعه ] را در آينده مستقر خواهد ساخت.
همانطور كه در بالا ذكر شد هابرماس حداكثر با احتياطهاى بسيار به تحقق چنان رخدادى اشارهاى ضمنى كرده است. اين امر را مىتوان بعضاً به شك و شبهه او نسبت داد مبنى بر اينكه در وضعيت سرمايهداريى كه دولت آن را سازمان داده است، پرولتاريا همان بختى را به دست آورد كه بورژوازى سيصد سال قبل به چنگ آورد. اگر با هابرماس در مقاله «فرهنگ و انتقاد» ( Kritik and Kultur ، 1973 : ص76) موافق باشيم كه «امكان مبارزه طبقاتى از حيث سياسى سازمان يافته، ديگر تحققناپذير است» و به تبع آن بر آن باشيم كه مأموريت پرولتاريا به مرحله سرمايهدارى پيشرفته وابسته است، آنگاه حقيقتاً نمىتوانيم اميدى به احياى سيطره عمومى تحت نظر پرولتاريا در سر بپرورانيم، از اين رو در جامعه معاصر هيچ گروهى به عنوان كاتاليست گرايشهاى مترقى ذكر نمىشود. بنابراين شيوهاى كه بر مبناى آن نگت و كلوگه، به شيوهاى محتاطانه، الگوى سيطره عمومى پرولتاريايى را با شكل سيطره عمومى بورژوايى مقابله مىكنند، علاوه بر چيزهاى ديگر، مبين شيوهاى است كه چپ بر مبناى آن از موضع هابرماس فراتر مىرود(14)؛ با وجود اين، كتاب هابرماس كهنه نشده است. نفوذ الهامبخش عميق اين كتاب آهستهآهسته در رشتههاى وابسته در حال آشكار شدن است. تحقيقات درباره رسانههاى جمعى و جامعهشناسى و همچنين رشتههاى علوم انسانى از قبيل تاريخ هنر و تاريخ ادبيات، مديون تكان شديدى هستند كه هابرماس به اين علوم داده است. مفهوم سيطره عمومى ادبى كه هابرماس براى نخستينبار آن را به عنوان سويهمهم سيطره عمومى متصور شد به زمينهاى فوقالعاده مثمرثمر براى تحقيقات جامعهشناسى ادبيات و نقد ادبى بدل گشت. به كمك اين مقوله مىتوان ارزش تاريخى و همچنين معاصر ادبيات و كاركرد آن در چارچوب كلى اجتماعى را درك كرد. براى گذار از روشى از نقد ادبى كه بر تفسيرى درونى استوار است ــ كه به رغم بدگمانيهاى بسيار هنوز در ايالات متحده غلبه دارد ــ و رفتن به سوى روشى كه در جامعهشناسى و تاريخ اجتماعى ريشه دارد، بايد به هابرماس روى آوريم.(15)
اين مقاله براى اولين بار در Fischer Lexicon با عنوان "Staat und Politik" چاپ شد. چاپ جديدآن: Frankfurt am Main, 1964 ، ص 226-220 .
1.مفهوم سيطره عمومى از نظر هابرماس را نبايد با مفهوم «عموم»، يعنى افرادى كه گرد هم مىآيند، يكى دانست. مفهوم موردنظر او متوجه نهاد است كه البته از طريق مشاركت مردم شكلى انضمامى به خود مىگيرد. به هر رو نمىتوان آن را صرفاً انبوهى از مردم دانست.
2.دولت و سيطره عمومى بر هم منطبق نيستند، بلكه با يكديگر به عنوان خصم روبهرو مىشوند. هابرماس سيطرهاى را عمومى متصور مىشود كه در عهد باستان خصوصى تلقى مىشد يعنى سيطره ساختن افكار عمومى غيردولتى.
3.اصل سيطره عمومى را هنوز مىتوان از نهادى جدا دانست كه در تاريخ اجتماعى قابل ارائه است. بنابراين منظور هابرماس الگويى از هنجارها و اشكالى از رفتارهاست كه به واسطه آنها نفسِ كاركرد افكار عمومى براى نخستينبار مىتواند تضمين شود. اين هنجارها و وجوه رفتارى عبارتاند از : الف) دسترسىپذيرى عام، ب) حذف تمامى امتيازات، ج) كشف هنجارهاى عام و مشروعيت عقلانى.
4.واژه "represent" در بخشى كه خواهد آمد، در معنايى كاملاً خاص مورداستفاده قرار گرفته است، يعنى «نمايش خود»، نكته مهمى كه بايد آن را فهميد اين است كه سيطره عمومى قرون وسطايى حتى اگر چنين چيزى شايسته اطلاق اين نام باشد، به امر شخصى (personal) مقيد است. ارباب فئودال و اقشار و اصناف، سيطره عمومى را با نفس حضور خود خلق مىكردند.
5.در اينجا مىبايست فهميد كه هابرماس اصلى را كه در پس پشت سيطره عمومى بورژوايى قرار دارد، امرى حياتى محسوب مىكند اما آن را شكل تاريخى اين سيطره نمىداند.
6.مىبايست ميان برداشتهاى هابرماس از مفاهيم «انجام اقدامات در علن» و «سيطره عمومى» تفاوت قائل شد. مفهوم اول وصفكننده درجه تأثيرى عمومى است كه كنش عمومى بر جاى مىگذارد؛ بنابراين وضعيتى مىتواند به وجود آيد كه در آن امرِ ساختن افكار عمومى حفظ مىشود، درحالىكه جوهر سيطره عمومى ديرزمانى است كه متزلزل شده است.
7مقاله هابرماس، براى اولينبار، در سال 1964 در فرهنگ فيشر چاپ شد. ترجمه حاضر اين مقاله از روى متن انگليسى آن انجام گرفته است كه در نشريه New German Critique ، شماره سوم، سال 1974 چاپ شده است. پتر هوهندال در همين نشريه مقدمهاى كوتاه از ديدگاه چپ بر مقاله هابرماس نوشته است و جايگاه اين مقوله را در كتاب تغيير ساختارى سيطره عمومى و نسبت آن با نظريههاى مكتب فرانكفورت سنجيده است. اين مقاله نيز ترجمه شده است و در پى خواهد آمد. منتهى بايد اين نكته را متذكر شد كه هابرماس پس از چرخش زبانى و ابداع نظريه كنش ارتباطى با قرائت نظريه سه جهان كارل پوپر و نظريه عدالت جان رالز به مدل ليبرال سيطره عمومى گرايش يافت، منتهى اين گرايش را بايد با توجه به جميع جهات تحول فلسفه و جامعهشناسى هابرماس فهميد. (مترجم)
8بخشهايى از اين كتاب در ارغنون، شمارههاى 12/11 و 18، ترجمه شده و به چاپ رسيده است. (م)
9با توجه به اين كه كتاب هابرماس تغيير ساختارى سيطره عمومى در سال 1989 به انگليسى ترجمه شد و از آن زمان تاكنون به مركز مناقشات مهم در دنياى انگليسىزبان بدل شده است، مىتوان اهميت كتاب او را دريافت. (م)
10اشارهاى است به مكتب بدبينى فرهنگى سنتى آلمانى كه از شوپنهاور و هايدگر و اشپنگلر گرفته تا تونيس و وبر و لوكاچ و آدورنو و هوركهايمر، يعنى هر دو گروه چپ و راست آلمان را شامل مىشود. به طور خلاصه اين مكتب بر آن است كه عصر مدرن، عصر زوال ارزشهاى متعالى است يا به ارزشهايى متعالى كه در روشنگرى وعده داده است عمل نكرده است. (م)
11منظور پايان دوره بازسازى آلمان بعد از جنگ جهانى دوم تحت نظر آدنائر است.
12هابرماس بعدها در نظريه كنش ارتباطى سعى كرد كه با توسل به نظريه زيست ـ جهان و جدا كردن آن از كنش استراتژيك كه مختص نظامهاى رسمى است، اين الگو را به دست دهد و همانطور كه گفته شد در ارائه اين نظريات خود از نظريه زبانى اُستين و سِرل و نظريه سه جهان پوپر و بعدها از نظريه عدالت جان رالز تأثير گرفت. (م)
13مسأله وجود فرهنگ، ادبيات، سياست و... پرولتاريايى بعد از پيروزى انقلاب اكتبر شوروى به يكى از بحثهاى مهم در ميان گروههاى چپ مبدل شد. گروهى بر آن بودند كه از آنجا كه پرولتاريا در دوره كوتاه فرمانروايى خود مىبايست به طور كلى دستگاه دولت و كليه طبقات منجمله خود را از بين ببرد، در نتيجه سخن گفتن از ادبيات يا سياست يا سينماى پرولتاريايى امرى بيهوده است. اما با قويتر شدن دولت در اتحاد شوروى، سياست رسمى دولت اتحاد شوروى بر اين قرار گرفت كه هر آنچه بورژواها دارند پرولتاريا نيز دارد. بنابراين پسوند پرولتاريايى يا سيوسياليستى را به هر علم و نهادى افزودند و بدينترتيب ما شاهد سياست پرولتاريايى، دولت سوسياليستى، روانشناسى پرولتاريايى، اقتصاد سوسياليستى، ادبيات و فيزيك سوسياليستى شديم. حاصل اين بحث در اتحاد شوروى منجر به فجايع مضحكى از قبيل ماجراى ليسنكو گرديد كه كار را به زيستشناسى و ژنهاى سوسياليستى نيز كشاند. اما بعدها گرامشى با جعل مفهوم هژمونى، رنگ ديگرى به اين فعاليت فكرى زد. بر مبناى نظريه او چپها بايد هژمونى زندگى روزمره و فرهنگ و فعاليتهاى اقتصادى را در جوامع غربى در دست گيرند تا بتوانند دست آخر دولت را پس از آنكه جامعه مدنى فتح شد در دست گيرند. گفتههاى گرامشى مبناى كمونيسم و سوسيالسم غربى در دهههاى 70 و 80 قرار گرفت و اكنون نيز برخى از روشنفكران سوسياليست كه مهمترين آنها ارنستو لاكلائو و شانتال مافى هستند با توسل به نظريهاى ضدجوهرگرا و در متن جامعه متكثر غربى از نظريه هژمونى گرامشى دفاع مىكنند؛ منتهى ديگر در آراى ايشان از سياست يا ادبيات يا روانشناسى يا آموزش و پرورش سوسياليستى يا پرولتاريايى خبرى نيست. همانطور كه قبلاً توضيح داده شد هابرماس نيز به طرف نوعى ليبراليسم چپ رفت و در سياستهاى عملى، آراى او تفاوت چندانى با آراى لاكلائو و مافى و ساير چپهاى ليبرال در اقصى نقاط جهان ندارد و يكى از دلايل ماندگارى كتاب سيطره عمومى هابرماس، همين امر است. (م)
14همانطور كه قبلاً گفته شد هوهندال در آن زمان هنوز به اهميت واقعى كتاب هابرماس پى نبرده بود. كتاب هابرماس نه فقط در تدوين تحقيقات ادبى بلكه در پىريزى هر نوع فعاليت سياسى و اجتماعى و فرهنگى دمكراتيكِ ضدسرمايهسالار موءثر واقع شده است. ترجمه ديرهنگام اما مشتاقانه اين كتاب به انگليسى و به زبانهاى ديگر حاكى از اهميت مقولاتى است كه هابرماس در اين كتاب مطرح ساخته است، مقولاتى كه در حل مشكلات جامعه معاصر مىتواند كمكهاى بسيارى به گروههاى اجتماعى از عالمان علوم سياسى و اجتماعى گرفته تا فعالان سياسى بكند. (م)